لادن نيکنام

تصور کردن، پيش چشم آوردن يک لنگه کفش چرمي کاملاً نو زنانه وسط چهارراهي در هونولولو بهترين آغاز نمادين براي سفري يگانه است که «ريچارد براتيگان» در پايان عمر کاري اش در رمان «يک زن بدبخت» به تصوير کشيده است. خود تنها بودن يک لنگه کفش در يک چهارراه نشان از سرگشتگي دارد. نويسنده و شاعري که در پي چاپ اين سفرنامه نبوده، حالا کارش به دست ما رسيده است. اثر هم به ژانر «سفرنامه» تعلق دارد هم به ساختار روايي يک «رمان» نزديک مي شود. از ميزان خيالي بودن يا واقعي بودن آن خبري نداريم. فقط مي دانيم راوي اول شخص از سفرش به جابه جاي امريکا مي گويد. او بدون اينکه خود را جدي بگيرد (گاه بي رحمانه خود را مورد تمسخر قرار مي دهد) به ساختن يا نوشتن يا انتقال مستقيم تجربه اش مي پردازد. هرگز سر آن ندارد که خود را تافته يي جدابافته بداند و اگر هم بداند در معناي غيرارزشي اش آن را جسته و بيشتر وقت ها شما براي مردي که چنين در امريکا سرگردان است، دل مي سوزانيد. او به شدت تنهاست و از برقراري ارتباط با ديگران ناتوان. غالب شبکه روابط انساني که پيرامونش را گرفته شکل بيمارگونه يي دارد. از خود مي پرسيد آيا پيش از اين هم او اينچنين سرگشته ميان امريکايي ها زيسته است؟
راوي اول شخص اين کتاب را اگر خود «براتيگان» در معني دقيق کلمه بپنداريم، در درجه اول ناچار به نگاهي روانشناسانه نزديک مي شويم چون او خواه ناخواه قهرمان اصلي کتاب است. اوست که به سفر مي رود، اوست که تنهايي اش را براي ما مي سازد، اوست که از روابط با دوستانش مي گويد و سرانجام اوست که اعلام مي کند قلم را زمين گذاشته و از شرکتي که دفترچه يي 160 صفحه يي ساخته يا توليد کرده، تشکر مي کند. بيشتر شبيه خداحافظي نمايشي يک هنرپيشه تئاتر از روي صحنه براي هميشه است؛ لحن راوي در صفحات آخر. او اشاره يي کوتاه دارد به زندگي و اين اوج نگاه غمبار او را مي سازد. اوج دريافت يک صفر توخالي بزرگ از سفري که پشت سر گذاشته و خاطراتي که جسته و گريخته نوشته است. او يک درون آسيب ديده دارد. نه به خود رحم مي کند، نه به ديگران. شايد زيبايي اين روايت بعد از وجه طنزآلود و بي رحمانه اش، عدم اشاره به گذشته يا استفاده از تکنيک فلاش بک و پرداختن صرف به روزمرگي باشد.
اين روزمرگي يا روزنوشت هاي براتيگان باعث مي شود بيش از هر چيزي داستان به زمان حال روايي نزديک و همسفري و همدلي و همذات پنداري و ساير اينهماني ها را در ما برانگيزد؛ مشخصه يي که سبب مي شود کتاب در يک نشست خوانده شود هر چند بعد از مطالعه کتاب فصل هايي درخشان وجود دارد که دوست داريد به آن برگرديد. تصويرهايي «براتيگان» از خودش يا قهرمان اصلي کتاب به دست مي دهد که ارز ش بارها خواندن دارد؛ تصاويري برخاسته از دل روزمرگي مثل لحظه يي که او ساندويچ سوسيسي مي خرد و بعد محو تماشاي کلاغ ها مي شود. بعد ساندويچ را براي آنها مي اندازد و محو تماشاي سوسيس خوردن کلاغ مي شود.

در همين حال اين کتاب به همان ژانر معروف «جاده يي» تعلق دارد يعني نويسنده ساکن امريکا مسافر قاره يي مي شود که در آن ويژگي هاي اين جغرافيا به شکل مشخصي ديده مي شود؛ امريکايي که در آن زيبايي به ندرت يافت مي شود. برخلاف آنچه سينماي هاليوود سعي در برجسته کردن آن دارد و تکيه بر روياي امريکايي بيشتر نويسندگان پيشرو اين سرزمين، قاعده هاي جاري اجتماعي آن را به شيوه يي عيان و عريان به نمايش مي گذارند، مثلاً وقتي از ديدار دوستي در نيويورک سخن مي گويد و دزدي و قتل و تجاوز که در محله آن رخ داده و باعث مي شود آنها نتوانند با هم ديداري داشته باشند.
به راحتي در اين بخش مياني اثر ما به سطحي بودن روابط در امريکا پي مي بريم. دوستاني که به ديدار همديگر تمايل دارند در سايه وقايعي جنايي از يکديگر دور مي شوند. همه چيز در امريکا گويي به سرعت برق و باد اتفاق مي افتد. فرصتي براي برقراري يک رابطه انساني محکم و پايدار وجود ندارد و همه روابط تابعي است از شرايط اجتماعي بغرنج و پرتنش. راوي با خوشحالي به بوفالو آمده و مي داند که قرار است اوقات خوشي را بگذراند ولي تنها چيزي که رخ نمي دهد خوشگذراني است. او مي خواهد روز خوبي را با دوستش و همسرش بگذراند اما دوستش با صدايي غم انگيز به او زنگ مي زند و مي گويد در همسايگي شان جنايتي اتفاق افتاده. سه دزد درصدد ورود به خانه دوست راوي برمي آيند و براي همين همه چيز به کابوس بدل مي شود. اما لحن نويسنده در اين لحظه ها پر از ترس يا خشم يا اندوه نيست.
همه چيز را به گونه يي روايت مي کند که در عالم واقع اتفاق مي افتد. سرد، بي روح، با صدايي طنز آلود و ناباور به روايت ديدار از خانه دوستش مي پردازد. در اين قسمت فضاسازي و ساختن خانه دوست از خود آدم هاي روايت پررنگ تر مي شود.
«چند دقيقه بعد دوستم با چهره يي که از پريشان حالي اش حکايت داشت، وارد شد. ردي از دزد پيدا کرده بود. به اتفاق رفتيم بيرون و در جايي از خانه چشم مان افتاد به يک کارد سلاخي که روي زمين افتاده بود. از آن کاردهاي سلاخي که در فيلم هاي ترسناک براي سرگرمي آن گروه از تماشاگران سينما نشان مي دهند که دوست دارند ببينند چطور آدم را با يک کارد مثله مي کنند. کارد سلاخي روي زمين افتاده بود، اصلاً سرگرم کننده نبود.» (ص 58)
کارد سلاخي ناگهان وارد بطن يک رابطه انساني مي شود. حضور خود را اعلام مي کند. سرد و بي محابا. همه چيز تحت الشعاع اين عنصر خشن قرار مي گيرد. چند سطر جلوتر آنها به اتفاق به تورنتو مي روند. چنان سريع و گذرا از روي اتفاق هاي سريالي مي گذرند که گويي مساله مهمي نبوده است. اين ويژگي روايي در همه جاي کتاب ديده مي شود، چه وقتي از سوسيس خوردن کلاغ مي گويند چه هنگامي که از يک قبرستان تصوير داده مي شود. گويي خاصيت اين جغرافيا در زماني که روايت در حال رقم خوردن است، عبور مي کند. او مسافر کوچولوي فضايي است که در آن به هيچ چيز نمي توان تکيه کرد. نه از آتشفشان خبري هست نه از گل سرخ و خانه يي. همه چيز فقط راوي را در زمان رو به جلو هل مي دهد.
او حتي وقتي پايش مي شکند هم نمي تواند روي اين حادثه متمرکز شود. مي توان گفت طنزآلودترين بخش کتاب مربوط به روزهايي است که راوي به پاي خودش هم حسي ندارد. از شکستن آن به گونه يي مي گويد که گويي ليواني دم دستي افتاده و لبه آن شکسته و اينکه ديگران چرا از او مي پرسند که پايش شکسته، آزارش مي دهد. بارها مي گويد چه اهميتي دارد که پاي من چطور يا چرا شکسته است. او به شکلي غيرمستقيم مي خواهد بگويد وقتي کسي به تنهايي عميق او اعتنايي ندارد چرا مساله يي مثل شکستن پا اينقدر مهم مي شود. اصلاً آيا کساني که از او مي پرسند چطور شد پايت شکست، واقعاً نگران او هستند يا بيشتر از سر رفع تکليف يا برطرف کردن حس کنجکاوي است که از او چنين پرسشي مي کنند.
«هيجان زده مي پرسند؛ «چطور شد که پات شکست؟» يا خودشان را به بي خيالي مي زنند و مثلاً مي گويند؛ «هان، چي شد، پات شکسته؟»
- آره. شکسته ديگه.
اما دست بردار نيستند.
به جزييات هيجان انگيز علاقه دارند، در حالي که اتفاق هيجان انگيزي نيفتاده است. داستان پاهاي شکسته بسيار پيش پا افتاده است. در واقع آدم در وقت نامناسب، در جاي نامناسبي بوده و بعدش هم مشتي کلسيم ترک برداشته. من صدها داستان درباره پاهاي شکسته شنيده ام.» (ص 94)
«ريچارد براتيگان» شايد نمي خواسته اين کتاب چاپ شود. خودش تاکيد کرده که کتاب را يک بار از ابتدا تا انتها نوشته ولي نوع ارائه اين روزنوشت ها به گونه يي است که از يک کار ماندگار هيچ کم ندارد. روزبه روز اين روزمرگي امريکايي جذابيت خاص خودش را دارد. از آدم هايي مي گويند که محکوم به زيستن در جغرافيايي هستند که پوسته يي از شکل انساني بر سر روابط کشيده اند و اگر از بخت بد کسي نويسنده باشد يا طبعي حساس داشته باشد اولين قرباني اين نظام دقيق نابودکننده است؛ نظامي که چنان پيچ و مهره هايش محکم شده اند که راه فرار بسته شده است. در اين جغرافيا هر کسي اگر مانند «براتيگان» فکر کند محکوم به تنهايي است. نويسنده يا قهرمان يا راوي اول شخص فقط لحظه هايي تنها نيست که در جمعي داستان مي خواند؛ در ميان اندک آدم هايي که شبيه او هستند. اما سوال اينجاست که اين آدم ها مگر چند نفرند؟ و مگر هميشه با هم اند؟ اين درد درمان شدني نيست و هميشه فاصله يي هست و مهم تر اينکه براتيگان بدون اشاره به فاصله يي که با مرگ زني که خود را از ميان برده، خود اين فاصله را درمي نوردد. سايه اين زن همسايه در زماني نامناسب در جاي نامناسبي بر سر آقاي نويسنده افتاده، حالا چه فايده که حاصلش کتابي باشد در دست هاي ما به نام «يک زن بدبخت».