پنج شنبه، 8 بهمن 1388 - شماره 2163
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
پاسخ جمشيد طاهري به نقد محمدرحيم اخوت
در جمع ياران

جمشيد طاهري

روز پنجشنبه 5 آذر در صفحه ادبيات روزنامه اعتماد مطلبي چاپ شده بود نوشته محمدرحيم اخوت با نام «تحقق آرزوهاي دست نيافتني» که اختصاص داشت به نقد کتاب «شبانه هاي پدرم» نوشته جمشيد طاهري و منتشر شده از نشر ققنوس. از جمشيد طاهري تاکنون چندين رمان منتشر شده که البته جزء آثار عامه پسند به شمار مي آيند. نام اين نويسنده قديمي اصفهاني چندان براي منتقدان ادبي شناخته شده نيست. اما رمان «شبانه هاي پدرم» را نمي توان به عنوان يک اثر عامه پسند صرف طبقه بندي کرد. جمشيد طاهري بر نقد محمدرحيم اخوت پاسخي نوشته که در ادامه مي خوانيد.

ديشب جمع مان جمع بود، همه رفته بوديم به مهماني، خانه ميربهار. شام که خورديم و قلي يزدي چند چاي به قول خودش عرب دم کش بست به ناف مان، ميربهار به شيوه هميشه اش قليان را حال آورد و بعد از چند پک جانانه رو کرد به من و گفت؛ «امروز يکي از بچه هاي محل اينجا بود، با يک روزنامه لوله شده توي جيب. هي مي خواست نقل آن سال ها را که تو نوشته يي اش پيش بکشد و اينکه يک آدم حسابي برداشته توي روزنامه يي آره و نه کرده که اين جور بوده آن جور نبوده. طرف کلي هم داشت خال و ميخچه اش مي گذاشت.

گفتم بايد از خودش بپرسم. حالا خودت بگو ببينم اين قضيه حرف و نقلي که آن بنده خدا تازه اش کرده، چيست؟» ميربهار گفته و نگفته صداي همه را درآورد که؛ اصل قضيه چيست، ما هم مي خواهيم بدانيم و اله و بًلًه. شيرزاد انگار با نگاهش با من حرف داشت. ميتي دلاک هم چند تا خوشمزگي کرد که زياد نچسبيد. از روي ناچاري اخم کردم که يک وقت خداي ناکرده مزه يي نپراند که ما جلوي آن بنده خدا خجالت بکشيم. خب همه شان خودشان را صاحب مجلس و وارث مي دانستند آن هم وارث ارثي که هيچي نبود، مجبور شدم ساکت شان کنم، گفتم؛ «اصل مطلب اين است که يک آقايي به اسم اخوت لطف کرده اند و بين اين همه آدم- که حالا يا قضيه زندگي شما را شنيده و خوانده و به رويشان نياورده اند يا اصلاً ماها را داخل آدم ندانسته اند که به حرف مان گوش کنند- نوشته ما را خوانده اند و نظرشان را نوشته اند.» البته گفتم نه من دوست دارم پيزر لاي پالانم بگذارند (دور از جان همه)، نه ايشان اهل رفيق بازي و هندوانه زير بغل گذاشتنند، بعد هم تعريف کردم که چطور ماها يعني من و آقاي اخوت و بقيه احوال نويسان توي اين عالمي که همه دنبال نانند چسبيده ايم به اين حرف ها، اينکه بياييم و روزگار چهار تا مثل شما را بنويسيم که نه کار دنيامان را راه مي اندازد نه به درد آخرت مان مي خورد، منتها انگار هزار سال پيش قسم خورده ايم که مشمول ذمه شماها نشويم، بيراه ننويسيم و اشتباه، اصل را همين چيزها گرفته ايم و دو دستي چسبيده ايم به آنها. شده اند سنگ محک ما. ايشان هم با همين سنگ محک آن نوشته نقل روز و روزگار شما را محک زده اند. کسي که فکر نمي کردم حرفم را ببرد، بريد.

حسن جان با همان سادگي هميشگي اش گفت؛ «راستش پيش پاي شما همان دوست جناب ميربهار همه اش را براي ما خواند. از شما چه پنهان خوشحال شديم که همچين قشنگ وارسي مان کرده اند اما يک حرف هايي هست که بعضي توي دل شان...» ميتي دلاک نگذاشت حرف بيچاره تمام شود، گفت؛ «راحت بگو، بگو توي گلويشان گير کرده.» تعجب کردم چون خودم غير يکي دو تا نکته همه اش را درست و به انصاف ديده بودم اما چاره يي نداشتم، نمي شد که حرف آنها را گوش نکرد، آنها خودشان اصل کاري بودند. شيرزاد که نگاهش پر از سوال بود، گفت؛ «بين خودمان بماند خود شما حرفي نداريد؟» نمي شد جواب ندهم، گفتم؛ «اين بنده خدا آنقدر حق مطلب را ادا کرده که اين يک ذره حرف من چيزي نيست اما خب چون قرار به گفتن است، مي گويم. ايشان همان اوايل کار در پاراگراف سوم شان از رعايت قواعد داستان نويسي گفته اند و نثر و زبان پاک و پيراسته و استحکام ساختاري و پيوند ميان عناصر داستان و باور پذيري رويداد و روايت و فضاسازي و شخصيت پردازي کافي و کشش داستاني و ايجاد تعليق که همه شان عناصر يک داستانند،بعد هم دو سه سطر بعد گفته اند «شبانه هاي پدرم» نمونه يي است از اين گونه ادبيات داستاني؛ رماني که مي توان آن را با لذت خواند. حالا کاري به چطوري خواندنش ندارم،مهم اين است که گفته اند نقل روزگار شما رماني است با اين ويژگي ها اما بعد در پاراگراف نهم گفته اند قصه است و بعدتر هم افسانه است و اينها، خب اين تضاد است. نقل من يا داستان و رمان است يا قصه و افسانه.

قصه که قواعد داستان را رعايت نمي کند، مثال اميرارسلان و حسين کرد هم رنجاندم که اينها آخر کجاشان رمان است، کجاشان داستان است،» شيرزاد بي طاقت پريد وسط حرفم. يک لحظه جوان مي شد و آني بعد مي شد شيرزاد خان پخته. مانده بودم که چرا هي تغيير حالت مي دهد اما نگذاشت فکرم ادامه پيدا کند، جوانانه با چهره سرخ نيم خيز شد و گفت؛ «شما بگوييد، 100 سال پيش غير از يک نظر مي شد دختر را ديد، آن هم دختر يک شازده را؟ اين کجايش افسانه است؟ واقعي واقعي است. تازه من زن داري بي عشق را تجربه کرده بودم يعني بيوه مرد بودم نه جره جوان، که اگر جره جوان هم بودم همين مي شد، همين که شما گفته ايد. روزگار ما که عشق با غير يک نظر نبود، بود؟» همه با هم گفتند؛ «نخير نبود.» شيرزاد دستش را بلند کرد که ساکت شوند و گفت؛ «راستي يک جايي هم من را با شما اشتباه گرفته اند، آنجا که من براي حسن جان تعريف کرده ام در زندگي فرصت خيالبافي نداشتم و يک عمري گرفته شده بودم به کار، فکر کرده اند شما فرصت خيال بافتن نداشته ايد و در نقل روزگار ما خيال بافته ايد...» فوراً گفتم؛ «اينکه عيب ندارد.» اما ساده پريد وسط حرفم و گفت؛ «اتفاقاً يک جايي هم بيراه رفته اند به خاطر اينکه آقاي ... گفتيد اسمش چه بود ويداستا... پيراستا...» گفتم؛ «نخير، ويراستار.» گفت؛ «آهان ويراستار، آنجا که ويراستار حرف شما را قلم گرفته وقتي نوشته ايد بعضي کلمه ها از اجدادم سينه به سينه به من رسيده بود که معني اش را نمي دانستم و گاهي وقت ها بي اراده به زبان مي آورم. اين آقاي چي ... اخوت، بله اين آقاي اخوت که خدا از بزرگي کم شان نکند بيراه رفته اند اما چقدر قشنگ فکر کرده اند. رفته اند توي چلند و چاري که پاري وقت ها درويش ها مي گويند، البته دور از جان جناب ميربهار خودمان...»

شمس الملوک خانم آرام اما محکم حرفش را قطع کرد؛ «چلند و چار نه و شطح.» از شوق خودم را انداختم وسط ؛ «چقدر خوب ساده اينجا را گرفته.» خود من هم لذتي برده بودم از اين برداشت آقاي اخوت که نگو. نويسنده يعني اين، يعني خيالش برود تا هر جا. صولت زد روي زانوي ساده و گفت؛ «بست است ديگر، من هم سهم دارم. آنجا که شما نوشته ايد من بي فرار و خل و خف شدن عشق را فهميده ام، «فرار» را «قرار» نوشته اند که اين جوري اصلاً معنا نمي دهد اما شما هم کم اشتباه نکرده يي، چطور با مشت باز بازي کردن توي چارقاپ را گفته يي با دست رو بازي کردن، انگار که من گنجفه مي شناخته ام آن زمان ها،» ميتي دلاک بلندبلند خنديد.

قلي يزدي گفت؛ «اما خوب گندهايت را رو کرده، ريخته روي دايره.» شازده اسکندر ميرزا که به جاي سبيلش دست مي کشيد، آهسته گفت؛ «بله، آخر شانه کجا پناه مي شود؟ شانه تکيه گاه مي شود و بازوها پناه مي شوند. توصيف «بلنداي مهر» را هم که چه عرض کنم.» قلي يزدي که شازده حرفش را ناتمام گذاشته بود، ادامه داد؛ «از همه خنده دارتر، کي توي دوره زمانه ما (مديريت و برنامه ريزي) به گوش يکي خورده بود که تو برداشتي نوشتي؟» ميربهار بلند گفت؛ «از نوشتن گفتيد، آن شعر مولانا يادم آمد که معلوم نيست کدام شير پاک خورده يي در روزنامه مصراع ها را جابه جا نوشته، تازه خوب گشته اند آنجايي که آن بنده خدا به قول خودت ايراد اشتباه گرفته و گفته نقل تو قصه است را همچنين گنده و سياهش کرده اند که هر کوري بتواند بخواند.» کار داشت بالا مي گرفت، همه حرف داشتند. انگار شمس الملوک خانم ذهن من را خواند که گفت؛ «البته از خوبي هاي حرف و نقل آن بنده خدا هم حرف ها داريم.» مجبور شدم زمان را بهانه کنم که دارد دير مي شود و من بايد برگردم خانه.

ميربهار گفت؛ «باشد، ديگر حرف موقوف اما راست و حسيني حرف دل خودت چيست؟

بي رو دربايستي بگو.» چاره يي نبود، گفتم؛ «غير قضيه قصه و افسانه بودن و مثال حسين کرد و اميرارسلان که خودشان هم اول کار ضدش را نوشته اند، بايد بگويم کار واقعي بوده. به قول شماها 100 سال پيش فقط با يک نگاه مي شد عاشق شد. من سعي کرده ام همه جا به واقعيت زندگي شما وفادار باشم. آن آخر کار هم که شيرزادخان و شمس الملوک خانم در يک سال مي ميرند- البته دور از جان شان، بعد 100 سال- واقعي بوده. خيلي ها را ديده ام که بعد از مرگ جفت شان طاقت جدايي نداشته اند و رفته اند. آدم هايي که يک عمر با هم زندگي کرده اند تاب جدايي ندارند. خودشان خودشان را مي خورند تا بميرند. از آن گذشته فرض کنيم همين جا من از اتفاق بهره گرفته باشم، به کجاي اين دنياي شلم شوربا که سر تا پا اتفاق است،برمي خورد؟،

ميتي دلاک خنديد و گفت؛ «به هيچ جا، اما برو خدا را شکر کن که يکي توي اين دنيا بالاخره نقل تو را خواند و زحمت کشيد زير و بالايش را برايت گفت وگرنه کي به تو مي گفت خرت به چند، مرد حسابي؟» حرف حسابي جواب نداشت. گفتم بايد در اولين فرصت مطلبي خطاب به آقاي اخوت بنويسم آن هم نه از طرف خودم که از طرف شيرزاد و ميربهار و شمس الملوک خانم و صولت و کلاً همه آدم هايي که نقل شان را گفته ام، از ايشان تشکر کنم و بگويم درست که «فريادي به بلنداي مهر» را به اشتباه زده ام اما يعني دست هايم سزاوار ترکه (انشاي خام دانش آموزي،) بود؟

درباره «مالون مي ميرد» نوشته ساموئل بکت
دراز کش رو به مرگ
علي شروقي

اگر تلاش حماسي رابينسون کروزوئه دفو براي تسلط بر جزيره و مالک آن شدن، بخشي از روياي بورژوازي نوپا را آشکار مي کرد، در عوض تقلاي راوي بيمار درازکش رو به مرگ «مالون مي ميرد» بکت در اتاقي دربسته براي به چنگ آوردن آنچه در گوشه هاي دوردست اتاق افتاده است، مقاومتي است نوميدانه در برابر نظم مستقر چنان که شيوه روايت نامنسجم او نيز برملا کننده انسجام خيالي بيرون آمده از دل همان نظم مستقر است. مي توان «مالون مي ميرد» را يکي از بهترين پارودي هاي «رابينسون کروزوئه» دفو به شمار آورد. وضعيت راوي در حال احتضار اين رمان، تقليدي تمسخر آميز از وضعيت قهرماني تنها است که اگر در قرن هجدهم نماينده پيروزي يک آرمان بود اکنون طرد شده از طرف نهادهاي تثبيت کننده همان آرمان، بدون حافظه يي منسجم و با تن و رواني گسيخته زير فشار آن نهادها در بستر بيماري آخرين نفس ها را مي کشد و در سفري ذهني با قهرمانان تحقيرشده يي که خود ساخته است از کانون هايي عبور مي کند که هر يک به نحوي نظم مسلط را نمايندگي مي کنند و البته در همين حين مي کوشد دارايي محقرش را از گوشه و کنار اتاق در اطراف بسترش گرد آورد. «به زودي مي ميرم و همه چيز تمام مي شود.» مالون مي ميرد، با اين جمله خبري آغاز مي شود. جمله يي شبيه «امروز مادرم مرد» بيگانه کامو که يقين پشتش با جملاتي که از پي آن مي آيند فوراً از هم مي پاشد. گرچه راوي مالون مي ميرد نه مانند مورسوي بيگانه خبر مرگ ديگري را در گذشته که خبر مرگ خود را در آينده يي نزديک اعلام مي کند. گرچه اين آينده نزديک همان طور که گفتم فوراً به آينده يي نامعلوم تغيير ماهيت مي دهد. مالون مي ميرد نه روايت حرکت به سمت مرگ که روايت درازکش ماندن در انتظار فرا رسيدن مرگ است. همچون ولاديمير و استراگون- قهرمانان در انتظار گودو - که آمدن گودو را انتظار مي کشند. آن هم طوري که انگار گودو در دو قدمي آنها است اما دو قدمي که فاصله اش را بي نهايت پر مي کند. تقلاي رقت بار راوي مالون مي ميرد در تقابل با تلاش پر از اميد رابينسون کروزوئه، در واقع حمله يي است به بنيان هاي برسازنده جهاني که دفو در رابينسون کروزوئه ظهور آن را به تصوير مي کشد. اين اصلي ترين تفاوت رمان بکت است با بسياري از رمان هايي که بعدها به همين شيوه و با محدود کردن چشم انداز به اتاق هاي دربسته نوشته شدند و اکثراً هم برخلاف مالون مي ميرد عاري از آن عنصر راديکال ويرانگر رمان بکت بودند. در مالون مي ميرد جمله ها مدام يکديگر را خنثي مي کنند و اين حاصل بازي زيرکانه بکت با مقوله زبان و فراموشي است. زبان راوي زبان بي حافظه است. زباني که ابزار ارتباط نيست بلکه ارتباط را مخدوش مي کند. در همان صفحات نخست رمان، راوي مي گويد؛ «فقط اگر بتوانم در اين دوره انتظار براي خودم داستان هايي تعريف مي کنم. اين داستان ها به نمونه هايي که تاکنون گفته شده شباهتي نخواهند داشت، نه زيبا و نه زشت که بي افت و خيز خواهند بود، در آنها هيچ زشتي يا زيبايي يا تب و تابي وجود نخواهد داشت، همه اين داستان ها عاري از حيات خواهند بود، درست مثل خود داستانگو.» اين آرزوي راوي دقيقاً در همان داستاني که بکت باز مي گويد محقق شده است. راوي مالون مي ميرد مي خواهد چهار داستان بگويد. اين چهار داستان به مرور در هم ادغام مي شوند. ارتباط گوينده اين داستان ها با آنها البته از نوع ارتباط کليشه يي در آن دسته از فيلم هاي هاليوودي نيست که درباره مراحل نوشته شدن يک داستان و درآميختن زندگي نويسنده با شخصيت هاي داستان هاي او هستند. ارتباطي محافظه کارانه که به موجب آن آزادي فرد تنها در عرصه خيال محقق مي شود. نويسنده در خلوت خود خيال مي بافد و در اجتماع به عنوان يک شهروند خوب و موفق زندگي مي کند و سود خيالبافي اش هم سروقت به حسابش واريز مي شود. در آثاري از اين دست نويسنده از اينکه تنها در عرصه خيال پردازي آزاد باشد راضي است و درگيري اش بيشتر با شخصيت هاي خيالي داستاني است که دارد مي نويسد نه با محيط پيرامون. به همين دليل در اين آثار، اثر هنري هرگز به ابزار خطرناک عليه نظم نمادين بدل نمي شود. مالون مي ميرد البته که اين گونه نيست. بين آنچه راوي به عنوان داستان مي گويد و جهان پيرامون هيچ مرز مشخص و جداکننده يي وجود ندارد و اين بي مرزي را حتي نمي توان به از بين رفتن فاصله خيال از واقعيت تعبير کرد. داستان ها مدام نيمه کاره مي مانند و دوباره که آغاز مي شوند مي بينيم نام قهرمان شان تغيير کرده است. بکت را بسياري با کافکا مقايسه مي کنند و در قياس با انبوه نويسندگاني که آثارشان به غلط «کافکايي» خوانده مي شود، مي توان گفت که بکت يکي از نزديک ترين نويسندگان به کافکا است. جهان بکت درست از پي جهان کافکا مي آيد. اگر قهرمانان کافکا هنوز براي ابراز وجود تقلا مي کنند اين تقلا در قهرمانان بکت اگر نگوييم به صفر مي توان گفت به حداقل مي رسد. اگر گرگوار سامساي کافکا از تخت بيرون مي آيد، در عوض راوي مالون مي ميرد در سکون خود دست و پا مي زند. از اشياي نزديک براي برداشتن اشياي دور از دسترس کمک مي گيرد. سعي مي کند داستان بگويد. اما همه اينها بيشتر تقلاهايي هستند محدود براي پر کردن فاصله يي که تا مرگ باقي مانده است. صحنه کتک خوردن و آزار جسمي «مک من»- شخصيت آخرين داستاني که راوي مالون مي ميرد باز مي گويد- توسط يکي از پرستاران گرمخانه سنت جان را مي توان با صحنه يي از مسخ که در آن پدر گرگوار تعقيبش مي کند و به او سيب پرتاب مي کند مقايسه کرد با اين تفاوت که در مالون مي ميرد وحشي گري برهنه تر و شيوه اعمال خشونت کاملاً بدوي است و سرپناه «سنت جان» که در ظاهر نهادي است براي پناه دادن ولگردها، همچون شکنجه گاهي قرون وسطايي توصيف مي شود. در صفحات پاياني صداي پارو زدن به گوش مي رسد و چشم اندازي محو از جزاير کوچک آشکار مي شود. اينها آخرين چيزهايي است که رابينسون پير رمان بکت مي بيند و مي شنود.
يادداشتي به مناسبت چاپ مجموعه داستان«تو هيچ گپ نزن»
نويسنده در مقام کاشف
يوسف انصاري

افغانستان به عنوان زادگاه «محمدحسين محمدي» هميشه در داستان هايش معناي پررنگي داشته است. آداب و رسوم مردم افغانستان و نوع گويش آنها، عنصر پررنگي در نثر او به وجود آورده است. محمدي در داستان هايش در پي کشف دوباره افغانستان و به خصوص مزارشريف است که اين مهم بيشتر در رمان کوتاه «از ياد رفتن» و داستان هايي که در آنها بازگشت به دوران کودکي پررنگ است نمود پيدا مي کند. «تو هيچ گپ نزن» جديدترين اثر محمدي نيز از اين مستثني جدا نيست. در اين کتاب «محمدي» همانند دو کتاب قبلي از مضامين مشترکي مانند اختلافات قومي، جنگ، ترس، تنهايي و... (که ديگر اين مضامين براي مخاطب داستان هايش تا حدودي آشناست) استفاده مي کند. با اين اشاره که دوران کودکي در چند داستان اين مجموعه از جمله داستان هاي «چلي» و «رانا» که هر دو جزء داستان هاي موفق کتاب هستند، بيش از داستان هايي مانند «تو هيچ گپ نزن» که ادامه داستان هاي خانواده «سيدميرک شاه آغا» در رمان «از ياد رفتن» است، همذات پنداري مخاطب را از سوي نويسنده به بهترين شکل ممکن خواستار مي شود و مضامين ديگر هر کدام به نوعي در سرنوشت آدم هاي داستان هايش سهيم هستند. کسي که رمان کوتاه «از ياد رفتن» را خوانده باشد با مطالعه داستان «تو هيچ گپ نزن» به راحتي متوجه خواهد شد مکان و آدم ها همان مکان و آدم هاي «از ياد رفتن» است.

خانواده يي که اول بار در رمان کوتاه «از ياد رفتن» با شخصيت دوست داشتني و محوري «سيدميرک شاه آغا» ظهور کرد، گويي قرار است همين فضا در آثار پيش روي نويسنده باز هم ظهور کند و اين ما را به ياد چه کسي جز نويسنده امريکايي يعني «جي دي سالينجر» و خانواده محبوب آثار او مي اندازد. از منظري ديگر شايد بشود گفت نوشتن داستان هايي متفاوت با شخصيت هاي محدود کار طاقت فرسايي براي نويسنده يي کم کار است و اغلب تريلوژي هايي که در ايران نوشته شده است آثار موفقي نبوده اند. اگر محمدي قصد اين کار را دارد بايد ديد تا چه حدي از عهده آن برخواهد آمد. اما چيزي که مخاطب در داستان «تو هيچ گپ نزن» با آن طرف است ظهور شخصيت تازه يي از اين خانواده است؛ شخصيتي که در رمان کوتاه «از ياد رفتن» حضور نداشت؛ عضو ديگري از اين خانواده به عنوان دختر بزرگ «سيدميرک شاه آغا»؛ داستاني که در يک ديالوگ بلند نوشته شده و با اينکه اين داستان را مي شود به عنوان يک اثر مستقل بررسي کرد، ولي به دلايلي که گفته شد به نوعي مکمل داستان خانواده يي است که گويا جايگاه به خصوصي در ميان داستان هاي محمدحسين محمدي دارد. پس از همين منظر داستان فوق ويژ گي خاصي پيدا مي کند و بي دليل نيست که نويسنده اسم اين داستان را روي کتابش گذاشته است.

ظهور اين شخصيت از زاويه يي ديگر دست نويسنده را باز گذاشته تا از تکرار شخصيت ها بکاهد. ولي داستان هاي «چلي» و «رانا» هر دو بازگشت به دوران کودکي و نوجواني است؛ بازگشتي که جنبه هايي ديگر از زندگي مردم افغانستان را به جز جنگ که اغلب نام افغانستان با اين واژه کليد خورده، نشانه رفته است. «چلي» داستان سه نوجوان کنجکاوي است که کنجکاوي شان باعث بي آبرويي «ملايمام» شخصيت آخوندي مي شود که پسرکي را به او سپرده اند تا آموزش ببيند و در آينده مانند خود «ملايمام» آخوند شود. «ملايمام» که مخفف «ملا امام» است. و اما داستان «رانا» واکاوي شخصيت کودکي است که در عالم کودکي عاشق خاله خود شده است. کودکي که همه چيز را به خاطر حس کودکانه اش باور مي کند. در اين داستان ها ديگر از جنگ خبري نيست. بلکه لذت ها و قهر و آشتي هاي کودکانه رنگ و بوي خاصي را با در کنار هم گذاشتن اين داستان ها در ميان داستان هايي که جنگ دستمايه نوشته شدن آنها شده وارد فضاي اين مجموعه کرده است که شناخت دقيق تري از مردمي که محمدحسين محمدي راوي ماجراهاي آنهاست، به دست مي دهد. پس محمدحسين محمدي تنها راوي داستان جنگ نيست و هر جا هم راوي داستان جنگ است، مثل داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» توانسته در هر دو فضا موفق عمل کند. داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» زاويه ديدي که کمتر نويسنده يي سراغ آن مي رود و اين به دليل سخت بودن استفاده از اين زاويه ديد است. اما همين زاويه ديد با تمام سختي اجراي آن براي نويسنده يي کاربلد يک موقعيت منحصربه فرد است که محمدي نيز از اين زاويه ديد توانسته به شکل مطلوبي استفاده کند. اگر از اين مهم بگذريم، يکي از داستان هاي موفق اين مجموعه- که پايان بخش اين يادداشت خواهد بود- داستان «کبک مست» است. نگارنده اين سطور مجبور است خلاصه يي از داستان را تعريف کند تا مقصود خود را بهتر برساند. «کبک مست» داستان پيرمردي است که روزگاري کبکش يکه تاز ميدان جنگ کبک ها بوده و کبک در زمان حال داستان مثل خود او پير و به اصطلاح کبک بازهاي افغانستان، «بîگًل» شده است. خب، حال ببينيم داستان از چه قرار است؛ «پيرمرد هر روز کبکش را در قبرستان مي دواند تا نفسش باز شده، بخواند و بجنگد. هر روز به کافه مي رود و کبکش را نيز با خود توي قفس مي برد، با آرزوي اينکه کبک خواهد خواند تا او چايش را بنوشد و اگر کبک نخواند او نيز چايش را نخواهد نوشيد. کبک نمي خواند و مردي که صاحب کبکي است که رقيب کبک اوست و در اصل مرد نيز رقيب پيرمرد محسوب مي شود، هر وقت پيرمرد و کبکش را مي بيند، هم کبک و هم خود او را به سïخره مي گيرد که کبک او «بîگًل» شده است. پيرمرد مجبور مي شود پارچه يي روي قفس بکشد تا کبک بازها کبک را موقع مراجعه به کافه نبينند و طبق عادت در آرزوي اينکه کبک خواهد خواند به کافه مي رود، ولي کبک همچنان ساکت است و پيرمرد باز چايش را نخواهد نوشيد تا يخ شود.» اگر از طرح منحصربه فرد داستان بگذريم نقطه حائز اهميت در اين اثر مسخ شدن پيرمرد است.

کبک مانند پيرمرد پير است، کبک ديگر نمي خواند و پيرمرد هم سکوت کرده، کبک و پيرمرد هر دو تنها هستند، وقتي پيرمرد کبک را مي دواند خود نيز همراهش مي دود، پيرمرد با مخفي کردن کبک به اصطلاح « بîگًل» شده است. در اين داستان همه چيز به صورت هوشمندانه در جاي خود قرار گرفته است و نشانه هاي به کار رفته همان طور که مقصود نويسنده بوده عمل مي کنند. حتي در پايان راوي تاکيد مي کند صداي خواندن کبکي را که از دور مي آيد، نه کبک پيرمرد که در قفس است مي شنود و نه خود پيرمرد که در کافه نشسته و هر دو، يعني هم کبک و هم پيرمرد گويا گوش شان سنگين شده است. کل مضمون اين داستان نيز در همين اصطلاحً « بîگًل» نهفته است. حال ببينيم نويسنده در آخر کتاب در تعريف اين واژه چه نوشته است؛ تعريفي که نشان خواهد داد داستان روي همين اصطلاح استوار است. «بابه؛ مخفف بابا، معمولاً به پيرمردان نيز مي گويند.» و «بîگًل؛ اصطلاحي است بين کبک بازان. به کبکي مي گويند که از ميدان مبارزه بگريزد و ديگر مبارزه نکند و در اصطلاح به هر کسي که ميدان را خالي کند، گفته مي شود.» پيرمرد هم «بابه» و هم «بîگًل» شده است. هم پير شده و هم به گونه يي که گفته شد ميدان را خالي کرده است. ويژگي خاص ديگر اين داستان تاويل پذيري آن است؛ شاخص هايي که در اغلب داستان هاي محمدي وجود دارد. گويا کبک و پيرمرد هر دو دور باطلي را رقم مي زنند که جنگ به طور نمادين باعث به وجود آمدن چنين فضايي شده است، حال جنگ چه جنگ افغانستان باشد که پسر پيرمرد را نيز از او گرفته و باعث تنهايي او شده و چه جنگ بين کبک هايي باشد که اختيارشان دست کبک بازان است. ايرادي که بعضي از منتقدان آثار محمدي در ايران به داستان هايش مي گيرند نوع به کارگيري زبان عاميانه است. فرهنگ واژه ها و اصطلاحاتي که در پايان کتاب هايش مي آيد به نظر برخي از منتقدانش باعث کندي در خوانش متن مي شود و چون نثر داستان هايش فارسي دري است و مخاطب ايراني عادت به اين نثر ندارد، شايد در وهله اول مخاطب را پس بزند. محمدي اين ايراد را در گفت وگويي رد مي کند و از نظر خودش او يک نويسنده افغانستاني است و استفاده از اين زبان را براي خود امري طبيعي مي داند. نگارنده اين سطور حق را به نويسنده اين داستان ها مي دهد، چون داستان هايي که در بالا از آنها صحبت شد حاصل همين زباني است که نويسنده تاکيد دارد از آن استفاده کند و مي توان گفت داستان هاي محمدي با تمام سختي خوانش شان مخاطبان خود را پيدا کرده اند و چه دليلي بهتر از به چاپ سوم و چهارم رسيدن آثارش مي تواند اين مهم را توجيه کند. «تو هيچ گپ نزن» از طرف نشر چشمه روانه بازار کتاب شده است.
عناوين اين صفحه
در جمع ياران
دراز کش رو به مرگ
نويسنده در مقام کاشف

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام