چهارشنبه، 7 بهمن 1388 - شماره 1362
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
فصل اول کتاب ژوليا کريستوا درباره مارسل پروست
زمان و بي درزماني

به تازگي متن نمايشنامه هارولد پينتر از رمان «در جست وجوي زمان از دست رفته» به فارسي ترجمه و منتشر شده است. همچنين بعد از مرگ مهدي سحابي توجه کتابخوانان ايراني دوباره به اين کتاب جلب شد. همچنين گزيده سحابي از رمان هفت جلدي مارسل پروست نيز از طرف نشر مرکز منتشر شد. در سال هاي اخير چندين کتاب درباره پروست از جمله مقاله هاي رولان بارت به فارسي منتشر شده است. اما بسياري از متون اصلي و پايه انتقادي که به وجوه مختلف رمان مي پردازند هنوز در اختيار فارسي زبانان قرار نگرفته است. در سال 1993 ژوليا کريستوا فيلسوف، منتقد ادبي و رمان نويس ساختارگراي فرانسوي- بلغاري شش سخنراني با موضوع مارسل پروست ايراد کرد. او تاکيد داشت اين سخنراني ها به ويژه براي مخاطباني است که رمان سترگ «در جست وجوي زمان از دست رفته» را به زباني به جز فرانسوي خوانده اند. کريستوا همچنين به مفهوم زمان در دنياي تک قطبي پرداخت. آنچه در ادامه مي آيد بخش اول اين سخنراني ها است که در کتاب Sense Of time گرد آوري و منتشر شده است.

ترجمه؛ پويا رفويي

مارسل پروست (1922 - 1871)، در جست وجوي زمان از دست رفته را در فاصله سال هاي 1913 (سال انتشار «طرف خانه سوآن» توسط گراسه) و 1922 نگاشت. جلد آخر، زمان باز يافته را، که همچون اسلافش گاليمار منتشر کرد، در سال 1927 رونمايي شد. غالباً پروست را از نظر روحي بيشتر به سمبليست ها، پرسه زن ها و انحطاط گرايان رنگ و وارنگ پايان قرن متمايل ديده اند تا فعاليت هاي طعنه آميز و بازيگوشانه دادائيست ها، سوررئاليست ها و فوتوريست هاي برآمده از جنگ جهاني اول، فرقه خوابزده پوچ گرايي که از پي جنگ دوم آمدند که گفتن ندارد، با اين وجود، همين آدم قرن نوزدهمي بود که زيبايي شناسي مدرن را فتح باب کرد و شکل کاملاً نوين از زمانمندي را تثبيت کرد. کارکرد آن، جمع بندي و تبيين بلندنظري همه رمان هايي بود که از قبل رواج يافته بوده اند؛ آن هم به طريق اولي با خلق نوع جديدي از رمان تکوين (ژانري آلماني که به تعليم و تحول ذهني قهرمان مي پردازد). در اين حالت، فرآيند يادگيري با رجعت از گذشته به حال و دوباره بالعکس درمي آميزد. افزون بر اين، اين شکل جديد از زمانمندي، تصويري با اشعه ايکس از حافظه ارائه مي دهد که به اتصال دردناک و در عين حال ترک خورده احساسات نور مي تاباند. به مخاطب مدرن بخت آن داده مي شود تا با تکه هاي ازهم گسيخته زمان که در اين روزگار به هر سو مي کشد، با نيرويي عظيم تر و سماجتي بيشتر از قبل، يکي بشود.

از اين رو مي خواهم با طرح يک سوال از شما و همين طور از خودم شروع کنم. شما به چه معياري از زمان متعلق هستيد؟ از کدام زمان، شما سخن مي گوييد؟ در جهان مدرن، مي توانيد همان تاثير تفتيش عقايد قرون وسطايي را از ديکتاتوري ناسيوناليستي کسب کنيد که زود اشاعه پيام ادغام گرايانه اش خاتمه يافت. (اشاره ام به جنگ خليج (فارس) است) سپس ممکن است با گذشت 150 يا 200 سال دوباره جوان شويد، آن هم به کمک رئيس جمهوري ويکتوريايي که نگرش هاي شداد و غلاظ و پيوريني اش متعلق به دوران عظيم ظفر يافتن پروتستان ها به دنياي جديد است، که احترامات قرن هجدهمي به حقوق بشر، خونش را به جوش آورد. اما شما، وقتي مردم بازگشت به طفوليت خود را با خشونت هاي مدني، همانند حوادث اخير لس آنجلس به منصه ظهور مي رسانند، اگر نگوييم شريک، همچنان ناظر هستيد. شما شاهد سرآغازهاي آينده نگرانه يي از انواع نوين موسيقي مثل رپ هستيد، بي آنکه شرح کشاف گفتمان هايي را از ياد ببريد که با روزنامه ها و دانشگاه ها مي کوشند اين مقوله را تشريح کنند. به هر روي روزنامه ها و دانشگاه ها نيز که به ايفاي نقش خود در انتقال و دست به دست کردن دانش ادامه مي دهند، متعلق به معيار زماني کاملاً متفاوتي هستند. بله، ما در گاهشماري از جاده رفته يي به سر مي بريم و هنوز هيچ مفهومي وجود ندارد که اين تجربه زمانمند از جا در رفته و مدرن را معني کند.

زمان رواني به مثابه فضاي آشتي

زيسته در آستانه عصري آشفته، پروست به سرهم کردن تکه هايي ازهم گسيخته در قالب حيات راوي اش همت گماشت؛ همو که عشق و جامعه را در تطابق با مضاميني تجربه مي کرد که چه بسا ما آنها را کهن فرض کنيم، اما به دليل منطق ناپيوسته و قطب بندي شده شان، در واقع آنها از آن خود ما هستند. در نظر پروست زمان، زمان رواني است و متعاقباً عاملي است که زندگي جسماني ما را تعيين مي کند. به اين بحث خواهم پرداخت که در واقع اصرار بر زمان در مقام تنها ارزش تخيلي جان به در برده يي است که در رمان به کار گرفته مي شود تا با آن کل جامعه مخاطبان را برانگيخته کنند.

اشيا آنگاه معنادار مي شوند که من نويسنده احساساتي را که شالوده آ نهاست، از نو کشف کند، که هميشه هم در دسته هاي حداقل دوتايي به يکديگر متصل مي شوند. (در وضعي که غبيسکويتف مادلن را مادرم به من تعارف مي کند و آن يکي را عمه لئوني؛ سنگفرش هاي حياط گرامانت و آنهايي که در سنت مارک، درونيز هستند) زمان، همان در يک جا جمع آمدن دو احساسي است که از نشانه ها فوران مي کنند و خود را به من عرضه مي دارند. اما از آنجا که در يک جا جمع آمدن اشيا، استعاره است و احساس دال بر وجود بدن؛ زمان پروستي که احساس هاي حک شده بر نشانه ها را در يک جا جمع مي کند، دگرديسي محسوب مي شود. متوسل شدن به فقط يک واژه از عنوان و به اين نتيجه رسيدن که رمان به زمان مي پردازد، بسيار ساده است. پروست، زمان را به منزله ميانجي در جست وجو (la recherche A) با نيت تخيلي بدن مند به کار مي برد؛ مي توان گفت تجليات ناخودآگاه، براي فضايي که همان کلمات و تاريکي شان است، در سامان دادن به تن چموش جهان که «من» جزيي از آن است، سهيم مي شود. من به منزله نويسنده. من به منزله مخاطب؛ من زنده، عاشق و ميرنده.

از هومر تا بالزاک داستان با تفويض خود به کساني که آن را حوزه يي خاص از مشارکت، گونه يي مشخص از عشاي رباني تلقي مي کنند، تقدير خود را خلق و تعديل مي کند. داستان به ما نشان مي دهد که تمنيات آدمي با پيش بيني ناپذيري طبيعت و زمختي جامعه درهم گره خورده است. انسان، جامعه و هستي براي داستان ناآميزگارند، اين است که از رابله و شکسپير تا بالزاک، داستان، جديت و مضحکه را به هم آميخته است و از حوزه يي گزينش شده به استخراج ايده يي از زمان همت گماشته که مختص به فرديت است - همان فرديت کذايي مدرن که زندگي دروني اش در تمامي مراحل غم، شادي و مضحکه، به فرم پيوستاري اش، که همان رشته تقدير باشد، پيوند مي خورد.

پروست به هيچ روي از اهتمام بالزاک و هومر - که به طور ضمني جامعه شناسي است - رويگردان نشد، اما غايتي استعلايي را در پاي بست مخفي نگه داشت. دغدغه او تاسيس جهاني است که خوانندگانش بدان قدم بگذارند و به مراوده بپردازند، گويي که به مکاني مقدس درآمده اند؛ مکاني که در آن انسجام ميان زمان و مکان را بازيابند و روياهايشان تعبير شود، مکاني که به طور غمباري واقعيت مدرن از آن محروم است. فوبورگ سن ژرمن ساخته و پرداخته او (که با فوبورگ سن اونوره قرابت بيشتري دارد) به همين هدف تاسيس فضايي اجتماعي، که در ادبيات از آن به امر قدسي مراد مي شود، جامه عمل مي پوشاند. اينجاست که هر قدر به افولش نزديک شود، ابهت مي يابد، توامان شکوهمند و مسخره است، صفحات آغازين در شروع هر مجلد در قياس با آنچه در صحنه پاياني به انحراف مي رود و تحمل ناپذير مي شود، چندان دلخواسته نيست...

فوبورگ سن ژرمن ساخته و پرداخته او (که با فوبورگ سن اونوره قرابت بيشتري دارد) به قصد جامه عمل پوشاندن براي تاسيس فضايي اجتماعي است که در ادبيات از آن به امر قدسي مراد مي شود. اينجاست که با فرا رسيدن افول خود به ابهت مي رسد، توامان شکوهمند و مسخره مي شود، وقتي مي بينيم هر انگيزه يي با اين ادعا که الهام بخش باشد پا به عرصه مي گذارد، در مفهوم زمان بازيافته به دايره يي کامل مي رسد. صفحات آغازين در شروع هر مجلد، در قياس با آنچه در صحنه پاياني به انحراف مي رود و تحمل ناپذير مي شود، چندان دلخواسته نيست. از ابتدا، زندگي اجتماعي خود را همچون محل نظر عرضه مي کند. ما نبايد چشم مان را به روي آن ببنديم، اما با استراتژي که قادرمان سازد تا از امر اجتماعي فراتر برويم، مي توانيم بر آن فائق آييم. اين استراتژي منوط به غور کردن در ژرفاهاي خودمان است، با بازيافتن زمان زندگي هاي دروني خودمان، که اينک در اين زمان آنقدر نامحسوس نظم مجدد يافته که گويي تنها حقيقتي است که ارزش گزارش کردن دارد.

بنابراين پروست از وسواس نويسندگان، از هومر گرفته تا بالزاک عدول نمي کند. منتها با مرتبط کردن آن به پروژه يي که طور سنتي متعلق به شعر است، آن را تعديل مي کند؛ چنين است که کشف حافظه، همراه من آشکاره گر ايده ها و ايماژها، به ياد آوردن مزه ها، بوها، لمس کردن ها، طنين ها، احساس ها، حسادت ها، از کوره در رفتن ها، غم ها و شادي ها -مشروط بر آنکه در بيان آنها توفيقي حاصل آيد. منتها پروست تا بدان درجه پيش مي رود که فضاي حافظه را- به مثابه ساحتي به جامانده از ارزشي مبنايي که فراتر از مضحکه حيات دنيوي در درام او است- به ما عرضه مي دارد. همچنين او خود را همسو با گرايشي در فلسفه معاصر قرار مي دهد؛ گرايشي که از برگسون تا هايدگر به روش هاي متفاوت ولي با نقاط مشترکي خاص، در پي فهم هستي از طريق کشف ابهامات زمان است. در واقع پروست جلوتر مي رود، زيرا او کلمات را ذيل مقوله زمان محسوسي قرار مي دهد که از حول مقولات متافيزيکي رخنه مي کند، از جمع اضدادي مثل ايده و فضا از يک سو و نيرو، ادراک، اساس و ميل از سوي ديگر جمالي ترين درجه از پيچيدگي کيهاني رواني را به جلوه موقعيتي دلپذير طرح مي افکند- مکاني متعلق به جماعتي مقدس- جايي که عشاق خوانش مي توانند يکديگر را ملاقات کنند.

ما خواهان چه حکاياتي هستيم؟ شهوت؟ پول؟ جنگ؟ مرگ و زندگي؟ بي شک از اينها آنقدر در پروست برخورداريم که در رقابت با آمارهاي رسمي شانه به شانه شود اما به گونه يي کاملاً متفاوت. اگر چنان خبره باشيد که يادهاي شما از زمان زيسته شکوفا شود آنگاه کليساي جامع تازه يي سربلند مي کند. بر فراز پاستون هاي پروژه يي که بنا بر سنتي غيرديني و مسبوق به يونانيان است، زمان هاي پروست، به نيابت از آنها، عمارتي عظيم بنا مي کند که ريشه در انجيل و عهدين دارد و از درون اين شبکه پايان ناپذير از رخدادهاي اجتماعي، از طرح هاي بي پايان، طرح هايي بيشتر و بيشتر او به تعيين وضعيت يک شخص مي پرداخت. من؛ سوژه يي که نمي شد حافظه اش را به باد انتقاد گرفت، کسي که اينجا است تا حقيقتي تشنج بار اين به ظاهر تاريخ را شکوفا کند تا «صد صورتک از او بردرد». من تو را فرا مي خواند تا تو کاري کني که گويي من کاري مي کند، مرا بخوان، و تو جزيي از جهان خواهي بود بي آنکه در حصر آن باشي، من به تو کمدي الهي زندگي رواني را اعطا مي کنم، که فقط از آن من نيست، از آن تو نيز هست، از آن ماست، يعني اينکه مطلق است.

در خلق چنين نثري در استفاده از حافظه براي ساختن در جست وجويي بدين روال پروست موضعي اخلاقي اتخاذ مي کند. او با جست وجوي بي پايان که همان معبد گمشده است که همان معبد نامرئي است که زمان محسوس حافظه هاي سوبژکتيو ماست، ميان نابه آهنگي جهان و نفس تضاد ايجاد مي کند. او با مطرح کردن نظرگاه زيبايي شناختي خود موضعي اخلاق گرايانه نيز اتخاذ مي کند که در تقابل با جرگه انحطاط گراياني است که او از آن عبور کرده و مي توان گفت تا حد زيادي از ميان ايشان سربرآورده بنابراين پروست، مبادي اخلاق اخلاق است. منتها مبادي به اخلاق انزجار. زمان محسوسي که او ما را بدان فرامي خواند مشارکت در يکي از اشکال مازادهاي جسماني و افراط هاي اروتيکي است. مشارکت در خدعه ها و خيانت ها است. قداست او، قداست بدنامي است. از طريق افشاکردني که به همراه اشارات نفري از فلان سن سيمون يا بهمان مادموازل دوسوني است. پروست پرسه زن متعلق به روزگار زيبا با وسوسه هاي معاصر و در عين حال جاودانه ما، پهلو به پهلو مي شود. اينها دلمشغولي هايي معاصر و در عين حال بي درزمان بوده اند. از زمان پروست به بعد کسان بسياري براي امتداد بخشيدن بر قطعه يي از زمان محسوس همت کرده اند- نويسندگان رمان نو، اين قطعه ها را چنان توسعه داده اند که گويي آنها را بر «شيشه بندي منقوش»1، تعبيه کرده اند.

ممکن است کار آنها مدرن تر، موجزتر، حساس تر و سرکش تر به نظر آيد اما پروست در حکم تنها کسي باقي مي ماند که تعادل ميان خشونت مطلق را ميان وضعيت حاشيه يي شخصيت اصلي (و نويسنده يي) در جست وجو و ظرفيت فياض آفريدن جهان نامکاني براي جمع شدن در زماني اين جهاني حفظ مي کند.

همان تعادل شکننده يي که فکر مي کنيم از دست داده ايم. شايد همين دليل ديگري باشد براي آنکه چرا پروست معاصر ما در دسترسي به زندگي خصوصي اش اينقدر دشوار است.

گياه ها و دانه ها؛ کشش طبيعي

يادداشت هاي پروست، عليه سنت بود (نگاشته شده به سال 1905 و 1909) گوياي آن است که طرح «در جست وجو» حوالي سال هاي 1909- 1908 تثبيت شده. متن بعدي از دل جرح و تعديل ها و تنظيم هاي متوالي در فاصله سال هاي 1909 و 1911 سربرمي آورد. پس از آن از 1916 به بعد دستنويس نهايي يادداشت ظاهر مي شوند. آنها تا زمان مرگ پروست در سال 1922 حروفچيني نمي شوند. در نامه يي به تاريخ 16 آگوست 1908، خطاب به خانم اشتراوس اعتراف مي کند؛ شروع کرده ام، و پايان داده ام، همه کتاب را. شوربختانه عزيمت به کابورگ در کارم وقفه انداخته. فقط بايد به آن بازگردم احتمالاً قسمتي از آن در فرمي مسلسل وار در فيگارو درخواهد آمد، اما فقط قسمتي از آن، زيرا براي انتشار آن در هيئت کلي اش بسيار طولاني و نامناسب خواهد بود. اما من برآنم تا تمامش کنم تا به آخر برسانمش. همه چيز نوشته شده، فقط «نامناسب» و «طولاني». پروست مي داند چگونه کارش را شروع کند و به پايان برساند و مي داند خصيصه هاي اصلي آن چه خواهد بود- محتوايي هولناک و سبکي نامتقارن. جنگ جهاني اول و بيماري اش طرح اصلي او را به وقفه و دگرگوني دچار مي کند. به طور قطع پروست در سال 1909 از تغييرات متعددي که به مرور زمان با آنها آشنا مي شود، اطلاعي نداشته است. اما شماي مرکزي - رويکرد و نگرش همان طور که بعدها وقتي از سبکش سخن مي گفت به آنها ارجاع مي داد- در جاي خود قرار داشته اند؛ در اتاق خوابي عايق شده با چوب پنبه واقع در بلوار اوسما. در جولاي 1909، دگرديسي عليه سنت بود به نقطه عزيمت در جست وجو که بعدها تبديل شد به طرف خانه سوآن آغاز مي شود. دفترچه شماره سه، که تاريخ آن به همين مرحله بازمي گردد- در واقع مشتمل بر هشت ورسيون از صحنه مشهور بيدار شدن راوي است- ذهنش در هجوم احساس هاي بي شکلي است که به نظر نمي رسد از اتاق مجاور مي آيند آن هم قبل از بروز صداها و نورهاي آشنايي که او را به هوشياري کامل مي رسانند. «حافظه غيرارادي» آنجا است، پر شده از گدازه هاي جوشان يادها و ميل هايي از گذشته که هر چند ناچيز، هر چند فشرده گرداگرد احساس اکنون لخته مي شوند.

بر اين منوال در فاصله بدايت عليه سنت بود و ظهور اين پروژه تماماً مهيا براي پرواز- در فاصله سال هاي 1905 و 1909 چه اتفاقي افتاده است؟

پي نوشت؛-------------------------

1- شيشه بند منقوش؛ پنجره سراسري به کار رفته در کليساهاي رمانتيک و گوتيک است که غالباً مصور، تزئينات و چهره نويسان يا صحنه هايي روايي از کتاب مقدس است که بر قطعات شيشه هايي رنگارنگ نصب مي شوند و درون زهوارهاي سربي پنجره جااندازي مي شوند يعني از آن قطعات در کنار هم جااندازي شده صحنه مورد نظر پديد مي آيد.

مروري بر کتاب «مامان عزيزم...»
به بالينم بيا هر شب

مريم مهتدي

بعضي ها اسمش را مي گذارند «کنجکاوي»، و بعضي ديگر تلاش براي آگاهي بيشتر. اما هرچه هست، به نظر مي رسد اغلب مخاطبان ادبيات به دانستن جهان بيني يک نويسنده مشهور با خواندن داستان ها و کتاب هايش قانع نيستند. انگار که نويسنده ها مثل يک بسته جادويي مي مانند که نوشتن کتاب و دغدغه هايي که در کتاب هايشان مطرح مي شود فقط يک قسمت اين بسته است. شايد به همين خاطر باشد که کتاب هايي که درباره زندگي خصوصي، روابط دوستانه و عاشقانه و حتي ديدگاه هاي سياسي برخي نويسنده هاست به اندازه کتاب هاي داستان شان فروش مي کند. يکي از اين دريچه ها براي ورود به زندگي نويسندگان بزرگ جهان و ايران، خواندن نامه هاي آنها به معشوق شان است؛ درددل هاي عاشقانه و نجواها و حتي گلايه از اوضاع زمانه که در اغلب نامه هاي آنها هست و بسياري شان در ايران هم ترجمه و منتشر شده اند. در اين بين نامه هايي هم بوده که نويسنده ها به دلدار خود نفرستاده اند. خاله ها، عموها، عمه ها و در حالت کلي بستگاني هم بوده اند که با آنها نامه نگاري مي کردند. اما به نظر مي رسد حرف هاي درون اين نامه ها، طبق يک قرارداد نانوشته، روي کاغذ آمده باشند. نويسنده از اوضاع زمانه براي بستگانش مي نويسد و از دغدغه هاي فکري اش و براي معشوقش در کنار اينها دلتنگي ها و نجواهاي عاشقانه را هم اضافه مي کند. اين ميان نامه هايي که نويسنده ها به مادرشان مي فرستند، خواندني تر است؛ نامه هايي که هيچ چارچوب و قراردادي ندارند. يک نويسنده صبح بلند شده و دلش خواسته براي مادرش نامه بنويسد. يا نويسنده ديگري که سفر رفته و براي مادرش نامه مي نويسد و در آن آدم هاي اطرافش را هم با نقاشي هايي ناشيانه به تصوير مي کشد. مجموعه اين نامه ها در کتاب «مامان عزيزم» منتشر شده که نشر ققنوس آن را به تازگي با ترجمه مينا دارابي امين به بازار فرستاده است.

شارل بودلر، گوستاو فلوبر، هنري جيمز، آندره ژيد، مارسل پروست، ژان کوکتو، ويليام فاکنر، ارنست همينگوي و آنتوان دوسنت اگزوپري نويسنده هايي هستند که نامه هايشان در اين مجموعه منتشر شده. هر بخش با زندگينامه کوتاه نويسنده شروع مي شود و مترجم در ابتداي هر بخش، منبع ترجمه آن نامه (نامه ها) را ذکر کرده است.

در پيشگفتار مترجم مي خوانيم؛ «خاطرات، نوازش ها، گردش ها، قصه هاي پريان بر بالين خواب و...، شارل بودلر، گوستاو فلوبر، هنري جيمز، آندره ژيد، مارسل پروست، ژان کوکتو، ويليام فاکنر، ارنست همينگوي و آنتوان دوسنت اگزوپري همگي اين گونه لحظات خاص کودکي را در کنار مادران شان سپري مي کنند. بعدها مشکلات سر بر مي آورند و اختلافات گاه مادر و پسر را از هم جدا مي کند، اما احساس جايگزين ناپذير عشقي بدون مرز، هرگز از بين نمي رود.

«مامان عزيزم» مجموعه نامه هاي اين نويسندگان بزرگ به مادران شان است. اين نامه ها شاهدي بر ماجراهاي پرشور، مشاجرات و آشتي ها، غم ها و شادي هاي برخي از نويسندگان بزرگ با زني است که به آنها زندگي بخشيده است.»

نامه ها لزوماً متون ادبي نيستند، اما اگر تحليلگرانه آنها را بررسي کنيم خواهيم ديد که خصوصيات نگاه و سبک خاص نويسندگان شان را در خود دارند. پس چندان تعجبي ندارد اگر ببينيم پروست براي مادرش با همان جملات بلند و پيچيده هميشگي اش نامه مي نويسد؛ «... بايد تاريخ ها را بشماري تا بتواني به خودت بگويي که حالا ديگر 10 ماه شده، بگويي که ما توانسته ايم زماني بس طولاني تيره بخت باشيم، که زماني بس طولاني پيش رو داريم که بايد تيره بخت بمانيم، که پدر عزيز و نازنين من حالا ديگر 10 ماه است که از چيزي لذت نمي برد، ديگر لطافت زندگي را نمي چشد...»

يا بودلر که با لحن محزون و شاعرانه اش مي نويسد؛ «مادر عزيزم، اگر واقعاً احساس مادرانه داري و اگر هنوز خسته نشده يي، به پاريس بيا، به ديدنم بيا و حتي به دنبالم بيا. من به هزاران دليل وحشتناک نمي توانم به دنبال چيزي که بسيار نيازمندش هستم، يعني کمي دل و جرات و کمي نوازش، به انفلور بيايم.» و اگزوپري که با لحن هميشه صميمي و دلنشين اش مي نويسد؛ «خيلي خوشحال مي شوم اگر روزي خاطرات شما را از جنگ بخوانم. مامان عزيزم، مشغول اين کار شويد. البته شما که خودتان هنر نقاشي داريد چه لزومي دارد به جاي پرداختن به همين کار، خودتان را در نشانه هايي خسته کنيد که به نظر من از رياضيات هم مبهم ترند؟،»تمام اين نويسنده ها به همان صورتي مي نويسند که دنياي پيرامون شان را مي بينند. مترجم در مقدمه اش مي گويد در ترجمه اين مجموعه سعي شده تا حد امکان خصوصيات سبکي هر نويسنده حفظ و به شکل ملموس به خواننده فارسي زبان منتقل شود.

در خصوص ادعاي ناشر «کتاب کوچه»
کتاب مردم
آرش نصراللهي

صفت عاميانه يي به زن خدمتکار حاضرجواب لوده يي در خانه پدري شاملو مي چسبد تا شاملوي نوجوان، خود را در سر «کوچه» يي پر از کلمات نانوشته بيابد و هر چه کتاب بخواند، ردي از اين کلمه ها نيابد. همين مي شود که شروع به جمع کردن کلمات از در و ديوار «کوچه» مي کند. چند بار کلمات از آغوش شاملو به زمين مي ريزند و هربار بخشي از آنها گم مي شود تا اينکه معشوقه عيني اش را در ميانه کوچه مي يابد، آيدا؛ آغوشي بزرگ براي آغوش باز شاملو، شاملو پيش از مرگش گفته بود اميدوار است حداقل 50 درصد از «کتاب کوچه» را پيش از وداع با ما پيش ببرد تا روشي باشد براي ادامه آن. يک سال پيش؛ هفتم بهمن ماه سال 1387 که براي گفت وگو با آيدا سرکيسيان، به خانه شاملو رفتم، به چشم خود ديدم که چگونه آيدا براي فيش ها و يادداشت هاي به جا مانده از شاملو، مادري مي کند. من پشت صحنه «کتاب کوچه» را ديدم، از نزديک ديدم و گواهي مي دهم که آيدا با تمام توان براي انتشار آنچه شاملو مي خواست، تلاش مي کند. در همان گفت وگو حرف از «کتاب کوچه» شد و اينکه آيدا معتقد است ادامه «کوچه» را با توشه به جامانده از شاملو، همراه همکارانش طي خواهد کرد و آيندگان هم بايد مولفه هاي آينده را به آن اضافه کنند. «کتاب کوچه» يک ميراث انساني است که ثبت آن از شاملو شروع شده و مي تواند ادامه پيدا کند. از مجلد «آ» کتاب کوچه گفتيم که در سال 77 به صورتي متفاوت نسبت به آنچه در سال 57 چاپ شده بود، ارائه شد. نکته مهم اينجا است که اين تغيير، کار خود شاملو است و نمي فهمم که در ميان اين همه نسبيت و تغير موجود، چگونه کسي به خود اجازه مي دهد از ثابت بودن پيشينه ها و شناخت قطعي خود نسبت به قلم شاملو، دم زند. حال آنکه نزديک ترين انسان به او، نزديک ترين سر به او، همسر او؛ آيدا، با تمام توان، با تمام آنچه اندوخته از آغوش او، بازآفرين عشق او است. «کتاب کوچه»، کتاب ما است، کتاب بودن اين مردم است، کتاب آنچه مي آفرينند، کتاب آنچه مي ماند. اين «کوچه» صاحب دارد آقا، چند روزي اگر کلماتش را خاک مي گيرد، خيال برتان ندارد. تا روزي که اين مردم هستند، «کتاب کوچه» هم هست و کلماتش از آغوش «آيدا»هاي عاشق مي آيد.
عناوين اين صفحه
زمان و بي درزماني
به بالينم بيا هر شب
کتاب مردم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام