شنبه، 3 بهمن 1388 - شماره 2158
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سينما
گفت وگو با علي رفيعي
قصه سرگرداني آقا يوسف

علي رفيعي بعد از پنج سال، حالا دوباره مشغول ساخت فيلم دومش است؛ فيلمي که شايد بايد خيلي پيشتر از اينها ساخته مي شد اما درباره دلايل اين توقف طولاني جز سکوت، چيز ديگري شنيدني نيست. اين اولين گفت و گويي است که رفيعي درباره فيلم «آقا يوسف» انجام مي دهد؛ فيلمي که به نظر مي رسد مثل « ماهي ها...» نظر منتقدان و مخاطبان را جلب مي کند. حرف هايي که روايت اش بايد بماند براي روزگاري ديگر. روزگاري که بالاخره از راه مي رسد. قرار بود اين گفت وگو بهانه يي براي هفتاد و يکمين سالگرد تولدش باشد و درباره فيلم نساختن اين چند سال. پشت سطرهاي اين گفت و گو لابد حرف هاي نگفته بسيار است.

---

-پيش از آنکه بخواهيم درباره مسائل و مشکلاتي که اين سال ها پيرامون فيلم ساختن شما به وجود آمده صحبت کنيم، شايد بد نباشد مروري بر انگيزه هاي شما براي ورود به سينما داشته باشيم. اينکه چرا بعد از اين همه سال کار تئاتر، سراغ سينما آمديد؟

اگر واقعيت را بخواهيد، من طي همه آن سال ها که به کار صحنه مشغول بودم، يک لحظه از سينما دور نبودم. گواهم نوع کارهايي است که تاکنون خلق شده اند.

اگر دنبال تاريخچه مي گرديد، من در فرانسه، از سينما به تئاتر راه يافتم. اولين قدمم از بازيگري در سينما برداشته شد. در جهان غرب و حتي شرق دور، برخلاف کشور ما، تئاتر و سينما دو قلمرو متفاوت نيستند. چه در حوزه بازيگري و چه در قلمرو کارگرداني و حتي در زمينه هاي طراحي صحنه و فيلمنامه و نمايشنامه نويسي رفت و آمدهايي طبيعي و سيال بين اين دو هنر که هر دو نمايشي هستند وجود دارد. بسيار بوده و هستند بزرگان سينماي جهان غرب که به همان اندازه که نمايشنامه به صحنه آورده اند، فيلم هم ساخته اند. در سرزمين ماست که بسياري از اهالي سينما با تئاتر سر قهر دارند....

تا بازگشتم به ايران (سال تحصيلي 1354- 1353) هرگز دغدغه سينما مرا ترک نکرد. آن زمان سينماي ايران به شدت کم رونق بود و جز چند مورد استثنايي، درخششي در آن مشاهده نمي شد. بين سينما و تئاتر، ديواري بزرگ احساس مي شد.

شروع تدريس در دانشگاه تهران و همزمان با آن مديريت تئاتر شهر، تمام انرژي و وقت مرا معطوف به تئاتر کرده بود. اتفاق جالبي که رخ داد، اين بود که اولين ميزانسن هاي صحنه يي من، توجه دوستان سينمايي مرا به خود جلب کرد. زنده ياد مهرداد فخيمي با ديدن اولين کارم (آنتيگونه اثر سوفوکل) مرا به فيلم ساختن دعوت و تشويق کرد. برخي از منتقدان، جاي پاي سينما را در کارهاي صحنه يي من مي ديدند. اين اتفاق پس از به صحنه آمدن «يادگار سال هاي شن» ( 1372) باز هم تکرار شد. يکي از منتقدان اين اجرا را به يک فيلم سينمايي هفتاد و دو ميليمتري تشبيه کرده بود. آقاي محمد بهشتي رئيس وقت بنياد سينمايي فارابي اولين مشوق جدي من براي شروع کار سينمايي بود و همه گونه تسهيلات در اختيارم مي گذاشت. ايشان شايد تنها دولتمرد و فرهنگ مداري بود که با اجراهاي صحنه يي پيش از انقلاب من آشنايي داشت و مرا به نوشتن طرحي براي يک فيلم سينمايي دعوت کرد.

-پس چرا اينقدر دير وارد سينما شديد؟

مهم ترين دليل آن نداشتن فيلمنامه مورد علاقه ام بود. بالاخره قصه کوتاه ولي جذاب و زيبايي را از دهان يک روستايي اهل گيلان شنيدم و بر اساس آن، دست به نگارش اولين فيلمنامه ام زدم. در حالي که قصه اين فيلمنامه هر شنونده يا خواننده يي را جادو مي کرد، هيچ تهيه کننده يي حاضر به تهيه فيلمي که شکل و شمايل «روستايي» داشت، نبود. همه خواهان فيلمنامه «شهري» بودند. در پس اين دليل آشکار دليل پنهان ديگري نيز وجود داشت؛ براي اکثر جماعت سينمايي مملکت ما، کساني که از قلمرو تئاتر مي آيند، به درد سينما نمي خورند. ظهور و حضور محمود کلاري، در زندگي حرفه يي من تاثيري عميق و تعيين کننده داشت. من با محمود در سال 1376، دم در خروجي تالار وحدت آشنا شدم. محمود به دعوت يکي از دوستان بازيگر، به تماشاي «عروسي خون» آمده بود. از آن تاريخ من درس هاي بي نظيري از اين موجود نازنين و بي نظير آموختم. روز به روز بيشتر و بيشتر کار کردم و، چه خوب و چه بد، فيلمنامه هاي متعددي نوشتم.

در سال 1384، زماني که نمايش «در مصر برف نمي بارد» را تمرين مي کردم، مرحوم سيف الله داد به سراغم آمد و خواست فيلمنامه «ماهي ها عاشق مي شوند» مرا تهيه کند. ليکن متاسفانه بيماري گريبان اين مرد بزرگ را گرفت و به او مهلت نداد اين فيلم در دفتر ايشان تهيه شود. همان زمان آتيلا پسياني مرا با آقاي تخت کشيان آشنا کرد که نتيجه اين آشنايي ساخته شدن اولين فيلم «ماهي ها...» شد.

-مي خواهم به نکته يي که به آن اشاره کرديد برگردم، يعني تصويري بودن آثار تئاتري شما که در آنها به شدت رد پاي سينما ديده مي شود و اين تاکيد شما بر تصوير و صحنه پردازي باعث شده تماشاگران پيش از هر چيز طراحي هاي منحصر به فرد اين آثار را به ذهن بسپارند.

حافظه و خاطره بصري و تصويري بشر بس غني تر و ديرپا تر از حافظه و خاطره سمعي اوست. من از آغاز پرداختن به کار تئاتر که مقارن با يکي از مهم ترين جنبش هاي هنري و زيبايي شناسي قرن بود (سال هاي دهه هاي 1960 و 1970) بر اين باور بودم و هستم که تئاتر و سينما براي ديدن اند تا براي شنيدن. هر اثر صحنه يي و سينمايي را که تماشا مي کنيم، به محض ترک سالن نمايش، از ديالوگ هاي شنيده شده، هر چقدر هم که زيبا باشند، چيز چنداني به خاطر نمي سپاريم. ليکن تصويرهاي آن آثار، طي سال هاي سال، در ذهن و خاطره ما باقي مي مانند. هنوز، پس از 35 سال، با تماشاگراني برخورد مي کنم که از تصاوير کارهاي صحنه يي آن سال هاي من حرف مي زنند. معهذا تصويرهاي تئاتري، در مقايسه با تصاوير سينمايي ميرا هستند و فقط براي نسلي که آنها را ديده است زنده مي مانند. تصوير سينمايي، چه در زمان و چه در مکان، ديرپا تر و جهانشمول تر باقي مي ماند. فراموش نکنيم که اگر اين همه از تصوير حرف مي زنيم، منظورمان تصويرهايي هستند که ناقل مفهوم و معني اند. در بسياري از موارد، يک تصوير قادر است به اندازه حجم بزرگي از نوشته حرف بزند.

-مي توانيد بگوييد منشاء اين باور شما در مورد قدرت تصوير از کجا آغاز شد؟

به طور خودانگيخته، شيفتگي به رنگ و تصوير، از نوجواني من آغاز شد. نخست با مصور کردن روزنامه مدرسه مان آغاز شد و بعد با مصور کردن کتاب درس زبان انگليسي دبيرستان که فقط حروف بودند و واژه ها ادامه يافت. تاثير محيط را به هيچ وجه نمي توان انکار کرد. من از اين اقبال بزرگ برخوردار بودم که در شهري مثل اصفهان تولد يافتم و تا 18سالگي در آن شهر باليدم. و بعد نوبت به پاريس رسيد و طي 35 سال، تاثير جادويي اين شهر با تمام مواهب هنري و فرهنگي اش بر روح و ذهن من.

-چرا از بين همه فيلمنامه هايي که نوشته بوديد «ماهي ها...» را انتخاب کرديد؟

به خاطر قصه اش و به خاطر تازه بودن مضمون اش. شيفتگي من به مقوله غذا و توجهم به مفهوم فلسفي رابطه ذائقه و عاطفه نزد بشر از يک سو و علاقه مندي ام به سرزمين زيباي گيلان، مولفه هاي اساسي من براي نوشتن اين فيلمنامه بودند. شهرزاد قصه گو در هزار و يک شب، با افسون کلامش جان خود را نجات مي دهد. توکا دختر جوان، از ترس فروخته شدن رستوران مادرش توسط مالک، با افسون طعم و رنگ و بوي غذاهاي مادرش، هم رستوران و زندگي شان را نجات مي دهد و هم عشق فراموش شده ميان مادرش و نامزد از سفر 25 سال بازگشته اش را جان و رمق مي بخشد.

گيلان، يکي از زيباترين نقاط سرزمين مان و تنها منطقه يي که آشپزي غني، بومي و باهويتي دارد، به عنوان بستر اين قصه، به نوبه خود نقش مهمي در انتخاب من داشت.

جدا از همه اينها، فيلم «ماهي ها...» پنج شخصيت مهم و يکي دو لوکيشن اساسي بيش نداشت.

-بعد از ماهي ها چه اتفاقي افتاد؟

اتفاقي نيفتاد... پنج سال گذشت ولي من همچنان اميدوار، به نوشتن فيلمنامه هايم ادامه دادم تا اينکه بالاخره فيلمنامه «آقا يوسف» در تابستان گذشته با همت آقاي تقي عليقلي زاده پروانه ساخت گرفت. ليکن شروع پيش توليد، هم به دليل آزاد نبودن بازيگري که براي ايفاي نقش اول انتخاب شده بود و هم به خاطر فراهم آوردن شرايط مناسب توليد، به تعويق افتاد.

-حالا چطور؟

اکنون خانم دل آگاه در مقام مجري طرح فعاليت مي کنند و رفته رفته مشکلات را مرتفع مي سازند. انرژي و علاقه مندي و پرانگيزه بودن ايشان مولد نيروي بي نظيري در جهت رفع مشکلات بوده اند و پيگيرانه کار ها به نتيجه رسيده اند. به روشني مي بينم اگر اين فيلم به نتيجه برسد، مرهون کوشش هاي گروه يا تيمي است که ايثارگرانه و صميمانه با من کار مي کنند.

-اکنون پيش توليد در چه مرحله يي است؟

لوکيشن ها که مشکل ترين مرحله کار بود، انتخاب شده اند. بازيگران اکثراً برگزيده شده اند ولي چون هنوز قرارداد ها امضا نشده اند، ترجيح مي دهم فعلاً نام کسي را اعلان نکنم.

گفت و گو با امين حيايي
بازيگري هدفم نيست

هليا آبادي

امين حيايي حاضر است در هر فيلمي که مردم دوست داشته باشند، بازي کند. اصلاً براي انتخاب هايش سخت نمي گيرد. دريافت سيمرغ بلورين جشنواره براي فيلمي که هنوز اکران نشده است- شب- خوشحالش کرده است اما تغييري در روند انتخاب و حضورش در سينما نداشته است. اين را با قاطعيت مي توان بعد از دو سال گفت. در اين دو سال او هنوز همان بازيگري مانده است که هم فيلم کمدي بازي مي کند، هم فيلم درام. هم نقش کمدي در فيلم دفاع مقدس بازي مي کند و هم نقش جدي در فيلم دفاع مقدس. او از ابتداي سال سه فيلم بازي کرده است اما دو فيلمش در دو سوي طيف قرار گرفته اند؛ يکي طنز- پوپک و مش ماشاالله- و ديگري از زمره فيلم هاي دفاع مقدس- بيداري روياها-. مدت ها قبل حرف هايي درباره حضور او در فيلمي آن سوي مرز شنيده مي شد که به قول خودش، شايعه يي بيش نبود هرچند مي گويد اگر پيشنهادي در اين زمينه به او شود روي آن فکر مي کند هرچند باز هم بستگي دارد فيلمنامه اش چطور باشد.

---

-دو سال از گرفتن سيمرغ بهترين بازيگري گذشته است، اما روند حضورتان در سينما چندان فرقي نکرده است؟


فکر مي کردم زمانش رسيده بود که آن اتفاق بيفتد و سيمرغ را بگيرم. همه اينها به خاطر مردم است. اينکه آنها فيلمم را دوست داشته باشند. اگر متفاوت تر بخواهند، کاراکتر جديد تر و پيام جديدتر حتماً انتخاب مي کنم. ملاک انتخاب مردم هستند. قسمت باشد يک کاري مي کنيم که کار بهتري باشد.

-يعني چطوري نقش هايتان را انتخاب مي کنيد؟

قصه کامل باشد من هم راحت تر مي توانم کارم را انجام دهم. بستر اوليه فراهم شود من انرژي لازم را مي گذارم تا فيلم خوبي ساخته شود. من وقتي فيلمنامه را مي خوانم خودم را در آن پيدا مي کنم. در شکل و جريان اينکه فيلم چطور بايد دربيايد؛ اينکه خودم را چقدر متفاوت مي توانم حس کنم. خودم را در آن تصوير مي کنم براي اينکه بتوانم در ذهنم اجرايش را ببينم. اينکه فيلمنامه چه موقعيتي به من مي دهد، چطور فيلمنامه مي تواند موفق شود، همين طور به ترتيب پيش مي روم تا جايي که راه دارد فکر مي کنم و در نهايت انتخاب مي کنم.

-البته گاهي هم بيشتر از حد براي يک فيلم انرژي مي گذاريد.

يک چيزهايي به هر حال مطرح است. من هميشه تمام سعي خودم را مي کنم که بهترين کار را انجام دهم.

-براي شما فرقي نمي کند کار متفاوت تري انتخاب کنيد؟

من در انتخاب هايم خودم را نمي بينم. دنبال کار خودم نيستم. براي مردم بازي مي کنم. همه خانواده من هستند. من هم عضو خانواده آنها هستم به عشق آنها بازي و انتخاب مي کنم. آنها مي خواهند لحظه يي خوش باشند. من اصلاً به مسائل ديگر فکر نمي کنم. قرار اين است که مردم بازي خوبي ببينند و کمي هم بخندند.

-نمي خواهيد در فيلم هايي بازي کنيد که متفاوت ترند و از سطح بالاتري برخوردار هستند؟

من گفتم براي مردم بازي مي کنم. در طول اين سال ها هم ديده ايم که آنها سراغ اين طور فيلم ها نمي آيند. اگر بخواهند فکر کنند، مي روند کتاب مي خوانند. در سينما دوست ندارند فکر کنند. به اين نوع فيلم هايي که مي گوييد ارزشي نمي دهند. خب وضعيت سينماي ما اين روزها همين است. فروش فيلم هاي گيشه يي خوب است. مردم مخاطب آن نوع فيلم ها نيستند.

-نگران اين نيستيد که تکراري شويد؟

سعي کردم تکراري بازي نکنم.

-اينکه همه اش سردر سينماها باشيد و مدام فيلم هايتان اکران باشند؟

هيچ وقت اين اتفاق نمي افتد. الان چند سال است من مشغول سريال کلاه پهلوي هستم. در هر فرصتي که پيش مي آيد فيلمي بازي مي کنم. هيچ وقت اين فيلم ها با هم روي پرده نمي آيند.

-اما اين آسان گيري به کار و روند بازيگري تان آسيب نمي زند؟

قضيه ساده است. هدف مهم است. بازيگري هدف من نيست؛ راه من است، مسير زندگي من است.

-پس هدف تان چيست؟

هدف من خدايي است اصلاً زميني نيست.

-چه هدفي؟

اول رضايت خداوند برايم هدف است. اينکه خدا به بنده يي که آفريده افتخار کند. بقيه کارها هم به همين ترتيب شکل مي گيرد و پيش مي رود.

-شما به همين سادگي که کار و فيلم را براي بازي انتخاب مي کنيد به همين راحتي هم با دست اندرکاران فيلم کار مي کنيد؟

بله، به همين راحتي. کاري نيست، احتياج به ازخودگذشتگي کمي دارد. اين کارهاي من در طول اجرا هم عادي است. من با خودم گفتم وقتي از طرف مقابلم انتظار دارم، از خودم شروع کنم و در روابط کاري اين را اجرا کنم. اين طوري همه مي توانند راحت و آسوده باشند. ديگران هم مي توانند راحت کار کنند. اين طوري هم کار خودم بهتر مي شود و هم کار و نقش ديگران.

-يعني اين روش در سينماي ايران بهتر است؟

بهترين راه اين بود و تنها نکته يي که جواب داد و مي توانست در سينما کمکم کند همين بود. به نظر من همين کافي بود. من فکر مي کردم خيلي ها با نگاه کردن مي توانند ياد بگيرند و همين خصوصيات اخلاقي را اجرا کنند. با خودم مي گفتم و هنوز هم مي گويم از خودم شروع کردم.

-اما در مورد فيلم ها به نظر مي رسد شما هم کمي تغيير را دوست داريد. دو فيلمي که امسال بازي کرديد متفاوت از فضاي مرسوم فيلم هاي قبلي تان است.

من هميشه پيشنهاد داده ام که بازيگران و عوامل پرفروش کننده فيلم را در کنار کارگردانان و عوامل هنري قرار دهند. اين طوري به فرمول فروش دست پيدا مي کنيد. در کشور ما بر اساس بازيگران فيلم انتخاب مي شود. بعد که مردم به داخل سينما مي آيند مي توانند با داستان و فيلمنامه خوب و کارگرداني و فيلمبرداري خوب او را جذب کنند. يک فيلم هنري با حضور بازيگران ستاره و مشهور بيشتر مي تواند مردم را به خود جذب کند. حضور بازيگران مي تواند به گيشه کمک کند و اين طوري فيلم هاي هنري هم مي توانند در گيشه موفق شوند.

-به نظر مي رسد آقاي موتمن در فيلم پوپک و مش ماشاالله هم به دنبال همين هدف بوده است. از روحيه ايشان بعيد بود فيلم کمدي کارگرداني کند. همکاري تان راحت بود؟

با هم هماهنگ شديم. به آنچه مي خواستند نزديک شدم.

-انتخاب و حضور در بيداري روياها هم به اين دليل بود؟

مي خواستم کمک کنم کارهاي هنري و فيلمي که ارزش هنري دارد ديده شود. مردم اول بايد با سينما آشتي کنند. اول جذب بازيگر مي شوند بعد جذب کارگردان. اول سراغ بازيگر مورد علاقه خود مي روند بعد مي بينند که در چه فيلمي بازي کرده است. بعد يک مجموعه کامل فيلم خوب را در اختيار او قرار مي دهند. اين طوري مردم را به سينما مي توان آورد.

-اين دومين فيلم دفاع مقدس شما است. اول اخراجي ها و بعد بيداري روياها.

سومين. قبل تر براده هاي خورشيد را هم بازي کرده بودم.

-اما به تعداد فيلم هاي طنزتان فيلم دفاع مقدس بازي نکرديد.

هر وقت پيش آمده بازي کرده ام. من به سياست سينما وارد نمي شوم با خود سينما کار دارم. يک ديدگاه مردم پسند وجود دارد و يک ديد که مردم از من چه انتظاري دارند. من سعي کردم خواسته هايشان را برآورده کنم.

-سوژه اين فيلم جذاب است؛ خود آقاي باشه آهنگر گفتند بررسي مسائل اجتماعي بعد از جنگ براي اينکه موضوع لو نرود. اما ما قبلاً نمونه يي از آنها را داشته ايم و در برخي فيلم ها به اين موضوع اشاره شده بود اما گذرا. کمتر درباره اين اتفاق به عنوان مساله اصلي پرداخته شده بود؟

سوژه اش براي من عجيب بود. تا حالا با چنين موضوعي روبه رو نشده بودم. سعي کردم تا آنجا که مي توانم خوب بازي کنم. حس متفاوتي را تجربه کردم. نمونه اش را در سينماي ايران نداشتيم يا اگر داشتيم من نديده بودم و درباره اش نشنيده بودم.

-سخت بود؟

اجرايش سخت بود و در عين حال لذت بخش. خيلي از نظر ذهني سخت بود. من هيچ شناختي نداشتم. موقعيت خاص و تازه يي بود.

-اولين سوالي که به ذهن تان رسيد چه بود؟

سطح و مدل زندگي اش چطوري است؟ چطوري زندگي مي کند؟ موقعيت اجتماعي، مالي، شخصي و کاري اش چيست؟ چطوري زندگي خود و خانواده اش را مي چرخاند؟

-چقدر تمرين کرديد؟ به هر حال اين شخصيت برايتان ناآشنا بود.

يک ماه قبلش پيش توليد داشتيم و مرور مي کرديم. البته من سر کار بودم. هر وقت مي توانستم خودم را سر تمرين مي رساندم.

-نقش کارگردان چقدر بود؟

آقاي باشه آهنگر هم خيلي کمک کرد. فکر باز، نگاه باز، ايده هاي خوب، فهم خوب، آگاهي و درک خوب. همه اينها به هماهنگ شدنم با نقش و کار کمک مي کرد. اينها امتيازاتي است که بازي کردن در اين فيلم داشت. نقاط مشترک زيادي با کارگردان داشتيم. از نظر حسي، از نظر ميزانسن. براي خيلي حس هايي که بازي داشتم هماهنگي هاي مشترک داشتيم. اين خيلي به من کمک کرد که با اعتماد به نفس بيشتر و با حس و حال بهتر بازي کنم.

-اما اين حس مشترکي که مي گفتيد چطور بود؟ خود شما که جبهه نرفته بوديد.

من که رفتم سربازي جنگ تمام شده بود. اما از روي فيلم هاي تلويزيون زياد درباره جنگ مي دانستم. زياد فيلم درباره جبهه ديده بودم. من جبهه را در آن سال ها ذهني دنبال مي کردم. اما در مورد پلان ها يا حسي که اشاره کردم به حس و نظر آقاي باشه آهنگر نزديک است اين طور بود که من ذهنيت خودم را اجرا مي کردم. تفکر من جبهه يي نبود. شناخت زياد نداشتم. اما خود ايشان کاملاً واقف بودند. نوع زندگي آنها را مي شناختند. برخورد داشتند. رفت و آمد داشتند. من هم سعي مي کردم درست ببينم. از بيرون ببينم و بتوانم به نقش نزديک شوم.

-چه عوامل ديگري براي شناخت به کمک تان آمد؟

مي خواستم بروم و نوع زندگي اين آدم را ببينم. اينکه چطور است. به محل کار اين طور آدم ها رفتم. اصلاً لباسم براساس همين شناخت طراحي شد. وقتي ما رفتيم کارگاه شيشه گري قرار شد تيپ آنها را داشته باشم و مثل پيراهن و شلوار آنها لباس بپوشم. حتي فکر مي کنم در صحنه اول که مرا قاطي با ديگران نشان مي دهند، تشخيص داده نشوم. نوع سبيل خاصي هم گذاشتم که با طرح اوليه فرق داشت. خودم با آقاي عليزاده به اين نتيجه رسيديم که پشت مو هم داشته باشم. يعني اين مرد فرصت کمي دارد. زياد برايش مهم نيست تا شخصيتش براي بيننده ملموس تر باشد.

-خود شما هم ايده مي داديد يا مي گفتيد ديالوگي عوض شود؟

من هيچ وقت نسنجيده حرف نزدم و پيشنهادي ندادم. بستگي به لحظه يي داشت که چه اتفاقي مي افتد يا چه چيزي پيش مي آمد. در موقع تمرين ها و قبل از اجرا بود که به نکته هايي مي رسيدم. دکوپاژ که گفته مي شد من مي ديدم در تصوير چطور هستم، چه کار کنم بهتر مي شود. در واقع پازل را در ذهنم مي چيدم. براساس آن به همکارها مي گفتم يا به آقاي باشه آهنگر.

-يعني گروه با هم هماهنگ بود؟

پروژه مثبت بود. گروه خيلي با هم همکاري داشتند. همه با عشق کار مي کردند. همه مي خواستند کار خوب شود. تيم خوب، تيم موفق، تيم منسجم و هماهنگ همه اينها نقطه هاي مثبت بود. آقاي آهنگر نکات را تئوريزه مي کردند. با ديد باز و روراست مسائل و نکته ها را مي گفتند. بقيه هم همين طور بودند. همه بي شيله پيله براي بهبود کار پيشنهاد مي دادند. همه بهترين پيشنهادهايشان را مطرح مي کردند. مثلاً فيلمبردار آقاي تورج منصوري بهترين نکته ها را براي صحنه ها مي گفتند تا به دکوپاژ کمک کنند بهترين تصوير گرفته شود. خيلي همکاري جالبي بود. مدت ها بود که براي من چنين اتفاقي نيفتاده بود.

-از کي؟

بعد از کار آقاي مهرجويي «مهمان مامان» و بعد از آن فيلم رسول صدرعاملي« شب» فيلم خانم ميلاني هم همين طور بود. همه عوامل حرفه يي بودند خيلي راضي بودم. همه چيز خيلي خوب پيش رفت.

-کدام فيلم را بيشتر دوست داشتيد اخراجي ها يا همين فيلم بيداري روياها؟

هر کدام جاي خودشان را دارد. مانند وقتي که شما وارد يک گلستان مي شويد. هر گلي بوي خودش را مي دهد. اما سليقه ها فرق مي کند. شايد شما از بوي يک گل خوش تان نيايد اما خيلي ها آن را دوست داشته باشند. در اين 18 سالي که بازي مي کنم، سعي کردم تمام سليقه ها را جلب کنم. براي همه سن ها و سليقه ها بازي کردم. براي کودکان، تين ايجرها، جوانان و طبقه متوسط. مي خواستم فيلم هايم همه مخاطبان را جذب کند براي اينکه هم به مردم کمک کند و هم به خودم.

- سوال آخر همين دغدغه يي است که اکثر بازيگران اين روزها با آن درگير هستند يعني دغدغه کارگردان شدن. شما نمي خواهيد اين تجربه را داشته باشيد؟

کارگرداني به موقعش. اگر قسمت شود و در مسيرم باشد. بايد ببينيم در تقديرمان چي نوشته شده است. زندگي همين است که در لحظه و با نگاه به آينده بايد زندگي کرد. بايد ببينم با چه چيزي روبه رو مي شوم.

عناوين اين صفحه
قصه سرگرداني آقا يوسف
بازيگري هدفم نيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام