احمد غلامي

دست ازسر آدم ها برداشته بودم اما بعضي ها هي مي گفتند چرا اين ستون آدم ها را ادامه نمي دهي راست و دروغ حرفشان با خدا. آخرسر تصميم گرفتم آنها را باور کنم و چندتا از آدم هايي را که باقي مانده بودند بنويسم. حالا اگر آنها با اين کارشان مي خواستند سر کارم بگذارند بي خيال.
---
ناصر شاعرمسلک بود و به سبک قدما شعر مي گفت؛ شعرهايي شبيه حافظ و گاه سعدي. کلمه ها را آهنگين مي کرد و به آنها قافيه مي داد و از يار مي گفت و مي و ميخانه و بدون اينکه خودش و ما معني اش را بفهميم با شعرهايش حال مي کرديم و برايمان نابغه يي بود که آينده يي درخشان دارد. بهترين شعرهايش، شعرهايي بود که براي دخترعمه اش سروده بود. دختر عمه اش از خانواده يي سنتي بود که نه فقط با مي و ميخانه سر و کار نداشتند بلکه تلويزيون را هم حرام مي دانستند و پدر فاطمه مي گفت تلويزيون جعبه شيطان است. ناصر در اوج حال و هواي شاعرانه بود که زد و عاشق فاطمه شد، رفت خواستگاري اش. خانواده دختر حرفي نداشتند، زود حلقه ها رد و بدل شد و ناصر براي اينکه به عشقش برسد شعر و شاعري را کنار گذاشت و در ميخانه را بست و رفت سربازي. چون پدر عروس شرط کرده بود وقتي دخترش را مي دهد که ناصر سربازي برود و براي دفاع از خاک و ناموسش بجنگد. البته اين حرف ها بهانه بود و اگر ناصر به خدمت سربازي نمي رفت دفترخانه 315 که رفيق گرمابه و گلستان پدر عروس بود که هيچ، حتي دفترخانه ديگري هم آنها را عقد نمي کرد. اين شد که ناصر بار و بنديلش را جمع کرد و رفت سربازي و محل خدمتش شد نيروي هوايي جزيره کيش. يک سال و خرده يي خدمت کرده بود که نامه يي آمد به پادگان که اسم ناصر هم توي آن بود که شش ماه احتياط را بايد برود جبهه. آموزش هاي نظامي سخت شروع شد و وقتي ناصر شاعرمسلک فهميد بايد ژسه دست بگيرد و براي نجات جان خودش و ناموسش (عشقش) مخ طرف مقابل را داغون کند، اسلحه را زمين گذاشت و فراري شد. چون فکر مي کرد اصلاً قادر نيست گلوله يي شليک کند آن هم به طرف آدمي ديگر، چند هفته يي را ولگردي کرد از اين شهر به آن شهر و از اين خانه به خانه رفت و ديد اين سرگرداني و بي پولي فايده يي ندارد. دلش هم براي فاطمه تنگ شده بود. همين روزها بود که با سبک و سياق احمد شاملو که تازه او را شناخته بود شعري سرود به اين تاکيد که اي عشق همه بهانه از توست، و با خودش عهد کرد براي به دست آوردن عشقش برود جبهه. يا مي ميرد يا زنده برمي گردد و سربلند با دخترعمه اش ازدواج مي کند. اما اينها يک طرف ماجرا بود. به قول قديمي ها اين فقط 50درصد ماجرا بود، 50 درصد ديگر پدر فاطمه بود که وقتي ديد دامادش سر از جبهه درآورده غافل از اينکه ناصر فقط به خاطر دختر او به جبهه رفته طلاهاي خانواده داماد را برد و تحويل داد و گفت به مصلحت فاطمه نيست که پاسوز مردي شود که نمي دانند، امروز جنازه اش را مي آورند يا فردا و دخترش را داد به غريبه يي که وضع مالي اش توپ بود و کاري کرد که ناصر عين شش ماه را به مرخصي نيايد و حتي وقتي خدمتش تمام شده بود فرمانده با زور او را به تهران فرستاد و گفت به لحاظ قانوني نمي تواند ديگر او را در خط نگه دارد. در همين ايام او دفترهاي 40 برگ زيادي از خود با شعرهاي عاشقانه به جا گذاشت که سرنوشت آنها هرگز معلوم نشد. ناصر آمد تهران و همان روزهاي اول بود که عاشق دختري رويايي شد و درک کرد که خداوند چقدر دوست اش داشته که او را از شر دخترعمه اش در امان نگاه داشته. رويا شاعر بود و اول به شعرهاي قدمايي ناصر خنديده بود و يادش داده بود، اين گونه شعر گفتن نبوغي نمي خواهد و از او آدمي ديگر ساخته بود. در همين روزگار عاشقانه بود که شوهر دخترعمه اش در بمباران هوايي زير آوار ماند و مرد و فاطمه عهد کرد ديگر هرگز شوهر نکند و به شوهرش، عشق واقعي اش تا آخر عمر وفادار بماند. اگرچه اين حرف دو سال بيشتر دوام نياورد اما مهم ترين تاثيرش اين بود که ناصر شعري به سبک قدما در وصف وفاداري سرود و روي سنگ قبر مرحوم ميرزا مرتضي انوري شوهر فاطمه قنبري حک شد تا او زير يک خروار خاک آرام باشد و بفهمد دروغ گفتن زنده ها گاهي هم بد نيست.