پنج شنبه، 8 بهمن 1388 - شماره 2163
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
رويکردي انتقادي به فلسفه کانت- بخش دوم
رابطه حس و عقل

محمدحسن شاهکويي

کانت به ايده آليسم ذهني متعلق است. بنابراين مي توان گفت چون تلقي کانت از روش صرفاً به صورت سياليت دروني ذهن جلوه مي کند و نه سياليت هستي (عين و ذهن) در فرآيند شدن، روش از موضوع شناخت جدا انگاشته مي شود. در اين حالت عقل محض بر جايگاه آفرينش، انديشه ها را آفرينش مي کند آزاد از ديالکتيک طبيعت زيرا در نظر کانت آفرينش در حکم ذات است و پيش از آن هم طبق فرضيه نيوتني سکون هست چون در نظرگاه نيوتني کانت (يعني در حرکت مکانيکي) مقوله ماده متضمن مقوله تغيير نيست. معناي اين حرف آن است که پيش از آفرينش پويش هستي در فرآيند شدن معني ندارد و آفرينش فوق قانون است همچنان که آزادي اراده (يا فرد انساني بر جايگاه آفريدگار کردار خويش) نيز فوق قانون طبيعي است گرچه خود کردارهاي آدمي مقيد به قوانين طبيعي است. اين متافيزيک که ريشه در فيزيک نيوتني دارد ديدگاه کانت را در چنبره خود دارد. همچنان که مقولات پيشين او نيز که از احکام فلسفه مدرسي (اسکولاستيک) اقتباس شده است همگي تاثير فلسفي عميقي از آن مفهوم متافيزيکي مي گيرد، به اين معني متافيزيکي که القا مي کند مقولات پيشيني به عنوان صورت هاي محض که بر ساخته هاي اثبات نشده است ابتدا به ساکن و آزاد از ديالکتيک جهان عيني وجود دارد. يعني فوق قانون است. با اين حال حقيقت آن است که کانت با طرح قضاياي پيشيني ترکيبي گام مهمي نه تنها عليه تجربه گرايي محض بلکه در جدايي از اصل عدم تناقض ارسطويي (منطق صوري) برداشت. مي دانيم که در ديالکتيک هگلي، در مقابل سکون نيوتني کانت نيستي هستي است يعني نيستي شدن است در فرآيند هستي. بنابراين وحدت (يا سکون) پديده ها نسبي است و تغيير آنها دائمي. معني اش اين است که هر پديده يي در جهان هم خودش است و هم غيرخود. اين پديده دوگانه به رغم وحدت (با سکون نسبي يا ثبات موقتي)اش سرانجام از آن هم نهاد تازه يي به عنوان نتيجه جنگ دروني ميان برنهاد و برابرنهاد پديد مي شود.

اما منطق صوري به عنوان نخستين شاهکار فکري بشريت بر اصل اينهماني و عدم تناقض استوار است؛ «الف»، «الف» است و «ب» نمي تواند باشد. يعني هر چيز فقط خودش است و غيرخود نيست و نفي آن مستلزم تناقض است. پس اينهماني که ماهيتاً همان قضيه تحليلي است بر وحدت (يا سکون در برابر تغيير) دلالت دارد. وحدت شيء و حکم (يا محمول و موضوع). ولي هيوم با انکار ماهيت جسم و جان از طريق نفي مفهوم عليت در واقع بر وحدت جسم و هم جان خط بطلان کشيد.

ليکن کانت به وسيله قضاياي پيشيني ترکيبي و رسيدن به ضرورت و کليت مطلق رابطه علت و معلول، اول بر اهميت اينهماني (يا قضيه تحليلي) به عنوان روشن کننده مفاهيمي که در قضاياي پيشيني ترکيبي لازم است تاکيد ورزيد و دوم مفهوم اينهماني را گسترش بخشيد، يعني آن را از صورت وحدت (يا سکون) اشيا به طور منفرد به صورت وحدت کل فرآيندهاي نظام مند جهان (البته در سطح پديدارها) ارتقا داد و سوم به مفهوم تازه يي از روابط و وحدت در ميان فرآيندهاي نظام مند جهان دست يافت و به اين گونه چهارم بر مقوله ضدين (يا برنهاد و برابرنهاد) که اهميت بنيادي براي هگل در شرح ديالکتيک تغيير و تکامل روح داشته، وقوف يافت و دريافت درهم بودي تضادها تناقض نيست. البته کانت در يک سه گانه به «هم نهاد» هم رسيده بود، ليکن نگاه نيوتني او به «سنتز» چنان که خواهيم ديد عمقي نداشت.

به هر حال قضاياي پيشيني ترکيبي بنيادش بر مقولات پيشيني است که (اگر متافيزيک مفهوماً فلسفي شان را ناديده بگيريم در سطح پديدارها به طور عام)، منظور کانت از آنها قوانين طبيعي در فيزيک نيوتني بوده است؛ قوانيني که مستقل از انسان و تجربه او حاکم بر طبيعت است. همچنان که مفهوم عليت (يا قانون جاذبه) در فيزيک نيوتني نيز چنين است. بنابراين وقتي کانت مي گويد عقل با صورت هايي که پديد مي آورد مي تواند همه شرايط پيشيني (يا مفهوم هاي ناب) هرگونه دلالت عيني را دريابد مقصود او را با همان ديدگاه نيوتني اش بايد دريافت. با اين وصف نفس مقولات پيشيني همان بدل شدن قوانين عيني هستي به فرآيندهاي ذهني است زيرا علاوه بر اينکه کل پديدارها (يا جلوه هاي ماده تجربي) چنان که ديديم به صورت گونه يي از تصورات در ما هست براي ادراک حسي، خود مقولات هم صورت هايي است براي انديشه هاي فراتري در عقل محض. اين مقولات (يا مفاهيم ناب) نزد کانت اول به خودي خود عاري از مضمون و ماده تجربي هستند يعني انتزاعي و ناب اند، دوم فطري نيستند و سوم عقل به وسيله آنها نمي تواند حقايق فوق حسي و اشياي في نفسه را دريابد. در عين آنکه بر بنياد آنها، چهارم، عقل مي تواند با سازمان دادن به داده هاي حسي و ارتقاي آنها به سطح روابط و علت ها و ضرورت ها خود را سازمانده و همچون نيروي آفرينشگر دانش بشناسد.

به اين ترتيب در تصويري که کانت از عقل نشان مي دهد او نه تنها مي تواند مفهوم ها (يا قضيه ها)ي صوري را تحليل کند که در آنها محمول از موضوع جدا نيست بلکه مي تواند صورت هايي را نيز پديد کند که بر بنياد آنها و با افزودن تازه هايي بر موضوع يعني با قضاياي پيشيني ترکيبي، روابط، علت ها و ضرورت ها در جهان عيني، کشف و فهميده شود. اين به جوهر مابعدالطبيعه کانت برمي گردد که به رغم تازگي و اهميت آن بالتمام معناي ايده آليسم ذهني (يا درهم آميزي او روش و موضوع شناخت در عقل محض) را نشان مي دهد. به سخن ديگر روش و موضوع شناخت در عقل محض چنان آميخته مي شود که به صورت انديشه هاي فراتري (ترانساندانتال) يعني آزاد از ديالکتيک طبيعت وانمود مي شود زيرا اين حقيقت که پديدار خود نمودار ذات است مکتوم مي ماند بنابراين تناقض کانت يکي اش همين قبول اوست. انديشه هاي فراتري (يا شناخت عقلاني) را در عين پذيرفتن اين متناقض نما (پارادوکس) که شناخت شيء في نفسه (يا ذات هستي) دست نمي دهد. اين تناقضات موجب مي شوند رابطه عقل و حس در دستگاه کانت معماگونه جلوه کرده، در حالت نوسان قرار بگيرد. همچنان که «من» به عنوان هوش و هستي دروني و «عين» به عنوان هستي بيروني رابطه اينها نيز در حالت نوسان است زيرا هرچند پذيرفتن اين نکته توسط کانت که برنهاد و برابرنهادها مي توانند با هم باشند و در هم بودي شان تناقض نيست پيشرفت چشمگيري بود، ليکن چون وحدت آن اضداد را کانت منطقاً نشان نمي دهد، تناقض رفع نشده و اضداد (يا دو قضيه متضاد نزد کانت) مثل دو قضيه متناقض در منطق صوري اين طور جلوه مي کنند که يکي بدون ديگري هم مي تواند باشد و يکي به ديگري بدل نتواند شد. منظور اين است که هرچند کانت با طرح قضيه پيشيني ترکيبي در برابر قضيه تحليلي (يا اينهماني منطق صوري در اشيا که در حوزه مفهوم ها به آن همانگويي مي گويند)، گام مهمي در جدايي از منطق صوري برمي دارد ليکن به دليل ذهني کردن تضادها او از بازتاب صحيح واقعيت بازمي ماند (همچنان که هم نهاد در سه گانه کانت، اتحاد برنهاد و برابرنهادهايي است که از حد خودشان درنمي گذرند. هرچند هگل نيز از اين سه گانه مايه ور شده ليکن او براي درگذشتن سه گانه ها از حد خود و تصعيد آنها در منظومه مطلق، ضدين را در هم نهاد انحلال مي دهد.)

همچنين است عقل عملي يا فلسفه اخلاق کانت که در آن «من» (يا اراده آزاد) رابطه اش با مناسبات اجتماعي اصولاً مطرح نمي شود زيرا کانت و ديگر انديشمندان روشن بيني مناسبات اجتماعي را به عنوان شالوده رفتار اجتماعي نمي شناختند. در واقع آزادي اراده (يا فرد انساني بر جايگاه آفريدگار کردار خويش) چون آزاد از ديالکتيک طبيعت و تاريخ (و مشخصاً مناسبات اجتماعي در اينجا) وانمود مي شود، رابطه اش با مناسبات اجتماعي گسسته است يعني اين رابطه نيز به سبب ناآگاهي کانت از مبارزه طبقاتي در فرآيند توليد اجتماعي و ارزش اضافي و در نتيجه با مکتوم ماندن وحدت ضدين مثل رابطه دو قضيه متناقض جلوه مي کند زيرا در عمل، آزادي اراده (يا فرد انساني که وانمود مي شود او بر جايگاه آفرينش کردارهاي خويش آزاد از ديالکتيک مناسبات اجتماعي است) در يک سو قرار دارد و خود اين مناسبات با جبر الزاماتش در سوي ديگر. به سخن ديگر تناقض است از يک سو بين «من» آزاد از ديالکتيک مناسبات اجتماعي با خود اين مناسبات و از سوي ديگر بين «من» آزاد از ديالکتيک طبيعت با خود کردارهاي مقيد به قوانين طبيعي. به همين دليل حتي آنجا که کانت طبق ديدگاه روشن بيني مي خواهد به قانونمندي تاريخ از ميان کردارهاي آزادانه افراد دست پيدا کند گرايش او به تاريخ معطوف به ديالکتيک مناسبات اجتماعي نيست، به کردارهاي مقيد به قوانين طبيعي است (که اين طرح طبيعت را برخي پژوهشگران اقتباس کانت از علت غايي ارسطو دانسته اند.) بنابراين نزد کانت قانونمندي تاريخ به مثابه فرآيندي طبيعي تلقي مي شود همچون قانوني از قوانين طبيعي که کپلر يا نيوتني بايد بيايد تا آن را کشف کند، همانند کشف مدار سيارات و حرکت مکانيکي. هرچند کوشش او در طرح رابطه طبيعت و تاريخ درخور توجه است يعني اين طرح کانت که لازم است براي تاريخ هم مثل طبيعت قانونمندي کشف شود، اين نکته او را در چارچوب روشن بيني امتياز مي بخشد. اگرچه در نظر کانت نيز مثل فيلسوفان روشن بيني رابطه طبيعت و تاريخ غايت مند و نظامي عقلاني بوده در حالي که آزادي اراده براي خدشه ناپذير کردن مالکيت فرد خصوصي چون مخصوص و بيانگر يک دوره تاريخي معين يعني مناسبات سرمايه داري است، اصلاً با «غايت تاريخ» که ظاهراً غايت کل بشريت بايد بود در تضاد است.

افزون بر آنکه در نظر کانت آزادي اراده هر معنايي که از آن مراد باشد، چنان که ديديم فوق قانون و قاعده است و با حرکت قانونمند تاريخ سنخيت ندارد بنابراين مفهوم آزادي اراده در عمل چيزي جز آزادي براي تقديس مالکيت فرد خصوصي و دفاع از منافع او نيست و از اين رو کليت و ضرورت در رابطه طبيعت و تاريخ (در فلسفه اخلاق کانت) به جزيي بدل مي شود چنان که در فلسفه کانت منعکس است. او معتقد است تجليات اراده يا کردارهاي انسان که عرصه پديدارهاست (برخلاف آزادي اراده) مقيد به قوانين طبيعي است. پيام اين حرف، طبق توصيه کانت، آن است که انسان با پاي نهادن بر خواست هاي نفساني خود به حکم اخلاقي وجدان يا فرمان قطعي او، بر انقياد کرداري خود به طبيعت مي تواند غلبه کند تا آنجا که به حذف ضرورت طبيعت نينجامد. به اين گونه، بخشي از آزادي ازدست رفته انسان در عرصه جبر کردارها (يا پديدارها) مي تواند به دست آيد. اين کوشش را کانت يک تکليف مي داند و ثمره اش را فضيلت چون نيت در انجام تکليف که آن را قانون عقل تعيين مي کند، چيزي جز تحقق آزادي اراده در عمل نيست. در واقع کانت در اين راه به نوعي مي کوشد مقوله جبر و اختيار را تبيين و حدود هر کدام را تعيين کند. اما حقيقت آن است که کانت مانند ديگر انديشمندان روشن بيني، چون به درک پويش تاريخي آگاهي جمعي و عمل تاريخي جامعه نرسيده بود (چنان که هگل با الهام از «گوته» و تا حدودي «هردر» در انتقاد از کانت، روشن بيني را «آگاهي محض» يا «روح در خود» مي دانست)، مقام جبر و اختيار و وظيفه فرد در برابر اجتماع را تنزل مي دهد تا حد وظيفه فردي در انجام تکليف اخلاقي محض. و به اين سان، حقيقت کارکرد مناسبات اجتماعي- اقتصادي و مسووليت نهايي آن در شکل دهي به اخلاق اجتماعي و فرد، در فلسفه اخلاق کانت پوشيده مي ماند. بنابراين وقتي کانت مي گويد وظيفه اخلاقي و تکليف شخصي بايد معطوف به اصل عقلي (يا قانون) شود و نه موضوع آن، منظورش همه جا، چنان که خود او مي گويد، اراده آزاد فرد است که اصل عقلي (يا قانون) است و وظيفه يا تکليف شخصي بايد معطوف به آن باشد و نه موضوع آن که به جهان بيرون (يا جامعه) برمي گردد. به اين ترتيب مثل عقل محض، عقل عملي نيز در فلسفه اخلاق (که تنها دريچه يي است که عقل از آن به بيرون نظر مي کند)، به سبب فرديت خود در اينجا و غرق کردن خود در نفس وظيفه و ناديده گرفتن موضوع آن، باز هم به درون بازگشت مي کند، به درون فرد؛ دروني که از ليبراليسم سرمايه داري آکنده است. به اين سان، فلسفه کانت که بنيادش بر شقاق عين و ذهن و فرد و جامعه است، نه تنها نمي تواند بر شقاق جهان سرمايه داري غلبه کند بلکه آن را توجيه هم مي کند. منتها چون کانت به انجام وظيفه يا تکليف شخصي انسان خردمند معتقد بوده، وقتي خود به راي العين مي ديده که آزادي اراده، در عمل چيزي جز جنگ وحشيانه براي منافع فردي نيست، در آخرين کوشش هايش (در مقاله «معناي تاريخ کلي در غايت جهان وطني» و با ارائه تز «تاسيس جامعه جهاني» و اينکه انسان فقط به عنوان نوع انسان مي تواند پيشرفت کند و شکوفا شود نه به نحو انفرادي)، به خيال خود مي خواست بر توحش سرمايه داري «مهار بزند».

«جامعه جهاني» يا «اتحاديه جهاني» کانت ظاهراً مي خواست بازتاب اراده جمعي باشد، منتها اراده جمعي ملت هاي ملي. يعني کانت که خود به شرور هواهاي نفساني اراده هاي آزاد وقوف داشته، راه مفري جز اتحاديه ملت هاي ملي نمي شناخته. اما چون خود کانت معتقد بود عقل خلاق آفريننده تمدن است، معناي اين حرف در عمل آن مي شود که عقل هاي خلاق و آفريننده تمدن در آن اتحاديه قهراً سلطه يابند، همچنان که در عالم واقع نيز «متمدن»هاي صنعتي و پيشرفته امروز در سازمان ملل سلطه دارند. به هر صورت، اين سلطه هم در ساختار فکري کانت و هم در طرح او محتوم است، هر چند خود او به عنوان يک فيلسوف شخصاً به تعادل و برابري در جهان مي انديشيد. ولي تعادل و برابري، خود عدم تعادل و نابرابري است به ويژه آنکه برابري در نظر کانت به عنوان يک فيلسوف ليبرال، برابري ارزش ذاتي هر فرد آزاد بوده نه تساوي در برخورداري افراد جامعه از امکانات و توانمندي ها.

روي هم رفته مي توان گفت مفهوم شيء في نفسه ريشه در خاستگاه بورژوايي و مناسبات سرمايه داري دارد يعني تناقض ها و شکاف فکري کانت محصول تضادها و شکاف عميق در مناسبات سرمايه داري است. کانت در آن اوضاع تاريخي و ظهور بورژوازي مترقي، ملتزم به دفاع از آزادي اراده فرد (يعني دفاع از فرديت بورژوايي در برابر وابستگي قومي يا صنفي رعاياي مقيد به تکليف شرعي در نظام قرون وسطايي) بوده است براي خدشه ناپذير کردن مالکيت فرد خصوصي. و در اين رابطه مفهوم شيء في نفسه محملي شده بود که کانت البته ناخودآگاه و آيندگان پوزيتيويست او آگاهانه مي کوشيدند به واسطه آن از ضرورت شناخت ماهيت سرمايه داري و درک حقيقت مناسبات طبقات اجتماعي بگريزند. هر چند پوزيتيويست هاي رنگارنگ مدت هاست با مغروق شدن در داده هاي حسي و منطق رياضي و خلاص کردن خود از تتمه عقل گرايي کلاسيک احساس مي کنند در پوشاندن حقيقت مناسبات بورژوا- امپرياليستي ديگر نيازي به مفهوم شيء في نفسه ندارند. خلاصه اينکه تضاد و شکاف عميقي در فلسفه کانت هست، چنان که ديديم. از جمله مهم ترين اين تضادها اين است که در حالي که ادراک حسي شناخت پديدار معين و مشخص است و خاص، و منطق ترانساندانتال شناخت پديدارها است به طور عام (عاميت پديدار)، ولي رابطه خاص و عام معلوم نيست. اين مجهول واگذاشتن رابطه حس و عقل يا خاص و عام باعث مي شود رابطه ديالکتيکي ميان وجود متعين و مشخص (خاص) با مطلق (يا کل هستي به مفهوم عام) فروهشته شود و کانت نتواند رابطه پايان پذير (متناهي) و پايان ناپذير (نامتناهي) و گذار ديالکتيکي آنها را به يکديگر نشان دهد. به همين دليل، وجودي متعين يا پديده يي مشخص، دو حد متضاد آن (يعني ذات و نمود) در فلسفه کانت فقط يکسويه به صورت پديدار يا نمود ظهور مي يابد و ذات (شيء في نفسه) مجهول واگذاشته مي شود به گونه يي که به قول هگل در نزد کانت فعاليت انديشه حتي به صورت انديشه معطوف به خود (انديشه موضوع انديشه) ميان من مجرد و پديده ناشناختي و مجهول در نوسان است.3 بنابراين در فلسفه کانت پايان ناپذير حقيقي (مطلق) همان وجود پايان پذير متعين و مشخص نيست، و رابطه حس و عقل بيانگر تعين هستي (عين و ذهن) و وحدت آنها نيست. با اين توصيف آيا فلسفه کانت در تضادها و شکاف هاي خود عقيم مانده و عقل گرايي او بي ثمر و تجربه گرايي اش التقاطي زيانمند بوده است؟

در پاسخ به اين پرسش با نيم نگاهي به مطلب آغازين اين مقاله مي توان گفت گزاره «من مي انديشم» در نظر کانت دو حالت دارد؛ اول به عنوان آگاهي في نفسه که در اين صورت مطلقاً عاري از هر نوع عنصر تجربي است. حتي يک مفهوم هم نيست. يک خودآگاهي محض است. خود تصور هم نيست. عموماً صورت يک تصور است (يعني صورت هرگونه داوري فهم) مادام که بنا باشد شناخت ناميده شود. از بهر آنکه فقط در مورد شناخت است که مي توانيم بگوييم من به وسيله شناخت چيزي را مي انديشم. در اين حالت قياس هايي که از گزاره من مي انديشم ناشي مي شوند، در آنها فقط فهمي مي تواند گنجانده شود که کاربردي صرفاً فراتري (يا ترانساندانتالي) دارد و هرگونه آميختگي با تجربه را نفي مي کند و دوم «من مي انديشم» به عنوان يک گزاره مادام که بتواند دريافت حسي يک موجود (اگزيستانس) را در خود بگنجاند و با تجربه آميختگي بگيرد، يعني فهم با کاربردي تجربي.»

بنابراين وقتي مي گوييم رابطه ديالکتيکي ميان شناسايي و نگريستن به پديد شدن را کانت مي گسلاند، در عين حال بايد هوشيار باشيم تا در ارزيابي خود به خطا نرويم. چون حقيقتاً هم فرق است ميان شناسايي به عنوان فرآيند انديشه (يا ديالکتيک پويش انديشه) با چگونگي پديد شدن يک پديده. به سخن ديگر فرق است ميان فرآيند تفکر درباره يک پديده (يا پديدار در کانت) با فرآيند پديد شدن آن پديده.

اولي به حوزه شناخت شناسي و منطق تعلق دارد و دومي به حوزه بيروني (يا طبيعت و تاريخ). کانت در حوزه شناخت شناسي يعني ديالکتيک پويش انديشه در منطق فراتري به رغم درهم آميزي روش و موضوع در آن زمان راهگشا به افق تازه يي بوده است زيرا شناخت انديشه معطوف به انديشه اگر با شناخت ديالکتيک پويش آن، دست داده باشد در اين حوزه، کانت با دستاوردهايش بي گمان يک رکن رکين بوده است؛ رکني که بدون آن پويش فلسفي و عقل گرايي در فيخته و شلينگ ره نمي پوييد و در اوج هاي ديالکتيکي هگل نمي توانست به تکامل برسد. از اين رو، در حالي که امروز فلسفه اخلاق کانت هيچ چيزي ندارد که به کار بشريت مترقي بيايد، برعکس شناخت شناسي يا منطق فراتري (ترانساندانتال) او هنوز در بررسي تحول تاريخي فکر در حوزه شناخت شناسي درخور توجه و اعتنا است. ضمن آنکه کانت با سنجش ميزان و توانايي عقل تا آنجا که اين سنجش به روش تجربي و ادراک بورژوازي در علم و صنعت ياري رسانده است، به معني اخص کلمه گام هاي غول آسايي به پيش برداشته و جهان فکري- فلسفي قرون وسطايي و ساختار و روش غيرتجربي و ضدعلمي آن را ويران ساخته است و از اين لحاظ کانت در تحول تاريخي انديشه فلسفي و علمي بي شک مقامي شامخ دارد. اگرچه او امروز از طريق نوکانتيسم پايه حرکت فکري- فلسفي نظام بورژوا- امپرياليستي و افزار استيلاي جريان فکري- فلسفي او بر جهان است.

به هر حال همچنان که هيوم در کار علوم کوشا بود، کانت نيز چون خودش فيزيکدان بود کوشا بود. او هم از لحاظ نظري گام بزرگي به سوي تجربه و آزمايش هاي علمي برداشت و هم از لحاظ عملي در حوزه علم جنبش روشن بيني را که محبوس در عقل نظري بود به پيش آورد. کانت معتقد به تکامل در طبيعت بود. چنان که کشف کرد ستارگان از يک توده گازي تشکيل شده و منظومه شمسي روزي نابود خواهد شد.

به همين دليل تجربه گرايي کانت در تناسب با عقل گرايي او نه تنها التقاطي زيانمند نبوده بلکه برآورنده نياز بورژوازي جوان و تحول خواه بوده. اين حقيقتي است که به آن بايد توجه کرد و بايد توجه کنيم زيرا حقيقت با محک تجربه سنجش مي شود، يعني در انطباق نظريه با عمل. بنابراين بي توجهي به عمل (يا پراتيک) نه تنها از لحاظ نظري خطا است بلکه در عمل نيز (گذشته از آنکه فردي مانند کانت، خود دچار چه تناقضاتي بوده يا از جمله به ادراک عمل تاريخي اجتماع نتوانست برسد) بسيار زيانمند است زيرا با کم کردن وزن تجربه، ايده آليسم محض ميدان مي گيرد همچنان که حذف ديالکتيک عقل روشمند کانت توسط پوزيتيويست ها نيز فلسفه او را يکسويه و ابتر مي کند. آنها چنين جلوه مي دهند که شناخت جهان به صورت مجموعه يي از فرآيندهاي نظام مند (يا نظام قوانين حاکم بر هستي) دست نمي دهد.

پوزيتيويست ها همواره کوشيده اند ديالکتيک را بي وزن و بي اعتبار نشان دهند؛ عنصري که اتفاقاً نقطه قوت کانت بوده است زيرا در تقدم منطقي روش بر تجربه (چنان که ديده ايم) کانت بر کار عقل به عنوان ترکيب، تاکيد ورزيد و به اين سان در برابر هيوم، او هر چند پذيرفت که از تجربه (يا پيشامد) پي به علت نمي توان برد، ليکن با تکيه بر مفهوم زمان، همزماني و تقارن (يا يکجا و با هم بودن) و تداعي تصورات را در ذهن ممکن دانست و به اين گونه با قبول مفهوم عليت به نحو پيشيني (يا روشي) پايداري ضمير شناسنده (يا وحدت شخصيت) انسان را به عنوان مقوله يي وجودشناختي، در برابر ضمير لحظه يي و ناپايدار هيومي به اثبات رساند و به اين سان، هم موانع هيومي را از پيش پاي علوم در پيشرفت برداشت و هم شناخت عقلاني را در سطح پديدارها به طور عام (عاميت پديدار) حاصل شدني دانست. از سوي ديگر با آنکه فلسفه کانت، دستگاهش دوبني و رنجور است با اين حال عقل را او با اهميت دادن به داده ها از عرش به فرش آورد همچنان که در عقل عملي نيز با ارتقاي بشر به «خود قانونگذار خود بودن»، او را زميني کرد. اينها همه کارهاي سترگي بود که به ماوراءالطبيعه جديدي در برابر دستگاه ارسطويي کليسا، چنان که ديديم، دامن مي داده و به انديشه فلسفي بورژوازي جوان و مترقي آن عهد قوت مي بخشيده. در انجام اين وظيفه کانت با سنجش ميزان و توانايي عقل مي کوشيد ميان عقل گرايي قاره يي و تجربه گرايي انگلوساکسوني پل بزند. در واقع او با تجربه گرايي يعني در تفاوت هايش با روشن بيني به آن جنبش عمق و غنا بخشيد ضمن آنکه ضعف هاي اساسي و بن بست هاي روشن بيني، جملگي در فلسفه کانت نيز به طور بارز بازتاب يافت که هگل آنها را نقد کرده است. از سوي ديگر کانت بايد عقل را با شک ويرانگر هيوم- که اعتبار علوم را زير سوال مي برده- مواجهه دهد، در عين آنکه او در مهم ترين نکته فلسفي با تجربه گرايان همصدايي داشته است؛ شناخت حقيقت ماده (يا ذات هستي) دست نمي دهد. و در اينجا، فلسفه کانت با شک دکارتي نيز ماهيتاً همسو مي شود.

به راستي کانت چگونه عقل را با شک ويرانگر هيوم مواجهه داد و فلسفه را از دام او رهانيده؟ در پاسخ به اين پرسش بايد اول ببينيم هيوم چه مي گفت .

پي نوشت ها؛------------------------

1- هر چند با تمرکز دکارت بر «من هستم» تجربي، به علت اينکه فقط آن را مسلم و شک ناپذير اعلام کرده، کانت از او انتقاد مي کند، معناي اين انتقاد آن است که دکارت با حصر «من مي انديشم» در «من هستم» تجربي، ميزان توانايي عقل را بسيار محدودتر از آنچه هست جلوه داده. همچنان که هگل نيز، البته از جهت ديگر، از دکارت به سبب آنکه با تمرکزش بر «مي انديشم» و آگاهي، از خودآگاهي چيزي نمي گويد، انتقاد مي کند.

2- از اين لحاظ مي توان گفت همه شاخه هاي ادبيات و هنر مدرن، آبشخور فکري شان فلسفه کانت است.

3- در اينجا لازم به يادآوري است که خودبنيادي ذهن يا عقل، بنيادش بر «شيء في نفسه» نيست چنان که هگل با حفظ عقل خودبنياد موثرترين انتقاد را بر «شيء في نفسه» وارد ساخت. بنابراين حتي با حذف «شيء في نفسه» از کانت، بنياد ايده آليستي فلسفه اش تغيير نمي کند.

نگاهي به پژوهش در طراحي اقتصاد همبسته جهاني
جهاني شدن کاهش يا افزايش فقر
محمد صادقي

«پيوستگي يا جهاني شدن نگراني هايي را درباره افزايش نابرابري، تغيير قدرت، و همسان سازي فرهنگي ايجاد کرده است. اين گزارش آثار جهاني شدن و نمونه هايي از نگراني ها را ارزيابي مي کند. پيوستگي جهاني از مدت ها قبل اهرمي موثر و توانمند در کاهش فقر بوده است و البته موثرتر از اين نيز مي تواند عمل کند. برخي از نگراني هاي ياد شده بر پايه هاي محکمي استوارند. هم فرصت هاي جهاني و هم تهديدهاي جهاني بر سياست هاي جهاني پيشي گرفته اند... جهاني شدن عموماً فقر را کاهش مي دهد چرا که اقتصادهاي پيوسته تر معمولاً رشد سريع تري دارند و اين رشد آثارش را در مقياس گسترده تر باقي مي گذارد.»

کتاب «جهاني شدن، رشد فقر» گزارشي است که زير نظر و به سرپرستي نيکلاس استرن (قائم مقام اول بانک جهاني) تهيه شده است. از نويسندگان اين کتاب مي توان به نام هايي همچون پل کولير و ديويد دلار اشاره کرد، هرچند اين مجموعه نتيجه پژوهش هاي گسترده گروهي از اقتصاددانان است. اين کتاب که شامل پنج بخش است به موضوع هايي چون موج جديد جهاني شدن و آثار اقتصادي آن، بهسازي معماري بين المللي براي پيوستگي، تقويت سياست ها و نهادهاي داخلي، قدرت، فرهنگ و محيط زيست و... مي پردازد.

در بخشي از کتاب که نسبت ميان جهاني شدن و فرهنگ مورد بررسي قرار گرفته به موضوع گوناگوني فرهنگي در عصر اطلاعات هم توجه شده است. در کتاب آمده جهاني شدن ممکن است گوناگوني فرهنگي را افزايش يا کاهش دهد. جهاني شدن، با بهره گيري از قدرت ارتباطات و بازاريابي و همچنين مهاجرت، فرهنگ خارجي را براي ميزبان معرفي مي کند و تنوع فرهنگي را افزايش مي دهد. جهاني شدن، در صورتي که فرهنگ بيگانه جايگزين فرهنگ بومي شود، تنوع را کاهش مي دهد. سپس هر دو رويکرد «جهاني شدن تنوع را افزايش مي دهد» و «جهاني شدن تنوع را کاهش مي دهد» بررسي مي شود. به عبارتي به موازات ورود فرهنگ هاي بيگانه و همزيستي آنها با فرهنگ بومي، گوناگوني و تنوع فرهنگي افزايش مي يابد و مردم در فرآيند تجارت با گونه هاي متفاوتي از شيوه هاي زندگي آشنا مي شوند و تنوع ناشي از جهاني شدن به گونه يي ضرورت نهادينه سازي دموکراسي را مطرح مي کند. در فصل پنجم از کتاب اشاره شده؛ از سال 1980 جهان بي نظيرترين پيوستگي را تجربه کرده است. کشورهاي فقير با جمعيتي حدود سه ميليارد نفر به بازارهاي صنعتي جهان راه گشوده اند و وقتي مردم فقير در اين کشورها مشغول به کار شدند، بلاي بزرگ فقر و نابرابري که قبل از آن جهان را فرا گرفته بود به تدريج رو به کاهش گذاشت.

اما اينکه همچنان بايد اقدام هايي براي تقويت آنچه يک نقطه عطف در تاريخ نام نهاده شده، شکل بگيرد، در نظر گرفته شده است.

نگراني هاي جهاني مانند بحران محيط زيست هم در اين پژوهش از نکته هايي است که جا دارد به آن توجه شود. کشورهاي در حال توسعه با منطق قوي استدلال مي کنند که موافقتنامه هاي تجاري نبايد استانداردهاي کار يا زيست محيطي را به کشورهاي فقير تحميل کنند. جوامع در سراسر جهان براي بهبود استانداردهاي زندگي و شرايط کار و محيط زيست تلاش مي کنند.

يکي از جنبه هاي مثبت جهاني شدن اين است که جوامع مي توانند استراتژي هاي موفق خود را در باب نظارت بر آلودگي (آلودگي هاي صنعتي) به يکديگر انتقال دهند تا در آينده بتوان نگراني هاي موجود در زمينه محيط زيست را به طور چشمگير کاهش داد.
عناوين اين صفحه
رابطه حس و عقل
جهاني شدن کاهش يا افزايش فقر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام