يكشنبه، 29 آذر 1388 - شماره 2131
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
نقد و بررسي کتاب سپهر عمومي؛ روايتي ديگر از سياست با حضور دکتر کمال پولادي، دکتر محمدجواد غلامرضا کاشي و علي معظمي
سپهر عمومي و وضعيت بشري

چهارشنبه چهارم آذرماه نشر يادآوران ميزبان منتقدان و پژوهشگراني بود که در نشست نقد و بررسي کتاب «سپهر عمومي» تدوين و تاليف مسعود پدرام شرکت کرده بودند. اين کتاب در آستانه نمايشگاه کتاب 1388 از سوي انتشارات يادآوران منتشر شد. در اين کتاب ضمن بررسي آراي هانا آرنت و يورگن هابرماس در زمينه سپهر عمومي سعي در يافتن روشي براي تحليل «مساله سياست» در ايران بر اساس اين رويکرد شده است. در جلسه نقد اين کتاب، که بيش از 30 تن از علاقه مندان به حوزه علوم انساني حضور داشتند، سه تن از ميهمانان اين جلسه، آقايان کمال پولادي، محمدجواد غلامرضاکاشي و علي معظمي نقد کتاب را برعهده داشتند. نويسنده کتاب نيز در جلسه حضور داشت و توضيحاتي در مورد کتاب ارائه داد. ديدگاه هاي مختلف و گاه متضادي در مورد دو متفکر اصلي موضوع اين کتاب در اين نشست مطرح شد.

در ابتداي اين جلسه از نويسنده خواسته شد مختصري در مورد انگيزه انتشار اين کتاب و نحوه تاليف آن توضيح دهد. مسعود پدرام در توضيح خود با اشاره به اينکه قصد وي صرفاً بسط آراي چند فيلسوف نبوده است، بلکه در پي يافتن پاسخي به دغدغه هاي وجودي خود بوده است، به سابقه فعاليت هاي سياسي در دهه 60 اشاره کرد و گفت يکي از دغدغه هاي آن زمان وي و هم نسلانش اين بوده است که چگونه مي توان قدرت را نقد کرد و در عين حال چشم به قدرت نداشت. اين وضعيت متناقض به نظر مي رسد. وي با اشاره به آموزه هاي استادش مرحوم دکتر اکبر، توضيح داد که «ايشان با طرح مشکلات فرهنگ سياسي اين مساله را روشن کرده بودند. در اواخر دهه 60 مقاله يي در همين زمينه نوشتم و به طرح دغدغه هاي خودم پرداختم که چگونه مي توان يکه تازي نکرد و تعامل داشت و در عين حال فعاليت سياسي کرد. نخستين بار نام هابرماس را از مرحوم فرديد شنيدم. با آشنايي با ديدگاه هاي هابرماس متوجه شدم که وي سياست و قدرت را به گونه يي ديگر تعريف مي کند و مفهوم سپهر عمومي مي تواند به مساله سياست بسيار کمک کند و خودش مي تواند قدرت آفرين باشد. احساس کردم که در سپهر عمومي مي توان از فرهنگ سياسي قديم به در آمد و وارد فرهنگ سياسي جديدي شد. بعدها متوجه شدم که آرنت هم اين بحث را مطرح کرده است. البته آرنت نسبت به هابرماس تقدم دارد، اما من از هابرماس به آرنت رسيدم. آرنت به اين مباحث هم از منظر فلسفه سياسي و هم از منظري اصيل پرداخته است. احساس کردم با توجه به اينکه نسل من همواره دغدغه سياست را داشته است و اين گونه مباحث با مسائل ايران نيز ارتباط وثيقي دارد، مي تواند به روشن شدن مباحث سياسي به ويژه شرايطي که فعلاً در آن هستيم کمک کند. در واقع سياست به معناي ديگر آن مطرح است و با تسخير دولت نمي توان تمام سياست را کنترل کرد و سياست اصيل و قدرت در جاي ديگري شکل مي گيرد که سپهر عمومي است و مي تواند سياست را اخلاقي کند و استمرار بخشد؛ سياستي که رويه درستي داشته باشد. اين مباحث زنده است و همچنان ادامه دارد و بحث دموکراسي شورايي يا گفت وگويي که اکنون مطرح است بر مبناي همان مباحثي است که هابرماس مطرح کرده است و از آرنت هم الهام مي گيرد.» وي سپس به فضاهاي مجازي در اينترنت و شکل گيري سپهر عمومي در اين فضا اشاره کرد.

در ادامه جلسه دکتر کمال پولادي به توضيح سپهر عمومي، موضوع اصلي کتاب پرداخت؛ «سپهر عمومي رويکردي به سياست، فلسفه و جامعه شناسي است. به عبارت ديگر، يک رهيافت يا زاويه ديد است به سياست، جامعه شناسي و فلسفه. از اين جهت مباحث مربوط به حوزه عمومي در اين رشته ها به خصوص در زمينه سياست جايگاه مهمي دارد. عرصه عمومي از اين حيث نيز حائز اهميت است که مي تواند در سياست تاثير بگذارد. براي ما که با قدرت سر و کار نداريم و نمي خواهيم به قدرت برسيم، حوزه عمومي فضايي است که مي توانيم در سياست تاثير بگذاريم. ما، يعني جمع انسان هايي که مثلاً در اينجا جمع شده ايم يا در هر جاي ديگري يا حتي در خيابان جمع مي شويم و در مورد مسائل همگاني صحبت مي کنيم، فضاي عمومي تشکيل داده ايم. حوزه عمومي يعني جايي که بحث در مورد مسائل مشترک، مسائل عموم و دغدغه هاي همه افراد مطرح مي شود، به خصوص در جامعه مدني يعني حوزه يي که بين دولت و حوزه خصوصي است. در حوزه خصوصي هر کس به فکر مسائل خودش است و حوزه دولت هم حوزه قدرت و نهادهاست. جامعه مدني به همگان تعلق دارد و مي تواند به شيوه هاي گوناگون در دولت تاثيرگذار باشد و ايفاي نقش کند. از سوي ديگر با طرح مطالبات سياسي که به سرنوشت همگاني مربوط مي شود، مي تواند در مسائل عمومي سياسي و روي دولت تاثير بگذارد. دکتر پولادي افزود جاي اين کتاب در مباحث نظري واقعاً خالي بود و انتشار اين کتاب بي گمان باعث خواهد شد مسائل حوزه عمومي بار ديگر برجسته شود و مورد بحث و کنکاش قرار گيرد و اميدواريم در پيشرفت مسائل عمومي و دموکراسي که خواست همه ماست تاثيرگذار باشد.»

وي سپس به معرفي بحث حوزه عمومي از ديدگاه هابرماس و آرنت و شيوه پرداختن اين کتاب به اين مباحث پرداخت؛ «بحث حوزه عمومي را نخستين بار آرنت طرح کرد و بعد هابرماس اين بحث را جزء يکي از محورهاي فلسفه سياسي و جامعه شناسي خودش و فلسفه به طور کلي قرار داد. بين آرنت و هابرماس نقاط مشترک زيادي وجود دارد ضمن اينکه تفاوت ها نيز نسبتاً برجسته است. درست است که هر دو از حوزه عمومي صحبت مي کنند، اما تعريف شان از حوزه عمومي متفاوت است و تجويزهاي سياسي اينها هم در حوزه عمومي با هم متفاوت است. هابرماس به آرنت چندين دين دارد و در اين کتاب هم به آن اشاره شده است. بعضي از مباحث اصلي نظريات سياسي هابرماس از آرنت گرفته شده است. از جمله اينها تمايزي است که آرنت ميان کار و حوزه تعامل به کار مي برد. بحث در مورد حوزه عمومي در حوزه تعامل شکل مي گيرد. آرنت بين حوزه اجتماعي و سياسي تمايز مي گذارد و معتقد است حوزه اجتماعي طي تحولي که در تاريخ بشر پيش آمده است بر حوزه سياسي سيطره پيدا کرده است و حوزه سياسي را کنار زده است. اين موضوع به مباحث فلسفي آرنت برمي گردد.

هانا آرنت سه حوزه زحمت، کار و کنش را از هم تفکيک مي کند و مي گويد در دوره معاصر «زحمت» که حوزه تلاش براي معاش است، وارد عرصه اجتماعي شده است و جنبش هاي اجتماعي و فلسفه هاي سياسي قرن نوزدهم، مثل فلسفه مارکس، زحمت را که عرصه معاش است به عرصه اجتماعي ارتقا داده که از نظر آرنت جنبه منفي دارد، يعني باعث سيطره حوزه زحمت و تلاش براي معيشت بر حوزه سياست شده است؛ حوزه يي که به زعم آرنت مقدس است. آرنت به يونان باستان ارجاع مي دهد که در آنجا شهروندان چون در حوزه خصوصي با کار بردگان کاملاً بي نياز از کار کردن بودند، مي توانستند تمام وقت شان را براي مباحث سياسي بگذارند. در ميدان هاي شهر يا آگورا جمع مي شدند و از صبح تا غروب تمام وقت شان را در حوزه عمومي بحث مي کردند. در حوزه يي که از نظر آرنت حوزه آزادي است حوزه زحمت و حوزه کار حوزه ضرورت هاست، اما حوزه کنش حوزه آزادي کامل انسان است چون انسان ها از حوزه خصوصي کاملاً جدا مي شوند و راجع به مسائل عمومي بحث مي کنند.

شيوه پيدايش حوزه عمومي از نظر هابرماس متفاوت است. شيوه تحليلش در مورد پديد آمدن جامعه مدني و حوزه عمومي با هانا آرنت متفاوت است. هابرماس پيدايش حوزه عمومي را در جامعه بورژوايي قرون هجدهم و نوزدهم جست وجو مي کند. عامل اصلي پيدايش حوزه عمومي از نظر هابرماس جدا شدن سياست از اقتصاد است. در جامعه ماقبل قرن هجدهم و ماقبل سرمايه داري فئودالي سياست بر اقتصاد تفوق دارد و سياست و اقتصاد در هم آميخته اند، مثل وضعيتي که در جامعه خودمان است. طبقه يي که به عنوان طبقه سياسي مي توان تعريفش کرد و اين طبقه سياسي است که جامعه مدني و دموکراسي را محدود مي کند اين شکلي از جامعه ماقبل قرن هجدهم است. فئودال ها با سلطه بر ابزار سياسي و تسلط بر قدرت سياسي اقتصاد را اداره مي کردند. بهره کشي را سازمان مي دادند و بقيه مديريت اقتصادي را از طريق سياست پيش مي بردند. براي اولين بار با رشد طبقه جديدي به نام طبقه بورژوا در قرن هفدهم و هجدهم و پيدايش شهرها و شهرنشيني طبقه يي رشد مي کند که به تدريج حوزه فعاليت اقتصادي اش از سياست جدا مي شود و اين طبقه است که مي تواند در مسائل عمومي صحبت کند، براي اينکه خواست هاي اين طبقه بورژوازي نوظهور با خواست هاي عامه و همگان در يک مقطع تاريخي يکسان شده است؛ يعني خواست طبقه شهرنشين بورژوا تبديل شد به خواست عام و براي همين حقوق بشر و آزادي هاي عام و برابري مطرح مي شود. طرح اين مسائل، يعني برابري و آزادي و حقوق بشر در اين مقطع تاريخي از يک سو با منافع خصوصي بورژوازي در ارتباط است و از سوي ديگر با منافع کليسا و اشراف زادگان که داعيه شان تمايز در همه شئون بوده است رودررو بوده. بورژوازي، به جاي شئون، اصول عام حقوق بشر و آزادي و برابري را مطرح مي کند و دموکراسي از آنجا پيدا مي شود و شکل مي گيرد که همين شيوه نگاه در اصول دموکراسي يا حوزه عمومي هم باز مطرح است.

بحث هابرماس و آرنت جدا از پيدايش حوزه عمومي در اصول حوزه عمومي هم هست و اين دو در اين زمينه که اصول حوزه عمومي افول کرده است، مشترک هستند. آرنت مي گويد به خاطر اينکه مسائل مربوط به معاش و زحمت و مسائل مربوط به کار برجسته شده و حوزه سياسي را پس زده است، جامعه توده وار شده است. بحث آرنت بحث توده وار شدن جامعه است که يکي از نتايج اش افول حوزه عمومي است. از نظر آرنت در واقع زمان طلايي حوزه عمومي يونان باستان بوده است که شهروندان تمام وقت شان، نگراني ها و دغدغه هايشان را مي توانستند در حوزه عمومي مطرح کنند و حوزه خصوصي اصلاً برايشان مطرح نبود. از نظر هانا آرنت در قرن هجدهم مي دانيم که فلسفه هاي اجتماعي مثل فلسفه مارکس اين حوزه معيشت را وارد حوزه عمومي مي کند و حوزه عمومي افول پيدا مي کند. هابرماس ديدگاه متفاوتي دارد و مي گويد دليل افول حوزه عمومي تسلط سيستم و جهانً زيست است. در آن نظام دووجهي جهان زيست و سيستم، هابرماس معتقد است «سيستم يا نظام بر حوزه مدني، جامعه مدني و حوزه عمومي مسلط شده است و تحت انقياد قرارش داده است و دولت در همه عرصه ها دخالت مي کند.»

در ادامه اين جلسه علي معظمي ديدگاه خود را در مورد اين کتاب مطرح کرد؛ «زماني که مقدمه کتاب را خواندم متوجه شدم نويسنده کار بسيار دشواري را برعهده گرفته است، کاري که تعريف کرده است واقعاً بسيار سخت است. اولاً بايد تصويري از دو متفکري که خيلي مورد بحث و مناقشه هستند ارائه بدهد و بعد هم وعده يي در مقدمه کتاب داده مي شود که بسيار جذاب هم هست. پرسش کرده بودند که چطور مي توانيم اين مسائل را به وضعيت خودمان پيوند بزنيم و نسبتش را با وضعيت موجودمان پيدا کنيم. خصوصاً جايي براي من بيشتر جالب بود که نشانه هايي از آن را هم ديده بودند و به طور مشخص به مشروطه اشاره کرده بودند. نمونه انجمن هاي مخفي آن زمان را مثال زده بودند. اي کاش ايشان در مورد اين رويکرد بيشتر مي نوشتند. با توجه به اينکه حجم کتاب محدود بوده است، اين خواسته را احتمالاً بعداً در کتاب ديگري برآورده خواهند کرد. در واقع در مورد آن وعده يي که داده بودند در حد طرح پرسش و نشان دادن اهميت موضوع در کتاب به آن مي پردازند و نشان مي دهند که در چه جاهايي در تاريخ معاصر مي توانيم آن را پيدا بکنيم.»

معظمي به بخش مربوط به آرنت پرداخت. وي عنوان کرد کتاب اصلي هانا آرنت که نويسنده به سراغش رفته است کتاب «وضعيت بشري» است و بالطبع نگاهي هم به کتاب «انقلاب» داشته اند. در اين کتاب آرنت مي خواهد به «حيات فعال» بشري برسد. «وضعيت بشري» پس زمينه يي دارد و آن اين است که اين کتاب به طريقي نقد مارکس است. آرنت هم در مقدمه و هم در يک فصل به اينکه دارد به نقد مارکس مي پردازد اشاره کرده است. مي دانيم که مارکس به سراغ ضرورت هاي حياتي بشر مي رود و از آن طريق تاريخ را ترسيم و تبيين مي کند. آرنت برمي گردد به فعاليت هاي بشري و اولاً مي خواهد جايگاه ضرورت هاي حياتي بشري را در فعاليت هايي که بشر مي کند پيدا بکند و دوم اينکه آرنت يک تاريخ بديل مي دهد. اگر مارکس سير تحول اقتصادي را نشان مي دهد، آرنت مي خواهد سير تحول سياسي را نشان بدهد و البته به خاطر اينکه دارد مارکس را نقد مي کند و به دليل اينکه هميشه گوشه چشمي به مارکس دارد و به دليل اينکه مجبور هم هست اين دو تا را از هم جدا بکند، تکيه ممتدي بر اين دارد که نشان دهد چه اتفاق اقتصادي دارد رخ مي دهد. وقتي قرار مي شود سير تحول سياسي را از مقطع خاصي تا امروز بررسي بکند، طبيعي است که آن مبدأ يونان باشد. با اشاره به اين بازگشت به يونان، در اين کتاب اشارات زيادي به اين موضوع شده که آرنت تحت تاثير هايدگر بوده است، اما به نکته مشخصي که بيانگر اين تاثير باشد، اشاره نشده است و بايد بگويم اين فرض اساساً درست نيست. بازگشت به يونان به روش شناسي آرنت برمي گردد که به اين دليل به يونان برمي گردد که براي اولين بار در تاريخ بشر غربي با پديده يي مواجهيم که همان دولت شهرها هستند و در آنجا شهروندان سعي کردند فضايي را بسازند که در آن نه بر اساس زور و نه بر اساس فرادستي، بلکه فارغ از موقعيت هاي اجتماعي شان با هم کارهاي عمومي را با گفت وگو پيش ببرند. البته شکل گيري چنين فضايي پيش زمينه يي دارد که در تحليل آرنت هم بسيار مهم است و آن اين است که اين گروه اين کار را مي تواند انجام بدهد چون شهروند هستند، چون متکي بر نيروي کار بردگان هستند و از زحمت معاف هستند (کارها را غيرشهروندان انجام مي دهند) و چون مرد هستند. با وجود تمام تبعيض هايي که هست فضايي به وجود آمده است که آن گروه خاص آن روابط را بين خودشان برقرار کرده اند. آرنت اين سير را از اينجا شروع مي کند و از دوره هاي مختلف تاريخي مي گذرد و مي خواهد غلبه «امر اجتماعي» را نشان بدهد و بايد تاکيد کنم «امر اجتماعي» را به عنوان اصطلاحي متمايز و خاص به کار مي برد (همان طور که «زحمت»، «کار» و «کنش» را در معناي خاص اصطلاحي به کار مي برد) و منظورش جامعه به طور کلي نيست. بنابراين زماني که آرنت از «امر اجتماعي» صحبت مي کند شايد درست نباشد، اين را با کس ديگري که او هم از «امر اجتماعي» صحبت مي کند، مقايسه کنيم.

در طول اين اتفاقات و تحولات تاريخي و موازي با همان سيري که روايت ديگري از مارکس داريم، در روايت آرنت اين امر اجتماعي بر سياست غلبه مي کند. يعني در طي اين تاريخ دائماً ضرورت هاي حياتي در روابط بين انسان ها غلبه کرده و آن فضا در قياس با فضاي شهروندي يوناني تبديل به فضايي شده است که «امر اجتماعي» در آن دست بالا را دارد و حکمراني مي کند و بالطبع خشونت هم بيشتر وارد مي شود. در اينجا آرنت تفکيک خصوصي و عمومي را با اتکا به وضعيت در يونان مطرح مي کند، که خصوصي فضاي خانگي است که در آن برآورده کردن نياز مطرح است و فضاي عمومي هم فضايي است که شهروندان مي آيند در فضاي برابر سهمي داشته باشند. آرنت مي خواهد نشان دهد با غلبه امر اجتماعي اين فضاي غالب بر وضعيت خانگي است که وارد عرصه اجتماع مي شود و امر اجتماعي مي شود. تصور نمي کنم آرنت، مارکس را يا فلسفه هايي مثل مارکس را «مقصر» بداند که مسبب اين فضا بودند، بلکه تحليل مي کند و در سير تاريخي نشان مي دهد اين اتفاق افتاده است. جايي که به طور اساسي آرنت، مارکس را نقد مي کند، در همان مفهوم زحمت است؛ همان فصلي که در ابتداي آن از مارکس تجليل مي کند و مي گويد اين فصل به نقد مارکس مي پردازد. نقدش اين است که مي گويد مارکس يک تمايز اساسي را ناديده مي گيرد و بين اين دو نوع مفهوم زحمت و کار تمايزي نگذاشته و ميان کار خلاقه و کاري که صرفاً براي برآوردن نيازهاست تمايزي قائل نشده و همين باعث شده است خيلي چيزهاي ديگر را نبيند. آرنت با اين سوگيري در نقد مارکس زماني که به کنش مي رسد نشان مي دهد آن چيزي که در عوض وضعيت آرماني مارکس براي آرنت مهم است، يک حوزه عمومي گسترده است. سوگيري اش هم به اينجا منتج مي شود که مي گويد براي مارکس - ولي در واقع اينجا از انگلس نقل مي کند - جامعه مطلوب، آن چيزي است که فکر مي کند در نهايت مارکسيسم به آن مي رسد؛ يک جامعه مديريتي است، جامعه يي است که در آن اقتصاد مديريت مي شود، ولي در آن مالکيت خصوصي و در نتيجه سرمايه داري نيز ديگر وجود ندارد. تمام تلاش آرنت اين است که نشان دهد آزادي که آرمان مارکس هم هست در فضاي عمومي به وجود مي آيد و اصلاً متعلق به ساحت سياست و فضاي عمومي است. از نظر آرنت آزادي اساساً امري سياسي است و در آن موقعي به وجود مي آيد که ما روابط بين انساني برابر داشته باشيم. اين شمايي از سيري است که در اين کتاب طي مي شود.

به کتاب آقاي پدرام بازگرديم. بايد عرض کنم من در کتاب ايشان به جز آن وعده يي که در مقدمه داده و کمتر به آن پرداخته اند، ايراداتي هم مي بينم که بخشي از آن به نحوه تنظيم مطالب برمي گردد. ايشان با وسواس سعي کرده اند هم مفاهيم اساسي را معرفي کنند و هم به خود آرنت رجوع کردند و هم به مفسران متعدد آرنت. شايد همين وسواس و دقت نظر ايشان باعث شده است که بخشي از کتاب به مداخل پياپي دايره المعارف تبديل شود و به طور مشخص در بخش مربوط به آرنت کتاب سير روان خودش را از دست داده است. اگر مي شد حين بررسي موضوع سپهر عمومي به اين مفاهيم مي پرداختند، شايد بهتر بود. برخي از معادل گذاري هاي ايشان هم به نظرم جاي بحث دارد؛ معادل هاي «زحمت»، «کار» و «کنش» که آقاي دکتر پولادي هم اشاره کردند، شايد معادل هاي مناسب تري باشند نسبت به «کار»، «ساختن» و «کردار». دليلش هم اين است که تمايز بين «زحمت» و «کار» خيلي روشن تر از «کار» و «ساختن» است. به اين دليل «کنش» بر «کردار» ترجيح دارد که مفهومي که در بحث آرنت مي شود عامليت است و با کنش به راحتي «کنشگر» در ذهن ساخته مي شود اما با کردار نمي شود اين کار را کرد.

دکتر محمدجواد غلامرضاکاشي که قرار بود به ارزيابي تلاش نويسنده در پيوند دادن مفاهيم کتاب و وضع ايران بپردازد، عنوان کرد؛از خواندن کتاب متوجه مي شويم نويسنده مساله اش، مساله ايران است. حتي جاهايي به نقد استراتژي هاي عمل سياسي هم مي رسد و توصيه مي کند که مي شود با مفهوم حوزه عمومي هابرماس و آرنت استراتژي عمل سياسي در ايران را موضوع نقد و بررسي قرار داد. مساله ايران در اين کتاب خيلي مهم است و من هم قرار است به اين بعد کتاب نظر کنم. نويسنده يي که مساله اش، مساله ايران است، بر حسب اينکه اين مساله را چطور مي بيند و چگونه آسيب شناسي اش مي کند، بر حسب همان هم آرنت و هابرماس را قرائت مي کند. رابطه بين هابرماس و آرنت دست کم دو جور قرائت شده است؛ يک نحوه همان طوري است که آقاي پدرام در اين کتاب قرائت کرده اند يعني آرنت و هابرماس را به گونه يي در چارچوب يکديگر ديدند و خيلي بر تفاوت ها تاکيدي نکرده اند. اما قرائت ديگري از اين ارتباط وجود دارد که درست برعکس است و ادعايشان اين است که اين دو از زمين تا آسمان با هم متفاوتند و اگرچه هابرماس از آرنت بهره يي دارد، ولي در واقع آرنت را تخريب کرده است و آرنت آن چيزي نيست که هابرماس مي گويد.

بگذاريد همين نامگذاري را که آقاي پدرام استفاده کرده اند محور قرار بدهيم؛ سياست اصيل و سياست عقلاني. به نظر مي آيد جوهر بحث آرنت طرح سياست اصيل است و جوهر بحث هابرماس سياست عقلاني است. برحسب اينکه شما کدام يک از اين دو استراتژي را اختيار کرده باشيد، مي توانيد سياست اصيل را طوري بخوانيد که کاملاً متضاد سياست عقلاني است و هم مي توانيد طوري بخوانيد که مقدمه يي براي سياست عقلاني هابرماس باشد و آن وقت اصولي را که در اين کتاب تعريف شده است هم همين جور قرائت کنيد. اول فهم کنيد سياست نزد آرنت به چه معنا اصيل است. آن وقت فهم کنيد چگونه اين وجه اصيل مي تواند وجه عقلاني هم پيدا کند. اين دو استراتژي را مي شد در اين کتاب اختيار کرد. در مجموع احساسم از اين کتاب اين است که هابرماس، آرنت را پوشانده است. بيشتر روايت هابرماسي از آرنت عرضه شده است، بنابراين سياست اصيل خيلي در کار جلوه نمي کند و بيشتر آن سياست عقلاني است که مي درخشد. کمي در مساله ايران از اين حيث با آقاي پدرام توافق نظر ندارم و اگر توافق نظري هم داشته باشم، دست کم احساسم اين است که اول آن وجه اصيل سياست بايد جا بيفتد و اگر جا افتاد و آن را فهم کرديم به فکر عقلاني سازي آن سياست اصيل هم بيفتيم.

من خودم اگر بخواهم مساله ايران را طرح کنم، چون خودم هم به اين حوزه دست کم مدتي است خيلي علاقه مندم، فکر مي کنم مساله اصلي ما عدم فهم از اصالت امر سياسي است. نقدي که آرنت بر فهم سياسي در غرب مي کند اين است که دچار افلاطون گرايي شده است. به نظر من ما در ايران در فهم امر سياسي به صورت مضاعف دچار بحران افلاطون گرايي هستيم، به خصوص که در جامعه اسلامي، افلاطوني هم که آمد و بر دين و سياست و همه عرصه هاي اجتماعي و سياسي استيلا يافت تازه خود افلاطون هم نبود. در واقع چيز ديگري بود به نام افلاطون و افلاطون مندرس شده و دفرمه يي بود که مبنا قرار گرفت و از هيچ کدام از آن فضايل و مميزات افلاطون يوناني هم بهره يي نداشت. بنابراين اگر آرنتي در ايران بود خيلي بيشتر صدايش درمي آمد تا در اروپا. آرنت اين را به خوبي جا مي اندازد و آقاي پدرام هم در کتاب خود در اين مورد بحث کرده اند، فهم اينکه امر سياسي علي الاصول امري اصيل و مقدم است و اين نه صرفاً از حيث اخلاقي است که تقدمش از نظر حيث وجودشناختي و هستي شناختي است. سياست امر مقدم است. در جاهايي آرنت، هايدگري است، يعني فهم انسان علي الاصول انسان منزوي تنها نيست و انسان در بنياد خودش «انسان با» است و با جهان و با ديگري است و انسان عالم ديگري دارد. البته هايدگر از اين، تعبير سياسي نمي کند، اما آرنت از اين «انسان با» بودن، تعبير سياسي مي کند. آرنت از انساني که عالم دارد اين را فهم مي کند که قبل از هر چيز هستي خودمان وامدار حيات سياسي هستيم. آن گونه که آرنت مي گويد و به نظرم بحث بسيار درخشاني هم هست. عکس افلاطون است، افلاطون آگاهي را سرور دنياي سياست مي کرد، آرنت درست به عکس مي گويد آگاهي حاصل حيات سياسي است. يعني حيات سياسي است که صورت فهم و دانايي ما را تعيين مي کند و نه برعکس آن گونه که افلاطون تصور مي کرد.

فهم اين معنا به نظرم در ايران خيلي مهم است. من بر اين باورم که اين امر مساله ما بوده و امروزه هم حتماً هست که تقدم و اولويت امر سياسي را علي الاصول فهم نمي کنيم، يعني سياست را به انحاي گوناگون قرار است تحت کنترل عوامل متنوع ديگر قرار دهيم؛ فلسفه و اقتصاد و عقلانيت و امثالهم. من فکر مي کنم فهم هابرماسي از آرنت عملاً طرح اين معضل اصلي در جامعه ايران را به تعويق مي اندازد. آقاي خاتمي که در مسند رياست جمهوري قرار گرفت همه حرفش در عالم اين است که عالم را بايد دانشمندان اداره کنند و سياستمداران بايد بروند پي کارشان و کار، کارً دانشمندان و فيلسوفان و علماست. آن طرف دعوا هم فکر مي کند سياست حيطه يي است که بايد در استيلاي شريعت باشد. شريعت بايد حد و حدود سياست را روشن کند. جايي ديگر بحث اين است که اخلاق بايد حد و حدود سياست را روشن کند. جاي ديگر فکر مي کند علم بايد حدود را روشن کند. در حالي که ما اولويت و وجه انتولوژيک و بنيادي امر سياست را به معناي اصيل کلمه آن جوري که آرنت از آن دفاع مي کند، يعني شرط هستي شناسه ما، شرط حيات اخلاقي ما و شرط توضيح و توجيه زندگي مشترک ماست، درنمي يابيم.

شايد اين کتاب اگر دست کم دو جلد بود، مي توانست اين استراتژي را داشته باشد که در جلد اول به آرنت تقدم بدهد و وجه اصيل امر سياسي را تقدم بدهد که ما خيلي بيشتر به آن احتياج داريم. اگر هابرماس واقعاً گام بعد از آرنت است، که من شک دارم، فهمم اين است که هابرماس بيش از حد آرنت را عقلاني کرده است. به گمان بنده مفهوم سياست اصيل را در هابرماس نمي شود تعريف کرد. آن سياست اصيلي که در آرنت تعريف مي شود مرگش در هابرماس فرامي رسد، به اين خاطر که جوهر اين دو فيلسوف با هم متفاوت است. هابرماس دغدغه غايت شناسانه در سياست دارد و مرتباً مي خواهد سياست را در خدمت يک غايت عقلاني ببرد و آرنت اصلاً اين دغدغه را ندارد. اگر آقاي پدرام فرض شان اين است که هابرماس وجه اصيل امر سياسي را تداوم بخشيده است، احساس مي کنم اين کتاب خيلي اين کار را نکرده و بيشتر قرائت هابرماسي از آرنت داده است و خوب بود اگر دست کم در جلد يک مفهوم سياست اصيل در آرنت را نشان مي داد و آسيب شناسي فهم ما را بر اين بنا مي کرد که چطور از قرون دوم و سوم (و نه واقعاً از صدر اسلام که به نظرم صدر اسلام اين طور نيست و پيامبر اتفاقاً تجلي دهنده وجه اصيل امر سياسي است) يک مفهوم يوناني از سياست در جهان اسلام مي آيد و ما به همان عارضه يي که آرنت مي گويد به شدت دچار شديم و هنوز هم شديداً دچارش هستيم. من گمان مي کنم جلد يک کتاب مي توانست با مدد آرنت اين مساله را پديدارشناسانه مورد بررسي قرار دهد و عميقاً نقد کند و بعد جلد دوم دغدغه عقلاني تر کردن آن را پيدا مي کرد.

پس از سخنان آقاي کاشي آقاي پدرام در پاسخ به مطالب مطرح شده درباره کتاب اظهار داشت؛ در مورد رابطه آرنت و هايدگر، علاوه بر صحبت هايي که آقاي کاشي فرمودند، در پاسخ آقاي معظمي در مورد پديدارشناسي معتقدم پديدارشناسي آرنت، هايدگري است. در مورد برابرهاي فارسي هم از آنجا که در فرهنگستان نگرش عميقي نيست که روي معادل ها کار کند بايد با هم توافق کنيم و واژگان را مشترکاً به کار ببريم و به همين خاطر من انگليسي واژگان را هم نوشتم تا بدانند که راجع به چه چيزي صحبت مي کنيم.

در فلسفه هاي هايدگري بيشتر جنبه هاي سلبي مطرح است و بر جنبه هاي اثباتي خيلي تاکيد نمي شود و خود هايدگر هم خيلي به مسائل اثباتي نمي پردازد. آرنت معتقد است يک گنجينه يي بوده است، اما اينکه چطور در عمل از آن استفاده کنيم راهکاري به سياست ارسطويي به دست نمي دهد. بخشي از حکمت عملي ارسطو را در واقع آرنت مي گشايد و سياست اخلاقي والاترين فعاليت انساني است. پرسش اين است که اگر بخواهيم در عصر مدرن با نگاه آرنتي سياست ورزي کنيم چه بايد بکنيم؟ علاقه من بيشتر آرنت است و نگاه آرنت شرقي تر است. اما بحث هابرماس بحثي است که عملي تر است و گهگاه آن مباحثي را که آرنت مطرح مي کند تا اندازه يي پاسخ مي دهد.

دکتر مسعود پدرام در رابطه با انتخاب واژه سپهر عمومي براي کتاب خود گفت پيشنهاد به کار گرفتن اين واژه براي public sphere از جانب آقاي رامين کريميان بوده است. آقاي فولادوند هم اين معادل را گفته اند. طبق ريشه يابي هم که دوستاني که در اين زمينه وارد بودند انجام دادند و در پيوست کتاب آمده، ديديم سپهر و sphere هم ريشه است و فقط شباهت کلماتي نيست و اينها کاملاً به هم مي خورند و به همين خاطر اسمش را گذاشتيم سپهر عمومي. در بحثي که هابرماس مي کند سپهر عمومي مي تواند رخداد هم باشد. در مباحثي که هابرماس مطرح مي کند گويي ساحتي از ماهيت انسان است که به فراموشي سپرده شده است. همان طور که آرنت هم مطرح مي کند. فقط هابرماس در دنياي مدرن اين کار را مي کند. ممکن است بگوييم اينها کاملاً عين هم نيستند، اما مي توانيم بگوييم اگر آرنت مي خواست در دوره مدرنيته عمل سياسي انجام بدهد بالاخره بايد يک کاري مي کرد از همين نوع کار و تعاريفي مي داد که مي شد بر اساس آن عمل کرد. آرنت بحث قدرت را در public realm (قلمرو عمومي) مطرح مي کند و اصطلاح هابرماس public sphere (سپهر عمومي) است. آرنت مي گويد قدرت در اينجاست و آن چيزي که دولت اعمال مي کند زور است و قدرت نيست. اين قدرت جنبه مثبت دارد و از يک تعامل انساني ايجاد مي شود و همين قدرت است که باعث مي شود در دوره مدرن قانون اساسي ايجاد شود يعني تعامل هاي انساني در مورد ضوابط و ارزش ها است که قدرت را ايجاد مي کند، نه اينکه دولت ها بنشينند با هم قرار و مدار بگذارند. هابرماس هم در دو کتاب آخرش به همين نتيجه مي رسد و به آرنت هم اشاره مي کند و اسمش را مي گذارد «قدرت تفاهمي»؛ قدرتي که از مفاهمه ايجاد مي شود و مي تواند مبناي قانون حقوق شود و از اين لحاظ ها مي شود اشتراک ها را پيدا کرد ولي به لحاظ اïنتولوژيک متفاوتند.»

در ادامه جلسه دکتر پولادي به چند نکته ديگر اشاره کردند و گفتند؛ «اجازه بدهيد به مباحثي که دکتر کاشي مطرح کردند بپردازيم و ببينيم اگر بخواهيم از نگاه آرنت دنياي سياست را ببينيم بايد چه کار کنيم. تنها چيزي که آرنت در مورد سياست دارد همان موضوع تقدم سياست است؛ تقدمش بر همه چيز. نظر آرنت را مي شود خيلي بدبينانه به حساب آورد. بعد از دوران باستان ما ديگر حوزه عمومي و سياست به مفهوم اصيلش نداريم، يا زور داريم يا قدرت. بنابراين از نگاه آرنت براي سياست امر ايجابي و تجويزي و هنجار و اخلاقيات زيادي نمي توانيم بيرون بياوريم جز تقدم سياست بر همه چيز، تقدم وجودشناسي اش و تقدم معرفت شناسي اش.

به نظرم آرنت گرچه خانم است اما تا حدي آقامنشانه به سياست نگاه مي کند، يعني ما در حوزه خصوصي کاملاً فارغ البال باشيم و به هيچ وجه حوزه خصوصي مان را در حوزه عمومي دخالت ندهيم. حوزه خصوصي دامنه اش وسيع است و همه آن چيزي که مربوط مي شود به زحمت و کار همه در حوزه ضرورت قرار مي گيرد و در حوزه کنش قرار نمي گيرد. تنها کنش است که در حوزه سياست اصيل است و مي توانيم خودمان باشيم و راجع به مسائل عمومي بحث کنيم. در حالي که هابرماس در نقد هانا آرنت مي گويد حوزه اجتماعي را نمي شود از حوزه سياسي جدا کرد. در دوره يونان باستان موردي پيش آمد که امکان اين بود که حوزه خصوصي به کلي کنار برود و اصلاً وارد حوزه عمومي نشود. ولي در جامعه امروزي که همه دارند کار مي کنند، کساني که کارگر هستند و کساني که نياز به درآمد دارند و نياز به انواع و اقسام بيمه هاي اجتماعي و خيلي چيزهاي ديگر که نيازهاي اجتماعي انسان را تشکيل مي دهد، دارند، اينها را چگونه مي خواهيم از عرصه عمومي کنار بگذاريم که وارد سياست نشوند. اگر آرنتي نگاه کنيم بايد همه اينها را کنار بگذاريم. بنابراين براي انسان هاي خيلي کمي جا باقي مي ماند که به مفهوم اصيل به سياست نگاه کنند. تاثير هايدگر بر آرنت بيشتر از اين جهت است که از نگاه سوژه محور و نگاه معمول در کل عصر مدرن، يعني نگاهي که از ابتداي عصر مدرن حاکم شد، از آن نگاه سوژه محور فاصله مي گيرد و سياست را در تعاملات مي بيند. در جمع و حاصل زندگي و در حيات جمعي مي بيند، هابرماس هم به همين ترتيب. هم آرنت و هم هابرماس نگاه شان با نگاه سوژه محور مدرن متفاوت است و از اين جهت به هايدگر نزديک هستند و کل پديدارشناسي آن.

اين دو متفکر در اين کتاب به درستي و به خوبي معرفي شده اند، يعني نگاه و فلسفه شان، فلسفه اجتماعي و سياسي شان به درستي طرح و فهم شده است. طبيعتاً براي ما که ايراني هستيم اشکالاتي در فهم هر انديشمند غربي ممکن است به وجود بيايد. ولي در مورد انطباق آن با مسائل ايران همان ايرادي که آقاي معظمي گفتند، وجود دارد و شکاف هنوز وجود دارد. ما چگونه مي خواهيم مبحث حوزه عمومي را به جامعه ايران مرتبط کنيم. مگر اينکه بحث هاي کلي داشته باشيم. آن بحث هاي کلي هم اين است که به هر حال ما يک حوزه هايي داريم که مي توانيم در آن حوزه ها راجع به مسائل عمومي، سرنوشت عمومي و راجع به امر عمومي بحث کنيم. مثل همين جلسه يي که اينجا نشستيم و راجع به مسائل عمومي بحث مي کنيم و اين به لحاظ هنجاري امر مثبتي است. اما اينکه با وضعيت ايران تطبيق همه جانبه بدهيم در کتاب طرح نشده است و دشواري هايي هم هست. فکر مي کنم اگر از ديدگاه هابرماس به قضايا نگاه بکنيم، بتوانيم بگوييم در ايران هم مثل اروپا حوزه سيستم است، اگر بين سيستم و جهان زيست تمايز و تفکيک قائل بشويم. کار اصلي هابرماس اين است که اين حوزه سيستم را از حوزه جهان زيست جدا مي کند. جهان زيست آنجايي است که تعاملات انساني است و مسائل اجتماعي در تعاملات انساني مورد بحث و حل و فصل قرار مي گيرد.

اگر بگوييم در غرب که مورد بحث اين دو متفکر است حوزه عمومي در حال افول است، دليل افولش اين است که امر اجتماعي آمده است و امر سياسي را تحت سيطره قرار داده است. همه مي خواهند براي توسعه، براي حقوق کارگران و زحمتکشان و... تلاش کنند. بنابراين از نظر هابرماس چون امر اجتماعي عمده شده، اصولاً امر سياسي کنار زده شده است. اما اگر از ديدگاه هابرماس نگاه کنيم، هابرماس مي گويد در جهان سرمايه داري امروز، سرمايه داري متاخر يا سرمايه داري سازمان داده شده، برخلاف سرمايه داري قرون هفدهم و هجدهم و حتي قرن نوزدهم که سرمايه داري رقابتي بود، امروزه سرمايه داري از نوع سازمان داده شده و سازمان يافته است، همان اقتصاد کينز و مسائل مربوط به دولت رفاه. اينها وجوهي از سرمايه داري سازمان يافته است. يا مذاکراتي که بين تشکلات کارگري است با سرمايه داران به ميانجيگري دولت اتفاقي است که اتفاق امروز است و بعد از قرن نوزدهم در حوزه سياست اتفاق افتاده است. کارگران به ميانجي دولت با کارفرمايان وارد مذاکره مي شوند و مسائل شان را حل و فصل مي کنند، به شيوه يي که هانا آرنت آن را کشاندن حوزه خصوصي و حوزه معاش به حوزه سياست مي داند و آن را نفي مي کند. اما هابرماس مساله تسلط سيستم بر جهان زيست را مطرح مي کند و علت افول را اين مساله مي داند. اگر اين را بخواهيم با جامعه ايران انطباق بدهيم، البته اين بحث نياز به موشکافي و کنکاش و تحقيق دارد، مي توانيم بگوييم همين اتفاقي که در غرب افتاده در ايران هم افتاده است. سرمايه داري، سرمايه داري جهاني است و تازه ما از نوع وابسته اش هستيم که دولت در آن نقش بيشتري دارد. مي توانيم بگوييم حوزه عمومي توسط اين طبقه

اقتصادي -سياسي که امروزه در مطبوعات هم شاهد هستيم که شبه دولتي ها در همه عرصه ها نفوذ کردند، همه حاکي از اين است که در ايران هم سيستم، جهانً زيست را تحت فشار قرار داده است. اما جهان زيست در ايران يک پويايي دارد که شايد در جاهاي ديگر ديده نشود. ميراثي است که ما از انقلاب مشروطه داريم. ميراثي است که به عنوان جامعه يي زنده و پويا خوشبختانه مي توانيم بگوييم فعال است. حوزه عمومي ما فعال است. به همين شکل که در اينجا جمع هستيم، به همه اشکال ديگر در سخنراني ها، ديگر فعاليت ها، جنبش اصلاحات و همه اينها از نمونه هاي فعاليت در حوزه عمومي است.»

در ادامه جلسه در پاسخ به پرسشي از سوي شرکت کنندگان در مورد محدود شدن سياست در ديدگاه هانا آرنت، آقاي کاشي توضيحاتي به اين شرح دادند؛ «گمان مي کنم بحث آرنت در اينجا کمي تقليل پيدا کرده است. من اتفاقاً گمان مي کنم با هابرماس است که نمي شود کاري کرد. هابرماس را متهم کرده اند که جامعه سياسي اش خيلي آريستوکرات است. يک عده فوکولي اهل مطالعه و تحقيق و فيلسوف و دانشمند بايد جايي بنشينند و حرف هاي عميق اجتماعي و فرهنگي و سياسي و... بزنند.

هابرماس اصرار دارد سياست را تابع الگوهايي بکند که در حوزه عمومي بر سر آن توافق شده است. در آرنت قرار نيست سياست تابع چنين غاياتي بشود که پيشاپيش بنشينيم و راجع به آن طراحي بکنيم و تصميم بگيريم و بحث اصلاً در مورد غايت انگاري در حوزه سياست است. نيروهاي سياسي بر حسب موقعيت هايشان ايجاد نيرو مي کنند و بعد اگر در هابرماس حوزه عمومي معني دارد، از جنس قدرت و انرژي است و کلام بنده اين انرژي است که حاصل عمل آزاد است. کسي که دردش مي آيد جيغ مي زند، صدا مي کند و توليد انرژي مي کند و بعد صدا و بعد کلام و بعد سخن به بندگي اين انرژي آزادشده درمي آيد و سخن تداوم انرژي است. آرنت هم از گفت وگو حرف مي زند، اما کلمات تداوم انرژي هستند. کلمات زاده مي شوند و قدرت پيدا مي کنند. هر سخني مي تواند به مدد اين انرژي آزادشده معنا پيدا کند و تبديل به قدرت عظيم سياسي - اجتماعي شود.

من تعجب مي کنم از پرسش شما گويا به نظر شما آرنت فقط حرف فلسفي مي زند. حرف فلسفي را هابرماس مي زند. آرنت عميق ترين حرف هاي فلسفي را مي زند تا از کنش سياسي فلسفه زدايي بکند و کنش سياسي را از قيد فلسفه دربياورد. اما هابرماس درست برعکس دارد فلسفه آرايي مي کند و عمل را کور مي کند. دعوايي که هابرماس با جنبش دانشجويي در آلمان داشت همين بود. قدر جنبش اجتماعي براي هابرماس در اين حد است که شما گاهي جنبش کنيد تا بحث در عرصه عمومي داغ شود. ما انگار حالش را نداريم در عرصه عمومي خيلي بحث کنيم. شما يک جنبش راه بيندازيد تا ما حالش را پيدا و بحث کنيم. هابرماس از جنبش اجتماعي به خاطر سابقه يي که در نازيسم و فاشيسم دارد احساس وحشت مي کند، مي گويد اگر کار را بسپريم به دست اين جنبش هاي اجتماعي عقلانيت را از عرصه سياسي زائل مي کنند و دوباره فاشيسم برمي گردد. مي گويد تا پشت در عرصه عمومي جنبش کنيد، اما ديگر زياده از حد نخواهيد، بگذاريد تکليف تان را ما در عرصه عمومي روشن کنيم. هابرماس در نقدش هم از همان ابتدا افسانه سرايي مي کند که در قرون شانزدهم و هفدهم اين عرصه هاي عمومي بودند که پروژه هاي روشنگري و امثالهم را پيش بردند. اين افسانه پردازي است، براي اينکه نقشي که جنبش هاي اجتماعي و کارگري و امثالهم دارند، اصلاً قابل قياس نيست با بحث هايي که در کافه ها و قهوه خانه ها و کافي شاپ ها مي شد. اصلاً از هابرماس چگونه پروژه عمل درمي آيد، ما که جز پروژه پژوهشي و تحقيقي و حرف هاي عميق زدن چيزي نديديم و از آن طرف از آرنت چگونه چيزي جز عمل درمي آيد؟ هيچ چيز جز عمل درنمي آيد. کمي به نظر مي رسد قرائت هاي ما با هم متفاوت است.»

در ادامه بحث در پاسخ به اينکه پس عرصه عمومي مورد نظر آرنت چه نسبتي با خواست هاي برابري خواهانه زنان و ديگران پيدا مي کند، علي معظمي نيز توضيحاتي ارائه کرد؛ «به نظر من مساله اين نيست که آرنت بگويد در حوزه عمومي راجع به مسائلي مثل دستمزد و حقوق زنان و اين چيزها حرف نزنيم. اگر راجع به اين چيزها حرف نزنيم پس راجع به چه حرف بزنيم؟ ارجاع آرنت به وضعيت يونان به اين معني نيست که مطلوب نهايي هم بازگشت به همان وضعيت تبعيض آميز است که البته فضايي براي کنش برابر گروهي از شهروندان هم فراهم کرده. اين صرفاً يک نمونه و مبداء تاريخي است که مفاهيم در آن متولد مي شوند و البته خودش هم نقايص مهمي دارد. اين البته درست است که آرنت به جنبش ها کمتر پرداخته. اگر به کليت آثارش نگاه کنيم، به طور مشخص بر هيچ جنبشي به جز يک مورد جنبش دانشجويي در دهه 60 تمرکز نمي کند. با اين حال در کتاب «خاستگاه هاي توتاليتاريانيسم» به طور مشخص در مطلب مهمي به جنبش کارگري اشاره مي کند. در همان جا و در کتاب وضعيت بشري هم به مساله زنان و نحوه تحول آن اشاره مي کند و اصلاً اين طور نيست که منظور آرنت از ارائه نمونه يونان نشان دادن مسير افولي باشد که باز بخواهيم براي اعتلا به آن نمونه برگرديم. براي اثبات اين مدعا به طور مشخص مي توانيم به کتاب انقلاب آرنت اشاره کنيم. اصلاً اتفاق انقلاب جايي است که حوزه عمومي دارد اهميت خودش را نشان مي دهد. وقتي آرنت انقلاب فرانسه را با انقلاب امريکا مقايسه مي کند نشان مي دهد اگر انقلاب امريکا به زعم وي توفيقات بيشتري داشته است، به خاطر اين بود که قبل از آن با مساله فقر به نحو بهتري سر و کار پيدا کرده بود و قبل از آن ارتباطات اجتماعي متقابل و عرصه عمومي ساخته شده بودند. انقلاب روي آن فضاي عمومي سوار شد و بالا آمد. در حالي که انقلاب فرانسه که مشخصه آن ورود فقرا به عرصه عمومي بود و «از تاريکي بيرون آمدن مردم» بود، و اين موضوع به نظر آرنت خيلي مهم است و از آن تجليل مي کند، زماني رخ مي دهد که زمينه عرصه عمومي و روابط متقابل ساخته نشده و در غياب اين عنصر اساسي خشونت است که به تحميل ضرورت به ميدان مي آيد. آرنت فکر مي کند وقتي فقر رفع نشده باشد و از سياست بخواهيم فقر را رفع بکند اتفاق بدي ممکن است بيفتد. اتفاق بدي که مي افتد همين غلبه امر اجتماعي است که يک گروه نخبه (elite) مي گويد من مي توانم اين کار را بکنم و آن گروه نخبه مي آيد و دوباره هرم قدرت مي سازد. در امريکا چون توانسته بودند بر فقر تا حد زيادي فائق بيايند و اين فضاي اجتماعي و روابط متقابل بر اساس همين ها ساخته شده بود، آن مصيبت هاي انقلاب فرانسه را نداشتند، ولي بعداً عدم توفيق شان به خاطر قصور از نهادينه کردن همين عرصه عمومي رخ مي دهد. به اين ترتيب اصلاً مساله آرنت اين نيست که عده يي بايد بنشينند سر چيزهاي نامشخص و متعالي بحث کنند و اتفاقاً صحبت کردن بر سر چيزهاي مشترک است. همين دستمزد و همين تبعيض است، اما در ساختي برابر. از نظر او بايد تلاش کنيم به آن موقعيت هاي برابر برسيم از طريق اين عامليت همگاني و جايي که همه به يک اندازه مي توانند عامليت داشته باشند سواي تبعيض؛ جايي که دانش يا هر چيز ديگري سروري براي عده ديگري نياورد. سرمايه دار بودن يا هر چيز ديگري. غايتي که اتفاقاً مي بيند اين است و نه بازگشت به آن اصل باستاني.»

در پايان جلسه مسعود پدرام عنوان کرد؛ «بحث هابرماس اين نيست که چند تا فوکولي بنشينند دور ميز صحبت کنند. آرنت هم اگر مي گويد يک عده آدم برده دار و مالک آمدند، نمي گويد الان همه بايد برده دار شوند. اما هر جنبشي را آرنت نمي پذيرد و انقلاب فرانسه را قبول ندارد ولي انقلاب امريکا را قبول دارد. آرنت هر نوع فرآيندي را در انقلاب قبول نمي کند يعني اگر بحث مارکسي پيش بياد، ديگر مساله اجتماعي آمده و غلبه پيدا کرده است و آن را قبول نمي کند. اما در ميان کساني که آرنت را بازخواني کرده اند هابرماسي هم هستند. آرنت و هابرماس هر دو معتقد به افول قلمرو و سپهر عمومي هستند، اما هر دو معتقدند اين جنبش هاي اجتماعي نوين هستند که عرصه عمومي را مي گشايند. جنبش هاي نوين جنبش هايي هستند که به طبقه متوسط تعلق دارند. در مورد جنبش دانشجويي هم که نقدي داشته است بسياري ديگر از متفکران هم آن را نقد کرده اند و فقط از اين باب نبوده است. هابرماس معتقد است جنبش هايي مثل جنبش زنان و ضدهسته يي مي توانند دوباره عرصه عمومي را فعال بکنند. بحث دموکراسي گفت وگويي را هم که مطرح مي کند بحث گفت وگوهاي درون جامعه است. منظورش گفت وگو پشت ميز که نيست. تمام مردم هستند که وارد بحث مي شوند.»

دکتر کاشي در توضيح مطالب پيشين خود نکته يي ديگر را يادآور شد، اينکه؛ «هابرماس براي عرصه عمومي نوعي استعلا قائل است و اين استعلا در آرنت نيست و نمي شود از اين نوع استعلا دفاع کرد. فضاي استعلايي در ايران که هيچ در کشورهاي پيشرفته هم وجود ندارد و امري کاملاً انتزاعي است و سوژه ها هيچ گاه فارغ از ميل به قدرت نيستند. سوژه ها همواره با ميل به قدرت عمل مي کنند.»

اين نشست فرهنگي که در سالن کنفرانس نشر يادآوران برگزار شده بود، حدود چهار ساعت به طول انجاميد و با بحث آزاد حاضران به پايان رسيد.

چه امکاناتي در عرصه عمومي نهفته است
حسين فراستخواه

اگر بکوشيم کنش هاي مقدور و ممکن در عرصه عمومي ايران را تصور کنيم، خود را در وضعيتي کاملاً متفاوت -و چه بسا جديد - خواهيم يافت. تمايز جديدي ميان کنش ابزاري (کنش براي نيل به حاصل عيني؛ يا کار فيزيکي)، کنش سياسي (کنش در پاسخ به کنش ديگران) و کنش زيباشناختي (کنشي که برآيند کاري است که پيوند خود را با فرآيند خلاق نامتعين حفظ کرده باشد، يا کار هنري) به وجود آمده است. شرايط توليد اقتصادي، آفرينش هنري و کنش سياسي وارد حوزه يي متفاوت شده است که در تمايزگذاري فوق بي تاثير نيست. به نظر مي رسد شرايط مزبور در اين وضعيت جديد، با پيش فرض هايي معکوس و متقابل مرتبط است. اين وضعيت جديد بر اين اساس واقع شده است که ديگر کار فيزيکي نمايانگر يک کردار خاص و ممتاز و مرزبندي شده از معيارها و روش هاي کار هنري يا سياسي نيست. به عبارتي آن تثليث آرنتي؛ کار فيزيکي - کار - عمل

(labor -work-action) تا حدودي دگرگون شده است. عقلانيت ارتباطي هابرماس نيز فقط تا حد معيني مي تواند توضيح دهنده نسبتاً مناسب اين وضعيت جديد (در ايران) باشد.

بگذاريد مثالي بزنيم. جنبش مه 1968، کنش سياسي و زيباشناختي را درون کار فيزيکي قرار داد، تفکيک ميان ساعت زندگي و ساعت کاري را از ميان برداشت، تمايز ميان اجرا و آفرينش (انجام وظيفه و خلاقيت) را منتفي و رابطه ميان کارخانه و جامعه را بازتعريف کرد. نهايتاً اين جنبش، نقش کارگر مزدبگير را به عنوان سوژه توليد و سياست، حذف کرد. حرکت ما براي شناسايي کنش هاي مقدور و ميسر در عرصه عمومي لاجرم بايد از چنين نقطه يي آغاز شود. حتي براي تحليل پديده هايي مانند بيکاري يا فقر نيز، به نظر بايد از چنين زاويه يي نگريست.

هيچ کدام از نهضت هاي تحول خواه معاصر (از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي و حتي دوم خرداد تا انتخابات اخير) به تغيير جدي در شيوه توليد منجر نشده اند. صد سال است که نفت بر اين سرزمين حکم مي راند. ضربان بازار داخلي و بازار بين المللي آن در دست اوست. همچنين بحران هاي گوناگون نيز همواره بوده اند. تمام اينها موانعي جدي براي تحقق عرصه عمومي در ايران به شمار مي روند. به علاوه اينکه غالباً عرصه عمومي در تصرف بخش عمومي بوده است؛ از خيابان ها تا رسانه ها و صنايع بزرگ.

در شرايط امروز جامعه ايران، تا حدودي مي توان گفت که عقلانيت ارتباطي هابرماسي ديده مي شود، اما اين عقلانيت ارتباطي همچنان خصلت ابزاري خود را حفظ کرده است. در خصوص جامعه کارگري نيز، با اينکه کارگران در برهه يي کوشيدند ساعت کاري را با ساعت زندگي يکي کنند و کار فيزيکي را با کار سياسي پيوند دهند، اما اقتدار قانوني حاکم و ضعف نهاد کارگري در برابر اين اقتدار، مانع از تحقق کامل اين فرآيند شد. امروز کار هنري يا کنش زيباشناختي است که زير زمين يا بيرون از مرزها، تقلا مي کند خود را به کنش سياسي و کار پيوند دهد. مطبوعات نيز از رخنه ها و مجال هاي موجود مي کوشند استفاده کنند، اما دست شان براي فراخواني واقعي معطوف به عرصه عمومي بسته است. دانشگاه به عنوان امکاني ديگر در/ براي عرصه عمومي، بيشتر معطوف به حفظ نظم آکادميک و توليد فارغ التحصيل است تا خلق ايده و کنش. تنها امکاني که به رغم تمام محدوديت ها همچنان مي تواند بروز و ظهور يابد، فضاي مجازي است که به دليل خاصيت ناملموس بودن و نامتناهي بودن، هرگز به طور کلي مقيد و مشروط نمي شود و امروز بيش از هر امکان ديگري، در/براي عرصه عمومي نمايان شده است.
عناوين اين صفحه
سپهر عمومي و وضعيت بشري
چه امکاناتي در عرصه عمومي نهفته است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام