اميرحسين خورشيدفر
نقش اجتماعي و سياسي ادبيات در ماه هاي اخير موضوع بحث هاي بسياري بوده است. «نگري» فيلسوف ايتاليايي مفهوم انبوه خلق (multitude) را براي ترسيم هويت هاي سياسي در دوران پسامدرن طرح مي کند. انبوه خلق کثرتي فروناکاستني است. تفاوت هاي اجتماعي و فردي که انبوه خلق را مي سازد همواره بايد متجلي شود. در عين حال که يگانگي ها به صورت مشترک عمل کنند، اين جنبه و همچنين تاکيد نگري بر هژموني کار غيرصنعتي در دوران معاصر تفاوت مفهوم انبوه خلق را از طبقه پيشرو در سنت مکتب ماديگري (کارگر صنعتي) نشان مي دهد. نگري مي گويد تن اجتماعي انبوه خلق به صورت يک غول نمود مي يابد که کم و بيش مترادف است با مشارکت حيرت انگيز گروه هاي مختلف در يک جبهه. انبوه خلق بي شکل و فاقد نظم است از اين رو غول هراسناکي است. نگري معتقد است براي آنکه به دوران جديد گام بگذاريم بايد خود را به صورت غول تصور کنيم. امروز به غول هايي نياز داريم که طبيعت و تاريخ، سياست و هنر و ادبيات را به هم پيوند بزنند. وضعيت کنوني ما نمايانگر جنبيدن تن غول است. هر تکان اين تن عظيم الجثه در مناسبات طبيعي اخلال ايجاد مي کند. نگري براي تبيين مفهوم انبوه خلق به تفسير باختين بر رابله و محوريت مفهوم کارناوال در آن اشاره مي کند. باختين کارکرد کارناوال را به مثابه سوپاپ اطميناني که از طريق وارونگي موقت مناسبات عمل مي کند نشان داد. کارناوال عرصه بروز چندصدايي است. هرج و مرج گيج کننده است. تن غول از هرج و مرج ساخته مي شود.
1- نگري مي نويسد ما در دوران حاضر بيش از همه به رابله و داستايوفسکي هاي جديد نياز داريم. به اين خاطر روي اين دو نويسنده انگشت مي گذارد که آثار آنان را بر مبناي تفسير باختين نمايشگر هرج و مرج تن غول آساي انبوه خلق مي داند. شاهکارهاي داستايوفسکي مثل «شياطين» و «برادران کارامازوف» در زمانه يي نوشته شده اند که سنت رمان رئاليستي قوام يافته و شکل گرفته است و به اصطلاح مو لاي درزش نمي رود. سنت رمان هم مثل هر پديده ديگر خود را طبيعي و ناگزير مي نماياند. در مواجهه با هر يک از رمان هاي قرن نوزدهم اين تصور در ما پديد مي آيد؛ «آيا اصلاً راه ديگر و بهتري براي نوشتن وجود دارد؟» داستايوفسکي، جايي وراي اين توهم، وراي تنگناي سنت رمان مي نويسد. صداهاي بي شمار پيرامونش، نظم و قاعده طبيعي نماي داستان از هم مي پاشد. تاريخ، سياست و طبيعت به صدا درمي آيند (يا آنکه صداي گمشده خود را بازمي يابند). مواجهه ديوانه وار صداهاي مختلف در رمان هاي داستايوفسکي است که تناقضات حل ناشدني فرهنگ و زندگي بورژوازي اواخر قرن نوزدهم روسيه را آشکار مي کند.
2- جريان اصلي داستان نويسي فارسي دو دهه اخير مصداق دقيق گرفتار شدن و محدود شدن افق ديد است. نويسندگان عمدتاً در جزيره داستان نويسي گير افتاده اند اما خيال بازگشت به جهان واقعي را هم در سر ندارند. به همين جزيره کوچک قانع اند. ادبيات به حوزه يي منفک و مستقل تبديل شده است. نويسنده يکسر در جهان ادبيات (آن هم همين آثار موجود) مي انديشد. او خود را در تقابل با سنت داستان نويسي فارسي احساس مي کند. سياست برايش همان است که تاکنون در داستان نويسي فارسي نمود يافته و نه آن وجود هيولاوار که صداي نفس هايش حتي از پشت در اتاق کار هم شنيده مي شود. حال آنکه رمان به تعبير باختين اتفاقاً بروز دوباره و ريشخندآميز گفتمان هاي ديگر و غريبه است. داستان نويسي فارسي، خود را از گفتمان هاي ديگر، هرچه که باشند، محروم کرده است. در حقيقت يعني در فضايي دور از هرج و مرج و آشوب است چون مجوز مواجهه گفتمان هاي متضاد را در تن خود صادر نمي کند. مثل بيماري است که هر خوراک طبيعي حالش را دگرگون مي کند و به هم مي ريزد. تاريخ و سياست و طبيعت و مردم بايد اول پيمانه شوند و وقتي بي ضرري شان ثابت شد حق ورود پيدا مي کنند. صدايشان را پايين مي آورند و مطيعانه و سر به زير مي شوند. داستان نويس پيشرو ايراني آني است که هرج و مرج انبوه خلق را در هيئت غول وارش تصوير کند. خيابان (و نه سکوي خطابه و آکادمي) الگويي براي داستان آينده است؛ جايي که خشم، مبارزه و شادي را تمام و کمال بروز مي دهد. انبوه خلق سوبژکتيويته ها و زبان هاي جديدي خلق مي کند. اگر داستان نويس پذيرايشان باشد ديوارهاي پوشالي سنت داستان در مقابل توفان بنيان برانداز هرج و مرج فرو مي ريزد و تن غول آشکار مي شود.