سه شنبه، 1 دي 1388 - شماره 2133
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
پرونده شهرام شيدايي ، شاعر،مترجم، داستان نويس

اميرحسين خورشيدفر؛ روز دوشنبه دوم آذرماه 1388 شهرام شيدايي بعد از تحمل ماه ها درد و بيماري درگذشت. شيدايي جزء چهره هاي مطرح شعر دهه 70 ايران بود. از جمله جواناني که جريان شعر فارسي را متحول کردند. اما از ميان اين جمع شيدايي خاموش ترين و کم سروصداترين شان بود. نوشتن جمله کليشه يي او اهل جار و جنجال نبود که مرتباً در سوگنامه ها تکرار مي شود حقيقتاً در مورد او مصداق داشت. اما اين به آن معنا نيست که کيفيات خاص شعر شيدايي به ويژه جهان مستقل و يکه اش براي دوستداران پيگير شعر معاصر فارسي پوشيده بماند. به جز اين ترجمه هاي شيدايي به خصوص ترجمه اش از شعرهاي شيمبورسکا و اورهان ولي به عنوان نمونه هاي ارزشمند از ترجمه شعر به شمار مي آيند. در وضعيتي که رسانه ها در رقابتي تنگاتنگ براي عرضه ستاره هاي توخالي مکرر عکس ها و تيترها را بزرگ تر مي کنند و شاعراني سالانه 10 بار در مصاحبه هاي طول و دراز از بينش و درک و سليقه شان مي گويند در اين پرونده که تدوينش جز با کوشش اميرهوشنگ افتخاري راد ميسر نبود کوشيده ايم اندکي به وظيفه حقيقي مان بپردازيم.
راه رفتن روي لبه مرگ
حافظ موسوي

تصوير غالبي که اکنون از شعر دهه 70 در ذهن بسياري از ما- مخصوصاً جوان ها- وجود دارد، در يک نگاه منصفانه تصوير چنان منصفانه يي نيست. کافي است به چند مجله مهم آن دوره (آدينه، گردون، تکاپو، دنياي سخن و...) يا به کتاب هايي که در آن دهه منتشر شده است، نگاهي بيندازيم، آن وقت خواهيم ديد که به دور از هياهوهايي که بعدها گروهي به راه انداختند شاعر، نجيب و شريفي مثل شهرام شيدايي هم در آن سال ها بوده است که به جاي پشتک وارو زدن هاي صد تا يک غاز، شعري ساده اما عميق مي نوشت.

وقتي کتاب «آتشي براي آتش ديگر» در سال 73 منتشر شد، شهرام شيدايي حدود 27 سال سن داشت و هنوز در مطبوعات و محافل ادبي اسم و رسمي به هم نزده بود. تر و تازگي و سادگي زبان، فضاهاي بکر و گاه سوررئال، تامل هاي ژرف و شاعرانه، انگشت گذاشتن روي سياهچاله هاي روح و روان آدمي، به پرسش گرفتن بيخ و بن هستي و... که در اين کتاب بود به سرعت نگاه شعرخوان هاي جدي و بي غرض و مرض را به سوي او برگرداند. همان کتاب کافي بود خيلي ها حضور يک شاعر جدي و تامل برانگيز را در بين نسلي بحران زده و نابسامان احساس کنند و در ذهن شان جايي براي او کنار بگذارند. من شخصاً تا پيش از انتشار اين کتاب او را نمي شناختم. يادم هست فقط يک شعر از او در مجله گردون خوانده بودم که آن هم البته نظرم را جلب نکرده بود، اما «آتشي براي آتش ديگر» چيز ديگري بود. يادم هست به ويژه پاره يي از سطرها و تصويرهاي او که از فرط سادگي به چشم نمي آمدند، مجذوبم کرد، مثلاً آنجايي که مي گويد؛ «مادر کلمه يي است که در اتاق مجاور خوابيده است» يا «چرا هيچ کس به ما نگفته است زمين/ مدام چيزي را از ما پس مي گيرد/ ما فکر مي کنيم که زمان مي گذرد». من اين حرف ها را نه حالا، پس از مرگ او، بلکه بارها پيش از اين گفته ام. به خود او هم گفته بودم. دوستاني که در کارگاه شعر کارنامه با من بوده اند به ياد دارند من اين نمونه ها را بارها برايشان خوانده ام.

من دقيقاً نمي دانم پس از انتشار «آتشي براي آتش ديگر» بر شهرام شيدايي چه گذشت که او در لاک انزواي خود خزيد. ديدارهاي من با او اغلب تصادفي بود. در همان ديدارهاي تصادفي از او مي پرسيدم چرا کم مي نويسد يا کم منتشر مي کند و او هر بار چيزي مي گفت و من حالا فکر مي کنم شايد نبايد از او مي پرسيدم.

شش سال بعد وقتي کتاب دوم او «خنديدن در خانه يي که مي سوخت» از چاپ درآمد، فهميدم که او در آن چند سال داشته است در خودش فرو مي رفته است.

شهرام شيدايي هم مي خواست در خودش فرو برود و به ژرفاهاي خودش برسد.

شيدايي در کتاب «خنديدن در خانه يي که مي سوخت» ژرف تر شده بود. هم ژرف تر و هم کمي متفکرتر، کمي بازيگوش تر و بيش از کمي مايوس تر. فضاهاي اين کتاب براي شاعري 33 ساله که مي بايد از شور جواني و زندگي سرشار مي بود کمي حيرت انگيز است؛ مرگ، مرگ، مرگ...، عجيب است؛ در اغلب شعرهاي اين کتاب «مرگ» حضور دارد.

در اولين شعر اين مجموعه مردي کنار ساحل دراز کشيده و کودکي که از کنار او مي گذرد به مادرش مي گويد؛ «مامان مامان، اينجا يه مرد خوابيده/ مرده، نگاش کن/ راديوشم بازه/ مامان، شايد مرده،» در شعر بعدي کسي را به ديرکي بسته اند، کتاب ها جمع مي شوند زير ديرک و يکي شان آتش را شروع مي کند. در شعر بعدي «بي آن که بداني، مرده اي» در شعر بعدي «مردي که در بعدازظهر ساکت/ باغچه اش را آب مي داد/ ناگهان به ياد آورد که مرده» و اين ماجرا همين طور ادامه دارد؛ و من حالا با خودم فکر مي کنم که چرا ما اين همه به مرگ فکر مي کنيم.

چرا شهرام شيدايي اين همه با مرگ دست به گريبان بود؟ آيا او رشد دروني مرگ را در ناي و مري اش حس کرده بود؟ آيا او صداي پاي سلول هاي لجام گسيخته سرطاني را همچون رژه يي رعب آور در درون خود مي شنيد؟، آيا مرگ پيش از آنکه مستقيماً به سراغ ما بيايد سايه هايش را به درون ما مي فرستد تا ما تمام زندگي مان را زير سايه او بگذرانيم؟،

اينها حسرت هاي نسل ما است. حسرت هاي نسل شهرام شيدايي. حسرت هاي کتاب هايي که نوشته نشدند، حرف هايي که زده نشدند، ساقه هايي که رشد نکردند، درهم شکستند. آيا آيندگان ما را به ياد خواهند داشت؟ آيا به ياد خواهند آورد شاعري لاغراندام و رنگ پريده را که با گام هايي آرام، چشم هايي سوزان و نگاهي عميق و پرسشگر، روزي روزگاري در کوچه ها و خيابان هاي اين شهر قدم مي زده است؟،... اما اينها چه اهميتي دارد وقتي که ما سهم زيستن مان را نزيسته ايم؟،...
نامه يي به شهرام
محمدرضا پورجعفري

شهرام در زندگي اش دو انسان بود؛ يکي شهرام شاعر و ديگري شهرامي خاص که نگاهي ويژه به هر چيز داشت. اين دو انسان گاهي از کنار هم رد مي شدند، لختي درنگ مي کردند تا همديگر را بازيابند. درست در همين نقطه بود که ما مي توانستيم با شهرام نشست و برخاست کنيم. اما اکنون شهرام سومي نيز هست؛ شهرامي که نيست. ديگر ما با اين سه تن ديدار مي کنيم؛ در همين اتاق، يا در خيابان و پارک و کوه و دريا. حالا ما او را همچون سه تن کامل در هيئتي يگانه باز مي يابيم. اين نامه يي است که من به او نوشته ام؛ زماني که هنوز شهرام سوم در او خانه نکرده بود.

شهرام عزيز، ديدم حالا که روحي راهي آلمان است خوب است من هم با خواب خودم به ديدارت بيايم. ديشب تو را در خواب ديدم. خيلي وقت ها دوستانم را در خواب مي بينم. گمانم معنايش اين باشد که دوستان نقش مهمي در زندگي ما دارند. البته خوابي که برايت ديده ام از آنها نيست که يک وجب روغن رويش باشد، خيلي ساده- از نر و ماده- در خانه حسن و ترانه دور هم نشسته بوديم و يکي از ما داستان مي خواند و من زيرچشمي نگاه کردم و ديدم لبخند مي زني. داستاني بس هولناک بود، مثل اينکه خودم آن را نوشته بودم و خودم هم مي خواندم. اما خواندن خودم را هم مي ديدم و مي شنيدم. لبخندت معرکه بود، آن «من» که داستان را مي شنيد، چون خيلي جوان تر از «من» خواننده داستان بود، خام انديشانه فکر مي کرد کجاي اين داستان خنده دار است؟ اما اين را هم مي دانست که خنده تو الکي نيست. اما من که داستان را مي خواندم مي دانستم که تو با شنيدنش پر از لبخند مي شوي. انگار براي همين هم داستان را نوشته بودم. هميشه کم مي خندي اما داشتي حسابي مي خنديدي. ديگران نمي خنديدند. از اينکه من داستاني اين همه تلخ مي خواندم خشمگين بودند. آن «من» هم که خواندنم را مي ديد و مي شنيد نمي فهميد چرا بايد ديگران خشمگين باشند؟ داستاني بود که من نوشته بودم و اگرچه باب ذوق مرسوم نبود ولي به هر رو داستاني بود. بعد آن «من» فکر کرد که خنده تو با خنده هاي ديگران فرق دارد و مي خواست وسط داستان خواني همين را به تو بگويد. اما تو همان طور که مي خنديدي دستت را بلند کردي و با اشاره به آن «من» خواستي ساکت باشد. من همه اينها را همان طور که داستان مي خواندم مي ديدم. صداي خنده ات را مي شنيدم. خنده ات بلند بود و بعد آن «من» هم خنديد و همه کساني که آنجا بودند خنديدند و خنده ها همه با هم فضاي خانه را پر کرد.

من همچنان داستانم را مي خواندم. انگار تو مثل رهبر ارکستر با چوب - خنده ات ارکستر خنده را رهبري مي کردي. براي اينکه صدايم شنيده شود بلند مي خواندم. اما صداي خنده هاي ارکستر آنقدر بلند بود که من از خواب پريدم.

بقيه خواب معلوم است. به خودم گفتم؛ «حتماً دلم براي شهرام خيلي تنگ شده. نامه يي به او بنويسم و بخواهم که زودتر بيايد.»

حالا هم همين را مي گويم. فقط بايد تصميم بگيري که هر چه زودتر بيايي. مي دانم که اين کار از تو برمي آيد. ما که تو را مي خواهيم. تو هم که بيماري را نمي خواهي. پس همه چيز روشن است. من اين را ديشب از خنده هايت فهميدم.
کتاب شناسي شهرام شيدايي
شعر

1- آتشي براي آتشي ديگر، شهرام شيدايي، تهران؛ ناشر مولف، 1373

2- خنديدن در خانه يي که مي سوخت، شهرام شيدايي، تهران؛ نشر کلاغ، 1379 (چاپ اول)، تهران؛ نشر کلاغ سفيد، 1386 (چاپ دوم)

ترجمه شعر

1- بلکه داها دئينمه ديم/ شايد ديگر نتوانم بگويم، صالح عطايي، ترجمه شهرام شيدايي و چوکا چکاد، تهران؛ انتشارات تهران صدا، 1376

2- آدم ها روي پل، ويسواوا شيمبورسکا، ترجمه مارک اسموژنسکي و شهرام شيدايي و چوکا چکاد، تهران؛ نشر مرکز، 1376

3- رنگ قايق ها مال شما، اورهان ولي، ترجمه شهرام شيدايي، تهران؛ نشر کلاغ سفيد، 1383

4- گيلگمش در پي جاودانگي، مليح جودت آنداي، ترجمه شهرام شيدايي (در دست انتشار)

(شيدايي پس از ترجمه رنگ قايق ها مال شما و گيلگمش در پي جاودانگي قصد داشت در تکميل پروژه ترجمه شعر ترکيه، گزيده يي نيز از شعرهاي اکتاي رفعت به فارسي ترجمه کند، و به قرار اطلاع حدود 30 تا 40 شعر از اکتاي رفعت را نيز به فارسي درآورد. اميد که اين ترجمه ها نيز گرد آيد و به دست شعردوستان برسد)

داستان

1- پناهنده ها را بيرون مي کنند (مجموعه داستان)، شهرام شيدايي، تهران؛ نشر کلاغ، 1379

2- ثبت نام از کساني که سوار کشتي نشده اند (مجموعه داستان از عليرضا حسيني، شهرام شيدايي و ديگران)، به کوشش شهرام شيدايي، تهران؛ نشر کلاغ، 1379

ترجمه داستان و رمان

1- دن کيشوت و دلي دومرولون کورپوسو/ دن کيشوت و پل دومرول ديوانه (مجموعه داستان)، صالح عطايي، ترجمه شهرام شيدايي، تهران؛ نشر کلاغ سفيد، 1383 2- انستيتوي تنظيم ساعت ها (رمان)، احمد حمدي تان پنار، ترجمه شهرام شيدايي (در دست انتشار)

ترجمه متن تحقيقي

1- خواننده کوري (خوانش تجربي آثار صادق هدايت با محوريت بوف کور)، اوغوز دميرآلپ، ترجمه شهرام شيدايي و خديجه گلجان توپکايا
شهرام شيدايي به روايت اردشير رستمي

 

شايد نام ديگر مرگ- براي او- همين باشد
بهرام معصومي

شاعر بود، شاعر هست، شاعر خواهد ماند، و تا شعر برجاست شيدايي در ما «زيباترين جا/ براي تنهايي ست». او «قايقي جامانده در دل ماست/ که هنوز هم/ بوي دريا مي دهد». شعرش را مي خوانيم و خواهيم خواند که «يک روز نيز براي زندگي کافي ست». اين از شيدايي که خود، شعر بود و تکليف ما روشن است؛ اما بگذاريد خودخواهانه از دوستي با شيدايي درگذرم تا آن روزها و ساعت هاي خوش تکرارنشدني را در خود بايگاني کنم شايد دليلي باشد بودنم را.

شيدايي با گذاشتن رد پا، رد پايش را مي شست، ما اين را بعدها خواهيم فهميد و به جست وجوي دست هاي پاکش زمين را زير و رو خواهيم کرد. جز اين هرچه بگويم بيهوده بر در کوفته ام؛ پس در پيشگاه نامش قيام مي کنم، بر آثار شعري و داستاني و ترجمه اش پيشاني مي سايم و در برابر دوستي ها و دردها و دغدغه هايش زانو مي زنم.

نگاه کنيد، سنگ روي سينه اش بي تابي مي کند/ حتماً/ شعري نوشته است.

سه شعر؛ به ياد شهرام شيدايي

(1)

مي ميرم و زنده مي شوم/ تا چند کلمه ي ساده

شعري شود که تو بخواني اش/ ؛ آروم باش مرد،

مي ميرم و زنده مي شوم/ تا درختي مي افتد/ و تبر در خواب هاي من جا مي ماند

آروم باش پسر،

مي ميرم و زنده مي شوم/ تا در فاصله ي سوختن يک شمع / شب را با شيدايي زير و رو کنم

؛ آروم باش رفيق، / تا تو به سطر آخر برسي

و نمïرده باشي / هزار بار مي ميرم و زنده مي شوم

؛ ...

(2)

در هم آغوشيً واژه ها/ و نوشتن از کسي که دوستش مي دارم / نيرويي ست که مي تواند / زمين را بلرزانîد

اين که حرف تازه يي نيست،/ اما اين که روزي شيدايي ات/ انگشتان بلندش را

در نيل کند/ و نجاتم دهد

- حتا اگر حرفً تازه يي نباشد-

خيالً قشنگي ست

که در من بيات مي شود/

(3)

چه مي توانم بگويم/ وقتي تابوتً من بر دست هاي شماست / و دست هاي شما بر دهانً من/ گول نخوريد،

کسي را که سر دست مي بîريد/ من نيستم/ من همانم که دهانم را بسته ايد
چيزي براي زندگي پيدا نمي کنم*
چوکا چکاد

سال 70 با شهرام شيدايي آشنا شدم. در طول 18 سال با هم به جلسه هاي مجله گردون، جلسات ماهانه شعر و داستان دکتر اقبالي (کرج)، مجله کارنامه، مناسبت هاي ادبي و هنري و گالري هاي نقاشي و... رفتيم. مسافرت هاي کوتاه و دور و ساعت هاي طولاني گفت وگوي دونفره داشتيم و کارهاي مشترک کرديم.

او يک متخصص در ادبيات مدرن بود. هيچ شعر يا داستان يا رمان مهم از چشمان تيزبين او پنهان نمي ماند. در معرفي شاعران و نويسنده هايي که در زمان مناسب به طور شايسته معرفي نشده بودند؛ چه نويسنده هاي خودمان و چه نويسنده هاي خارجي از همه فعال تر بود و از هيچ کوششي دريغ نمي کرد. شعرهاي صالح عطايي را که رضا سيدحسيني به او داده بود مثل شي ء قيمتي در کيفش به همه جا مي برد. يک روز در نشر دانشگاهي همه را يکجا برايم خواند. بعد از خواندن هر شعر به صورتم خيره مي شد و از حيرت و لذتم کيف مي کرد. شعرهاي صالح را با کمک خودش به فارسي ترجمه کرديم و به همراه متن آذري چاپ شد. براي ترجمه کارهاي صالح به ترکي استانبولي تلاش کرد.

چند سال پيش از آنکه ويسواوا شيمبورسکا برنده نوبل شود مارک اسموژنسکي که در حال اتمام دکتراي ادبيات فارسي در دانشگاه تهران بود چند شعر از شيمبورسکا، زبيگنيو هربرت و گروه بروليان برايمان خواند. شهرام از مارک خواست شعرهاي ديگري را از شيمبورسکا در جلسه شعر دکتر اقبالي بخواند. وقتي سال 1996 شيمبورسکا برنده نوبل شد در طول دو ماه هر روز از ساعت 5 عصر تا 9 شب در خانه مارک با کمک همسرش هايده وام بخش منتخبي از اشعار او را ترجمه کرديم که سال 76 با نام «آدم ها روي پل» در نشر مرکز چاپ شد و به فاصله کوتاه در 77 به چاپ دوم و 83 به چاپ سوم رسيد. چاپ چهارم «آدم ها روي پل» به خاطر يکي از شعرها به نام «انديشيدن» در وزارت ارشاد معطل ماند.

به ترجمه گروهي با حضور سخنگوي هر دو زبان مبدأ و مقصد و ترجيحاً نويسنده بودن شان اعتقاد داشت و هر کاري که ترجمه را کامل تر کند مثل ملاقات با خود نويسنده يا بازمانده اش. در لهستان به همراه آنا کراسنوولسکا براي ديدن شيمبورسکا به آپارتمانش در کراکو رفتيم که متاسفانه در سفر بود. پيش استانيسلاو لم نويسنده (سولاريس) رفتيم و به کمک آنا با او درباره شيمبورسکا و لهستان گپ زديم. در ادامه معرفي نويسنده هاي مدرن براي ترجمه نوشته هاي اورهان ولي، پيتر هانتکه، والاس استيونس، تد هيوز، شروود اندرسن، واسکو پوپا، ساموئل بکت، شل سيلوراستاين، ناظم حکمت، دانلد بارتلمي، اونات کوتلار، احمد حمدي تانپينار، اکتاي رفعت، مليح جودت آنداي، کورت وونه گات و... بسيار کوشيد که بعضي ها چاپ شد. در همان سال هاي جلسات گردون و بعد از آن هر جا که مي رسيد از شعرهاي بيژن جلالي، ندا ابکاري، ايرج ضيايي، رضا چايچي، امين صديقي و... تعريف مي کرد. آيا اين کار فقط وظيفه شهرام بود؟ چرا کسي شهرام را معرفي نکرد؟ چرا همه سکوت کردند؟ سال 79 در استانبول به «خانه کتاب اورهان ولي» که شرف اوزسوي اداره اش مي کرد، رفتم و مجموعه آثار اورهان ولي را که شهرام سفارش داده بود برايش گرفتم. شهرام براي ترجمه اشعار و داستان ها و مقالاتي درباره او چهار سال زحمت کشيد و سال 83 کتاب «رنگ قايق ها مال شما» را چاپ کرد. بعدها کسي که از نام بردنش شرم مي کنم تعدادي از آن شعرها را با ادعاي ترجمه، دستکاري و چاپ کرد. پيش از آن همين شخص اين کار را با شعرهاي شيمبورسکا، ناظم حکمت، گارسيا لورکا و چند نفر ديگر کرده بود ولي دريغ از يک تذکر از کسي. من نمي دانم چرا اين شخص فقط بلد است چيزهايي را که قبلاً ترجمه شده، ترجمه کند؟ چرا نمي تواند شعري را براي اولين بار ترجمه کند؟ شهرام در مجموعه داستان «پناهنده ها را بيرون مي کنند» داستاني دارد به نام دومينکه. وقتي دومينکه در بازار تجريش از سبزي فروش نيم کيلو سبزي مي خواهد و او مي گويد نيم کيلو نمي ديم، خونش به جوش مي آيد. اين کارها و دله دزدي ها و رجاله بازي ها خون شهرام را به جوش مي آورد، اين ندانم کاري ها و پشت گوش اندازي ها و وظيفه نشناسي ها، باري به هر جهت بودن ها، اين دزدبازارها و باندبازي ها، اين ما و اين وضعيت...

چيزي براي زندگي پيدا نمي کرد. 

* از شعر «زمين قديمي»، آتشي براي آتشي ديگر، شهرام شيدايي، 1373
روايت شکست
جواد شريفي

مرگ شهرام خسته ام کرده. منظره از لحظه وقوع خبر، تاريک است. بلعيده شده انگار همه چيز. مي بينم، مي شنوم، اما آنجا هستم. نمي دانم کجا. گاهي که برمي گردم همه چيز آنجا را از ياد مي برم. هر چه فشار مي آورم به مغزم چيزي يادم نمي آيد. هميشه اين جوري بوده ام. مرگ، مرگ شهرام، سنگين تر کرده وزن حضور آنجا را. لابد همين تلاش جانکاه خسته ام مي کند؛ خسته تا سرحد خاموشي.

تو بهشت سکينه، پاي خانه ابدي ش، دراز به دراز افتاده بود، کفن پوش. اردشير رستمي زانو زد، بغل اش کرد و نمي دانم چه گفت بهش. بلند که شد، من زانو زدم و سر گذاشتم رو پارچه. بدنش را حس نکردم. حس بدنش را مي خواستم؛ تجسم کامل، بي کم و کاست. ما دوست بوديم گاهي بدجور. بحث هامان گاهي به يقه کشي مي کشيد. بدني را مي خواستم که با اداهاي مخصوص خودش بپرد بهم که چنين و چنان. بعد مثل دو تا گاو وحشي بيفتيم به جان هم و راه بيفتيم تو خيابان ها تا خروس خوان آسمان ريسمان کنيم و سگ لرز بزنيم.

دلم مي خواهد برگردم باز به آن اتفاق، اتاق خودم، تو حصارک، سنگي بخورد به شيشه، سر بکشم ببينم شهرام است و دارد با ادا اصول بهم مي فهماند بيايم پايين. حسيني هم باشد خوب است. هواي سرد هم که دوست داريم ما. شال و کلاه بزنم بيرون. مادرم بگويد؛ کجا مي ري باز نصف شبي؟ مسخره بازي دربياورم بگويم مي خواستي چه باشد؟/ لابد سبيل است اين/ ته مانده يک تاريخ (شکست روايت، ص 30) و قاه قاه بخندم. بگويد آروم، همه رو زابه راه کردي، ادامه بدم يوهوووو، خنديدن در خانه يي که مي سوخت. با شهرام و حسيني که چاق سلامتي مي کنم سرم بگردد به طرف پنجره ببينم مادرم گوشه پرده را کنار زده دارد ما به قول خودش ديوانه ها را تماشا مي کند.

نمي دانم اردشير چه حسي داشت وقتي زانو زد شهرام را بغل کرد. من حسي نداشتم. خالي بودم و خالي بود. فقط يک تکه پارچه، نه رنگي، نه بويي. تني حس نکردم. هيچ، هيچً هيچ. به هيچ تبديل شد تن اش. اين جمله ها قلبم را مي خراشد.

يکي دو هفته قبل از بستري شدن اش زنگ زد بهم. ديگر گذشته بود متحول شده بوديم هر دومان. با همان صميميت و البته با احترام. گفت ديگر نمي کشد، کار نشر از پا درش آورده. اگر کسي را مي شناسم که پول و پله يي دارد مي خواهد کار فرهنگي بکند معرفي کنم بيايد باهاش شريک شود تو نشر. فرداش با دوستي حرف زدم. استقبال کرد. زنگ زدم و قرار گذاشتم. چه شوقي داشت، ترتيبي دادم يک ساعت زودتر از قرار با آن دوست ببينم اش بروم تو جلدش که کمي از موضع اش فاصله بگيرد تا جوش بخورد رابطه. حرف هايم را شنيد و گفت هر چي تو بگي. مي دانستم جور ديگري رقم خواهد خورد. پاش که برسد آنجا بنا مي کند جفتک انداختن. همين طور هم شد. بعد از چاق سلامتي و يک ربع معرفي کارهايي که چاپ زده بود نمي دانم کي چي گفت که بحثي پيش آمد درباره ترجمه؛ شهرام مي گفت شعر ترجمه شدني است، آن دوست مي گفت امکان ندارد. سه ساعت تمام پريدند به هم. بعد هم راه افتاديم و بحث تو ماشين هم که باران و ترافيک تبديل اش کرده بود به خر لنگ ادامه داشت. کوتاه نمي آمدند، به نظر من نتيجه نهايي نظرهاشان يک جورهايي يکي بود. به هم نزديک شده بود فکرهاشان.

فرداش شهرام زنگ زد، گفت؛ تر زدم نه؟ گفتم؛ آره اما به نظرم مي تونين با هم کار کنين. تا برود بيمارستان باز هم زنگ زد چند بار. دو به شک بود. آخرش هم گفت بگذار بروم خودم را تعمير کنم بعد مي نشينم با هم يک کاري ش مي کنيم.

تو بيمارستان دو بار رفتم پيش اش. بعد که آوردنش خانه با همان دوست رفتيم ديدن اش. تا ما را ديد بحث را کشاند به ترجمه. بامزه اينکه آن دوست هم کوتاه نمي آمد. چقدر تو دلم خنديدم. فکر کردم حالش خوب مي شود و با هم کار مي کنند. بعد بردندش آلمان و برش گرداندند. تو فرودگاه رو ويلچر که ديدم اش اشکم درآمد. نشاندندش تو ماشين. يکي صدام کرد گفت شهرام کارت دارد. رفتم کنار ماشين. تلخ بود نگاهش. مي دانست بايد برود. گفتم؛ کاري داري شهرام جون؟ دستم را گرفت تو دست هاش. بايد پيانيست مي شد با آن انگشت هاي بلند. هم مرا مي شناخت، هم خودش را. مي دانست نمي توانم بروم زار و نزار ببينم اش و مي دانست که نمي خواهد بماند ديگر و نمي خواهد ببيند ديگر. تو آن چند ثانيه همه بارهايي را که به هم پريديم، همه شب بيداري هاي فينيگني مان را مرور کرديم و رفت. رفت که رفت...

16 سال خاطره دارم. شايد باز بنويسم. او هست و ما هنوز به هم مي پريم. رفته است و من آنجا هستم. همين. اينکه چيزي نيست. آدم مي رود جز اين است مگر؟

اين شعر را هم مي زنم تنگ مطلب. شش سال بود باور نمي کردم. حسيني رفته. حالا باور دارم و اين چيز غريبي نيست. آدم مي رود. بد نيست توضيح بدهم که اشاره اول به شکست روايت عليرضا حسيني است؛ آخرين بار با خانواده اش از وسط دريا حرف زد ظاهراً. داشت از ترکيه مي رفت يونان. اشاره دوم به خنديدن در خانه يي که مي سوخت است، کار شهرام شيدايي. و ديگر هيچ...

ما بچه هاي کرج بوديم

مشتي آواره

که وطن يافته بودند

در زباني که با هم حرف مي زدند

يکي مان

روايت ش را شکست

کورمال رفت آنجا که نتوانست بگويد

و ظاهراً مرد

هنوز کوسه يي اين خبر را تاييد نکرده،

آن يکي

آنقدر مرد آنقدر خنديد

که در عکسي سياه سفيد

تبديل شد به يک زنداني -

چهل و يک سال بريدند براش -

اين اواخر

دگر ناي مردن ناي خنديدن

نداشت

چون از خانه يي که در خنده اش مي سوخت

خالي بزرگي به جا مانده بود

که خالي هاي کوچک را مي بلعيد

باب قصه ما مفتوح است هنوز

اما

راست ش را بخواهيد

ترجيح مي دهم ادامه اش را

يکي ديگر از بچه ها بنويسد...
يادداشت
نام نام ها

سيامک زنده دل؛ شيدايي شاعر رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه. تجسم ادبيات بوده و هست. با پيکري مثل آي کشيده، محل امتزاج تن آدمي و شعر. مي گفت همه چيزش را فداي ادبيات خواهد کرد حتي همان آي نحيف و کشيده اش را و به عهدش وفا کرد و به دوستان جفا که در پس نوشتن هر خط و پس گذاشتن هر نقطه، دست کم يک بار نقد و نظر احتمالي شيدايي را با صداي خودش در ذهن تصور مي کردند. هنوز هم مي کنند مثل همين حالا. ساده بود، پس ساده مي گويم عصاره دقت است شيدايي و اين را با خواندن هر سطر از شعر، داستان يا ترجمه اش مي بيني و خواهي ديد؛ دقت در انتخاب نويسنده، دقت در انتخاب متن، در انتخاب واژه ، حتي در انتخاب قلم نگارش و کاغذ چاپ و قطع و اندازه و رنگ. آي کشيده اما تاب نشستن نداشت. پس ستر خاک ماواي تن نازک تر از الف اش کرد و گذاشت تا همان آي کشيده باقي بماند ميان پرده ها و شعرها که با واژه کشيد، ميان خاطر آن کسان که از آي ادبيات تا ياي شيدايي ازو دارند.

عناوين اين صفحه
پرونده شهرام شيدايي ، شاعر،مترجم، داستان نويس
راه رفتن روي لبه مرگ
نامه يي به شهرام
کتاب شناسي شهرام شيدايي
شهرام شيدايي به روايت اردشير رستمي
شايد نام ديگر مرگ- براي او- همين باشد
چيزي براي زندگي پيدا نمي کنم*
روايت شکست
نام نام ها

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام