دوشنبه، 30 آذر 1388 - شماره 2132
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: فرهنگ
گفت وگو با پروفسور يوخن هيپلر
برخورد تمدن ها يک نظريه احساسي بود

محمد صادقي

پروفسور يوخن هيپلر (متولد 1955-آلمان) استاد علوم سياسي و روابط بين الملل در دانشگاه دويسبورگ- اسن است. او دبير علمي کتاب مشترک موسسات مطالعات صلح در آلمان با نام گزارش صلح است و بيش از 20 کتاب از وي همچون «خطر بعدي؛ درک غربي از اسلام»، «دموکراتيزاسيون فرآيند سلب قدرت؛ مسائل دموکراسي در جهان سوم» و... منتشر شده است. وي هم اکنون و به دعوت دانشگاه تهران در ايران به سر مي برد. آنچه پيش رو داريد، گفت وگويي است که به مناسبت سالگرد درگذشت ساموئل هانتينگتون و درباره نظريه برخورد تمدن ها با وي انجام داده ام. همچنين جا دارد از همکار ارجمندم بيتا عظيمي نژادان که ترجمه اين گفت وگو را بر عهده داشت صميمانه سپاسگزاري کنم.

---

-يکي از بخش هاي مقاله برخورد تمدن ها، غرب و سايرين نام دارد. شايد بتوان گفت مهم ترين بخش مقاله است. ساموئل هانتينگتون غرب را يک سو قرار مي دهد و ديگران را سويي ديگر. اکنون دو پرسش ايجاد مي شود؛ يکي اينکه چرا و به چه دليل وي فرهنگ ها و تمدن هاي ديگر را در برابر فرهنگ و تمدن غرب بررسي مي کند؟ اين هم حساسيت برانگيز است و هم نشانه هايي از برتري جويي را در خود دارد. اما پرسش مهم تر من اين است که به نظر شما وي با چنين تحليل و نگرشي تا چه اندازه با فرهنگ ها و تمدن هاي غيرغربي آشنايي دارد؟

مهم ترين چيز اين است که او با هفت تا هشت فرهنگ و تمدن شروع کرده، فرهنگ هاي آفريقايي، ارتدوکس، مسيحي و... و آنها را از هم جدا کرده است. در مرحله بعدي او فرهنگ و تمدن اسلامي و کنفوسيوسي را مشخصاً به عنوان تهديدي در مقابل فرهنگ و تمدن غرب معرفي مي کند. از نظر سياسي، مفهومش اين است که هانتينگتون چين را که مظهر تمدن کنفوسيوسي است و خاورميانه را به عنوان خاستگاه تمدن اسلامي قرار داده است. از منطقه اسم نبرده است ولي از تمدن اسلام و کنفوسيوس صحبت مي کند. در مرحله اول اينها را جدا کرده، در مرحله دوم روي اسلام و کنفوسيوس تمرکز کرده و در مرحله سوم گفته غرب در مقابل بقيه قرار دارد. در نتيجه سه تا رويکرد در نظريه وجود دارد. برمي گردم به سوال شما که آيا هانتينگتون فرهنگ ها و تمدن هاي غيرغربي را مي شناسد يا نه. من مي گويم معلومات او و اطلاعات او درباره ساير فرهنگ ها بسيار محدود بود به دليل اينکه او اصلاً علاقه مند نبوده که فرهنگ هاي غيرغربي را بشناسد و علاقه او فقط در شناسايي دوست و دشمن است. اينکه چه کسي دوست غرب است و چه کسي دشمن غرب است و او هيچ گاه نمي خواسته فرهنگ ها و تمدن هاي ديگر را بشناسد. بعد از کتاب برخورد تمدن ها، او يک کتابي نوشت به اسم ما چه کساني هستيم (Who we are?) و در اين کتاب سعي کرد توضيح بدهد فرهنگ غرب چيست، فرهنگ امريکايي چيست. براي اينکه اين کار براي او آسان بود چون در همان سرزمين به دنيا آمده بود و در همان فرهنگ بزرگ شده بود ولي هرگز سعي نکرد در مورد تمدن هاي ديگر مثل اسلام يا چين سخن بگويد. اين نشان مي دهد بعد از کتاب و نظريه برخورد تمدن ها او به اين نتيجه رسيده بود که هويت يابي فرهنگ ها بسيار کار پيچيده يي است و او اين کار را با فرهنگ خودش شروع کرد يعني شروع کرد فرهنگ خودش را (فرهنگ غرب را) توضيح بدهد.

-من همين چند وقت پيش کتاب «خارج از کنترل» نوشته برژينسکي را مي خواندم. اين کتاب و مقاله برخورد تمدن ها همزمان منتشر شده اند و به اين خاطر جاي انديشيدن بيشتري دارند. دو نگاه و دو رويکرد وجود دارد که به دو گونه تقسيم بندي منجر مي شود. برژينسکي از منظومه هاي شش گانه قدرت سخن مي گويد که اساس آن بر شرايط متفاوت اقتصادي و سياسي در جهان استوار شده است ولي هانتينگتون يک تقسيم بندي هفت هشت گانه بر اساس گوناگوني و اختلاف هاي ميان فرهنگ ها و تمدن ها را ارائه مي دهد و براي ترسيم پارادايم خود ريشه درگيري ها و برخوردهاي دوران جديد (پس از جنگ سرد) را در اين اختلاف ها جست وجو مي کند. اما به نظرم آنچه هانتينگتون مي گويد توجه بيشتري را متوجه خود مي سازد. مقاله برخورد تمدن ها در نخستين سال هاي دهه 1990 مطرح مي شود، هنگامي که يک چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي جهان وجود ندارد و مرزهاي شرقي- غربي برچيده شده است، به نظر شما نظريه برخورد تمدن ها تا چه اندازه متاثر از مناسبات و رويکردهاي دوران جنگ سرد است و آيا سخن گفتن از مرزهاي خونين تمدني تلاشي براي ايجاد مرزهاي تازه و يافتن جايگزيني براي مرزهاي شرقي- غربي است؟

هر دو آنها، هم هانتينگتون و هم برژينسکي، در زمان جنگ سرد پرورش يافتند و هر دو از مردان جنگ سرد هستند. ولي هر دو آنها علاقه مند به بررسي قدرت امريکا هستند با اين تفاوت که برژينسکي خيلي عاقلانه و منطقي به موضوع نگاه مي کند ولي هانتينگتون احساسي موضوع را مي نگرد. نگاه برژينسکي اين است که چگونه امريکا مي تواند قدرت اش را افزايش دهد يا صحيح تر بگويم، چگونه مي تواند از کاهش قدرت اش جلوگيري کند. هانتينگتون هم علاقه مند است قدرت امريکا افزايش يابد ولي او با يک نگاه احساسي روي هويت و ارزش امريکا تکيه مي کند. ولي برژينسکي علاقه مند نبود روي ارزش ها و هويت ها تکيه کند. اين دو به قدرت امريکا نظر داشتند اما هانتينگتون با يک بيان جديدتر حرف زد و به اين خاطر مورد توجه جهان و به ويژه امريکايي ها قرار گرفت. در دوران جنگ سرد نگاه غرب متوجه آزادي از ديکتاتوري کمونيسم بود يعني جنگ شان اين بود، جنگ مي کردند که کمونيسم حاکم نشود ولي بعد از جنگ سرد يک نگاه مثبت و موجه براي برخورداري از قدرت وجود داشت. در هر دو زمان، هم در زمان جنگ سرد و هم بعد از آن، جنگ براي قدرت است. در زمان جنگ سرد دليل موجه اين بود که ما جنگ مي کنيم براي آزادي از سلطه کمونيسم ولي زماني که کمونيسم برچيده شد ديگر هيچ دليل موجه و اخلاقي براي جنگ وجود نداشت و اسلام دقيقاً همان طور که هانتينگتون مي گويد يک دشمن برايشان به شمار مي آمد. ولي اين را هانتينگتون در قالب هاي احساسي بيان مي کند. مردم براي جنگ دليل موجه مي خواهند که هانتينگتون مي گويد ما آدم هاي متمدن تر و روشن تري هستيم. او هدف جنگ قدرت اش و دستيابي به قدرت را پشت اين دليل احساسي پنهان مي کند ولي برژينسکي کاملاً به صورت شفاف دستيابي به قدرت را اعلام مي کند. شفاف مي گويد هدف ما رسيدن به قدرت برتر است ولي دقيقاً همان هدف را هانتينگتون در لفافه فرهنگ و تمدن پوشانده است.

-پس هانتينگتون به برتري غرب نسبت به ديگران قائل است؟

هانتينگتون مشخصاً در مورد برتري فرهنگ و تمدن غرب حرف زده است. اين را هميشه به خاطر داشته باشيد که امريکا هميشه از نظر اقتصادي، سياسي و نظامي به آفريقا، خاورميانه و... برتري داشته است و زماني که شما از نظر قدرت برتر هستيد حس بهتر بودن هم به وجود مي آيد و برتري قدرت غرب اين حس برتري ارزش ها را همراه خودش مي آورد. اين البته فقط در مورد غرب صدق نمي کند. در تاريخ شما اين موارد را مي بينيد، زماني که چين قدرت را در دست داشت فکر مي کرد بهترين تمدن در دنياست. در زمان اموي و عباسي مسلمانان برتري داشتند و پرزور جهان بودند و معتقد بودند تمدن شان بهترين تمدن است و اکنون غرب قدرت را در دست دارد و فکر مي کند تمدن اش نيز بهتر است. به نظر مي آيد که اين يک ويژگي در انسان ها است. برتري قدرت به اين مي انجامد که فکر کنند بهتر هم هستند.

-اين نمونه ها به جهان سنت تعلق دارد و ما اکنون در جهان مدرن و دنياي جديد به سر مي بريم. نمونه هايي که شما در مورد چين و ديگران برشمرديد به آن دوران اشاره دارد اما فرهنگ و تمدن نوين غرب بر پايه انديشه هاي جديد مانند دموکراسي، حقوق بشر و آزادي بنا شده است. ولي گاهي رفتارهاي غرب براي نمونه در افغانستان يا عراق با آن ارزش ها و انديشه ها همخواني ندارد و داراي تناقض است، يا اين گفته آقاي جرج دبليو بوش که مي گفت هر که با ما نيست بر ماست، اينها پرسش برانگيز نيست؟

اين سوال خيلي مهمي است. من معتقدم ارزش هاي مدرنيته موارد بسيار زيبايي که شما اشاره کرديد، نيست. چيزهايي مانند حقوق بشر، آزادي و... . ارزش هاي مدرنيته، کارايي، عقلانيت و سودگرايي هستند. پس بنابراين ارزش هاي اصلي مدرنيته کاپيتاليسم است؛ توليد ارزان تر و فروش گران تر. جهان سنت را کاپيتاليسم از بين برد و مدرنيته از دل کاپيتاليسم به وجود آمد و هسته اصلي مدرنيته ارزش هاي سرمايه داري است. مدرنيته و کاپيتاليسم ارزش هاي قديمي را از بين بردند. اکنون در داخل مدرنيته چالشي بين مدرنيته مبتني بر ديکتاتوري، فاشيسم، اقتدارگرايي و استعمارگري، و مدرنيته مبتني بر ارزش هاي دموکراتيک، آزادي و حقوق بشر وجود دارد. وظيفه اصلي ما جنگيدن براي مدرنيته مبتني بر ارزش هاي دموکراتيک است. اين کافي نيست که فقط براي مدرنيته تلاش کنيم. آن نکته آخري که مي خواهم بگويم برمي گردد به ارزش هاي مدرنيته که شما به آن اشاره کرديد. اين ارزش ها از دل تئوري هايي مانند تئوري هانتينگتون به وجود آمده است. اينها فقط در نظريه هاست. مدرنيته ارمغان غرب است و حقوق بشر، آزادي و دموکراسي چيزهاي دروغيني است که ما مي گوييم، ما يعني غرب، فاشيسم را هم داشته ايم، کشتار يهوديان در جنگ جهاني، تصفيه هاي استالين و جنايت هاي ديگر. اينها همه در مدرنيته غرب اتفاق افتاده است.

-به بخش دوم پرسشي که داشتم هم بپردازيد. پرسش درباره تاثير مناسبات و رويکردهاي دوران جنگ سرد بر دوران جديد بود و ايجاد مرزهاي جديد.

زماني که جنگ سرد به پايان رسيد غرب با يک فقدان هويت مواجه شد. بخشي از غرب در مقابل کمونيسم مبارزه مي کرد اما سرانجام کمونيسم به پايان رسيد. هانتينگتون يک دشمن جديد را جانشين دشمن قديمي کرد. اسلام شد کمونيسم جديد. اسلام به عنوان يک کمونيسم جديد در اذهان افرادي مانند هانتينگتون جايگزين شد.

-من خودم باور ندارم هانتينگتون در پي جنگ ميان تمدن ها بوده باشد، خودش هم بر اين نکته تاکيد داشت. ولي به هر حال نظريه هايي مانند برخورد تمدن ها خواه ناخواه بر اقدام هاي سياسي اثر مي گذارند و اين يک واقعيت است. مي خواهم نظر شما را در اين باره بدانم. همچنين نتيجه ديگر نظريه هانتينگتون به «هراس از ديگري» مي انجامد، موضوعي که نمي توانيم از آن چشم بپوشيم زيرا چنين پندارهايي در جهان کنوني مي تواند خسارت هاي فراواني در پي داشته باشد.

آن چيزي را که شما مي گوييد که هانتينگتون به برخورد بين تمدن ها اعتقاد نداشته من با اين قاطعيت نمي توانم بگويم.

-منظور من اين است که او در پي جنگ افروزي نبوده، قصدش اين نبوده...هرچند نظريه اش پيامدهاي ناخوشايندي داشته است.

من معتقدم اينکه او به برخورد تمدن ها اعتقاد نداشته را نمي توان از مقاله وي دريافت. نيت او را بايد در متن مقاله جست وجو کرد؛ مقاله يي که در سال 1993 منتشر شد ولي شايد در مورد کتاب او «برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني» که در سال 1996 منتشر شد نظر شما درست باشد. هانتينگتون به خاطر انتقادهاي فراواني که در جهان به او شد کتابش را بسيار تعديل کرد. مساله دوم اين است که نظريه برخورد تمدن ها تا سال 2001 اثري در اقدام هاي سياسي و تصميم گيري هاي سياسي نداشته است. من شخصاً با بسياري از افراد سياسي موثر در غرب (در همان زمان) در امريکا، آلمان و اکثر کشورهاي اروپايي در مورد اين تئوري سوال پرسيدم. آنها حتي اين نظريه را جدي نمي گرفتند و اين هاي و هوي بيشتر در رسانه ها بود؛ به دليل احساسي بودن آن نظريه، ولي بعد از 11 سپتامبر 2001 اوضاع فرق کرد.

-درباره اينکه اين نظريه به ترس و هراس از ديگري دامن زد نيز نظر خودتان را بگوييد.

ترسي که شما مي گوييد از قبل وجود داشته و اين ترس، ترسي قديمي است ولي با شما موافق هستم. هانتينگتون دوباره بر اين ترس تاکيد کرده است. نکته ديگر ولي بسيار مهمي که مي خواهم بگويم اين است که زماني درگيري بين مرزهاست. مشخصاً بين مرزهاي زميني است. در اين صورت مي توان راه حلي براي کنار آمدن پيدا کرد، براي اينکه نفع طرفين در کنار آمدن است تا به هدف شان برسند مثلاًً هر کدام از طرفين زميني دارند، با هم مذاکره مي کنند، شايد هم طول بکشد ولي به راه حل مشخصي مي رسند که هر کدام سود ببرند. ولي زماني که درگيري اين است که ما چه کساني هستيم و جنگ بين خوب و بد است، جنگ بين هويت من و هويت تو و اينکه هويت کدام يک از ما برتر است، کنار آمدن بسيار مشکل مي شود. کاري که هانتينگتون کرد اين بود که زيرکانه نوع درگيري ها را به درگيري هويت هاي تمدني تبديل ساخت که نتيجه اش بسيار پيچيده خواهد بود.

در باب نظريه گفت وگوي تمدن ها
فلسفه روابط بين فرهنگي

بخشي از سخنراني محمد خاتمي در مجمع عمومي سازمان ملل متحد  (30 شهريور1377)
... اجازه ميخواهم از زبان انساني سخن بگويم که از شرق، از خاستگاه تمدن هاي درخشان و از مهد پرورش پيامبران والامقام الهي ابراهيم، موسي، عيسي و محمد آمده است. من از ايران سرفراز آمده ام به نمايندگي از ملتي بزرگ و پرآوازه که از ده ها قرن پيش، صاحب تمدن بوده و پس از پذيرش آيين اسلام، در تاسيس و بسط تمدن اسلامي نقش ممتاز داشته است؛ ملتي که با تکيه بر غناي فرهنگي و انساني خويش تندبادهاي سخت خودکامگي و تحجر و نيز خودباختگي در برابر ديگران را از سر گذرانده و در دوران جديد تاريخ اش، پيشتاز تاسيس جامعه مدني و نظام مشروطيت در شرق جهان بوده هرچند در اثر دخالت بيگانگان و نيز کم تجربگي در اين آزمون، ناکامي هايي داشته است.


عباس منوچهري*

گفت وگو را از دو زاويه متفاوت مي توان مورد ارزيابي قرار داد. نخست آنکه آن را امري مطلوب بدانيم. اين نگاه مربوط به حوزه انديشه سياسي است که در مورد وضعيت بديل و مطلوب بحث مي کند. نظريات مختلفي در اين خصوص مطرح شده که گفت وگو هم به نوعي در اين چارچوب قرار مي گيرد. وقتي رابطه گفت وگويي، فرهنگ گفت وگويي و نظام گفت وگويي به عنوان يک وضعيت مطلوب و بديل مطرح مي شود، گفت وگو را مي توان پسيني ناميد به اين معنا که وضعيتي است که گفته مي شود بهتر است باشد و بعد در قالب استدلال هاي نظري، فلسفي به توجيه اين امر پرداخت، به اينکه چرا وضعيت گفت وگويي وضعيت بهتري است؟ چه چيزي در وضعيت گفت وگويي وجود دارد و اين وضعيت چه چيزي را تامين مي کند؟

در ادبيات سياسي هم مي توان گفت وگو را به عنوان يک امر مطلوب ترسيم کرد، البته ادبيات سياسي برخلاف حوزه انديشه سياسي تنها يک وضعيت اتوپيايي را ترسيم مي کند، بدون آنکه استدلال فلسفي به همراه داشته باشد. ايدئولوژي هاي سياسي هم مي توانند ضمن توصيف و تقبيح وضع موجود به گفت وگو به عنوان يک وضع ايده آل بپردازند و حتي در مورد چگونگي انتقال به اين وضعيت آرماني سخن بگويند، اما لزوماً استدلال فلسفي در اين زمينه نخواهند داشت.

مجموعه نگرش هايي که به وضعيت گفت وگويي و گفت وگوي تمدن ها به عنوان يک وضعيتي که بهتر است باشد مي نگرند، نگرش هاي پسيني هستند. آنچه در عمل اتفاق خواهد افتاد يا تجربه مي شود، يعني چيزي است که درباره اش نظر داده مي شود تا بشود. گفت وگوي تمدن ها به اين معنا مي تواند به عنوان يک انديشه به معني پسيني آن مطرح شود. حوزه انديشه پسيني، گفت وگوي تمدن ها را براي بشر خوب و لازم مي داند، چون در واقع يک دستاورد اصلي اش مي تواند صلح باشد.

اما بحث ديگري که وجود دارد، مربوط به حوزه فلسفه و پديدار شناسي است. بحث پديدار شناسي اساساً اين است که گفت وگو امري پيشيني است، به اين معني که گفت وگو وضعيتي است که بشر داشته است ولي از دست داده و وضعيت فعلي او يک وضعيت مخدوش شده است. بحث هابرماس در حوزه انديشه هاي اجتماعي، همين است و در بحث زيست جهان به عالم گفت وگو و فهم متقابل اشاره مي کند و اينکه انسان موجودي ارتباطي است و تفاهم خصلت حيات اجتماعي است، اما عواملي سبب مخدوش شدن اين وضعيت شده اند. به اين ترتيب بحث پديدارشناسي با توجه به مباني انسان شناسانه و تعريف به خصوصي که از انسان و زباني بودن انسان دارد وضعيت گفت وگو را يک وضع پيشيني به معناي انسان شناسانه اش مي داند، به اين معني که قاعدتاً گفت وگو خصوصيت روابط انساني است و اين امر مي تواند در مورد جوامع بشري هم صدق کند. براين اساس گفت وگو و تبادلات و تعاملات بين فرهنگي را هم طبيعي مي داند.

پديدارشناسي بحث گسترده يي است و اين بحث حتي تا آنجا پيش رفته که خود فلسفه را هم به عنوان يکي از نمادهاي گفت وگو مطرح مي کند، يعني خود فلسفيدن و تفکر هم بين فرهنگي است. عده يي معتقدند اگر به تاريخ مراجعه کنيم متوجه مي شويم آنچه به عنوان فلسفه يونان مطرح است، به هيچ عنوان درون يک چارچوب واحد فرهنگي يعني آتن شکل نگرفته است. برخي حتي اين طور استدلال مي کنند که اساساً فلسفيدن در قالب يک فرهنگ امکان پذير نيست، موضوع اصلي فلسفه حقيقت است و کشف حقيقت در قالب يک فرهنگ ناممکن است چون يک فرهنگ هر اندازه هم که براي تابعين خود ظرفيت و امکان فلسفيدن فراهم کند، قيود و محدوديت هايي هم ايجاد خواهد کرد که مانع از وصول به حقيقت مي شوند، به عبارتي فرهنگ ها محدوديت هاي خاص خود را دارند. با اين وجود اگر فرهنگ هاي مختلف با تجربيات مختلف بشري به نحوي با هم در تعامل و ارتباط باشند، امکان کشف حقيقت بيشتر است. بنابراين فلسفيدن در قالب تک گويي فرهنگي امکان پذير نيست. فلسفه در دل تعامل بين فرهنگ هاست که مي تواند بارور شود و پاسخگو باشد. برخي از انديشمندان در اين زمينه به جنس معرفتي خود فلسفه اشاره مي کنند به اين معني که اساساً موضوع فلسفه روابط بين فرهنگي است و در حقيقت ارزش فلسفه در اين است که به يک بخش از روابط بين فرهنگي بپردازد. بر اين اساس فلسفه با روابط بين فرهنگي عجين مي شود و طبيعي است که برآيند چنين بحثي، بحث ايجاد شرايطي است که چنين روندي را امکان پذير سازد.

يکي از چهره هاي مطرح در حوزه پديدارشناسي مارتين هايدگر است. وي در ارتباط با زبان بحثي داشته است که معروف به گفت وگوي با ژاپني است. نتيجه اين گفت وگو اين است که دستيابي به زبان اوليه يکي از راه هايي است که مي تواند زندگي و نحوه زيستن بشر را بهبود بخشد. يکي ديگر از بحث هاي بسيار جدي در حوزه پديدار شناسي بحث هاي مرلوپونتي است. بحث اصلي در اينجا هم همان بحث انسان شناسي است به اين معنا که انسان موجودي زباني و اساساً بيناسوژه است؛ يعني برخلاف فهم رايج، انسان موجودي منفرد نيست. انسان ها تنها از نظر وجود فيزيکي منفرد هستند، ولي فراتر از وجود فيزيکي وقتي به اصل، هويت و وجود انسان بازگرديم انسان اصلاً موجودي منفرد نيست، بنابراين ما دچار توهم هستيم اگر انسان را موجودي منفرد بدانيم. او مشخصاً موجودي زباني است و وجه مميزه و مشخص وي زبان است، چه اگر زبان را نداشته باشد هويت و امکان زندگي نخواهد داشت؛ البته منظور از زبان صرفاً نطق نيست، ممکن است حتي کسي قادر به صحبت کردن نباشد ولي همين فرد هم درحد تصوري که از واژه ها و مفاهيم دارد، داراي زبان است. اينجا سوال اين است که اين هويت چگونه ايجاد مي شود؟ به عبارتي هويت انسان ها از طريق روابط اوليه يي که مشخصاً زبان در کانون آن بوده است، شکل مي گيرد. يادگيري زبان صرفاً از طريق ارتباط، تعامل و تبادل است. هرچند در مرحله اول خود فرد که به دنيا مي آيد چيزي براي تبادل ندارد ولي با آنچه در ساده ترين شکل بيان مي کند به تدريج فرامي گيرد. در اين فرآيند رشد انساني، از ارتباط اوليه و ساده تا پيچيده ترين نوع رابطه زباني ميان انسان ها، مولفه اصلي، تعامل و ارتباط با ديگران است. بنابراين هيچ انساني نمي تواند مدعي منفرد بودن باشد.

امروزه انديشمندان حوزه جامعه شناسي هم از نگاه پديدارشناسي وارد جامعه شناسي مي شوند به اين معني که انسان موجودي زباني و معناساز است، يعني ما مرتباً در حال ساختن معنا از امور هستيم. در حقيقت کليه تصورات و فهمي که از امور داريم، طي يک فرآيند ارتباطي شکل مي گيرد. ما تصور مي کنيم که خودمان هستيم. بحث مارکس و فرويد هم همين است، که خودآگاه يا آگاهي ما اصيل نيست، خودش نيست، آگاهي تحت تاثير چيزي غير از آگاهي است، متاثر از ناخودآگاه است. به عبارت ديگر، عواملي هستند که بر فهم و درک ما از امور و به تبع آن عملکرد ها و رفتار و خصوصيات مان، آنچه که دوست داريم يا دوست نداريم و... تاثير مي گذارند و ما نسبت به وجود آنها آگاهي نداريم. به اين ترتيب وجه پنهان و تاريکي در وجود ما انسان ها موجود است که بودن مان را آنگونه که هستيم تعيين مي کند در حالي که ما نسبت به آن وقوف نداريم.

آيا گفت وگو يک وضع طبيعي بوده؟

طبيعي بودن را مي توان به دو معنا در نظر گرفت؛ يکي وضعيتي که انسان در آن بوده است و ديگر به اين معني که انسان موجودي است که اساساً بايد در تعامل با ساير انسان ها باشد، چون موجوديت انسان ها تعاملي است. لوي اشتراوس براي نشان دادن اين مطلب وارد حوزه مردم شناسي مي شود. در مقابل نمونه هايي هم داريم، نظير هابز که معتقد است شاخص و محور خصوصيات انساني حرص و هراس است، بنابراين وضع طبيعي را نزاع مي داند. داروين هم نزاع را وضع طبيعي مي داند. در حقيقت ما با دو طيف مواجه هستيم؛ کساني که معتقدند نزاع در کانون حيات بشري قرار دارد و کساني که به صلح به عنوان خصوصيت جامعه بشري اعتقاد دارند.

در انديشه مارکس در ابتداي امر، منافع که موجد نزاع هستند، مطرح نيست، منافع بعداً ايجاد مي شود. انسان ها نيستند که منافعي دارند، بلکه اين وضع بشر است که اين امکان را براي انسان فراهم مي آورد که بيش از نيازش توليد کند. اول توليد اضافي ايجاد مي شود و سپس نزاع بر سر آن به وجود مي آيد، بنابراين نزاع ذاتي انسان نيست. هابرماس معتقد است زباني بودن با نزاع در تناقض است. زبان تعاملي است و هويت و فهم آدمي به زبان وابسته است. البته اين وضعيت تعاملي، يک وضعيت اوليه است؛ قدرت سياسي و اقتصادي و منافع موجب مخدوش شدن اين وضعيت مي شوند، يعني عالم زيست که مربوط به انسان و حيات انساني است بنابر سرشت اش، تنازع آميز و مشحون از نزاع نيست. آنچه از منظر جامعه شناسي مطرح مي شود اين است که اساساً موجوديت اجتماعي با نزاع در تعارض است و وجود اجتماعات انساني و شکل گيري آنها حکايت از آن دارند که ارتباط و تعامل و دستيابي به فهم متقابل نسبت به نزاع پيشيني اند.

در حال حاضر تا حد زيادي در حوزه فلسفه اجتماعي و حوزه اخلاق، پيشيني بودن گفت وگو پذيرفته شده است و مبنا اين است که نزاع پيشيني نيست و پسيني است، اما در مورد اينکه چه عاملي سبب تغيير اين وضعيت شده اختلاف نظر وجود دارد.

ما هم اکنون يک فهم و درکي از چيستي بشر و خودمان داريم، اما پرسشي که در اينجا مي توان مطرح کرد اين است؛ آيا اين برداشت و فهم درست است؟ ما فکر مي کنيم با هماني که هستيم بايد شروع کنيم.

همه تلاش هايدگر اين بوده است که نشان بدهد، مهم اين است که ما چه مي توانيم باشيم. بحث هايدگر اين است که ما يک چيزي هستيم ولي اين چيزي نيست که قاعدتاً و ضرورتاً انسان است، يک چيزي ساخته شده ولي اين ضرورتاً انسان نيست. در بحث وجود و زمان، هايدگر به اين نکته اشاره مي کند که اشتباه بشر اين است که موجود را با وجود يکي مي داند و اشتباه دوم اين است که وجود و عدم را ضد هم مي داند. ما عدمي در عالم نداريم. عدم يک مفهوم متافيزيکي است. وجود قابل ارجاع است ولي عدم چيست؟ عدم را ما ساخته ايم. چيزي را که نيست فکر مي کنيم عدم است؛ در حالي که نيست، هستي است که هنوز نيست. اينجا دقيقاً رقابت فلسفي بين مارکس و هايدگر است؛ در حالي که مارکس مي گويد سرکوب طبقاتي است، هايدگر مي گويد؛ ضرورتاً طبقاتي نيست، يک نحوه يي از بودن غالب شده است. همان طور که فوکو بعدها مي گويد؛ يک گفتمان، گفتمان هاي ديگر را طرد و سرکوب کرده است و تاريخ هم تاريخ گفتمان هاي پيروز است. هايدگر هم بحث اش اين است که آن نحوه يي از بودن که مسلط شده و هست موجب به خفا رفتن نحوه ديگري از بودن است ولي اين به معناي نابود شدن آنچه به محاق رفته نيست.

بنابراين بودن همواره مي تواند متفاوت با آنچه هست باشد. بحث هابز و هابرماس هم همين است. اگر امکان توافق نبود، وضعيت جنگ هابز، امکان تبديل شدن به گفت وگو و توافق را نداشت. اين امکان توافق از کجا مي آيد؟ بين خود انسان ها است اما در عين حال وضع غالب وضع نزاع است. با اين وجود آنچه حادث شده و غالب شده ضرورتاً آن چيزي که مي تواند باشد نيست.

* استاد علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس

نظرخواهي از روشنفکران
دوران گذار در سياست جهاني

محمد صادقي؛ با وجود اينکه 16 سال از طرح نظريه برخورد تمدن ها مي گذرد و دامنه جنگ و خشونت در جهان همچنان گسترده است، و به عبارتي پديده خشونت سازمان يافته (تروريسم) و اقدام هاي نظامي برخي کشورها براي مقابله با تروريسم (براي نمونه در افغانستان و عراق) جان و جهان انسان ها را درمي نوردد، آيا مي توان ريشه اين برخورد ها و درگيري ها را در اختلاف هاي فرهنگي و تمدني جست وجو کرد يا اينکه دلايل ديگري وجود دارد؟ آيا به نظر شما، مي توان گفت پس از پايان جنگ سرد، خلاء يک چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي جهان (و يک پارادايم) موجب اين سردرگمي ها و بدفهمي ها و در نتيجه، مبهم شدن وضعيت سياسي جهان شده يا علت ديگري در کار است؟
اين پرسشي است که به تازگي با تعدادي از انديشمندان و روشنفکران ايراني در ميان گذاشته ام، در ادامه مي توانيد پاسخ ها را بخوانيد.

محمدجواد غلامرضا کاشي؛ روايت آخر

پيشگويي هانتينگتون در زمينه تنازعات بين المللي دست کم در خصوص تنازع ميان حوزه تمدن اسلامي و حوزه تمدن غربي تا حد زيادي رخ نمود و سرشت جدال هاي يک دهه اخير را بر مبناي روايت او مي توان توضيح داد. رشد بنيادگرايي اسلامي در اين منطقه حاصل دو فرآيند همزمان بوده است. از يک سو عسرت ها و بحران هاي جاري در کشورهاي اسلامي پس از پايان استعمار، زمينه ساز تقويت گروه هايي بوده است که افکار عمومي جامعه اسلامي را در جهت ستيز با غرب ساماندهي کردند. اما همزمان با توفيق در جهت بسيج گسترده افکار عمومي، اعتماد به نفسي جدي در خصوص بازگشت به نقطه زرين تمدن اسلامي و غلبه بر تمدن غربي نيز شکل گرفت که در مجموع موج فزاينده و رو به رشد اسلامگرايي از همه سنخ هاي آن را پروراند. موج رو به رشد اسلامگرايي، به ويژه پس از توان اسلامگرايان در نفوذ موثر در کشورهاي اروپايي، با رشد بنيادگرايي مسيحي و يهودي و گروه هاي نژادپرست نيز توام شد و اين نکته زمينه ساز برخورد دو مرز تمدني اسلام و مسيحيت شد.

اما آنچه شايد کمتر در روايت هانتينگتون مورد توجه قرار گرفت، تعارضاتي است که رشد اسلامگرايي در کشورهاي اسلامي و رشد بنيادگرايان و جنگ طلبان در کشورهاي غربي با خود به همراه آورد. نه استيلاي جريان هاي بنيادگرا در کشورهاي اسلامي با توفيق همراه بود و نه لشگرکشي هاي نظامي غرب به منطقه براي مبارزه با بنيادگرايي. رشد بنيادگرايان در کشورهاي اسلامي، همان قدر که موفق به سربازگيري از ميان گروه ها و طبقات فرودست شد، در طبقات متوسط شهري و در ميان تحصيلکردگان اين کشورها مقاومت برانگيخت. چنان که مشابه همين رخداد در ميان کشورهاي غربي نيز رخ نمود و نهضت هاي ضدجنگ به ويژه پس از عدم توفيق در مبارزه موثر با گروه هاي بنيادگرا، موفق به ايجاد شکاف در طرفداران جنگ شدند.

آنچه در مدل هانتينگتون براي توضيح وضعيت جاري مفقود است، توان توضيح اين شکاف تازه در سطح جهاني است. آيا اين تحول زمينه ساز بازگشت به مدل هاي جهاني گفت وگو و هم سخني است، چنان که کانت گرايان به تصور مي آوردند؟ آيا اين تحول زمينه ساز بازگشت به وحدت هاي طبقاتي در سطح جهاني است چنان که چپگرايان مي انديشند؟ آيا به جاي هر يک از مدل هاي مذکور بايد به احياي ناسيوناليسم در سطح ملي يا فروملي يا حتي فراملي در سطوح منطقه يي انديشيد؟ هر چه هست، مدل هانتينگتوني تحولات جهاني اگرچه رخ نمود اما به نظر مي آيد چندان که او مي پنداشت تعميم نيافت و اينک نشانه هايي از افول و ظهور سويه هاي متفاوت در عرصه جهاني پديدار مي شود.

با دروني کردن بحث در حوزه تحولات ايران، تا حدي مي توان چشم اندازي به افق روايت هانتينگتوني به تحولات منطقه يي و جهاني گشود. ايران کشوري است که در آغاز کردن اين ستيز تمدني و فرهنگي نقشي بي بديل داشته است. اما امروزه با چه وضعيتي در کشورمان مواجهيم؟ ستيز با غرب به منزله دشمني که بايد همه چيز را بر مبناي آن توضيح داد رنگ باخته است. اما اين رنگ باختگي براي معدودي از اقشار به معناي جايگزين کردن روايتي غرب ستايانه در مقابل روايت غرب ستيزانه بوده است. اصولاً غربگرايي به اندازه غرب ستيزي يا اسلامگرايي به اندازه اسلام ستيزي، تابع روايت هاي کلان و صف بندي هاي کلان بوده است. امروزه همراه با رشد بنيادگرايي در مناطقي از جهان اسلام يا افت آن در بخش هاي ديگر، با موج تازه يي نيز مواجهيم که کمتر تابع حب و بغض هاي ناشي از آن روايت هاي کلان است. در ايران امروز، جست وجوي درمان مشخص براي دردهاي مشخص، افراد و گروه هاي اجتماعي را موقتاî بسيج مي کند و کنار يکديگر مي نشاند. اين موج تازه، ممکن است جايي با خواست غرب و جايي ديگر با خواست گروه هاي سنتي و حتي در مقاطعي با گروه هاي بنيادگرا نيز همسويي کند تا براي حل يک مساله خاص مشکل گشايي کند. اهل گزينش و گفت وگو و داوري مشخص در شرايط مشخص است. با چنين تصويري مي توان روايت هانتينگتون را آخرين روايت از آن دسته از مجادلات و صف بندي هاي جهاني دانست که بر بنيادها و ريشه ها و عوامل بادوام متکي اند. هر جا به حسب موقعيت هاي منطقه يي به نحوي جلوه گر مي شوند، بيشتر نيازمند مطالعات خاص با موقعيت هاي خاص اند. الگوهاي تعميم پذير براي فهم همه آنها کمتر امکان پذير است. عرصه مجادلات و ستيزهاي سياسي و نظامي رو به گسترش است، اما هر روز که مي گذرد سرشت آن بيشتر از خصلت هاي خاص منطقه يي تبعيت مي کند تا مدل هاي عام جهاني.

فريدون مجلسي؛ اين يک نظريه نيست

قبلاً نيز در جايي گفته بودم که مقوله برخورد تمدن ها را که آقاي هانتينگتون مطرح کرد اصولاً يک نظريه نمي دانم، بلکه آن را راهکار يا حداکثر سياستي مي دانم که آقاي هانتينگتون نه در مقام آکادميک خود بلکه در مقام اداري- امنيتي مشاور وزارت امور خارجه امريکا مطرح کرد. البته واکنش هاي افراطي برخي گروه هاي شبه نظامي اسلامي- عربي و انفجارهاي انتحاري و بمب هاي کارگذاري شده و کشتارهاي کور که موجب قتل و جرح شهروندان عادي در کشورهاي غربي مي شد و افکار عمومي را در آن کشورها برمي انگيخت زمينه مساعدي براي بحث در اين مقوله فراهم کرد. در واقع اين فاجعه 11 سپتامبر بود که به اين بحث روحي تازه و ابعادي انتقامجويانه بخشيد. وقتي الجزاير مستعمره و بلکه مستملکه فرانسه بود، نظير اين اقدامات حاد از سوي مليون الجزايري حتي در شهر پاريس انجام مي شد. فرانسه نيز سال ها با کشتار و شکنجه کوشيد ريشه هاي آن واکنش هاي به اصطلاح تروريستي را بخشکاند. اما تنها هنگامي موفق شد که حقوق مردم الجزاير و استقلال آن کشور را به رسميت شناخت. آنگاه آن مبارزه عليه فرانسه يک شبه پايان يافت. آيا آن مبارزه ريشه هاي فرهنگي داشت و آن ريشه ها يک شبه خشک شد؟ اما از فرداي آن روز متاسفانه سياسيون الجزايري به سبک و سياق شرقي به جان يکديگر افتادند و از کشتار و زندان و شکنجه برادران خود دريغ نکردند، آيا اکنون آن اختلاف فرهنگي به داخل منتقل شده بود؟ از قضا اختلاف فرهنگي در درون جوامعي که از ژرفاي تاريخ با عمل سزارين فرهنگي- اجتماعي وارد قرن بيستم و بيست و يکم شده اند بسيار حادتر و بيشتر از اختلافي است که هانتينگتون به آن رنگ تعلقات مذهبي (و احتمالاً نژادي) داده است. در واقع ريشه هاي تندروي هاي عربي-اسلامي را همچون مشکل الجزاير بايد در جاي ديگري جست. خصوصاً از سال 1967 که اسرائيل بخش هايي از سرزمين هاي عربي را اشغال کرده و به قطعنامه هاي شوراي امنيت نيز وقعي ننهاده، و با ايجاد شهرک ها در آن سرزمين ها و اخراج ساکنان بومي و اصلي از خانه هايشان، و بالاتر از همه با رفتار متکبرانه و اهانت آميزش کينه و انتقام را برافروخته است، و اينکه متاسفانه همواره از حمايت امريکا و کشورهاي غربي نيز برخوردار بوده است، عملاً به ايجاد واکنش هاي تندً تروريستي و مستاصلانه نيز منجر شده است؛ وگرنه در انفجار انتحاري و کور جز خشم و تعصب و استيصال و تخليه کينه انباشته شده چه انگيزه يي و چه سودي مي تواند جان شيرين و ارزنده ترين سرمايه انساني را فدا کند؟ اگر اين اقدامات فقط براي تحميل عقايد مذهبي گروهي خودشيفته به ديگران و دنيا مي بود قضيه رنگ ديگري پيدا مي کرد، اما در وضع کنوني مبارزه يکجانبه با معلول راه به جايي نمي برد، اقدام موثر مستلزم اين است که در عين حال متحدان اسرائيل به جاي ادامه حمايت از تجاوز با دادن تضمين هايي او را به تمکين از قطعنامه هاي شوراي امنيت وادار کنند، زيرا بهانه مرزهاي امن در عصر موشک آن بهانه را هم بي ارزش کرده است، از طرف ديگر واکنش ها عملاً بهانه يي براي ادامه وضع موجود، توسعه شهرک ها و مظلوم نمايي و آزادي عمل به طرف مقابل مي دهد. اينها نکاتي مهم و اساسي و ريشه يي در اين منطقه جهان است که هانتينگتون با زدن برچسب برخورد تمدن اسلامي با تمدن غربي از کنار آن گذشته است. اين يک نظريه نيست، يک بهانه جويي و تهديد است. در قالب اين ديدگاه تفکيک برخورد به حوزه هاي ديني، درگيري درون اين جوامع را چگونه توجيه مي کند. مگر مسلمانان شيعه و سني عرب عراقي اختلاف فرهنگي و تمدني دارند؟ در حالي که از فرداي سقوط حکومت جنايتکار صدام، شيعيان آن کشور با همين گونه انفجارهاي انتحاري و غيرانتحاري بار ديگر قرباني ترورهاي متعصبانه يي شده اند، و همچنين است در پاکستان که با پول هاي سلفي عربي تغذيه مي شود. اين درگيري را در خود عربستان و نقاط ديگر جهان عرب و اسلام هم مي بينيم. در چارچوب نظريه هانتينگتون اين برخوردها و همچنين برخوردهاي خشونت بار درون جوامع مسيحي- غربي را که هنوز هم ميان کاتوليک و پروتستان در ايرلند شمالي ادامه دارد، چگونه مي توان توجيه کرد؟ اينها که از حوزه تمدني واحدي هستند، در مورد عراق و افغانستان تداوم تروريسم سلفي نه تنها کمکي به خروج سريع تر نيروهاي خارجي از اين کشورها نمي کند، بلکه به آن تداوم مي بخشد. مي دانيم که نوع دخالت نظامي خارجي در اين دو کشور که اولي مامن صدام حسين و نظام خونبار و فاسد او بود، و دومي مامن نظام جاهلانه ملاعمر و همدستان القاعده او بود با نوع دخالت و جهان گشايي هيتلري فرق مي کند. در اين دو کشور کسي براي بيرون راندن صدام و ملاعمر عزا نمي گيرد، مساله تداوم حضور آنان در اين دو کشور است، که دخالت هاي سلطه طلب سلفي با پول و توطئه عملاً به ادامه حضور بيگانه کمک مي کند، در اينجا نيز بايد با علت و معلول به طور معقول و متعادل مقابله شود. به هر حال اين برخوردها هيچ کدام ريشه تمدني ندارد. البته دوران گذار کشورهاي سنتي تا انطباق بيشتر با پيش نيازها و معيارهاي جهاني، درگيري ها و برخوردهايي در درون آن جوامع ايجاد مي کند، که شما يا شاخص حرکت آنها را به جلو به صورت سينوزوئيدي يا منحني هاي متوالي با فراز و نشيب مي بينيد اما همواره رو به بالا تبديل مي کند تا جايي که از اوج و حضيض هاي اين منحني ها تدريجاً کاسته شود و توالي آنها به صورت خطي و رو به بالا ادامه يابد. که اين برخوردهاي دروني، با وجود انعکاس هاي خارجي، برخورد تمدني تلقي نمي شوند، بلکه تعارض فرهنگي درون کشوري هستند. تمدن، جهاني است و از کل جهان مايه مي گيرد. اينکه پايان جنگ سرد موجب پديداري نوعي خلاء چالشي شده باشد نيز جاي بحث دارد. در واقع در برخي کشورها، خصوصاً امريکا بودند صاحبان منافعي در صنايع و پروژه هاي نظامي که سود خود را در تداوم آن چالش بزرگ قرن بيستمي مي ديدند، و هستند آنهايي که مايلند با ادامه آن چالش در رنگ ها و بهانه هاي ديگر دستيابي به آن منافع را تداوم بخشند. مثلاً سياست هاي لجوجانه کشور کوچکي مانند کره شمالي را عامل وحشت آفريني در منطقه يي ثروتمند کنند و حجم عظيمي از تجهيزات يا اسباب بازي هاي نظامي خود را به آن مناطق گسيل و خزانه هاي آنها را تهي سازند. اما چنان خلئي به مفهوم برخورد آرماني و ايدئولوژيک وجود ندارد، بلکه چالشي است کاسبکارانه براي فروش بازيچه هاي نظامي به متحدان منطقه يي به کمک بازيگران تندرو محلي. چالش استراتژيک بايد قاعدتاً ميان غول هاي اقتصادي و نظامي ادامه يابد، که اين بار، بهانه ايدئولوژيک ندارد، بلکه قدرت به خودي خود عرصه هماوردي و چالش دارندگان اصلي اش يعني امريکا، روسيه و چين است،

حسين سليمي؛ دشواري ها و فرصت هاي عصر جديد

خشونت سازمان يافته مانند تمامي پديده هاي اجتماعي و سياسي تک علتي نيست و با يک علت اصلي نمي تواند شناخته شود. تفاوت بنيادين پديده هاي انساني با اشيا و پديده هاي فيزيکي در اين است که تنها با يک عامل و يک قاعده اصلي قابل توضيح نيستند. بي گمان بخشي از اين مشکلات ريشه در تحولات داخلي کشورها دارد. پيدايش بنيادگرايي يا قرائت هاي خشونت آلود از مذهب در کنار رشد اقدامات خشن در حوزه مبارزات سياسي ريشه در مشکلات داخلي اين کشورها و گفتمان هاي ناسازه يي دارد که در شرايط تاريخي خاص شکل گرفته اند. نه هانتينگتون و نه هيچ متفکر ديگري ريشه اين خشونت سازمان يافته را اختلاف فرهنگي و تمدني نمي دانست زيرا حتي در صورت فقدان اين اختلافات باز هم اين گفتمان ها و اقدامات ناشي از آنها وجود داشته و حداقل در عرصه داخلي و خشونت هاي داخلي خود را بازمي نماياندند. فقر، اختلافات طبقاتي، کم سوادي، فقدان رشد فرهنگي، فقدان نظام هاي توسعه يافته سياسي، نبود مدل هاي کم خطر ابراز عقايد سياسي و عمل سياسي، ريشه دواندن فرهنگ مردسالارانه و پدرسالارانه و فقر روشنفکران در تحليل درست مسائل جهاني و.... تنها بخشي از مشکلات داخلي در جوامع مختلف هستند که مي توانند ريشه هاي تروريسم و خشونت سياسي باشند.

مساله اينجا است که چگونه اين پديده ها جهاني مي شوند و منشاء برخوردهاي سياسي نظامي در عرصه جهاني مي شوند.

هانتينگتون معتقد بود نفس وجود اين اختلافات موجب شکل گيري برخي از مهم ترين برخوردها در عرصه جهاني بوده اند و به همين دليل بايد از گسترش اين اختلافات پيشگيري کرد. اما به نظر مي رسد مهم ترين نقطه ضعف نگرش او تلاش براي توضيح اين پديده فراگير و چندبعدي با يک عامل اصلي، کلي و عمومي است. تلاش براي يافتن يک نظريه عمومي که اين پديده را به طور کامل توضيح دهد نيز دچار همان خطاي اصولي است. دنياي امروز ما دنيايي است که در آن پارادايم هاي مختلف در کنار هم زندگي مي کنند و اهل نظري که ذيل يک پارادايم اصلي قرار مي گيرند تا زماني که آن پارادايم مشکلات آنها را حل مي کند به حيات خود در کنار يا در رقابت با ديگر پارادايم ها ادامه مي دهند.

اگر براي پديده هاي انساني ماهيتي گفتماني قائل شويم نيز نمي توانيم توقع شکل گيري يا تلاش براي داشتن گفتماني مسلط که همه مسائل در قالب آن قابل فهم بوده و براي همگان به يک شکل قابل فهم و پذيرش باشد، داشته باشيم. شرايط کنوني شرايطي است که ما تنها مي توانيم اهل شناخت را از تلاش براي فهم يکسان و فراگير و نهايي پديده ها بر حذر بداريم و توجه آنها را به ابعاد گوناگون پديده هاي بشري جلب کنيم. ترديدي نيست که وضعيت سياسي جهاني امروز ما مبهم است اما اين ابهام به دليل نبود يک پارادايم مسلط نيست بلکه به دليل قرار گرفتن نظام بين الملل در مسير گذار است؛ مسيري که مشکلات و دشواري ها و البته فرصت هايي بزرگ در آن نهفته است.

علي فردوسي؛ ناگزيري تقابل و تضاد

حرف آخر هانتينگتون، همان طور که مي دانيد، عامليت دادن است به مقوله يي به نام تمدن. اين يک استعاره است (استعاره؛ تمدن= عامل) که مطابق آن تمدن ها آدم ها را وادار به کنش هايي مي کنند که تاريخ ساز هستند. در فهم نظر او هم اغلب به شرايط تاريخي طرح آن اشاره مي شود؛ عمدتاً به پايان جنگ سرد و به فروپاشي بلوک شرق. اين زمينه دهي تاريخي براي فهم و ارزيابي نظريه هانتينگتون درست و ضروري است. ولي من مي خواهم در اين فرصت محدود اشاره يي بکنم به زمينه يي ديگر، به متن انديشگاني اين نظريه و به جايگاه آن در گفتماني که اين نظر به عنوان مداخله يي در آن مطرح شد. هانتينگتون يک استاد امريکايي بود و در نهايت هم مقاله معروفش که در تابستان 1993 منتشر شد اظهارنظري بود در متن مباحثات ميان امريکايي ها. در امريکا از ديرباز، حداقل و به صورت مشخص از دهه 50 ميلادي، بحث دامنه داري وجود دارد که يک طرف در آن پياپي گونه يي از تز «پايان تاريخ» يا «پايان ايدئولوژي» را پيش مي کشد، که معادل ايجابي آن پيروزي «راه امريکايي» است به عنوان جامعه آرماني، تحت هدايت نوعي مديريت تکنوکراتيک و هدايت دموکراتيک. اين بحث سري دراز دارد. بنابراين به جاي پرداختن به تاريخچه آن بهتر است به ياد بياوريم که مقاله هانتينگتون کمابيش يک سال پس از انتشار کتاب سروصدابرانگيز فرانسيس فوکوياما (Francis Fukuyama) منتشر شد با عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» (The End of History and the Last Man). مفيد است که مقاله و کتاب هانتينگتون را به عنوان پاسخي به تز فوکوياما نيز خواند. در مقابل تز هانتينگتون دال بر ناگزيري تقابل و تضاد ميان تمدن ها، و در نتيجه ادامه تاريخ به مثابه عرصه نبردهاي انساني، فوکوياما با اعلان پيروزي سرمايه داري و دموکراسي، به روايت امريکايي ختم تاريخ را اعلام مي کند. حرف فوکوياما در نهايت اين است که امروز مردم جهان، جدا از اينکه کجا زندگي مي کنند و در کدام حوزه تاريخي جغرافيايي، به شکل روزافزوني شيوه هاي معيشتي مشابهي پيدا کرده اند، و خواست ها و آرمان هاي همساني در رابطه با اين شيوه ها دارند. مقاومتي که در مقابل اين صورت بندي غالب انجام مي شود، بنابراين مقاومتي است منفي، بي آينده و لاجرم محکوم به فنا، از طرف پديده يي که ماهيتاً امري است «بقايايي». نظريه برخورد تمدن هاي هانتينگتون پاسخي است به اين نظر و به اين فاتحانه گري در انديشه سياسي امريکايي. او در مقابل اين گرايش يادآور مي شود که تاريخ پس از فروپاشي اردوگاه شرق، و عقب نشيني مارکسيسم به عنوان نيرويي با قوت تاريخي، به پايان نمي رسد، بلکه دوران جديدي با درگيري هاي تازه يي در راه است. براي هانتينگتون خطر در برخورد ساختارهايي است به نام «تمدن» که باهم در اساس ناخوانا هستند. براي فوکوياما، اما مقوله تمدن، مقوله يي است سپري شده، يا اصولاً فاقد عامليت تاريخي. به عبارتي، هانتينگتون شبح گذشته را در مقابل تصوير پسامدرن فوکوياما علم مي کند.

اما مي شد از ديدي ديگر هم به اين موضوع نگاه کرد؛ ديدي که نه به نوعي چيزانگاري تمدن ها مي انجامد و نه ختم تاريخ را با غلبه يک نظام خاص سياسي- اقتصادي اعلام مي کند. يکي از کساني که به شکلي متفاوت وارد اين مبحث شد ژاک دًريدا بود در کتابي که کمابيش همزمان با مقاله هانتينگتون درآمد با عنوان شبح هاي مارکس (Specters of Marx). از نظر دًريدا همگي اين رجزخواني ها در باب پايان تاريخ، و من مي افزايم در دادن عامليت به تمدن ها، پاسخي است به مارکس، و در نهايت اين نظر را در پس پشت خود پنهان دارد که «مارکس مرده است». بد نيست به اعتراض دًريدا گوش کنيم؛

«... بايد فرياد کشيد که در زماني که برخي گستاخي آن را دارند که تحت لواي آرمان يک دموکراسي ليبرال که سرانجام خود را به عنوان آرمان تاريخ انساني متحقق ساخته است دست به بشارتگري نويني بزنند؛ هرگز چنين شماري از انسان ها در تاريخ زمين و انسانيت چنين گرفتار خشونت، نابرابري، تبعيض، قحطي، و بنابراين ستم اقتصادي نبوده اند. به جاي در دادن صلاي چيرگي آرمان دموکراسي ليبرال و بازار سرمايه داري در خلسه پايان تاريخ، به جاي جشن گرفتن «پايان ايدئولوژي ها» و پايان گفتمان هاي بزرگ رهايي بخشي، بگذاريد هرگز اين واقعيت کلان را فراموش نکنيم، واقعيتي سرجمع تجربه هاي منحصر به فرد رنج و حرمان، که؛ هيچ درجه يي از پيشرفت به ما اجازه نمي دهد که از ياد ببريم که هرگز پيش از اين روي زمين، اين شمار مطلق از مرد، زن و کودک اسير ستم، گرسنگي، نابودي نبوده اند»

از ميان اين سه تن، من حرف دًريدا را درست تر مي بينم. او به جاي گفتمان فاتحانه فوکوياما و گفتمان هانتينگتون در باب ناهمخواني تمدن ها، از «گفتمان هاي بزرگ رهايي بخش» ياد مي کند. به نظر من، نه تمدن ها در حال جنگند، و نه «راه امريکايي» بشريت را سرانجام به «فارنهايت 451» رسانده است. واقعيت اين است که ستم، استثمار، استعمار، اجحاف، آز، سلطه جويي و... حـتي سبعيت خام پيش انساني، در جهان کولاک مي کند. هر نظريه يي که توجه ما را به چيزي به جز اين واقعيت ها سوق دهد، و عاملي جز شرايط واقعي زيست انسان ها را به جاي آن قرار دهد، و به جاي فهميدن انسان به لحاظ انسان و مبارزه براي کرامت او به لحاظ انسان ما را به انديشه وري و کوششي ديگر بخواند، فروتنانه بگويم ما را از کانون مسائل به حاشيه آن کشانده است. روزگاري سخت است، در مقابل آن بايد تعهد خود را با «گفتمان هاي بزرگ رهايي بخش» تجديد کنيم. تنها يک انسانگرايي درايتمند مي تواند هم گفت وگو ميان تمدن ها را ممکن سازد و هم پادزهري باشد عليه فاتحانه انديشي سرمايه داري پس از فروريزي بلوک شرق. انسان گرايي چيزي است که هانتينگتون و فوکوياما به آن توجه نمي کنند. و اين است نقطه ضعف تئوريک هر دو نظريه، و علت ناتواني آنها در خلاصي از تشويشي که جهان ما را فراگرفته است.

عليرضا رجايي؛ دلبستگي محافظه کاران

وقايع و رويدادها هيچ گاه نمي توانند به طور کامل مويد يا نافي يک نظريه باشند. محدود کردن واقعيت هاي پيچيده در چارچوب تنگ تئوري هاي کلان نگر، صرف نظر از خطاهاي علمي چه بسا خطاهاي سياسي نيز به بار آورد. طرح نظريه پرمناقشه برخورد تمدن ها، طيف هاي متفاوتي از محافظه کاران را بر آن داشت که هر نوع درگيري يا جنگ را به همين نظريه تحويل دهند. به نظر مي آيد نه تنها محافظه کاران مستقر در ايالات متحده بلکه محافظه کاران کشورهاي پيراموني نيز که از موضع راستگرايانه عليه غرب اقداماتي مي کنند به اين ايده دلبستگي نشان مي دهند، هرچند برخي گرايش هاي به ظاهر چپ نيز در کشورهاي غربي، جنگ تمدن ها را حاصل نظم امپرياليستي مي دانند و از اين موضع آن را باور دارند. در زمينه وقايع يک دهه اخير بايد اذعان کرد حقيقتاً برخي کنش ها نظير حمله 11 سپتامبر تا حدي ريشه در نوعي تمايل به جنگ تمدني دارد. اما متقابلاً حمله دولت بوش به عراق و افغانستان را تقليل به درگيري دو تمدن اسلامي و مسيحي دادن تا حدي ساده انگارانه به نظر مي رسد. همه از نوعي نگاه چپ گرايانه مطلعيم که هر نوع مبارزه با نظام جهاني را در متن مبارزه رهايي بخش و ضدامپرياليستي تفسير مي کنند. و متقابلاً هرگونه عکس العمل نظام جهاني را نوعي مواجهه ضداخلاقي و منحصراً نفع پرستانه مي داند. اصولاً علوم اجتماعي و همه زيرشاخه هاي آن در وهله اول با مسائلي درگير هستند که عميقاً با تضاد و تزاحم درآميخته است. وظيفه اين دانش در ابتدا تبيين کيفيت شکل گيري اين تضادهاست. به نظر نمي رسد نظريه جنگ تمدن ها توان کافي براي توضيح فرآيند دگرگوني هاي نظام بين الملل داشته باشد. هرچند سير رويدادها پيوسته به گونه يي است که نظريه هاي بدبينانه را مقبول طبع جلوه مي دهد، به ويژه که خوشبيني هاي ناشي از پايان جنگ سرد بسيار زود بي پايه بودن خود را نشان داد اما وجوه غالب عناصر تحليل نظام بين الملل نظير بين المللي شدن سرمايه، رابطه مرکز و پيرامون، رقابت هاي جهاني و منطقه يي، منابع انرژي، کانون هاي نوپديد سرمايه و دموکراسي و... همچنان و همانند گذشته به قوت خود باقي است. در کنار اينها البته بايد اذعان کرد پس از وقوع انقلاب اسلامي در ايران، جنبش هاي اسلامگرا وارد مرحله جديدي شدند که نمي توان آنها را در مطالعات بين المللي ناديده گرفت و شايد مهم ترين جايي که نظريه جنگ تمدن ها موضوعيت مي يابد تا حدودي در همين نقطه است.

غلامعلي خوشرو؛ نهان کردن حقيقت در پوششي تئوريک

اختلافات و درگيري هاي افراد، گروه ها و اقوام از ديرباز بر سر خاک، آب، قلمرو نفوذ و حوزه حکمراني شکل گرفته است. جنگ ها و تقابل ها اغلب از منشاء اصلي خود فراتر رفته و اطراف درگيري ها با اوصاف شيطاني و غيرانساني مورد دشنام و دشمني قرار مي گيرد. تا اواسط قرن گذشته تجاوز، اشغال و تداوم خشونت بار آن کمابيش مبناي مشروعيت و حاکميت قرار مي گرفت. زماني که صدام با لشگرکشي به ايران جنگي خسارت بار به ايران را در منطقه آغاز کرد تلاش کرد اهداف استراتژي خود را در پشت الفاظ ديگري پنهان کند و به جهان چنين وانمود کند که او حکومتي سکولار و طرفدار صلح و ايران جامعه يي بنيادگرا، مداخله جو و مخالف نظم جهاني است. دولت هاي غربي و شرقي و نيز حکومت هاي منطقه يي به دليل همين توجيهات پشت سر صدام قرار گرفتند و حمايت هاي تسليحاتي، مالي، فني و تبليغاتي گسترده يي از او به عمل آوردند. سال ها بعد که صدام به همان دلايل استراتژيک به کويت حمله کرد، ائتلاف جهاني عليه صدام شکل گرفت. او به تدريج به توجيهات ايدئولوژيک روي آورد و وجهه يي ديني در قبال نيروهاي صليبي از خود نشان داد. امروزه بر کسي پوشيده نيست که هيچ کدام از توجيهات سکولاري و ديني حقيقي نبوده بلکه ابزار سياسي بوده اند که در خدمت اهداف استراتژيک قرار گرفته اند. اينکه فرهنگ ها، تمدن ها و اديان علت اصلي جنگ ها و تخاصم هاي جهاني قلمداد شوند، مبناي تجربي درستي ندارد. نظريه يي که فرهنگ ها و تمدن ها را صرفاً از جهت هويتي برجسته مي سازد و آنها را در تقابل با يکديگر قرار مي دهد، کمکي به درک شرايط کنوني جهان نمي کند بلکه حقايق موجود را در پوششي تئوريک پنهان مي سازد، اينکه گرايش هاي ديني در سراسر جهان در سال هاي اخير رو به افزايش بوده است عملاً نظريه هاي کلاسيک سکولاري را به چالش مي کشد اما اين حقيقت نبايد ما را به اين نتيجه گيري غلط بکشاند که جنگ ها و درگيري هاي پس از جنگ سرد ريشه در هويت هاي تمدني دارد. تنوع فرهنگي و تمدني و توجه به مباني هر فرهنگ مي تواند زمينه تعامل سازنده بين فرهنگ ها و گروه ها را فراهم آورد. گفت وگو و تعامل بين فرهنگ ها باعث غناي حيات مادي و معنوي بشر مي شود و تجربه انسان را در تعامل با تاريخ و طبيعت پربار مي سازد. تنوع فرهنگ ها نشانگر تجربه گرانقدر انسان در گذر تاريخ بوده است. اين تنوع واقعيتي است اصيل که بايد محترم نگه داشته شود. اگر فرآيندهاي جهاني شدن درصدد تحميل فرهنگي يکپارچه و غالب بر همه جهان هستند، بي شک با مقاومت هاي فرهنگي مواجه مي شوند. تنوع فرهنگي يک واقعيت و اقدام به آن يک ضرورت است. گفت وگو دريچه يي است که از طريق آن تعامل بين فرهنگ ها تحقق مي يابد و جنگ دهليزي است که انسانيت را به کشتار و انکار مي کشاند. مشکل جهان امروز نه تنوع فرهنگ ها و تمدن ها که سلطه منافع مادي و استراتژيک در عرصه روابط بين الملل است. گفت وگوي تمدن ها ريشه در معاني عميق انساني دارد و مي تواند مطامع سرکش قدرتمندان را رام و روابط بين ملت ها را آرام سازد.

عناوين اين صفحه
برخورد تمدن ها يک نظريه احساسي بود
فلسفه روابط بين فرهنگي
دوران گذار در سياست جهاني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام