دوشنبه، 21 دي 1388 - شماره 2148
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با سالار عبده،رمان نويس و مدرس
در حالت بي خيالي

آرش الله وردي

سالار عبده آنقدر بي حوصله از ادبيات حرف مي زند که آدم دوست دارد برود خودش را پرت کند توي يک مهماني شلوغ يا وسط استاديوم صد هزار نفره آزادي و آنقدر داد بزند و هورا هورا کند که خودش را خالي کرده باشد. رمان هايش هنوز به فارسي ترجمه نشده ولي در امريکا اسم و رسمي به هم زده. خودش که مي گويد همين طوري، برادرش رضا عبده از خودش مشهور تر بود به خصوص اگر تا امروز زنده مانده بود. گفت وگو با سالار سخت بود و بي ساختار. به نظر شما با يک آدم بي حوصله از لحاظ ادبي خيلي سخت نيست يک مصاحبه ادبي؟ ولي شايد راحت تر بودم اگر مي نشستم و با او از قيمت زمين در سعادت آباد صحبت مي کردم. شايد هم نه، شايد آن وقت ديگر پشتش را به ما مي کرد و هرگز به تهران برنمي گشت.

---

در ايران به دنيا آمدم. پدرم علي عبده، موسس تيم فوتبال پرسپوليس بود و بولينگ عبده و يکي از بنيانگذاران ورزش بوکس در ايران. اين بود که کلاً تا زمان انقلاب به جز فوتبال و ورزش هاي رزمي به چيز ديگري فکر نمي کردم. بعد از انقلاب هم سر از امريکا درآورديم و باقي، خودش يک رمان، يا شايد دو تا، يا شايد هزار تا. سرگرداني و بي سرپرستي در کوچه پس کوچه هاي امريکا براي چند سال تا اينکه من و برادرم به امروز رسيديم. برادري که البته تا ديروز... رضا عبده به قول منتقدان يکي از کارگردان هاي نابغه تئاتر و پرفورمنس شد و من هم يک نويسنده رمان و مدرس ادبيات خلاقه در بلاد دور. در تهران اول از همه دانش آموز دبستان پويا بودم و بعد رفتم البرز تا آخر دوم راهنمايي.

آن سال که معلم من را در ادبيات تجديد کرد (که از قبل هم گفته بود اين کار را مي کند) ديگر برنگشتم. بعد بقيه اش را در انگلستان و امريکا ادامه دادم و مي دهم.

---

-سالار عبده، چطور نويسنده شدي؟

خيلي تصادفي. هميشه فکر مي کردم بايد بروم توي کار ورزش، مثل پدرم، يا حتي ارتش. انقلاب که شد با اينکه هنوز بچه بودم ديدم کار زيادي جز ورزش کردن و کتاب خواندن بلد نيستم. براي ورزشکار شدن حرفه يي راهنما و مربي لازم بود که با شرايط سخت آن دوران بعد از فوت ناگهاني پدر، اصلاً اين امکان فراهم نمي شد. ارتش هم که ديگر از ايران خارج شده بوديم. گفتم حالا يکي دو تا داستان بنويسم ببينم چه مي شود. که بقيه مي گويند شده.

-رضا عبده چه نقشي در روند ادبي تو داشت؟

رضا عبده تئاتر تجربي را زير و رو کرد. وقتي در 32 سالگي فوت شد دست اندرکاران تئاتر در جهان معتقد بودند با يک اعجوبه يي سر و کار دارند که مانندش در قرن 20 کم وجود داشته و اگر حتي 10 سال ديگر هم فرصت داشت، تئاتر نو را بيشتر از اينها هم دگرگون مي کرد. رضا هميشه مي دانست چه مي خواهد و براي به دست آوردنش بايد چه کند. برعکس من که هنوز دست چپم را از دست راست نمي دانم.

-آيا رضا تاثير مثبتي روي شما داشته است؟

بله، بيشتر تاثير مثبت داشت. او به من ياد داد که هر بلايي سرم آمد از کار کردن غافل نشوم. رضا با اينکه شديداً مريض بود تا آخرين لحظه هم دست از کار نکشيد. من هم با وجود تنبلي ذاتي سعي مي کنم اين روند را دنبال کنم که متاسفانه هميشه هم موفق نيستم.

-کمي درباره رمان ها و آثار چاپ شده ات بگو،درباره رمان «بازي شاعر» که به نظر مي رسد خيلي به شهرتت کمک کرد.

«بازي شاعر» و «افيون» دو تا از رمان هايم هستند. مقاله و داستان هم کم ندارم که چاپ شده. دو تا رمان ديگرم هم به قول انگليسي زبان ها شايد روزي «روز روشن را ببينند»، يعني چاپ شوند.

کار هايم خيلي با هم فرق دارند؛ رمان ها با داستان هاي کوتاه يا مقاله ها. ولي سبکي که علاقه خاصي بهش دارم سبک رمان پليسي است، چرا که در آن ژانر جاي حاشيه رفتن وجود ندارد. يا بلدي از آغاز کار يک داستان گيرا بنويسي يا بلد نيستي.

-رمان پليسي در غرب سابقه طولاني دارد. از وضعيت اين ژانر در امريکا بگوييد.

معمولاً وقتي اسم رمان پليسي را مي بري طرف مقابل لبخندي مي زند و مي گويد او هم چقدر ريموند چندلر و دشيل همت را دوست دارد. اما رمان پليسي از اين دو پيشکسوت تا حالا هزار قدم جلو آمده و هزار و يک انشعاب داشته. يک دنيايي است براي خودش.

-به نظر شما اين ژانر در ايران پا گرفته است و اصلاً سابقه يي از آن مي بينيد؟

دانش جواب اين سوال را متاسفانه ندارم.

-استقبال از آثار شما چطور بوده است.

فعلاً که از سر و گردنم در پارک مرکزي شهر نيويورک مجسمه يي مثل جناب شکسپير درست نکرده اند. ولي اگر استقبال بد هم نبوده بيشتر به خاطر اندکي شانس بوده. استقبال در دوران ما کم معنا است به خصوص در غرب. شما دکانت را پيدا مي کني و اگر حوصله اش را داري کمال سعي ات را مي کني تا از کارت استقبال شود چرا که مي داني يک ربع وقت داري نه بيشتر. اين البته در دنياي هنرهاي تجسمي خيلي خيلي بيشتر صحت دارد ولي در دنياي ادبيات هم کم نيست.

-به نظر شما به غير از ارزش هنري و ادبي يک اثر، در غرب چه چيزي باعث موفقيت و عدم موفقيت يک اثر مي شود.

شانس.

-به نظر خودتان شما کدام يک از آنها را داشتيد؟

نمي دانم. بعضي وقت ها آدم به خودش کمي اميدوار مي شود، ولي بعد رماني از غولي مثل فيليپ راث مي خواند و به خودش مي گويد بي خيال. مثل اون بابا در يکي از رمان هاي توماس برنهارد که مي خواست پيانيست شود تا روزي که پيانو زدن يک زني مثل گلن گولد را مي بيند و تصميم مي گيرد بيخودي خودش را ديگر علاف نکند. من هم بيشتر اوقات در اين حالتم که بي خيال.

-چرا فارسي نمي نويسيد؟

تنبلي بيش از بي سوادي فارسي. ولي از دومي هم کم ندارم.

-يعني از ادبيات و فرهنگ فارسي و ايراني هيچ تاثيري نگرفته يي؟

تاثير غيرمستقيم بوده و آن هم از کلاسيک ها. ولي آن کلاسيک ها هم با اينکه ايراني بودند بيشتر کارهايشان به عربي بوده يا من آنها را به ترجمه خوانده ام. مثلاً فيلسوف هايي مانند سهروردي يا بزرگان مکتب شيراز. هر لحظه که آن آثار را مرور مي کنم در لحظات حيرت قرار مي گيرم.

-به نظر مي رسد بيشتر از ادبيات امريکا متاثر باشيد تا ايران.

بله خيلي زياد؛ از رمان ها و کتاب هاي زيادي، ولي حقيقت اين است که چند سالي است تقريباً رمان نمي خوانم. بيشتر شعر مي خوانم و مقاله. لابد برگشتم به نقطه اول ادبيات که شعر بود. شعر هم يک چيزي است که هرگز نتوانستم بنويسم و بدون شک هرگز نخواهم توانست.

-تم مشترک آثار شما خاورميانه است. چه نيازي براي نوشتن درباره اين مساله وجود دارد؟

شايد باز هم تنبلي. خاورميانه را مي شناسم. اصلاً در دانشگاه برکلي مطالعات خاورميانه خوانده ام. اول رفتم در ادبيات تطبيقي ديدم حوصله ندارم و سخت است و مثل اينکه بايد جدي جدي کار کرد. پس آخرش مثل همان نويسنده شدن بود؛ اندکي تصادفي و شانسي و غيرجدي.

-اصلاً به نظر شما ادبيات مهاجرت مي تواند بدون برخورد با واقعيت و بدنه جامعه امروز ايران در زبان فارسي روند موفقيت آميزي داشته باشد؟

نمي دانم. 10 سال پيش دوستانم مي گفتند داري مي آيي ايران اين موسيقي را بياور، آن کتاب را بياور. حالا بر عکس به من از ايران اي ميل مي زنند که فلان موسيقي را از ايران شنيده يي؟ فلان مقاله را خوانده يي؟ که اگر نه، برايم بفرستند. دنيا عوض شده، همه چيز در حرکت، همه چيز متصل. ما هم اينجاييم هم «آنجا». گلي ترقي راجع به «دو دنيا» مي نويسد و داريوش شايگان بحث اش «هويت چهل تکه و تفکر سيار» است. چقدر حرف زدم.

-خب مي خواستم شمه يي کلي از تفاوت ها و شباهت هاي فعاليت ادبي اعم از نقد و غيرنقد در اين سو و آن سوي جهان داشته باشم.

نويسنده بودن در اين دوران در امريکا يعني هيچ بودن. يک صفر. ولي من اين را چطور به جواني پر از ذوق و شوق که هرگز آنجا نبوده و شايد تصور مي کند مجله نيويورکر حرف اول و آخر را در ادبيات مي زند (که نمي زند) توضيح بدهم؟ يا به قول دوپنت و دوپنت «از اون هم بالاتر»، چطور اين را به دانشجويي که به خيال خودش آمده سر کلاس من نويسنده شود توضيح بدهم؟ آنقدر حرف است دوست عزيز که يک مقاله که هيچ، يک کتاب مي طلبد.

-ادبيات امروز ايران را چطور مي بينيد. اصلاً دنبال مي کنيد؟

دنبال مي کنم و نظرهايي هم دارم. ولي خودم را هنوز قادر و مستحق به عرضه کردن آنها نمي بينم.

-منظورم اين است که الان وضعيت را چطور مي بيني. آثاري را خوانده يي که در سطح معرفي به جهان باشد و بتواند قد علم کند يا نه؟

دير يا زود «بزرگان» تصميم خواهند گرفت که جايزه نوبل را به يک ايراني بدهند. حالا هر کس. قرعه کشي مي کنند شخصي را پيدا مي کنند، چرا که فکر مي کنند خب ديگر وقتش است. ديگران هم آن وقت به تکاپو مي افتند که به بقيه بفهمانند چرا اين خوش شانس مستحق نوبل است و اصلاً چرا يکي از بزرگ ترين نويسنده هاي تاريخ بشر است. استادان در دانشگاه هاي دنيا کتاب هايش را جزء ليست هاي درسي شان مي گذارند. کتاب هاي زيادي راجع به اين پديده ادبي نوشته خواهد شد... انتها ندارد. پس جهان چيست که ما برايش قد علم کنيم؟ بياييد و ببينيد از مولانا جلال الدين اين روزها آنجا چه چيز کاذبي ساخته اند و چه جور. اما از آن طرف هم؛ «به ياد دارم که هوا گرم بود و راه خاک آلود و غبار از شکاف هاي کف اتوبوس بالا مي زد و پيش پاي من زنبيل خوراک جا بر پاهاي او تنگ کرده بود و من آن را آهسته کنار مي سراندم تا جا بر پاهاي او تنگ تر شود.» (ابراهيم گلستان، 1346) متني از بيش از 40 سال پيش. بحران هميشه هست، روزهاي درخشان هم همين طور.

-شما ادبيات خلاقه تدريس مي کنيد. چه لزومي براي تدريس اين رشته وجود دارد.

تا آنجايي که من در امريکا تجربه کرده ام، لزوم زيادي براي تدريسش نيست. شغلي است براي نويسنده ها که بتوانند اجاره خانه آخر ماه شان را بدهند.

-توضيحاتي درباره سيلابس درسي اين رشته و تاريخچه آن به ما مي دهيد؟

سيلابس من با اغلب همکارانم کمي فرق دارد. اصلاً سيلابس ندارم. فقط اول ترم يک سيلابس تهيه مي کنم که دانشگاه راضي باشد. متوجه شدم نه من حوصله دارم که «شاهکارهاي ادبي» را درس بدهم نه دانشجويانم حوصله دارند اين شاهکارها را بالا پايين کنند. معمولاً در پنج دقيقه اول هر کلاس تصميم مي گيرم براي آن روز چه کار کنم. يعني نبض کلاس را در لحظه مي گيرم و با آن جلو مي روم و با متن خود شاگردها بيشتر سر و کار دارم. البته اين شيوه را براي هر کسي توصيه نمي کنم. معمولاً مدرسان نياز دارند بادقت و حساب شده بروند جلو و خيلي از دانشجو ها هم نياز به يک مرشد دارند. احتمالاً راه درست و غلط وجود ندارد. بايد دانشجو مسير خودش را پيدا کند و ببيند با کدام استاد جوش مي خورد.

-تا امروز نويسنده موفقي از اين رشته بيرون آمده است؟

بله. اما حقيقت اين است که اين روزها مي روي چنين رشته يي بخواني که شايد يکي از استادها کمکت کند agent پيدا کني که شايد آن شخص برايت اديتور پيدا کند که کتابت شايد (يک شايد بزرگ) چاپ شود. براي بعضي مدرسه هاي گران از بانک پول هنگفتي قرض مي گيري و سالي 40 هزار دلار يا بيشتر مي دهي به اين اميد که نويسنده شوي. کار 99 درصد اين اشخاص هرگز به چاپ واقعي هم نمي رسد. از آن يک درصد باقيمانده شايد يک در ده شان خود را کمي موفق مي دانند. از آن جماعت هم يک در هزارشان شايد به شبه شهرتي براي چهار دقيقه در Amazon.com يا چهار ثانيه در کانال سي ان ان برسند. بهترين و بااستعدادترين دانشجويي که من در شش سال درس دادن اين رشته داشتم الان در ايالت نيويورک راننده کاميون است و آخر هفته ها به شکار آهو و گوزن مي رود. تصور نمي کنم نويسنده يي به خوبي او حالا حالاها زير دستم بيايد.

-پس به نظر شما نيازي به تدريس اين رشته در دانشگاه هاي ايران وجود ندارد؟

باز هم درباره ايران هيچ قضاوتي ندارم، چون واقعاً آشنايي کافي ندارم. ولي مي توانم بگويم بالاخره کم کم چند نفر دور هم جمع مي شوند و بحث ادبي مي کنند. بعد متوجه مي شوند عقل شان را کاملاً از دست نداده اند، بلکه 10 نفر ديگر هم آدم کم عقل مثل خودشان هست که ترجيح مي دهند بيايند اينجا درباره نثر و کاراکترپردازي حرف بزنند تا اينکه زمين متري چند است در سعادت آباد؟ خب، چند تا کتاب رد و بدل مي شود، چند تا ايده. شايد پيدا کردن يک دوست خوب و واقعي. بعدش هم حتي بيشتر از نوشتن، خواندن را ياد مي گيري، چرا که بايد راجع به کار آن کسي که کنارت نشسته نظر بدهي. از خودت بيرون مي کشي و اشکال کارهاي ديگران را بهتر مي بيني. بلکه کم کم اشکال هاي کار خودت را هم شايد واضح تر ببيني. دقت در خواندن يواش يواش به نوشتن ات کمک مي کند و توهماتت را از بين مي برد. ياد مي گيري بي راهه نروي و خلاصه از اين چيزها. اين البته حالت ايده آل وضعيت نشست هاي ادبي در ايران است، ولي دور از تصور نيست. حالا چرا آدم بيايد در يک کلاس بنشيند و ادبيات را رعايت کند؟ البته براي من اين کار به اندازه موتورسواري دلپذير نيست، ولي قابل قبول است - از آن هم بالاتر، خيلي قابل قبول است، به قول باز هم آن دو فيلسوف بزرگ دوپونت و دوپونت.

-سالار ببخشيد که خسته ات کردم. اميدوارم يک روز مردم فارسي زبان ما بتوانند کارهاي تو را بخوانند و شايد لذت ببرند.

نوشتن از زبان نويسندگان(جويس کرول اوتس) -1
دويدن با اشباح

با اينکه سال ها از تاسيس رشته نويسندگي خلاق در غرب به عنوان رشته يي دانشگاهي مي گذرد اما همچنان آنچه نويسندگان، خود درباره کارشان مي نويسند، در ميان علاقه مندان ادبيات اقبال بيشتري مي يابد تا کتاب هاي حجيمي که آکادميسين ها درباره نويسندگي تاليف کرده اند. اين نوشته ها بيش از هر چيز گوياي اين هستند که اصول سفت و سختي که به عنوان اصول اساسي و تخلف ناپذير نويسندگي در دانشگاه ها تدريس مي شود، به رغم ظاهر متقاعد کننده شان تا چه حد مي توانند سست و بي پايه و اساس باشند. روايت هاي دست اول نويسندگان درباره نويسندگي و نويسنده شدن بيش از هر چيز گوياي اين واقعيت است که مسير نويسنده شدن براي هر فرد تا چه اندازه مي تواند منحصر به فرد و شخصي و فارغ از تمام آن اصول پولادين باشد. اين واقعيت انگيزه يي شد براي نگارنده تا مجموعه يي از اين نوشته ها را گردآوري و ترجمه کرده و به تدريج به چاپ برساند. اين مقالات عموماً پيشتر در نشريات فرهنگي و ادبي انگليسي زبان به چاپ رسيده اند و از اين پس به صورت ماهانه در همين ستون تحت عنوان «نوشتن از زبان نويسندگان» به چاپ خواهند رسيد. نخستين مقاله از اين مجموعه متعلق به جويس کرول اوتس نويسنده معاصر امريکايي است که يکي از پرکارترين و در عين حال برجسته ترين نويسندگان معاصر امريکاست که همچنان در قيد حيات است. اوتس تمام جايزه هاي مهم ادبي امريکا را برنده شده و بارها تا مرز دريافت جايزه نوبل ادبيات پيش رفته است اما شايد تنها بي اعتنايي معنادار آکادمي نوبل نسبت به نويسندگان امريکايي در يک دهه اخير - که جان آپدايک بزرگ ترين قرباني آن بود- توجيه کننده ناکام ماندن اوتس در اين زمينه باشد. از جويس کرول اوتس تاکنون چند اثر به فارسي ترجمه شده که از آن ميان مي توان به سياهاب، آبشار، وقتشه با من زندگي کني و جانورها اشاره کرد.

ترجمه؛ عليرضا اکبري

آيا در دنيا کاري هست که فرح بخش تر و شادي آفرين تر از دويدن باشد؟ کاري که در عين حال تا اين اندازه براي تخيل آدمي مفيد باشد. من که کار ديگري سراغ ندارم. هنگام دويدن، ذهن همراه جسم به پرواز درمي آيد. گويي زبان هم هماهنگ با حرکت دست ها و پاها، در ذهن شکوفا مي شود. در بهترين حالت، دونده يي که خود نويسنده است، هنگام دويدن، در حال گذر از مکان هاي وقوع داستان هايش است، همچون روحي که در زمان و مکاني واقعي قرار گرفته باشد.

ميان دويدن و رويا پردازي، بايد شباهتي وجود داشته باشد. ذهن رويا پرداز غالباً جسم ندارد و توانايي هاي عجيبي در حرکت از اين سو به آن سو دارد و - حداقل طوري که من تجربه کرده ام - روي زمين يا در آسمان مي دود، مي خرامد يا به پرواز درمي آيد. (کاري به آن تئوري متناقض ندارم که معتقد است روياها کمبودهاي دنياي واقعي را جبران مي کنند يعني ما در رويا پرواز مي کنيم چون در واقعيت نمي توانيم پرواز کنيم. در خواب بر ديگران مسلط مي شويم چون در واقعيت ديگران بر ما مسلط هستند.)

شايد اين جنب و جوش خارق العاده که نظيرش را تنها در داستان هاي پريان مي توان ديد، ميراث يا خاطره يي محو از يکي از نياکان مان باشد؛ از کسي که در موقعيتي خطير در اثر ترشح آدرنالين توان تمايز قائل شدن ميان جسم و روحش را از دست داده است. گويي هنگام دويدن «روح» جسم را از خود آکنده مي سازد. همان طور که موسيقيدانان هنگام نواختن موسيقي، پديده شگفت انگيز تسلسل خاطرات را در سرپنجه هاي خود تجربه مي کنند، دونده هم در پاها، شش ها و تپش رو به فزوني قلبش قوه رو به فزوني تخيل خود را احساس مي کند.

من معمولاً مواقعي که يک صبح کاري طولاني، خسته کننده، پرکشمکش و گاه نااميدکننده را صرف نوشتن مي کنم و دچار مشکلاتي اساسي مي شوم، مي توانم با دويدن در بعدازظهر تجديدقوا کنم. در روزهايي که نمي توانم بدوم، «خودم» را احساس نمي کنم و اين «خود» هر که باشد، او را همچون روزهايي که مي دوم، دوست ندارم. نوشته هايم هم در اين روزها به رغم ويرايش هاي مکرر همچنان مغشوش باقي مي مانند.

نويسندگان و شاعران به اين مشهورند که «در حرکت بودن» را دوست دارند. اگر دويدن ميسر نباشد خب مي شود پياده روي کرد. اگر آن هم ممکن نباشد، مي توان قدم زدن را امتحان کرد (چنان که همه دونده ها مي دانند قدم زدن جايگزين ضعيفي براي دويدن است که وقتي آن را انتخاب مي کنيم که زانو هايمان تحليل رفته باشد، اما به هر حال آن هم براي خود انتخابي است)

شاعران رمانتيک انگليسي به شدت تحت تاثير الهاماتي بودند که طي پياده روي هاي طولاني - در همه نوع شرايط جوي - نصيب شان مي شد مثلاً وردزورث و کالريج در منطقه روستايي ليک ديستريکت (در شمال غربي انگلستان) پياده روي مي کردند، يا شلي (که از او نقل است؛ «هميشه آنقدر مي روم تا از پا بيفتم و هرگز از پا نمي افتم») در چهار سالي که در ايتاليا گذراند، وقت زيادي را صرف پياده روي مي کرد. تعالي گرايان نيواينگلند هم وضعي به همين منوال داشتند، در اين ميان مشهورتر از همه هنري ديويد تورو بود. او از اينکه اين همه در ناحيه کنکورد به گشت و گذار پرداخته بود به خود مي باليد و در مقاله گوياي خود به نام «قدم زدن» اذعان مي کند که بايد بيش از چهار ساعت در روز را به پياده روي در بيرون از خانه بگذراند وگرنه احساس خواهد کرد «به خاطر ارتکاب گناهي مستوجب کيفر است.»

اثر محبوب من در اين زمينه مقاله «شب روي ها» اثر چارلز ديکنز است. او دچار بي خوابي شديدي شده بود که شب ها او را روانه خيابان هاي لندن مي کرد و چند سال بعد از اين بي خوابي ها اين مقاله را نوشت. اين مقاله مسحورکننده که به اندازه بقيه آثار ديکنز درخشان است، کناياتي بيش از آنچه از کلماتش برمي آيد، در دل خود دارد. او بي قراري بي حد شبانه اش را با آنچه خود «بي خانماني» مي نامد، در هم مي آميزد؛ جبري به راه رفتن و رفتن و رفتن در تاريکي و زير باراني که شلاقي مي بارد. (هيچ کس رمانس ويراني روح و از خود بيخود شدن تا سرحد جنون را همچون ديکنز درنيافته است؛ دريافتي که اينچنين به اشتباه همچون نسخه يي براي نوشتن داستان هاي عامه پسند و سوزناک به آن نگريسته شده است.)

عجيب نيست که والت ويتمن چنين مسافت هاي درازي را زير پا گذاشته چرا که تپش هاي قلب شاعر در حال راه رفتن، در اشعار نفسگير و مسحورکننده اش طنين انداز است. اما عجيب است اگر بدانيم که هنري جيمز هم علاقه داشت کيلومترها در لندن پياده روي کند، چون سبک او بيشتر يادآور ريزه کاري ها و دقايق نهفته در قلاب بافي است تا سيلان نهفته در حرکت.

من هم سال ها قبل کيلومترها در لندن قدم زدم و دويدم. بيشتر اين دويدن ها و پياده روي ها در هايدپارک بود. برايم هم مهم نبود که آب و هوا چطور است. يک سالي که براي فرصت مطالعاتي شوهرم در لندن زندگي مي کرديم، احساس غربت، و دلتنگي براي امريکا و ديترويت چنان به من فشار مي آورد که بي اراده به دويدن رو مي آوردم. اين دويدن براي فرار و فراغت از سختي نوشتن نبود، در واقع به کمک دويدن بود که توانايي نوشتن پيدا مي کردم.

هنگام دويدن در لندن، در واقع داشتم در ديترويت مي دويدم و پارک ها، خيابان ها و بزرگراه هاي شهر با چنان وضوحي از جلوي چشمم مي گذشت که هنگامي که به آپارتمان مان برمي گشتم تنها کافي بود آنچه را هنگام دويدن ديده بودم، روي کاغذ بياورم تا در رماني که داشتم مي نوشتم (هرچه مي خواهي با من بکن) به همان دقتي ديترويت را به تصوير بکشم که در رمان ديگرم به نام «آنها» اين کار را کرده بودم، با اين تفاوت که هنگام نوشتن آن رمان در ديترويت زندگي مي کردم.

تجربه عجيبي بود، بدون اين دويدن ها نمي توانستم آن رمان را بنويسم. با اين حال آدم با خود فکر مي کند چقدر لجوجانه است که در لندن، يکي از زيباترين شهرهاي جهان، زندگي کني و در روياي ديترويت باشي که يکي از نابهنجارترين شهرهاي جهان است. ولي خب اگرچه هيچ کدام از نويسندگاني که در اين مجموعه مقالات - نوشتن از زبان نويسندگان - سهيم بوده اند، چيزي در اين باره نگفته اند ولي بايد بگويم نويسندگان دچار جنون هستند. هر يک از ما دوست دارد به شيوه منحصر به فرد خود فکر کند. به نظر من دويدن و نوشتن هر دو بسيار اعتيادآورند و براي من هر دو اينها به نحوي با خودآگاهي گره خورده اند. من نمي توانم زماني را که هنوز دويدن را شروع نکرده بودم، به خاطر بياورم. زماني که هنوز شروع به نوشتن نکرده بودم را هم همين طور.

(پيش از آنکه نوشتن به زبان انگليسي را بياموزم با شوق فراوان، با مداد دستخط بزرگ ترها را تقليد مي کردم. نخستين «رمان »هايم - که مي ترسم پدر و مادر دوست داشتني ام هنوز آنها را در صندوقچه يا کمدي در مزرعه قديمي مان نگه داشته باشند - صفحاتي پر از خط خطي بودند که با تصوير جوجه ها، اسب ها و گربه ها مصورسازي شده بودند چون آن موقع هنوز با فرم هاي پيچيده تر انساني آشنا نشده بودم، همچنان که هنوز با شناخت روان آدمي سال ها فاصله داشتم.) نخستين خاطراتي که از بيرون خانه به ياد مي آورم به تنهايي خاصي برمي گردد که هنگامي آن را حس مي کردم که در باغ هاي سيب و گلابي مان يا در مزارع ذرت يا در مسير نهر تاناواندا يا در راه هاي باريک ميان مزارع مي دويدم يا قدم مي زدم. بيشتر ايام کودکي ام به گشت و گذار و پرسه زدن در ييلاق هاي حومه شهر گذشت. در اين ايام در مزرعه هاي مجاور مي گشتم و به انبارهاي علوفه و خانه هاي خالي از سکنه و همه نوع مناطق ممنوعه سرک مي کشيدم. بعضي از اين جاها واقعاً خطرناک بودند مثل مخازن و چاه هايي که با ورقه هايي نازک پوشانده شده بودند. اين کارها با داستانگويي پيوندي نزديک دارند چون هميشه در چنين مکان هايي يک «خود» روح مانند، يک خود داستاني حضور دارد. به همين دليل من عقيده دارم که هر فرم هنري گونه يي جست وجو و بي اعتنايي به خطوط قرمز است. (هرگز پيش نيامده که به يک تابلوي «وارد نشويد» بربخورم بي آنکه حس عصيانگري دروني ام به غليان درآيد. اين تابلوها که با وظيفه شناسي روي درخت ها يا فنس ها نصب شده اند، شايد در عين حال براي بعضي اين معنا را فرياد بزنند که «حتماً وارد شويد»)

نوشتن يعني تسخير جاي ديگري براي جاودانه کردن او. نوشتن يعني اينکه آغوشت را در برابر حمله آنان که خود دست به نوشتن نمي برند، بگشايي؛ آنان که تو برايشان تهديدي به حساب مي آيي. هنر ذاتاً مستلزم ناديده گرفتن خط قرمزهاست.

عمل دويدن حتي در بزرگسالي در ذهن بسياري از ما خاطرات دردناکي از فرار از دست مزاحمان را در کودکي برمي انگيزد. (آيا آدم بزرگسالي پيدا مي شود که چنين خاطراتي نداشته باشد؟) در چنين لحظاتي است که هجوم ناگهاني آدرنالين را همچون تزريقي مستقيم به قلب حس مي کنيم. من در کودکي به مدرسه يي مي رفتم که در واقع تنها شامل يک اتاق نسبتاً بزرگ بود. در همين اتاق درس هاي مربوط به 9 کلاس ناهمگون توسط زني از کارافتاده تدريس مي شد. ما مجبور بوديم رفتار تمسخرآميز، ضرب و شتم و آزار و اذيت و نيز اهانت هاي لفظي را که در حريم نسبتاً قدسي اين مدرسه اعمال مي شد، تحمل کنيم چون در آن زمان هيچ نوع قانون حفاظت کننده يي در برابر اين قبيل رفتارها وجود نداشت. در آن دوران نوعي سياست عدم دخالت دولت در همه جا اعمال مي شد به طوري که يک مرد مي توانست زن و بچه اش را زير کتک له و لورده کند بدون اينکه لازم باشد به جايي حساب پس دهد و پليس هم جز در مواردي که جراحات شديد يا مرگ اتفاق مي افتاد، دخالت نمي کرد.

معمولاً هنگام دويدن در مناطق روستايي به ياد دويدن هاي هراس آلودم در دوران کودکي مي افتم. من يکي از آن کودکان بخت برگشته يي بودم که برادر يا خواهر بزرگ تري نداشتند تا از آنها در برابر خشونت سازمان يافته همکلاسي هاي بزرگ تر حفاظت کنند، بنابراين طعمه مناسبي براي اين همکلاسي ها به حساب مي آمدم. گمان نمي کنم که من در آن زمان به اين دليل مورد آزار قرار مي گرفتم که در بين بچه ها (مثلاً به دليل نمرات ممتازم) آدم شاخصي به حساب مي آمدم.

مکان و زماني که در آن هر يک از کتاب هايم را در خيال پرورانده ام، جايگاهي وراي حروف چاپي دارند. بدون اين مکان ها و زمان ها اين کتاب ها نيز به وجود نمي آمدند. مثلاً يک بار که در سال 1985 در کنار رودخانه دلاور در جنوب ياردلي در پنسيلوانيا در حال دويدن بودم نگاهي به بالاسر انداختم و چشمم به ويرانه يک پل راه آهن افتاد، در همين حين ناگهان در يک آن خاطره يي جاندار و گريزناپذير به ذهنم هجوم آورد؛ خاطره عبور از يک پل هوايي که در مجاورت خط آهني در لاک پورت نيويورک قرار داشت. اين خاطره به زماني ميان 12 تا 14سالگي من برمي گشت و در همان لحظه بود که با يادآوري اين خاطره ايده نوشتن يک رمان در ذهنم شکل گرفت. اين ايده بعدها تبديل شد به رمان «بايد اين را به خاطر بياوري» که مثل اصل داستان در شمال نيويورک سيتي اتفاق مي افتد. اما اغلب عکس اين اتفاق مي افتد؛ گهگاه ناگهان متوجه مي شوم که در حال دويدن در جايي (مثلاً از ميان چند خانه يا از پشت خانه يي) هستم که چنان مرا سر ذوق مي آورد که چاره يي ندارم جز اينکه (چنان که مي گويند) در داستاني به اين مکان ها حيات بخشم. من نويسنده يي هستم که مکان ها او را سحر مي کنند؛ بيشتر آنچه مي نويسم براي تسکين نوعي غم غربت است و مکان هايي که شخصيت هاي داستان هايم در آنها زندگي مي کنند برايم به همان اندازه مهم اند که خود شخصيت ها. من اگر با وضوح تمام آنچه را که شخصيت داستان ام «مي بيند»، نبينم حتي از پس نوشتن يک داستان کوتاه هم برنمي آيم. داستان ها همچون اشباحي بر ما ظاهر مي شوند که بايد به آنها تجسد بخشيد. دويدن به طريق اولي به من نوعي خودآگاهي قوي مي بخشد که طي آن مي توانم آنچه را که قصد دارم روي کاغذ بياورم و همچون يک رويا يا فيلم تماشا کنم. من به ندرت هنگامي که پشت ماشين تحرير نشسته ام تخيل مي کنم. در واقع هنگام نوشتن با ماشين تحرير تنها آنچه را که پيشتر از سر گذرانده ام روي کاغذ مي آورم. من معمولاً نسخه اول کارهايم را با کامپيوتر نمي نويسم. اين نسخه معمولاً دست نويس و مفصل است. (باز تاکيد مي کنم؛ نويسندگان دچار جنون هستند.)

تا موقعي که کارم به مرحله يي برسد که بخواهم آن را تايپ کنم چندين و چند بار آن را در ذهن مرور کرده ام. من هرگز به نوشتن به چشم کنار هم قرار دادن کلمات روي کاغذ نگاه نکرده ام بلکه آن را همچون تلاشي براي تجسد بخشيدن به خيال ديده ام؛ ترکيبي از احساسات و تجربيات دست نخورده.

هنر ماندگار بر آن است تا در خواننده يا مخاطب همان حسي را برانگيزاند که هنرمند هنگام خلق اثر تجربه کرده است. دويدن براي من نوعي تامل است. به بيان دقيق تر دويدن به من اجازه مي دهد با چشم ذهنم صفحاتي را که به تازگي به روي کاغذ آورده ام از پيش چشم بگذرانم. در واقع اين کار براي من نوعي نمونه خواني نوشته هايم براي تصحيح خطاها و ويرايش است. روش من در نوشتن شامل ويرايش هاي مکرر است. موقعي که رمان بلندي مي نويسم هر روز دوباره به بخش هاي قبلي نوشته رجوع مي کنم تا کار را يکدست تر کنم و لحن اثر را روان تر از آب دربياورم. نگارش دو يا سه فصل پاياني هر رمان را همراه با بازنويسي دو - سه فصل آغازين انجام مي دهم تا در نهايت رمان شکل رودخانه يي روان را به خود بگيرد که از ابتدا تا انتها جرياني يکنواخت دارد؛ متني که هر بخش آن با ديگر بخش ها هم ساز است.

رمان اخيرم 1200 صفحه دست نويس است. اين به معناي چندين برابر صفحه تايپ شده و چندين و چند مايل دويدن است، آنقدر که حتي جرات نمي کنم در اين مورد حدسي بزنم.

شايد روياها پروازهايي گذرا باشند به سر حد جنون؛ پروازهايي که شايد به دلايلي نوروفيزيولوژيک که بر ما پوشيده است، ما را از ابتلا به جنون ايمن مي دارند.

عناوين اين صفحه
در حالت بي خيالي
دويدن با اشباح

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام