حسين فراستخواه

اگر بکوشيم کنش هاي مقدور و ممکن در عرصه عمومي ايران را تصور کنيم، خود را در وضعيتي کاملاً متفاوت -و چه بسا جديد - خواهيم يافت. تمايز جديدي ميان کنش ابزاري (کنش براي نيل به حاصل عيني؛ يا کار فيزيکي)، کنش سياسي (کنش در پاسخ به کنش ديگران) و کنش زيباشناختي (کنشي که برآيند کاري است که پيوند خود را با فرآيند خلاق نامتعين حفظ کرده باشد، يا کار هنري) به وجود آمده است. شرايط توليد اقتصادي، آفرينش هنري و کنش سياسي وارد حوزه يي متفاوت شده است که در تمايزگذاري فوق بي تاثير نيست. به نظر مي رسد شرايط مزبور در اين وضعيت جديد، با پيش فرض هايي معکوس و متقابل مرتبط است. اين وضعيت جديد بر اين اساس واقع شده است که ديگر کار فيزيکي نمايانگر يک کردار خاص و ممتاز و مرزبندي شده از معيارها و روش هاي کار هنري يا سياسي نيست. به عبارتي آن تثليث آرنتي؛ کار فيزيکي - کار - عمل
(labor -work-action) تا حدودي دگرگون شده است. عقلانيت ارتباطي هابرماس نيز فقط تا حد معيني مي تواند توضيح دهنده نسبتاً مناسب اين وضعيت جديد (در ايران) باشد.
بگذاريد مثالي بزنيم. جنبش مه 1968، کنش سياسي و زيباشناختي را درون کار فيزيکي قرار داد، تفکيک ميان ساعت زندگي و ساعت کاري را از ميان برداشت، تمايز ميان اجرا و آفرينش (انجام وظيفه و خلاقيت) را منتفي و رابطه ميان کارخانه و جامعه را بازتعريف کرد. نهايتاً اين جنبش، نقش کارگر مزدبگير را به عنوان سوژه توليد و سياست، حذف کرد. حرکت ما براي شناسايي کنش هاي مقدور و ميسر در عرصه عمومي لاجرم بايد از چنين نقطه يي آغاز شود. حتي براي تحليل پديده هايي مانند بيکاري يا فقر نيز، به نظر بايد از چنين زاويه يي نگريست.
هيچ کدام از نهضت هاي تحول خواه معاصر (از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي و حتي دوم خرداد تا انتخابات اخير) به تغيير جدي در شيوه توليد منجر نشده اند. صد سال است که نفت بر اين سرزمين حکم مي راند. ضربان بازار داخلي و بازار بين المللي آن در دست اوست. همچنين بحران هاي گوناگون نيز همواره بوده اند. تمام اينها موانعي جدي براي تحقق عرصه عمومي در ايران به شمار مي روند. به علاوه اينکه غالباً عرصه عمومي در تصرف بخش عمومي بوده است؛ از خيابان ها تا رسانه ها و صنايع بزرگ.
در شرايط امروز جامعه ايران، تا حدودي مي توان گفت که عقلانيت ارتباطي هابرماسي ديده مي شود، اما اين عقلانيت ارتباطي همچنان خصلت ابزاري خود را حفظ کرده است. در خصوص جامعه کارگري نيز، با اينکه کارگران در برهه يي کوشيدند ساعت کاري را با ساعت زندگي يکي کنند و کار فيزيکي را با کار سياسي پيوند دهند، اما اقتدار قانوني حاکم و ضعف نهاد کارگري در برابر اين اقتدار، مانع از تحقق کامل اين فرآيند شد. امروز کار هنري يا کنش زيباشناختي است که زير زمين يا بيرون از مرزها، تقلا مي کند خود را به کنش سياسي و کار پيوند دهد. مطبوعات نيز از رخنه ها و مجال هاي موجود مي کوشند استفاده کنند، اما دست شان براي فراخواني واقعي معطوف به عرصه عمومي بسته است. دانشگاه به عنوان امکاني ديگر در/ براي عرصه عمومي، بيشتر معطوف به حفظ نظم آکادميک و توليد فارغ التحصيل است تا خلق ايده و کنش. تنها امکاني که به رغم تمام محدوديت ها همچنان مي تواند بروز و ظهور يابد، فضاي مجازي است که به دليل خاصيت ناملموس بودن و نامتناهي بودن، هرگز به طور کلي مقيد و مشروط نمي شود و امروز بيش از هر امکان ديگري، در/براي عرصه عمومي نمايان شده است.