
محمدحسن شاهکويي
از قرن هاي 15 و 16، طبقه جديدي آرام آرام به صحنه مي آمد که قدرت براندازي قرون وسطي را هنوز نداشت. از ايتاليا که از لحاظ سياسي فروپاشيده در دولتشهرها بود نخستين شعله هاي رنسانس سر به آسمان اروپا کشيد، اگرچه اين کشور، پراکنده در کينه ورزي هاي کور بود. جنبش لوتري و پروتستانيسم در آلمان تلاشي سخت براي جدايي از کليساي کاتوليک (رم) بود همچنان که انگلستان نيز با قبول پروتستانيسم، از هر جهت خود را از کليساي رم و پاپ خلاصي بخشيد. همچنين است کالونيسم در فرانسه که به کاتوليسيسم در اين کشور رنگ ملي زد.
به اين سان، با رشد و تحکيم کليساهاي ملي، واتيکان و پاپ بيش از پيش دست آموز و بازيچه دولت هاي قدرتمند اروپايي شدند. اينها همگي نمايانگر ظهور طبقه جديدي بود که اول مي خواست سرمايه اش در چهار گوشه مرزهاي ملي امنيت پيدا بکند و دوم بازارهاي داخلي اش از کالاهاي وارداتي و دست اندازي دولت هاي خارجي حفظ شود و در تحقق اينها نيز سوم مي خواست به کسب قدرت سياسي فکر کند، که چون قادر به تصرف ماشين دولت در آن زمان نبود، کوشيد از راه تامين مالي دولت مرکزي و تحکيم او در برابر فئودال هاي مرکزگريز، حکومت را به خود وابسته سازد و چنين کرد.
ليکن روابط اين بورژوازي جوان و حکومت فئودالي به آن سمت و سو مي رفت که نبردي گريزناپذير ميان آنها دربگيرد. منتها مبارزه بورژوازي هر کشوري مي توانست صورت متفاوتي به خود بگيرد همچنان که مبارزه بورژوازي انگلستان نيز متفاوت بود. او بيشتر راه سازش با اشرافيت و دربار را در پيش گرفت، حتي پس از آنکه با انقلاب 1660-1640 چارلز اول پادشاه وقت را اعدام کرد. از اين رو، مناسبات سرمايه داري در انگلستان که از لحاظ اقتصادي پيشتاز و يک شيوه رشد نمونه وار در جهان بود، از لحاظ سياسي نمونه و پيشتاز نبود. در اين اوضاع و احوال تاريخي، بيکن (1626-1561) که نماينده مجلس، دادستان کل و صدراعظم انگلستان هم شده بود، انديشه نوين مبتني بر تجربه و آزمايش را به بروز آورد. فکر شجاعانه و روح جسور بيکن در برابر قدرت کليسا و نيروهاي قرون وسطايي، در اين جمله مشهورش که امروز ديگر بداهت عاميانه پيدا کرده است به روشني خود را نشان مي داد؛ ما تنها به اندازه مشاهدات خود مي دانيم و ادراک مي کنيم، بيشتر از آن نمي توانيم بدانيم. و به اين سان، شناختن ماوراءالطبيعه امکان ناپذير اعلام شد. تجربه گرايي را لاک در فرهنگ انگلوساکسوني بعداً بنياد گذاشت که پس از او توسط برکلي و به ويژه هيوم عميقاً ريشه دوانيد. در متن مقاله به آن اشاره خواهيم داشت.
برعکس در اروپاي قاره يي، تعارض طبقاتي برخلاف روح سازش در انگلستان، به سوي تخاصم قطعي و نبرد نهايي بورژوازي صنعتي با نيروهاي قرون وسطايي پيش رفت و از اين نظر فرانسه پيشتاز انقلاب بورژوايي در جهان و کشوري نمونه بوده است. در اين هواي تازه، راسيوناليسم و فکر عقلاني که آزادي ديني را ترويج مي کرد، طبق نياز بورژوازي رزمنده، در اروپا قوت مي گرفت که اندک اندک توانست نفوذ و سلطه سياسي فئوداليسم و کليسا را عميقاً به چالش کشانده و آن را آماج حملات خود قرار بدهد.
عقل گرايي مشخصاً توسط دکارت صورت فلسفي به خود گرفت و مدون شد و از اين نظر، او آغازگر است اما نويسندگان دايره المعارف به ويژه امثال «ديدرو» به جنبش روشن بيني که مشعلي فرا راه عقل گرايي در اروپاي قاره يي بود، عمق و دامنه خاصي دادند و ويژگي آن، قاطعيت و برايي عليه فئوداليته و قدرت کليسايي بود که نظام صنفي را در قرون وسطي پديد کرده بودند. در اين نظام، رعايا همگي اراده شان مقيد به تکليف شرعي و تابع عقل فطري (ماوراءالطبيعه) و در واقع، تابع منافع صنف يا گروه قرون وسطايي قدرت بود. معني اش اين بود که حق مالکيت رعيت بر اموال و ثروت هايش اگر مي داشت خدشه پذير بود و اختيار غصب آن اموال را کليسا و دولت فئودالي داشتند. در برابر اين دست اندازي، جنبش روشن بيني قرار گرفت که به پيکار فلسفي و حقوقي پرداخت و به عنوان جهان بيني بورژوازي، عميقاً تحت تاثير انديشه هاي ژان ژاک روسو بود که نزد آن، فرديت فرد در بازگشت به طبيعت (يعني بازگشت به حالت طبيعي همان گونه که انسان به دنيا مي آيد)، خود هدف شده بود. اين جنبش با دفاع از آزادي اراده (اراده يي که ديگر مقيد به تکليف شرعي نباشد) يعني دفاع از حق مالکيت مسلم و خدشه ناپذير فرد خصوصي به عنوان حقوق طبيعي (که مقدم است بر هر نوع حقوق ديگر به صورت دولت يا قرارداد اجتماعي)، به بورژوازي امکان داد تا اندک اندک بتواند زمينه محو دولت فئودالي و نظام صنفي قرون وسطايي و تبديل آن را به مناسبات طبقات اجتماعي (قشرهاي مختلف بورژوازي) فراهم کند. معني اش اين است که بورژوازي مي کوشيد با براندازي فئوداليته و لغو امتياز صنف هاي قرون وسطايي و استقرار نظام مطلوب اش، به آزادي يا رهايي اقتصادي برسد. اين رهايي و آزادي موجد قدرت عمل بورژوازي مي شد تا از طريق قوه مقننه و با آمپريک سياسي يعني راي همگان به طور انفرادي، دولتي انتزاعي- سياسي (يا پارلمانتاريستي) پديد کند که از جامعه مدني جدا باشد. معناي اين جدايي آن است که قلمرو روابط اقتصادي که همان جامعه مدني يا حوزه اقتصادي قشرهاي بورژوازي است، رکن رکين و اصل شده و دولت به عنوان نظام سياسي، دست کم در برابر آزادي اقتصادي بورژوازي، فرعي و ثانوي مي شود. به سخن ديگر، دولت تابع بورژوازي و منافع او مي شد، نه بورژوازي تابع دولت. در نهايت پارلمانتاريسم آن را تحقق داد. به اين سان، بورژوازي صنعتي يعني طبقه جديدي که در قرن هجدهم، گام هاي غول آسايي، چه در راه اقتصادي- سياسي و چه در نهادهاي مدني و فرهنگي، به پيش برداشته بود آماده تصرف ماشين دولت شد. چنان که در آخرين دهه قرن هجدهم، با انقلاب کبير فرانسه و قاطعيت ژاکوبني بر پايه عقايد روسويي، بروز يافت و با آن قدرت سياسي به دست بورژوازي انقلابي افتاد. اين انقلاب با عمق و دامنه يي که داشت زلزله سياسي مهيبي بود که ديوارهاي قرون وسطي را در اروپا به شدت لرزاند. بخش عظيمي از ديوارها فروريخت.
در آلمان نيز- که البته هنوز عقب مانده، پراکنده و گرفتار ارتجاع پروس بود- انقلاب کبير فرانسه تاثير عميق بر جاي گذاشت. ولي پيش از آن نيز جنبش ادبي و فلسفي عميق و دامنه داري در آن کشور جريان داشت که آلمان را به ويژه در اردوي فلسفه به راستي پيشگام ساخته بود همچنان که کانت نيز پيشگام بود. او از متن اين جنبش فرهنگي و فلسفي برخاست و در آن پرورده و باليده شد. و طرفه آنکه درست يکي دو دهه پيش از وقوع انقلاب کبير فرانسه، کانت با انقلاب فلسفي بورژوايي خود که آن را در سنجش (نقد) عقل محض بسامان آورده بود به سلطه ايدئولوژيکي کليسا پايان بخشيد. همچنان که هگل نيز بعدها با فراتر رفتن از حدود جنبش روشن بيني (و نقد آن به خاطر اينکه آن جنبش هرگز نتوانست رابطه نظر و عمل را درک کند)، قاطع ترين و پيگيرترين دفاع از حقوق بورژوايي را در «فلسفه حق» ارائه کرد.
در پيوند با جنبش روشن بيني اروپا، کانت هرچند فاقد روح انقلابي ژاکوبني بود ليکن بزرگ ترين گام فلسفي را تا آن تاريخ به پيش برداشت. در حقيقت کانت از لحاظ فلسفي برجسته ترين نماينده روشن بيني و ميوه کاملاً رسيده آن است، ضمن آنکه او با قبول تجربه گرايي، حلقه اتصال اروپاي قاره يي با جهان انگلوساکسوني هم شده بود و از اين نظر، مي توان گفت کانت صداي رساي کل بورژوازي است. اينکه هنوز پس از گذشت دو قرن از فوت کانت سرمايه داري اين همه در رثاي او قلم مي زند، نشان مي دهد کانت- آن هم پس از ورشکستگي آشکار پراگماتيسم- برجسته ترين و بزرگ ترين فيلسوف مورد قبول جهان سرمايه است که نوکانتيسم او را براي جهان بورژوا- امپرياليستي مرتباً روزآمد مي کند.
به هر حال، کانت نخستين فيلسوفي است که کوشيد رابطه جهان مادي و دنياي انديشه را به طور ديالکتيکي و دستگاه مند بر مبناي علم زمان و فيزيک نيوتني بفلسفد و توضيح دهد. حتي اخلاق و سياست هم نزد او از اين دستگاه فلسفي بيرون نيست. منتها کانت که خود رياضيدان بود و فيزيکدان نيوتني، طبعاً نگاه او نيز به حرکت عمومي ماده، مثل نيوتن محدود مي شد به حرکت مکانيکي که ديدگاه فلسفي اش را سخت تحت تاثير قرار داده بود. آن گونه که در نظر کانت، آفرينش که ذات يا نومن است (براساس قانون «ماند» نيوتن، يعني حفظ سکون هر جسم مگر تغيير آن با عامل بيروني)، مسبوق به سکون است و پيش از آن هيچ چيز نيست. (در مقابل او، هگل گفته است؛ «نيستي هستي است.» يعني نيستي شدن است در فرآيند هستي و سکون نيست.)
با اين همه، کانت نخستين فيلسوف دستگاه مندي است که پيوند انسان و طبيعت، فرض نظري او بود. به اين معني که به عنوان يک فيزيکدان کوشيد قوانين و ضرورت هاي طبيعت را کشف کند اما آنها را در دستگاه خود از طبيعت واقعي جدا کرده ذهني کند. گويي هيچ کدام در عالم واقع وجود ندارد و پيش از هر تجربه يي در عقل وجود دارد. و به همين دليل، اينها را مقولات پيشيني عقل ناميد. چنان که کانت در برابر مفهوم عليت، وقتي مدعاي هيوم را پذيرفت مبني بر اينکه با تجربه نمي توان به رابطه علت و معلولي رسيد، ولي در عوض به عنوان يک فيزيکدان چون به واقعي بودن و اهميت عليت واقف بود، آن را پذيرفت زيرا مي دانست بدون درک مفهوم عليت و رابطه علت و معلولي، پيشرفت علوم متوقف خواهد شد. بنابراين چون از راه تجربه آن را قابل تبيين نمي دانست، عليت را مقوله پيشيني عقل اعلام کرد و به اين سان، در اينجا هم رابطه حس و عقل را از هم گسيخت. در هر حال او با همين عقيده و روش متافيزيکي کوشيد رابطه انسان و طبيعت را توضيح دهد. چنان که کوشيد به قانونمندي تاريخ دست پيدا کند که از نظر او، کردارهاي آزادانه افراد، به عنوان تجليات اراده، تجسم آن است. اين کردارها را کانت پديدارهاي مقيد به قوانين طبيعي (همچون قانون نيوتني) مي دانست. گرچه خود آزادي اراده يا فرد انساني (که نزد او- مستقل از مناسبات اجتماعي- اقتصادي- همچون آفريدگار کردارهاي خويش تلقي مي شد) را به هيچ رو تابع قوانين طبيعت نمي دانست. بنابراين ميان آنها تناقضي بود غيرقابل رفع؛ تناقض ميان کردارهاي مقيد به طبيعت با آزادي فرد خصوصي (که تحت هيچ نوعي از جبر طبيعت و مناسبات اجتماعي قرار نمي گرفت، هرچند اين جبر دوم را کانت نمي شناخت). يعني انسان و در واقع فرد بورژوا، مطلقاً در آفرينش کردارهاي خويش آزاد است، به گونه يي که خود عين ذات تلقي مي شود و مظهر عليت (و به همين دليل، اين آزادي را کانت آزادي استعلايي مي ناميد). بنابراين در حالي که در رابطه انسان با طبيعت، کانت ذات اشيا را دسترس ناپذير و غيرقابل شناخت مي دانست، يعني در حالي که حدود شناخت آدمي را در نقد عقل محض محدود تلقي مي کرد و متصلبانه بر اين باور نادرست پاي مي فشرد، اما آزادي اراده يا فرد خصوصي را وسيع و نامحدود تلقي مي کرد تا حد آفريدگار که خود، ذات خويش و عليت خويش است اگرچه کردارهاي آدمي را مقيد به قوانين طبيعي مي دانست (که کانت آنها را پديدارها يا نمودها مي ناميد). به سخن ديگر، اگر ذات معقول در خرد ناب نفي مي شود اما در خرد عملي اثبات مي شود يا اگر امر مافوق حس و ماورايي در خرد ناب به عنوان يک امر منفي رد مي شود اما در خرد عملي براي تصديق و اثبات خدا پذيرفته مي شود. در هر حال از تناقض ميان تحقق ذات در حوزه آزادي فرد خصوصي (آزادي استعلايي) و عدم تحقق ذات و غيرقابل شناخت بودن آن در رابطه انسان و طبيعت، نه تنها فلسفه اخلاق کانت بلکه دستگاه فلسفي او (سنجش عقل محض) که از تناقض ميان شيء في نفسه (يا ذات) ناشناختني با پديدارهاي شناختني يا نمودها رنج مي برد، شکاف عميقي درگرفته است که علت مهم اش، جدايي عقل و حس نزد کانت است.
جهان بيني بورژوايي که از احترام تقدس آميزي به مالکيت خصوصي قوام گرفته، در تحليل نهايي، محدود است به منافع و اراده فرد بورژوا و ارزش هاي فردي. اگرچه در برابر اراده مقيد به تکليف شرعي رعاياي وابسته و نظام فئودالي مثبت و مترقي بوده است ليکن حقيقت آن است که فلسفه اخلاق کانت نيز در تحليل نهايي، در دايره تنگ مناسبات سرمايه داري سيلان داشته است که در آن زمان، يک نظام تنک مايه و تکامل نيافته هم بود و اصولاً افق تاريخي ندارد، در هر حال اين فلسفه اخلاق، چنان که خواهيم ديد، حتي در برخي موارد مثلاً وقتي کانت تحت نام فضيلت، به حکم وجدان مي خواهد خواست هاي نفساني انسان سرکوب شود و به جاي تکليف شرعي، تکليف شخصي براساس وجدان فردي را مي گذارد تا آزادي اخلاقي را مقيد به آن کند، ناپيگير است و اسير رگه ها و خرافه هاي قرون وسطايي.
روي هم رفته مي توان گفت با آنکه پس از هگل و به ويژه با فروريختن فيزيک نيوتني، فلسفه کانت رنگ پريده شده است، با اين حال، ارزش او به عنوان نخستين ديالکتيسين که روش و قوانين را بر تجربه محض ارجح دانسته همچنان محفوظ است. او مثل هگل در شمار فيلسوفان بزرگي است که بايد او را به درستي شناخت و براي فلسفه اش به عنوان ديالکتيک عقل روشمند در آن زمان، احترام قائل بود. انتقادهاي ما از کانت در اين گفتار، هيچ يک نافي اين احترام نيست.
کانت مي گويد؛ من به عنوان هوش وجود دارم (همان حرف دکارت؛ من هستم چون مي انديشم1) و در عين حال مي افزايد؛ «اين شيء که اکنون جزيي از آگاهي من شده است اگر نباشد که او را بشناسم، من نيستم.» ليکن بلافاصله سخني هم بر آن مي افزايد که شيء (يا عين) را مجهول وامي گذارد و دنياي بيرون را زير سوال مي برد؛ «نقطه يي در بيرون من نيست که بر آن قرار گيرم.» معناي اين حرف ها چيست؟ از يک سو، کانت شيء (يا عين) را مي پذيرد (منتها عين بدل به آگاهي را) و از سوي ديگر، با گفتن اينکه نقطه يي در بيرون من نيست که بر آن قرار گيرم، عين (يا جهان) بيروني و واقعي را مجهول وامي گذارد. در واقع کانت در حالي که از پذيرفتن عين يا جهان بيرون طفره مي رود، اعيان بدل به آگاهي را مي پذيرد. اين براي خواننده معمولي عجيب و غيرعادي جلوه مي کند. خواننده از خود مي پرسد؛ باور واقعي کانت چيست بالاخره عين آيا هست يا نيست؟ کانت به اين پرسش سرراست پاسخ نمي دهد.
ولي سوال ديگر اين است که داده (يا عين) بالاخره خودش چيست؟ ولي کانت نمي گويد اين داده ها چيست؟ و حتي مستقيماً نمي گويد اين داده ها از جهان مادي است ولي اين را فقط مي گويد که از داده ها تجربه براي حواس بيروني مان مي تواند ناشي شود. اما منشاء اين داده ها چيست؟ هيچ چيز نمي دانيم. آيا حرف کانت صرفاً به اين معني است که اکنون چيزي درباره آنها نمي دانيم ليکن در آينده خواهيم توانست بدانيم؟ معناي سوال خود ما آشکارا اين است که چيزي هست و قابل شناختن است، اما هنوز نسبت به آن شناخت و دانش پيدا نکرده ايم. آيا منظور کانت نيز همين بوده است؟ کانت پاسخ مي دهد؛ نه. آگاهي من به خود، فقط اين است که هستم نه اينکه چگونه هستم و چگونه پديد مي شوم. اين تصور فقط انديشيدن است نه نگريستن به پديد شدن و از اينجا کانت نتيجه مي گيرد؛ اصولاً کيهان (جهان) و کميت يعني اجزاي هستي و وضعيت آنها نمي تواند موضوع «من» باشد، زيرا «من» فقط به عنوان هوش وجود دارم نه هستي بيروني و ماده. شيء (يا عين) هم فقط به عنوان جزيي از آگاهي من وجود دارد، زيرا ماده شيء في نفسه نيست و فقط گونه يي از تصورات در ما هست. در نتيجه، «من» فقط به عنوان هوش يا عقل موضوع فلسفه هستم نه جهان بيروني که اصلاً قابل بحث فلسفي نيست زيرا نقطه يي که بر آن قرار گيرم در بيرون من نيست.
پس اين بيرون يا جهان مادي و خارجي نمي تواند موضوع شناسايي «من» بشود که تا نگريستن به پديد شدن اش روش «من» باشد. (در اينجا، آن نگرش تجربي که با هر تاثر و حساسيت انسان از داده ها، به وسيله قالب هاي محض و پيشيني ذهن يعني زمان و مکان پديد مي شود، مورد نظر نيست.) به اين سان، آيا کانت مثل فيلسوفان تصورگرا فکر مي کرده جهان بيرون وجود خارجي نداشته فقط در خيال ماست؟ بايد گفت؛ نه. چنان که گفتيم، کانت به داده ها اهميت زيادي مي دهد تا آن حد که مي گويد؛ بدون شيء، «من» به عنوان هوش وجود نخواهم داشت، منتها سوالي که در اينجا مطرح مي شود اين است که اگر شيء به داده تحويل مي شود، پس با اين داده ها چگونه نمي توان به ضرورت و کليت مطلق رابطه علت و معلول رسيد، ليکن کوشيد آنها را با تکيه بر روش و مفهوم عليت به نحو پيشيني (يا مستقل از تجربه) استنتاج کند، تا از طريق «من مي انديشم» به «من هستم» تجربي برسد با تداعي معاني (فراخوانده شدن يادها و خاطره ها در پيوستگي با يکديگر).
يعني خويشتن را که وحدت آن در هيوم از دست رفته بود، به صورت ضمير پايدار به «من» بازآورد، يعني با حس دروني (يا زمان) به «من» صورت وحدت بخشد تا «فرد خصوصي»، در محدوده امکان انطباق «من» او با صورت شناسايي، هم کران کائنات شود.2 در اينجاست که «من» به صورت مقوله يي وجودشناختي توسط کانت استنتاج مي شود. با اين منطق کانت براي راست کردن هيوم، ديگر نمي توانست به انطباق ذهن با عين معتقد باشد. او مي گويد؛ برخلاف نظر پيشينيان که تصور مي کردند ذهن انسان (سوژه) تصوير عين (ابژه) است در انطباق با آن من مي گويم اين عين است که بايد با ذهن منطبق شود. اين همان انقلاب کپرنيکي کانت است که در آن، جهان مادي بيروني بدل مي شود به «من» به عنوان آگاهي به خود که هستم به وسيله نگرش تجربي. اين «من» يا انديشه موضوع انديشه مي شود؛ انديشه معطوف به خود. گفته اند کانت نخستين کس در تاريخ فلسفه بوده است که ديدگاه مدرن آورده. به اين معني که اگر ديدگاه کهن معتقد بود عقل و حقايق جهان دو چيز مستقل از هم اند و عقل بايد آن حقايق را کشف کند، کانت گفته است؛ هيچ حقيقتي به جز عقل وجود ندارد. اين عقل است که آفرينش مي کند و حقايق جهان را مي آفريند.
اين همان مابعدالطبيعه کانت است که در آن ذهن يا عقل به صورت نيرويي خودبنياد در مي آيد که اصل و بنياد همه چيزها است و داده (يا عين) بايد با آن منطبق شود. در اين رابطه مشخص، داده (يا عين) نسبت به عقل خودبنياد فرعي و ثانوي مي شود. اما اين عقل چرا خودبنياد است وقتي که اگر شيء نباشد من به عنوان عقل نيستم؟ براي پاسخ به اين سوال، لازم است اول بفهميم «شيء في نفسه» در فلسفه کانت چيست؟ او مي گويد؛ اگر بگوييم همه نمودها يا جلوه هاي ظاهر (پديدارها) حقيقت کامل و تمام است سخن درستي نگفته ايم و در عين حال، تقسيم عين به ظاهر و باطن نيز که گويي مي توان باطن را شناخت، معقول نيست. با اين توضيح به درستي مي توان گفت، منظور کانت از «شيء في نفسه» همان ذات يا باطن عين است. يعني ظاهر يا نمود همان پديدار است و ذات يا باطن همان ناپديدار (يا نومن) منتها کانت صريحاً تقسيم اعيان را به ظاهر و باطن از لحاظ اينکه گويي باطن را مي توان شناخت معقول نمي داند. معناي اين حرف آيا آن است که شيء في نفسه (ناپديدار = نومن)، همچون يک واقعيت مثبت واقعاً هست ولي نمي توان آن را شناخت؟ کانت خود به اين سوال پاسخ دوگانه مي دهد؛ اگر پديدارها به عنوان داده ها ادراک حواس مي شوند که به آ ن ادراک حسي (يا شهود) مي گوييم، ظاهراً شناخت ناپديدار (شيء في نفسه) به مثابه شهود عقلي يا امر معقول هم بايد بتواند دست بدهد. پس آيا با فرض شهود خاصي مانند شهود عقلي مي توانيم شيء في نفسه را بشناسيم؟ پاسخ خود کانت دوگانه است، يعني هم معني ثبوتي و هم معني سلبي آن را در نظر خواننده مي آورد؛ شهود عقلي (يا توانايي عقل به شناخت شيء في نفسه)، چون واجد آن نيستيم، حتي امکان آن را هم نمي توانيم ببينيم. اين گونه برخورد با «شيء في نفسه» و چنين تعريفي از آن را کانت تعريف ناپديدار به معني ثبوتي کلمه مي بيند يعني شهود عقلي، ليکن چون واجد آن نيستيم بايد از آن صرف نظر کنيم. پس فقط مي ماند معني سلبي «شيء في نفسه». يعني ناپديدار را از شهود حسي نمي توان تعقل کرد و فهميد. به سخن ديگر ناپديدار وابسته شهود يا ادراک حسي نيست.
ولي اگر اين است، در آن صورت ميان حس و عقل يا بين ادراک حسي و شناخت عقلي چه رابطه يي برقرار مي ماند؟ مي توان گفت نزد کانت آنچه هست اين است که پديدار از طريق داده - چنان که نموده مي شود - بر ما عرضه مي شود. پس «داده ها» تنها وسيله ارتباط انسان با جهان بيرون است. ولي چنان که مي دانيم «داده» به رغم اهميت زيادي که دارد خودش هم به ذهن يا سوژه بدل مي شود. چگونه؟ فقط مي دانيم، پديدارها به صورت گونه يي از تصورات در ما هست که بنيادش تجربه هايي است که از داده ها مي تواند ناشي شود و هر چند از ميان اين تجربه هاي واقعي (که همه گونه تجربه را دربرمي گيرد؛ خواه تجربه چيزهاي بيروني در مکان باشد و خواه تجربه دروني مانند احساسات و انديشه ها)، فقط آنهايي که امکان انطباق شان با صورت نگرش و فهم و در معناي فراتري، با صورت شناسايي فراهم باشد، تجربه هاي ممکن ناميده مي شود، ليکن خود امکان نزد کانت دو جهت دارد؛ مي تواند اتفاق بيفتد در مقابل امتناع (يا شرط منفي) و مي تواند اتفاق نيفتد در مقابل وجوب (يا ضرورت) ولي فقط شق اول است که در مقابل شرط منفي، هستومندي مطلقاً ضروري خواهد بود و به اين گونه فقط به شرط امکان انطباق است که تجربه هاي بدل شده به تصورات، در منطق فراتري به صورت هم نهادي از پديدارها (که اتحاد برنهاد و برابرنهاد است و نه نفي و رابطه يي تضادي) درآمده و شناخت حاصل مي شود. در هر حال نزد کانت يک بار داده داريم و يک بار عقل محض. داده (يا عين) به آگاهي (تصور) بدل مي شود در حالي که منشاء آن عقل نيست، جهان بيرون از عقل است. به همين دليل با اين فرض که کانت رابطه ميان عين بدل به آگاهي و عقل را نشان داده است (چون در غير اين صورت تناقض ذاتي دستگاه فلسفي اش موجب مي شود راه هرگونه پيشرفتي در مباحثه بسته شود) و همچنين با دقت در اين نظر کانت که عقل، با صورت هايي که پديد مي کند، مي تواند همه شرايط پيشيني (يا مفهوم هاي ناب) هرگونه دلالت عيني را دريابد و به داده ها سازمان بدهد و دانش بيافريند (اگرچه ديالکتيک اين رابطه را نشان نمي دهد). آري، با توصيف بالا ناگزيريم بپذيريم، پس از آنکه داده (يا عين) به آگاهي بدل شده است، عقل به دو بخش تقسيم مي شود؛ اول مقولات پيشيني يا صورت ها (کاته گوري ها)ي عقل محض و دوم داده (يا عين) بدل به آگاهي (تصور) که از لحاظ منشاء خود، مستقل از عقل است. در اهميت داده ها کانت مي گويد؛ بدون دريافت هاي حسي حتي خيالپردازي و رويا نيز ممکن نيستند. اين داده ها که به صورت تصورات در يک نگرش داده مي شود، اگر نباشد، فهم هرگز صورت نمي بندد و عقل نيز - اگرچه رابطه قياس هاي فراتري (ترانساندانتال) با حس و ادراک تجربي گسليده است - دانش نمي تواند بيافريند. همچنان که بدون صورت ها يا مقولات پيشيني (کاته گوري ها) نيز به هيچ حقيقت نمي توانيم دست بيابيم. چنان که کانت مي گويد؛ همه مفهوم ها و همراه با آنها همه آغازه ها به داده هايي براي تجربه ممکن (يعني انطباق تصورات با صورت نگرش) مربوط مي شوند. بدون اين رابطه، مفهوم ها و آغازه ها هيچ گونه اعتبار عيني نخواهند داشت. به اين سان، آشکار مي شود که در فلسفه کانت دوبن يا دو بنياد فلسفي عملاً وجود دارد؛ ذهن و عين (داده) نتيجه اين دوبني (دوآليسم) آن است که کانت جهان بيرون را مي پذيرد از راه داده ها (که از آنها تجربه براي حواس بيروني مان مي تواند ناشي شود) و از سوي ديگر، آن را مجهول وامي گذارد به واسطه شيء في نفسه و در نتيجه، کانت چون شهود يا نگرش عقلي ندارد، با گسليدن رابطه قياس هاي فراتري با حس و ادراک تجربي، هم ذهن را دوپاره مي کند و هم فرآيند شناخت را با توسل به صورت ها و مقولات پيشيني، دروني و ذهني مي کند. اما اين تمام حقيقت نيست. درست است که شناخت شيء في نفسه (يا ذات پديده ها) دست نمي دهد، ليکن در فلسفه کانت، چنان که ديديم، فقط ادراک حسي وجود ندارد، دايره منطق ترانساندانتال هم هست در حوزه عقل محض. يعني اگر ادراک حسي، شناخت پديدار مشخص است به صورت خاص، منطق ترانساندانتال (ايده هاي استعلايي يا انديشه هاي فراتري) شناخت پديدارهاست به طور عام. اين عاميت پديدار در ترانساندانتال، به صورت فرآيندهاي نظام مندي تجسم يافته که روش نظام مند فلسفه او را تبيين مي کند. حقيقت آن است که کانت نخستين فيلسوفي است که کوشيد نشان بدهد جهان مجموعه يي از فرآيندهاي نظام مند است نه مجموعه يي از اشيا و چيزها. به همين دليل آنجا که کانت روش را بر تجربه محض حق تقدم منطقي مي دهد نزد او شناخت عقلاني بر ادراک حسي برتري يافته و منطق ترانساندانتال به درجه شناخت روشمند هستي در سطح پديدارها به طور عام (عاميت پديدار) استعلا مي يابد که تحت نظام قوانين حاکم بر آن است يا خود مجموعه يي از فرآيندهاي نظام مند. پس منطق ترانساندانتال که حوزه شناخت عقلاني است رابطه عقل محض است با هستي در سطح پديدارها به طور عام. بي آنکه عقل محض بتواند اين رابطه را به بيرون خود بکشاند يا به سخن دقيق تر از خود بيرون بيايد و در هستي گسترش بگيرد زيرا کانت معتقد بود؛ طبق قوانين تجربي هر آنچه با دريافت حسي مربوط است واقعي است. اين تناقض را خود کانت در عبارت بندي معروفش چنين بيان داشته؛ نسبت هاي منطقي را نبايد با نسبت هاي واقعي به اشتباه گرفت. در مقابل هگل گفته است؛ آنچه واقعي است عقلاني است. در اين عبارت بندي دقيق، هگل در واقع مي کوشد رابطه ديالکتيکي ميان روش و موضوع شناخت را نشان بدهد. اما نزد کانت اين رابطه مقلوب است چنان که مي گويد؛ هر تاثر و احساس انسان از دو جزء تشکيل مي شود. اول ماده تجربي يا داده ها که انسان از آنها متاثر مي شود و دوم صورت هاي محض ذهن که به احساس ها نظم مي بخشند.از اينها مجموعه تصورات انسان به وسيله زمان پديد مي شود که نمود يا پديدار است. زمان که به تجربه هاي بيروني و دروني صورت پيوستگي و استمرار مي بخشد حس دروني و عامل تخيل است زيرا جان به وسيله آن به خود يا حالت هاي خود مي انديشد هرچند زمان هيچ نگرشي از روان همچون يک موضوع به ما نمي دهد. مکان نيز به گفته کانت چيزي نيست جز تصور محض. در نتيجه هر آنچه در مکان است (يا تجربه چيزهاي بيروني) بايد بتواند در تصور گنجانيده شود زيرا چيزهايي که ما با آنها سر و کار داريم شيء هاي في نفسه نيست. فقط پديدارها يعني تصورات هستند. پس آن نگرشي که کانت آن همه بر آن تاکيد مي ورزد و با هر حساسيت انسان پديد و به وسيله حس دروني متخيل مي شود نگاهي به درون است که به کارپذيري جان پذيرنده تصورها برمي گردد و نگريستن به پديد شدن جهان بيروني مستقل از «من» و چگونگي آن نيست زيرا شناسايي کانتي چيزي است از خود که «من» (يا شناسنده) در موضوع شناسايي مي نهد. به اين سان عقل يا ذهن آگاه در پويش خود اگر در هگل در سير جدالي از درون به بيرون (يا واقعيت) مي رسد برعکس نزد کانت داده (يا عين) از بيرون به درون رفته و در نتيجه کل فرآيندهاي نظام مند جهان و روند شناخت، فرآيندي صرفاً ذهني و دروني مي شود. کانت به ايده آليسم ذهني متعلق است...