حافظ موسوي

تصوير غالبي که اکنون از شعر دهه 70 در ذهن بسياري از ما- مخصوصاً جوان ها- وجود دارد، در يک نگاه منصفانه تصوير چنان منصفانه يي نيست. کافي است به چند مجله مهم آن دوره (آدينه، گردون، تکاپو، دنياي سخن و...) يا به کتاب هايي که در آن دهه منتشر شده است، نگاهي بيندازيم، آن وقت خواهيم ديد که به دور از هياهوهايي که بعدها گروهي به راه انداختند شاعر، نجيب و شريفي مثل شهرام شيدايي هم در آن سال ها بوده است که به جاي پشتک وارو زدن هاي صد تا يک غاز، شعري ساده اما عميق مي نوشت.
وقتي کتاب «آتشي براي آتش ديگر» در سال 73 منتشر شد، شهرام شيدايي حدود 27 سال سن داشت و هنوز در مطبوعات و محافل ادبي اسم و رسمي به هم نزده بود. تر و تازگي و سادگي زبان، فضاهاي بکر و گاه سوررئال، تامل هاي ژرف و شاعرانه، انگشت گذاشتن روي سياهچاله هاي روح و روان آدمي، به پرسش گرفتن بيخ و بن هستي و... که در اين کتاب بود به سرعت نگاه شعرخوان هاي جدي و بي غرض و مرض را به سوي او برگرداند. همان کتاب کافي بود خيلي ها حضور يک شاعر جدي و تامل برانگيز را در بين نسلي بحران زده و نابسامان احساس کنند و در ذهن شان جايي براي او کنار بگذارند. من شخصاً تا پيش از انتشار اين کتاب او را نمي شناختم. يادم هست فقط يک شعر از او در مجله گردون خوانده بودم که آن هم البته نظرم را جلب نکرده بود، اما «آتشي براي آتش ديگر» چيز ديگري بود. يادم هست به ويژه پاره يي از سطرها و تصويرهاي او که از فرط سادگي به چشم نمي آمدند، مجذوبم کرد، مثلاً آنجايي که مي گويد؛ «مادر کلمه يي است که در اتاق مجاور خوابيده است» يا «چرا هيچ کس به ما نگفته است زمين/ مدام چيزي را از ما پس مي گيرد/ ما فکر مي کنيم که زمان مي گذرد». من اين حرف ها را نه حالا، پس از مرگ او، بلکه بارها پيش از اين گفته ام. به خود او هم گفته بودم. دوستاني که در کارگاه شعر کارنامه با من بوده اند به ياد دارند من اين نمونه ها را بارها برايشان خوانده ام.
من دقيقاً نمي دانم پس از انتشار «آتشي براي آتش ديگر» بر شهرام شيدايي چه گذشت که او در لاک انزواي خود خزيد. ديدارهاي من با او اغلب تصادفي بود. در همان ديدارهاي تصادفي از او مي پرسيدم چرا کم مي نويسد يا کم منتشر مي کند و او هر بار چيزي مي گفت و من حالا فکر مي کنم شايد نبايد از او مي پرسيدم.
شش سال بعد وقتي کتاب دوم او «خنديدن در خانه يي که مي سوخت» از چاپ درآمد، فهميدم که او در آن چند سال داشته است در خودش فرو مي رفته است.
شهرام شيدايي هم مي خواست در خودش فرو برود و به ژرفاهاي خودش برسد.
شيدايي در کتاب «خنديدن در خانه يي که مي سوخت» ژرف تر شده بود. هم ژرف تر و هم کمي متفکرتر، کمي بازيگوش تر و بيش از کمي مايوس تر. فضاهاي اين کتاب براي شاعري 33 ساله که مي بايد از شور جواني و زندگي سرشار مي بود کمي حيرت انگيز است؛ مرگ، مرگ، مرگ...، عجيب است؛ در اغلب شعرهاي اين کتاب «مرگ» حضور دارد.
در اولين شعر اين مجموعه مردي کنار ساحل دراز کشيده و کودکي که از کنار او مي گذرد به مادرش مي گويد؛ «مامان مامان، اينجا يه مرد خوابيده/ مرده، نگاش کن/ راديوشم بازه/ مامان، شايد مرده،» در شعر بعدي کسي را به ديرکي بسته اند، کتاب ها جمع مي شوند زير ديرک و يکي شان آتش را شروع مي کند. در شعر بعدي «بي آن که بداني، مرده اي» در شعر بعدي «مردي که در بعدازظهر ساکت/ باغچه اش را آب مي داد/ ناگهان به ياد آورد که مرده» و اين ماجرا همين طور ادامه دارد؛ و من حالا با خودم فکر مي کنم که چرا ما اين همه به مرگ فکر مي کنيم.
چرا شهرام شيدايي اين همه با مرگ دست به گريبان بود؟ آيا او رشد دروني مرگ را در ناي و مري اش حس کرده بود؟ آيا او صداي پاي سلول هاي لجام گسيخته سرطاني را همچون رژه يي رعب آور در درون خود مي شنيد؟، آيا مرگ پيش از آنکه مستقيماً به سراغ ما بيايد سايه هايش را به درون ما مي فرستد تا ما تمام زندگي مان را زير سايه او بگذرانيم؟،
اينها حسرت هاي نسل ما است. حسرت هاي نسل شهرام شيدايي. حسرت هاي کتاب هايي که نوشته نشدند، حرف هايي که زده نشدند، ساقه هايي که رشد نکردند، درهم شکستند. آيا آيندگان ما را به ياد خواهند داشت؟ آيا به ياد خواهند آورد شاعري لاغراندام و رنگ پريده را که با گام هايي آرام، چشم هايي سوزان و نگاهي عميق و پرسشگر، روزي روزگاري در کوچه ها و خيابان هاي اين شهر قدم مي زده است؟،... اما اينها چه اهميتي دارد وقتي که ما سهم زيستن مان را نزيسته ايم؟،...