چهارشنبه، 30 دي 1388 - شماره 2156
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با محمدعلي بهمني
هستي شعر رو به تازگي مي رود

عباس محبعلي

محمدعلي بهمني متولد فروردين 1321 شهر دزفول است. محمدعلي بهمني هم اکنون در بندرعباس زندگي مي کند. از او تاکنون مجموعه هايي چون باغ لاله (1350)، در بي وزني (1351)، عاميانه ها (1355) گيسو، کلاه کفتر (1356)، گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود (1369)، شاعر شنيدني است (1377)، امانم بده (1380) و اين خانه واژه هاي نسوزي دارد، منتشر شده است. «چتر براي چه، خيال که خيس نمي شود» نيز يکي از آثار تازه اوست. بهمني معتقد است شعرهايش عاشقانه و اجتماعي است براي همين غزل را يکي از سرآمدترين قالب هاي معاصر و همه دوران ها مي داند. او مي گويد؛ «در هر اتفاقي که براي ادبيات و شعر ما مي افتد، يک ضرورت تاريخي و زباني مي بينم. همان طور که من کار بزرگ نيما را فقط تغيير قالب نمي دانم بلکه ويژگي هاي ديگر شعر از جمله زيبايي شناسي آن هم تغيير کرده است. غزل هم مانند هر قالب ديگر شکل تولدي را دارد که شما به آن دعوت مي شويد. بنابراين مي توانيد خودتان حضور پيدا نکنيد، اما نمي توانيد آن تولد را مردود بشماريد يا حتي به ديگران بگوييد آنها هم حضور پيدا نکنند. به نظرم جوهره يي ماندگار در غزل وجود دارد که بايد به آن توجه کنيم و همين جوهر ماندگار موجب شده است هر بار در شرايط مختلف تاريخي اين قالب در حاشيه مانده دوباره متولد شود.» اين گفت وگو چند روز قبل از تعطيل شدن يکي از روزنامه هاي صبح انجام شد. گفت وگو به بهانه واشکافي قالب غزل آغاز شد و در ادامه به حسين منزوي کشيد که آشنايي و علاقه بهمني به منزوي مسير سوال ها را عوض کرد تا گفت وگو شکل و رنگ ديگري پيدا کند.

---

-جناب بهمني بگذاريد سوالم را از يک کنجکاوي ساده شروع کنم. چرا جنوب را براي زندگي عادي و هنري خود انتخاب کرده ايد، در حالي که مطمئناً حضور شما در تهران، جايي که حاشيه هاي زيادي براي اهل فرهنگ و هنر وجود دارد، بيشتر مورد توجه خواهد بود.


من متولد دزفول هستم و در تهران بزرگ شده ام. الان هم که در بندرعباس زندگي مي کنم به دلايل مختلف از جمله مسائل خانوادگي است. البته خاک جنوب هم ما را دامنگير خودش کرده است. خون گرمي و صميميت مردم اين خاک هم اجازه نمي دهد به جاي ديگري براي زندگي فکر کنم. البته من دوران کودکي و نوجواني را در تهران و کرج گذراندم و از همان کودکي در چاپخانه هاي تهران کار مي کردم. 9 سالم بود که اولين شعرم را فريدون مشيري در مجله روشنفکر چاپ کرد.

حدود 15 سال بعد از آشنايي ام با فريدون مشيري يعني سال 45 با راديو همکاري کردم و به دلايل مختلف سال 53 به بندرعباس برگشتم. انقلاب که پيروز شد باز به تهران آمدم اما انگار طاقت دوري از شهر و ديارم را نداشتم و به همان بندرعباس برگشتم. فکر مي کنم حوالي سال 63 بود. از آن زمان تا حالا هم از دنياي شعر و ادبيات دور نيستم. خبرها و اتفاقات را دنبال مي کنم.

-شما در بسياري از مصاحبه هايتان روي قالب غزل خيلي تاکيد کرده ايد و حتي در جايي خواندم که گفته بوديد؛ «غزل، نه تنها در شعر امروز، بي ترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژه يي خواهد داشت. غزل هستي ايراني است و خواهد بود. آنچه مهم است، اين است که اين امانت حساس را به نسل هاي آينده تحويل دهيم.» اين تاکيد شما کمي غلوآميز به نظر مي آيد، چرا که الان نه شاعران جوان و نه برخي شاعران پيشکسوت غزل را قالب اوليه شعرشان نمي دانند.

من معتقدم قالب براي شاعر محدوديت مي آورد و هنر را نمي توان محدود کرد. البته براي اين حرفم بارها تهمت شنيده ام. من اما معتقدم غزل يک شکل است که مي تواند با روزگار پيش برود و با شرايط جديد تغيير کند.

-وقتي حرف از شرايط جديد مي زنيد يعني قبول مي کنيد صفاتي که به غزل مي دهند صفات درستي است؛ صفت هايي مثل غزل نيمايي، غزل مدرن و خيلي صفات ديگر که در سال هاي گذشته تجربه شده است. اما در نهايت غزل هايي که سروده مي شود همان قالبي است که 900-800 سال پيش هم وجود داشته. اگر اشتباه نکنم منزوي در جايي در مورد چنين اصطلاحاتي براي غزل نوشته بود اساساً نيماي غزل لفظ غلطي است. همان جا هم تاکيد کرده بود هرگونه نوآوري در غزل با کاري که نيما کرده بود برابر نيست.

به نظرم جوهره يي ماندگار در غزل وجود دارد که بايد به آن توجه کنيم و همين جوهر ماندگار موجب شده هر بار در شرايط مختلف اين قالب دوباره متولد شود. من معتقدم هستي شعر همواره رو به تازگي مي رود. اين ذات شعر است. در جاي ديگري هم خبرنگاري از من اين سوال را پرسيده بود و من هم گفته بودم با نامگذاري روي شعر موافق نيستم. هر شعري که حرفي تازه داشته باشد شعر ناب است، چه اکنون سروده شده باشد چه قرن ها پيش. با اين وجود حرفي که منزوي مي زند درست است با اين تفاوت که من باور دارم غزل امروز وامدار انديشه و نگاه نيما به روزگار خودش است. در دوره يي که نگاه ملموسي به غزل احساس نمي شد نيما گفت؛ من رودخانه يي هستم که از هر جاي من مي توانيد آب برداريد، پس غزلسرايان به خود اجازه داده اند ظرف خود را از اين رودخانه پر کنند. نيما سبب شد ابتدا نيستاني و در ادامه منزوي و ديگران پي به شعريت بيشتر غزل ببرند. ضمن اينکه شعر اگر شعر باشد در هر قالبي دلنشين است و در هر روزگاري قابل تفسير. متاسفانه گروهي که در غزل توان ارائه خود را نداشته اند هميشه سعي مي کنند ناتواني خود را با هياهوي بسيار پنهان کنند.

-اگر اجازه بدهيد مي خواهم جهت مصاحبه را به سمت يکي از کم حاشيه ترين و يکي از مهم ترين شاعران معاصر يعني مرحوم منزوي ببرم و سوالم را اين طور ادامه بدهم که برخي (از جمله خود شما) معتقدند حسين منزوي تاثيرگذارترين شاعر کلاسيک معاصر است، فکر نمي کنيد اين يک کم اغراق آميز است؟

نه، براي جواب اين سوال بايد به يک آغاز مراجعه کنيم، يعني يک مرجع. همان طور که گفتم به باور من غزل مدرن بعد از نيما شکل گرفته و کساني آمدند و اشارات نيما را دريافت کردند و کار غزل را پي گرفتند. هوشنگ ابتهاج يکي از آنهاست. او مي آيد با شناسه هايي که از نيما به دست آورده پلي ميان غزل ديروز و امروز مي زند. من اسم اين پل را «سايه» گذاشته ام. اما با تمام استواري که در کلام و انديشه ابتهاج هست خود او نمي تواند از اين پل عبور کند. اين را در آثارش به وضوح مي توان مشاهده کرد. با اين حال وقتي از غزل بعد از نيما حرف مي زنيم فاکتورهاي اين شکل غزل را مي توانيم در غزل سايه ببينيم که تلاش ارزشمند او را هرگز نمي شود ناديده گرفت. منوچهر نيستاني اولين عبورکننده از اين پل است. او با عبورش ياد مي دهد مي شود از اين پل هم عبور کرد. اما او فقط عبور مي کند. روي منزوي من تکيه يي خاص دارم و آن اينکه حسين منزوي علاوه بر عبور از پل سماع غزل را هم به نمايش مي گذارد که هنوز که هنوز است وقتي مي خواهيم منزوي را تجسم کنيم او را در سماع مي بينيم روي پل سايه.

-پس شما معتقديد شعرهاي حسين منزوي از هوشنگ ابتهاج هم تاثير پذيرفته است؟

تحت تاثير سايه نيست، يافته هايي فراهم شده براي پيدايش حرکتي تازه. ممکن است اين حرف پيش بيايد که اگر ابتهاج اين کار را نمي کرد کسان ديگري وارد اين وادي مي شدند و اين کار را مي کردند اما به هر حال اگر اين پل زده مي شد نه نيستاني و نه منزوي نمي توانستند از آن عبور کنند. چون اين پل بوده عبور کردند. به هر حال من معتقدم منزوي علاوه بر عبور از اين پل سماع غزل واره خودش را هم به نمايش گذاشته و بسياري از بچه هاي اين عرصه تحت تاثير اين شکل از عبور شده اند.

-من جايي شنيده بودم يکي از استادان ادبيات به منزوي لقب سعدي زمانه را داده بود. آيا چنين قياسي درست است و اصولاً وجه اين قياس در کجاست؟

من به اين شکل از تشبيه قائل نيستم. دکتر شفيعي کدکني بزرگوار در جايي اشاره زيبايي به منزوي داشته است که من آن را بيشتر مي پسندم چرا که زيبا بود. مي گفت يک قله رفيعي را در نظر بگيريد که منزوي بر ستيغ آن ايستاده است و از آن بالا به پايين مشرف است. بسياري از شاعران تلاش مي کنند از اين قله بالا بروند ولي ليز مي خورند و پايين مي افتند و منزوي با ديدن اين صحنه ها خنده پيروزمندانه يي مي کند. در هر صورت منزوي چون غزل پيشينه دار ما را به شکل باورنکردني براي خود کرده بود. او را مي توان در هيئت هر يک از بزرگان شعر معاصر تجسم کرد. او با حافظ زيسته بود. با سعدي زيسته بود. خب اين زيستن ها آدم را صاحب بهره خواهد کرد.

-پس براي همين است که شکل نرمي از صنايع بديعي و معنوي را مي توانيم در شعر منزوي ببينيم؟

در شعر امروز به صنايع ادبي اهميت داده نمي شود ولي چون منزوي صاحب اين ميراث است چه خواسته چه ناخواسته استفاده از صنايع براي او دروني شده است و اين بهره از صنايع، تصنعي نيست.

-در جلسه بزرگداشت منزوي شما خاطره يي از حسين منزوي نقل کرديد که منزوي يک بار گفته بود؛ «چون من قدم از شما بلندتر است افق هاي دور را بهتر مي بينم.» اين حرف مصداق چه وجهي از منزوي است؟

ما دوستان منزوي جداي از شعرش او را يک انسان بزرگوار مي دانيم؛ انساني که تفاخرهاي خاصي داشت. منزوي از نظر روحي انسان فخرفروشي بود نه براي اينکه برتري خود را ثابت کند يا از اين برتري سوء استفاده کند بلکه او با اين کارش خودش و شعرش را به رخ مي کشيد و اين خودباوري خيلي به نفعش بود. اين خودباوري براي هنرمندان مساله مهمي است. کساني که به خودباوري نرسيده باشند دائم با خود در کلنجارند که اثري که خلق کرده اند اثر خوبي است يا نه. شايد منزوي اين حرف را به شوخي مي گفت يا مي خواست ما را آزار بدهد. اما اين قضيه در طول زمان براي ما مشخص شد. من چهار سال از منزوي بزرگ تر بودم. براي همين گاهي به خودم اجازه مي دادم در معضلاتي که بود او را نصيحت کنم. يک روز که داشتم او را نصيحت مي کردم، گفت؛ «بهمني جان براي اين حرف هايي که مي خواهي بزني چه نتيجه يي مي خواهي برداري.

کسي چه مي داند 100 سال بعد، نيم قرن بعد يا 15 سال ديگر من چطور زندگي کردم و تو چطور. شعر من را مي گذارند پيش شعر تو، شعر من را مي خوانند و مي بينند شعر من از تو بالاتر است.» آن زمان براي من نيشگوني بود و نسبت به شعرهايش احترام قائل بودم. حالا هم شعرهايش حسودم مي کند. شعرهايش شهامت بيان اين صراحت ديدن افق هاي دور را داشت. براي همين هم خودش و هم شعرهايش اين شهامت را خيلي خوب بيان کرده اند.

-منزوي در شکل و بيان به نوعي به زبان خراساني پهلو مي زند. سبک خراساني هم زباني محکم و ساختاري قوي دارد. اين استفاده از سبک به روحيه منزوي برمي گشت يا انتخابي بود؟

منزوي اصلاً به سبک خاصي معتقد نبود و اصولاً سبک خاصي را هم انتخاب نکرد. اصولاً غزل بعد از نيما سبک پذير نيست اما اين فرصت را به وجود آورده که شاعران از تمام ظرفيت هاي شعري بهره ببرند. سبک خراساني هم سبک خيلي فاخري است. به همين دليل بعد از خواندن آثار اين دوره شعري احساس غرور مي کنيم و خوشايندمان است. منزوي چون در رفتار بيروني و دروني خود غرور خاصي داشت زبان شعرش به اين سبک نزديک بود وگرنه کاري که او در شعرش انجام داده را نمي توان انتخاب سبک يا تقليد از سبک گذاشت.

-مرحوم مهرداد اوستا در آثارش از اسطوره و افسانه و باورهاي مردم خيلي استفاده مي کرد. وقتي به آثار منزوي نگاه مي کنيم متوجه مي شويم چنين کاربردي از افسانه و اسطوره در شعرهايش وجود دارد. شباهت و تفاوت اينها را در چه مي بينيد و اصولاً به اين قضيه معتقديد که منزوي در آثارش تحت تاثير مرحوم اوستا بوده است؟

ببينيد، يک فصل طولاني از عمر شعري من و منزوي در خدمت مرحوم اوستا گذشته است. نه به عنوان شاگرد که کلاسي باشد و از اين دست برنامه ها بلکه به شکل ارادت به طرف او کشيده مي شديم. اين جذبه در اوستا هم بود حتي شاعران بعد از انقلاب هم از اوستا بهره برده اند. ما با اين بزرگوار زيستن بسياري کرده ايم، اوستا مردي بود که هيچ کس از هم کلامي او سير نمي شد. جاذبه هاي کلامي هم بسيار داشت. زخمه کلامي خالي هم داشت که گاهي اگر مي خواست تکليف کسي را مشخص کند با زخمه کلام از کوره به درش مي کرد. منزوي هم از اين ظرفيت ها بهره يي داشت و خب تاثيراتي هم از آن بزرگوار مي گرفت.

-تغزل يکي از وجوه بارز و قوي ادبيات ماست و به جرات مي توان گفت بسياري از آثار ماندگار ادبيات ما در همين قالب قلب معنا شده اند. برخي از شاعران ما براي عشق وجهي آسماني قائل بودند و برخي هم وجهي زميني. جداي از اينکه عشق ذاتاً امر مقدسي است مي خواهم در مورد اين اتفاق در شعر منزوي بگوييد. شما براي تغزل منزوي چگونه عشقي قائل هستيد؟

من خودم شاعر تغزلي هستم و موقعي که بخواهم تعريفي ارائه بدهم ممکن است خودم را هم شامل بشود اما دلم نمي خواهد اين گونه تعبير شود. تغزل در شعر ما يک جانمايه تاريخي دارد؛ جانمايه يي که ما در طول تاريخ با آن زندگي کرده ايم. در واقع تغزل زخمه يي است براي وصل شدن به منبع الهام که منزوي از اين جانمايه بي بهره نبود. منزوي به شکل کامل کلمه عاشق بود. عاشقي پاکباخته بود. خب طبيعي است نمي توان عشق او را چندان آسماني پنداشت هرچند ممکن است در خلوت خودش زمزمه هايي آسماني داشت که عاشقي مي تواند عشق خالص فرازميني داشته باشد. گاه در کارهايش چنين خلوت هايي را مي بينيم اما در کل او عشقي زميني و پاک داشت. يک بار در جايي صحبت شد و من در مورد منزوي مساله يي را مطرح کردم. آن زمان خيلي معذور بودم از اينکه چنين مساله يي منتشر شود اما الان مي بينم چه اشکالي دارد که همه بدانند. حسين منزوي که نسل امروز در اين سال هاي آخر ديده با آن منزوي که ما با او آشنا شديم از نظر رفتاري دو فرد متفاوت بود. آن منزوي که سيگار نمي کشيد و لب به هيچ ناهنجاري نمي زد در اين سال هاي آخر به وضعيت بدي دچار شده بود و همه اش به خاطر عزيزي بود که آمد و شعرهاي منزوي را رنگ آبي زد و از او جدا شد. وضع مالي آن عزيز خيلي خوب بود و منزوي نمي توانست او را خوشبخت کند. نگاه حسين منزوي به اين عشق خيلي پاک بود. نگاه زيستن نداشت. خانواده آن عزيز به سراغ منزوي آمدند و با او صحبت کردند که دخترشان بورسيه است و بايد برود. خودت طوري تشويق کن که برود. تو هم نمي تواني او را خوشبخت کني. نمي دانم نام اين کار منزوي را چه مي شود گذاشت، شهامت، ازخودگذشتگي يا ايثار؟ اما او از راهي غيرمنطقي کارش را انجام داد. مي توانست با کلام او را راضي کند اما دست به تظاهر زد. منزوي جلوي او تظاهر به مصرف چيزهايي مي کرد که منفور بود. روزي که جايزه فروغ فرخزاد را به او مي دادند ديدم همان دختر همراه دو نفر آمده و پشت آنها طوري پنهان شده که چشم منزوي به او نيفتد. اما او شاهد بالا رفتن منزوي بود. همان شب به سفر مي رود. وقتي منزوي از اين سفر مطلع مي شود تمام آن تظاهرها را، تمام آن نمايش ها را بازي مي کند و به صورت عمل درمي آورد. منزوي در اين مقوله يک پاکباخته است.

فرقي نمي کند تغزل منزوي چه زميني چه فرازميني تغزلي مقدس است. قلب پاک و رئوف منزوي سرشار از مهرباني و عشق بود.

-در اواخر عمر، وضع جسماني و مالي منزوي خيلي بد شده بود. دوستان منزوي چه کاري براي او کردند؟

من حريفش نمي شدم. مدافع اين کارها بود. نمي شد او را برگرداند. بارها او را در بيمارستان خوابانديم، وظيفه مان بود، اما واقعاً حريفش نبوديم. اگر کسي مي آمد آنچنان مساله را برايش توجيه مي کرد که طرف قانع مي شد که راهي که مي رود غلط است بايد به سلک او درآيد. دلم مي سوخت و کاري از دستم بر نمي آمد. و اين اواخر هم فاصله گرفتن از تهران و رفتن به بندرعباس مرا از او خيلي دور کرد.

-نمي خواهم زياد مزاحم تان بشوم چون مي دانم يادآوري آن خاطرات برايتان خيلي دردناک است. اما يک سوال برايم مانده و آن اينکه قيصر امين پور در کتاب شعر و کودکي شعر را به نحوي رجوع به کودکي دانسته است. مي خواهم بدانم آيا حسين منزوي هم در لحظات شعري چنين کودکي بود يا احوال ديگري داشت؟

هنگام سرايش شاعر همان کودکي است که دکتر امين پور گفته است. اولاً اگر اين کودکي نباشد شعر اتفاق نمي افتد. منزوي هم از چنين فضايي بهره مي برد. او هميشه کودک بود. چه در دوران نوجواني که ما همديگر را پيدا کرديم و چه اين اواخر که او زنده بود. جالب است خاطره يي برايتان بگويم. در اين اواخر من به دليل ناراحتي جسمي در بيمارستان بستري بودم و اين مساله به گوش منزوي رسيده بود که مريضي من خطرناک است و نشسته بود براي مرگ من شعري گفته بود. خلاصه من حريف مريضي شدم و رها شدم و به خانه آمدم.

منزوي با همان صداقت کودکانه سراغ من آمد و جلوي خانواده ام گفت؛ «من وظيفه ام را انجام دادم تو خودت نمردي،» اگر روحيه کودکي نباشد هيچ انساني چنين حرفي را نمي زند. البته همان سال هاي پيش شعري براي او سروده بودم که به نوعي به کودکي او اشاره کردم.

-منزوي مرگ را چطور مي ديد؟

منزوي واقعاً از دريچه هاي گوناگوني به مرگ نگاه کرده است. من فکر مي کنم او مي دانست مرگ براي او تولدي دوباره خواهد بود مخصوصاً براي شعرش و من اين را در همين روزهاي خاکسپاري اش ديدم. منزوي دلي بي تاب داشت، شايد لحظه يي مثل يک رعد مي غريد و به عزيزان حمله هم مي کرد که از جمله خود من بارها مورد اين حمله بودم ولي باور کنيد درست وقتي اين بارش تمام مي شد مثل يک آسمان صاف و زلال دوست داشتني بود.

نگاهي به مجموعه شعر «چوپان کلمات» مزدک پنجه يي
شکست روايت و گسست معنا
حامد رحمتي

چوپان کلمات است. رمه هاي شعر را صبورانه به اينجا آورده... بگذاريد عرقش را پاک کند و گلويي تازه کند، بگذاريد از ماژلان و کوچک خان بگويد، بانوي بهار در صداي غمگينش مي رقصد. موج هاي دريا در چشم هايش خشکيده و اين دانه هاي شن تحفه درياست.

کتاب چوپان کلمات بالاخره بعد از انتظاري طولاني منتشر شد.

تعجب نکنيد ما به انتظار عادت کرده ايم وگرنه شاعر پيشه يي ديگر اختيار مي کرد و حسب حال نمي نوشت. اين کتاب تجربه هاي مزدک پنجه يي است که بيانگر سال هاي فعاليتش در حوزه روزنامه نگاري و شعر است. چيزي که در نگاه اول ساده به نظر مي رسد نگاه شاعر به جهان پيرامون و نگارش صريح آنهاست اما در قرائت اين شعرها چيزي که ذهن را به شکلي درگير مي کند دعوت مخاطب به جهاني ساده است.

شاعر کنش هاي ساده يي را به اجرا مي گذارد که در نوع خود کاملاً ملموس اند.

انگار شاعر به نمايندگي از تمام زميني ها سخن مي گويد و در برابر دغدغه هايي چون جنگ و زندگي مدرن به راحتي تسليم مي شود و اين رويکرد جالب را با طنز و کنايه يي نيش دار، مصلحت آميز تعبير مي کند و مخاطب را مجاب مي کند که انسان امروز چقدر غم نان دارد.

آهاي آدم هاي مريخي/ سنگ نيندازيد/ نمي بينيد مگر دستمال تکان مي دهيم / نتوانيم اگر باد تکان مي دهد / ما که دعوا نداريم/ انسان هاي بسيار به ديدارتان مي آيند/ آب داريد اگر کنار بگذاريد/ ما نان مي آوريم. (ص 10)

شاعر سعي مي کند با منقطع کردن کلام و با تقطيع هاي مختلف تفکر خود را از وضعيت موجود به اشتراک بگذارد در صورتي که در شعر «سنگ پشت» ورودي اثر بسيار شاعرانه است و با تعليق و محوريت معنا پيش مي رود اما در نهايت باز شدن مشت شاعر از ظرافت و زيبايي انگاره ها چنان مي کاهد که گويي شاعر قصد دارد نتيجه گيري کند و دست کم گرفتن مخاطب و غالب شدن ابژه ها بر تمام عناصر مي چربد.

پرواز مي کني در آسمان ما / با بال هاي ما / خانه به دوش/ بيچاره من در دهان تو / بيچاره بال هاي تو / مرا زير چنگال هاي تو / بالا/ بالاي بالا/ ... فراموش کن /مردمان زمين/ لب نـ.... ـه / زدي در اوج اين.../ لعنت به دهاني که بي موقع باز... (ص14)

چوپان کلمات مشتمل بر دو دفتر است. در دفتر اول (سنگ پشت) شاهد نوسان هاي عاطفي هستيم. به عبارتي لحن اغلب شعرها تخاطبي هستند.

شاعر درصدد آن است که رفتار تازه يي را در بافت شعر به اجرا بگذارد به همين دليل آنيت هاي شاعرانه بسيار ساده و ظريف هستند کما اينکه زبان يکدست شعرها و عيني گرايي در موقعيت هاي خاص جزء نقاط قوت دفتر اول به شمار مي رود، و اين کنش لزوماً مبتني بر دغدغه هاي شاعر است و چالش هاي رمانتيسمي با آغشته شدن به رگه هاي زندگي مدرن نگاه نافذ و بي پيرايه شاعر را به شکل قابل قبولي به نمايش مي گذارد.

زبان مو درمي آورد / از بس از تو سخن مي گويد / هر بار مي گويم دوستت دارم /بيش از پيش / ياد پدر مي افتم / آب / برق/ گاز / سررسيد اجاره يي که همه چيز از خاطرش برده است. (معاشقه، ص 18)

در دفتر دوم (چوپان کلمات) شاعر با تمهيداتي نظير سپيدخواني و لحن گرداني موقعيت هاي شاعرانه يي را به وجود مي آورد کما اينکه اکثر شعرهاي اين دفتر به لحاظ مضموني بسيار بکرند اما نياز مبرمي به پرداخت دارند.

راوي شعرها با شکست روايت و گسست معنا تا حدود زيادي توانسته است مخاطب را به دنبال خود بکشاند.

روزي روزگاري پسرک چوپاني گوسفنداني را به چرا برد نقطه / سرخط بنويسيد/ گرگي به گله زد نقطه / - خانم اجازه / نوک مداد ما شکسته / - از بغل دستي ات بگير / - از ما خانوم؟ / - آره شما / روزي روزگاري / مرد جواني / شعرهايي براي گفتن / نقطه نقطه نقطه / - آقا اجازه گرگي به شعرهايم...  (ص 39)

رولان بارت در کتاب «لذت متن» متني را لذت بخش توصيف مي کند که از دل فرهنگ بيرون بيايد و رابطه مخاطب را با زبان به بحران بکشاند. او همچنين به سلايق و ارزش ها نيز اشاره مي کند.

با اين توصيف زيرکانه، مي توان با جرات اذعان کرد مخاطب شعر امروز با هر متني بسيار سليقه يي و شخصي برخورد مي کند چنانچه منجر به تداعي خاطرات ايشان شود و اين حس زيباشناختي کماکان در شعر ما رايج است، و نفس هنر نيز چيزي جز اين نيست.

در چشم هاي تو پروانه يي مي چرخد / گاهي که خودماني شديم / پرده ها کنار مي افتند / ملحفه ها راز سپيدبختي را مي دانند / گمراهي عجيبي ست زندگي / هميشه آشوب به پا مي کند/ وقتي به پا شدي / چه طبيعت بي جاني است / مفهومي که به سراب باران مي رسد / چه کويرهايي/ چه کويرهايي / با لکنت باران سوختند... (ص 62 )

راوي چوپان کلمات با خصوصي کردن شعر و گشودن افق هاي نزديک در پيش روي ما مي خواهد به لحاظ عاطفي به شعري چندلايه برسد که اين برآيند سيال با به کارگيري تناسب ها ساختار مناسبي در روند شعر ايجاد مي کند که مي توان به شعرهاي سيگار ص 60، نامه ص 57 و شعر مادر ص 41، اشاره کرد. در اين مقطع زماني نمي توان تجربه هاي مزدک پنجه يي را به خصوص در دفتر دوم ارزيابي کرد. بايد به گذر زمان چشم دوخت زيرا بر مبناي چنين رويکردي سوال هاي بسياري مطرح خواهد شد که آيا شاعر توانسته به ارتقاي شعر امروز کمک کند؟ آيا اين تجربه ها صرفاً در حد يک تجربه باقي مي ماند يا حوزه وسيع تري را دربرخواهد گرفت؟
عناوين اين صفحه
هستي شعر رو به تازگي مي رود
شکست روايت و گسست معنا

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام