چهارشنبه، 2 دي 1388 - شماره 2134
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
گفتاري از آيت الله مصطفي محقق داماد
تقابل کژانديشي و آزاده گي

اعوذبالله من الشيطان الرجيم

«ومنزل من القران ما هو شفاء و رحمته للمومنين ولا يزيد الضالمين الا خسارا» (الاسراء، 82)

حادثه کربلا نشان دهنده يک حقيقت بسيار بزرگ است؛ اينکه دين به طور کلي در طول تاريخ يک چاقوي دوبر است، اگر درست درک شود آدمي را به اعلا عليين مي رساند و اگر کج انديشيده شود نه تنها بي اثر نيست بلکه آدمي را در سير نزول به طور بسيار موثري کمک کرده و او را به اسفل سافلين مي رساند. يعني خطر ديندار کج انديش از بي دين مطلق بسيار بيشتر است. انسان بي دين گاهي از يک نوع خصلت هاي انساني برخوردار است، رادمرد است، جوانمرد است؛ تمام شواليه ها و لوطي ها، صفت هاي خوبي داشته اند که از آموزش ديني سرچشمه نمي گرفته است ولي دينداري کج انديشانه خطرش اين است که تمام آن صفات در قالب دين درست جاي خود را به عکس خود در پوشش دين بدهد.عوامل کج انديشي ديني چيست و چرا انسان دين را بد مي فهمد؟ کج انديشي علل مختلفي دارد ولي به نظر من علت عمده اين است که مردم دين را به تعقل و تفهم انتخاب نکنند. من فکر مي کنم معناي ايمان يعني انتخاب يک مرام با آزادي کامل و معرفت مبتني بر تدبر عميق. به دور از هرگونه سيطره يي حتي سيطره کاريزماتيک يا عشق. قرآن مي فرمايد؛ فذîکًٌرٍ إًنٌîما أîنٍتî مïذîکًٌرى (الغاشيه، 21) لîسٍتî عîلîيٍهًمٍ بًمïصîيٍطًري (22) «پس تذکر ده که تو تنها تذکردهنده يي.» بر آنان سيطره نداري؛ سيطره هميشه چوب و فلک نيست. اکراه در مباحث حقوقي يک معنايي دارد که واژه سيطره اعم از آن است. اکراه يعني تهديد. کسي را با تهديد به امري وادار کنند که از ترس جانش کاري را بکند اگر چيزي را بفروشد غيرنافذ است و اگر حرامي را مرتکب شود عقابي بر او نيست. اما سيطره حاوي مفهوم بسيار دقيقي است. سيطره از ريشه سطر است. تسطير را به معناي تسلط ترجمه مي کنند ولي باز اين کلمه داراي باري است مخصوص به خود. سيطره از «سطر» يعني خط است. کسي که عقيده اش را بر ديگري تحميل مي کند، سيطره است، فکر را از او مي گيرد و به او خط مي دهد، گويي بر مغزش چيزي نقش مي کند. به نظر من بهترين معنا و ترجمه مقابل براي کلمه سيطره همان کلمه يي است که در فرنگي ديکته کردن قرار داده اند و ديکتاتور نيز از همين واژه اخذ شده است که فکر خودش را به ديگران ديکته مي کند. شخصي که مطلبي را به ديگري ديکته مي کند به اين نحو است که مطالب خودش را سطر به سطر مي گويد و او بايد همان گونه که او مي گويد، بنويسد. در تفسير «لا اکراه في الدين» برخي از مفسرين گفته اند منظور اين است که نبايد هيچ نوع اکراهي براي دين انجام گيرد ولي نظر ديگر اين است که مدلول اين آيه شريفه بيان يک واقعيت است و به معناي آن است که دين يک امري است قلبي و اکراه در آن امکان ندارد، آدمي با آزادي کامل بايد انتخاب کند. افزون آنکه دين انتخاب شده با آزادي کامل نقش تربيتي دارد و در غير اين صورت نه تنها موجب رشد نيست، چه بسا آفت عقب افتادگي است.ديني که تحت چنين شرايطي پذيرفته شده عاملي است خطرناک يا بي فايده و پوچ. اينکه مي بينيم دين که بايد انسان را به يک فرد اخلاقي مبدل کند و جامعه ديني را يک جامعه انساني بسازد ولي چنين نيست، راز اصلي و علت عمده آن اين است که دينداران معمولاً دين را با تحليل و آزادانه انتخاب نکرده اند. بيشتر ما مسلمانان چنينيم که اگر در هلند متولد شده بوديم يقيناً مسيحي بوديم، و اگر هند متولد شده بوديم هندو. اين گونه دين هاي غيرمبتني بر معرفت و درک صحيح موجب فلاح و رستگاري نخواهد بود.در آيه شريفه يي که بر اساس روايات معتبر شيعي درخصوص انتصاب حضرت مولا علي(ع) به مقام ولايت در روز غدير خم نازل شده فرموده است؛

الٍيîوٍمî أîکٍمîلٍتï لîکïمٍ دينîکïمٍ وî أîتٍمîمٍتï عîلîيٍکïمٍ نًعٍمîتي وî رîضيتï لîکïمï الٍإًسٍلامî ديناً فîمîنً اضٍطïرٌî في مîخٍمîصîه غيرمïتîجانًفي لًإًثٍمي فîإًنٌî اللٌîهî غîفïورى رîحيمى. (المائده، 3) «امروز دين شما را برايتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براي شما غبه عنوانف آييني برگزيدم. و هر کس دچار گرسنگي شود، بي آنکه به گناه متمايل باشد غاگر از آنچه منع شده است بخوردف، بي ترديد، خدا آمرزنده مهربان است.»

پيام اين آيه آن است که در فضايي که دين، تفسير متون و مفاهيم ديني و اداره امور ديني به دست شخصي مانند علي(ع) قرار گيرد، دين نعمت است براي بشريت و در غير اين صورت چنانچه به جاي مولاي متقيان(ع) شخصي مانند معاويه، يزيد،حجاج بن يوسف و امثال اين اشخاص بنشينند دين بلا و آفتي خانمان سوز خواهد بود.

وقايع تاريخي اين حقيقت را به خوبي به اثبات رسانيد که واقعاً چنين است. همه ديدند که چگونه با حربه دين و جهاد مقدس و به اميد رفتن به بهشت، معاويه مردم را براي جنگ با علي(ع) بسيج کرد. ابن سعد در روز عاشورا فرمان حمله به اردوگاه سيد الشهدا(ع) را با اين جمله صادرکرد؛ يا خيل الله ارکبي وبالجنه ابشري «اي لشگر خدا، سوار شويد و به سوي بهشت حرکت کنيد.»

مصائبي که خوارج براي دين پديد آوردند شواهد گويايي براي کج انديشي ديني است. خوارج مردمي بودند کاملاً معتقد ولي اعتقاداتي کاملاً کج، منحرف و ناصحيح. چنان معتقد بودند که اجازه باز انديشي در عقايد خود به خويشتن نمي دادند. براي همان اعتقادات به راحتي آماده بودند جان بدهند همان طور که آماده بودند به آساني جان هزاران مردم را بگيرند، خون بدهند و خون بريزند. اينجانب به هيچ وجه گمان ندارم که فاجعه شهادت و ماتم جانسوز شخصيتي مانند علي(ع) معلول انگيزه هاي جنسي نظير داستان قطام و امثال آن باشد، به احتمال قوي تاريخ از شرمندگي خود دست به جعل چنين مطالبي زده است. آنچه مي تواند ابن ملجم را به اين حادثه هولناک وادارد انگيزه هاي ديني است و بس. او مي داند دستگير خواهد شد و به جزاي اعمالش خواهد رسيد ولي بدون ترديد به قصد کشتن و کشته شدن دست به چنين کاري زده است. مطالعه زندگي ابن ملجم و سوابق او و گفت وگويي که در آخرين لحظات زندگي حضرت مولي با او کرده است به خوبي اين حقيقت را نشان مي دهد. توجه کنيد؛ لسان الميزان (3/440) از قول ابوسعيد ابن يونس در تاريخ مصر آورده است که ابن ملجم در گشودن مصر شرکت داشت . عمروبن عاص فرمانرواي مصر وي را که از سواران و قاريان بود و قرائت قرآن را از معاذبن جبل آموخته بود، از مقربان و همراهان خود قرار داد. گفته اند هنگامي که عمروبن عاص از خليفه عمر درباره مشکلات قرآن ياري خواست ، عمر طي نامه يي به وي فرمان داد که عبدالرحمان ابن ملجم را در کنار مسجد جاي دهد تا او قرآن و فقه به مردم بياموزد. عمرو خانه يي را در کنار خانه ابن عديس به ابن ملجم اختصاص داد.(همان جا) اگر اين دو روايت ابن حجر درست باشد، بايد پذيرفت که ابن ملجم هنگام مرگ چندان جوان نبوده است . نيز روشن مي شود که وي در قرائت قرآن و معارف ديني آن روزگار چندان مهارت داشت که خليفه مسلمانان و عمروبن عاص او را رسماً به کار تعليم قرآن گماردند. (طبقات ابن سعد، 3/40)

از گفت وگويي که ميان ابن ملجم با حضرت مولا پس از ضربت زدن انجام شده معلوم مي شود اين مرد به قرآن کاملاً واقف بوده است و اين لقب يعني اشقي الاشقيا را خودش براي خود انتخاب کرده است. متن گفت وگو چنين است؛ پس از ضربت زدن فرار مي کند ولي مردم او را دستگير مي کنند. او را به نزد مولا آوردند. مولا از بي حالي به خواب رفته بودند. فلما افاق من نومه و فتح عينيه فقال ارفقوا بي يا ملائکه ربي. «وقتي از خواب بيدار مي شود زير لب مي گويد اي فرشتگان خدا به من مهربان باشيد.»

فقال له الحسن هذا عدوالله وعدوک ابن ملجم قد امکننا الله منه وقد حضر بين يديک. «حسن بن علي به پدر عرض مي کند دشمن شما را دستگير کرده اند و اينک نزد شما است.»

ففتح اميرالمومنين عينيه وقال له بضعف و انکسار صوت؛ «مولي(ع) چشمان شان را باز مي کنند و با کمال بي حالي و ضعف و صداي ضعيف به قاتل مي گويند؛ «يا هذا لقد جئت عظيما وارتکبت امرا عظيما وخطبا جسيما، ابئس الامام کنت لک حتي جازيتني بهذا الجزاء ؟ الم اکن شفيقا عليک وآثرتک علي غيرک واحسنت اليک وزدت في اعطائک؟ الم يقال فيک کذا وکذا فخليت لک السبيل و منحتک عطائي؟

«اي مرد، امر عظيمي پديد آوردي و کار بزرگي مرتکب شده يي، آيا من امام بدي براي تو بودم که مرا بدين گونه مجازات کردي؟ آيا من به تو مهرباني نکردم؟ آيا من از احسان به تو کم نهادم؟ ياد داري که درباره تو چه گزارشات تلخي دادند و من بر تو به هيچ وجه سخت نگرفتم؟»

ابن ملجم در تمام اين لحظات در سکوت محض بود و پاسخي نمي داد و گويي فکر مي کرد. ناگهان لب به سخن گشود و فرازي از يک آيه قرآن مجيد را تلاوت کرد که تامل در آن قطعه نشان مي دهد اين مرد اينک وجدانش بيدار شده و راز بدبختي خود را درک کرده است. بشنويد؛

فدمعت عينا ابن ملجم وقال؛ يا اميرالمومنين افانت تنقذ من في النار؟

«چشمان ابن ملجم پر از اشک شد و بر گونه اش لغزيد و گفت اي اميرمومنان؛ آيا تو مي تواني محکومين به دوزخ و نار را نجات دهي؟» (آيه يي از قرآن)

امام بلافاصله فرمودند؛ صدقت، يعني درست مي گويي،

اين جمله يک قطعه از آيه شريفه سوره زمر است. اگر به آيات قبل از اين آيه مراجعه کنيم متوجه مي شويم که ابن ملجم اينک با فاجعه يي که رخ داده ناگهان وجدانش از خواب غفلت بيدار شده و به حقيقتي اشاره کرده است. آيات قبل چنين است؛

وî الٌîذينî اجٍتîنîبïوا الطٌîاغïوتî أîنٍ يîعٍبïدïوها وî أîنابïوا إًلîي اللٌîهً لîهïمï الٍبïشٍري فîبîشًٌرٍ عًبادً (زمر، 17)

«وغليف آنان که خود را از طاغوت به دور مي دارند تا مبادا او را بپرستند و به سوي خدا بازگشته اند آنان را مژده باد، پس بشارت ده به آن بندگان من» که؛

الٌîذينî يîسٍتîمًعïونî الٍقîوٍلî فîيîتٌîبًعïونî أîحٍسîنîهï أïولئًکî الٌîذينî هîداهïمï اللٌîهï وî أïولئًکî هïمٍ أïولïوا الٍأîلٍبابً (18)

«به سخن گوش فرا مي دهند و بهترين آن را پيروي مي کنند؛ اينانند که خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.»

أî فîمîنٍ حîقٌî عîلîيٍهً کîلًمîه الٍعîذابً أî فîأîنٍتî تïنٍقًذï مîنٍ فًي النٌîارً (19)

«پس آيا کسي که فرمان عذاب بر او واجب آمده غکجا روي رهايي داردف؟ آيا تو کسي را که در آتش است مي رهاني؟»

به هرحال «شقاوت» از نوع خدا داده، دقيقاً همان آفتي است که از ناحيه کج انديشي ديني نصيب بشر مي شود. ضلالتي را هم که خدا مي دهد همين است؛ ضلالتي که در قرآن به خدا نسبت داده شده ضلالتي است که از کج فهمي دين نصيب او شده که در حقيقت ناشي از تقصير و کوتاهي خود آدمي است.در داستان کربلا چنان جناياتي انجام گرفته که در دوران جاهليت هم سابقه نداشته است. مردم در دوران جاهليت به تربيت جاهلي داراي صفاتي بودند که آنان را گاهي از ارتکاب برخي اعمال باز مي داشت. جوانمردي، وفاي به عهد و امثال اين گونه خصائل مبتني بر فتوت در ميان شان ديده مي شد. جاهليت- دوران قبل از اسلام- قابل مطالعه است. مطالعه آن دوران مي تواند نقش تربيتي خوبي داشته باشد. به گفته ايزوتسو ژاپني جاهليت مقابل عالميت نيست، مقابل عاقليت است. دوراني است که انسان ها در فضايي خاص با فرهنگي خاص زندگي مي کنند. جامعه نسبتاً آزادي است، هرکس هرکاري مي خواهد، مي تواند بکند و هيچ چيز جلوي او را نمي گيرد. در چنين جامعه يي برخي افراد هر چند بسيار قليل با مراجعه به عقل و هدايت عقلاني به يکسري از ارزش ها پايبند مي شوند که نشانه رقاء فکري آنان است ولي اين دسته افراد بسيار اندک اند. البته آفات چنين جامعه يي اين است که همين صفات ناخود آگاه مورد اطاعت هوا و هوس قرار مي گيرد. مثل حميت که در يک جهت ممکن است بسيار خوب باشد ولي خطرش اين است که گاهي به صفتي بسيار زشت و خطرناک تبديل مي شود. اين جامعه را مقايسه کنيد با جامعه ديني پس از بعثت پيامبر(ص). دين نعمت بسيار بزرگي است و شايد نعمتي براي بشر بزرگ تر از نعمت دين نباشد ولي مي تواند اين باران رحمت تبديل به مايه عذاب شود. و به قول سعدي؛

باران که در لطافت طبعش خلاف نيست/ در باغ لاله رويد و در شوره زار خس.

در جامعه جاهلي همه صفات زشت بد بود هر چند مرتکب مي شدند ولي در جامعه ديني خطر اين است که دين ابزار توجيه همه زشتي ها شود، که پس از پيامبر شد. تمام دروغ ها به نام دين جايز بلکه واجب شود. تمام جنايت ها، قتل ها، خيانت ها، حتي اشاعه فحشا جايز بلکه واجب شود. در اين صورت هر جنايتکاري بدون ناراحتي وجدان جنايت مي کند. اين بار با اعتقاد و ايمان ولي ايمان به طاغوت يعني شيطان تمام کارهاي او را توجيه مي کند.

شريعت نبوي در جامعه يي که دين به نحو صحيح درک نشود، مي تواند وسيله ايجاد فاجعه عظيمي شود.

ساده انگاري بينديشم که جانياني که به کربلا براي قتل سيدالشهدا(ع) آمده بودند براي رسيدن به پول يا همه براي مقام بوده است. شواهد تاريخي به وضوح گوياي آن است که انگيزه قوي که موثر ترين نقش را در بسيج عليه آن بزرگوار داشت، حربه هاي ديني بوده است. نبايد از فتواي قضاتي مانند شريح غافل بود که به نظر مي رسد با توجه به اينکه وي قاضي کوفه است افراد زيادي از قاتلان کربلا کوفي بوده اند يا لااقل در بي وفايي آنان موثر بوده است.

علامه حلي کتابي دارد به نام «الفين» که از آثار کلامي مهم ايشان است.1 در کتاب الفين علامه حلي متن فتواي شريح، قاضي رسمي کوفه را به شرح زير آورده است؛

ان حسين بنî علي بن ابي طالب لقد شق عصا المسلمين و خالف اميرîالمومنين و خرج عن الدين. ثبت عندي وحقق عندي.قضيت وحکمت بدفعه و قتله حفظا لشريعه سيدالمرسلين.2

«به يقين حسين بن علي بن ابي طالب موجب تفرقه در اجتماع مسلمانان شده و با اميرمومنان (يزيد) مخالفت کرده و از دين جدش خارج گشته است. اين امر نزد من ثابت و محقق شده. من به مبارزه با او و کشتن او حکم مي کنم و راي مي دهم به خاطر حفظ شريعت سيد رسولان.»

بر اساس نقل مورخان لشگر عمرسعد عصر تاسوعا جنگ را آغاز کردند و امام برادر خود عباس بن علي(ع) را فرستاد تا شبي را مهلت بخواهد. مشهور اين است که دليل اين مهلت طلبي تدارک شبانه براي راز و نياز با خدا بوده است. اما در تاريخ بلعمي جمله يي آمده است که حاوي نکته يي است بسيار تکان دهنده. پدر ابوالفضل بلعمي و پسر ابوعلي بلعمي پدر عربي نويس است و پسر فارسي نويس. وزير سه تن از امراي ساماني بوده و در نشر زبان فارسي کوشيده است. به دستور وي تاريخ طبري ترجمه شده است.

او مي نويسد؛ «پس حسين اين مردمان را يکان يکان که به نصرت او آمده بودند، بنشاند و همه مهتران و بزرگان بودند و ايشان را خطبه کرد و گفت آنچه بر شما بود، کرديد و من شما را نه به حرب آوردم، اکنون حرب پيش آمد و من از جان خويش نوميد گشتم و شما را از بيعت خويش بحل کردم. شما بازگرديد و برويد و مرا امشب زمان خواستن، به کار نبود، از بهر شما خواستم تا هر که خواهد رفتن، برود.»

امام مي فرمايد من اگر مهلت خواستم براي خودم نبود براي شما بود. امام مي خواست با استفاده از تاريکي شب يک انتخاب آزاد صورت گيرد. به دور از هرگونه تحميل و رودربايستي هرکس بتواند تصميم بگيرد.

طبري از ابي مخنف از طريق حضرت علي بن الحسين نقل مي کند که وقتي عمربن سعد به کربلا بازگشت (و براي حسين بن علي اعلام جنگ کرد و آن حضرت مهلت تا فردا صبح را استمهال کرد) نزديک غروب بود.

قال علي بن الحسين فدنوت منه لاسمع وأنا مريض فسمعت أبي وهو يقول لأصحابه؛

«علي بن الحسين مي گويد من نزديک شدم تا صداي پدرم را بشنوم. من بيمار بودم ولي مي شنيديم که پدرم چنين گفت»؛ أثني علي الله تبارک و تعالي أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعا و أبصارا و أفئده و لم تجعلنا من المشرکين

«من خداوند را ثنا و ستايش مي گويم و بهترين حمد و سپاس را دارم چه پيدا و چه پنهان. خداوندا تو را سپاس که ما را به نبوت کرامت بخشيدي و توفيق تفقه در دين را عنايت فرمودي و چشمي بينا، گوشي شنوا و دلي آگاه به ما عطا فرمودي.» نکته مهمي است که آن حضرت بر آن تاکيد مي فرمايند. دين بايد از روي تفقه يعني معرفت ناب در دل جاي گيرد. با چشم بسته و تقليد کورکورانه دينداري نه مفيد که خطرناک است. أما بعد فإني لا أعلم أصحابا أولي ولا خيرا من أصحابي ولا أهل بيت أبر ولا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيرا «من هيچ ياراني بهتر از يارانم و هيچ اهل خانه يي بهتر و باوفاتر از آن که من دارم نديده و سراغ ندارم.»

ألا وإني أظن يومنا من هولاء الأعداء غدا ألا وإني قد رأيت لکم فانطلقوا جميعا في حل ليس عليکم مني ذمام هذا ليل قد غشيکم فاتخذوه جملا3

«من نيت شوم اين قوم که به اينجا آمده اند، مي دانم. راي من براي شما اين است که همه آزاد و رها باشيد. از ناحيه من هيچ عزم و پيماني بر گردن شما نباشد. اينک شب است و تاريکي همه جا را فرا گرفته. از تاريکي استفاده کنيد و اينجا را ترک کنيد.»

امام(ع) مي خواهد هيچ کس تحت فشارها و جاذبه هاي دوستي و سيطره آشنايي يا از روي ناانديشي و نابخردانه اقدام به دينداري نکند با آزادي کامل در فضايي کاملاً باز تصميم بگيرد.

پس از سخنان امام(ع) هرچند عده يي رفتند ولي آنان که ماندند هريک سخناني ابراز داشته اند که تاريخ به نقل آن سخنان مفتخر است. معرفتي از دين ارائه داده اند که از عمق جان آگاه شان نشات گرفته بود. مطالبي در آن سخنان وجود دارد که هر جمله يک دنيا معرفت است. آنگاه امام(ع) از يکايک آنان تقديرکرد.

ملولان همه رفتند در خانه ببنديد

بر اين جمع ملولانه همه جمع بخنديد

به معراج در آييد که از آل رسوليد

رخ ماه ببينيد که بر بام بلنديد

سلام خدا بر تو اي سرور شهيدان. سلام بر تو و بر ياران با وفايت. والسلام

پي نوشت ها؛-------------------------

1- طريحي در مجمع البحرين مي گويد من 500 کتاب و رساله به خط خود علامه حلي ديده ام چه برسد به خط ديگران. (مقدمه الفين)

2- الفين، ص1004

3- طبري، همانجا.

ايرانيان و سوگواري فرزند پيامبر(ص)
صادق آئينه وندہ

وکانما بک يابن بنت محمد

قتلوا جهاداً عامدين رسولا

قتلوک عطشاناً ولم يترقبوا

في قتلک التاويل و التنزيلا

و يکبرون بان قتلت وانما

قتلوا بک التکبير و التهليلا

- اي فرزند دختر پيامبر خدا محمد(ص) در حقيقت با شهادت تو آشکارا پيامبر را کشتند،

- تشنه لب شهيدت کردند و در اين کار رعايت آيات تاويل و تنزيل کتاب خدا هم نکردند،

- بانگ تکبير سر مي دهند که تو کشته شده يي، در حقيقت بايد گفت با کشتن تو تکبر و تهليل غذکر لااله الااللهف را کشتند،

اين اشعار از خالدبن معدان است، شاعر تيزهوش که ژرف کاوانه عمق فاجعه شهادت امام حسين(ع) را ترسيم مي کند.

در اين مقاله در دو بخش سخن خواهيم راند و قلم خواهيم چرخاند؛ 1- جامعه اسلامي پس از نيم قرن.

2- راز تمسک ما به خاندان پيامبر(ص).

نخست بر جامعه اسلامي چه گذشت که پس از 50 سال فرزندان وحي به دست گرگاني در کربلا پاره پاره شدند که به نام جدشان بر اريکه قدرت تکيه زده و در ميان عوام در انداخته بودند که؛ «قتل الحسين بسيف جده» (حسين(ع) با شمشير جدش پيامبر خدا(ص) کشته شد،)

در اين نبرد دو اردوگاه مشخص و دو دسته از مردمان که هر کدام به اسلام چنگ مي زدند، معين شدند؛ اردوگاه فضيلت و اردوگاه رذيلت، آوردگاه عظمت و آوردگاه قدرت. در اردوگاه فرزند پيامبر(ص) جز زيبايي، تعالي، حريت، حق مداري و حق پرستي چيزي به چشم نمي خورد و در اردوگاه مقابل دو دسته انسان مسخ شده قدرت در قامتي حقير رخ مي نمايند؛ دسته اول معامله گران دنيا و شريکان قدرتند و دسته دوم سگان شکاري شکارگاه ارباب که نان از خون مي خورند و حقيرانه پوزه در پيکر فضيلت مي کنند و با رذيلت اعاشه مي کنند.

دسته اول، معامله گران و مشاوران سياسي اند و نان قدرت را به تهديد و تقابل مي خورند و چون دو گرگ رقيب از بيم به هم پشت نمي کنند. دنيا را مي خواهند و به آن چنگ مي زنند و به نام دين دنيا را مي جويند و براي دنيا دين را مي شويند. شيفتگان جيفه دنيايند و نان دين مي خورند و براي استمرار دنيايشان شکم مي درند و حلقوم فضيلت را مي جوند. نقطه اتصال و ناحيه اشتراک شان با سلطان منفعت است و بس و هيچ گاه به هم اعتماد ندارند.

اين دسته که ملازم سلطان اند مزاحم قدرت هم هستند، دژخيم اند و پلشت و پست و به تهديد تمکين مي کنند و به ندرت تضمين مي دهند.

يکي از سخنگويان اين دسته مي گويد؛ «اللهم ان عذبتني بعد طاعتي لخليفتک يزيدبن معاويه و قتل اهل الحده فاني اذاً لشقي» (تاريخ يعقوبي)

(خدايا اگر مرا پس از اطاعت از خليفه ات يزيدبن معاويه و کشتار اهل حره عذاب کني، حقيقتاً من بيچاره ام،)

و در دم مرگ مي گويد؛ «الحمدلله الذي شفا صدري من قتل اهل الخلاف القديم و النفاق العظيم.» (سپاس خدا را که با قتل مخالفان ديرين و منافقان بزرگ غانصارف، آتش کينه در سينه ام آرام گرفت و دلم تشفي يافت،)

سخن اين دولتمرد دستگاه اموي را ببينيد که پر از تناقض و تضاد است و حتي خود نمي داند براي اطاعت خليفگان اموي آدم مي کشد و حرم رسول خدا را حرمت مي شکند و عرض مسلمين را مباح مي شمارد يا براي کينه هاي ديرينه جنوب و شمال که امروز با زر و سيم و از جنس مال و منال رخ نموده و چهره گشوده است؟

در حقيقت روزي که معاويه به عراق و حجاز مي رفت و دم از مشارکت در غنيمت و مواکله در اطاعت و قدرت و مشاربه با رعيت مي زد، تيزهوشان مي دانستند که روزي کار به مجالده غشمشيرفهم خواهد کشيد.

و امروز آن زمان فرا رسيده بود که حاکمان اموي عريان تر و بي محاباتر سخن بگويند و به نان و نام برکشند يا بکشند؛ «نحن کالزمان، من ارتفعناه ارتفع و من اتضعنا اتضع» (ما چون بخت به قدرت بسته ايم هر که را برکشيم برآيد و هر که را فروکشيم فرو افتد،)

اين همان مال و قدرت بود که اميرالمومنين پيشتر درباره ازدواج ناميمون آن دو به امت اسلامي هشدار داده بود و حاکم دست يافته بر اين قدرت و چنگ افکنده بر اين مال را انذار کرده بود که بي تهذيب و بي تعليم نفس، به آتش در افتد و بتگري بيش نخواهد بود.

و اما دسته دوم در اردوگاه اموي، حقيران بي مايه و دشمنان فضيلت و دون پايه اند. در حقيقت حقد ارباب فضيلت دارند و دشمنان انسانيت اند.

شأن شرکت در قدرت ندارند، از اين رو شانه بر خاک مي سايند و بندگان مال اند تا به واسطه دلالان قدرت به آنان نواله يي برسد.

نمونه اينان شمربن ذي الجوشن، شبث بن ربعي و عمر سعداند.

اينان سران تقلب، تذبذب، ترديد، تخاذل و تواکل اند و در شهرهاي شام و عراق موج مي زدند و موج آن به حجاز هم رسيده بود.

کين اينان متوجه دين و دينداري بود و فضيلت و عظمت را نشان گرفته بودند. اين کين و جدايي از دين از آنان انسان هاي مشوه با سرشتي مسموم ساخته بود که چون موم در دست ارباب قدرت نرم بودند. با مهياي چنين اردوگاهي که اموال فتوحات آن را هر روز فربه تر کرده بود و امروز دلال رحله الشتاء و الصيف را به عنوان حاکم بر آن گمارده بود، مي توان تصور کرد که در کربلا آن برود که رفت و در مدينه آن بشود که شد.

عبيدالله زياد که 28 سال بيش سن نداشت با آن سابقه خانوادگي آن سان که همه مي شناختند، بزرگ شده يي در فساد و تباهي و آدمکشي و قدرت گستري برکشيده بي ريشه يي که حتي در محاوره پيش خلق خدا به سخره گرفته مي شد، بي مايه يي که به خوش رقصي و آدمکشي پا بر شانه شهرهاي اسلامي نهاده و حاکم عراق و ايران شده بود حتي نمي توانست جمله يي ساده را به فصاحت بر زبان آرد و به جاي «اشهروا سيوفکم» مي گفت؛ «افتحوا سيوفکم» يزيدبن مفرغ حميري شاعر عرب در اين باره گفته است؛

و يوم فتحت سيفک من بعيد

اضعت و کل امرک للضياع

(از آن روز که شمشيرت از دور از غلاف در آوردي، کار ملک را به ويراني کشيدي و همه کارت خرابکاري و ويرانگري است،)

اين اردوگاه اموي بود با دو دسته عامل از دولتمرد و نان به مزد که برشمرديم. اکنون اينان کمر به نابودي بنيان دين و سست کردن ارکان آن بسته بودند. اينجاست که پدران هوشمند و ديندار ما از سر تدبير و تعقل به انتخابي بايد دست مي زدند تا ارتباط شان را با دين نگسلند و مجد و عظمت ديرين را لگدمال خشونت بدويان تازه به دوران رسيده نکنند.

در حقيقت به تعبير شاعر بلندآ وازه ديلم شاگرد شريف رضي در حالي که بايد به تمدن و مديريت و دانش پروري شان چنگ مي زدند از برکات اين دين آسماني و از رحيق معرفت و معنويت آن بهره مي گرفتند.

قد قبست الدين من خير نبي

و قبست المجد عن خير أب

(من دين را از بهترين پيامبر(ص) و مجد و بزرگي را از بهترين پدر غخسروف به ارث برده ام.)

ما ايرانيان اسلام را از صميم جان برگزيديم ولي به مرام هاي نژادپرستانه و مشي هاي ارباب مآبانه امويان و عباسيان وقعي ننهاديم. دين خدا را برگزيديم بي آنکه ديني از عربان را بر دوش کشيم. به وادي معرفت و فتح دل ها که رهاورد پيامبر خدا و خاندان برگزيده اش بود، روي نهاديم و دل سپرديم.

از نگاه نجديان خشن و شميرکشان بي بصيرت تن زديم.

آنها زمين مي گشودند و ما به دنبال کساني بوديم تا دل شکسته و آزرده را بگشايند. ما فتح دل مي خواستيم در حالي که آنها به دنبال فتح سرزمين بودند.

به راستي چه کساني مي توانستند اين مردمان متمدن و اين اهالي امپراتوري بزرگ پارس را که بيش از 25 قرن هوشمندانه بر اقوام و زبان ها و فرهنگ ها حکم رانده بودند، به اين دين جديد تسليم گردانند؟

ما اسلام را پذيرفتيم و تسليم شديم و سلام گفتيم و از گذشته گسستيم و به اين دين جديد پيوستيم و دل بستيم. گرچه پيام آور اردوي مسلمانان در عراق در برابر فرمانده سپاه ساساني از آزادي بندگان خدا و بيرون کشيدن انسان ها از تنگي دنيايي که برايشان ساخته و پرداخته اند و باز گشودن راه دادگري در اسلام در حين معرکه سخن گفت، ولي در حقيقت ما به دنبال دلبران دلربا بوديم تا از سر معرفت و از در رحمت بر ما فرو ريزند.

کساني بايد به ما اطمينان مي دادند و بر روي ما دريچه نوي از آفاق معرفت مي گشودند تا از سير دين جديد و سيره پيام آور و جانشينان و مروجان آن بيشتر آگاه مي شديم.

ما از 25 قرن تمدن و فرهنگ و مديريت و رهاورد به سادگي نمي گذشتيم، اگر چيزي از دست مي داديم بايد بهتر از آن به چنگ مي آورديم.

ديري نپاييد که امويان از پي راشدون حاکم شدند و نشان دادند که خوي اعرابي دارند و فکر بدوي. گرچه از برکات جهاد و اخلاص و ايثار مومنان مسلمان، امروز دستمايه يي براي سلطه بر جهان و از جمله ما فراهم کرده بودند و اينان اکنون سلطه بر يک شهر کوچک چندقبيله يي را که حاصل پيمان هاي عربان حجاز بود تبديل به سلطه بر دو امپراتوري بزرگ کرده بودند بي آنکه صلاحيت هاي مناسب را کسب کرده و دستمايه کار خويش کرده باشند.

دريافتيم که اينان نه دل دارند و نه دل مي برند پس آن دلبران دلربا کجايند؟ رو به در خانه پيامبر آورديم و بر آستان علي(ع) و فاطمه(س) و فرزندان فرخنده کردارشان زانو زديم.

جور اين خليفگان دمار از ما در آورد و ما درد دل و شکوه به آل علي(ع) برديم تا از معرفت شان ما را سيراب کنند. به وصي صفي پناه برديم تا از صفاي دانش و کرامت و عدالتش بهره ببريم.

در يک کلام به آل علي(ع) پيوستيم و از خليفگان رستيم.

اينان با کرامت باطني و وفاي انساني از اسلام نجدي نجات مان دادند و دريچه آفاق بستان علوي را بر رويمان گشودند و ما با اسلام علوي و حسيني آشنا شديم. در اسلام سرخ حسيني دريافتيم که همه سرخي اين دين مبين براي نجات انسان و تعالي روح او است و نويد صفا و صلح و امنيت دارد. چون به خاندان علي(ع) چنگ زديم از خشونت بدويان و نفاق اعرابيان و ارتداد باج خواهان قبيله يي در امان مانديم و به اردوگاه معرفت، ايثار، کرامت، عزت و آزادي درآمديم.

اينجا اردوگاهي بود که کساني چون امام حسين(ع) در آن بودند که گردن فرازان روزگار بسان حربن يزيد رياحي بر آستانش سر تعظيم فرود آورده و شمشير انداخته و تسليم شده و با يک عزم از اردوگاه ضلالت به مامن عزت و کرامت در آمده بودند.

اين اردوگاه به تعبير راوي سپاه دشمن، مردانش از مفسران قرآن، عقبه ديده و ابتلا کشيده بودند و براي رسيدن به فوز و فلاح و زدودن ستم و پلشتي از روي خاک، مرگ شرافتمندانه را برگزيدند و از آن به مثابه پلي ياد کردند که جهان ناسوت را به لاهوت گره مي زدند و انسان خاکي را تا اوج افلاک برمي کشد.

ما خاندان پيامبر(ص) و علي را مامن خصال و وادي وصال مي شناسيم و قرن ها است که دست در دستگيره استوار اين خانه زده ايم.

امروز هويت ما ايرانيان مسلمان با ارادت مان به خاندان پيامبر(ص) گره خورده و رابطه معناداري يافته است.

در زير علم سرفرازي که در آن به ذکر مصائب امام حسين(ع) پرداخته مي شود، اقوام ايراني از هر زبان و لهجه و حتي اديان و مذاهب از ترک و کرد و لر و بلوچ و فارس و عرب گرد مي آيند و با بياني که همه با آن آشناييم از رنج ها و ستم هايي که براي دفاع آن حضرت از دين خدا برايشان هموار شده، ياد مي کنند.ما در اينجا به نقطه اشتراکي مي رسيم که جوهر هويت و وحدت ما است و آن گره خوردن هم ديني، هم عصري و همفکري و هم سرنوشتي ما با هم است. و اين همان وحدت و هويت ديرمان ما ايرانيان است که از ظهور اسلام به اين سو رقم خورده است.

نسل عزيز و هم ميهنان گرانقدر اين نعمت را پاس دارند و سخنرانان، واعظان، منبريان و مداحان حضرت امام حسين(ع) با زباني فخيم و ادبياتي مناسب عصر و نسل، جوهر اين ارزش ملي و ديني را به نسل ها انتقال دهند.

تهران اول محرم الحرام 1431

*استاد تاريخ اسلام دانشگاه تربيت مدرس
يادداشتي از سوسن شريعتي
رو به کدام قبله؟

شايد بهتر آن باشد که ديگر به جملاتي از قبيل «تاريخ به ما نشان مي دهد» يا مثلاً «درسي که مي شود از تاريخ گرفت» و... اعتماد نکنيم. واقعيت اين است که تاريخ، تا اطلاع ثانوي آن چيزي را به ما نشان مي دهد که دوست داريم؛ درسي مي دهد که از حفظيم. واقعيت اين است که هرگونه مراجعه به گذشته متکي به «حال» است، هم «حال» مورخ و هم «حال» زمانه مورخ و تفاسير تاريخي بيشتر از آنکه به شناخت ديروز ما کمک برساند به شناخت ما از امروز کمک مي کند. شايد همين خصلت در تفسير تاريخي است که مورخان را به اعتراف وامي دارد؛ «تاريخ به معناي حکايت دقيق واقعيت گذشته وجود ندارد، فقط حال وجود دارد»، «روايت تاريخي همواره تفسيري است امروزي، تلاش براي احياي مجموعه يي تکه تکه، متصلب و گم شده در يک ارگانيسم زنده». بر سر اين حرف ها اغلب مورخان اجماع دارند اما در مورد ما دلايل ديگري هم مزيد بر علت مي شود و آن موقعيت «حال» ما است. «حال» ما مساعد شناخت تاريخي نيست. نه از سر نوميدي يا به اين دليل که شناخت تاريخي براي ما ناممکن است، شايد به اين معنا که شناخت تاريخي ابزار مي خواهد و نيز شرايط امکان و تا زماني که تاريخ- تاريخ مذهب باشد يا تاريخ غير آن- اسير و زنداني حافظه هاست، هر تفسيري مي شود تبليغ و هر تبليغي پرچم؛ پرچم هايي براي صف کشي هاي هم اينجايي و هم اکنوني. واقعيت اين است که تاريخ درس مي دهد، اما هر درسي که بخواهي مي دهد، کافي است خود را حقيقت بپنداري تا همه داده هاي تاريخي بشود مواد اوليه درس تو از تاريخ، چه به قصد درس دادن باشد چه به قصد درس گرفتن. اين خصلت فقط شامل تاريخ مذهب ما نمي شود، در نسبتي که با تاريخ سياسي معاصر خود برقرار مي کنيم نيز همين حکايت باقي است. (حادثه 16 آذر، از 1332 تا به حال چندجور متولي پيدا کرده است؟ و هر بار براساس تفسيري که از آن حادثه شده صف کشي هايي بر آن اساس صورت گرفته. يا همين نزاع جاري بر سر تملک روزهاي نمادين در تاريخ 30ساله ما.)

وقتي پاي تاريخ مذهب به ميان مي آيد مشکل صدچندان مي شود. هم به دليل موقعيت مذهب در اذهان مومنين و هم رويکرد مورخ مذهب که لاجرم در شرحش از تاريخ مذهب، همواره به دنبال معنا است؛ معنايي که آن حادثه در خود پنهان دارد. آيا ما زنداني تاريخ مذهب خود هستيم؟ خير ما زنداني حافظه هاي مذهبي خود هستيم و اين دو يکي نيست؛ همين است که هر بار ملعبه خوانش هاي حافظه محور خود از تاريخ مان مي شويم و هر بار بر همين اساس صف مي بنديم و جبهه مي گشاييم و شناخت تاريخي را عقيم مي سازيم.

تاريخ مي گويد (به درسش کاري نداريم) حسين بن علي در سال 60 هجري قيام کرد. پرسش بعدي مورخان اين است؛ چرا حسين بن علي قيام کرد؟ عليه چه کسي قيام کرد؟ چه خوانش هايي از واقعه تاريخي قيام حسين بن علي تا به حال صورت گرفته است و دست آخر اينکه در حافظه مذهبي ما قيام حسين چگونه نشسته است، چه جايگاهي يافته و چه نقشي بازي مي کند؟ تا اينجا را رويکردي تاريخي، شايد بتواند پاسخ دهد اما اينکه چرا اين داغ آرام نمي گيرد و اينکه آيا اين داغ نبايد آرام بگيرد ديگر به مورخ مربوط نيست، به روشنفکر يا مصلح مربوط مي شود؛ اينکه چگونه مي توان سهم تاريخ را از شکل زيست آن در حافظه ها تفکيک کرد و نسبت ميان آن دو را تغيير داد.

شريعتي در خوانش خود از نهضت حسين در دو نقش ظاهر مي شود؛ مورخ و روشنفکر اجتماعي نيز. کسي که در پي شناساندن تاريخ است، تاريخي که مي داند در ذهن مومن گونه يي اسطوره يي گرفته و نيز کسي که عزم آن دارد نسبتي جديد ميان آن تاريخ و اين اسطوره برقرار کند. شريعتي مي کوشد ميان حافظ مومن که وفاداري به خاطره را پاس مي دارد از يک سو و شناخت تاريخي که فراتر از حافظه مومن اتفاق مي افتد نسبت برقرار کند. او مي داند که مومن از فرط به ياد آوردن تراژدي، موضوعيت آن را، تاريخيت آن را از ياد برده است و تاريخ را بدل به يکسري آيين ساخته و تنها راه آن را برگرداندن اسطوره ها به موقعيت تاريخي اوليه آن مي داند. اينکه موفق مي شود يا نه بحث ديگري است. هر آنچه در بالا گفته شد شامل تفسير شريعتي نيز مي شود؛ «رد پاي حال مفسر، زمانه مفسر، باورهاي مفسر و... در رويکرد او به گذشته پيدا است.» با اين وجود، موضوع اين يادداشت، خوانش معاصر شريعتي از قيام حسين نيست، خوانش معاصران شريعتي است از تفسير او درباره چرايي قيام حسين.

خوانش تاريخي شريعتي از نهضت حسين در دو پرده عرضه شده است؛ پرده اول حسين است در مکه (نيمه تمام گذاشتن حج) و پرده دوم حسين است، خاندانش و يارانش نيز در کربلا (رويارويي با دشمن و شهادت). پرده اول را شريعتي در سخنراني ياد و يادآوران توضيح مي دهد و پرده دوم را در کتاب شهادت. تفسير شريعتي را از پرده دوم، يعني شهادت حسين و خاندانش در کربلا همه به ياد دارند؛ «هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام.» اما تقريباً هيچ کس از تفسير شريعتي از پرده اول چيزي به ياد نمي آورد؛ «حسين يک درس بزرگ تر از شهادتش به ما داده است و آن نيمه تمام گذاشتن حج است.» (حسين وارث آدم. م.آ. 19، ص 191) آنچه در خوانش تاريخي شريعتي از نهضت حسين طي اين سال ها مغفول مانده است همين پرده اول است که در نگاه او پيش شرط اصلي فهم قيام حسين است. شريعتي در پرده اول است که با شرح موقعيت سياسي زمانه و نسبت مذهب با قدرت، خروج حسين را از صف توضيح مي دهد و آن را در ذيل تز اصلي اش که همان جنگ مذهب عليه مذهب است، قرار مي دهد. چرا حسين حج را «نيمه تمام گذاشت؟ به مناسک مقدس حج بي اعتنايي کرد، آن را نيمه واگذاشت؟ شريعتي مي گويد نيمه تمام گذاشتن حج از سوي حسين بي علي مهم تر از شهادت او در کربلا است؛ نيمه تمام گذاشتن حج از سوي حسين اعتراضي بود به اسلام خلافت، به مذهبي که لباس قدرت بر تن کرده است و نماينده زر و زور شده است. حسين با انتخابش خود را نماينده آن نوع اسلامي مي سازد که قرباني زور است و روش حسين اين است که از پذيرش نمادهاي مشترک با قدرت حاکم سر باز زند؛ «براي شيعه در چنان موقعيتي که رهبران مذهبش را شهيد مي بيند يا گرفتار غل و زنجير خليفه، تجليل حج، کاري است به نفع مستقيم خليفه و او که دوستدار «حج» است، نمي تواند از حجي تجليل کند که شعاري شده است به نفع دشمن.

شيعه وقتي مي بيند خليفه اين همه از حج تجليل مي کند اما اگر گزارش برسد که کسي، اندکي بيشتر در گذرگاه خويش در کنار قبر شهيدي توقف کرده است زير شکنجه نابودش مي کند، درمي يابد که تعظيم حج در اسلام خليفه، شعار طبقه حاکم شده است و شعار او، نه حج- که خليفه تجليل مي کند- بلکه «قبر» است، قبر شهيدي که خليفه را اينچنين به وحشت مي افکند.» (م. آ. 7، ص 198) شريعتي با همين نگاه است که چرخش شيعه را در عرفات از کعبه به کربلا توجيه مي کند؛ «پس اکنون که حج چون شعاري به دست دشمن افتاده است، چه بايد کرد؟ جهت معلوم است، طواف خاک حسين، طواف کعبه راستين است.» (همان، ص 199) کار حسيني از نگاه شريعتي قبل از شهادت در کربلا، طراحي راه ديگري است براي مسلماني پشت کرده به قدرت و ثروت. شهادت، بي شک نتيجه اين گشودن راه ديگري است. شريعتي شهيد کربلا را به مکه برمي گرداند، به نقطه عزيمت اوليه اش، شجاعت حسين در برابر قدرت زيباست و اسطوره يي اما همه ماجرا نيست. در نيمه تمام گذاشتن حج و در اعتراض به قدرت مسلط است که حسين امکان جور ديگري ديندار بودن را براي مومن فراهم مي آورد. در حقيقت تلاش شريعتي نشان دادن اين امر است که اين شناخت تاريخي است که مي تواند ايمان و باور را که شناختي است مجرد و انتزاعي وجهي زنده و انضمامي ببخشد؛ درک اين موضوع که اگرچه ايمان يکي است و واحد اما تجربه تاريخي نشان از اشکال مختلف زيست آن دارد و بايد هر گونه فرمول بندي تئولوژيک يا اسطوره يي را مشروط دانست و تاريخ مند. رويکرد تاريخي به مومن اين امکان را مي دهد که ايمان خود را به پرسش بگيرد و از چند و چون زيست آن آگاه شود. وقتي حاکم و محکوم از منابع مشترک مشروعيت بخشي برخوردارند سخن از تفاوت ها الزامي است. شيعه از همين رو به رغم نبوت، از عترت سخن مي گويد. شريعتي دلايل اينکه چرا چهره تاريخي اسطوره مي شود و طي چه مکانيسمي يک حادثه تاريخي، بدل به نماد مي شود، متکي است به دلايل تاريخي و نه الهياتي. سعي مي کند منطق مومن را در اسطوره سازي يا در گشودن قبله يي جديد- به تعبير کربلا در کنار کعبه- بفهمد و با او همدلي کند. از همين رو به کاربرد تاريخي اين انشقاق در برابر قدرت مسلط توجه دارد.

اما اينکه چرا از تفسير دو پرده يي شريعتي فقط پرده دوم در ذهن ها نشسته است دلايل بسياري دارد. بسياري آن را به شرايط سياسي آن سال ها- سال 50- و اوج گيري مبارزه مسلحانه ربط داده اند و اينکه شريعتي در ذيل اين شعار- آنها که رفتند کاري حسيني کردند و آنها که ماندند بايد کاري زينبي کنند- قصدش از يک سو توجيه مبارزه مسلحانه نيروهاي چريکي بوده است و از ديگر سو مشروعيت بخشي به کار خود که پيام رساني باشد. اين بحث حتي در گرفت که حسين- همچون چريک هاي مجاهد مسلح آن زمان- نه به قصد پيروزي که به قصد شهادت دادن عليه قدرت باطل و به قيمت جان خويش به کربلا رفت؛ شهيد، يعني شاهد، شاهد يک زمانه، يک شاهد تاريخي که نفس مردنش سند است؛ سندي براي شناخت زمانه يي مسکوت و خاموش، اينکه مردن گاه خود سلاحي است آگاهي بخش، انتخابي آگاهانه و نه از سر اتفاق يا از سر بدشناسي. تفسير ديگري نيز در آن سال ها شکل گرفت و اينکه حسين نه به قصد مردن که با انگيزه گرفتن قدرت و به مقصد کوفه حرکت کرد اما در کربلا ماند. اما همه اين بحث ها به پرده دوم قيام حسين مربوط مي شد؛ مردن توسط جور. «چرا مردن» حسين همچنان مسکوت مي ماند. پس از انقلاب نيز همچنان، همه چيز ذيل پرده دوم تفسير شد؛ اينکه به شهادت حسين بايد همچون روش مبارزاتي نگاه کرد يا انتخابي اخلاقي يا نوعي فلسفه زندگي... بسياري در اين باب نوشتند. بسياري بر سر اين باب ها جان باختند. بسياري بر سر اين ابواب روبه روي هم قرار گرفتند و به نام حسين بر يکديگر تيغ کشيدند و از همين رو در بسياري اوقات يا شريعتي را نواختند يا بر او تاختند؛ تفسيري ايدئولوژيک از تاريخ کرده است، رويکردي اسطوره يي به تاريخ داشته است، اسطوره ها را به زمين آورده است و مومنان را دچار بيماري خوداسطوره پنداري ساخته است و آنها را توسط اسطوره ها الينه ساخته است، فرهنگ مرگ را ترويج داده، در مردن فضيلت مي ديده و زندگي را ناديده گرفته است، اي کاش مي گذاشت اسطوره ها بر سر جاي خود بنشينند و سوگواري براي آنها را کافي مي دانست و... قس عليهذا. در ميان همه اين انتقادات که پيوندي مستقيم دارد با زيست تراژيک ديني ما و ا ز همين رو انتقاداتي است مشروع، اما خوانش شريعتي از نهضت حسين همچنان مغفول است. هيچ کس تفسير شريعتي را از حسين در مکه به ياد نمي آورد. اصلاً شريعتي را رها کنيم، هيچ کس نمي پرسد چرا حسين، قبل از رسيدن به کربلا در مکه، حج را نيمه تمام گذاشت؟ چرا شيعيان در عرفات پشت به کعبه مي کنند و رو به کربلا. پشت به کعبه و رو به قبر؟

اين موضوع نه تنها نشان مي دهد مومن در درسي که از تاريخ دينش مي گيرد تا کجا گزينشي و دلبخواهي عمل مي کند که نشان مي دهد در نسبتي که با تفسيرها برقرار مي سازد نيز همچنان دلبخواهي است. اينکه براي او چرايي مرگ حسين از چگونگي شهادت او اهميت کمتري دارد. درباره چگونگي شهادت حسين هزاران صفحه کتاب، مداحي، تعزيه، تصنيف و... نوشته مي شود اما از چرايي اش سخني در ميان نيست. شريعتي براي توضيح اين سوگواري مدام شيعي يک کاربرد سياسي و تاريخي قائل است و آن مبارزه عليه فراموشي است و ضرورت يادآوري و از همين رو نقش انقلابي را فقط تا زماني مي داند که حسين بن علي، خود متولي رسمي پيدا نکرده بوده است. تا زماني که بلندگوهاي رسمي صفويه بر طبل خاطره نمي کوبيدند. تا زماني که قدرت مي خواهد فاجعه کربلا فراموش شود، يادآوري کاربردي مثبت داشته است و از زماني که قدرت (صفويه) همه نيرويش را فقط بر سر يادآوري اين فاجعه مي گذارد يادآوري ديگر کاربرد مشروعيت بخشي به قدرت را دارد و نه تذکاردهنده. در اينجا ديگر خطر فراموشي نيست، خطر اشباع حافظه است و در نتيجه نقشي منفي برعهده اش مي افتد. ديگر حسين وار عمل کردن مداحي نيست، حسين وار عمل کردن در يک کلمه پرسش از کدامين حسين است و شناخت. حسين با قيام خود از اسلام خلافت پرسيد؛ محمد آري اما کدام محمد. حال حسين اگر مي بود مي گفت حسين آري اما کدام حسين؟ در ذيل چنين تحليلي است که شريعتي نتيجه مي گيرد حسين وار زيستن، الزاماً و فقط کشته شدن نيست بلکه قبل از هر چيز پرسش از دينداري موجود است.

اين دورخيز تاريخي شريعتي به قيام حسين در دو پرده با اين هدف انجام مي شود که پلي بزند به حافظه کيش مدار و آييني مومني که در اين بزرگداشت الينه شده است و در اين چرخش سرگيجه آور بزرگداشت چگونگي مرگ حسين پرسش از چرايي را به کل به کناري نهاده و او همچون مورخ و همچون مصلح نيز مي خواهد اين حافظه زخم خورده سوگوار مومن را در مواجهه يي تاريخي با چرايي مرگ حسين بنشاند. اين تنها راهي است که به زعم شريعتي امکان شکل گيري ذهن تاريخي را براي مومن فراهم مي کند و موجب گشودگي حافظه مي شود.

اينکه تفسير شريعتي تفسيري است شخصي بحثي نيست اما پرسش اين است که اين شخصي بودن تفسير او نامشروع است يا امري است ناگزير. اينکه در شرح حوادث تاريخي شما به دنبال معنا باشي ناگزير است. منابع واحد الزاماً مورخان را به نتايج واحد نمي رساند. شريعتي نمي خواهد با تکيه بر درکي تاريخي ايمان ما را محکم کند يا برعکس ايمان ما را در پرتو تاريخ متزلزل سازد، فقط مي خواهد نشان دهد گذشته خود را در اختيار هر کس که بخواهد قرار مي دهد و اگر به آن بي اعتنا بماني متوليان کاذب پيدا مي کند. از نظر او اين رفت و آمد ميان تاريخ و ايمان به حال هر دو مفيد است.

يک نکته يا يک پرسش

با اين همه پرسش اصلي اين است؛ در اين هزارتوي خوانش ها، چه خوانش مفسر باشد از متن يا داده تاريخي، چه خوانش مخاطب باشد از سخنان مفسر، به خصوص وقتي سخن از تاريخ مذهب است و در نتيجه مذهب نيز تا کجا تلاش براي درس آموزي از آن مشروع است؟ مشروع هم که باشد تا کجا مفيد است؟ شايد بتوان گفت هم مشروع است و هم مفيد و به خصوص ناگزير. مشروع است چرا که تاريخ مذهب امکان فهم انضمامي، متکثر و زنده را از چگونگي زيست ايمان فراهم مي سازد و از همين رو مفيد نيز هست؛ وقتي قرار باشد قرائتي واحد دينداري را زنداني خود نکند و از همين رو ضروري است و اجتناب ناپذير. رفت و آمد ميان حافظه مذهبي و تاريخ مذهب تنها راه و لااقل يکي از اشکال ممکن شکل دادن به وجدان تاريخي است، حتي اگر اين رفت و آمد سوءتفاهمات و خطراتي را نيز- همچون خوداسطوره پنداري- به دنبال آورد، حتي اگر همين خصلت گزينشي و عاطفي حافظه ممکن است موجد صف و صف کشي هاي خطرناک اکنوني و اينجايي باشد. اگر راست باشد که ما به قول پل ريکور يا در معرض فراموشي هستيم يا در خطر يادآوري بيمارگونه مدام، هيچ راهي به جز اين رفت و آمد باقي نمي ماند؛ از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به اسطوره، از امروز به ديروز و برعکس. حتي اگر تاريخ درسي ندهد نزاع بين درس هاي مدامي که مي خواهيم از آن بگيريم مفيد است و مشروع و ضروري. هيچ فايده يي نداشته باشد، تعداد واحدهاي درسي بيشتر مي شود و امکان انتخاب براي ما بيشتر.

دليل دل توست
سيدمهدي شجاعي

پدر به برادرش عقيل که در علم انساب ورودي به کمال داشت، گفت؛ زني مي خواهد که در رشادت و شهامت و شجاعت نمونه باشد و فرزنداني رشيد و دلاور و سلحشور و بي باک بياورد.

و عقيل، قبيله بني کلاب را معرفي کرد و از اين قبيله، خانواده بني حزام و از اين خانواده، فاطمه رشيده را.

چه کارهاي عجيبي مي کرد اين پدر مظهرالعجايب، خودش عالم بما کان و ما يکون و ما هو کائن بود. خودش در جايگاهي از خلقت نشسته بود که تقدير را با سر انگشتانش با اذن الله رقم مي زد. خودش سرشت و گذشته و آينده همه خلايق را در آينه علم غيب خويش، به وضوح مي ديد اما برادرش را مامور جست وجو در انساب و اقوام و قبايل کرد تا دل عقيل را به انجام اين ماموريت خطير خوش گرداند. به گمانم بزرگ ترين معجزه پدر اين بود که در ميان مردم، پرده بر علم غيب خويش مي کشيد و به رغم داشتن بال هاي کرامت با پاهاي عادت بر زمين راه مي رفت و به رغم علم آفريني اش، به زبان کودکانه مردم اين جهان تکلم مي کرد و به رغم اينکه صاحب مغازه آفرينش بود، درست مثل يک مشتري بي بضاعت، از دکه خلقت خريد مي کرد.

فلسفه انتخاب مادرم و تولد من و برادرانم، پديد آوردن ياوراني براي حسين بود. يعني که من براي حسين و به خاطر حسين آمدم. براي تو که به خاطر حسين آمده يي، اکنون دفاع از حسين و جنگ در راه حسين، مهم ترين مساله است. و دفاع از حسين، توان مي طلبد و جنگ در راه حسين رمق مي خواهد. و آب اکنون براي تو يعني توان براي دفاع از حسين. و آب براي تو يعني مقدمه واجب که به اندازه خود واجب، واجب است. اسب که خنکاي آب، رگ و پي اش را حيات و طراوت بخشيده، در آب پيشتر و پيشتر مي رود تا آنجا که زانوان و ران هاي سوار تماماً در آب قرار مي گيرد و شمشير آبديده اش تا نيمه در آب فرو مي شود.

سوار، دست به قبضه شمشير مي برد و آن را به سمت جلو مي فشارد تا سر غلاف از آب بيرون بيايد و شمشير از تسلط آب محفوظ بماند.

بيست و پنج سال پيش بود يا کمي بيشتر.

علي در مسجد نشسته بود و گرد او ياران و دوستان و اصحاب حلقه زده بودند. در اين حال، پيرمردي بياباني که محاسني سپيد و چهره يي آفتا ب سوخته اما نمکين داشت به مسجد آمد. با لهجه يي شيرين به همه سلام کرد، حلقه جمع را شکافت، بر دست و روي علي بوسه زد و زانو به زانوي او نشست؛ «علي جان خيلي دوستت دارم. دليلش هم اين است که اين شمشير عزيزم را آورده ام به تو هديه کنم.» علي خنديد. مليح و شيرين، آنچنان که دندان هاي سپيدش نمايان شد؛ «دليل دل توست عزيز دلم، اما اين هديه ارجمندت را به نشانه مي پذيرم.» پيرمرد عرب خوشحال شد، دوباره دست و روي علي را بوسيد و رفت. فراوان داشت علي از اين عاشقان بي نام و نشان. شمشير را لحظاتي در دست چرخاند و نگاه داشت. انگار که منتظر خبري بود يا حادثه يي. خبر عباس بود که بلافاصله آمد.

هفت يا هشت ساله اما زيبا، رعنا و بلندبالا. سلام و ادب کرد. اما چشم از شمشير برنداشت. علي فرمود؛ عباس من، دوست داري اين شمشير را به تو هديه کنم؟ عباس خنديد. آرزوي دلش بود که به زبان پدر جاري شده بود. بله، پدر جان، قربان دست و دل تان. علي فرمود؛ بيا جلو نور چشمم. عباس پيش آمد.

علي از جا بلند شد، شمشير را با وسواسي لطف آميز بر کمر او بست. او را در آغوش گرفت، بوسيد و گريه کرد؛ «اين به وديعت براي کربلا...»

فضاي اطراف شريعه ملتهب شده است. صداي پا و شيهه اسب ها و صداي عبور سوارها از لابه لاي نخل ها، نشان از تجهيز و بازسازي سپاه دشمن دارد. بايد جنبيد. بايد هرچه زودتر مشک را از آب پر کرد و از اين محاصره و مهلکه به دربرد.

اما با کدام توان، وقتي که هرم آفتاب، رمق بدن را کشيده است و عطش، عبور خون را در رگ ها دشوار کرده است. اما. اما پدر در واپسين لحظات حيات آنگاه که در بستر شهادت آرميده بود، آخرين وصاياي خويش را به اطرافيان مي فرمود.

ناگهان تو را صدا زد. تو شتابناک پيش رفتي و در کنار بستر او زانو زدي. پدر همچنان که خفته بود، دو دست بر شانه هاي تو گذاشت و فرمود؛ «عباس من، به زودي سبب روشني چشم من در قيامت خواهي شد. در عاشورا وقتي وارد شريعه شدي که آب بنوشي و برادرت حسين، تشنه باشد.»

برشي از رمان منتشرنشده؛ سقاي آب و ادب، عباس
حسين مظلوم ترين مردم گراي تاريخ
حسين سليمي

معماي شگفت انگيز تاريخ اسلام اين است که بزرگ ترين فجايع نه به دست بيگانگان و نامسلمانان که به وسيله مدعيان حکومت اسلامي به انجام رسيده است. هيچ يک از ائمه شيعه توسط بيگانگان و ايادي روم و يهوديان شهيد نشدند، همگي شهيد قدرت جويي گروهي از مسلمانان شدند که سنت دين اسلام در مورد محوريت مردم در شکل گيري حکومت ديني را برنمي تافتند. امام حسين(ع) نمونه بارزي بود که خصلت نامردمي خلفاي جور را با خون خود برملا ساخت. شايد نگاه از اين زاويه به قيام امام حسين(ع) معمول نباشد اما نگاهي کوتاه و گذرا به رفتار امام در جريان حماسه عاشورا اين حقيقت انکارناپذير را آشکار مي کند. امام حسين هميشه امام حسين بوده است و هميشه حق بوده است، اما اين پيشواي حق که حکومت زمان خود را از همان ابتدا کاملاً نامشروع مي دانست به مدت 10 سال اقدامي نکرد و حرکتي را سازمان نداد تا زماني که مردم کوفه و قبايل عمده مرکزي جهان اسلام که نمايندگان آنها در کوفه گرد آمده بودند او را دعوت کردند. طبق تواتر تاريخ آنچه سبب ساز حرکت امام حسين (ع) و آغاز قيام او شد دعوت مردم بود؛ مردمي که به واسطه حضور و خواست آنها امکان حضور در صحنه سياست فراهم و حجت آن حرکت سياسي مي شود. براي امام دعوت مردم اساس و بنياد حجت شرعي بود و به همين سبب آن را مبناي حرکت خود قرار داد. نوع رفتار امام به گونه يي است که نشان مي دهد خواست مردم براي او صوري و بهانه ظاهري نيست و مهم و اساسي است. به همين دليل نيز او سه بار با پيک هاي مختلف خود به بررسي صحت و سقم اين دعوت مي پردازد و حرکت نهايي خود به سمت کوفه را منوط به تاييد مکرر دعوت و تمايل واقعي مردم مي کند.

حرکت مسلم بن عقيل به سوي کوفه پس از دو بار اطمينان امام از صحت و اعتبار دعوت و خواست مردم و نمايندگان قبايل آن دوران است و تا زماني که او براي بار سوم آن را تاييد نمي کند، امام به سوي کوفه حرکت نمي کنند. زماني که حربن يزيد رياحي نيز جلوي کاروان امام را مي گيرد اولين و مهم ترين حجت امام براي او نامه هاي هزاران نفر از نمايندگان قبايل است که او را به سوي خود خوانده اند. اين کلام به گونه هاي مختلف در خطبه هاي امام حين واقعه کربلا نيز تکرار شده است. حتي در برخي منابع در مورد مذاکرات امام با حر قبل از آغاز واقعه کربلا آمده که امام خواسته اند اگر واقعاً مردم ديگر تمايل ندارند اجازه دهند ايشان بازگشته و از آن ملک بيرون برود. تمامي اين نشانه ها گوياي آن است که امام حسين(ع) نيز مانند پدر و برادر خود خواست و تمايل مردم را اساس حرکت يا حتي حکومت خود مي دانستند؛ امام علي(ع) که تا مردم نخواستند امر آنها را به دست نگرفت و امام حسن (ع) که وقتي مردم را از گرد خود پراکنده ديد حکومت را واگذار کرد. شايد دليل جاودانگي اين خاندان ارجمند و قيام اسطوره يي امام حسين در تاريخ اين باشد که آنها با فدا کردن جان خود بر اين حقيقت پاي فشردند که حکومت الهي جز با خواست و تمايل مردم نيست.
عاشورا و نه کمتر
عبدالجبار کاکايي

قرار نيست ما با تاريخ زندگي کنيم، قرار نيست شاعر به روايت نوستالژيک گذشته بپردازد بي آنکه نگاهي به امروز خويش داشته باشد. شروع تکامل، حرکت، توسعه، تثبيت در امروز است. اگر بناست حقي ستانده شود، اشکي سترده شود، باري کاسته شود، امروز اين امکان تکرارنشدني را در اختيار ما قرار داده است و ديروز مثل آينه ماشين گاه براي نگريستن کوتاه و مصونيت از خطا. لازم است شاعر ما به عاشورا نگاه کند و ببيند قيام هاي تاريخي چون عاشورا را که به قتل و غارت آزادگان انجاميد اما نشانه يي و دليلي روشن از خود به جاي گذاشت تا کانون آينه هاي نگاه ها باشد در زمان ها. قرار نيست ما شاعران تاريخ روايت کنيم و حکمت بياموزانيم بلکه بناست از تاريخ و حکمت براي بيان حقيقت استفاده کنيم؛ حقيقتي که بالاتر از افلاطون است. عاشورا به ما ياد مي دهد در شعرهايمان مسامحه با ستم و زورگويي را فراموش کنيم و آدم هايي براي وضعيت ها و فرصت هاي منفعت جويي نباشيم. شعرمان عيار داشته باشد و جراحت دل ها را مرهم بگذارد. شاعري که در فرصت هاي برآمده زبان در کام مي کشد و سکوت پيشه مي کند گريزنده از مقام امتحان است و بر باددهنده و تاراج کننده هزينه وجدان يک ملت. عاشورا تابلوي نفيس امکاني گسترده براي انسان ماندن است پيش روي مردمي که به آن عشق مي ورزند. عاشورا بايد در شعرهايمان ترجمه شود. دلالت ها و قرينه هاي عاشورا در همه زمان ها کمابيش هستند همان گونه که زمين بي حجت نمي ماند، بي ستم هم نخواهد ماند الا در روز روزها، روز مبادا. و قرار نيست که ما صبور و ساکت امکان حسيني شدن و زينبي شدن را در روح مان به تحليل بريم و به وسوسه منفعت جويانه عقل زندگي طلب و آرامش خواه معين عيش حاکمان و امين وضع محرومان باشيم. عقل سرخ فرا مي خواندمان. صداي گلوي بريده يي که رساترين صداي تاريخ شد مي جويدمان تا فرصت ها را دريابيم.
پديده «شهيد جاويد»
مصطفي ايزدي

موضوع قيام حضرت سيدالشهدا حسين بن علي (ع) يکي از دامنه دارترين و در عين حال پرتحريف ترين موضوعاتي است که صدها و بلکه هزاران کتاب در طول 14 قرن گذشته توسط انديشمندان پرمايه و محقق يا نويسندگان کم سواد و بي مايه درباره اش نوشته شده است. آيت الله حاج شيخ نعمت الله صالحي نجف آبادي موضوع قيام امام حسين (ع) را حتي فراتر از يک حادثه تاريخي که پرداختن به آن از نگاه تاريخ نگاري امر رايجي شده، مي داند و معتقد است بايد به همان سبک درس هاي عالي اجتهادي (خارج) از طرف علماي طراز اول مورد تحقيق قرار گيرد. صالحي نجف آبادي معتقد است؛ «مساله قيام امام حسين (ع) يکي از پيچيده ترين مسائل تاريخي اسلام است و علت اين پيچيدگي، اختلاف و تعارضاتي است که در مدارک مربوط به اين مساله وجود دارد و به همين جهت در تشخيص حقيقت اين قيام نظرهاي متضادي اظهار شده و از طرفي چون عمل امام حجت است بايد واقعيت نهضت آن حضرت شناخته شود تا مردم بتوانند از آن پيروي کنند بنابراين حرکت امام موضوع يک مساله مهم فقهي و عملي است و تا موضوع حکمي مشخص نشود عمل به آن حکم غيرممکن است. از اين رو پيشنهاد مي شود مساله قيام سبط پيغمبر (ص) در حوزه هاي علميه به همان سبک درس هاي عالي اجتهادي (خارج) از طرف علماي طراز اول مورد تحقيق قرار گيرد و محصول اجتهاد آنان منتشر شود تا به اين وسيله هم به اين آشفتگي که در نوشته هاي نويسندگان و گفته هاي گويندگان وجود دارد خاتمه داده شود و هم مردم از سرگرداني نجات يابند و هم پيروي و بهره برداري از قيام عظيم امام ميسر شود.» با اين ديدگاه صالحي نجف آبادي وارد تحقيق و پژوهش در موضوع قيام امام حسين (ع) شد و پس از هفت سال بررسي و کنکاش جامع و همه جانبه، کتاب ارزشمند «شهيد جاويد» را به جامعه اسلامي و علاقه مندان به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و پژوهشگران تاريخ اسلام ارائه کرد. گزارش انتشار کتاب شهيد جاويد و بحث ها و جدل هايي که بر سر آن در حوزه هاي علميه در ميان روضه خوان ها، در ميان مردم کوچه و بازار و در ميان انقلابيون سال هاي 49 تا 52 پيش آورد بسيار مفصل و خواندني است اما ارائه آن گزارش- که خود کتاب مفصلي خواهد شد- در اين مقاله ميسر نيست و وسع اندک اين نوشته اجازه چنين کاري را نمي دهد. نکته اول اينکه چه شد آيت الله صالحي به تاليف «شهيد جاويد» دست زد؟ ايشان در پاسخ به اين پرسش و ايجاد انگيزه براي کار تحقيق در موضوع امام حسين (ع) و شهيد جاويد گفته است؛ «مرحوم آيت الله بروجردي در حوزه قم يک روح تحقيق دميد و چون من مجذوب ايشان بودم اين مطلب در روح من اثر زياد گذاشت که در هر مساله يي تحقيق جديد بکن. استاد هر چه گفت، گفت. براي خودش گفت. نظر خودش بود. اين را آقاي بروجردي براي ما کاملاً جا انداخت. لذا اين روحيه در من کاملاً جا گرفت که هر مساله يي را بايد از نو فکر کرده، بعد از فکر فهميد که فلان آقا اين مساله را که گفته، آيا درست گفته يا درست نگفته؟ بالاخره در هر مساله جديد ما بايد فکر کنيم و خودمان فکر کنيم. من درباره همه مسائل، نه منحصراً در قضيه امام حسين (ع) در هر بحثي، فقهي، اصولي، تفسيري، رجالي و تاريخي فرق نمي کند من اين روحيه را اعمال مي کردم. يک روز دعوت شدم براي سخنراني در انجمن مهندسين ايران. قرار بود در جلسه انجمن مهندسين در ايام عاشورا پيرامون نهضت امام حسين (ع) صحبت کنم. طبيعي است در يک چنين جلسه يي تحصيلکرده هاي دانشگاه، روشنفکرها و استادان حضور دارند. بايد مطالبي ارائه شود که مورد قبول واقع شود و تکرار مکررات نباشد. براي اين جلسه خودم تحقيق جديدي کردم. تمام منابع را بايد زير و رو کنم از قديم و جديد، مقايسه کنم و ببينم علماي ما از قديم چه گفته اند و علماي جديد ما چه گفته اند و روايات در اين باب چيست و حق در مساله کدام است. اين تحقيقات بناي شهيد جاويد شد.» (برداشت از خاطرات چاپ نشده.)
گفت وگو با محمدعلي کوشا عضو مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم
ناگفته هايي از آيت الله صالحي نجف آبادي

حامد شفيعي

-آشنايي جنابعالي با مرحوم آيت الله حاج شيخ نعمت الله صالحي نجف آبادي مربوط به چه زماني است؟

سرآغاز آشنايي من با آيت الله صالحي نجف آبادي با مطالعه کتاب پرماجراي «شهيد رجايي» به سال 1353 برمي گردد. ولي نخستين ديدار اينجانب با ايشان در سال 1355 بود که پس از گفت وگوي ابتدايي مجذوب مقام علمي و اخلاقي به ويژه تواضع و فروتني او شدم و سپس در جرگه شاگردان او درآمدم. فراموش نمي کنم در ابتداي ديدار نخست پس از احوالپرسي نامم را پرسيد و گفت؛ کلمه «کوشا» چه صيغه يي است؟ بلافاصله گفتم؛ صفت فاعلي. سپس پرسيد؛ با چه هدفي به حوزه علميه قم آمده يي؟ گفتم؛ مي خواهم اسلام را بفهمم و بفهمانم. گفت؛ همين؟ گفتم؛ آري «دانستن» و «آگاه کردن» براي من انگيزه اصلي زندگاني است. از جواب هاي صريح من اظهار مسرت فراوان کرد.

-مقام علمي او را چگونه مي دانيد؟

براي پي بردن به مقام علمي هر دانشمندي پيش از طرح سوالات علمي بايد از استادان و مربيان او سراغ گرفت که چه کساني بوده اند. مرحوم صالحي نجف آبادي دست پرورده استادان بزرگي همچون آيت الله حاج آقا رحيم ارباب اصفهاني و آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي است. نوآوري هاي فقهي و شرح صدر و بينش باز او ريشه در تعليمات پرارج و ارزش اين دو فقيه برجسته دارد. او بارها ضمن تدريس از مقام علمي به ويژه ابتکارات علمي و نکته سنجي و دقت آيت الله بروجردي سخن به ميان مي آورد و تاکيد مي کرد شيوه تحقيق را از آيت الله بروجردي آموخته است. از فقاهت و شيوه تدريس و کيفيت ورود به بحث و خروج از آن و تکيه بر استقلال علمي و اعتماد به نفس از آقاي بروجردي زياد سخن به ميان مي آورد که در مباحث علمي صرفاً نبايد نقال بود بلکه بايد طالب علم خود به استنباط بپردازد. مي گفت آيت الله بروجردي به شاگردان متشکل حلقه درس مي گفت اينکه مي گويي فلان و بهمان چنين و چنان گفته اند به جاي خود، ولي تو خودت چه مي گويي و با اين شيوه افراد را وادار به تحقيق و دستيابي به اظهارنظر خاص اجتهادي خودشان مي کرد. مرحوم صالحي مي گفت اگر آن شيوه دقيق و باريک بيني و نکته سنجي هاي آقاي بروجردي نبود، من موفق به تاليف کتاب «شهيد جاويد» نمي شدم. دقت هاي علمي آن استاد بزرگ مرا واداشت در هر موضوعي که وارد شوم به گونه اجتهادي به بحث و قلم فرسايي بپردازم و دامن تقليد را رها کنم و وارد عرصه تحقيق و آزادانديشي شوم.

-آيا ديدگاه هاي آيت الله بروجردي سبب شد ايشان به تاليف کتاب «شهيد جاويد» دست يازند؟

شيوه بحث علمي آيت الله بروجردي ايشان را به جانب تحقيق سوق داده بود نه اينکه به گونه خاص او را وادار به نوشتن چنين کتابي کرده باشد. به عنوان مثال در مباحث فقهي، آيت الله بروجردي اکتفا به شرح و بسط اقوال فقهاي شيعه نمي کرد بلکه در ضمن آن به بررسي آراي فقهاي اهل سنت آن هم به طور دقيق و عميق مي پرداخته و عملاً «فقه مقارن» را در حوزه قم رسميت مي بخشيده است. او با اين شيوه جديد ذهن و زبان طلاب را وارد عرصه وسيع تري مي کرده و ديدگاه آنان را توسعه مي داده و آنان را از محدوده حوزه قم متوجه گستره دنياي اسلام مي کرده است.

-آيا انديشه هاي آقاي صالحي درباره قيام عاشورا متاثر از شخصيت هايي خاص بوده است؟

مرحوم آقاي صالحي مي گفت سخنان متناقض و ديدگاه هاي خلاف عقل و منطق و آراي سست و احياناً خرافي شماري از گويندگان و از طرفي متون به ظاهر متضاد درباره قيام امام حسين(ع) بيش از هر چيز ديگر مرا وادار به مطالعه و بررسي همه جانبه درباره قيام آن حضرت کرد و تصميم گرفتم همه آرا و نظريات را جمع آوري کنم و همه منابع و مآخذ را مورد بررسي قرار دهم تا به يک نظر معقول و منطقي که با روح قرآن و سنت پيامبر و اميرالمومنين و اهل بيت اطهار آن حضرت منطبق و هم جهت باشد دست يابم. لذا ايشان قاطعانه و با يک دنيا اعتماد به نفس مي گفت؛ من در موضوع قيام امام حسين(ع) نسبت به آنچه ديده ام و شنيده ام و خوانده ام خود را اعلم مي دانم و تاکنون هيچ کس به اندازه من در اين باره همه جوانب مساله را مورد دقت و بررسي قرار نداده است. به هرحال او در تحقيق خويش به جايي رسيده بود که به يقين و باور قطعي رسيده بود و مسيري که طي کرده بود مسيري استدلالي و اجتهادي بود نه تقليدي و بازنويسي آراي ديگران.

-شيوه تحقيق مرحوم صالحي نجف آبادي را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

واقع مطلب اين است که سبک و سياق تحقيقي آقاي صالحي با سبک و سياق حوزويان و حتي دانشگاهيان تا حدودي متفاوت است. ديدگاه هاي او در اين باره منحصر به فرد و ويژه خود اوست. مرحوم آيت الله صالحي عنصر «عقل» را در استنباط همه مسائل چه فقهي و چه تفسيري و چه تاريخي و اجتماعي سرلوحه کار خود مي دانست و بارها مي گفت هرگاه متني را ديديد که خلاف عقل است حداقل درباره اصالت آن شک کنيد البته «خلاف عقل» چيزي است و «مافوق عقل» چيز ديگر. نمونه هاي بارز اين ديدگاه در اکثر آثار او آشکار و هويداست. به عنوان مثال مباحثي چون الف- بحثي در طهارت و نجاست ب- بحثي در اخبار کر ج- بحثي در طهارت کافر د- بحثي در آيه محاربه و احکام فقهي آن هـ- مباحث مربوط به جهاد در اسلام و- تفسير سوره يوسف ز- فلسفه قيام امام حسين(ع) در کتاب «شهيد جاويد». ويژگي ديگر آن مرحوم در نگارش، نقد و بررسي دقيق احاديث است. او در اين باره سخت متاثر از آيت الله بروجردي بود و خود نيز بارها آن شيوه را مي ستود. احاديث و اخبار را از جهت متن، سند و دلالت با دقت تمام مورد بررسي قرار مي داد و از همه مهم تر «مصب» و «مورد» احاديث را از جهت زماني و مکاني مورد مطالعه همه جانبه قرار مي داد و خوش باوري و تقليد را کنار مي گذاشت و تنها به کشف واقع مي انديشيد و درايت را لازمه فهم صحيح روايت مي دانست. مرعوب نشدن در مقابل چهره هاي ممتاز علمي و اجتماعي در مقام تحقيق از ويژگي هاي بارز آيت الله صالحي نجف آبادي بود. هرگز عظمت علمي بزرگان او را از مسير تحقيق بي طرفانه تحت تاثير قرار نمي داد. نقد عالمانه نظريات شماري از شخصيت هاي حوزوي در شماري از آثار او کاملاً نمايان است.

آزادانديشي به تمام معنا در عمق افکار و انديشه هاي او موج مي زد. آزاد انديشي در فقه، تفسير، کلام، تاريخ و مسائل اجتماعي از ديگر ويژگي هاي آن مرحوم بود. در اين باره کافي است به کتاب «مجموعه مقالات» او بنگريد.

استقلال علمي او که همراه با عفت قلم و نثر روان و استوارش بود وجهه حوزوي او را ممتاز و برجسته ساخته بود. او بيش از نوشتن به انديشيدن مي پرداخت و به کارهاي نيمه تمام و نارسا اعتنايي نمي کرد. کم مي نوشت اما پخته و سخته مي نوشت. حجم آثار او نسبت به بسياري از نويسندگان اندک است اما سرشار از پختگي و دقت و توام با فخامت و استواري است. کلمه به کلمه و جمله به جمله نوشته هاي او حساب شده و از روي تامل و تاني است. او هميشه به کيفيت مي انديشيد نه کميت.

-کتاب شهيد جاويد فلسفه قيام امام حسين(ع) را چه چيزي مي داند؟

مولف «شهيد جاويد» در اين تحقيق نظر دو عالم بزرگ شيعي يعني سيدمرتضي علم الهدي و شيخ طوسي را در کتاب «تلخيص الشافي» سوژه کار خود قرار داده است.

«شهيد جاويد» داراي پنج بخش و يک خاتمه است. عنوان بخش هاي آن عبارتند از؛ 1- علل قيام 2- ماهيت قيام 3- مراحل قيام 4- هدف قيام و نتايج و آثار آن.

او پس از بحث و بررسي هاي همه جانبه به اين نتيجه رسيده است که هدف نهايي قيام امام حسين(ع) تشکيل حکومت اسلامي بوده است. آن هم حکومتي بر مبناي حکومت پيامبر اسلام(ص) و علي(ع). آنگاه مي نويسد؛ «پيروزي نظامي براي امام مطلوب درجه يک و صلح شرافتمندانه مطلوب درجه دو و شهادت مطلوب درجه سه بوده است، ولي براي کشته شدن هيچ گونه فعاليتي نکرد بلکه اين عمال حکومت بودند که فرزند پيغمبر را کشتند و چنين خسارت بزرگي را بر جهان اسلام وارد ساختند.» (ص159)

-ديدگاه آقاي صالحي نجف آبادي نسبت به جامعه کنوني به ويژه انقلاب اسلامي را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

نگاه مرحوم صالحي در مورد جامعه و نيازهاي آن نگاهي واقع بينانه و باز بود نه دگم و بسته. او مبناي مديريت جامعه کنوني را مبتني بر «مشورت» و «خردورزي» مي دانست و در تمام نوشته ها و اظهاراتش خردورزي و تحمل مخالفان را مبناي اصلاح گري قلمداد مي کرد. نامه مبسوط او به رئيس مجلس شوراي اسلامي در زمان جنگ درباره کنفرانس طائف گوياي چنين ديدگاهي است. او از طرفداران سرسخت امام خميني(ره) و از مروجان پيشتاز آن بزرگوار بود تا جايي که به خاطر دفاع از او به سه سال تبعيد در شهرهاي دوردست محکوم شد و در اين باره متحمل رنج فراواني شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي هم تا آخرين لحظه حيات وفادار به انقلاب اسلامي و امام خميني(ره) باقي ماند و کتاب «ولايت فقيه حکومت صالحان» را در ضرورت تشکيل حکومت اسلامي نگاشت و نقش مردم را در فعليت و تحقق چنين حکومتي امري اساسي و محوري به حساب آورد.

-آيا پس از کتاب «شهيد جاويد» تاکنون اثري جديد در موضوع قيام امام حسين(ع) که بتواند به صورت استدلالي فلسفه قيام را بررسي کند، سراغ داريد؟

در ميان آثار مکتوبي که درباره قيام امام حسين(ع) به رشته تحرير درآمده است معمولاً «ابعاد عاطفي» در بررسي قيام بيشتر مدنظر قرار گرفته تا «منهج عقلاني». و عمده امتياز کتاب «شهيد جاويد» لحاظ کردن «منهج عقلاني» در تحليل و بررسي اين قيام جاودانه است و تا زمان تاليف اين اثر کتابي با اين سبک و سياق به شيوه استدلالي آن هم با نقد و بررسي همه جانبه اخبار ديده نمي شود. اما پس از آن تنها کتابي که تا حدودي به آن سمت و سو نزديک شده و مبناي پژوهش را بر دليل و برهان مبتني کرده اثري است به نام «عاشوراپژوهي» درباره هدف امام حسين(ع) به قلم نويسنده توانا آقاي محمد اسفندياري که در سال 1387 توسط نشر صحيفه خرد در قم انتشار يافته است. شاکله اين کتاب متاثر از «شهيد جاويد» است و کم و بيش در همان سمت و سو به تحليل و تفسير مي پردازد. اين اثر با نثري روان و استوار داراي سه بخش است؛ 1- هدف شناسي امام حسين(ع) 2- کوفه انتخاب درست امام 3- ديدگاه گذشتگان. به گمان اينجانب پس از «شهيد جاويد» اين کتاب در ميان آثار گوناگوني که نگارش يافته اثري معقول و موفق به شمار مي رود و نويسنده آن درخور تحسين و تشويق است.

-با توجه به اشاعه بعضي از خرافات در عزاداري ها و تحريفات عاشورا در شرايط کنوني چه کتاب هايي را به خوانندگان براي مطالعه توصيه مي کنيد؟

حداقل دو کتاب در اين باره مي تواند براي دفع خرافات و آگاهي از تحريفات عاشورا مفيد واقع شود؛ 1- کتاب «لولو و مرجان» از مرحوم ميرزا حسين نوري طبرسي استاد مرحوم شيخ عباس قمي که بارها چاپ و منتشر شده است. 2- کتاب «عاشورا، عزاداري و تحريفات» که به کوشش مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم در سال 1386 توسط نشر صحيفه خرد در قم انتشار يافته است.

تجلي دوگانه تاثر و اميد
دکتر محيط طباطبائي

در ايران پديده هاي فرهنگي هميشه به دو وجه يا صورت تجلي مي نمايند، يک وجه همان شکل حقيقي و تاريخي است همانند واقعه عاشورا که در آن حضرت امام حسين(ع) بر اثر حوادثي که در طول تاريخ نقل شده است تسليم زور يزيد نشدند و شهادت را انتخاب کردند و در کربلا توسط قشون ابن زياد به شهادت رسيدند، اما وجه دوم يا شکل دوم اين پديده در فرهنگ ايراني ويژگي خاصي را مي يابد. براي وضوح بيشتر مطلب به ذکر مثالي مي پردازيم، شيخ بهايي سمبل فرهنگ معماري يا مهندسي ايران است و وجه ديگر وي همان وجه تاريخي شيخ بهايي است يا حضرت علي(ع)، وجه تاريخي ايشان همان امام اول شيعيان و داماد حضرت رسول(ص) و... هستند و وجه دوم ايشان در جاي جاي فرهنگ مردم اين سرزمين نقش بسته است. از داستان هاي عاميانه گرفته تا نواهاي فولکلور ايران و... و در نهايت اوج اين تاثير را در خاوران نامه مي توان مشاهده کرد که قهرمان آن حضرت علي(ع) است.

بنابراين صورت دوم واقعه عاشورا تلاش در راه زنده نگه داشتن يک نحوه تفکر و انديشه است که هر سال در مراسم ويژه عاشورا بازسازي مي شود و به اين ترتيب حفظ مي شود و در حقيقت صورت ايراني يا هويت ايراني اين مراسم است به بياني ديگر تشيع و ايرانيت با هم تلفيق شده اند. حداقل طي چهار يا پنج قرن اخير در مراسم عاشورا تجلي دوگانه آن را مشاهده مي کنيم. بسياري از مناسک و آيين هاي عاشورا ريشه در تاريخ ايران دارند. در حقيقت آيين سوگ، آييني است که بيش از 1400 سال قدمت دارد مثلاً در سوگ سياوش و تداوم آن و...

بنابراين عاشورا درست است که زنده نگه داشتن قيام عليه ظلم و پايداري و... است اما جنبه ديگر آن اين حقيقت است که عاشورا بخشي از ميراث آييني - فرهنگي سرزمين ماست و در اين بخش در فرهنگ ما و در روند هنرهاي اين سرزمين موثر واقع شده است مثلاً در هنر نمايش، در هنر نگارگري، در شعر، در ادبيات و... همان طور که مي دانيم يکي از قديمي ترين شعرهاي زبان فارسي شعر درباره عاشورا از کسايي مروزي است، اين معرف همان ريشه تاريخي است.

دو پديده ايراني بودن و تشيع در آيين عاشورا به هم گره خورده اند و به هم پيوسته اند و نمي توانيم از يکديگر جدا کنيم مثلاً وقتي درباره تشيع صحبت مي کنيم ايران وجود دارد و امروزه هر جا درباره ايران صحبت مي کنيم با پديده شيعه روبه رو هستيم و اين موضوع را مي توانيم در درازناي تاريخي اش مشاهده کنيم به عبارت ديگر عاشورا و آيين هاي مرتبط با آن بخش عمده يي از فرهنگ ما، هنر ما، ادبيات ما، رفتارهاي ما، روش هاي سوگواري ما و... را دربرگرفته است.

در اينجا براي درک بهتر موضوع به ذکر مثالي بسنده مي کنيم. در جنگ چالدران شاه اسماعيل در مقابل سلطان سليم شکست مي خورد اما پس از آن يعني بعد از شکست شاهد تولد ايران هستيم و به عبارتي دولت ملي ايران تشکيل مي شود بنابراين اگر شکستي در ظاهر شکست باشد ولي در بطنش يک نوع زنده بودن و تداوم حيات جريان داشته باشد خود منجر به پيروزي است در حقيقت اين سوگ نيست شکل سوگ دارد اما سرانجام آن اميد است به همين دليل است که مراسم عزاداري حسين بن علي(ع) با صورتي که دارد با تاثر به پايان نمي رسد در حقيقت تاثري است که سرانجام و انتهاي آن اميد است پس چون با اميد پيوند مي خورد شکل خاصي از پديده آييني را به وجود مي آورده است. تلفيق سوگ و اميد در کنار يکديگر است که ما در طول تاريخ شاهد آن بوده ايم بنابراين مهم پيروزي و شکست نيست بلکه زنده بودن فکر و آيين است که در حقيقت عاشورا از بخش عمده يي از فرهنگ عمومي و فولکلور سرزمين ما و در حقيقت فرهنگ شفاهي ايران برگرفته شده است.
عناوين اين صفحه
تقابل کژانديشي و آزاده گي
ايرانيان و سوگواري فرزند پيامبر(ص)
رو به کدام قبله؟
دليل دل توست
حسين مظلوم ترين مردم گراي تاريخ
عاشورا و نه کمتر
پديده «شهيد جاويد»
ناگفته هايي از آيت الله صالحي نجف آبادي
تجلي دوگانه تاثر و اميد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام