
ابوالفضل جلال
بيشترين تاثير گلدمن را بايد در حوزه جامعه شناسي ادبيات به خصوص جامعه شناسي رمان دانست. در اين مقاله سعي بر آن است تا در سايه مفاهيم و نظرات لوسين گلدمن به شناختي اجمالي از جامعه شناسي ادبيات برسيم.
«رمان حماسه جامعه بورژوازي است.» هگل
لوسين گلدمن را مي توان متفکري در مسير انديشه هگل، مارکس و لوکاچ دانست. آثار او بيشتر در مسير تکامل انديشه سوسياليستي قرار دارند. حوزه هاي کاري گلدمن به نوعي به دو شاخه اصلي فلسفه و جامعه شناسي ادبيات تقسيم مي شوند. در حوزه فلسفي لوسين گلدمن نگاهي به رابطه ميان ادوار انتقادي و پيش انتقادي در تحول انديشه امانوئل کانت دارد و بر اين باور است که غفلت گسترده دوره پيش انتقادي، فهم شايسته دوره انتقادي را زايل کرده است. گلدمن نگرش «کليت» کانت را با جهان نگري اساساً متفاوت تجربه گرايي و خردگرايي فرانسوي مقايسه کرد و از اين طريق کمک ويژه و قطعي کانت را در گسترش فلسفه اروپايي به اثبات رساند. با انجام اين کار، او نشان مي دهد چرا هگل، مارکس و لوکاچ به تفکر کانت چونان مکمل فلسفي انقلاب فرانسه مي نگريستند. به باور مارکوزه اين کانت بود که گلدمن را به سوي مارکسيسم کشاند و نه هگل. اما بيشترين تاثير گلدمن را بايد در حوزه جامعه شناسي ادبيات
به خصوص جامعه شناسي رمان دانست. در اين مقاله سعي بر آن است تا در سايه مفاهيم و نظرات لوسين گلدمن به شناختي اجمالي از جامعه شناسي ادبيات برسيم.
گلدمن رمان را حماسه يي ذهني مي داند که در آن نويسنده خواستار ترسيم جهان به شيوه خاص خود است. حماسه در واقع بر آن است که هماهنگي تام جهان را بيان کند و دنيايي را عرضه مي دارد که در آن همه پاسخ ها، حتي پيش از طرح پرسش ها، داده شده اند؛ جهاني که در آن معنا در دل همه جلوه هاي زندگي نهفته است و فقط بايد آشکارا بيان شود. جهان حماسه با وحدت (يا به گفته گلدمن با اتحاد و اشتراک) قهرمان و واقعيت مشخص مي شود و اين دقيقاً در مقابل جهان ارزش باخته رمان قرار دارد؛ حماسه يي ذهني که برخلاف حماسه و افسانه با گسست رفع نشدني ميان قهرمان و جهان مشخص مي شود، جهاني که در واقعيت امر، در جامعه فردگرا، پس از عزيمت خدايان و پس از محو اجتماع باستاني و فئودالي، معناي خود را از دست داده است. رمان حماسه جهان بي خدا است. نفسانيات قهرمان رمان، اهريمني است. «رمان، سرگذشت جست وجوي تباه است- که لوکاچ آن را اهريمني مي نامد- جست وجوي ارزش هاي راستين در جهاني که آن نيز در سطحي بسيار گسترده تر و به گونه يي متفاوت، تباه است.»1 در اينجا منظور از ارزش هاي راستين، ارزش هايي است که بدون حضور آشکار در رمان، مجموعه جهان رماني را به صورت ضمني سامان مي دهند؛ ارزش هايي که هيچ يک از شخصيت هاي رمان از آنها آگاهي ندارند.
گلدمن از گسست رفع نشدني ميان قهرمان و جهان در رمان سخن به ميان مي آورد و مي گويد؛ «... گسست قاطع و صرف، به تراژدي يا به شعر غنايي مي انجامد و نبود گسست يا وجود گسست صرفاً تصادفي به حماسه يا افسانه مي رسد.»2 و گلدمن معتقد است رمان جايي در ميان تراژدي و حماسه واقع شده و داراي ماهيتي ديالکتيکي است، زيرا از يک سو اتحاد بنيادين قهرمان و جهان را که لازمه همه صورت هاي حماسي است و از سوي ديگر گسست رفع نشدني آنها را دربر دارد.
قهرمان رمان، قهرماني اهريمني است که گلدمن آن را قهرمان «مساله دار» يا «پروبلماتيک» مي نامد، که تعريفي است از برساخته هاي لوکاچ. گلدمن در تعريف اين واژه و براي پرهيز از هر گونه بدفهمي اين گونه مي نويسد؛ «اصطلاح «شخصيت پروبلماتيک» را نه به معناي «فرد مساله ساز» بلکه به معناي شخصيتي به کار مي بريم که زندگاني و ارزش هايش، او را در برابر مسائلي حل نشدني که نمي تواند آگاهي روشن و دقيقي از آنها به دست آورد، قرار مي دهند و اين ويژگي است که قهرمان رماني را از قهرمان تراژيک جدا مي کند.»3 به نوعي گلدمن انسان پروبلماتيک را انسان مساله دار، بي آينده، معترض و پرمشکلي مي داند که در جهاني تباه، جوياي ارزش هاي کيفي و اصيل انساني است و به همين دليل منتقد و مخالف جامعه است و در حاشيه آن جاي مي گيرد.
گلدمن معتقد است نخستين مساله يي که جامعه شناسي رمان بايد به آن بپردازد، موضوع رابطه ميان خود فرم رمان و ساختار محيط اجتماعي است که اين فرم در درون آن تکامل يافته است، يعني رابطه رمان به مثابه نوع ادبي و «جامعه فردگراي مدرن». «فرم رمان در واقع برگردان زندگي روزمره در عرصه ادبي است؛ برگردان زندگي روزمره در جامعه فردگرايي که زاده توليد براي بازار است. ميان فرم ادبي رمان و رابطه روزمره انسان ها با کالاها به طور کلي، و به معناي گسترده تر رابطه روزمره انسان ها با انسان هاي ديگر در جامعه يي که براي بازار توليد مي کند، همخواني دقيق وجود دارد.»4 در چنين جامعه يي، کيفيت توليد کالاها و رابطه آنها با نيازهاي انساني، تابع قوانين بازار و سلطه ارزش مبادله است. چيزي که توليد مي شود، محصولي است براي فروش و چيزي که به مصرف مي رسد، در اساس کالايي است خريدني. به عبارت ديگر ارزش مصرف با وجودي که شرط ضروري براي تحقق ارزش مبادله و سود است، به حالت ضمني درمي آيد. و اين همان نابودي ارزش هاي راستين در دنيايي تباه است. و گلدمن اين دو ساختار، يعني ساختار يک نوع رماني و ساختار مبادله- در جامعه سرمايه داري- را کاملاً همخوان مي داند و از ساختاري يگانه و واحد در دو عرصه متفاوت سخن مي راند.
گلدمن اشاره مي کند الگوهاي سنتي جامعه شناسي ادبي، خواه مارکسيستي يا غير آن را نمي توان در مورد همخواني ساختاري که به آن اشاره شد، به کار برد. در واقع اغلب کارهاي جامعه شناسي ادبي سعي بر آن دارند تا ميان مهم ترين آثار ادبي و آگاهي جمعي اين يا آن گروه اجتماعي که اين آثار در ميان آنها آفريده شده اند، پيوند برقرار سازند. براي روشن تر شدن بحث شايد بد نباشد اشاره يي هم به خوانش مارکسيستي سنتي جامعه شناسي ادبي داشته باشيم. موضع مارکسيستي سنتي تفاوت عمده يي با مجموعه کارهاي جامعه شناختي غيرمارکسيستي ندارد، تنها اين گرايش چهار مفهوم جديد را عرضه مي دارد، اما به رغم تمام اين تفاوت ها جامعه شناسي ادبي مارکسيستي با ديگر گرايش هاي جامعه شناسي ادبي، مانند جامعه شناسي ادبي پوزيتيويستي يا نسبي باور در يک اصل مشترک است و آن اين است که آنها نيز همواره بر اين باور بوده اند که زندگي اجتماعي در عرصه ادبي، هنري يا فلسفي، فقط از رهگذر حلقه واسطه آگاهي جمعي بيان مي شود و بس.
نخستين مفهومي را که گرايش مارکسيستي به آن اشاره مي کند اين است که اثر ادبي بازتاب صرف يک آگاهي جمعي واقعي و معين نيست، بلکه گرايش هاي خاص، آگاهي گروه اجتماعي معيني را مي رساند، و البته اين آگاهي جمعي را بايد واقعيتي پويا دانست که به سمت نوعي تعادل پيش مي رود. گرايش مارکسيستي بر آن است که آنچه آنها را از گرايش هاي جامعه شناختي پوزيتيويستي، نسبي باور يا التقاطي جدا مي سازد، اين نکته است که جامعه شناسي مارکسيستي، مفهوم اساسي را در آگاهي ممکن مي يابد و نه در آگاهي جمعي واقعي، و بر آن است که تنها به ياري آگاهي ممکن است که آگاهي جمعي واقعي درک مي شود. آگاهي ممکن، آگاهي است که به ماهيت خود گروه وابسته است. ديگر مفهومي که به آن اشاره مي شود اين است که رابطه انديشه جمعي و آفرينش هاي عظيم فردي ادبي، مبتني بر يگانگي محتواي انديشه جمعي و اين آفرينش ها نيست، بلکه بر انسجام بيشتر و همخواني ساختارهاي آنها استوار است؛ همخواني که ممکن است از طريق محتوايي متفاوت با محتواي واقعي آگاهي جمعي بيان شوند. سومين مفهوم مارکسيست ها اين است که اثري که با ساختار ذهني گروه اجتماعي معيني منطبق باشد، ممکن است، البته در موارد بسيار نادر. خصلت اجتماعي اثر به ويژه در آن است که يک فرد هرگز نمي تواند به تنهايي ساختار ذهني منسجمي را ايجاد کند که با آنچه جهان نگري يک گروه يا طبقه اجتماعي ناميده مي شود، منطبق باشد. فقط گروه اجتماعي مي تواند چنين ساختاري را بپروراند، فرد صرفاً مي تواند انسجام بيشتري به آن بدهد و آن را به عرصه آفرينش تخيلي و انديشه مفهومي و... بکشاند. آخرين مفهوم اين است که آگاهي جمعي نه واقعيتي نخستين است و نه واقعيتي مستقل. اين آگاهي به طور ضمني در مجموعه رفتار افراد شرکت کننده در زندگي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و... پرورده مي شود. به روشني پيدا است که اين مفاهيم بي نهايت مهم براي بيان تفاوتي بسيار عظيم ميان انديشه مارکسيستي و ديگر نگرش ها به جامعه شناسي ادبيات کفايت مي کند، اما همان طور که اشاره شد اين گرايش نيز مانند ديگر گرايش هاي جامعه شناسي ادبيات در بيان همخواني ساختار نوع رمان و ساختار مبادله در جامعه سرمايه داري و انطباق آنها نارسا و ناکافي مي نمايد.
نقدي که بر نگرش مارکسيستي مي توان وارد کرد اين است که نظريه مارکسيستي که پرولتاريا را به سبب آنکه در جامعه شيءواره تحليل نرفته بود، يگانه گروه اجتماعي مي دانست که مي تواند مبنا و اساس يک فرهنگ جديد باشد، نگرشي که مبتني بر اين بينش جامعه شناسي سنتي بود که مي پنداشت هيچ گونه آفرينش هنري راستين و مهم تحقق نمي پذيرد مگر بر اساس هماهنگي بنيادين ميان ساختار ذهني آفريننده اثر با ساختار ذهني گروه خاص و نسبتاً گسترده يي که هدف عامي را دنبال مي کند. اما پرولتارياي غربي نه تنها با جامعه شيءواره بيگانه نماند و به مثابه نيرويي انقلابي در مقابل آن نايستاد، بلکه بر عکس تا حد زيادي با آن در آميخت. در ميان آثار ادبي مي توان آثاري را يافت که بيانگر جست وجوي ارزش هايي است که هيچ گروه اجتماعي از آن دفاع نمي کند و گرايش زندگي اقتصادي نيز اين است که آنها را نزد تمامي اعضاي جامعه به حالت ضمني در آورد و چه بسا بخش عظيمي از هنر مدرن را بتوان مصداق همين امر دانست، آفرينش هايي مدرن که صورت هاي راستين آفرينش فرهنگي هستند، بي آنکه بتوان آنها را به آگاهي- حتي به آگاهي ممکن- گروه اجتماعي خاصي پيوند داد.

گلدمن معتقد است در ميان همه صورت هاي ادبي، صورت رماني بي واسطه ترين و مستقيم ترين پيوند را با ساختارهاي اقتصادي به معناي دقيق کلمه، يعني با ساختارهاي مبادله و توليد براي بازار دارد. گلدمن اشاره مي کند در زماني که هيچ کس هنوز به مسائل ادبي و همخواني صورت هاي رماني با ساختار اقتصادي نمي انديشيد، کارل مارکس ضمن بررسي دگرگوني هاي اساسي که پيدايش و گسترش اقتصاد در ساختار زندگي اجتماعي به همراه داشته، اين دگرگوني ها را دقيقاً در عرصه زوج و فرد و اشيا جاي مي دهد و خاطرنشان مي سازد که چگونه به نحوي فزاينده، عامل واقعيت و خودفرماني و فعاليت و پويايي، از فرد به شيء بي جان انتقال مي يابد؛ نظريه يي که اين سال ها با نام نظريه شيء وارگي شناخته مي شود. اصطلاح بسيار تفکربرانگيز شيء وارگي، به اين پديده اشاره دارد که بخش بي نهايت مهمي از شعورهاي فردي حذف مي شود و به عرصه امر ضمني رانده مي شود و جاي آن را خصوصيت جديدي از اشيا مي گيرد که خاستگاهي صرفاً اجتماعي دارد، زيرا اشيا براي تغيير و مبادله به بازار راه مي يابند و در نتيجه، کارکردهاي فعال انسان ها به اشيا منتقل مي شود. در ساختار سرمايه داري آزاد که مارکس به تحليل آن پرداخته است، شيء وارگي، تمامي ارزش هاي فوق فردي را به عرصه ضمني محدود مي کند، آنها را به خصوصيت اشيا بدل مي سازد و هيچ واقعيت انساني اساسي و آشکاري، جز فرد محروم از هرگونه پيوند بي واسطه و ملموس و آگاهانه با جمع باقي نمي گذارد. با وجود اين، انسان نمي تواند انسان بماند و در عين حال فقدان ارتباط هاي ملموس و مشترک با انسان هاي ديگر را بپذيرد و به همين سبب، آفرينش هنري اومانيستي که واقعاً با ساختار شيء واره جامعه سرمايه داري آزاد انطباق داشت، سرگذشت فرد پروبلماتيک بود به آن گونه که در ادبيات غربي از دن کيشوت گرفته تا گوته و استاندال و فلوبر و پروست تا در روسيه داستايوفسکي ترسيم شده است.
گلدمن تاريخ سرمايه داري غربي را به سه دوره تقسيم مي کند؛ نخست دوره سرمايه داري آزاد، دوم دوره امپرياليستي که تقريباً ميان سال هاي 1912 و 1945 واقع مي شود و سپس دوره سرمايه داري سازمان يافته معاصر. در عرصه ساختاري، وجه مشخص دوره امپرياليستي محو فزاينده اشياست و وجه مشخص دوره سرمايه داري سازمان يافته اين است که جهان اشيا- که در آن عامل انساني هرگونه واقعيت اساسي را هم در مقام فرد و هم در مقام جمع از دست داده است- به دنيايي خودفرمان با ساخت گيري ويژه که هنوز گاهي به دشواري، به عامل انساني مجال بروز مي دهد، بدل مي شود. گلدمن اين دو دوره تاريخ جامعه غربي را با دو دوره بزرگ صورت هاي رماني انطباق مي دهد. نخست دوره يي که وجه مشخص آن را محو شخصيت در رمان مي داند، دوره يي که در آن آثاري مهم همچون آثار جويس، کافکا، موزيل، تهوع سارتر، بيگانه کامو و آثار ناتالي ساروت جاي مي گيرند و دوره دوم که بيان ادبي خود را به تازگي پيدا کرده است و دقيقاً دوره يي است که با پيدايش دنياي خود فرمان اشيا مشخص مي شود، دنيايي که قوانين و ساختار خاص خود را دارد و هنوز واقعيت انساني فقط از خلال آن اندک مجالي براي بروز دارد و در آثار «رب-گري يه» به خوبي نمايان است.
بي شک نظريه ساختگرايي تکويني در تاريخ ادبيات، به عنوان يکي از مهم ترين نظريات در حوزه جامعه شناسي ادبيات امروزه از اهميت بالايي برخوردار است که لوسين گلدمن در پرورش و رشد آن تاثير زيادي داشت. خاستگاه ساختگرايي تکويني اين فرضيه است که هر رفتار انساني، کوششي است براي دادن پاسخي معنا دار به وضعيتي خاص، و از همين رهگذر گرايش به آن دارد تا تعادلي ميان فاعل عمل و موضوعي که عمل به آن مربوط مي شود، يعني جهان پيرامون آدمي، برقرار کند. تعادلي که همواره خصلتي گذرا و ناپايدار دارد، زيرا هرگونه تعادل ميان ساختارهاي ذهني فاعل عمل و جهان بيروني به وضعيتي مي انجامد که در درون آن، رفتار انسان جهان را دگرگون مي کند و اين دگرگوني نيز تعادل قديمي را بر هم مي زند و گرايش به برقراري تعادل جديدي را که به نوبه خود بعدها پشت سر گذاشته خواهد شد، ايجاد مي کند. به اين ترتيب، واقعيت هاي انساني به صورت فرآيندهايي دورويه نمودار مي شوند؛ ساخت شکني ساختارهاي قديمي و ساختاريابي کليت هاي جديدي که قادر به ايجاد تعادل هايي هستند که مي توانند نيازهاي تازه گروه هاي اجتماعي را برآورده سازند.
گلدمن ساختگرايي تکويني را با اين پرسش آغاز مي کند که آفريننده واقعي انديشه و عمل چه کسي است؟ و براي پاسخ به اين پرسش سه فرض را مطرح مي کند. «براي اين پرسش سه نوع پاسخ امکان پذير است که هر يک نگرش هاي اساساً متفاوتي را در پي دارد. در واقع مي توان مانند ديدگاه هاي تجربه باور و عقل باور و نيز ديدگاه هاي پديدارشناختي، فرد را آفريننده دانست. از سوي ديگر مي توان مانند برخي از انواع تفکرات رمانتيک، فرد را به پديده فرعي و تبعي صرف تقليل داد و جمع را يگانه آفريننده واقعي و راستين دانست. سرانجام ممکن است مانند انديشه ديالکتيکي و هگلي و به ويژه مارکسيستي همراه با مکتب رمانتيسم، جمع را آفريننده واقعي به شمار آورد، اما در عين حال از نظر دور نداشت که اين جمع چيز ديگري جز شبکه پيچيده يي از مناسبات ميان افراد نيست و اينکه پيوسته بايد ساختار اين شبکه و جايگاه ويژه افرادي را در درون آن مشخص ساخت که آشکارا اگر نه همانند آفرينندگان نهايي، دست کم همچون آفرينندگان بي واسطه موضوع مورد بررسي نمودار مي شوند.»5
حال اين پرسش مطرح مي شود که چرا بايد اثر ادبي را به گروه اجتماعي مربوط دانست و نه به فردي که آن را نوشته است، خاصه آنکه نظرگاه ديالکتيکي اهميت فرد را انکار نمي کند، ديدگاه هاي عقل باور، تجربه باور يا پديدارشناختي نيز منکر واقعيت محيط اجتماعي نيستند. شايد بتوان از ديدگاه گلدمن به اين پرسش اين گونه پاسخ داد که بررسي که اثر را منحصراً يا در درجه اول به نويسنده آن مربوط مي کند، هنگامي که مي کوشد اثر را با توجه به جنبه هاي صرفاً فرهنگي آن (جنبه هاي ادبي، فلسفي، هنري) دريابد، در بهترين حالت وضعيت تجربي مي تواند وحدت دروني اثر و پيوند ميان مجموعه و اجزايش را بازنمايد؛ اما
هيچ گاه نمي توان به شيوه يي اثباتي پيوندي از همين نوع را ميان اثر و فرد آفريننده اش برقرار ساخت. اما هنگامي که موضوع بررسي آثار بزرگ فرهنگي با ديد جامعه شناختي مطرح است، اين آثار به واحدهاي جمعي مرتبط مي شوند که مي توان ساختاريابي آنها را به آساني روشن ساخت و به اين طريق پيوند هاي ضروري را با سهولت بيشتري آشکار کرد.
بي گمان اين واحد هاي جمعي جزء شبکه هاي پيچيده مناسبات ميان افراد نيستند، اما پيچيدگي روانشناسي افراد حاصل آن است که آنان به تعداد زيادي از گروه هاي اجتماعي (خانوادگي، شغلي، ملي، روابط دوستانه، طبقه اجتماعي و...) تعلق دارند و هر يک از اين گروه ها بر آگاهي اين افراد تاثير مي گذارند. از اين رو مناسبات ميان اثر به راستي مهم و گروه هاي اجتماعي که- ميانجي فرد آفريننده اثر- هنرآفرين حقيقي هستند به همان اندازه مناسبات ميان عناصر و مجموعه اثر مهم اند. به عبارت ديگر، از آنجا که هدف علم کوشش براي آشکار ساختن مناسبات ضروري ميان پديده ها است، و کوشش هايي که در راه مرتبط ساختن آثار فرهنگي به گروه هاي اجتماعي- به مثابه آفرينندگان فرهنگ- انجام مي گيرد، بسيار کارآمدتر از تمامي نگرش هايي است که فرد را هنرآفرين حقيقي مي دانند.
ساختگرايي تکويني ( به ويژه در آثار گئورک لوکاچ و لوسين گلدمن) چرخشي بنيادين را در جامعه شناسي ادبيات به وجود آورد. تمامي ديگر مکتب هاي جامعه شناسي ادبي، کهن يا معاصر، در واقع مي کوشند مناسباتي ميان محتواي آثار ادبي و محتواي آگاهي جمعي برقرار کنند. جامعه شناسي که به سمت محتوا گرايش دارد، اغلب خصلتي عارضي به خود مي گيرد و به ويژه هنگامي کارآمد و موثر مي شود که به بررسي آثار متوسط يا جريان هاي ادبي بپردازد، اما همين که به آفرينش هاي بزرگ ادبي نزديک مي شود، هرگونه کارايي را به تدريج از دست مي دهد. در اين مورد، ساختگرايي تکويني تغيير جهتي کامل را نسبت به ديگر نگرش هاي جامعه شناسي ادبيات نشان مي دهد، زيرا بر اين فرضيه استوار است که خصلت جمعي آفرينش ادبي، حاصل آن است که ساختارهاي جهان آثار با ساختارهاي ذهني برخي از گروه هاي اجتماعي، همخوانند يا با آنها رابطه يي درک پذير دارند، حال آنکه نويسنده در سطح محتوا، يعني در سطح آفرينش دنياهاي خيالي تابع اين ساختارها، آزادي تام دارند. بهره گيري نويسنده از جنبه بي واسطه تجربه فردي خود براي آفرينش اين جهان هاي خيالي، بي گمان ممکن و رايج است، اما به هيچ وجه اساسي نيست و روشن کردن آن فقط يکي از وظايف سودمند ليکن فرعي تحليل ادبي است.
تفاوت مهمي که جامعه شناسي محتوايي را از جامعه شناسي ساختگرايي جدا مي کند، در اين است که جامعه شناسي محتوايي، بازتاب آگاهي جمعي را در اثر هنري مي بيند اما جامعه شناسي ساختگرايي، برعکس، اثر را يکي از مهم ترين عناصر سازنده آگاهي جمعي مي داند، يعني عنصري که به اعضاي گروه اجتماعي اين امکان را مي دهد تا به انديشه ها، احساس ها و اعمال شان آگاهي يابند.
پي نوشت ها؛------------------------
1- دفاع از جامعه شناسي رمان، ص20
2- همان، ص 21
3- همان، ص 260
4- همان، ص29
5- همان، صص 316، 317
منابع؛----------------------------
1- جامعه شناسي ادبيات (دفاع از جامعه شناسي رمان)، لوسين گلدمن، ترجمه محمدجعفر پوينده، تهران، انتشارات هوش و ابتکار، 1371
2- جامعه، فرهنگ، ادبيات، لوسين گلدمن، ترجمه و گردآوري محمدجعفر پوينده، تهران، نشر چشمه، 1376
3- درآمدي بر جامعه شناسي ادبيات، مجموعه مقاله تئودور آدورنو، لوسين گلدمن،... و ديگران، گزيده و ترجمه محمدجعفر پوينده، تهران نشر چشمه، 1381
4- کانت و فلسفه معاصر، لوسين گلدمن، ترجمه پرويز بابايي، تهران، انتشارات نگاه، 1381