
علي رفيعي بعد از پنج سال، حالا دوباره مشغول ساخت فيلم دومش است؛ فيلمي که شايد بايد خيلي پيشتر از اينها ساخته مي شد اما درباره دلايل اين توقف طولاني جز سکوت، چيز ديگري شنيدني نيست. اين اولين گفت و گويي است که رفيعي درباره فيلم «آقا يوسف» انجام مي دهد؛ فيلمي که به نظر مي رسد مثل « ماهي ها...» نظر منتقدان و مخاطبان را جلب مي کند. حرف هايي که روايت اش بايد بماند براي روزگاري ديگر. روزگاري که بالاخره از راه مي رسد. قرار بود اين گفت وگو بهانه يي براي هفتاد و يکمين سالگرد تولدش باشد و درباره فيلم نساختن اين چند سال. پشت سطرهاي اين گفت و گو لابد حرف هاي نگفته بسيار است.
---
-پيش از آنکه بخواهيم درباره مسائل و مشکلاتي که اين سال ها پيرامون فيلم ساختن شما به وجود آمده صحبت کنيم، شايد بد نباشد مروري بر انگيزه هاي شما براي ورود به سينما داشته باشيم. اينکه چرا بعد از اين همه سال کار تئاتر، سراغ سينما آمديد؟
اگر واقعيت را بخواهيد، من طي همه آن سال ها که به کار صحنه مشغول بودم، يک لحظه از سينما دور نبودم. گواهم نوع کارهايي است که تاکنون خلق شده اند.
اگر دنبال تاريخچه مي گرديد، من در فرانسه، از سينما به تئاتر راه يافتم. اولين قدمم از بازيگري در سينما برداشته شد. در جهان غرب و حتي شرق دور، برخلاف کشور ما، تئاتر و سينما دو قلمرو متفاوت نيستند. چه در حوزه بازيگري و چه در قلمرو کارگرداني و حتي در زمينه هاي طراحي صحنه و فيلمنامه و نمايشنامه نويسي رفت و آمدهايي طبيعي و سيال بين اين دو هنر که هر دو نمايشي هستند وجود دارد. بسيار بوده و هستند بزرگان سينماي جهان غرب که به همان اندازه که نمايشنامه به صحنه آورده اند، فيلم هم ساخته اند. در سرزمين ماست که بسياري از اهالي سينما با تئاتر سر قهر دارند....
تا بازگشتم به ايران (سال تحصيلي 1354- 1353) هرگز دغدغه سينما مرا ترک نکرد. آن زمان سينماي ايران به شدت کم رونق بود و جز چند مورد استثنايي، درخششي در آن مشاهده نمي شد. بين سينما و تئاتر، ديواري بزرگ احساس مي شد.
شروع تدريس در دانشگاه تهران و همزمان با آن مديريت تئاتر شهر، تمام انرژي و وقت مرا معطوف به تئاتر کرده بود. اتفاق جالبي که رخ داد، اين بود که اولين ميزانسن هاي صحنه يي من، توجه دوستان سينمايي مرا به خود جلب کرد. زنده ياد مهرداد فخيمي با ديدن اولين کارم (آنتيگونه اثر سوفوکل) مرا به فيلم ساختن دعوت و تشويق کرد. برخي از منتقدان، جاي پاي سينما را در کارهاي صحنه يي من مي ديدند. اين اتفاق پس از به صحنه آمدن «يادگار سال هاي شن» ( 1372) باز هم تکرار شد. يکي از منتقدان اين اجرا را به يک فيلم سينمايي هفتاد و دو ميليمتري تشبيه کرده بود. آقاي محمد بهشتي رئيس وقت بنياد سينمايي فارابي اولين مشوق جدي من براي شروع کار سينمايي بود و همه گونه تسهيلات در اختيارم مي گذاشت. ايشان شايد تنها دولتمرد و فرهنگ مداري بود که با اجراهاي صحنه يي پيش از انقلاب من آشنايي داشت و مرا به نوشتن طرحي براي يک فيلم سينمايي دعوت کرد.
-پس چرا اينقدر دير وارد سينما شديد؟
مهم ترين دليل آن نداشتن فيلمنامه مورد علاقه ام بود. بالاخره قصه کوتاه ولي جذاب و زيبايي را از دهان يک روستايي اهل گيلان شنيدم و بر اساس آن، دست به نگارش اولين فيلمنامه ام زدم. در حالي که قصه اين فيلمنامه هر شنونده يا خواننده يي را جادو مي کرد، هيچ تهيه کننده يي حاضر به تهيه فيلمي که شکل و شمايل «روستايي» داشت، نبود. همه خواهان فيلمنامه «شهري» بودند. در پس اين دليل آشکار دليل پنهان ديگري نيز وجود داشت؛ براي اکثر جماعت سينمايي مملکت ما، کساني که از قلمرو تئاتر مي آيند، به درد سينما نمي خورند. ظهور و حضور محمود کلاري، در زندگي حرفه يي من تاثيري عميق و تعيين کننده داشت. من با محمود در سال 1376، دم در خروجي تالار وحدت آشنا شدم. محمود به دعوت يکي از دوستان بازيگر، به تماشاي «عروسي خون» آمده بود. از آن تاريخ من درس هاي بي نظيري از اين موجود نازنين و بي نظير آموختم. روز به روز بيشتر و بيشتر کار کردم و، چه خوب و چه بد، فيلمنامه هاي متعددي نوشتم.
در سال 1384، زماني که نمايش «در مصر برف نمي بارد» را تمرين مي کردم، مرحوم سيف الله داد به سراغم آمد و خواست فيلمنامه «ماهي ها عاشق مي شوند» مرا تهيه کند. ليکن متاسفانه بيماري گريبان اين مرد بزرگ را گرفت و به او مهلت نداد اين فيلم در دفتر ايشان تهيه شود. همان زمان آتيلا پسياني مرا با آقاي تخت کشيان آشنا کرد که نتيجه اين آشنايي ساخته شدن اولين فيلم «ماهي ها...» شد.
-مي خواهم به نکته يي که به آن اشاره کرديد برگردم، يعني تصويري بودن آثار تئاتري شما که در آنها به شدت رد پاي سينما ديده مي شود و اين تاکيد شما بر تصوير و صحنه پردازي باعث شده تماشاگران پيش از هر چيز طراحي هاي منحصر به فرد اين آثار را به ذهن بسپارند.
حافظه و خاطره بصري و تصويري بشر بس غني تر و ديرپا تر از حافظه و خاطره سمعي اوست. من از آغاز پرداختن به کار تئاتر که مقارن با يکي از مهم ترين جنبش هاي هنري و زيبايي شناسي قرن بود (سال هاي دهه هاي 1960 و 1970) بر اين باور بودم و هستم که تئاتر و سينما براي ديدن اند تا براي شنيدن. هر اثر صحنه يي و سينمايي را که تماشا مي کنيم، به محض ترک سالن نمايش، از ديالوگ هاي شنيده شده، هر چقدر هم که زيبا باشند، چيز چنداني به خاطر نمي سپاريم. ليکن تصويرهاي آن آثار، طي سال هاي سال، در ذهن و خاطره ما باقي مي مانند. هنوز، پس از 35 سال، با تماشاگراني برخورد مي کنم که از تصاوير کارهاي صحنه يي آن سال هاي من حرف مي زنند. معهذا تصويرهاي تئاتري، در مقايسه با تصاوير سينمايي ميرا هستند و فقط براي نسلي که آنها را ديده است زنده مي مانند. تصوير سينمايي، چه در زمان و چه در مکان، ديرپا تر و جهانشمول تر باقي مي ماند. فراموش نکنيم که اگر اين همه از تصوير حرف مي زنيم، منظورمان تصويرهايي هستند که ناقل مفهوم و معني اند. در بسياري از موارد، يک تصوير قادر است به اندازه حجم بزرگي از نوشته حرف بزند.
-مي توانيد بگوييد منشاء اين باور شما در مورد قدرت تصوير از کجا آغاز شد؟
به طور خودانگيخته، شيفتگي به رنگ و تصوير، از نوجواني من آغاز شد. نخست با مصور کردن روزنامه مدرسه مان آغاز شد و بعد با مصور کردن کتاب درس زبان انگليسي دبيرستان که فقط حروف بودند و واژه ها ادامه يافت. تاثير محيط را به هيچ وجه نمي توان انکار کرد. من از اين اقبال بزرگ برخوردار بودم که در شهري مثل اصفهان تولد يافتم و تا 18سالگي در آن شهر باليدم. و بعد نوبت به پاريس رسيد و طي 35 سال، تاثير جادويي اين شهر با تمام مواهب هنري و فرهنگي اش بر روح و ذهن من.
-چرا از بين همه فيلمنامه هايي که نوشته بوديد «ماهي ها...» را انتخاب کرديد؟
به خاطر قصه اش و به خاطر تازه بودن مضمون اش. شيفتگي من به مقوله غذا و توجهم به مفهوم فلسفي رابطه ذائقه و عاطفه نزد بشر از يک سو و علاقه مندي ام به سرزمين زيباي گيلان، مولفه هاي اساسي من براي نوشتن اين فيلمنامه بودند. شهرزاد قصه گو در هزار و يک شب، با افسون کلامش جان خود را نجات مي دهد. توکا دختر جوان، از ترس فروخته شدن رستوران مادرش توسط مالک، با افسون طعم و رنگ و بوي غذاهاي مادرش، هم رستوران و زندگي شان را نجات مي دهد و هم عشق فراموش شده ميان مادرش و نامزد از سفر 25 سال بازگشته اش را جان و رمق مي بخشد.
گيلان، يکي از زيباترين نقاط سرزمين مان و تنها منطقه يي که آشپزي غني، بومي و باهويتي دارد، به عنوان بستر اين قصه، به نوبه خود نقش مهمي در انتخاب من داشت.
جدا از همه اينها، فيلم «ماهي ها...» پنج شخصيت مهم و يکي دو لوکيشن اساسي بيش نداشت.
-بعد از ماهي ها چه اتفاقي افتاد؟
اتفاقي نيفتاد... پنج سال گذشت ولي من همچنان اميدوار، به نوشتن فيلمنامه هايم ادامه دادم تا اينکه بالاخره فيلمنامه «آقا يوسف» در تابستان گذشته با همت آقاي تقي عليقلي زاده پروانه ساخت گرفت. ليکن شروع پيش توليد، هم به دليل آزاد نبودن بازيگري که براي ايفاي نقش اول انتخاب شده بود و هم به خاطر فراهم آوردن شرايط مناسب توليد، به تعويق افتاد.
-حالا چطور؟
اکنون خانم دل آگاه در مقام مجري طرح فعاليت مي کنند و رفته رفته مشکلات را مرتفع مي سازند. انرژي و علاقه مندي و پرانگيزه بودن ايشان مولد نيروي بي نظيري در جهت رفع مشکلات بوده اند و پيگيرانه کار ها به نتيجه رسيده اند. به روشني مي بينم اگر اين فيلم به نتيجه برسد، مرهون کوشش هاي گروه يا تيمي است که ايثارگرانه و صميمانه با من کار مي کنند.
-اکنون پيش توليد در چه مرحله يي است؟
لوکيشن ها که مشکل ترين مرحله کار بود، انتخاب شده اند. بازيگران اکثراً برگزيده شده اند ولي چون هنوز قرارداد ها امضا نشده اند، ترجيح مي دهم فعلاً نام کسي را اعلان نکنم.