يكشنبه، 29 آذر 1388 - شماره 2131
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ادبيات ايران در هفته يي که گذشت
هر که خسته شد مي تواند برود

مرضيه رسولي

جمعي که تعداد قابل توجهي از آدم هايش کلاه بره سرشان گذاشته باشند، بدون شک جمعي ادبي يا متصل به ادبيات هستند. يکي از اين جمع ها چهارشنبه شب در طبقه اول خانه يي قديمي که تغيير کاربري داده، ته کوچه گلشهر توي جردن تشکيل شد. يعني بالاخره طلسم اهداي اولين جايزه ادبي امسال شکست و منتقدان و نويسندگان مطبوعات بيشتر از اين معطلش نکردند و جايزه هايشان را دادند. از اين عروسي ها که دو برادر در يک شب داماد مي شوند و کنار همسران شان مي نشينند رفته ايد؟ عروسي را مشترک برگزار مي کنند که خرج کمتر شود و فاميل هاي داماد همان يک شام را بخورند. مراسم ازدواج هاي دانشجويي را هم که در عکس ها و تلويزيون ديده ايد. يک سالن بزرگ مي گيرند 40 ، 50 جفت عروس و داماد مي ريزند تويش و هر کدام از زوج ها مهمان هاي خودشان را دعوت مي کنند. جايزه هاي ادبي هم مي تواند اين طوري برگزار شود. بيشتر جايزه ها نامزد هاي مشترکي دارند و کل ادبيات مگر چند نفر است که نشود چند جايزه را همزمان در يک سالن، مثلاً همان سالن گلشهر با صندلي هاي روکش چرمي اش که تمام طول مراسم قيژ و قوژ راه انداخته بودند، برگزار کرد. محمود دولت آبادي هم کمتر مجبور است از جاي خودش بلند شود و بين سن و صندلي خود سرگردان باشد. مي رود آن بالا و يکباره چهار پنج جايزه را مي دهد و پايين مي آيد. شايد مراسم کمي طولاني تر برگزار شود اما در باز است و هر که خسته شد، مي تواند برود و مراسم هم مي تواند چند مجري داشته باشد. اين طوري بزرگ ترين مشکل جايزه هاي ادبي در ايران که نداشتن جا براي برگزاري مراسم است، حل مي شود. اما نمي شود. جايزه ها با هزار اميد و آرزو با مشکلات دست و پنجه نرم مي کنند که لااقل بتوانند مراسمي از آن خود داشته باشند. جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات حداقل اين يک مشکل را نداشت و براي همين است که توانست به موقع جايزه ها را به دست صاحبان شان برساند. امسال دهمين سال برگزاري اين جايزه بود و براي همين بهترين رمان و مجموعه داستان دهه هم انتخاب شد. با يک سخنراني، ابراهيم گلستان بزرگ داشته شد. مهدي يزداني خرم يکي از داوران جايزه درباره او صحبت کرد و گفت ابراهيم گلستان گفته «اگر تو به چيزي که مي نويسي اعتقاد داري کسي غلط مي کند تعريف کند و کسي غلط مي کند فحش دهد.» با اين جمله تکليف جايزه منتقدان و نويسندگان هم معلوم شد. شايد هم نشد. مهدي يزداني خرم گفت؛ «ابراهيم گلستان خيلي دقيق کتاب مي خواند.» اين حرف وقتي ارزش بيشتري پيدا مي کند که بدانيم چند درصد کتابخوان بي دقت در سطح کشور وجود دارد. يزداني خرم گفت گلستان گفته «بلايي که دارد سر فرهنگ و ادبيات مي آيد زير سر صفت هاست.» صفت هايي مثل بهترين و بزرگ ترين. «اينقدر کلمات را راحت خرج نکنيد.» يزداني خرم گفت؛ «اما من حالا مي خواهم اين لفظ را به کار ببرم و بگويم گلستان واقعاً يکي از بهترين نويسندگان ايران است.»

علي شروقي جايزه اش را به عنوان بهترين منتقد سال گرفت که برگزارکنندگان اسم اين بخش را گذاشته اند حامي کتاب، بخشي که امسال به جايزه اضافه شده. او وقت گرفتن جايزه از جواد ماهزاده که در زندان است ياد کرد.

هيات داوران جايزه مجموعه داستان دهه را به «تمام زمستان مرا گرم کن» نوشته علي خدايي داد. اين کتاب در سال 1379 برنده جايزه گلشيري شده بود. علي خدايي از دو جا قدرداني کرد؛ تهران کودکي و نوجواني اش و در اصل خيابان ويلا، بعد هم اصفهان؛ «در خيابان ويلا خيلي چيزها ياد گرفتم. خانه ما بغل دست يک گالري بود و من نقاشي را آنجا ديدم و با صنايع دستي در آن خيابان آشنا شدم و چه خوشبخت بودم که به اصفهان رفتم. ياد گرفتم در کوچه ها راه بروم و فواره ها را تماشا کنم و اين را بنويسم و احساس کنم با نوشتن زنده ام.»

رضا قاسمي جايزه رمان دهه را براي کتاب «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» گرفت و چون در ايران نيست، پيام فرستاد. از نوشتن رمانش 15 سال مي گذرد و از چاپ آن در ايران هشت سال. قاسمي نوشت؛ «در عالم صنعت اگر محصولي گارانتي ده ساله داشته باشد يعني نان صاحبش توي روغن است. ظاهراً عالم هنر کمي فرق دارد با عالم صنعت. اما همين که «همنوايي شبانه...» تا اينجا ده سالي عمر کرده خوب است. کافي است چند سال ديگر هم زنده بماند تا من خيالم راحت بشود که اين فرزند روي دو پاي خودش ايستاده. بعدش مهم نيست، يعني وقتي رفتي رفته يي. خبر که نمي رسد به آدم که کشتندش يا خودکشي کرد يا مثل آدميزاد دارد زندگي خودش را مي کند. مهم سلامت اين لحظه است. حتي اين هم مهم نيست. مهم به دنيا آوردن کتاب است. اينکه بعد از تولد ببالد يا آنفلوآنزاي نوع A بگيرد مساله خود اوست. به هر حال، دم تان گرم که با تخصيص اين اعتبار ده ساله کارخانجات ريسندگي و بافندگي رضا قاسمي را عجالتاً از ورشکستگي نجات داديد. رضا قاسمي- پاريس- 15 دسامبر 2009 مطابق با نمي دانم چند روزي بعد از 16 آذر.»

حسن کياييان مدير چشمه جايزه بهترين ناشر را گرفت و جايزه اش را که يک تنديس بود با دو قلم به شکل وي و چند سکه به محمد قوچاني به خاطر اينکه هواي ادبيات را داشته تقديم کرد. هيات داوران جايزه افتخاري اش را به محمد قوچاني داد. مهسا محب علي که دلش مي خواست از هيجان برنده ها همه اش جيغ بزند خودش هم برنده شد و جايزه بهترين رمان سال را براي «نگران نباش» گرفت. پيمان اسماعيلي هم جايزه بهترين مجموعه داستان را براي کتاب «برف و سمفوني ابري» . دبير جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات احمد غلامي است و علاوه بر او حسن شهسواري، رضا شکراللهي، حسن محمودي، مهدي يزداني خرم، يونس تراکمه و عليرضا محمودي ايرانمهر داور بودند و برگزيدگان را از بين 47 رمان و حدود 43 مجموعه داستان انتخاب کردند.

حامد حبيبي که يکي از نامزدهاي جايزه بود بعد از اينکه جايزه نگرفت دق دلي اش را سر جايزه روزي روزگاري خالي کرد و پنجشنبه يک روز بعد از برگزاري مراسم در وبلاگش (http://varteh.persianblog.ir) نوشت؛ «نويسنده اين مطلب مي خواهد نشان دهد نويسنده نمي نشيند منتظر که آيا جامعه ادبي او را به عنوان نويسنده برنده مي شناسد يا فقط براي او سري تکان مي دهد و لبخند مي زند که نويسنده هميشه بازنده است تا سال ها بگذرد و کسي (حتي يک نفر) بر انديشه او درنگ کند، مي خواهد به کساني که فقط مي خواهند بخندند بگويد با تمام وجود مي خواهد نويسنده باشد حتي اگر هيچ داوري شهامت جايزه دادن به دلقک وبلاگ نويسي را نداشته باشد که باراني نمي پوشد و از صد سال تنهايي شاهد نمي آورد، مي خواهد هميشه معتقد بماند که نمي خواهد عضو کلوبي بشود که او را به عضويت قبول مي کند، مي خواهد بيشتر از اين برايش ثابت نشود که داوري اشخاص جاي داوري آثار را گرفته است، مي خواهد ايمانش را به دستاني که مي فشارد از دست ندهد و مي خواهد در همان خيال خوش بماند که دغدغه همه تنها و تنها ادبيات است و لذت بردن از يک داستان را هيچ يک از افراد اين خانواده با به به و چه چه گفتن و شنيدن و جوايز را دست به دست کردن عوض نمي کنند، مي خواهد تنها بودن خود را حفظ کند که نويسنده هميشه تنهاست و اگر روزي جمعي را پشت سر خود ديد بايد کلاهش را بالاتر بگذارد و سرش را به زير اندازد و پيش پايش را بپايد.

جناب کاشيگر به من اجازه دهيد دکور جايزه ادبي ديگري نباشم و کناره گيري مرا از مسابقه ادبي روزي روزگاري- که مي دانم تا همين امروز براي برگزار شدن اش چه خون دل ها خورده ايد- بپذيريد.» البته يکي از بدي هاي دير برگزار شدن جايزه هاي ادبي، لو رفتن برنده هاي آن است.

کتاب هاي تازه

فروشگاه چشمه اسم برنده هاي جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات را روي يک کاغذ A4 پرينت گرفته بود و به ديوار زده بود؛ کاري که کتابفروشي هاي ديگر هم مي توانستند بکنند اما شايد حالش را نداشتند. همين کارهاي به ظاهر کوچک باعث رونق کتاب مي شود که براي خيلي ها ظاهراً حس اش نيست.

اما کتاب هاي تازه. «دختري از پرو» رماني از ماريو بارگاس يوساست که خجسته کيهان ترجمه و انتشارات کتاب پارسه منتشر کرده. کتاب هاي يوسا را معمولاً عبدالله کوثري ترجمه مي کند و غير از يکي دو مترجم ديگر کسي جرات نکرده بود طرف کتاب هاي پيچيده و پرحجم يوسا برود. «دختري از پرو» 349 صفحه است و هفت هزار تومان.

«بازرس» کمدي در پنج پرده و «عروسي» دو نمايشنامه از نيکلاي واسيليويچ گوگول هستند که آبتين گلکار آنها را ترجمه کرده و هرمس ناشرش است. بازرس 147 صفحه است و 2400 تومان، عروسي 85 صفحه و 1800 تومان.

«پياده روي در هواي آزاد» 19 داستان از سعيد عباسپور است که نشر ثالث منتشر کرده. کتاب 96 صفحه است و 3200 تومان.

«فوتبال وسط حمام» مجموعه داستاني از محمود قلي پور است که افراز چاپ کرده. کتاب شامل هشت داستان است در 112 صفحه با قيمت 2300 تومان.

«ماجرا از اين قرار بود که...» رماني است از ساسان م. ک عاصي که انتشارات ققنوس به بازار داده. کتاب 136 صفحه است و 2700 تومان.

انتشارات مهردامون مجموعه آثار نمايشي بکت را با ترجمه علي باش در 608 صفحه با قيمت 12 هزار تومان منتشر کرده.

«مرغ عشق هاي همسايه روبه رويي» مجموعه داستاني است از فرشته نوبخت. کتاب که ناشرش افراز است شامل 16 داستان است.

«بماند...» 9 داستان از بهناز علي پورگسکري است که نشر چشمه منتشر کرده. کتاب 128 صفحه دارد و 2500 تومان است.

دو مجموعه شعر هم چاپ شده. يکي «پس از عبور درناها» سروده واهه آرمن و ديگري «مه چهره هايمان را با خود مي برد» سروده رضا چايچي که ناشر هر دو انتشارات آهنگ ديگر است. اولي 100 صفحه و 2200 تومان، دومي 88 صفحه و دو هزار تومان.

«مجردان تپه و چند داستان ديگر» اثر ويليام ترور ترجمه الهه دهنوي و سعيد سبزيان از طرف نشر افراز، دو کتاب «شبي که ستاره اش را گم کرده است» و «دامنم را مي تکانم از ابر» از نوشته ها و سروده هاي ناهيد کبيري از طرف نشر ثالث، «ماهي طلا» رمان ژان ماري گوستاو لوکلزيو ترجمه فرزانه شهفر از طرف نشر افق، «بي چيزها» نوشته کاتارينا هاکر ترجمه ناتالي چوبينه که کتاب سال 2006 آلمان بوده از طرف افق وارد بازار شده است.

هيچم اين طور نيست

شايعه رفتن محسن پرويز با خبري که محمد حسيني وزير ارشاد به خبرگزاري فارس داد به پايان رسيد. محسن پرويز در سمت معاون فرهنگي ابقا شد.

او با نمايش نموداري ثابت کرد اينکه مي گويند نويسندگان بعد از انتخابات حوصله نوشتن ندارند درست نيست.

به گزارش مهر معاون فرهنگي وزارت ارشاد با بيان اينکه التهابات کشور در انتخابات و بعد از آن تاثيري در فعاليت انديشمندان نداشته است، گفت؛ «تعداد عناوين و ميزان کتابي که در سال 88 به چاپ رسيد با کتاب هاي سال قبل برابري مي کند.» و اين آمار نشان مي دهد همه آنها که مي گفتند حوصله نوشتن ندارند دروغ گفته اند براي اينکه رقيب را از صحنه به در کنند و فقط خودشان کتاب براي چاپ کردن داشته باشند که با درايت اين توطئه خنثي شد.

از يک طرف به گفته پرويز اين همه کتاب در کشور چاپ مي شود و از طرف ديگر او مي گويد چاپ و نشر حرفه يي نداريم. پس اين همه کتاب معلوم است کجا منتشر مي شود؟ يکي به نعل و يکي به ميخ.

به گفته او در هفت ماه اول سال جاري تعداد 27 هزار و 698 عنوان کتاب در کشور چاپ شد که بيشترين کتاب ها مربوط به حوزه دين بوده است. از مجموع کتاب هاي چاپ شده، 13 هزار و 455 چاپ اول و 14 هزار و 243 تعداد تجديد چاپ بوده که در مقايسه با سال گذشته که 25 هزار و 893 عنوان بوده که حدود دو هزار عنوان رشد داشته است. پرويز دوباره آن 18 دقيقه متوسط سرانه مطالعه هر ايراني در روز را يادآور شده است.

يک شيوه نوين

يک شيوه خيلي جديد براي کتابخوان کردن مديران و اين بار از سوي يک فرماندار عرضه شده است. مهر گزارش داده فرماندار گچساران براي رشد فرهنگ کتابخواني مديران هر ماه در جلسات شوراي اداري شهرستان يک کتاب را معرفي مي کند و در جلسه ماه آينده شوراي اداري از مديران امتحان مي گيرد. مديران هم موظف هستند کتاب معرفي شده را تهيه و مطالعه کنند و در جلسه شوراي اداري امتحان بدهند.

فرماندار گچساران هدف از اين اقدام را آگاهي هرچه بيشتر مديران اجرايي اين شهرستان از مسائل روز و تصميم گيري و برنامه ريزي بهتر عنوان کرد. براي آگاهي از مسائل روز اينترنت بهتر از کتاب جواب نمي دهد؟

فرمانده گچساران به سرنوشت مديراني که در امتحان نمره قبولي نگيرند، اشاره يي نکرده است.

شعر خورشيد

دومين دوره جايزه شعر زنان ايران موسوم به «جايزه خورشيد» پنجشنبه برگزار شد. هيات داوران از ميان پنج مجموعه شعر راه يافته به مرحله نهايي، مجموعه شعر «با خودم حرف مي زنم» اثر روجا چمنکار را به عنوان برگزيده معرفي کرد.

هيات داوران اين دوره از جايزه شعر زنان ايران از پنج شاعر و منتقد آزيتا قهرمان، رويا تفتي، بهاره رضايي، رويا زرين و پگاه احمدي تشکيل شده بود.

در اين مراسم از فرشته ساري و بنفشه حجازي به عنوان شاعران مطرح در عرصه شعر زنان قدرداني شد و تنديس يک عمر فعاليت ادبي به آنها اهدا شد.

کتابخواني خانوادگي

دبيرکل نهاد کتابخانه هاي عمومي کشور گفته؛ کتابخانه بايد محل مطالعه خانواده ها و تعاملات اجتماعي شود. بدانيد و آگاه باشيد اين حرف ربط نامحسوس اما محکمي دارد به اظهارات حميدرضا حاجي بابايي وزير آموزش و پرورش که گفته بود از ازدواج دانش آموزان دختر خوشحال مي شود اما در عين حال مي گويد دانش آموزان بعد از ازدواج بايد در مدارس شبانه روزي ادامه تحصيل بدهند چون دخترها تغييراتي بعد از ازدواج مي کنند که به صلاح نيست با دانش آموزان عزب اختلاط کنند.

قائد و سحابي

محمد قائد روي سايتش ((http://www.mghaed.com عکسي از جواني هاي خودش و مهدي سحابي گذاشته و نوشته؛ «سال ها پيش روزي سرگرم کار بوديم که مهدي سحابي محکم روي ميز کوبيد- انگار مگسي، پشه يي چيزي شکار کرده باشد- و با صداي بلند گفت نمي تواند باور کند امروز 50 سالش شد (با اين حساب بايد سال 72 بوده باشد). تحريريه صنعت حمل و نقل بود و شماره اول شادروان ماهنامه زمان را آماده مي کردم.

پرسيديم چه شد به ياد سن و سال افتاد. به کتاب نقل قول هاي آکسفورد که از روي ميز من برداشته بود تورق کند اشاره کرد و اين جمله را که از قضا لاي صفحه مربوطه کاغذ گذاشته بودم به انگليسي خواند؛ «آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا مايه عبرت» و به شوخي پرسيد؛ «براي جشن تولد من آماده کرده بودي؟»

گفتم اگر خوف اين معني را دارد که از امروز هم اسباب خنده و هم مايه عبرت باشد، سراشيب تدريجي است و آدم پيش از آنکه کاملاً متوجه چنين تصويري از خودش شود چه بسا روي دنده غيظ و لج بيفتد و ديگران را متهم کند احمق و مغرض و مسخره اند. تاييد کرد و به بحث درباره مکانيسم هاي دفاعي براي تصحيح، توجيه يا انکار تصوير خويش در چشم ديگران ادامه داديم.

جمله بامزه و پرمعني را (که يادم نمي آيد از کيست) روي تکه کاغذي نوشت و زير شيشه ميزي که بعد از ظهرها پس از رفتن شهريار بهترين پشت آن مي نشست گذاشت- همان ميزي که با ضربه کف دست روي آن نائل شدن به افتخار، يا افتادن در سقوط گاه، 50 سالگي را اعلام کرد...» بقيه را در سايتش بخوانيد.

در پانسيون «ميرامار»
خاطره ها به جان هم مي افتند

سحر طلوعي

1 - تصويري که آن بالا مي بينيد مربوط به تنديسي از زني است که سال هاي سال صداي مشترک و آشناي جهان عرب بوده است. دست کم از دهه 40 تا 80 ميلادي و چه بسا بيشتر؛ محبوب، خاطره برانگيز و شورآفرين. اعراب اين زن را با الويس پريسلي امريکايي ها مقايسه مي کنند. او ام کلثوم خواننده مشهور و متنفذ مصري است. نه تنها مصري ها که اعراب فلسطين، سوريه، اردن، يمن، عربستان و... او را مي شناسند و با صدايش اتحاد جهان عرب را به ياد مي آورند. بيش از سه دهه از مرگش مي گذرد، اما جهان عرب با صدايش تاريخ را ورق مي زند و خاطرات جمال عبدالناصر و پان عربيسم و... را مرور مي کند. ام کلثوم نخ تسبيح محکم نسل هاي پي درپي جامعه بزرگ عرب است. همه بر سرش توافق دارند.

2 - فراز بالا قراردادي است ميان ما و ساکنان پانسيون

«ميرامار» وسط اسکندريه مصر. ساکناني از جنس انقلابي و غيرانقلابي، چپ و راست، معتدل و تندرو، بورژوا، خرده بورژوا و پرولتاريا، شارلاتان و نجيب و سر به راه... ساکناني که مدام به هم مي پرند و با هم اختلاف نظر دارند، اما همگي شان بر سر يک چيز به توافق مي رسند؛ ام کلثوم. چند سالي از انقلاب خونين سال 1952 به رهبري ژنرال محمد نجيب و جمال عبدالناصر گذشته است. مصر از پادشاهي به جمهوري تغيير مسير داده، با قدرت نمايي جمال عبدالناصر و طرفدارانش سمت و سوي چپ و سوسياليستي پيدا کرده و موافقان و مخالفان خود را دارد. بورژواها زندگي و زمين از دست داده اند و از بابت اين انقلاب اخم هايشان در هم است و کينه دارند. خرده بورژواها و نوکيسه ها و روستاييان اميدوارند از پس شعارهاي چپ و عدالت محور بهره يي ببرند. روشنفکران و روزنامه نگاران هم ميان اين بساط غوطه مي خورند. از «عامر وجدي» روزنامه نگار پير و بازنشسته گرفته تا «سرحان بحيري» خرده بورژوا و شارلاتان و آن ملاک جوان، «حسني علام» و بقيه هرکدام نماينده مخالفان و موافقان انقلاب ژوئيه مصر هستند. آنها با کمک نجيب محفوظ نويسنده مشهور مصري دور هم جمع شده اند تا قصه شان را بگويند و درددل کنند و اين ميان ناخنکي به عشق و هوس بزنند، بارشان را ببندند و بروند.

3- اسکندريه را نمي شناسيم. نه اسکندريه را، نه قاهره را و نه هيچ شهر ديگر مصر را. درباره شان بيشتر شنيده ايم و گاه در کتاب هاي تاريخ چيزکي از مصر باستان و قاهره فاطمي ها خوانده ايم. از قاهره و اسکندريه مدرن سر درنمي آوريم. از اسکندريه، شهري بندري با حال و هواي مديترانه همراه با صداي قيل و قال کشتي ها خبر نداريم. در عوض نجيب محفوظ با رمان «ميرامار» مشکل مان را حل کرده است. دست کم با ميرامار اين نويسنده خيابان ها و کوچه هاي پر از کافه و سرشار از آواي ام کلثوم اسکندريه دهه هاي 60 و 70 را بالا و پايين مي کنيم و با دختران و پسران جوان و دغدغه ها و آرزوهايشان آشنا مي شويم. در ميرامار اسکندريه يي را مي بينيم که سالن هاي سينما از سر و کول خيابان هايش بالا مي رود و شعبه يي از فروشگاه هاي زنجيره يي هاي لايف در گوشه و کنارش سبز شده است. در ميرامار با زهره آشنا مي شويم؛ دخترکي روستايي که از خانواده فرودستش کنده و فرار کرده، راهي شهر شده و به پانسيون ميرامار آمده و وردست خانم ماريانا صاحب پانسيون ايستاده تا عشق و نفرت اسکندريه و همه خشونت ها و گرفتاري هايش را تجربه کند و آبديده شود. زهره همان عشق و هوس ساکنان درهم و برهم پانسيون ميرامار است. در ميرامار پاي خاطرات عامر وجدي روزنامه نگار پير و دنياديده از انقلاب سال 1919 به رهبري سعد زغلول و دوران «پاشا»ها مي نشينيم. کل کل هايش با طلبه مرزوق بر سر حزب وفد و اخوان المسلمين و امت و... شنيدني است.

4 - نجيب محفوظ با «ميرامار»، «کوچه مدق»، «بچه هاي محله ما»، «دزدها و سگ ها» و ده ها کتاب ديگر مصر جديد را به جهان معرفي کرد و به همين خاطر هم نوبل ادبيات 1988 را صاحب شد. او اولين نويسنده مسلمان بود که نوبل ادبيات گرفت. مصري که به مجسمه ابوالهول و اهرام و صحراي سينا و بناي آمفي تئاتر دوران باستان و تمدنش مشهور بود و هست، با رمان هاي ميرامار نجيب محفوظ از دوران معاصرش رنگ و بويي ديگر گرفت. ميرامار نجيب محفوظ را آقاي رضا عامري از نسخه عربي به فارسي برگردانده است. اين رمان در سال 1386 توسط نشر «ني» در تيراژ 1100 نسخه چاپ شده و هنوز چاپ اولش تمام نشده است، نثر ترجمه روان و ساده است و براي درک آن لازم نيست هر جمله را چند بار تکرار کنيد. کلمات ترجمه ملموس و به گوش آشنا هستند. فقط اي کاش مترجم درباره نجيب محفوظ و کتاب ها و شرايط زندگي اش مقدمه يي، پيش درآمدي، چيزي اول کتاب نوشته بود.

پيشنهاد

غير از ميرامار مي توانيد «کوچه مدق» را هم که سال 1377 انتشارات فرهنگ و انديشه با ترجمه محمدرضا مرعشي پور منتشر کرده است، بخوانيد. کتاب «دزدها و سگ ها» هم پيش از انقلاب 1357 در ايران توسط بهمن رازاني ترجمه شده است که البته در قفسه کتابفروشي ها موجود نيست. رمان «گدا» نجيب محفوظ با ترجمه محمد دهقاني از نشر نيلوفر شايد در بازار باشد. به تازگي قرار است مجموعه داستاني به نام «ماه عسل» از محفوظ توسط انتشارات روزگار و با ترجمه حسين شمس آبادي منتشر شود. در کنار اين کتاب ها مي توانيد فيلم «کوچه مدق» را که سال 1995 خورخه فونس مکزيکي از روي رمان محفوظ ساخته و سلما هايک در آن بازي کرده است، ببينيد. ديگر اينکه اگر بتوانيد در بساط دي وي دي فروش هاي خياباني فيلم «ملاقات گروه موسيقي» از کارگرداني به نام اران کولرين را هم پيدا کنيد و ببينيد، بد نيست. اين فيلم داستان يک گروه موسيقي مصري است که به سفر مي رود و در کافه يي ساکن مي شود و در اين حضور چندروزه، هرکدام از اعضاي گروه داستان شان را تعريف مي کنند. آنها بي شباهت به شخصيت هاي رمان ميرامار نجيب محفوظ نيستند.

عناوين اين صفحه
هر که خسته شد مي تواند برود
خاطره ها به جان هم مي افتند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام