اکتاي براهني
يک؛ در مجله 24 شماره دي ماه پرونده يي تحت عنوان «بازنگري يک فيلم کلاسيک» چاپ شده که پرسش تکراري و مناقشه برانگيزي را طرح مي کند. «آيا همشهري کين بهترين فيلم تاريخ سينماست؟» نکته يي که به گمانم در نقدهاي خوب اين پرونده کمتر به چشم مي خورد، بحث عمق ميدان در روايت سينمايي است که در دهه 50 آندره بازن منتقد سينما در مقاله «تکامل زبان سينما» به آن پرداخته است. مقاله بازن که يکي از تاثيرگذارترين مقالات در حوزه رئاليسم در زبان سينماست، سنت هاي تدوين امريکايي و مونتاژ روسي را تشريح مي کند و کارگرداني بر اساس تدوين را در برابر کارگرداني متکي بر ميزانسن قرار مي دهد. به اعتقاد بازن، ولز از عمق ميدان و فوکوس عميق استفاده مي کند تا سوژه هايش را در فواصل مختلف نسبت به دوربين جاي دهد. ترکيب بندي و روايت قصه در عمق به سينما عينيتي واقع گرايانه مي بخشد. بازن مجذوب تکنيک اورسن ولز و فيلمبردارش گرگ تولند شد و نظريه پردازي پيرامون عمق ميدان در سينما را پيش کشيد و همشهري کين نقطه اوج اين سنت فيلمسازي به شمار آمد. جايگاه اين نقد در بين مطالعات آکادميک سينمايي غرب گسترش يافت و بسياري از نظريه پردازان پيرامون آن به بحث پرداختند. هندرسن نزديک به دو دهه بعد از مقاله بازن از کارگرداني گدار به عنوان سبکي ضدبورژوايي نام مي برد که به عمد عمق ميدان را تقليل مي دهد. بوردل در کتاب پيرامون تاريخ سبک در فيلم، فصل کاملي را به عمق ميدان در سينما اختصاص مي دهد و صحنه پردازي در عمق را از ابتداي سينما تا پدرخوانده و زير درختان زيتون عباس کيارستمي پي مي گيرد. کتاب در اواخر دهه 90 منتشر شده و از منابع اختصاصي تدريس تئوريک فيلم به شمار مي رود. به گمانم ماندگاري 50ساله گفتمان سينماي عمق ميدان به عنوان يک شيوه روايي در کارگرداني فيلم و زبان سينما، بر ابقاي همشهري کين در مقام نخست راي گيري سايت اندساوند بي تاثير نبوده باشد. از سال 1941 اما تاکنون اين همه شاهکار سينمايي در سبک هاي گوناگون ساخته شده است. خب همشهري کين که اتفاقاً دوستش هم دارم اوج يک نوع تاليف در سينما به شمار مي رود و شاهکار است قبول، اما بايد ديد با چه معياري فيلم انتخاب مي شود؟ سبب اين همه سال تجليل را مثل خيلي ها نمي فهمم. از طرفي مي دانم اگر قرار باشد تنها يک فيلم مقام اول را داشته باشد به اجبار بايد فيلمي را براي احراز اين مقام انتخاب کرد.
دو؛ پارسال زمستان که فيلم درباره الي اصغر فرهادي را در جشنواره فجر تماشا کردم، مي دانستم فيلم فوق ا لعاده يي در سينماي قصه پرداز ديده ام؛ فيلمي که سعي مي کرد به بهترين نحو از تمام ابزارهاي بياني سينما استفاده کند تا هرچه بيشتر قصه را بباوراند و تماشاگر را به قول معروف ميخکوب ماجراهاي آدم هاي فيلم کند. فيلم زيباي فرهادي توانست در دنيا هم از فجر گرفته تا برلين تا رابرت دونيرو را به سوي خود بکشاند. اما سوال اين است؛ آيا درباره الي مثل گوزنها به ماندگاري در آينده دست خواهد يافت؟ در نظرخواهي مجله فيلم پس از اين همه سال هنوز گوزنها عنوان فيلم اول را دارد. در مورد اين مقام ها البته حرف زديم اما ديگر در ماندگاري گوزنها نمي توان ترديد کرد. مثل اينکه ماندگاري فيلم به خيلي چيزها برمي گردد، حتي فقط شاهکار بودن از نظر ساختار سينمايي هم انگار مطرح نيست، به قول خود کيميايي که در مصاحبه پرونده مجله 24 مي گويد؛ «خود حرکت جامعه به اين فيلم صيقل زد.»
سه؛ عباس کيارستمي در مجله فيلم در مورد جشنواره و هيات داوران و انتخاب جوايز مصاحبه يي دارد و در آنجا درباره دشواري هاي کار داوري اثر هنري حرف هاي جالبي زده است. مثلاً اينکه معيار ارزشي او براي انتخاب فيلم اين است که آيا فيلم را باور کرده يا نه؟ کيارستمي اشاره کرده که وقتي رئيس هيات داوران نظرش را در مورد فيلمي مي پرسيده او در جواب فقط به اين اکتفا مي کرده که فيلم مناسب سليقه اش بوده يا خير؟ جالب است که کيارستمي با اين همه سابقه حضور در جشنواره هاي مختلف، عقيده دارد جايزه، منتقد و گيشه خوبي يا بدي فيلمي را تعيين نمي کنند و 30 سال زمان لازم است تا ارزش فيلم معلوم شود. پس ظاهراً پاسخ پرسش من درباره فيلم فرهادي هم به 30 سال بعد موکول مي شود؟