
محمد ميلاني

قرار بر اين بود که به بحث نامکاني در دنياي مدرن بپردازيم. اما قبل از ورود به بحث اجازه بدهيد مثالي برايتان بزنم که همه شما تا حدود بسيار زيادي آن را تجربه و حس کرده ايد. يکي از مدهايي که جامعه سنتي مايل به مدرن ما را فرا گرفته است، مد لاغري، زيبايي و عموماً هرچيز ديگري که در اين منظومه مي گنجد، است. اگر يک متخصص تغذيه يا يک دکتر چشم و بينايي که دستي هم در لاغري افراد دارد در جمعي عمومي يا خانوادگي قرار بگيرد همه افراد بالاخص خانم ها از سر و کول طرف بالا مي روند که چطور لاغر شوند يا سيستم غذايي خود را چگونه تغيير دهند تا به وضعيت متناسب برسند. اين وضعيت تا به آنجا پيش مي رود که فرد مورد نظر ما ناگهان ملجا و مرجع ساير ابعاد زندگي افراد مي شود و جمع اين قابليت را در وي مي بيند که سوالات اقتصادي، سياسي و حتي توصيه هاي بهبود وضعيت سبد خانوار خود را هم از اين آقاي دکتر بپرسند و توصيه هاي وي را سرمشق زندگي خود قرار دهند. شما بارها شرايط اينچنيني را ديده ايد و شايد حتي تجربه هم کرده ايد اما هيچ گاه نديده ايد که افراد از سر و کول کسي بالا بروند که راه و رسم درست فکر کردن يا درست صحبت کردن را به آنها بخواهد آموزش دهد. اين امر شايد ظاهري بسيار عادي داشته باشد ولي در باطن يک مقوله يي بسيار وحشتناک دارد. اين وضعيت وحشتناک آن است که مردم مدعي آن باشند که چون هميشه درست فکر مي کنند يا درست صحبت مي کنند هيچ گاه احتياج به کسي ندارند که به آنها اين آموزش ها را بدهد. در واقع بسياري از مشکلات مبتلابه بشري از همين مساله سرچشمه مي گيرد. اگر انسان ها مي پذيرفتند که اهميت درست فکر کردن و درست صحبت کردن بيش از اهميت مانکن شدن يا بيني متناسب داشتن است، شايد بسياري از عوارض و معضلات بشري اصلاً به وجود نمي آمد. در يکي از وجوهات نامکاني بشر مدرن، آدمي آنقدر با شرايط متفاوت از هم مواجه مي شود و آنقدر شرايط متعدد را در آن واحد تجربه مي کند که بعد از مدتي نه تنها احساس مي کند از ديگران بسيار متمايز است بلکه اين احساس هم به او دست مي دهد که هر آدمي در هر جايي که قرار دارد مورد ارزيابي قرار مي گيرد و در جايي ديگر بايد به گونه يي ديگر به فرد نگريسته شود. اگر بشر مدرن در مواجهه با چنين شرايطي وضعيت به وجود آمده را به گونه يي ديگر مورد ارزيابي قرار دهد شايد مشکلاتي که امروزه به عنوان مشکلات انسان مدرن مورد توجه هستند واقعاً وجود نداشت. چيزي که در وضعيت اول و وضعيت دوم عنوان کردم هر دو از يک معضل نشات مي گيرند و آن معضل همان عدم توجه به درست انديشيدن و نياز واقعي بشر به راه و رسم درست فکر کردن است. تازه مي توان پي برد که چرا فلسفه و منطق به عنوان يکي از نمادهاي درست فکر کردن و درست صحبت کردن بالاخص در جوامع ابتدايي با هيچ اقبالي مواجه نمي شوند و در جوامع پيشرفته هم فقط فيلسوفان و دست اندرکاران فهيم جوامع هستند که به اين مهم اعتقاد دارند و در نهايت هم نقش تزريق کننده فکر به اذهان جامعه را به درستي ايفا مي کنند. مابقي جامعه هم بي آنکه بدانند يا به اين مهم پي برده باشند صرفاً از راه تقليد و اجبارهاي قانوني پي مي برند که زندگي شان رنگ و بوي فکر و تفکر به خود گرفته و آنگاه که خود را با افراد يا جوامع بي فکر مقايسه مي کنند به سعادت بشري خود پي مي برند.
از اين رو اگر يک روز شاعري نام کتابش را «من از دنياي بي کودک مي ترسم» گذاشت، ما هم اين جمله را در زندگي خود حک کنيم که «من از خيابان بي عابر مي ترسم».
خيابان بي عابر خياباني است که در آن تفکر به اندازه مانکن شدن يا بيني زيبا داشتن هم ارزش ندارد. همه برآنند که درست فکر و صحبت مي کنند. (از اين رو بر صحبت کردن تکيه مي کنم که صحبت کردن و اصولاً کلامي که از زبان آدمي بيرون مي آيد ارتباط بسيار دقيق و انکارناشدني با فکر و نحوه تفکر فرد دارد و به بيان ساده تر، امروزه همه به اين اصل اعتقاد داريم که کساني که مي انديشند بهتر صحبت مي کنند و راه انتقال انديشه يي درست بيان و انتقال صحيح همان انديشه است.) غافل از اينکه اگر اهميت اين اصل مهم احساس مي شد آن وقت در خيابان ها بيشتر از کلاس کنکور، آموزش زبان انگليسي، چگونه در 45 ثانيه ميليونر شويم و مطب هاي بکش و خوشگلم کن، آموزشگاه هاي درست انديشيدن و درست صحبت کردن داير مي شد. اگر مدرن شدن را به تعبير و تفسيري پيشرفت بشري بدانيم پس بياييد بپذيريم که درست انديشيدن و درست صحبت کردن اساس پيشرفت و ترقي و به تعبيري مدرن شدن است.