چهارشنبه، 9 دي 1388 - شماره 2138
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
فلسفه حيات روزمره
خيابان بي عابر

محمد ميلاني

قرار بر اين بود که به بحث نامکاني در دنياي مدرن بپردازيم. اما قبل از ورود به بحث اجازه بدهيد مثالي برايتان بزنم که همه شما تا حدود بسيار زيادي آن را تجربه و حس کرده ايد. يکي از مدهايي که جامعه سنتي مايل به مدرن ما را فرا گرفته است، مد لاغري، زيبايي و عموماً هرچيز ديگري که در اين منظومه مي گنجد، است. اگر يک متخصص تغذيه يا يک دکتر چشم و بينايي که دستي هم در لاغري افراد دارد در جمعي عمومي يا خانوادگي قرار بگيرد همه افراد بالاخص خانم ها از سر و کول طرف بالا مي روند که چطور لاغر شوند يا سيستم غذايي خود را چگونه تغيير دهند تا به وضعيت متناسب برسند. اين وضعيت تا به آنجا پيش مي رود که فرد مورد نظر ما ناگهان ملجا و مرجع ساير ابعاد زندگي افراد مي شود و جمع اين قابليت را در وي مي بيند که سوالات اقتصادي، سياسي و حتي توصيه هاي بهبود وضعيت سبد خانوار خود را هم از اين آقاي دکتر بپرسند و توصيه هاي وي را سرمشق زندگي خود قرار دهند. شما بارها شرايط اينچنيني را ديده ايد و شايد حتي تجربه هم کرده ايد اما هيچ گاه نديده ايد که افراد از سر و کول کسي بالا بروند که راه و رسم درست فکر کردن يا درست صحبت کردن را به آنها بخواهد آموزش دهد. اين امر شايد ظاهري بسيار عادي داشته باشد ولي در باطن يک مقوله يي بسيار وحشتناک دارد. اين وضعيت وحشتناک آن است که مردم مدعي آن باشند که چون هميشه درست فکر مي کنند يا درست صحبت مي کنند هيچ گاه احتياج به کسي ندارند که به آنها اين آموزش ها را بدهد. در واقع بسياري از مشکلات مبتلابه بشري از همين مساله سرچشمه مي گيرد. اگر انسان ها مي پذيرفتند که اهميت درست فکر کردن و درست صحبت کردن بيش از اهميت مانکن شدن يا بيني متناسب داشتن است، شايد بسياري از عوارض و معضلات بشري اصلاً به وجود نمي آمد. در يکي از وجوهات نامکاني بشر مدرن، آدمي آنقدر با شرايط متفاوت از هم مواجه مي شود و آنقدر شرايط متعدد را در آن واحد تجربه مي کند که بعد از مدتي نه تنها احساس مي کند از ديگران بسيار متمايز است بلکه اين احساس هم به او دست مي دهد که هر آدمي در هر جايي که قرار دارد مورد ارزيابي قرار مي گيرد و در جايي ديگر بايد به گونه يي ديگر به فرد نگريسته شود. اگر بشر مدرن در مواجهه با چنين شرايطي وضعيت به وجود آمده را به گونه يي ديگر مورد ارزيابي قرار دهد شايد مشکلاتي که امروزه به عنوان مشکلات انسان مدرن مورد توجه هستند واقعاً وجود نداشت. چيزي که در وضعيت اول و وضعيت دوم عنوان کردم هر دو از يک معضل نشات مي گيرند و آن معضل همان عدم توجه به درست انديشيدن و نياز واقعي بشر به راه و رسم درست فکر کردن است. تازه مي توان پي برد که چرا فلسفه و منطق به عنوان يکي از نمادهاي درست فکر کردن و درست صحبت کردن بالاخص در جوامع ابتدايي با هيچ اقبالي مواجه نمي شوند و در جوامع پيشرفته هم فقط فيلسوفان و دست اندرکاران فهيم جوامع هستند که به اين مهم اعتقاد دارند و در نهايت هم نقش تزريق کننده فکر به اذهان جامعه را به درستي ايفا مي کنند. مابقي جامعه هم بي آنکه بدانند يا به اين مهم پي برده باشند صرفاً از راه تقليد و اجبارهاي قانوني پي مي برند که زندگي شان رنگ و بوي فکر و تفکر به خود گرفته و آنگاه که خود را با افراد يا جوامع بي فکر مقايسه مي کنند به سعادت بشري خود پي مي برند.

از اين رو اگر يک روز شاعري نام کتابش را «من از دنياي بي کودک مي ترسم» گذاشت، ما هم اين جمله را در زندگي خود حک کنيم که «من از خيابان بي عابر مي ترسم».

خيابان بي عابر خياباني است که در آن تفکر به اندازه مانکن شدن يا بيني زيبا داشتن هم ارزش ندارد. همه برآنند که درست فکر و صحبت مي کنند. (از اين رو بر صحبت کردن تکيه مي کنم که صحبت کردن و اصولاً کلامي که از زبان آدمي بيرون مي آيد ارتباط بسيار دقيق و انکارناشدني با فکر و نحوه تفکر فرد دارد و به بيان ساده تر، امروزه همه به اين اصل اعتقاد داريم که کساني که مي انديشند بهتر صحبت مي کنند و راه انتقال انديشه يي درست بيان و انتقال صحيح همان انديشه است.) غافل از اينکه اگر اهميت اين اصل مهم احساس مي شد آن وقت در خيابان ها بيشتر از کلاس کنکور، آموزش زبان انگليسي، چگونه در 45 ثانيه ميليونر شويم و مطب هاي بکش و خوشگلم کن، آموزشگاه هاي درست انديشيدن و درست صحبت کردن داير مي شد. اگر مدرن شدن را به تعبير و تفسيري پيشرفت بشري بدانيم پس بياييد بپذيريم که درست انديشيدن و درست صحبت کردن اساس پيشرفت و ترقي و به تعبيري مدرن شدن است.

کشور هفتادودوملت
پيرزني که با نگاهش مي خنديد
پاکسيما مجوزي

موهايش سفيد است. وقتي هندي حرف مي زند هيچ دنداني ندارد. رنگ صورتش تيره است و هميشه دم در دانشکده روي يک صندلي درب و داغان مي نشيند. اوايل فکر مي کردم سرايدار دانشکده است. اما هر وقت او را مي ديدم روي صندلي نشسته بود و با لبخندي به دانشجويان نگاه مي کرد. انگار رفتار آنان را زير نظر داشت و همه دانشجويان را خوب مي شناخت. مي دانست با چه کسي مي روم و مي آيم. چند باري که تنها به دانشکده رفتم با زبان بي زباني سراغ دوستم را از من گرفت. يک بار هم داشتم به سگي که جلوي در دانشکده، مثل مجسمه يي زيبا و قدرتمند ايستاده بود نگاه مي کردم. مرا زير نظر داشت. انگار نگاه تحسين آميز مرا خوانده بود و به هندي گفت؛ «سگ قشنگيه نه؟» در سمينار يا سخنراني ها، زمان پخش غذا، شيريني و چاي، سر و کله اش پيدا مي شد. آنقدر صبر مي کرد تا همه پس از صرف چاي به سالن برگردند و مي آمد سراغ هر چيزي که باقي مانده بود. برايم جالب بود که کسي کاري به کارش نداشت، انگار دربان دانشکده بود؛ دري که هميشه باز بود و احتياجي به او نداشت. يادم مي آيد در يکي از تعطيلات رسمي، براي کاري به دانشکده رفتم. در اصلي بسته بود و بايد از در پشتي وارد دانشکده مي شدم. پيرزن را ديدم که همان طور کنار در قفل شده دانشکده روي صندلي اش نشسته بود. روزها مي گذشت و پيرزن در تمام اين روزها حضور داشت. تا اينکه يک بار او را ديدم که به اتاق رئيس دانشکده رفت و بعد از چند دقيقه با پاکتي سفيد در دست و برق خوشحالي در چشمانش، بيرون آمد. مسوول کتابخانه که زني مهربان است حتماً نگاه کنجکاو مرا ديده بود که بي مقدمه برايم چنين تعريف کرد؛ «سال ها پيش پسر اين زن، دانشجوي دانشکده ما بود. اما بر اثر سانحه يي مرد. بعد از مرگ پسرش، اين زن از روستا راه افتاد و آمد اينجا و ماندگار شد. اوايل خيلي ها مخالف ماندنش بودند اما آزاري نداشت. فقط دم در مي نشست و دانشجويان را نگاه مي کرد. با رئيس دانشگاه صحبت کرديم که کاري به او بدهند اما موافقت نکرد. تا اينکه چند تا از استادان دانشکده با هم قرار گذاشتند هر کدام سر ماه پولي به او بدهند تا زندگي اش بگذرد. يک آلونک هم براي خودش درست کرده و همانجا زندگي مي کند. بعد از اين همه سال ديگر او را پذيرفتند.» بعد از آن روز حضور پيرزن برايم متفاوت شده بود. ديگر مي دانستم او در ميان دانشجوياني که به دانشگاه مي آيند پسرش را جست وجو مي کند. با خنده آنان مي خندد و با گريه شان زاري مي کند. نگران امتحان شان است و نمي دانم تا به حال چند بار پسرش را فارغ التحصيل کرده؟ شايد الان در مقطع دکترا باشد. اما يک چيز را مي دانم و آن نگاه پرمهر اوست که از ميان لباس هاي چرک، پوست تيره، موهاي ژوليده و دهان بي دندانش به خوبي احساس مي شود. به طوري که قبل از ورود به دانشکده ديدن پيرزن تبديل به عادت شده است. انگار وقتي او نيست يک چيزي کم است. يک نگاه پرمهري که مي گويد؛ «به دانشکده خوش آمدي.»
آموزش آشپزي
سبزي پلو سفارشي

ابراهيم رها / Ebrahimraha.com

امروز سبزي پلو مي پزم براي دوستان همکارم که طي دو سه روز اخير بازداشت شده اند. اين سبزي پلو به دست شان نخواهد رسيد، نمي گذارند که برسد اما من برايشان سبزي پلو خواهم پخت به ياد روزهايي که در کنار هم قورمه سبزي مي پختيم.

يک چهره اصلاح طلب گفته «تک صدايي را گسترش ندهيد». گفتند چشم، منتظر بوديم شما بفرماييد. از فردا به 11 حزب، 17 تشکل، 19 گروه و... مجوز تجمع و راهپيمايي خواهند داد، شما بيشتر خودت را ناراحت نکن.

گفته شده (وسط همين پختن سبزي پلو متوجه مي شويم که گفته شده) صدا و سيما عامل افزايش اقبال به ماهواره. اساساً در اين زمينه تلاش دوستان قابل تقدير و تشکر است. خيلي زحمت مي کشند. خيلي مرارت مي برند. يکي مثل کريمان پيدا مي شود به طريقه «عشقم مي کشد» بنده را ممنوع الکار مي کند، يک عده ديگر هم يک عده ديگر را ممنوع الکار و تصوير و... مي کنند. بعد شروع مي کنند اخبار را هر طور که پسرخاله شان برايشان تعريف کرده، پخش مي کنند. بعد يک برنامه هاي گفت وگو يا پکيج هاي گزارشي توليد مي کنند تا تتمه مردمي که خبر را از صدا و سيما تعقيب مي کردند هم بروند دودستي بچسبند به ديش ماهواره، جداً دست مريزاد دارد. يک چيز بلوريني، يک چيز زريني بدهند به اين دوستان براي تقدير. من شخصاً سبزي پلوي طلايي را پيشنهاد مي کنم،

سقاي بي ريا مشاور رئيس دولت گفته بايد بعضي خواص را ارشاد کرد. اين آقاي مشاور هم در زمينه طنز چيزي است در حد رسايي يا کلهر و آرت بوخوالد. در عين حال از قرار معلوم به حضور در سبزي پلوي ما علاقه خاصي دارد. اگر من هم حواسم نبود شما از اين به بعد يادم بيندازيد تا جزء ملزومات پخت سبزي پلو از او استفاده شود.

خب در اين اوضاع قورمه سبزي، بيش از اين آشپزي نمي کنيم و از مخاطبان عزيز درخواست مي کنيم من بنده را دعا کنند.

عناوين اين صفحه
خيابان بي عابر
پيرزني که با نگاهش مي خنديد
سبزي پلو سفارشي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام