
سحر طلوعي

1 - تصويري که آن بالا مي بينيد مربوط به تنديسي از زني است که سال هاي سال صداي مشترک و آشناي جهان عرب بوده است. دست کم از دهه 40 تا 80 ميلادي و چه بسا بيشتر؛ محبوب، خاطره برانگيز و شورآفرين. اعراب اين زن را با الويس پريسلي امريکايي ها مقايسه مي کنند. او ام کلثوم خواننده مشهور و متنفذ مصري است. نه تنها مصري ها که اعراب فلسطين، سوريه، اردن، يمن، عربستان و... او را مي شناسند و با صدايش اتحاد جهان عرب را به ياد مي آورند. بيش از سه دهه از مرگش مي گذرد، اما جهان عرب با صدايش تاريخ را ورق مي زند و خاطرات جمال عبدالناصر و پان عربيسم و... را مرور مي کند. ام کلثوم نخ تسبيح محکم نسل هاي پي درپي جامعه بزرگ عرب است. همه بر سرش توافق دارند.
2 - فراز بالا قراردادي است ميان ما و ساکنان پانسيون
«ميرامار» وسط اسکندريه مصر. ساکناني از جنس انقلابي و غيرانقلابي، چپ و راست، معتدل و تندرو، بورژوا، خرده بورژوا و پرولتاريا، شارلاتان و نجيب و سر به راه... ساکناني که مدام به هم مي پرند و با هم اختلاف نظر دارند، اما همگي شان بر سر يک چيز به توافق مي رسند؛ ام کلثوم. چند سالي از انقلاب خونين سال 1952 به رهبري ژنرال محمد نجيب و جمال عبدالناصر گذشته است. مصر از پادشاهي به جمهوري تغيير مسير داده، با قدرت نمايي جمال عبدالناصر و طرفدارانش سمت و سوي چپ و سوسياليستي پيدا کرده و موافقان و مخالفان خود را دارد. بورژواها زندگي و زمين از دست داده اند و از بابت اين انقلاب اخم هايشان در هم است و کينه دارند. خرده بورژواها و نوکيسه ها و روستاييان اميدوارند از پس شعارهاي چپ و عدالت محور بهره يي ببرند. روشنفکران و روزنامه نگاران هم ميان اين بساط غوطه مي خورند. از «عامر وجدي» روزنامه نگار پير و بازنشسته گرفته تا «سرحان بحيري» خرده بورژوا و شارلاتان و آن ملاک جوان، «حسني علام» و بقيه هرکدام نماينده مخالفان و موافقان انقلاب ژوئيه مصر هستند. آنها با کمک نجيب محفوظ نويسنده مشهور مصري دور هم جمع شده اند تا قصه شان را بگويند و درددل کنند و اين ميان ناخنکي به عشق و هوس بزنند، بارشان را ببندند و بروند.

3- اسکندريه را نمي شناسيم. نه اسکندريه را، نه قاهره را و نه هيچ شهر ديگر مصر را. درباره شان بيشتر شنيده ايم و گاه در کتاب هاي تاريخ چيزکي از مصر باستان و قاهره فاطمي ها خوانده ايم. از قاهره و اسکندريه مدرن سر درنمي آوريم. از اسکندريه، شهري بندري با حال و هواي مديترانه همراه با صداي قيل و قال کشتي ها خبر نداريم. در عوض نجيب محفوظ با رمان «ميرامار» مشکل مان را حل کرده است. دست کم با ميرامار اين نويسنده خيابان ها و کوچه هاي پر از کافه و سرشار از آواي ام کلثوم اسکندريه دهه هاي 60 و 70 را بالا و پايين مي کنيم و با دختران و پسران جوان و دغدغه ها و آرزوهايشان آشنا مي شويم. در ميرامار اسکندريه يي را مي بينيم که سالن هاي سينما از سر و کول خيابان هايش بالا مي رود و شعبه يي از فروشگاه هاي زنجيره يي هاي لايف در گوشه و کنارش سبز شده است. در ميرامار با زهره آشنا مي شويم؛ دخترکي روستايي که از خانواده فرودستش کنده و فرار کرده، راهي شهر شده و به پانسيون ميرامار آمده و وردست خانم ماريانا صاحب پانسيون ايستاده تا عشق و نفرت اسکندريه و همه خشونت ها و گرفتاري هايش را تجربه کند و آبديده شود. زهره همان عشق و هوس ساکنان درهم و برهم پانسيون ميرامار است. در ميرامار پاي خاطرات عامر وجدي روزنامه نگار پير و دنياديده از انقلاب سال 1919 به رهبري سعد زغلول و دوران «پاشا»ها مي نشينيم. کل کل هايش با طلبه مرزوق بر سر حزب وفد و اخوان المسلمين و امت و... شنيدني است.
4 - نجيب محفوظ با «ميرامار»، «کوچه مدق»، «بچه هاي محله ما»، «دزدها و سگ ها» و ده ها کتاب ديگر مصر جديد را به جهان معرفي کرد و به همين خاطر هم نوبل ادبيات 1988 را صاحب شد. او اولين نويسنده مسلمان بود که نوبل ادبيات گرفت. مصري که به مجسمه ابوالهول و اهرام و صحراي سينا و بناي آمفي تئاتر دوران باستان و تمدنش مشهور بود و هست، با رمان هاي ميرامار نجيب محفوظ از دوران معاصرش رنگ و بويي ديگر گرفت. ميرامار نجيب محفوظ را آقاي رضا عامري از نسخه عربي به فارسي برگردانده است. اين رمان در سال 1386 توسط نشر «ني» در تيراژ 1100 نسخه چاپ شده و هنوز چاپ اولش تمام نشده است، نثر ترجمه روان و ساده است و براي درک آن لازم نيست هر جمله را چند بار تکرار کنيد. کلمات ترجمه ملموس و به گوش آشنا هستند. فقط اي کاش مترجم درباره نجيب محفوظ و کتاب ها و شرايط زندگي اش مقدمه يي، پيش درآمدي، چيزي اول کتاب نوشته بود.
پيشنهاد
غير از ميرامار مي توانيد «کوچه مدق» را هم که سال 1377 انتشارات فرهنگ و انديشه با ترجمه محمدرضا مرعشي پور منتشر کرده است، بخوانيد. کتاب «دزدها و سگ ها» هم پيش از انقلاب 1357 در ايران توسط بهمن رازاني ترجمه شده است که البته در قفسه کتابفروشي ها موجود نيست. رمان «گدا» نجيب محفوظ با ترجمه محمد دهقاني از نشر نيلوفر شايد در بازار باشد. به تازگي قرار است مجموعه داستاني به نام «ماه عسل» از محفوظ توسط انتشارات روزگار و با ترجمه حسين شمس آبادي منتشر شود. در کنار اين کتاب ها مي توانيد فيلم «کوچه مدق» را که سال 1995 خورخه فونس مکزيکي از روي رمان محفوظ ساخته و سلما هايک در آن بازي کرده است، ببينيد. ديگر اينکه اگر بتوانيد در بساط دي وي دي فروش هاي خياباني فيلم «ملاقات گروه موسيقي» از کارگرداني به نام اران کولرين را هم پيدا کنيد و ببينيد، بد نيست. اين فيلم داستان يک گروه موسيقي مصري است که به سفر مي رود و در کافه يي ساکن مي شود و در اين حضور چندروزه، هرکدام از اعضاي گروه داستان شان را تعريف مي کنند. آنها بي شباهت به شخصيت هاي رمان ميرامار نجيب محفوظ نيستند.