دوشنبه، 7 دي 1388 - شماره 2136
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با محمد ضيمران
روياهاي پست مدرن و خواب هاي ايراني

بيژن موميوند

نيم ساعت سر جهان کودک منتظر تاکسي مي مانم تا به انتهاي جردن بروم، اما آنقدر مسافر زياد است و ترافيک سنگين که ترجيح مي دهم با موتور بروم. وقتي به دفتر دکتر ضيمران مي رسم با 45 دقيقه تاخير قسمت سوم و آخر گفت وگو را درباره پست مدرنيسم شروع مي کنيم. در جلسه نخست تنها مقدمات بحث مطرح شد و اين گفت وگو بسيار طولاني تر از چيزي شد که انتظار داشتم. طرح اوليه يي که در ذهن من بود اين بود که ابتدا خيلي خلاصه ويژگي هاي پست مدرنيته توضيح داده شود و بعد به داستان عجيب و غريب پست مدرنيته در ايران بپردازيم، اما ترجيح دکتر ضيمران اين بود که بيشتر در مورد محورهاي اصلي پست مدرنيته و مقايسه آنها با محورهاي بنيادين مدرنيته سخن بگويد و به دلايل بسياري تمايل نداشت وارد جدال با مدعيان وطني پست مدرنيته شود.

---

- قبل از اينکه به وضعيت و جايگاه جريان و نظريه هاي پست مدرن در ايران بپردازيم، لطفاً اشاره يي به پس زمينه هاي رشد پست مدرنيسم در حوزه هاي مختلفي چون معماري، ادبيات و نهايتاً فلسفه مغرب زمين داشته باشيد، تا در ادامه شرايط پديد آمدن پست مدرنيته در غرب را با شرايط رشد مباحث و نظريه هاي پست مدرن در ايران مقايسه کنيم و ببينيم چه اشتراکات و افتراقاتي با هم دارند.

در مورد رشد و تکامل پست مدرنيته مطالب و کتاب هاي زيادي نوشته شده است. برخي ريشه آن را به قرون 18 و 19 وصل مي کنند و حتي عده يي معتقدند توين بي اولين فيلسوفي بوده که درباره پست مدرنيته بحث کرده است. ولي واقعيت اين است که پست مدرنيسمي که اکنون در محافل فلسفي، ادبي و هنري مورد توجه است، ابتدا در حوزه معماري رواج پيدا کرد و اين معماران بودند که رويکرد بديلي در مقابل معماري مدرن و به خصوص معماري به سبک کوربوزيه مطرح کردند و پست مدرنيته به تدريج به حوزه هاي ديگر نيز سرايت کرد و شايد ديرتر از همه به حوزه فلسفه رسيد.

از جمله آثار مهمي که رشد و تکامل پست مدرن را دنبال کرده، کتابي است به نام «نظريه پست مدرن، پرسش هاي انتقادي» اثر استون بست و داگلاس کلنر. آنها در اين کتاب در حقيقت باستان شناسي پست مدرنيته را دنبال کرده اند و معتقدند پست مدرنيته در حوزه فلسفه از بحث هاي کساني چون نيچه، هايدگر، ليوتار، دريدا، رورتي و ديگران شروع شده است.

پست مدرنيته در واقع واکنشي در مقابل مدرنيته و فلسفه ها و انديشه هاي ناشي از مدرنيته است. عده يي پست مدرنيته را جرياني تاريخي قلمداد مي کنند. به اعتقاد من آنها نمي توانند اين مساله را ثابت کنند چراکه اگر پست مدرنيته را يک جريان تاريخي قلمداد کنيم، معناي آن اين است که دوره يي مدرن بوده و تاريخ آن سپري شده و ما قدم به عصر ديگري گذاشته ايم. بر اساس اين نظر در ايران بسياري تلاش مي کردند ثابت کنند پست مدرنيته همچون مدرنيته جرياني تاريخي است و دلالت بر عبور از مدرنيته دارد. به نظر من اين نظريه اکنون ديگر طرفداران چنداني ندارد و حتي کساني مثل ليوتار نيز پست مدرنيته را يک دوره تاريخي نمي دانند.

- با توجه به اينکه عنوان کرديد پست مدرنيته واکنشي در برابر مدرنيته است، شايد بتوان گفت با توجه به نقصان هايي که مدرنيته و تفکر مدرن در جريان زندگي روزمره با آنها مواجه شده بود براي رفع آن کمبودها و نواقص، هنرمندان، معماران و... دست به ساختارشکني هايي زدند و بر اين اساس مي توان پست مدرنيته را انتقادي دروني از مدرنيته دانست و نه جرياني موازي با آن يا در امتداد آن.

دقيقاً همين گونه است. پست مدرنيته يک نگاه و نظر انتقادي به مدرنيته و به تعبير ديگر پيامد مدرنيته است چون يکي از رهيافت هاي اساسي مدرنيته critque (نقد) است. به اعتقاد من پست مدرنيته يکي از اين نقدها است.

پست مدرنيته به طور کلي يک جريان انقلابي و بسيار راديکال بود. به اين معنا که سعي مي کرد تمام پديده ها را با نگاهي تازه بررسي کند و دنبال بنيان فکني و ساختارشکني مدرنيته بود. شعار مدرنيته رهايي انسان از جهل و بي خردي بود. نقد پست مدرن ها به مدرنيته اين بود که آثار و نتايج دنياي مدرن برخلاف ادعاها و اهداف اوليه بوده است. به گونه يي که در قرن بيستم شاهد دو جنگ جهاني و جنگ هاي فراوان ديگر، ظهور جنبش هاي ضدبشري چون نازيسم و فاشيسم و استالينيسم، اردوگاه هاي کار اجباري، نسل کشي هايي در رواندا، اندونزي، شيلي و ديگر نقاط مختلف جهان، بمباران اتمي، افزايش شکاف طبقاتي و... بوده ايم.

- مارکسيسم نيز يکي از جريان هاي انتقادي به مدرنيته است، اما با اين وجود در درون مدرنيته قرار دارد و نمي توان آن را بيرون از مدرنيته دانست.

اساساً مارکسيسم يکي از مظاهر کليدي مدرنيته است. مهم ترين دغدغه مارکسيسم مطالعه ابزار توليد و روابط توليد است و اينها مقولاتي است که در دل مدرنيته شکل گرفته اند.

مساله ديگري که بايد به آن توجه کرد و در ايران کمتر به آن پرداخته شده، اين است که جريان پست مدرنيسم قبل از مطرح شدن، طلايه دار و پيشرويي تحت عنوان «مدرنيسم» داشته است. بيشتر بحث هايي را که مدرنيست ها مطرح کردند، بعدها توسط پست مدرن ها گسترش و تعميق پيدا کرد و ابعاد فلسفي يافت. از دهه هاي 80 و 90 قرن 19 در حوزه ادبيات و هنر عده يي مواجهه يي انتقادي با مدرنيته داشتند و خودشان را مدرنيست مي دانستند. مدرنيسم در واقع واکنشي در مقابل افراط کاري هاي مدرنيته بود و از آغاز، کار خود را با چالش عليه مدرنيته شروع کرد.

انديشمندي به نام شولت ساس، سال 1986 در نشريه «نقد فرهنگي» مقاله يي تحت عنوان «مدرنيته و مدرنيسم، پست مدرنيته و پست مدرنيسم» نوشته و در آن نکته بسيار کليدي را بررسي و عنوان کرده مدرنيسم گرايشي است فرهنگي که از دل مدرنيته بيرون آمده بنابراين علت ظهورش نيز نقدي است به بحران مدرنيته.

وقتي مدرنيته باعث ظهور پيشرفت هاي علمي و فني (انقلاب صنعتي)، تغييرات سياسي و اجتماعي (انقلاب فرانسه) و... شد، اين دگرگوني ها جوامع غربي را متحول کرد و باعث جابه جايي در ميان طبقات اجتماعي شد. به دنبال پيشرفت هاي علمي و فني، کار و پيشه عده يي از مردم تعطيل و قشر جديدي به نام «کارگر صنعتي» متولد شد. همين جابه جايي قشري و رشد بالاي طبقه متوسط (خرده بورژوا) يک سلسله تغيير در ارزش هاي فرهنگي را پديد آورد و همچنين شکاف طبقاتي عميقي بين طبقه متوسط و طبقه فرودست به وجود آمد. اين پيامدهاي منفي متفکران و هنرمندان را به فکر واداشت و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدند که مشکل اساسي در مدرنيته است و در مواجهه انتقادي با بحران ها و زياده روي هاي مدرنيته برخي خود را آوانگارد لقب دادند و عده ديگري خود را مدرنيست قلمداد کردند. اين دو گروه کژراهه هاي مدرنيته را به چالش گرفتند.

- بنابراين مي توان گفت مارکسيسم و مدرنيسم نياي پست مدرنيته بودند. مارکسيست ها در عرصه سياسي و اقتصادي فعاليت مي کردند و مدرنيست ها در عرصه فرهنگي، هنري و ادبي.

مارکسيست ها و مدرنيست ها نقاط اشتراک بسياري داشتند. جنبشي که در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا تحت عنوان آوانگارد به وجود آمد داراي جهت گيري راديکال و ضدطبقه خرده بورژوا بود. آنها از ارزش هاي طبقه متوسط سخت بيزار بودند و اين بيزاري را به شکل هاي مختلفي در آثار خود متجلي مي کردند. بسياري از آنها گرايش هاي مارکسيستي و چپگرايانه داشتند، اما آن را به صراحت اعلام نمي کردند.

مدرنيته از آغاز به سه حوزه علم، سياست و هنر پرداخته بود، حال آنکه مدرنيسم بحث خود را به حوزه فرهنگ و هنر محدود مي کند و مي توان گفت شعار «هنر براي هنر» در دوره و حوزه مدرنيسم ظاهر مي شود. با اين وجود در مدرنيسم ادبي ميان سياست و زيبايي شناسي گونه يي همبستگي قابل مشاهده است و پاره يي از جنبش هاي آوانگارد مثل سوررئاليسم، دادائيسم و کوبيسم تفکيک گستره هاي مدرنيته را به چالش مي کشند و بعدها پست مدرن ها نيز همين راه را ادامه مي دهند.

کساني مثل مارشال برمن و الکس کالينيسکو تعريف بودلر از مدرنيسم را که مبتني بر همنشيني دو وجه به ظاهر متناقض ماهيت ابدي و ناديرپايي امور است، مي پذيرند. آنها همچنين نظر نيچه را مبني بر اينکه ميان «بودن» و «شدن» وحدت وجود دارد بازتاب مي دهند. بر اين اساس مدرنيسم چيزي نيست جز ترکيب ميان امر فاني و ابدي. بنابراين مدرنيسم بر تجربه و فرهنگي دلالت مي کند که ماهيت آن روشن و شفاف نيست.

- شايد بهتر است گفته شود مدرنيته بيشتر يک شيوه زيست است و نه يک نظريه با دقايق و ظرايف منطقي.

بله و چون شيوه زيست است هر لحظه امکان تغيير آن وجود دارد و نمي توان صورت بندي دقيقي از آن ارائه داد. برخي معتقدند علت ابهام مدرنيته و مدرنيسم را بايد در معنا و ماهيت ابهام انگيز سوبژکتيويته جست وجو کرد و اين نکته بسيار کليدي است. کالينيسکو رويکرد طغيان عليه طبقه متوسط را تبلور همين ناسازه و پارادوکس مي داند.

در دل فرهنگ مدرن چند رويکرد وجود دارد؛

1- «مدرنيسم مدرن باور» که مصاديق آن را مي توان در معماري مدرن مشاهده کرد. 2- «مدرنيسم مدرن ستيز» که آن را در ادبيات مي توان در آثار تي اس اليوت و به ويژه در زمين هرز ديد. 3- «مدرنيسم فرهنگي» که به مدرنيته نگاهي دوگانه دارد و در بطن اين تلقي ايهام و ابهام نهفته است؛ نوشته هاي شارل بودلر از اين قسم است. 4- چهارمين رويکرد «مدرنيسم فرهنگي» را پديده يي يکه و بي نظير مي داند و شاخص ترين نمايندگان آن مارکس و جيمز جويس هستند. 5- «مدرنيسم فرهنگي پسامدرن» رويکرد ديگري است که در آن فرد نه در پي انکار مدرنيته و نه در پي پذيرش صد درصد آن است، بلکه سعي در بازتاب آن دارد. نمود چنين انديشه يي را مي توان در آثار امبرتو اکو، دونالد بارتلمي و... يافت. آثار اين عده نمودار وجه مدرنيسم و در عين حال نقدي به مدرنيته است، اما نه نقدي که ساختارشکن است.

- مدرنيسم فرهنگي پسامدرن با مدرنيسم فرهنگي چه تفاوتي دارد؟

اين هم نوعي مدرنيسم فرهنگي است که صورت پيچيده تري دارد. در مدرنيسم فرهنگي پسامدرن محورهاي اساسي زيست دگرگون شده و هر چيزي صبغه يي جهاني (گلوبال) پيدا مي کند. فرهنگ به طور کلي ماهيتي متکثر به خود مي گيرد و التقاط همه ابعاد زندگي را دربر مي گيرد. در اين شيوه زيست، افراد به آهنگ هاي پانک و راک گوش مي دهند، لباس جين مي پوشند، ظهر پيتزا و شب غذاي چيني و ويتنامي مي خورند. و دانش و معرفت به بازي هاي تلويزيوني تقليل پيدا مي کند.

- فيلسوفاني مانند نيچه و هايدگر که با مدرنيست ها ارتباط و تعامل داشتند، در نظريه ها و آراي خود از نگاه انتقادي مدرنيست ها تاثير پذيرفته بودند و نقد آنها به فيلسوفان و نظريه هاي فلسفي ماقبل شان مبتني بر همين تاثيرپذيري ها بوده است.

نيچه تلاش کرده مشابه همان کاري را که بودلر در حوزه ادبيات انجام داده، در قلمرو فلسفه پياده کند. به همين دليل افرادي چون نيچه و هايدگر را از پيشروان پست مدرنيته مي دانند در حالي که نيچه حتي لغت پست مدرنيته را هم نشنيده بود. هايدگر نيز اصلاً از واژه پست مدرنيته خوشش نمي آمد. بنابراين بحث نهيليستي که نيچه مطرح کرده در واقع مشابه همان نقد مدرنيست ها به تمدن مدرن و مدرنيته است.

- تا اينجا به ارتباط مدرنيسم و پست مدرنيته پرداختيد. لطفاً درباره خود پست مدرنيته و نمايندگان آن در حوزه فرهنگ و ادبيات توضيحاتي بيان کنيد.

بحث پست مدرنيته در حوزه فرهنگ را چند نفر دامن زدند که از جمله مي توان به سوزان سانتاگ، لزلي فيدلر و ايهاب حسن اشاره کرد. اين عده فرهنگ پست مدرن را جرياني اصيل، مثبت، سازنده و پويا قلمداد مي کنند که هدف آن مبارزه و چالش در برابر جنبه هاي سرکوبگر مدرنيسم و مدرنيته است، اما کساني مثل ايروينگ هاو و هري لوين معتقد بودند جنبه هاي منفي فرهنگ پست مدرن بسيار شديد است و پست مدرنيته را پيامد مستقيم زوال خردباوري روشنگري مي دانستند.

سوزان سانتاگ ظهور ذهنيت، برداشت و رويکرد نو را مورد ستايش قرار داده و مي گويد؛ اين جرياني است که در فرهنگ و هنر غربي ظاهر شده و هدف اصلي آن نقد زياده روي هاي خردباوري است. به باور سانتاگ اين رويکرد جديد به جاي اينکه خودش را به محتواگرايي عقل باورانه روشنگري محدود کند، سعي مي کند از فرم و سبک لذت ببرد بنابراين آن چيزي که برايش مهم است «اروتيک هنر» است. در ظهور پست مدرنيته با اروتيک هنر روبه رو هستيم؛ در تقابل با هرمنوتيک معنايي که اوج عقلانيت مدرنيته بود. اين رويکرد را بايد برداشت جديدي قلمداد کرد که متکثر است، از خودش جديت بيش از حد نشان نمي دهد و سعي مي کند عافيت طلبي را جانشين سختکوشي منزه طلبانه کند. کساني مثل سانتاگ و فيدلر شکاف بين هنر والا و هنر مردمي را به شدت مورد انتقاد قرار مي دهند و آن را تفکيکي ضدبشري مي دانند و معتقدند هنر چيزي است که همه مي توانند با آن ارتباط برقرار کنند و اين صورت هاي مردمي فرهنگ است که اصالت دارد.

لزلي فيدلر معتقد است؛ ظهور فرهنگ جديد به عنوان «پسافرهنگ» کوشيده است ارزش هاي سنتي پروتستانتيسم را به شدت مورد انتقاد قرار دهد. سوزان سانتاگ و لزلي فيدلر در مقابل سه محور اصلي مدرنيته (خردباوري، پروتستانتيسم و اومانيسم) قيام کردند و آنها را زير سوال بردند. لزلي فيدلر در مقاله «نيو ميوتانس» (موجودات خلق الساعه) معتقد است آنچه در پست مدرنيسم اهميت زيادي دارد فروپاشي سنت ادبي و فرهنگي مدرن است. او با اعلام مرگ رمان آوانگارد و مدرن عنوان کرد صورت هنري بي سابقه يي به نام «صورت هنري پست مدرن» متولد شده است که در آن شکاف بين هنرمند و مخاطب از بين مي رود. در دنياي مدرن بين مخاطب و هنرمند شکاف عميقي وجود دارد. هنرمند موجودي متخصص است، اما مخاطب حداکثر منتقد است و بيش از آن نيست. اما در نگاه پست مدرنيست هايي چون فيدلر ديگر چنين شکافي وجود ندارد و مي گويند هنرمند مرده است و يک آدم عادي ممکن است با چيدمان تصادفي يک اثر هنري خلق کند، بدون اينکه سابقه کار هنري داشته باشد. شايد يکي از دلايلي که دانشجويان ايراني از هنر پست مدرن بسيار استقبال مي کنند، به همين نکته بازمي گردد.

به اعتقاد فيدلر نقد پست مدرن بايد جانشين نقد مدرن شود. بر اين اساس بايد فرماليسم، رئاليسم و تظاهرات روشنفکرانه و هنرمندانه کنار گذاشته شود. در اين چارچوب صرفاً بايد پاسخ هاي ذهني مخاطب مد نظر قرار گرفته شود و بايد ديد مخاطب در مواجهه با اثر هنري به چه چيزي فکر مي کند و بديهي است تجليات ذهني اين مواجهه از اهميت زيادي برخوردار است. از طرف ديگر بايد ديد چگونه در چارچوب شرايط تاريخي، اجتماعي، تاريخي، رواني و فرهنگي مختلف فکر مخاطب فعال مي شود.

ايهاب حسن از جمله کساني است که در زمينه مباحث پست مدرنيته بسيار پيشرو بود و از دهه 70 در مورد آن مطلب نوشته است و بيشتر هم به دنبال بسط پست مدرنيته در ادبيات بود. ايهاب حسن معتقد است اثر پست مدرن اثري غيرخطي است. اثر خطي يک سير منطقي دارد و از جايي شروع مي شود و در جايي هم به انتها مي رسد. به دنبال بحث هاي حسن کساني مثل ريچارد براتيگان نگاه خطي را کنار گذاشتند و آثاري غيرخطي به وجود آوردند. به اعتقاد حسن ادبيات امري بازيگوشانه است و سبک ادبي مانند مونتاژ است و بايد بتوان هر چيزي را با آن ترکيب کرد. بنابراين يک داستان مي تواند همه آن نقل قول يا اسم و عنوان باشد. ايهاب حسن نيز پست مدرن را يک جهش تاريخي بسيار مشخص معرفي مي کند و ادبيات پست مدرن را نمودي از تحولات جامعه غرب مي داند و مدعي است ادبيات پست مدرن معلول شرايط متحول جامعه غرب است. بنابراين بايد نوعي ضدادبيات يا ادبيات سکوت جانشين ادبيات سابق شود. معماران پست مدرن نيز واکنش هاي زيادي در مقابل فرماليسم حاکم بر معماري مدرن نشان دادند و روياهاي اتوپيک کساني چون کوربوزيه را که سعي مي کردند از طريق آسمانخراش ها دنياي بهتري بسازند، زير سوال بردند.

- بعد از بحث هاي پست مدرنيته در هنر و ادبيات اکنون لطفاً محورهاي اصلي نظريه پست مدرن در قياس با مدرنيته را توضيح دهيد.

تفاوت هايي که بين مدرنيته و پست مدرنيته وجود دارد در چند محور قابل بحث است که مهم ترين آنها عبارتند از 1- جامعه و ساختار اجتماعي 2- نقش ها و کارکردهاي اجتماعي 3- مساله سوبژکتيويته (subjectivity) 4- گفتمان 5- مساله شناخت

6- تحولات اجتماعي. در ادامه به اختصار در مورد هر يک از محورها و تفاوت نگاه پست مدرن نسبت به نگاه مدرن نسبت به آنها، توضيحاتي ارائه خواهم داد.

جامعه و ساختار اجتماعي

به طور کلي در انديشه مدرن و ادبياتي که از انديشه مدرن موجود است، جامعه به سبکي تحليل مي شود که براي نخستين بار افرادي چون اميل دورکيم، لومان، تالکوت پارسونز و... مطرح کرده اند. در اين پارادايم جامعه عبارت است از يک مدل سازوار و متوازن که همواره در جهت تنش زدايي حرکت مي کند. در اين فرآيند هموستاتيک (homoestatic) عناصر ناهمگون کنار زده مي شوند و عناصر همخوان و سازگار در کنار هم و در تعامل با هم باقي مي مانند و همين فرآيند متضمن پويايي و تحرک جامعه مي شود. نگاه مدرن به جامعه يک نگاه مجموعه يي و کل باورانه است که بر اساس يک سلسله موازين دقيق حرکت مي کند و بر مبناي آن موازين سعي مي شود عناصر آشوب زا کنار گذاشته و عناصر همگن وارد مجموعه شود. به عنوان مثال هگل از چنين مجموعه يي تحت عنوان «روح مطلق» ياد مي کند و در روح مطلق هگلي همه عناصر همگن جمع شده اند. بر اساس انگاره (پارادايم) «وفاق» (consensus)، جامعه يي مي تواند حرکت سازنده و پيش رونده يي داشته باشد که در آن وفاق و سازگاري به حد اعلا رسيده باشد و عناصر آن از مطلوبيت برخوردار باشند. مجموعه کنار هم قرار گرفتن اين فاکتورها نظم و سامان مدرن را پديد مي آورد.

- اين سازگاري و اجماع بايد محوري داشته باشد، آيا اين محوريت در مدرنيته خردباوري است؟

دقيقاً، اساس جامعه مدرن همان منطق عقلاني است که جامعه را به وجود آورده است. اوج عقليت مدرن را مي توان در محورهاي سه گانه مورد بحث کانت يعني معرفت، عدالت و داوري ذوق جست وجو کرد. در جامعه مدرن عقليت از جهان بيني هاي متافيزيکي و فراطبيعي گسيخته و در سه عرصه فوق متمرکز مي شود. از اين رو معرفت به تبيين مظاهر طبيعت و امور زميني معطوف و اخلاق نيز در قلمرو وجدان شکوفا مي شود و داوري ذوق نيز سرشتي ذهني به خود مي گيرد و خود را از دام معيارهاي عيني رياضي رها مي سازد.

- شايد نتيجه تداوم بلندمدت تجانس و همگوني از بين رفتن تکثرها باشد.

تکثرها در جامعه مدرن را مي توان به پيچ و مهره هاي ماشين تشبيه کرد. يک پيچ به جاهاي مختلف نمي خورد بلکه جاي مخصوصي دارد، اما در مجموعه اجزاي ماشين نقشي ايفا مي کند که همراه و هماهنگ با ديگر اجزا، ماشين را به حرکت درمي آورند.

- بر اساس يک تفسير خاص ممکن است همگوني و سازگاري به جامعه يي يکنواخت و بي تکثر ختم شود و برآمدن فاشيسم و نازيسم بر اساس همين تفسير بود.

طرفداران مدرنيته معتقدند زماني که جامعه مدرن از مسير خود منحرف شود، فاشيسم و نازيسم سر برمي آورند. نظام فاشيستي ابتدا با وفاق شروع مي شود، اما بعد از مدتي وفاق کنار مي رود و يک رهبر همه نظام را تحت فرمان خود قرار و از آن به بعد وفاق نقش خود را از دست مي دهد. هيتلر با راي مردم روي کار آمد، اما بعد از مدتي سيستم دموکراسي را کنار گذاشت و خود محوريت تام يافت.

در انديشه پست مدرن به جاي توازن و همگوني، نظريه کياس / chaos) آشوب) مطرح است و مطابق با اين مبنا، جامعه بر اساس کياس شکل مي گيرد و پويايي آن زماني اتفاق مي افتد که آشوب و هرج و مرج در حد بالايي قرار داشته باشد.

علاوه بر کياس پست مدرن ها از چند نظريه فيزيکي ديگر نيز بهره گرفته اند که از جمله مي توان به نظريه گودل به نام کتستروف catastrophe) / فاجعه) اشاره کرد. اصل نظريه کتستروف متعلق به فيزيک جديد است و بر اساس آن تمام منظومه ها و مجموعه هاي موجود در دنيا مانند تلي از شن هستند که محور و شالوده يي ندارد و در نقطه معيني از هم پاشيده مي شود و سقوط مي کند. بر مبناي اين دو نظريه پست مدرن ها تحليل خود را از جامعه، فرهنگ و زندگي بر پايه نابساماني (disarder) صورت بندي مي کنند. بنابراين نظم حاکم بر نظريه پست مدرن عبارت است از بي نظمي، و در آن هيچ نوع نظم پايداري قابل قبول و مطلوب نيست. بر اين اساس ناسازگاري طبيعي ترين وضعيت است و در اين حالت آنچه حاکم مي شود تصادف (chance)و صدفه است و تحول غيرخطي اساس حرکت جامعه قرار مي گيرد. سازمان و تشکيلاتي که مد نظر پست مدرن ها است دگرديسي شونده (transformative) است، يعني همواره دستخوش تحول و دگرگوني است.

مقايسه اين مباني با آنچه در ايران به عنوان پست مدرن مطرح مي شود به خوبي نشانگر تفاوت ها، سوءبرداشت ها و تقليل گرايي هواداران وطني پست مدرن است که در قسمت هاي بعدي به صورت تفصيلي به آن خواهم پرداخت.

نقش ها و کارکردهاي اجتماعي

نگاه مدرن به ايفاي نقش و جامعه پذيري عبارت است از مدل ارکستر سمفوني که در آن هر فردي نقش خاصي را برعهده دارد. ارکستر سمفوني يک رهبر و تعدادي اجراکننده دارد که بر حسب دستورات رهبر ايفاي نقش مي کنند و نتيجه يک کار جمعي، قطعه يي است که مي نوازند. اما در نگاه پست مدرن برعکس نگاه مدرن، فرد نقش را برعهده نمي گيرد بلکه آن را مي آفريند و در آن فرد را مي توان به نوازنده جاز تشبيه کرد.

- در نگاه پست مدرن خودمحوري برجسته تر مي شود و فرديت آن بسيار پيشروتر از نگاه مدرن است؟

در نگاه مدرن فرد نقش را مي پذيرد، اما در پست مدرن نقش توسط فرد ساخته مي شود و اين تلقي از فردباوري، سوپرمدرن است.

در نگاه مدرن افراد جامعه هنگام ايفاي نقش بايد از محور تبعيت کنند و نقشي که برعهده مي گيرند محدود و ايستا است و بر پايه تفکيک استوار شده، اما در نگاه پست مدرن بايد از مرکز گريزان بود و هيچ نوع مرزي را نبايد پذيرفت. بر اساس چنين برداشتي است که سوژه مد نظر لاکان محورزدايي شده و شناور است.

سوبژکتيويته

اساس سوبژکتيويته مدرن بر پايه يک مرکزيت و شالوده استوار است. نکته دوم اينکه تبلور بيروني سوبژکتيويته، فرد (individual) است. سوبژکتيويته مدرن موجودي تاملي، اثبات گرا، منفعل، خودمحور، بيش از حد اجتماعي، اقتصادي و موجودي حقوقي است. جامعه مدرن بر مبناي موضوعيت قانون شکل گرفته و به نظر من خلاصه سوبژکتيويته مدرن همان وجه حقوقي است که وجود فرد در آن همواره بين حقوق و تکاليف در نوسان است و به همين دليل مي گويند انسان موجودي قانون پرور است. نکته مهم ديگر اين است که در سوبژکتيويته مدرن انسان موجودي است که ميلش بر پايه محروميت بنا نهاده شده است. به اين معنا که همواره به چيزهايي تمايل پيدا مي کند که فاقد آن است.

در مقابل ويژ گي هاي سوژه پست مدرن عبارت است از مرکزگريزي، چند آوايي، در فرآيند شدن، فعال، فاعل و شکل دهنده به ميل. ميل در سوژه مدرن در اثر محروميت به وجود مي آيد، اما سوژه پست مدرن خود تعيين کننده اميال است. در نگاه پست مدرن گاهي اوقات ميل از ناخودآگاه ناشي مي شود. همچنين ميل در نگاه پست مدرن مولد است و آنچه در آن مهم است اراده معطوف به قدرت است.

انسان مدرن خود به تمناها و خواسته هايش واقف است و سعي مي کند با شرکت در فعاليت هاي اقتصادي- اجتماعي آنها را به نحوي معقول و قابل قبول تعديل کند لذا با تکيه بر معيارهاي حقوقي قابل قبول تمناهاي خودش را ارضا مي کند. بنابراين ميان تعهدها و مسووليت هاي اجتماعي و خواست هاي فردي خود نوعي تعادل برقرار مي کند. در اين صورت ما با شهروندي مترقي و مفيد به حال جامعه روبه رو هستيم.

چنين شهروندي با تعديل اميال و خواست هاي خود در جهت منافع جامعه تلاش مي کند. به گفته فرويد يکي از کارکردهاي جامعه متمدن اين است که اميال لجام گسيخته فرد را سرکوب کرده و آنها را در مسير توليد مفيد براي جامعه هدايت کند.

اما برعکس سوژه مدرن، سوژه پسامدرن درگير تمنيات و خواست هاي نامحدود و لجام گسيخته خود است. ژوليا کريستوا چنين شخصي را سوژه در حال گذار مي داند و لاکان او را سوژه سخنگو خطاب مي کند. در نظر انديشمندان پسامدرن ميل و تمنا به عنوان حرکتي پيش رونده ما را در راستاي وصول به مطلوب خويش ياري مي دهد. پسامدرنيست ها ميل و تمنا را مفهومي سلبي، بازدارنده و انحرافي نمي دانند، بلکه آن را نيرويي توانمند و رهايي بخش قلمداد مي کنند. به اعتقاد آنها ميل و تمنا صورتي از اراده معطوف به قدرت است. متفکران پسامدرن ميل و تمنا را نيروهايي آزاديبخش، شادمانه، طرب انگيز، طنزآميز و بازيگوشانه مي شمارند و ابرانسان نيچه را تبلور کامل اين نيرو قلمداد مي کنند. لاکان معتقد است ميل عبارت است از ميل به ديگري. به نظر او ديگري طيف وسيعي را دربر مي گيرد و فرامن است. به باور لاکان اين ميل است که به آدمي حس هويت مي بخشد و او را وامي دارد که با ديگران ارتباط برقرار کند. بديهي است که ميل و تمنا هيچ گاه به طور کامل ارضا نمي شود و به همين اعتبار است که فرد هر لحظه به اشيا و افراد جديد متمايل مي شود.

- در چارچوب پارادايم مدرن، فرويد معتقد است فرد به ميزاني که ego قوي تري داشته باشد نرمال تر و سالم تر است. بنا بر آنچه عنوان کرديد شايد بتوان گفت فرد مطلوب پست مدرن، کسي است که id قوي تري داشته باشد؟

دقيقاً همين گونه است. رويکرد پست مدرن بسيار راديکال است، اما در ايران آن را به گونه ديگري معرفي مي کنند و روايت هاي ايراني هيچ ارتباط و سنخيتي با پست مدرن واقعي ندارد. روايت پست مدرن در ايران متضمن وجهي مصادره به مطلوب است. در اين سرزمين برخورد ما با هر چيز و از جمله پست مدرنيته گزينشي است.

گفتمان

گفتمان در نگاه مدرن ساماني ابزاري، کلي، بي طرف، اما مسلط و تک محور است. در گفتمان مدرن دال ها همواره به مدلول هاي خاصي ارجاع مي شوند. در ادبيات نيز دال ها ارجاع ويژه يي در متن خود پيدا مي کنند و در ساختار گزاره هاي ادبي مدرن، اسم بر فعل اولويت دارد. انديشمندان مدرن بر توليد آگاهانه نشانه ها تاکيد مي کنند. به طور کلي در پارادايم مدرن، گفتمان ها در طيف محور جانشيني و در خطي عمودي قرار دارند. معمولاً در تقابل محور جانشيني، محور همنشيني که محوري افقي است، قرار دارد و اين دو محور در ترکيب متوازني معناها را به وجود مي آورند. در انديشه مدرن، توليد گفتمان اغلب به متن خواننده محور مي انجامد و متن حاصل از اين گفتمان نيز متضمن خوانشي خطي است که در نهايت غايتي انسدادي دارد و مفتوح نيست.

انديشمندان پسامدرن همواره مروج گفتمان چندمحوري هستند و سامان نشانه هاي متکثر را بر نظام هاي وحدت گراي نمادين ترجيح مي دهند. بنابراين نشانه ها جايگاه طبيعي خود را در سيلان جست وجو مي کنند و دال ها و مدلول ها داراي وجوهي چندساحتي هستند. آنچه در دستگاه نشانه شناسي براي آنها واجد اهميت محسوب مي شود، کارکرد استعاره و مجاز است، در حالي که مدرن ها از مجاز و استعاره گريزان هستند و معتقدند مجاز و استعاره، انسان را از حوزه علم خارج مي کند. به همين دليل با رويکرد دريدا به مسائل فلسفي و علمي شديداً مخالف اند چرا که به اعتقاد طرفداران مدرنيته، دريدا خط علم در فلسفه را کور کرده و خط ادبيات را در فلسفه باز کرده است.

ادبيات مورد توجه پست مدرن ها برخلاف انديشمندان مدرن، به هيچ وجه شاهکارهاي معروف نويسندگان طراز اولي چون شکسپير، پروست و... نيست؛ بلکه آنها ادبيات خردي را که مورد بي مهري محافل ادبي واقع شده اند، مورد توجه قرار مي دهند. بنابراين اغلب گفتمان هايي که بازتاب دهنده توليدات غيرعمده و جزيي است، مورد توجه پست مدرن ها قرار مي گيرد.

معرفت

انديشه روشنگري همواره دنبال وصول به حقيقت و معرفت در وجه تماميت خواهانه آن بوده است. فيلسوفان عصر روشنگري بيش از هر چيزي دنبال دو امر اساسي بودند؛ فهم حقيقت و شکل گيري معرفت. به اعتقاد آنها حقيقت بر محور لوگوس استوار است و با به کارگيري روش عقلي- منطقي مي توانيم معرفت جامع و فراگيري را به دست بياوريم. ليوتار در کتاب معروف «وضعيت پست مدرن» نقطه مقابل معرفت لوگوس را محور «معرفت روايي» ناميد و عنوان کرد معرفت روايي عبارت است از مجموعه گفتمان هايي که بر پايه حکايات، اسطوره ها، قصص، روايات و نظاير آن شکل گرفته است لذا ابزاري است که زندگي را در جامعه سهولت مي بخشد؛ در حالي که معرفت علمي ميل به انسداد دارد و همواره در حال مشخص کردن چارچوب ها و مرزها است، اما معرفت روايي متضمن بازي آزادانه، تخيلي و هنرمندانه است. معرفت علمي بر پايه اصول موضوعه، مصادرات مطلق و منطق استنتاجي شکل گرفته است، ولي معرفت پسامدرن و روايي داراي ماهيتي موضعي، غيرفراگير، کرانمند و متضمن استشعار نسبت به روابط دانش و قدرت است. بنابراين حقايق پست مدرن سيال، انعطاف پذير و غيرمتعين محسوب مي شود.

متفکران پست مدرن هر نوع نگاه و جهان بيني کليت گرا و تماميت خواه را زير سوال برده اند و معتقدند انسان بايد خود را از قيد فراروايت هايي چون ليبراليسم، مارکسيسم، دموکراسي ليبرال، اومانيسم و... خلاص کند. به باور پست مدرن ها تمام نظام هاي انديشگي بر پايه يک سلسله پيش فرض هايي استوار هستند که اين پيش فرض ها چيزي جز اسطوره نيستند. بنابراين پست مدرن ها دستيابي به حقيقت تام، معرفت تام و به طور کلي دريافت هاي جهانشمول را زير سوال مي برند و معتقدند ما بايد در غياب هر نوع يقين و ايقاني احساس ناراحتي نکنيم و بياموزيم زندگي را بايد بدون هر نوع نظام عليتي بپذيريم.

موضوع مهم ديگر اين است که در رويکرد معرفتي پست مدرن، خط کشي ها و مرزبندي هاي مدرن در زمينه معرفت بشري به هم ريخته مي شود. پست مدرن ها معتقدند تمام طبقه بندي هايي که مدرنيته بين حوزه هاي مختلف انجام داده، مصنوعي هستند و نبايد بين علم اجتماعي و علوم تجربي، هنر و ادبيات، فرهنگ و زندگي، تصور و واقعيت و... قائل به شکاف و مرز بود، بلکه اينها ارتباط تنگاتنگي با هم دارند. آنها بر اين باورند که بايد مرز بين حوزه هاي مختلف دانش و معرفت چون معماري، هنر، سينما، ژورناليسم، زبان شناسي، نقد ادبي، ادبيات، موسيقي، فلسفه و... را فروپاشيد و همه آنها را در يک قالب گسترده وحدت يافته و هماهنگ مطالعه کرد.

- در پارادايم مدرن معرفت، شناخت، امر واقع است. در پست مدرنيته مرز معرفت و غيرمعرفت چگونه تعريف مي شود؟

معرفت پست مدرن ترکيبي از حکايات، اسطوره ها، تمثيل ها، استعارات، تلميح و... است. به اعتقاد پست مدرن ها امر واقع آن چيزي است که ما ميل داريم واقعيت داشته باشد، اما اگر در کنه آن کنکاش کنيم، مي بينيم چيزي جز اسطوره نيست و علم را هم نوعي اسطوره مي دانند. شايد هم به همين دليل است که برخي از پست مدرن هاي وطني اين نوع نگاه را مي پسندند و آن را تکميل کننده برخي از نگاه هاي خود مي يابند.

ليوتار صريحاً اعلام مي کند رهيافت پسامدرن را بايد عدم اعتقاد نسبت به فراروايت ها تعريف کرد. به گفته او پسامدرن عبارت است از وضعيتي که بر ادبيات و هنرها حاکم است و به موجب آن هيچ گونه مخاطب خاص يا آرمان نظام بخشي در کار نخواهد بود، بلکه ارزش همواره بر حسب آزمايش و تجربه سنجيده مي شود لذا مفهوم پسامدرن را نبايد در معناي تاريخي آن به کار برد. ليوتار به طور تلويحي يادآور مي شود پسامدرن عبارت است از وضعيتي که در آن ضابطه، معيار و قاعده خاصي حاکم نيست لذا نبايد دنبال اصول و مباني آن بود، بلکه بايد همواره در پرتو آزمايش و تجربه، طرح گفتمان هاي جديدي را درانداخت.

به باور انديشمندان پسامدرن، دانش امري است که در مناسبات اجتماعي شکل مي گيرد و در جريان برخورد با گفتمان هاي گوناگون تغيير پيدا مي کند و به همين دليل دانش و قدرت را در شبکه يي واحد مورد مطالعه قرار مي دهند و آنها را از هم تفکيک نمي کنند.

تحول اجتماعي

تحول اجتماعي موضوع ديگري است که در بررسي و مقايسه نگاه مدرن با نگاه پست مدرن ضرورت دارد که به آن بپردازيم. انديشمندان مدرن دگرگوني هاي اجتماعي را داراي خصلت و منشي تطوري و تکاملي قلمداد مي کنند و نگاهي دارويني به مسائل اجتماعي دارند که در آن نوعي عقلانيت نيز حاکم است. بر اساس چنين نگاهي به باور مدرن ها تحولات اجتماعي ماهيتي خطي دارند. از اين منظر، تاريخ جرياني توسعه يابنده است و جوامع از بسيط ترين شکل حرکت و طي تحولات و دگرگوني ها در گذر زمان به آرامي پيشرفت کرده اند، تا اينکه به شرايط کنوني رسيده اند. به عنوان مثال در نگاه مارکسيستي، جوامع از کمون اوليه شروع شده اند و بعد از طي چند مرحله به بورژوازي و سرمايه داري رسيده اند.

پست مدرن ها به جاي اينکه در تحليل دگرگوني هاي اجتماعي از انگاره دارويني و تکاملي استفاده کنند، از واژه «تبارشناسي» استفاده و ادعا مي کنند تحول مانند ريزوم يک بازي تاريخي است که همه چيز در آن تصادفي است و هيچ چيز در رابطه علت و معلولي شکل نمي گيرد. در اين رويکرد، تاريخ چيزي نيست جز بن فکني (ساختارزدايي). تبارشناسي به اين معني است که براي مطالعه يک پديده بايد پيشينه آن پديده از گذشته هاي دور مورد بررسي قرار گيرد. بنابراين در نگاه تبارشناسانه هيچ نوع تکاملي وجود ندارد. پست مدرن ها بر اين عقيده اند که ما زماني مي توانيم تحولات تاريخي را مطالعه کنيم که نقش امکان خاص(Contingency) را اساس قرار دهيم. بر اين پايه، آن چيزي که در تحول تاريخي اتفاق مي افتد، متضمن نوعي امکان غيرقابل پيش بيني (امکان خاص) است. Contingency در منطق به گزاره يي اشاره دارد که ضرورتاً صادق نيست بنابراين امکان صدق و کذب دارد و در فارسي آن را به امکان وقوع، حدوث، امکان خاص و امکان در مقابل وجوب ترجمه کرده اند. به اعتقاد من کل فلسفه پست مدرن بر contingency استوار است، چرا که هيچ پديده و رويدادي را ضروري نمي داند.

تفاوت نگاه مدرن ها و پست مدرن ها به سنت از نکات مهم ديگري است که در قسمت بعدي که به سير انديشه هاي پست مدرن در ايران اختصاص دارد، مي تواند بسيار راهگشا باشد. انديشمندان مدرن مدعي اند بايد از گذشته عبور کرد و گذشته امري ناقص، ناکامل و لغزش آميز است و زمان حال نويد زندگي بهتري را مي دهد، اما پست مدرن ها اولويت زمان حال بر گذشته را زير سوال مي برند و معتقدند چه بسا در گذشته چيزهايي وجود داشته که از بسياري جهات بر دستاوردهاي کنوني برتري داشته است. آنها مي گويند زندگي شهري که با انواع مشکلات زيست محيطي، اجتماعي، قضايي، سياسي و... مواجه است، بر زندگي روستايي که فرد در آن از آرامش رواني و شخصيتي برخوردار است، چه برتري دارد؟ به باور پست مدرن ها بايد به سنت با نگاهي غيرارزشي نگريسته شود و با چنين نگاهي سنت ممکن است دستاوردهاي مثبت بسياري داشته باشد و آن اموري که مدرن ها آنها را خردستيزانه قلمداد کرده اند، چه بسا پديده هاي مهمي باشند.

- تا اينجا به زمينه هاي رشد پست مدرنيته در غرب و به شاخصه هاي مهم آن پرداختيد. با توجه به آنچه گفتيد، مي توان چنين نتيجه گرفت که زمينه هاي رشد و رواج مباحث و نظريه هاي پست مدرن در ايران، با زمينه هاي رشد آن در غرب قرابت چنداني ندارد. اکنون وقت آن رسيده که به زمينه هاي رواج مباحث پست مدرن در ايران بپردازيد.

يکي از پيش زمينه هايي که بخشي از روشنفکران ايراني را به سمت پست مدرنيته سوق داد، گرايش چپ مارکسيستي بود. گرايش چپ مارکسيستي ادبيات تازه يي را در ايران طرح کرد که اساس آن مبارزه با امپرياليسم و سرمايه داري به عنوان يکي از دستاوردهاي مدرنيته بود. کمونيست هاي اوليه که تحت عنوان سوسيال دموکرات فعاليت مي کردند از دوران رضاشاه به بعد يک سلسله جزوه ها و نوشته هايي منتشر کردند. به عنوان نمونه مي توان به محمدامين رسول زاده اشاره کرد که تحت تاثير سوسيال دموکرات هاي قفقاز بود. او براي شرکت در جنبش مشروطه به گيلان آمد. رسول زاده حزب دموکرات را در قفقاز و سپس در ايران پايه گذاري کرد و در سال هاي 1290 نشريه «ايران نو» را منتشر کرد. رسول زاده گفتمان تازه مبارزه طبقاتي را در ايران باب و سعي کرد انديشه هاي مارکسيستي- لنينيستي را در ايران رواج دهد. بعد از او در دوره رضاشاه جريان معروف 53 نفر گرايش مارکسيستي را ادامه دادند. در بين اين گروه تقي اراني نقش بسيار کليدي داشت. او در سال 1314 مجله تئوريک «دنيا» را پايه گذاري کرد که در واقع تريبوني براي بحث هايي مارکسيستي بود. اراني تلاش داشت تحت تاثير گرايش هاي مارکسيستي، اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي ايران در دوره رضاشاه را تحليل کند. روشنفکراني که تحت تاثير اراني قرار داشتند، دور هم جمع شدند و حزب توده را تاسيس کردند.

نسل دوم روشنفکري ايران، برعکس نسل اول که همه طرفدار غرب و مدرنيته بودند، تبديل به منتقدان مدرنيته مي شوند. فرزندان نسل دوم که آنها را مي توان نسل سوم روشنفکري ايران نام داد، افرادي چون جلال آل احمد، احسان نراقي، داريوش شايگان و شريعتي هستند که همگي به نحوي فلسفه و فرهنگ غرب را به چالش مي کشند و مفاهيمي چون «بازگشت به خود» را مطرح مي کنند. لغت «غربزدگي» را فرديد طراحي مي کند و بعد روشنفکران نسل سوم بر اساس آن رساله ها و کتاب هاي بسياري مي نويسند. اين روشنفکران بازگشت کننده به اصل، بر اين باور بودند که فرهنگ ايراني واجد تمام خصلت هاي شايسته بشري و پيشرفته است و غرب چيزي جز بدبختي و سياه روزي براي ما ندارد، بنابراين بايد خود را از غرب رها کنيم.

هدف جنبش هاي چريکي نيز اين بود که ايران را از قيد امپرياليسم غربي و نماينده محلي آن نجات دهند. در اين دوره کساني مثل چه گوارا، رژي دبره، کارلوس ماريگلا و... تبديل به چهره هاي شاخص مي شوند و انقلابيوني چون احمدزاده، بيژن جزني، اشرف دهقاني و... سعي مي کنند الگوي چه گوارا و رژي دبره را در ايران پياده کنند. اين افراد ادبياتي را که در ايران رواج مي دهند ادبياتي ضدغربي است. چنين ادبياتي در ميان روشنفکران ايران يک اصل و ارزش تام است، تا جايي که خليل ملکي که نيروي سوم را به وجود مي آورد و افراط در غرب ستيزي را نقد مي کند، از سوي توده يي هاي عامل امپرياليسم معرفي و طرد مي شود.

آل احمد مي گويد؛« آدم غربزده شخصيت ندارد، چيزي است بي اصالت. خودش و خانه اش و حرف هايش بوي هيچ چيزي را نمي دهد. نماينده همه چيز هست و همه کس هست و نه اينکه کازموپوليتن (دنياوطني) باشد. ابداً. او هيچ جايي نيست. نه اينکه همه جايي باشد. ملغمه يي است از انفراد بي شخصيت و شخصيت خالي از خصيصه». بعدها شريعتي نيز همين حرف ها را در قالبي جامعه پسندتر و جوان پسندتري مطرح مي کند.

در چنين فضايي ستيز با فرهنگ غربي در ميان روشنفکران ايران مد مي شود و اگر روشنفکري از ارزش هاي غرب دفاع مي کرد، به عنوان آدمي بي هويت و عامل امپرياليسم معرفي مي شد. بنابراين آنچه اتفاق مي افتد اين است که نوعي درون گرايي فلسفي در ايران رواج پيدا مي کند که نتيجه آن در انقلاب 57 متبلور مي شود.

- روشنفکران خواستار بازگشت به خويشتن را مي توان به دو دسته تقسيم کرد؛ يک دسته افرادي بودند که گرايش به ايران باستان داشتند و وابسته به حکومت پهلوي بودند، مثل نراقي، شادمان و...گروه ديگر کساني بودند که بازگشت به خويشتن را به مذهب ارجاع مي دادند، مثل شريعتي و تا حدودي آل احمد. اين دو گروه با اينکه از نظر اهداف و جهت گيري با يکديگر اختلافاتي داشتند، اما در ريشه ها و مباني با هم اشتراکاتي داشتند.

مي توان گفت عده يي از آنها باستان گرا و معتقد بودند بايد به فرهنگ پيش از اسلام و دستاوردهاي امپراتوري ايران برگرديم. اما گروه ديگري بازگشت به خويشتن را در احياي مواريث سنتي در قالب مذهب جست وجو مي کردند.

- در اين تقسيم بندي فرديد چه جايگاهي دارد و به کدام گروه تعلق دارد؟

به اعتقاد من فرديد ملغمه يي از هر دو گروه است. ترکيبي است از باستان گرايان و مذهب باوران و غربزدگان. او نسبت به فرهنگ و فلسفه غرب همچون عاشقي است که وجودش آکنده از عشق و نفرت است.

- به نظر مي رسد سيدحسين نصر نيز حد واسط اين دو گروه بود.

تقريباً. اينها به همين دليل از سهروردي خوش شان مي آمد، چرا که سهروردي حکمت خسرواني را با فلسفه اسلامي تلفيق کرده و ترکيب جديدي به نام «حکمت خالده» پديد آورده بود.

بعد از انقلاب در ايران يک خلاء روشنفکري پيدا شد و گفتمان غرب ستيزانه کاربرد خود را از دست داده بود و ديگر جذابيت قبل از انقلاب را نداشت. در چنين فضايي حلقه «کيان» به وجود آمد. اين گروه و طرفداران آنها رفتند منابع غربي را مطالعه و سعي کردند به صورت بندي جديدي از وضعيت روشنفکري ايران برسند. دغدغه حلقه کيان اين بود که حرف هاي آل احمد و شريعتي ديگر کاربرد اوليه خود را از دست داده است. افرادي چون عبدالکريم سروش به دنبال نظريه يي بودند که با استمداد از آن بتوانند شرايط پساانقلابي ايران را تحليل کنند و از اين رهگذر به نظريه هاي کارل پوپر رسيدند. در مقابل جبهه پوپرگرايان، جبهه هايدگري ها سر برآورد. هايدگري ها در واقع ادامه دهندگان راه مخالفان مدرنيته بودند و همين گروه بود که به پست مدرنيته تمايل پيدا کرد. به اين دليل که در نظريه هاي پست مدرن حرف هايي در نقد مدرنيته وجود داشت که به مذاق هايدگري ها سازگار مي آمد.

براي متفکران ايراني هوادار پست مدرن، مفهوم غربزدگي نقطه عزيمت بود. تفسير آنها از اين مفهوم اين بود که ما بايد ذهنيت و عقلانيتي را که از غربزدگي ناشي مي شود شديداً زير سوال ببريم. اين افراد سوبژکتيويته را به نفسانيت ترجمه مي کردند و عنوان کردند اين نفسانيت شالوده جهان مدرن است. بنابراين اين نفسانيت خود بنياد است و اين خودبنيادي مبناي مدرنيته محسوب مي شود. به اعتقاد آنان آنچه در فرهنگ مدرن غرب مورد غفلت قرار گرفته، مفهوم حق است؛ حق به معناي صحت، حق به معناي اصالت، حق به معناي اعتقاد به وحدانيت. به باور آنها با ظهور مدرنيته، نفسانيت در غرب طلوع و آفتاب حقيقت غروب مي کند؛ «غربزدگي آنگاه آغاز شد که بشر فرعون وار دعوي اناالحق کرد و در تاريخ غرب اين دعوي دانسته و ندانسته، اساس، اصل و بنيان قرار گرفت و تمام ايدئولوژي ها و آرا و احکام و قواعد و رسوم حول آن پديده شکل گرفت.»

از نظر هواداران ايراني پست مدرن، فلسفه جديد چيزي جز اثبات انانيت، ذهنيت و اثبات مقام بشر نيست. به عقيده آنان؛ «در ابتداي تاريخ فلسفه، فيلسوف دوستدار دانايي است و طي تاريخ، دوستي حکمت به حکمت تبديل مي شود تا به جايي که در نظر هگل فلسفه ديگر حب دانايي نيست، بلکه عين دانايي است. و اين بشر است که به دانايي و دانندگي مطلق دست مي يابد. نام اين سير را بايد نهيليسم (نيست انگاري) گذاشت. و به تعبير ديگر اين جلوه يي است از غربزدگي. اين سير، سير ظهور بشر به عنوان حق است و بسياري چيزها از قدرت و ضعف که بشر کنوني دارد، از همين نحو ظهورات است. غربزدگي گرچه ريشه در فلسفه يونان دارد، صورت مشخص و مستولي آن از آغاز رنسانس پيدا شده است. با ظهور غربزدگي صورت قديم تاريخ نسخ مي شود و بشر تازه يي به دنيا مي آيد. اين بشر ديگر بنده حق نيست. او حق را فراموش کرده تا خود جاي حق را بگيرد و صاحب و مالک آسمان و زمين شود. بنابراين معرفت شناسي مدرن از دوران کانت به خاطر غفلت کوته فکرانه جديد از حق مسوول شناخته مي شود.»

بر اساس نقل قول هايي که آوردم به خوبي مشخص مي شود نگاه هواداران ايراني پست مدرن بيشتر به يک وجه پست مدرنيته است و آن وجه اولويت بخشيدن به سنت گذشته در تقابل با دستاوردها و ارزش هاي مدرن است. اين بخشي است که اکثر هواداران ايراني پست مدرن روي آن تاکيد بسيار مي کنند.

- پست مدرنيته فراروايت ها يا روايت هاي کلان را زير سوال مي برد. سنت هم يک روايت کلان است بنابراين بر اين اساس نمي توان گفت پست مدرنيته مويد سنت است. علاوه بر اين آنها نسبت به چه مولفه هاي ديگر پست مدرنيته غفلت مي ورزند؟

آنچه هواداران ايراني پست مدرن به آن التفات ندارند اين است که در پست مدرنيته چيزي به نام حقيقت وجود ندارد زيرا واقعيت از پشت عينک ذهني انسان ها دريافت مي شود. به سخن ديگر ادراک واقعيت در چارچوب گفتمان مسلط شکل مي گيرد و به تعبيري حقيقت وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد داراي سرشتي متکثر و چندگانه است. هر چه هست، مدعاي حقيقت است و چون ملاکي براي اثبات يا ابطال اين مدعيات وجود ندارد مي توان گفت تمامي آنها واجد منزلت و اعتبار واحدي هستند. اين حرف پست مدرنيست ها است، اما هواداران ايراني آن را به کل ناديده مي گيرند.

- به نظر من يکي ديگر از تفاوت هاي پارادايم سنت با پست مدرنيته به مساله يقين بازمي گردد. اساس سنت بر يقين استوار است، اما در پست مدرنيته هيچ امر يقيني وجود ندارد.

سنت بر اساس يقين است، اما پست مدرنيست ها يقين را کنار مي گذارند و معتقدند انسان بايد در غيبت يقين زندگي کند. بنابراين اساس مدعاي پست مدرنيته بر پايه نسبيت گرايي (relativism)استوار است.

نظريه کياس و آشوب اساس هستي شناسي پست مدرن ها است، حال آنکه هواداران وطني پست مدرن به هيچ وجه چنين چارچوبي را قبول ندارند. همچنين نظريه کتستروف (فاجعه) نيز به هيچ وجه براي هواداران ايراني قابل قبول نيست. نکته قابل توجه ديگر آن است که ذهنيت پسامدرن ذهنيتي مرکزگريز، چندمحوري و در جريان صيرورت است، حال آنکه ذهنيت پست مدرن ايراني به هيچ وجه واجد چنين خصلت هايي نيست و نمي تواند باشد. ميل و تخيل نقش بسيار محوري و اساسي در نظريه پست مدرن دارند و از نظر آنها مبناي وجود انسان بر پايه ميل استوار شده است، حال آنکه در دنياي هواداران وطني پست مدرن ميل تحت عنوان هوي و هوس به شدت مورد انتقاد واقع مي شود.

پست مدرن هاي وطني ما مدعي اند تفکري که به غرب قدرت سياسي و اقتصادي اعطا کرده، رفته رفته به پايان خود رسيده و غرب به تدريج مستعد انقلاب مي شود. اين نگاه ريشه در رويکردي هگلي دارد که در زمره رهيافت هاي مدرن محسوب مي شود. هگل در نظرات خود به پايان تاريخ اشاره کرده و به دوره يي بودن تاريخ نظر داشت. جبر تاريخي به طور کلي نگاهي است مدرن، لذا در چارچوب انديشه فوکوياما نويسنده امريکايي جاي دارد. او بود که کتاب پايان تاريخ و واپسين انسان را نوشت. فوکوياما نيز اين شيوه را از هگل اقتباس کرده بود. به زعم او تاريخ غرب با تحقق آرمان هاي ليبرال دموکراسي به پايان و نهايت خود رسيده و آنچه از اين به بعد اتفاق مي افتد رواج و گسترش اين سامان در سراسر جهان است. برخلاف چنين ديدگاهي، در نگاه پست مدرن اعتقاد به جبريت تاريخ کفر ابليس است، اما اکثر پست مدرن هاي وطني بر اين باورند که انديشه هايدگر در غرب تفکر آپوکاليپتيک (Apocalyptic)است، يعني آخرالزماني است. او باطن غرب را به ما مي شناساند و با رسوخ در فلسفه غرب پايان ظلم و زرق و ريا و تظاهر را به ما بشارت مي دهد. اين نگاه با آنچه بنيادگرايان مسيحي تبليغ مي کنند ارتباط وثيق دارد و يکي از چالش هاي اساسي پست مدرنيته در غرب، مبارزه با جلوه هاي آپوکاليپتيک بنيادگرايي غربي است. يکي ديگر از شعارهاي پست مدرن هاي وطني اين است که متفکر و عالم بايد خشيت داشته باشد. علم اگر با خشيت همراه نباشد شقاوت است. به همين اعتبار اعلام مي کنند علم بدون خشيت وسيله يي براي قهر و غلبه است. لذا غرب در يک عبارت، عبارت است از مغرب يا غروب حق و حقيقت قدسي. اين شعار را اولين بار فرديد مطرح کرد، اما بعد شاگردان و طرفداران او همواره اين گزاره را به صورت هاي مختلف تکرار کرده اند، در حالي که يکي از هدف هاي اصلي پست مدرنيته نفي هرگونه يگانه گرايي و رواج کثرت گرايي است. آنها به جاي خشيت متفکرانه از مطايبه، کنايه و طنز سخن مي گويند.

- گرايش ديگري به پست مدرنيته در ايران وجود دارد که رويکردي متفاوت از آنچه تا اينجا بيان کرديد، دارد. اين گرايش بيشتر در ميان هنرمندان، سينماگران، فعالان ادبي و... وجود دارد. آنها با توجه به اينکه با توليدات و محصولات فرهنگي و هنري پست مدرنيته مواجه شده اند، در آثار خودشان به نوعي از آثار هنري پست مدرن تاثير پذيرفته اند. بنابراين بر اثر گسترش پست مدرنيته فرهنگي در دهه 70 اقبال به پست مدرنيته در بين دانشجويان افزايش يافت و در اين باره کتاب هاي زيادي نيز ترجمه و تا حدي تاليف شد. شما اين جريان را چگونه تحليل مي کنيد؟

در دهه 70 يک نوع گرايش در بين جوانان و دانشجويان راجع به پديده پست مدرنيته پيش آمد و کتاب هاي متنوعي در اين باب تاليف و ترجمه شد و اينها به آرامي در حوزه هاي گوناگون گسترش يافت. بنابراين يک سلسله از مضامين پست مدرن در حوزه هاي مختلف از جمله در نقاشي، مجسمه سازي، تئاتر، سينما و... رواج پيدا کرد. در اين سال ها ما شاهد آثار متنوعي در حوزه هنر پست مدرن بوديم که درست پا به پاي فرآيند جهاني پست مدرنيته حرکت مي کرد. اين نوع نگاه به پست مدرنيته نگاهي غيرايدئولوژيک بود، اما نگاه اولي که شرح دادم، نگاه ايدئولوژيک و ابزاري به پست مدرن بود. بنابراين نگاه اول، نگاهي گزينشي است، اما پيامد و نتيجه جنبش جديدي که در بين جوانان و در حوزه هاي هنري، ادبي و معماري ظاهر شد، خلق آثار هنري است که با استقبال مخاطبان نيز مواجه شده است. بنابراين رويکرد پست مدرن در جامعه ايراني را نبايد پديده يي صددرصد منفي قلمداد کرد، بلکه دستاوردهاي خلاقانه و پويايي نيز داشته است.

- بعد از مدتي موج گرايش به پست مدرنيته فروکش کرد. علت اين فروکش به نظر شما چه بوده است؟

همان طور که در غرب ادبيات پست مدرن آرام آرام به حاشيه رفت، در ايران نيز آن عطش و ميل و شوق و ذوق اوليه براي انديشه پست مدرن در اوايل دهه 70 تا اوايل دهه 80 وجود داشت. اکنون ديگر به آن شدت وجود ندارد و کمتر شاهد آثار و نوشته هاي پست مدرن هستيم. دليل آن هم اين است که پست مدرن تبديل به امري تاريخي شده و به تاريخ پيوسته است.

در يک جامعه مسلمان قتل امام حسين(ع) چگونه ممکن شد
ابوالفضل شکوري

با توجه به اينکه حضرت امام حسين(ع) فرزند پيامبر اسلام و جگرگوشه دختر او فاطمه زهرا(س) و نيز فرزند بلافصل امام علي بن ابي طالب(ع) بود و يکي از مصاديق آيه تطهير محسوب مي شد که خداوند پليدي و ناپاکي را از آنان دور ساخته است و يکي از پنج تني بود که همراه رسول خدا(ص) براي مباهله با نصاراي نجران آمد، و خداوند در آيه مباهله آنان را همانند «نفس رسول خدا» شمرده است و نيز او و برادرش حسن بن علي(ع) دو سيد و سرور جوانان بهشت معرفي شده اند (الحسن و الحسين سيٌد الشباب اهل الجنه)، امام حسين(ع) اينها و هزاران فضايل و مناقب ديگر را داشت، به راستي چه شد و چگونه شد که دشمنان او از بني اميه توانستند زمينه يي را در جامعه مسلمين فراهم بياورند تا آن حضرت و يارانش را به آن گونه فجيع و دلخراش به شهادت رسانده و فرزندان و خانواده اش را که «حرم رسول خدا»(ص) محسوب مي شدند به اسارت ببرند؟، آيا مردم آن عصر همه کافر شده بودند؟ چرا هيچ گونه واکنش مناسبي از خود نشان ندادند؟ آيا هيچ مسلمان معتقد و باايمان جز آن شمار اندکي که در کربلا شهيد شدند، از اصحاب پيامبر و تابعين وجود نداشتند؟ به راستي قتل و شهادت امام حسين(ع) با آن عظمت و قداستش چگونه ممکن شد؟ اين تنها سوال نگارنده اين سطور نيست، سوال همه کساني است که حتي اندک شناختي از امام حسين(ع) و آيين اسلام دارند. پاسخ اين پرسش با اين مقدمه ممکن است که توجه داشته باشيم قتل و شهادت امام حسين(ع) در جامعه مسلمانان به لحاظ اجتماعي و سياسي پس از سال ها مقدمه چيني و تمهيدات فکري، فرهنگي و اعتقادي صورت گرفت، يعني طي حدود 50 سال بعد از رحلت رسول خدا با دستکاري در مفاهيم ديني و جعل مصطلحات و مفاهيم جديد و بدلسازي آنها از مفاهيم صحيح اسلامي اين کار ممکن و عملي شد. بررسي کامل همه اين موارد و شناسايي بدلسازي هاي انجام شده توسط قدرتمندان به ويژه حاکمان بني اميه نياز به نگارش کتاب جداگانه يا دست کم مقاله پژوهشي بلندي دارد وليکن در اينجا به سه مورد تاثيرگذار از آن جعل مفاهيم و مصطلحات و بدلسازي از مفاهيم و اعتقادات اصيل اسلامي اشاره مي کنيم تا معلوم شود، چگونه به مرور زمان عمليات استحاله جامعه اصيل اسلامي به يک جامعه صد درصد مطيع و فرمانبر برده وار را به انجام رساندند.

آن سه مورد از قرار ذيل است.

1- جماعت

يکي از آن موارد اصطلاح «جماعت» است که حاکمان بني اميه به بهانه ايجاد وحدت و اجماع کامل ميان اقشار جامعه مسلمين آن را ابداع و مفهوم سازي کرده و به مرور تبديل به يک مقوله و مفهوم ديني- سياسي کردند. اولين بار معاويه بن ابي سفيان هنگامي که از طريق صلح خلافت را از امام حسن(ع) ربود اقدام به جعل و ترويج اين واژه کرد و آن سال را «عام الجماعه» يعني سال جماعت و اتحاد همگان ناميد. بعد از آن محدثان و فقيهان درباري بني اميه روي آن کار بيشتري کرده و به عنوان يک مفهوم ديني - سياسي بدلسازي شده نهادينه کردند، تا جايي که با تمسک به عنوان «جماعت» هرگونه اختلاف عقيده و اختلاف در جامعه اسلامي را مهار و سرکوب کردند. آنان و معاويه تا آنجا پيش رفتند که صحابيان بزرگ پيامبر(ص) مانند حجر بن عدي و عمرو بن حمق خزاعي، ميثم تمار و بعدها سعيد بن جبير و ديگران را به بهانه خروج از جماعت مسلمين دستگير و اعدام کردند. به دليل اينکه حکومت معاويه بن ابي سفيان لعن و سب اميرالمومنين علي(ع) را به صورت يک بخشنامه بر همه واعظان و خطيبان جمعه و جماعات يک فريضه بعد از نمازهاي واجب قرار داده بود ولي اين صحابيان بزرگوار آن را قبول نمي کردند و به همين دليل متهم به «خروج از جماعت» شدند.

مورخ معروف يعقوبي در اين باره مي گويد؛ «زياد بن ابيه درباره آنان- حجر، عمرو، ميثم و... -به معاويه نوشت؛ اينان در لعن ابوتراب يا جماعت مخالف مخالفت کرده و بر حاکمان تمرد کرده اند، بنابراين از اطاعت خارج شده اند.»1 ابوهريره در حديثي جعلي از رسول خدا(ص) روايت کرده است؛ «هرگاه کسي از شما در امير و حاکم خود عملي ببيند و از آن عمل ناراحت شود بايد صبر پيشه کند و بر او اعتراض نکند، براي اينکه هر کس به اندازه يک وجب از جماعت خارج شود، مرگ او مرگ جاهليت خواهد بود.»2 چنان که ملاحظه مي فرماييد حاکمان اموي با مفهوم سازي اصطلاح جماعت به سرکوب بي رحمانه مخالفان سياسي خود پرداختند و آن را در حدي براي عامه مردم و خواص جامعه نهادينه کردند که وقتي امام حسين(ع) با آن جايگاه ويژه ديني و اجتماعي امر به معروف و نهي از منکر را آغاز کردند، شايعه کردند که از «جماعت» خارج شده و خونش حلال است،

2- اولوالامر

بدل سازي ديگر بني اميه مربوط به اصطلاح قرآن «اولوالامر» است که با تحريف مفهومي اين واژه به تثبيت جايگاه خود و سرکوب مخالفان شان پرداخته و ريختن خون مقدس امام حسين و ياران بي گناه او را نيز با استناد به اين بدل سازي حلال وانمود کردند.

مصداق انحصاري اولوالامر در قرآن مجيد، علي بن ابي طالب(ع) و ديگر معصومان هستند و به هيچ حاکم غيرمعصومي اولوالامر اطلاق نمي شود، ولي بني اميه کوشيدند با تحريف مفهوم اين واژه آن را شامل حاکمان به طور مطلق کنند؛ چه عادل باشند و چه ظالم. بنابراين براي جامعه چنين وانمود کردند که خداوند فرموده؛ «اطيعوا الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منکم و...» شامل همه فرمانروايان و حاکمان از جمله خلفاي بني اميه نيز مي شود و متمرد بر آنان از اطاعت خدا و رسول خارج شده است. در زمان امام حسين(ع) نيز چنين تبليغ کردند که حسين بن علي به دليل عدم بيعت با يزيد بن معاويه از اطاعت خدا و رسول و جماعت مسلمين خارج شده است، پس قتال با او واجب است،

3- نظريه تغلب

نظريه تغلب توسط فقهاي درباري بني اميه و بني عباس ساخته و پرداخته شده است و منظور از آن اين است که «الحق لمن غلب» يعني حق با کسي است که غلبه با اوست. يعني حق پيرو قدرت و زور است. هر کس بر سر قدرت باشد حق است هرچند رفتاري ظالمانه و اسلام شکنانه با مردم مسلمان داشته باشد. بر او نبايد اعتراض شود و خروج بر حاکم مستقر و مسلط بر امور حرام است چون موجب ناامني جامعه مي شود و فتوا دادند که پشت سر هر بر و فاجري مي شود اقتدا کرد و نماز جماعت خواند، عدالت در امام جماعت و حاکم لازم نيست.3 اين نظريه که هيچ گونه پايه و ريشه يي در قرآن و سنت نبوي ندارد موجب شد مردم نيز بگويند «نحن مع من غلب» يعني ما نيز با کسي هستيم که غالب باشد و بر سر قدرت باشد. با اين منطق طبيعي بود که همه آنان با امام حسين نباشند بلکه بر ضد او باشند چرا که امام حسين غالب نبود و حاکم نبود. اين بود که مردمان زمانه امام حسين (ع) همه شان زمينه ذهني و فکري براي عدم همکاري با آن حضرت را داشتند و حتي آمادگي لازم جهت همکاري با جريان يزيد و ابن زياد براي قتل و شهادت آن حضرت و به اسارت بردن فرزندانش را داشتند. با توجه به اين زمينه ها و بدل سازي هاي مذهبي است که مي توان معناي آن جمله معروف عمر بن سعد در روز عاشورا را درک کرد که خطاب به لشگريان يزيد فرياد زد؛ يا خيل الله ابشروا بالجنه، يعني اي لشگريان خدا مژده باد بر شما بهشت، و...

با بررسي کوتاه سه محور از موضوعات و مفاهيم بدل سازي شده تا حدود زيادي چگونگي فراهم آمدن زمينه اجتماعي و اعتقادي قتل و شهادت امام حسين (ع) توسط يزيديان و عدم اعتراض جدي خواص و عوام جامعه اسلامي در آن روز برايمان روشن شد و اميدوارم خداوند همه ما را از پيروان واقعي امام حسين(ع) قرار بدهد.

پي نوشت ها؛

1- تاريخ يعقوبي (متن عربي)، ج 2، ص 230

2- ابوهريره عن رسول الله (ص)

3- رک؛ اصول الدين، صص 192- 190، تاليف امام عبدالکريم بنرودي، چاپ قاهره
عناوين اين صفحه
روياهاي پست مدرن و خواب هاي ايراني
در يک جامعه مسلمان قتل امام حسين(ع) چگونه ممکن شد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام