دوشنبه، 14 دي 1388 - شماره 2142
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ادبيات ايران در هفته يي که گذشت
آقاي ريش تراش بفرماييد پشت تريبون

مرضيه رسولي

صد و نود و دو ساعت يا چيزي در همين حدود گذشته و در اين مدت روزي نبوده که بهت فکر نکنيم. بوده؟ صبح بلند شدي رفتي بيرون. فکر کردي زود برمي گردي و فوقش سه چهار ساعت دور از خانه يي. به قرار و مدارهاي شبت فکر کردي، به اينکه وقتي برگشتي لباس ها را از روي بند جمع مي کني يا وقتي برگشتي خواندن آن کتاب را تمام مي کني يا وقتي برگشتي حمام مي کني و شايد هم از خستگي خوابيدي تا شب. غذا درست نکردي و فکر کردي حتماً غذاي نذري گيرت مي آيد. اما برنگشتي و کتابي که داشتي مي خواندي نيمه تمام ماند. و چون چوب الف نگذاشتي لاي صفحه هايش که بداني از کجا بايد خواندن را ادامه دهي، کتاب براي هميشه صفحه يي را که در آن مانده بودي توي خودش دفن کرد. مسواکت، ريش تراشت، لباس هايت که توي جيب بعضي هايشان اسکناس هاي صدي و دويستي و پانصدي و سکه هاي بيست و پنج توماني و پنجاه توماني و بليت اتوبوس يا کارت مترو جامانده، وسايل شخصي ات، نوشته ها و عکس ها و فيلم هايت همگي در آن لحظه اشيايي شدند متعلق به گذشته، شدند يادگاري و شدند ميراث به جامانده از تو.اگر کسي خواست فيلم مستندي از زندگي تو بسازد يا داستانت را تعريف کند بايد برود با کتاب نيمه تمام و با مسواک پيرت هم صحبت کند تا کتاب برايش بگويد که تو چه رفتاري داشتي و چطوري ورقش مي زدي و زير کدام جمله هايش را خط مي کشيدي، کي و کجا خريدي اش يا قرض گرفتي اش و بعد از اينکه خواندي مي خواستي باهاش چطوري تا کني. بايد برود از مسواکت بپرسد که چطوري مي کشيدي اش روي دندان هايت و مي رقصاندي اش توي دهانت. بايد به تمام وسايلت که حالا ديگر شده اند يادگاري، مجال داده شود و تريبوني، که از تو بگويند. وقتي برايت بزرگداشت و يادبود برگزار مي کنند بايد از ريش تراشت دعوت شود براي سخنراني پشت تريبون قرار بگيرد و از زندگي با تو بگويد. بايد بيايند از من هم بپرسند، که آن لحظه آخر ديدمت. که همان دم که زندگي براي تو تمام شد، تو تازه براي من، براي بقيه شروع شدي در عکس ها، در فيلم ها و در نوشته هاي يواشکي.

کتاب هاي تازه

فقط همان يک کتاب نيست که نيمه کاره مانده، کتاب هاي زيادي از آن روز به بعد هنوز تمام نشده اند و مثل هميشه ادبيات يکي از قرباني هاست. چون داستان خواندن براي خيلي ها مال حال معمولي و روزهاي معمولي و بي حادثه است. (البته شعر اينجوري نيست و الان داريم از داستان حرف مي زنيم.) ادبيات از يک نظر ديگر هم قرباني است؛ قرباني سرعت. همان روز که اتفاق را ديدي و به دل حادثه رفتي نمي تواني بنشيني و داستانت را، داستاني را که ديگر نمي تواند چشمش را روي وقايع ببندد، بنويسي. بايد بگذاري همه شان در تو ته نشين شوند. بايد بتواني آنقدر از حادثه دور شوي که بزرگي اش را از سر تا پا ببيني. داستان خواندن مال روزهاي معمولي است و داستان نوشتن مال روزهاي معمولي است و داستان چاپ کردن هم مال روزهاي معمولي است. براي همين اگر مي بينيد کتاب هاي تازه کم هستند مال روزهاي غيرمعمولي مان است. براي همين وقتي هر هفته مي روي سراغ پيشخوان کتاب هاي جديد، مي بيني دو سه عنوان بيشتر اضافه نشده است.

از کاوه مير عباسي بعد از کتاب «چه کردند ناموران» يک مجموعه داستان ديگر هم چاپ شده به اسم «هفت روز نحس» که اسمش آدم را ياد «هفت روز شگفت انگيز» الري کوئين مي اندازد. «هفت روز نحس» شامل چهار داستان و تجربه هايي در ژانر وحشت است که کتابسراي نيک چاپش کرده. ميرعباسي دوسه سال پيش گفته بود ديگر نمي خواهد ترجمه کند و ترجيح مي دهد خودش بنويسد و تاليف کند و رمان هفت جلدي اش را تمام کند.

لوکلزيو کشت ما را. از يک سال پيش به اين طرف همين طور کتاب است که از او ترجمه مي شود. چون برنده جايزه نوبل ادبي سال 2008 شده حالا هم يک رمان ديگر از او را نشر افق چاپ کرده؛ «ماهي طلا» ترجمه فرزانه شهفر. فعلاً کتاب قابل عرض ديگري چاپ نشده.

کتاب سوم با يک ميليارد تيراژ

فرهاد جعفري نويسنده کافه پيانو به خبرگزاري برنا گفته شرطش براي ناشران که پيشنهاد انتشار کتاب دومش را داده اند، اين است که فروش 500 هزار جلد از آن را تضمين کنند و اگر ناشري پيدا نکرد که رکورد چاپ کتاب در طول تاريخ ايران را بشکند و در چاپ اول کتاب تيراژ 500 هزار نسخه يي داشته باشد و فرهاد جعفري را وارد کتاب ثبت رکوردهاي گينس کند، کتاب هايش را ناچاراً خودش منتشر خواهد کرد.

کافه پيانو به چاپ بيست وششم رسيده و کتابفروشان مي گويند ديگر نه مردم، که نهادها و سازمان هاي دولتي خريدار آن هستند. اين کتاب در هر چاپ حدود دوهزار و 500 نسخه تيراژ داشته يعني در کل چيزي حدود 65 هزار نسخه. اما جعفري گفته؛ «طبق آماري که به من داده اند تاکنون صدهزار جلد از کافه پيانو فروش رفته است. اما من تاکنون حتي براي مجوز هم اقدامي نکرده ام چرا که فکر مي کنم در کشوري که يک فوتباليست طي يک دوره در مجموع چندساعتي را در ميدان مسابقه حضور دارد و درآمدش حتي نزديک به يک ميليارد تومان برسد، دور از شأن نويسندگان و صنعت نشر ما است که اثر يک نويسنده با تيتراژ دو سه هزارتايي، به زحمت و بعد از يک يا دو سال به فروش برسد و عايدي او از کارش تنها، چيزي حدود يک، دو يا سه ميليون تومان باشد.» احتمالاً جعفري در انتخاب شغل اشتباه کرده. او اگر فوتباليست مي شد روزنامه ها و رسانه ها بيشتر تحويلش مي گرفتند و جنجال هايي را که درست مي کند بيشتر محل مي گذاشتند و جايي از صفحه ها يا برنامه هاي خود را به آن اختصاص مي دادند و به دغدغه مالي اش هم جواب داده مي شد. اما حالا با اين حرف ها او شبيه آدمي است که رفته بالاي برجي، داد مي زند بريد کنار مي خوام خودمو پرت کنم پايين و آن پايين حتي يک آدم پيدا نمي شود که سرش را بلند کند و نگاهي به او بيندازد. مردم دارند زندگي شان را مي کنند و سازمان آتش نشاني اين روزها کارهاي واجب تري دارد تا بيايد نمايش جعفري را کامل کند و براي نجات او تشک نجات پهن کند. در اين نمايش خودکشي، فقط فرهاد جعفري مي تواند خودش را نجات دهد و شايد هم در رودربايستي با خودش و در انتقام به مردمي که نگاهش نمي کنند و ماشين آتش نشاني که نمي آيد جانش را نجات دهد خودش را بالاخره پرت کرد پايين.

کارگران، دلاوران، نام آوران

محمدرضا سرشار معتقد است نبايد اطلاق عنوان «کارگر» به اهل قلم به آنها بربخورد. او در يادداشتي نوشته؛ «نبايد اطلاق عنوان «کارگر» به اهل قلم را، به معناي فروکاهيدن شأن اين تخصص دانست بلکه اين همنامي، تنها الزامي براي رسيدن به دايره واژگاني مشترک با نهادهاي قانوني ذي ربط و در نتيجه استيفاي حقوق اهالي قلم است.» ظاهراً نهادهاي قانوني عاجز از اضافه کردن و به کارگيري نويسندگي به عنوان شغل در فهرست شغل هاي خود هستند و هر شغلي را که تعريفي و حقوقي در قانون کار برايش در نظر گرفته نشده باشد به اسم کارگر نامگذاري مي شود. براي اهل قلم فراهم کردن ا مکاني براي چاپ کتاب ها و نماندن پشت درهاي ارشاد مهم تر از حقوق و مزاياي ديگر است چون خيلي از آنها ديگر يادگرفته اند در اين اوضاع نابسامان اقتصاد نشر دوشغله باشند.

محمدرضا سرشار از طرف وزارت ارشاد براي انتشار يکصد کتاب از يکصد نويسنده انتخاب شده و انتشارات اتکا ناشر اين طرح است.

اگر دندان داشت

علي معلم دامغاني شاعري است که به رياست فرهنگستان هنر برگزيده شده اما خودش گفته مرا چه به اين کارها. ايرنا هم در واکنش به اين شکسته نفسي بي مورد گفت وگوهايي کرده که نشان مي دهد اين طور که معلم مي گويد نيست.

جهانگير الماسي با اينکه بازيگر است اما شعرهاي معلم را خوانده و گفته؛ «با اينکه از برنامه هاي معلم اطلاعي ندارم اما او از شخصيت قابل احترامي برخوردار است و از دست اندرکاران قابل اعتناي ادبيات فارسي است.» اين دو ويژگي مهم که چون رازي در ساليان بودند و الماسي از آنها پرده برداشت، نشان مي دهد علي معلم واقعاً بهترين گزينه براي رياست فرهنگستان هنر است، تا جايي که يوسفعلي ميرشکاک به مجله ايراندخت گفته؛ «اين بزرگوار مجمع همه هنرهاست. تا هنگامي که دندان داشت ني مي زد و در ني زني جزء استادان است. دريغا که پيري ديگر نمي گذارد. در دف هم تا آنجا که خبر دارم ايشان جزء استادان است. طراحي و نقاشي ايشان حريف ندارد. در شاعري هم که در رديف سنايي و عطار و حافظ و مولانا و سعدي و بيدل است. اينها که شمردم چند تا شدند، نمي دانم. ولي تاکنون کارهاي او چاپ نشده است.» احتمالاً ميرشکاک مولوي را مثل ترک ها شاعري متعلق به کشور ترکيه مي داند که اسمش بين شاعراني که معلم مثل آنهاست خالي است. اما سرانجام علي معلم قبول کرد رئيس فرهنگستان هنر شود.

کتاب هاي شبانه

خيري عضو فراکسيون اصولگرايان مجلس با اشاره به اهميت ارتقاي فرهنگ شهروندي بر لزوم ايجاد امکانات به منظور گسترش کتابخواني براي شهروندان تاکيد کرده و گفته از برنامه هاي مد نظر، شبانه روزي کردن برخي کتابخانه هاست که اين اقدام مطمئناً با استقبال شهروندان مواجه خواهد شد. بعد هم که اين برنامه آماده اجرا شد نيروي انتظامي و اداره اماکن اعلام مي کنند اجراي آن به صلاح امنيت کشور نيست مثل ماجراي پخش شبانه فيلم ها از چند سينما در روزهاي رمضان.

تصويب لايحه

لايحه «ساماندهي فرآيند حمايت از ناشران، موزعين و کتابفروشان در شهر تهران» با راي اکثريت اعضاي شوراي شهر تهران به تصويب رسيده است. به گزارش مهر سابقه لايحه «ساماندهي فرآيند حمايت از ناشران، موزعين و کتابفروشان در شهر تهران» به آغاز کار شوراي شهر سوم برمي گردد که آن زمان قرار بود شهرداري لايحه يي را براي حل مشکلات سکونتي کتابفروشان و استقرار آنها در واحدهاي مسکوني ارائه دهد که اين کار بعد از چند بار بررسي و ارجاع نهايتاً با يکسري اصلاحات مطرح شد.

پيشتر هم حسن کيائيان رئيس اتحاديه ناشران و کتابفروشان تهران در دفاع از اين لايحه گفته بود؛ نزديک به 13 صنف از جمله پزشکان، دفترداران اسناد رسمي و وکلا مي توانند در اماکن مسکوني مستقر باشند و فعاليت کنند و از مزاياي اين استقرار برخوردار باشند. سوال اين است که چرا به صنف ناشر و کتابفروش اين اجازه داده نمي شود؟

کيائيان تعطيلي يا تغيير شغل 250 کتابفروشي را در هفت هشت سال گذشته يکي از دلايل حمايت خود از اين لايحه عنوان کرده و گفته بود با اجراي اين لايحه علاوه بر رونق مجدد کار کتابفروشي ها، بسياري از هزينه ها نيز از دوش دولت و شهرداري برداشته مي شود.

اولين شهر ادبي جهان کجاست

سيدمحمد حسيني وزير ارشاد در همايش تجليل از فعالان قرآني و چهره هاي فرهنگي استان فارس در تالار آزادي شيراز گفت؛ «نام شيراز و فارس با شعر و ادب عجين شده است و ما معرفي بزرگان ادب و هنر را از مسووليت هاي خود مي دانيم.»

او با بيان اينکه شيراز دومين شهر ادبي جهان است، عنوان کرد؛ «اين وزارتخانه در زمينه معرفي بزرگان ادب و هنر اين استان مسووليت سنگيني برعهده دارد.»

وزير ارشاد ترجيح داد اسمي از اولين شهر ادبي جهان که معلوم نيست کجاست، نبرد و همين طور اسمي از بزرگان ادب و هنر که قرار است معرفي آنها يکي از وظايف وزارت ارشاد باشد.

دردمندان جهان متحد شويد

علي اوجبي سرپرست دبيرخانه بيست و هفتمين جايزه کتاب سال جمهوري اسلامي ايران گفته داوري هاي مرحله دوم اين جايزه از 15 دي ماه آغاز خواهد شد. در بيست و هفتمين دوره جايزه کتاب سال جمهوري اسلامي ايران، 18 هزار و 469 اثر به دبيرخانه ارسال شده و مورد داوري قرار گرفته است. مخ آدم از اين همه کتاب سوت مي کشد و دل هر انسان دردمندي به حال داوران اين جايزه که همه اين 18 هزار کتاب را بررسي کرده اند به درد مي آيد.

يادداشتي بر رمان «در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير،»
يک عاشقانه لطيف

فرشته نوبخت

تازه ترين اثر حسن فرهنگي رماني معناگراست با مضموني فلسفي، اگرچه بنا بر قولي از اقوال «ژرژ پوله» تاروپود همه ادبيات با فلسفه تنيده است. بر پيشاني اثر، سخني از فردريش نيچه آمده که همان اول کار تکليف را يکسره مي کند؛ «زمان من هنوز فرا نرسيده، هستند کساني که پس از مرگ زاده مي شوند.» و بعد، ضرباهنگ و مفهوم دو خط اول رمان آغاز اثر بي بديل بوف کور را در ذهن من تداعي کرد و پيشتر که رفتم، فهميدم احتمالاً دليل آن اين است که اين اثر هم قرار بوده و هست يک جور تعامل «هدايت » گونه يا هدايت وار باشد ميان مرگ و زندگي و براي ميل به جاودانگي؛ و از آنجا که مي خواسته روح را مخاطب قرار دهد، و نه فقط يک قصه عاشقانه ساده باشد، پر است از سمبل و نشانه که اگر خوب دقت کنيم پژواک متون ادبي ديگري را، نظير همين بوف کور، در آن مي شنويم. اين البته در مرتبه عميق و برتر اثر است، چون در حقيقت اين اثر يک عاشقانه لطيف و خواندني است با زباني خلسه آور و نرم؛ يا به عبارتي ديگر داستان پرکششي دارد که در آن عشق و نياز عناصر قالبي هستند که به صورت برهان و دليلي قاطع براي بقا به کار گرفته شده اند و چه برهان زيبايي که عميق و محکم با معنا و با زباني ناب و شيوا درآميخته است هرچند در تضاد معناداري با جملات آغازين کتاب قرار مي گيرد؛

«توي سلولي که بوي بد مي دهد نشسته ام و اقارير را در کامپيوتر رنگ و رو رفته يي مي نويسم تا شکنجه گرانم مسير خلق کردن آدم را بياموزند.» (ص9)

«در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير،» با همين پيشاني نوشت و با همان ضرباهنگ بي رحم آغازينش، به ما مي گويد که با يک داستان معمولي روبه رو نيستيم؛ آنچه پيش روي ماست، وامدار پايه هاي زيريني است که سنگ بناي ادبيات فلسفي بر آن استوار است هرچند انبان ادبي مان از چنين ره توشه يي خيلي پر و پيمان نباشد. از اين منظر اين اثر تعاملي فلسفي و ناب ميان مخاطب و متن پديد مي آورد؛ تعاملي که با بستري داستاني و آميخته با عشق و با لايه گونگي زباني و بياني درمي آميزد. با اين همه ارزش و اهميت اين رمان بيشتر از هرچيز در ابعاد بينامتني آن است که من تلاش مي کنم در اين فرصت کم، اشاره يي مختصر به آن داشته باشم. راوي مردي است که ساعات پايان عمرش را در زنداني که به قول خودش بوي بد مي دهد، مي نويسد. اقارير او اعترافات تکان ده و پرکششي هستند پيرامون تلاش او براي بقا و براي جاودانه شدن؛ و راوي در حالي آنها را مي نويسد که نگهباني پير و زشت شاهد و ناظر بر نوشته هاي اوست و هم اوست که مانند راوي دلباخته آلما مي شود. هرچند خود اين اقارير، دست نوشته هاي اعتراف گونه يي هستند که نمادي از جاودانه شدن هستند و آنچه راوي را در اين تعامل قرار مي دهد، در واقع عشق است که بهانه اين جاودانگي و بقا قرار گرفته است.

در حقيقت آنچه در سطح داستان اتفاق مي افتد بيان لطيف و پرکششي از عشق است، آن هم به گونه يي که عشق زميني و آسماني را در لايه يي پنهان در برابر هم قرار مي دهد. از اين منظر شباهتي ميان اين اثر و بوف کور احساس مي شود؛ ميان زن لکاته بوف کور و خانم بوربور و ميان زن اثيري و آلما و زني پرديس نام که ملغمه يي از هر دو اينهاست؛ حتي خود نوشتن که راوي با پافشاري و اصرار آن را پي مي گيرد و چشم هاي بي مثال آلما و باقي قضايا، که نشانه هايي هستند که به گونه يي ديگر در هر دو اثر به کار گرفته شده است. در رمان بوف کور راوي براي سايه خود مي نويسد و در اين رمان راوي براي دل خودش و براي مرد نگهباني مي نويسد که از ميان ميله هاي زندان و از پس روزن کوچکي نوشته هايش را مي خواند و بي آنکه آلما را هيچ ديده باشد، دلباخته او مي شود يعني دلباخته کسي که فقط از طريق همين اقارير، تصورش مي کند؛ «به من خرفت و يک لاقبا نمي آمد که عاشق آلما بشوم، اما شدم. دست خودم که نبود.» اما واقعيت اين است که آلما، همان طور که زن اثيري در بوف کور بود، نه فقط يک شخصيت بلکه نمادي است از عشقي که راه به جاودانگي و ناميرايي مي برد. جايگاهي که انسان و خدا را به يکديگر نزديک مي کند به واسطه همان روح اهورايي و خدايي که در او دميده شده است. براي همين است که راوي از روي آلما پرديس را خلق مي کند؛ زني با شکل و شمايل آلما که خïلق و خويي ديگر دارد يعني همان چيزي که راوي مي خواهد. انگار خلق کردن و بازآفريدن تنها راه نجات است. در رمان «در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير،»، اين نوشتن است که به عنوان نماد و به عنوان راهي براي جاودانه شدن، به کار رفته است؛ شايد به مصداق اïقسمï بالقلم... و سلول تنگ و تاريک که نمادي از محدوديت و کوچکي و حقيري جهان مادي است و زن لکاته در مقابل زن اثيري به عنوان تقابلي پايان ناپذير ميان عشق و هوس، زشتي و زيبايي و مرگ و بقا... در حقيقت عشق عنصر مهم و غالبي است که بهانه و دليل ميل به جاودانگي است.

عناوين اين صفحه
آقاي ريش تراش بفرماييد پشت تريبون
يک عاشقانه لطيف

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام