محمد صادقي / ms_fall80@yahoo.com

توجه به تاريخ و جستارهاي تاريخي چنانچه مي بينيم در کتاب ها، مجلات، روزنامه ها و... فراوان ديده مي شود. گاهي نيز مي بينيم مناقشه ها و نقدهايي پيرامون اين نوشته ها، گفت وگوها و... رخ مي دهد که غيرطبيعي هم نيست، به ويژه که گاهي موضوع هاي مورد نظر به قرن هاي دور و روزگاران کهن بازگردد. اما قصد من ورود به متن اين جستارها (و مناقشه ها) نيست زيرا نه دانش آموخته تاريخ هستم و نه مطالعات کافي در اين زمينه دارم، ولي قصد دارم به نکته يي اشاره کنم که فکر مي کنم افراد و به ويژه همسالانم کمتر به آن مي انديشند و آن «جايگاه مطالعات تاريخي در موضوع توسعه» است. از روزگار مشروطه به اين سو، که ايرانيان با بخش هايي درخشان در تاريخ خود آشنا شدند، برخي نيز تلاش خود را متوجه بازسازي انديشه هاي ايران باستان کردند. در ميان اين کوشش ها و پژوهش ها آثار قابل توجهي نيز پديد آمد اما اينکه زيستن بر اساس انديشه ها و الگوهاي دنياي قديم (و جهان سنت) بتواند در عصر پيشرفت هاي شگفت انگيز فکري، علمي، صنعتي و... به کار آيد همواره با ترديد روبه رو بوده و هست.
اگر به تاريخ نگاهي داشته باشيم، درمي يابيم که فرهنگ و تمدن ايران زمين هم مانند ديگر فرهنگ ها و تمدن ها، از شکوه خاصي برخوردار بوده و دربردارنده خاطرات غرورانگيزي است و بي ترديد هنوز هم بخش هايي از ميراث به جامانده از آن مي تواند به کار امروز ما بيايد. ولي اينکه ما انديشه ها و آموزه هاي دنياي قديم را اساس زيست خود در دنياي امروز قرار دهيم، هم جاي پرسش دارد و هم جاي ترديد فراوان. و اين پنداري است که در ميان انديشه هاي سنتگرايان بيشتر به چشم مي آيد؛ کساني که با تجدد و پديده هاي دنياي جديد مخالفت ورزيده و شگفتا که اين مخالفت بدون ارائه هيچ گونه جايگزين روشني همچنان ابراز مي شود، تاکنون کدام يک از چهره هاي برجسته سنتگرا توانسته براي رفع مشکل هاي کنوني بشر، اصلاح اجتماعي و... راه حلي عملي و قابل اجرا پيش روي ما بگذارد يا با طرح الگويي مبتني بر انديشه هاي سنتي اميد به زندگي بهتر را ايجاد سازد؟ بهتر است مدعيان سنتگرايي به جاي افزودن بر رنج هاي بشر و توهم هايي که خود به آن دچار شده اند، نسخه هاي مشکل گشاي خود را مطرح کنند...بگذريم اما درباره تاريخ و تاريخ پژوهي و چندين موضوعي که به تازگي مناقشه هايي را پديد آورده بود، بر اين باورم که غفلت از موضوع «توسعه» است که چنين سوءتفاهم ها يا بدفهمي هايي را پديد مي آورد. دغدغه اساسي روشنفکران و نخبگان ما از آغاز مشروطه تاکنون، عقب ماندن از کاروان فرهنگ و تمدن نوين جهاني بوده و براي برون رفت از آن راهکارهايي مطرح و آزموده شده است؛ انديشه ها و راهکارهايي که گاهي به نتيجه رسيده و گاهي ما را در بن بست هايي گرفتار کرده است. يکي از موضوع هايي که در سال هاي دهه هاي 40 و 50 ذهن و ضمير افراد را به خود جلب کرده بود، موضوع «بازگشت به خويشتن» بود (خويشتني که تعريف ها و برداشت هاي متعددي را دربرداشت) و نگاهي تجددستيزانه در ميان اهالي فرهنگ و انديشه آن را پشتيباني مي کرد؛ نگرشي که آفت هاي خود را آهسته آهسته در جريان هاي فکري و اجتماعي ما نمايان ساخت و خسارت هاي گسترده يي را برايمان به ارمغان آورد... اکنون به اين مي انديشم که ما تا کجا و تا به کي بايد به موضوع هايي بپردازيم که قدمي ما را به جلو نمي برد يا اگر هم مي برد، آيا در زندگي و بهبود وضعيت کنوني مان تاثيري دارد؟
براي نمونه يک بار و در چند سال پيش بود که به مناسبت انتشار شاهنامه فردوسي به تصحيح جلال خالقي مطلق سخناني در اين گوشه و آن گوشه مطرح شد. به هر ترتيب، جلال خالقي مطلق يا مهدي قريب و ديگر شاهنامه پژوهان ايراني براي تصحيح علمي و انتقادي شاهنامه خدمت هايي انجام داده اند اما مناقشه در اين زمينه را پاياني نبود. دليلش هم مشخص بود زيرا اگر نهادي وجود مي داشت (چنانچه بنياد شاهنامه فردوسي و مجتبي مينوي به اين کار همت گماشتند ولي فعاليت بنياد متوقف شد) و همه کارشناسان و شاهنامه شناسان در آن گرد هم مي آمدند و به کار تصحيح شاهنامه مي پرداختند، جاي مناقشه کمتري وجود مي داشت. آنجا بود که دريافتم ادامه آن موضوع نتيجه سودمندي نمي توانست داشته باشد. اکنون نيز فکر مي کنم ما که در همين تاريخ معاصر خودمان در برخي از موضوع ها اختلاف نظرها و مناقشه هايي را مي بينيم چگونه مي توانيم درباره تاريخ دوره ساسانيان و هخامنشيان و... با قاطعيت اظهارنظر کنيم؟ بهتر نيست جانب احتياط را رعايت کنيم و اندکي بردباري به خرج دهيم. و بيش از هر چيز آيا بهتر نيست با خود بينديشيم که دستاورد ما از طرح برخي از موضوع ها چه مي تواند باشد و تا چه اندازه مي تواند ما را در پيشرفت هاي جهاني سهيم سازد؟