پنج شنبه، 26 آذر 1388 - شماره 2129
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: پرونده ويژه
يادش به خير، چه پاييزهايي داشتيم
يونس تراکمه

عمر جوايز ادبي غيردولتي، با وجود اين همه مخالفت و ممانعت و کارشکني که مخصوصاً در اين چند سال اخير اعمال شد و مي شود، به 10سالگي رسيد. وقتي در 10 سال قبل زنگ حضور جايزه هاي «منتقدان و نويسندگان مطبوعات» و «يلدا» در صحنه ادبي ايران به صدا درآمد، در عرصه ادبي و مطبوعاتي آن سال نه تنها باعث اعجاب نشد بلکه همچون عملي منتظر که بايد اتفاق مي افتاد، مورد استقبال قرار گرفت. غيبت کتاب هاي برگزيده داستان کوتاه و رمان در جايزه دولتي «کتاب سال» چنين انتظاري را ايجاد کرده بود. زنده ياد هوشنگ گلشيري در مقابل مطرح نشدن کتاب هاي برتر داستاني در اين جايزه دولتي عکس العمل نشان داده و اراده و خواست خود را براي راه اندازي جايزه يي به منظور انتخاب بهترين مجموعه هاي داستان و رمان در هر سال اعلام کرده بود؛ اراده و خواستي که بعد از رفتنش به وقوع پيوست. در عرض يکي دو سال بعد از راه افتادن جايزه هاي «منتقدان و نويسندگان مطبوعات» و «يلدا»، جايزه هاي ديگري هم تاسيس شد. همين تکثر و تنوع جوايز ادبي غيردولتي باعث شد چند سالي پاييز به فصل جشنواره هاي داستاني در عرصه اجتماعي تبديل شود. اجراي مراسم اين جايزه ها و اعلام کتاب هاي برنده از مهرماه، اولين ماه پاييز، شروع شده و تا آذرماه، ماه آخر پاييز، هر سال ادامه داشت؛ و چه باشکوه بود فصلي که با داستان و داستان نويسي تعريف مي شد و معني پيدا مي کرد.رونق اين جايزه ها به رونق انتشار کتاب هاي داستاني در هر سال بستگي تام و تمام داشته و دارد. هر چه تعداد داستان ها و رمان هاي منتشر شده در هر سال بيشتر و کيفيت آثار بالاتر باشد، آن سال جايزه ها هيجان و شور بيشتري در مخاطبان و کتابخوان ها ايجاد مي کنند، و اين يعني حضور عيني و ملموس کتاب در جامعه و کمک به رونق بيشتر چاپ و نشر کتاب. در آن سال ها اين رابطه چندسويه بين جوايز، چاپ و نشر کتاب و نويسندگان ايجاد شده بود، و بود و بود تا اينکه...

يادش به خير، چه پاييزهايي داشتيم!

اما در اين سال هاي اخير هم به دليل تنگناهاي اقتصادي، که موجب کم شدن يا حذف خريد کتاب در بين مردم شد، و هم، مهم تر از آن، به دليل مميزي هاي فراوان عرصه بر نويسندگان و ناشران تنگ شد و موجب شد به تدريج و سال به سال از اين رونق کاسته شود و اين شور فرو نشيند. مقامات مسوول دولتي هم در اين سال ها مدام سوء ظن خود را به جايزه هاي غيردولتي اعلام مي کردند؛ سوء ظني که يکطرفه بود و همچون دستورالعمل و تصميم از پيش اتخاذ شده يي مدام تکرار مي شد و به تلاش در ارائه توضيحات براي رفع اين سوء ظن از طرف روشنفکران جامعه هم وقعي گذاشته نمي شد؛ و البته اين بازي تکرار اتهامات همچنان ادامه دارد. بر اين اساس بود که مهيا کردن تمهيدات اجراي مراسم اين جوايز هر سال سخت و سخت تر شد تا آنجا که شاهد بوديم از سال گذشته ديگر غيرممکن شد. به همين دليل دست اندرکاران اکثر اين جوايز امسال تصميم گرفتند، فارغ از کيفيت آثار، سعي کنند به هر نحوي که هست چراغ اين جوايز را روشن نگه دارند، حتي اگر قادر به اجراي مراسمي نباشند.اجراي مراسم دهمين دوره «جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات» را بايد به فال نيک گرفت و قدردان احمد غلامي، دبير اين جايزه بود. مسوولان ديگر جوايز غيردولتي، جوايز هوشنگ گلشيري و مهرگان و روزي روزگاري اعلام کرده اند تا چراغ اين جوايز روشن بماند تلاش خواهند کرد تا پايان سال به هر نحو و شکلي که برايشان مقدور باشد مراسم جوايز خود را اجرا کنند، حتي اگر مکان و امکان اجراي مراسم را نداشته باشند ترفندي مناسب خواهند انديشيد و راه چاره يي خواهند جست براي اعلام برندگان و اهداي جوايز. يأس و حرمان کشنده يي که به تدريج بر جان و روح نويسندگان و ناشران نشسته است، و بي تفاوتي که بر جامعه کتابخوان حاکم شده است بايد زايل شده و از ميان برود، و اين چراغ، هرچند سوسوزن، و آن شور و شرها، هرچند بي رمق، همچنان پايدار بماند تا در زمان خود مجدداً شعله ور شده و داستان و داستان خواني شأن و منزلت خود را پيدا کند يا به دست آورد و دور نيست زمان اين رونق مجدد و احياي آن پاييزهاي باشکوه داستاني.

چنين بادا

چنين تر بادا
با علي خدايي،نويسنده مجموعه داستان برگزيده دهه
به جايزه فکر نمي کنم

مجموعه داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» نوشته علي خدايي سال 1379 منتشر شد و مورد توجه منتقدان قرار گرفت. خدايي نويسنده پرکاري نيست و وسواس بسيار دارد. او پيش از اين مجموعه «از ميان شيشه ها از ميان مه» را در سال 1370 منتشر کرده بود. شايد علي خدايي را بيشتر با اين مجموعه مي شناسند. چند روزي هم هست که مجموعه داستان تازه اش «کتاب آذر» منتشر شده است. اما «تمام زمستان مرا گرم کن»، مجموعه داستان دوم او در سال 79 جايزه مجموعه داستان برتر جايزه گلشيري را از آن خود کرد. خدايي سوژه داستان هايش را با وسواس و دقت خاصي از پيرامونش انتخاب مي کند.«تمام زمستان مرا گرم کن» زباني صاف و پاکيزه دارد و انسان هاي شهري امروز را به خوبي روايت مي کند و نويسنده رابطه درستي بين درونمايه زبان و فرم ايجاد کرده است. خدايي با آنکه سال ها ساکن اصفهان بوده است، فضاي داستان هاي اين مجموعه را بيشتر در شهر تهران مي سازد. داستان هاي اين مجموعه سرشار از جزييات و جزيي نگري و جزءنگاري هايي است که شخصيت را به خوبي مي سازد و در واقع جهان نويسنده را مي سازد. علي خدايي در نوشتن داستان هايش بيشتر از آنکه به قواعد داستاني فکر کند به اطرافش نگاه دارد؛ همان اتفاقاتي که امروز رخ مي دهد،اينکه اکنون آنها چگونه حرف مي زنند و رفتار مي کنند. به بياني ديگر آدم هاي داستان خدايي «اصيل» هستند و واقعي. و ديگر اينکه خدايي در اين مجموعه متني را خلق مي کند که امکان برداشت و تفسيرپذيري بسيار دارد و اين گونه داستان مخاطب را با خود همراه مي کند. «تمام زمستان مرا گرم کن» در ميان ديگر نامزدهاي 10ساله جايزه منتقدان مطبوعات به عنوان مجموعه برتر 10 سال برگزيده شده است.

---

-يادم است «تمام زمستان مرا گرم کن» که منتشر شد، برخي مي گفتند مجموعه داستان اول علي خدايي يعني «از ميان شيشه از ميان مه» بهتر از دومي است و از اين حرف ها. نظر خودتان چيست و کلاً چقدر اين قبيل داوري ها برايتان اهميت دارد؟

نظري ندارم. اين سوال را شما بايد از «برخي مي گفتند» بپرسيد. «تمام زمستان مرا گرم کن» و «از ميان شيشه از ميان مه» دو کتاب مستقل هستند. بنابراين طبيعي است که برخي از اين مجموعه و برخي ديگر از آن مجموعه برحسب سليقه و انتظارشان بيشتر و کمتر خوش شان بيايد.

-هيچ وقت شده وقت نوشتن مثلاً فکر کنيد به اينکه منتقدان چه خواهند گفت درباره داستان جديدتان يا اينکه کتاب تان جايزه مي گيرد يا نه و...؟ اصلاً به اينکه جوايز ادبي مي توانند تاثير مثبت بر کار يک نويسنده يا کلاً رشد داستان نويسي داشته باشند معتقديد؟

نه. به جايزه فکر نمي کنم و اصلاً دوست ندارم داستان و جايزه را به هم وصل کنم و ارزش يک داستان خوب را با متر و معيار جايزه بسنجم. اما به هر حال واضح است که جايزه تشويق بسيار خوبي است.

-از برخي منتقدان شنيده يا خوانده ام که مي گويند در سال هاي اخير اوضاع داستان کوتاه ايراني، نسبت به رمان بهتر بوده و در اين زمينه آثار بهتري خلق شده تا در زمينه رمان. نظر شما به عنوان نويسنده يي که به گواه آثارش يک داستان کوتاه نويس حرفه يي است در اين مورد چيست؟ به نظرتان رمان ايراني در مقايسه با داستان کوتاه در چه وضعيتي است؟

داستان کوتاه مجال ظهور بيشتري پيدا کرده است و رمان کمتر. آداب رمان خواني کمي متفاوت است با آداب داستان کوتاه خواني. فرصت ها و وقتي هم که مي طلبد متفاوت است. رمان کار خودش را مي کند. ما رمان هاي بسيار خوبي در اين سال ها داشته ايم.

-آثار نويسندگان جديد ايراني را چقدر دنبال مي کنيد و نظرتان درباره نسل جديد نويسندگان ايراني چيست؟

کارها را مي خوانم و فکر مي کنم بيشتر از يک خواننده عادي آثار نويسندگان ايراني را مي خوانم. بعضي از اين کارها به شدت من را با خودش درگير مي کنند. آثار و نگاه شاخص و متفاوت برخي از نويسندگان جديد براي من حلقه هاي بسيار خوبي است تا به دنياي ديگر، نسل جديد وصل شوم.

-در داستان هاي شما خاطره و همچنين امور جزيي و روزمره و معمولي خيلي اهميت دارد. در اشيا يا در يک لحظه به ظاهر گذرا گاه کلي داستان پنهان است و شما در داستان هايتان به اين جزييات و داستان هايي که در آنها پنهان است و کشف و برجسته کردن داستان پنهان در يک شيء يا لحظه يي گذرا خيلي اهميت مي دهيد. نمونه اش خود عنوان داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» است. قبل از خواندن اين داستان مدام با خودم فکر مي کردم «تمام زمستان مرا گرم کن» درباره چه مي تواند باشد و بعد که خواندم خيلي برايم جالب و غافلگيرکننده بود.

به هر حال در تمام نکاتي که گفتيد داستان و لحظه داستاني وجود دارد و من تمام تلاشم اين است که آن لحظه داستاني را پيدا کنم و بنويسم.

-داستان هاي شما به ظاهر ساده اند. اما وقتي اين داستان ها را مي خوانيم، مي بينيم اين سادگي براي پنهان کردن و از اين طريق برجسته تر کردن امر پيچيده يي است که در پشت هر چيز به ظاهر ساده وجود دارد. آيا کلاً با پيچيده نوشتن و بازي هاي زباني و فرمي موافق هستيد و اين گونه داستان ها را دوست داريد؟

«کلاً» به هر چيزي که داستان را جذاب تر و خواندني تر کند و لذت بيشتري از آن به دست دهد، موافقم.

بيانيه دهمين جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات
دهمين نقطه بر ادبيات داستاني ايران
کتاب دهه؛10 سال گذشت، و جايزه ادبي نويسندگان و منتقدان مطبوعات امروز دهمين نقطه را بر 10 سال ادبيات داستاني ايران مي گذارد. در اين تاريخ مختصر، جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات فراز و نشيب هايي را پيموده است که حاصل آن در آينه آثار برگزيده اش هويدا است. نگرش ها به مرور عميق تر شدند و رويکردها سال به سال روشن تر و جايزه، همپاي سير ادبيات داستاني در ايران، مسير خود را به اقتضاي پويايي ادبيات با همه ملاحظات بيروني و ناگزير، تصحيح کرده است. اينکه هيچ خرده يي بر اين روند نتوان گرفت، ادعاي گزافي است، اما ره توشه اين 10 سال را مي توانيم فرارويمان بگذاريم و با خشنودي به آن بنگريم.نويسندگان ايران نيز در اين 10 سال، به رغم پنجه انداختن با محدوديت هاي گاه خفيف و گاه نفس بر مميزي، رويارويي با مشکلات نشر و توزيع، و داستان هميشگي معيشت نويسندگان و اموري از اين دست، کارنامه يي تحسين برانگيز و شايان ستايش فراهم کرده اند. نويسندگان ايراني مانند همه 90 سال گذشته بي چشمداشت مالي و فارغ از حمايت هاي دولتي، فقط از روي ارادت تام به ساحت داستان و خوانندگانش نوشتند و ميراث خود را به دستان ما سپردند.بازنگري اين 10 سال ما را بر آن داشت تا در کنار بخش اصلي جايزه ، بهترين رمان و مجموعه داستان اين 10 سال را هم برگزينيم و اعلام کنيم.بر اين اساس، ما داوران کتاب دهه جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، يونس تراکمه، سيدرضا شکراللهي، محمدحسن شهسواري، احمد غلامي، حسن محمودي، عليرضا محمودي ايرانمهر و مهدي يزداني خرم، از ميان مجموعه داستان هاي برتر، مجموعه داستان «تمام زمستان مرا گرم کن» اثر علي خدايي را شايسته عنوان بهترين مجموعه داستان 10 سال اخير مي دانيم.و از ميان بهترين رمان هاي 10 سال اخير، رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» اثر رضا قاسمي را شايسته عنوان بهترين رمان دهه اعلام مي کنيم.

و اما کتاب سال؛معيارهايي چون توانايي نويسندگان در به کارگيري شيوه هاي نو روايت، توجه ويژه به زبان و مضامين عميق و به روز، در جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، همواره به طور خاص مدنظر داوران بوده است. اکنون خرسنديم که جريان اصلي ادبيات داستاني امروز، به مدد نسل نوآمده و جوان نويسندگان کشورمان، افزون بر نمايش توانمندي خود در بروز اين معيارها، به بخش مغفول مانده جايگاه مخاطب در ادبيات داستاني نيز به گونه يي موفق توجه کرده است. همچنان که اغلب نامزدهاي اين دوره در شمارگان نخست خود محدود نمانده اند.بر اين اساس، ما داوران دهمين دوره جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات، يونس تراکمه، سيدرضا شکراللهي، محمدحسن شهسواري، احمد غلامي، حسن محمودي، عليرضا محمودي ايرانمهر و مهدي يزداني خرم، از ميان مجموعه داستان هاي «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» اثر حامد حبيبي، «برف و سمفوني ابري» اثر پيمان اسماعيلي و «ديوانه در مهتاب» اثر حميدرضا نجفي، مجموعه داستان «برف و سمفوني ابري» اثر پيمان اسماعيلي را شايسته عنوان بهترين مجموعه داستان سال 1387 مي دانيم.و از ميان رمان هاي «احتمالاً گم شده ام» اثر سارا سالار، «موناليزاي منتشر» اثر شاهرخ گيوا و «نگران نباش» اثر مهسا محب علي، رمان «نگران نباش» اثر مهسا محبعلي را شايسته عنوان بهترين رمان سال 1387 مي دانيم.
گفت وگو با رضا قاسمي نويسنده رمان برگزيده دهه
بازي در خانه حريف

پيش از انتشار رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها»ي رضا قاسمي، نويسندگان ديگري هم بودند که در آثارشان از مهاجرت و وضعيت مهاجران ايراني مي نوشتند. برخي از اين نويسندگان خود مهاجر بودند و برخي حاصل شنيده ها يا سفرها و ديدارهايشان با مهاجران را دستمايه نوشتن رمان يا داستاني کوتاه قرار مي دادند. اما آنچه سال ها به عنوان ادبيات مهاجرت نوشته مي شد يا بيشتر رنگ و بوي نوستالژيک داشت يا کلاً درباره حوادثي بود که پيش از مهاجرت براي راويان و قهرمانان اين آثار اتفاق افتاده و مثلاً ديدار دوباره دو آشنا در غربت بهانه يي مي شد براي نقل آن حوادث. خلاصه در آثار اوليه نوشته شده با مضمون مهاجرت و همچنين در آثار نويسندگاني که به عنوان مسافر شاهد وضعيت دوستان مهاجر خود بودند، وطن همچنان مرکز ثقل بود. «غربت» نه مفهومي مستقل و واجد نيرويي گريز از مرکز که همواره وابسته به وطن بود و در سايه آن و «وطن» در ذهن راويان بي وطن شده اش همان طور دست نخورده از زماني که ترکش کرده بودند مانده بود.
کوچه پس کوچه هاي قديمي، روابط سنتي، اولين عشق ها و تاريخ نه به صورت جرياني مستمر و حاضر که به صورت خاطره يي دور و راکد درونمايه بسياري از آثار مهاجران را تشکيل مي داد و اين براي خواننده ايراني که همين جا زندگي کرده بود و تحول و فروپاشي تمام آنچه را که در آثار برخي مهاجران دست نخورده مانده بود مي ديد، چندان لطفي نداشت. در هيچ کدام از اين آثار «غربت» و «مهاجرت» به عنوان تجربه هاي واقعاً زيسته مطرح نشدند. کمتر کسي حاضر بود خطر کند و وطن و غربت را از نگاه واقعاً غريبه يک آدم بي وطن شده ببيند؛ نگاهي که طبيعتاً نا منسجم، چندپاره و کنده شده از هرگونه مرکزيت و قدرت متمرکز کننده و نظم دهنده يي بايد مي بود و شايد اين يکي از دلايل استقبال از رمان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» در ايران بود. رماني که در آن «مهاجرت» جور ديگري روايت مي شد و خواننده مي توانست اين «جور ديگر بودن» را در تمام اجزاي برسازنده اش ببيند. خانه يي که وقايع اين رمان در آن مي گذشت گويا متصل به هيچ زميني نبود. آدم هاي آن همه بي وطن بودند و اين بي وطن بودن، خانه را در وضعيتي معلق، بي ثبات و انگار مدام در حال لرزيدن و جاکن شدن قرار مي داد، همان طور که فرم و ساختار خود رمان نيز همين وضعيت را داشت؛ وضعيتي معلق ميان گذشته و حال و آينده که نه به صورت خطي و تقويمي که کنده شده از تقويم کنار هم قرار گرفته بودند. «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» در همان سال انتشارش با استقبال خوبي از طرف منتقدان و مخاطبان جدي رمان ايراني روبه رو شد و چند جايزه ادبي هم گرفت و امسال هنگامي که برگزار کنندگان جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات اعلام کردند مي خواهند به بهترين رمان دهه جايزه بدهند چندان دشوار نبود اين حدس که کدام رمان اين جايزه را از آن خود خواهد کرد.


علي شروقي

-اولين بار که «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» را خواندم، روايت صريح و بي پرده اش توجهم را جلب کرد. کلاً زبان و شيوه روايت رمان هاي شما به گونه يي است که راه را بر رودربايستي ها و خودسانسوري و ملاحظه هاي معمول که بسياري از رمان هاي ايراني گرفتار آن هستند، مي بندد؛ رودربايستي هايي که مخصوصاً وقتي راوي اول شخص هم هست بيشتر نمود پيدا مي کنند. خيلي از نويسنده ها به نظر مي رسد هنگام نوشتن مخصوصاً نوشتن از زبان راوي اول شخص مدام اين دلشوره را دارند که مخاطب، قهرمان رمان را با نويسنده يکي بگيرد، براي همين راوي را سانسور مي کنند. آيا هنگام نوشتن، چنين دلشوره هايي سراغ شما هم مي آيد و اصلاً ريشه چنين دلشوره هايي را در چه و از کجا مي دانيد؟

اين دلشوره ها بخشي از واقعيت جامعه يي است که در آن هنوز فرديت آدم ها به رسميت شناخته نشده است. هرچه جامعه بسته تر، اين دلشوره ها هم بيشتر. نويسنده کسي است که قبل از هر چيز فرديت خودش را به رسميت شناخته باشد، يعني تفاوت نگاه خودش با ديگران را پذيرفته باشد و از بيان آن باکي نداشته باشد. اگر او مدعي نباشد چيزها را طور ديگري مي بيند پس چه چيزي را مي خواهد به ديگران عرضه کند؟ خب براي اين کار کمي شهامت لازم است. نويسنده تا خودش را ويران نکند نمي تواند اثرش را بسازد. بله، اين دلشوره ها سراغ من هم مي آيد، اوايل خيلي بيشتر، حالا به ندرت. چون برايم بي اهميت شده است که اين کارها امکان انتشار پيدا مي کنند يا نه. يعني پذيرفته ام که قرباني بدهم؛ کار کنم بي آنکه چشمداشتي به حاصل کار داشته باشم. اين وضع البته طبيعي نيست، به مرور پر و بال آدم را قيچي مي کند. نويسنده هم مثل هر آدم ديگري، براي آنکه به کارش تداوم دهد، براي آنکه کارش را مدام ارتقا دهد نياز به فضايي شوق انگيز دارد. نياز دارد به او پر و بال بدهند. در فوتبال مي گويند تيمي که در خانه بازي مي کند يک نفره بازي مي کند. نويسنده ايراني انگار محکوم است که همواره در خانه حريف بازي کند؛ به خاطر سانسوري که هم از درون و هم از بيرون به او تحميل مي شود. اين امر هم که راوي اول شخص را با نويسنده رمان يکي بگيرند خاص جوامعي است که فرهنگ رمان خواني به اندازه کافي در آنها جا نيفتاده. با اين حال رمان هايي هم هستند که اتوبيوگرافيک هستند. در هر حال نويسنده نبايد از چيزي بترسد. نويسنده يي که به ريش خودش مي خندد و حماقت هاي بشري خودش را برملا مي کند از فرزانگي و اعتماد به نفس بيشتري برخوردار است تا نويسنده يي که مي کوشد تصوير والايي از خود به خواننده اش بدهد.

-نکته ديگر در رمان هاي شما پيوند يک امر خاص و مشخص با يک مفهوم عام و کلي و برقراري رابطه ميان آنها است؛ پيوندي که رمان را از بيان دغدغه هايي صرفاً شخصي و خصوصي فراتر مي برد و کابوس فردي را به کابوس جمعي متصل مي کند. فکر نمي کنيد رمان ايراني در سال هاي اخير خيلي خصوصي شده و در بسياري از رمان ها تجربه هاي شخصي و خصوصي به دغدغه هاي کلي و بشري و گاه تاريخي و فرهنگي تبديل نمي شود. به نظرتان دليل اين همه خصوصي ماندن برخي از رمان هاي ايراني چيست؟

راستش من خيلي در جريان رمان هاي سال هاي اخير نيستم اما بايد پذيرفت تبديل کردن امر خصوصي به امر عمومي خيلي هم کار آساني نيست. اصلاً نوشتن يعني همين، وگرنه چه کسي است که زندگي اش تهي باشد از ماجراهاي عجيب و غريب؟ خود من به دليل سفرهاي بسيارم و نيز به دليل سرنوشت عجيب و غريبم ماجراهاي بسياري داشته ام. بعضي از اينها را که براي دوستان معدودم تعريف مي کنم با شگفتي مي گويند چرا اينها را نمي نويسي؟ و پاسخ من هميشه اين بوده؛ هنوز راهش را پيدا نکرده ام که چطور تبديلش کنم به مساله يي عمومي. در امريکاي لاتين هم تا پيش از ظهور نويسندگاني مثل آستورياس و مارکز به مدت يک قرن سنت رمان نويسي وجود داشته. رمان هاي تاثيرگذاري هم نوشته شده ولي اگر اين رمان ها نتوانسته اند پايشان را از مرزهاي کشور بيرون بگذارند و در سطح ادبيات محلي باقي مانده اند درست به دليل اين است که نتوانسته اند مساله شخصي شان را تبديل به مساله يي عمومي کنند. خود اين امر نشان مي دهد مشکل امروز رمان نويسي ما در کجاست.

-شخصيت هاي رمان هاي شما معمولاً با گذشته درگير هستند. حضور عادت هاي ديرين و عقده هاي برآمده از اين عادت ها و نقد آنها گاه به زبان طنز و گاه به جد و جست وجو براي يافتن ريشه هاي اين عادت هاي کهن، در زبان و سبک و استعاره هاي به کاررفته و در فرم اين رمان ها و همچنين در جنس طنزي که در بعضي از موقعيت ها و رفتارهاي آدم هاي اين رمان ها وجود دارد، خود را به رخ مي کشد. نوعي تلاش براي گسست بنيادين از گذشته و خود را در وضعيت هاي تازه و مبهم بازشناختن در رمان هاي شما هست. در اين مسير البته گاهي شخصيت ها در گريز از يک وضعيت هراس انگيز، خود را در وضعيت هراس انگيز تازه يي گرفتار مي يابند.

راستش تصور من اين است که به رغم شعار «دم را غنيمت شمار» ما ايراني ها چيزي به نام «زمان حال» نداريم. شايد اين حرف کمي عجيب به نظر برسد، اما «زمان حال» ما يا روياهاي گذشتگان ماست يا روياهايي که ما داريم براي آيندگان مان مي بينيم. نمي دانم اين توهم از کجا پيدا شده است که ما قومي برگزيده ايم و رسالتي داريم.

-شما نويسنده يي هستيد که پيش از انتشار اولين رمان تان ديگر ساحت هاي هنري مثل تئاتر و موسيقي را هم به صورت حرفه يي تجربه کرده ايد. اين تجربه ها آيا تاثيري هم در شيوه نگارش رمان هايتان داشته و کلاً به تاثير زبان و ساز و کار هنرهاي مختلف بر يکديگر معتقديد؟ يعني مثلاً تاثير زبان و تکنيک تئاتر و موسيقي بر تکنيک و زبان رمان يا برعکس؟

حتماً تاثير داشته. شما اگر آشپز خوبي هم باشيد حتماً طور ديگري مي نويسيد. چون تاثير جادويي ترکيب و تناسب را با گوشت و پوست تان لمس کرده ايد. پس «ترکيب درست» مي شود يکي از دغدغه هاي اساسي تان. تئاتر جايي است که آدم دائم با «فضا» سر و کار دارد. فضا هم رمز و رازها و قوانين خودش را دارد. کافي است يک نکته کوچک را ناديده بگيريد تا آن فضا مرده و بي تاثير شود. همان نکته را که کشف کنيد و به کار ببنديد مي بينيد تاثيري جادويي ايجاد مي کند. در موسيقي تمام وزنه کار روي ريتم است. ريتم هم چيزي است که در بقيه هنرها هم نقش مهمي بازي مي کند. يک تابلو نقاشي هم اگر ريتم درستي نداشته باشد يک جايش لنگ مي زند. من اگر جمله ام ريتم و وزن درستي نداشته باشد راضي ام نمي کند. نه فقط ريتم هر جمله، که توالي ريتم جمله هاي پيشين و پسين هم بايد در تناسبي باشد که تاثير مورد نظرم را ايجاد کند. اينکه اين تناسب را به دست مي آورم يا نه و اينکه آن تاثير مورد نظر صورت مي گيرد يا نه امر ديگري است؛ قضاوتش هم با من نيست. اما دغدغه اش با من است. کونسونانس و ديسونانس (فواصل مطبوع و فواصل نامطبوع) هم که يکي از قوانين اساسي هارموني است، در امر نوشتن يکي از دغدغه هاي دائمي من است. من نمي توانم هر کلمه يي را همين طوري بگذارم کنار کلمه ديگر. اينها اگر طنين نامطبوع داشته باشند مرا اذيت مي کنند. مگر اينکه اين طنين نامطبوع درست همان تاثيري را ايجاد کند که مورد نظر است. شما وقتي قوانين و رمز و رازهاي کاري را خوب بشناسيد آن وقت ممکن است با تخطي عامدانه از آن قوانين به تاثير مورد نظرتان دست پيدا کنيد. البته اين چيزها و هزار و يک رمز و راز ديگر کلمات را شاعران نابغه يي مثل حافظ و سعدي بي آنکه موسيقيدان باشند، به طرز حيرت انگيزي به کار مي گيرند. (حالا مي گويند حافظ صداي خوشي داشته) من الان مدت هاست در جادوي اين سطر شگفت انگيز سعدي ام؛ «ستم از کسيست بر من که ضرورت است بردن». خب مساله نوابغ جداست. يک نابغه به طور غريزي ممکن است درست همان کاري را انجام بدهد که بايد. غرض، گفتن تاثيري است که تجربه هاي آدم، هر نوع تجربه اي، بر کارش مي گذارد. شما نمي توانيد چيزي را که مي دانيد ندانيد.

-رمان نويسي ايران را در سال هاي اخير چقدر دنبال مي کنيد و کلاً ارزيابي تان از وضعيت کنوني رمان ايراني چيست؟

کم و بيش دنبال مي کنم. بي شک هنوز راه زيادي در پيش است. اما مهم اين است که داريم به پيش مي رويم. نوشتن رمان آسان نيست. اين نوع ديگري است از نگاه به جهان. رمان بازتاب اين جهان نيست، آفريدن جهان ديگري است همسنگ اين جهان؛ همانقدر بزرگ و شگفت انگيز، همانقدر ارگانيک و در همان حال همانقدر پرآشوب. رمان نام دادن به هستي هايي است که تا ناميده نشوند هست نمي شوند. فراموش مي شوند. ما به جز گرفتاري هاي يک جامعه درگير سنت، گرفتار مناطق ممنوعه يي هم هستيم که سانسور برقرار کرده. رمان اسکن کردن روح آدم ها است. اسکنر قرار است نشان بدهد در آن پس پشت چه مي گذرد. ما چطور مي توانيم چيزي را نشان ندهيم که قرار است نشان بدهيم؟ اين يک تناقض اساسي است. رمان حفاري اعماق جامعه است. ما چطور مي توانيم بفهميم در آن اعماق چه خبر است وقتي در حفاري مان دائم بايد از مناطق ممنوعه صرف نظر کنيم؟ با اين حال، از ميان آن تعداد از رمان هاي سال هاي اخير که خوانده ام «من ببر نيستم...» صفدري و «آداب بي قراري» يعقوب يادعلي مرا به شوق آورده اند. بي ترديد به اين رمان ها هم، مثل هر رمان ديگري مي توان ايراداتي وارد کرد؛ مهم قدم هاي جسورانه يي است که به پيش برداشته اند.

-اولين رمان شما وقتي در ايران چاپ شد با استقبال خوبي از طرف منتقدان و داوران جوايز ادبي روبه رو شد. همچنين با استقبال مخاطبان جدي ادبيات. آيا هنگام نوشتن، به اين چيزها فکر مي کنيد و نظر منتقدان و داوران ادبي و مخاطبان برايتان مهم است؟

هر نظري براي من مهم است. من آنقدر خودشيفته نيستم که گمان کنم عقل کلم. اما همه اين نظرها بعد از انتشار اثر است که مهم است. پيش از انتشار، به وقت نوشتن، فقط نظر خودم مهم است. من يک خواننده سختگيرم با سليقه يي متعالي . هر چيزي راضي ام نمي کند. وقت نوشتن، همزمان خواننده اثر خودم هم هستم. اگر خميازه بکشم، اگر پرت و پلا گفته باشم خطش مي زنم. اما اين به آن معنا نيست که کاري که منتشر کرده ام بي نقص است. بعد هم سليقه ها متفاوت است. چيزي که ديگري را خسته مي کند ممکن است مرا مجذوب کند. خلافش هم صادق است. شخصاً تا سال ها بعد نمي توانم بفهمم که فلان اثرم کار خوبي بوده است يا نه. بايد آنقدر بيگانه شوم که حس کنم اثر نويسنده ديگري را دارم مي خوانم. آن وقت، پيش آمده است که انگار خطابم به نويسنده اثر است، بگويم به به، آفرين. با اين حال چندتايي کار هم هست که مال 20 ، 30 سال پيش است و حالا ديگر حاضر به انتشارشان نيستم. يک اثر خوب هم از آدم بماند کافي است.

-به نظرتان جوايز ادبي چقدر مي توانند بر رشد ادبيات داستاني جدي و استقبال مخاطبان ادبيات از آثار ايراني تاثير بگذارند؟

جوايز ادبي را بايد به عنوان يکي از فاکتورهاي «فضاي شوق انگيز ادبي» در نظر گرفت. وقتي آزادي انتشار باشد، وقتي بازار نشر و کتابخواني و نقد رونق داشته باشد، جوايز ادبي هم به عنوان مکمل اين مجموعه مي توانند در آفريدن يک «فضاي شوق انگيز ادبي» موثر باشند. اما نتيجه داوري هاي اين جوايز را نبايد مطلق کرد. يک جايزه برآيند نظر تعداد مشخصي از نويسندگان و منتقدان است. کافي است يکي از داوران اين مجموعه عوض بشود تا نتيجه چيز ديگري از کار درآيد. پس جوايز در هيچ کجاي دنيا نمي توانند به طور مطلق تعيين کننده ارزش ادبي يک اثر يا جايگاه واقعي يک نويسنده باشند. جوايز را بايد به عنوان پيشنهاد نخبگان کتابخوان به عامه خوانندگان در نظر گرفت. همين قدر که کمک کنند اثر خوبي مهجور نماند خودش خدمت بزرگي است.

گفت وگو با مهسا محب علي / نويسنده بهترين رمان سال 87
همه نويسنده ها رمان نسلي مي نويسند

شيما بهره مند

بعد از انتشار «نگران نباش» مهسا محب علي موضوعي که بيش از هر چيز مطرح شد جهش قابل ملاحظه در داستان نويسي اش بود نسبت به آثار قبلي اش به خصوص رمان «نفرين خاکستري».البته هر دو اين رمان ها سوژه هاي خاص و منحصر به فردي داشت. اگر فاصله بين نگارش «نفرين خاکستري» و «نگران نباش» را در نظر بگيريم اين موضوع شايد طبيعي است چرا که يک فاصله 10 ساله بين چاپ اين دو وجود دارد. اولين کتاب محب علي مجموعه «صدا» در سال 77 چاپ شد. همان موقع کار روي «نفرين خاکستري» را شروع کرد که در سال 81 چاپ شد و بلافاصله از 81 رمان «نگران نباش» را دست گرفت. در اين بين «عاشقيت در پاورقي» را هم نوشت. اما از 83 تا 87 کامل روي «نگران نباش» کار کرده. خودش مي گويد در «نفرين خاکستري» موضوع بسيار ناگهاني به ذهنم رسيد. آن روزها او «هزار و يک شب» و رمان خارجي زياد مي خوانده و تاثير آنها هم در رمان مشهود است.. اما در «نگران نباش» رويکردش برگشت به خود و آدم هاي اطرافش است. به بيان ديگر تا پيش از آن بيشتر ذهني مي نوشت، نه براساس تجربياتش و به همين دليل «نگران نباش» بيشتر «رمان اجتماعي» شده است. شايد به همين دليل شخصيت ها خيلي کنش دارند و عملگرا هستند.«نگران نباش» رمان برگزيده امسال داوران جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات است. با مهسا محب علي نويسنده اين رمان در اين باره به گفت وگو نشسته ايم.

---

-چقدر به اينکه نويسنده براساس تجربيات شخصي اش بنويسد، يعني آنچه را که شخصاً تجربه کرده را روايت کند، قائل هستيد؟

جوابت يک جور جواب دوگانه است. از يک طرف بايد بگويم صد درصد و از طرفي هيچي. براي اينکه مطمئناً آدم مي تواند چيزي را که تجربه کرده خوب بنويسد. در اين شکي نيست. من اين را هميشه گفتم و جالب است که معمولاً تمام کساني که شروع مي کنند به نوشتن، فکر مي کنند بايد از يک چيز عجيب و غريبي بنويسند. در حالي که عجيب و غريب ترين موضوعات پيرامون ما است. يادم هست مراد فرهادپور در جلسه يي مي گفت؛ «من تعجب مي کنم که داستان نويسان ما از چيزهاي عجيب و غريبي مي نويسند در حالي که اطراف ما پر از سوژه است.» کافي است که يک روز بروي توي شهر و فقط همين طور بچرخي. اينها همه قصه است. کمي هم به تخيل ات دامن بزني و آنها را بنويسي. موضوع «نگران نباش» هم همين طور با اين نگاه به ذهنم آمد. يک شب عيد من در تجريش بودم، بلوايي بود. من با خودم فکر کردم اگر در چنين شهري زلزله بيايد چه اتفاقي مي افتد؟ تصويرهاي عجيبي ديدم که در رمان هم آمده؛ نزديک سال تحويل است هنوز يکي دارد پرده مي زند. يکي دارد چوب پرده مي برد و... به نظرم فضاي تهران خيلي قصه دارد.

-يادت هست آن روز در جلسه نقد کتاب «دو قدم اين ور خط» مي گفتي بسياري از موضوعات روز با تاخير به ادبيات وارد مي شود. آيا زماني که رمان ات را شروع کردي با اين ديدگاه «اعتياد» را به رمان - در واقع به ادبيات امروز - آوردي؟ يعني اينکه ابتدا فکر کردي موضوع «اعتياد» به عنوان يک دغدغه روز را به رمان بياوري و بعد بستري مثل زلزله و شهري شلوغ و... را برايش انتخاب کردي؟

نه، اتفاقاً کاملاً برعکس اتفاق افتاد. در مصاحبه يي از «احمد محمود» پرسيدند که چرا شخصيت هايت سياسي است؟ احمد محمود در جواب گفت که من اين شخصيت ها را انتخاب نکردم. آدم هاي اطراف من آ ن روزها سياسي بودند. من هم آنها را نوشتم. اين موضوع است که من را انتخاب کرده. من هم به موضوع «اعتياد» نپرداختم. من هم از آدم هاي دوروبرم نوشتم. اعتياد در آدم هاي اطراف من بوده. در واقع «اعتياد» خودش را به داستان من تحميل کرده همان طور که «سياست» به آدم هاي «همسايه ها» تحميل مي شود. آن شخصيت داستان همسايه ها چاره يي ندارد که به سمت سياست برود. زندگي او را به سمت سياست مي برد. جامعه به من نويسنده مي گويد چه چيزي را بنويسم. جامعه ما تخدير شده است، حتي اگر معتاد به مواد مخدر نباشد. چون شرايط تهران به نظرم غيرقابل تحمل است.

-شما يک بستر پرتنش - زلزله در شهري مثل تهران - را انتخاب مي کنيد. داستان از «خانواده» شروع مي شود. خانواده يي از هم پاشيده که مي خواهند از زلزله فرار کنند و ديالوگ هاي آنها و... که پاشيدگي بنيان خانواده را نشان مي دهد.

اين را در اطرافم ديده بودم. آن خانه يي که شادي در آ ن زندگي مي کند، دقيقاً خانه يکي از دوستان من است با همان روابط و مناسبات. من واقعاً احساسم اين بود که اين خانواده دارد رو به اضمحلال مي رود. يک خانواده يي که پدرش استاد دانشگاه و پزشک است، مادرش تحصيلکرده است و مرفه و اشرافي اند، در دهه 60 آنها براي بچه هايشان کنسرت مي گذاشتند و... اما خانواده ويران است. پدر نيست. مادر رواني است. بابک مطيع مربي است. مادربزرگ فراموشي دارد. شادي که با مادرش ارتباط برقرار نمي کند عاشق پدرش است که نيست و آرش که دنياي عجيب خودش را دارد.

-رمان «نگران نباش» يک نسل را برجسته و پررنگ روايت مي کند. آيا به آنچه امروز تحت عنوان «رمان نسلي» ياد مي شود اعتقاد داري و اينکه رمان «نگران نباش» يک رمان نسلي است؟

بله، قاعدتاً اين طور است. سرعت تغييرات در زمانه ما سرعت گرفته. اگر در گذشته هر نسل را 30سالي يک بار تقسيم بندي مي کردند، امروز به 10 يا حتي پنج سال رسيديم و مثلاً شصت و هفتمي ها خودشان براي خودشان دنيايي دارند و البته دليل هم دارند. به همين خاطر در اين رمان آوردن روابط و مناسباتي که پيرامونم مي ديدم، بسيار برايم مهم بود. چون احساس مي کردم اين روابط بسيار ويژه است. اين روابط نسل من نيست. ساختار ذهني شادي که مال دهه 50 است با آرشي که دهه شصتي است بسيار متفاوت است. شادي اصلاً آرش را درک نمي کند با اينکه دوستش دارد. مثلاً آنجا که شادي مي رود در پاساژ و مي گويد؛ انگار که آرش مثل بارباپاپا تکثير شده در شهر و اينکه آرش مي گويد «شهر توي دست ما است». شادي اصلاً آرش را نمي فهمد. به همين دليل در ديالوگ ذهني اش اول کتاب هم مي گويد؛ «کاش من هم مثل تو چند سال ديرتر به دنيا آمده بودم...»نسل 50، نسل ترديد است. عملگرا نيست. اما دهه شصتي ها ترديد ندارند. نمي دانند چه کار مي کنند اما عملگرا هستند.

-با اينکه شادي دهه پنجاهي شخصيت اصلي کتاب است اما در کتاب بيشتر نسل دهه 60 پررنگ است و توصيف اين نسل (از زبان آرش يا در ديالوگ شادي). در واقع تقابل نسل ها روايت مي شود؛ نسل آرمان باخته مادر و پدر و نسل آرش که در رمان بي آرمان و بي قيداند. فکر نمي کنيد که اين نسل هم به دليل شرايط اجتماعي - سياسي و فشارهايي که ناگزير متحمل شده اند يک آرمان خاص دارند؛ پذيرش آزادي و اينکه در آينده قضاوتي نيست، اينکه دم را دريابند و در اکنون زندگي کنند.

شايد. واقعيت اين است که يک نويسنده نمي تواند همه آدم ها را از درون بنويسد. من شادي و سارا و الهام را از درون نوشتم اما مساله اين است که من اصلاً دهه 60 را نمي فهمم و در واقع عجز و ناتواني ام را در درک اين نسل نوشتم.به همين دليل هم وقتي بسياري از دهه شصتي ها رمان را خواندند سرخورده شدند و به من گفتند تو اصلاً دهه شصتي ها را نشناختي و نساختي.من ادعا ندارم دهه 60 را نوشتم. من خيلي کار کرده باشم دهه 50 (نسل خودم) را درآوردم و نگاه خودم را به نسل شما که آن را نمي فهمم. اما از ديد جامعه شناختي مي توانم بگويم.از نظر جامعه شناسي آدم هايي که چيزي براي از دست دادن ندارند خطرناک اند. دهه شصتي ها چيزي براي از دست دادن ندارند. بي آرمان اند. من دهه پنجاهي هميشه در زندگي ام ايده آل و آرمان داشتم. هميشه بين خودمان و خود ايده آل مان يک فاصله يي وجود دارد و همه مشکلاتمان هم از همين کنتراست ها به وجود مي آيد. شادي در ديالوگ هايش به آرش مي گويد؛ تو هميشه خوشبخت بودي چون از همان اول جفتک انداختي، من بودم که از همان اول ترديد داشتم. شادي ويولن اش را زده و از شدت اضطراب ادرار مي کند در جمع دوستان خانوادگي شان.دانشکده موسيقي رفته درس خوانده اما در نهايت گند زده به همه اينها. کلاس فرانسه رفته اما ما هيچ نشانه يي از اين فرانسه دانستن نمي بينيم. اما آرش تکليفش معلوم است. شادي مي گويد؛ يک فوت حتي توي فلوت اش نکرد. همان روز اول کتاب هاي فرانسه اش را موشک کرد. کارنامه هايش را هم توي راه مدرسه پاره کرد. آرش تکليف اش با جهان پيرامون اش معلوم است. آرش هيچ کدام از دانش و امکانات خانواده را نپذيرفته و روشنفکر نشده. سيستم زندگي اش آنارشي است. ولي شادي به ايده آل هايش نرسيده و ويران شده و ايده آل زندگي اش را به حداقل رسانده؛ پيدا کردن پول ته جيب يکي براي خرج اعتيادش. اما نکته اينجاست که ما چه چيزي به دهه شصتي مان داديم که از او انتظار داشته باشيم.

-دهه پنجاهي هم امکاناتي نداشته...

بله اما او عرضه اش را هم نداشته. نشسته گوشه خانه و غصه خورده به همين دليل حتي اعتياد شادي هم با اعتياد آرش فرق دارد.

اعتياد شادي ويرانش مي کند اما آرش نه.

- داستان سرراست کتاب درباره شادي دختري است که در يک روزي پرتنش دنبال موادش است. چه کارکردي براي اين سفر شهري شادي به دنبال مواد در نظر داشتي؟

من در اين کتاب تلاش کردم آدم ها را به حدهاي خودشان برسانم. زلزله اين فضا را به آدم ها مي دهد.تا پيش از اين شادي از سيامک موادش را تامين مي کرد و آن روز تکليفش روشن مي شود که چه کسي به او جنس مي دهد. اعتياد همه چيز را از بين مي برد. ارزش هايت را عوض مي کند. رفاقت از بين مي رود. اين اخلاق اعتياد است. شادي ظاهراً سرد است اما باطناً نگران همه است؛ نگران دوستانش، نگران مادر آرش و مادربزرگي که در شهر گم شده. او در عين حال که در پي يافتن مواد است به دنبال رفاقت است و در اين بستر پرتنش و اخلاق اعتياد (از بين رفتن دوستي و رفاقت)، هنوز دنبال ارزش ها است. اما در پايان حتي به نزديک ترين دوستش سارا هم کمک مي کند.

-در رمان شما جايگاه خودکشي (خودکشي اشکان) متفاوت است با آنچه از «خودکشي» به عنوان فاجعه در ذهن مي آيد...

در نسل ما «خودکشي» اوج بود. اما براي نسل دهه 60 امتداد است. ديگر فاجعه نيست. اشکان که بارها اقدام به خودکشي کرده است.

-رمان «نگران نباش» با همه اصطلاحات و واژه هاي امروزي اش زباني زنده و جاندار دارد. نويسنده هاي جديد ما امروز بيش از پيش به دنبال جذب مخاطبند. در واقع براي سايه شان نمي نويسند و بيشتر به سمت داستان هاي اجتماعي مي روند. آيا به مخاطب فکر مي کنيد يا مخاطب و جذب آن براي شما دغدغه است؟

شديداً اعتقاد دارم هر آدمي که هنري را خلق مي کند نيازمند مخاطب است. هيچ نويسنده يي نمي خواهد کتابش خوانده نشود. در واقع يک جور ارتباط يا تاثير متقابل است. من فکر مي کنم ادبيات ما به شدت فقير است و براي اين چند ميليون جمعيت ايران تيراژ ده هزارتايي براي کتاب من بيشتر يک شوخي است. 10 هزار نفر به نظر من با دو هزار تا فرقي نمي کند و مني که 10 هزار نفر کتابم را مي خوانند با نويسنده يي که دو هزار نفر هيچ فرقي ندارم. حتي با کسي که اصلاً نمي نويسد، هيچ فرقي ندارم. من اگر بخواهم نويسنده موفقي باشم اين کار من نيست کار يک نسل است. ما بايد حداقل به تيراژ ميليوني برسانيم. از يک طرف خوشحاليم که در اين 10 سال ادبيات جلو آمده اما از طرفي هنوز تيراژ کتاب ها شوخي است.

-اينکه پايان بندي «نگران نباش» پايان قوي نبود و شايد به نظر برخي منتقدان حتي موجب سرخوردگي مي شد را مي پذيري؟

من فکر مي کنم کساني که پايان بندي کتاب من يا حتي کتاب هايي از اين دست را نمي پسندند، دنبال پايان بندي کلاسيک هستند. مثلاً اگر در مورد رمان هايي که من دوست شان دارم مثل کتاب هاي نويسنده محبوبم «ايتالو کالوينون»، «شبي از شب هاي زمستان»، «بارو»، «درخت نشين» يا «ناتوردشت» سلينجر يا «جاودانگي» کوندرا يا «شواليه ناموجود» را در نظر بگيريم، من اصلاً يادم نيست که آخرش چي شد؟ فکر مي کنم هيچ کدام مان يادمان نباشد چون اصلاً مهم هم نيست. و در ضمن فکر مي کنم کاري مثل «نگران نباش» اساساً نمي توانست پايان بندي کلاسيک داشته باشد و اصلاً اعتقادي هم به آن ندارم. من مي خواهم يک ويراني، يک کارناوال را نشان دهم و با يک نگاه «باختيني» رمان را نوشتم. چون از نظر «باختين» رمان يعني کارناوال. سعي کردم آدم هايم را به شهر بکشانم.همين جا هم بگويم درآوردن فضاي خارجي بسيار مشکل بود.

-اتفاقاً فضاهاي داخلي خيلي بهتر از فضاي خارجي پرداخت شده و درآمده...

بله. قبل از چاپ، رمان را دادم حميد ياوري خواند. اگر يادت باشد ياوري فضاهاي خارجي را خيلي خوب مي نويسد. ياوري گفت «خارجي هايش خوب نيست اما فضاي داخلي عالي است. چون من در فضاي خارج خانه بزرگ شدم و تو در خانه.»من هميشه گفتم که زنانه و مردانه نوشتن را يا مفاهيمي مثل ادبيات زنانه را بايد کنار گذاشت و فراجنسي نوشت. با وجود اين وقتي خودم شروع به نوشتن کردم ديدم هنوز تجريش را خوب نديدم. هميشه با سر پايين راه رفتم. توي خانه بودم و هميشه تنها با کتاب هايم. به نظرم بايد به جاي «رمان شهري نسلي» بگوييم رمان فضاي خارجي.

-بيشتر رمان هاي دهه شصتي ما در خانه مي گذرد. آيدين در «سمفوني مردگان» در زيرزمين است. بيشتر شخصيت هايمان در خانه که هيچ در زيرزمين اند.

ما نويسنده ها داريم از خانه مان بيرون مي آييم. ادبيات آشپزخانه يي که مي گفتند به همين دليل است. اجتناب ناپذير هم بود چون زنان از آنچه تجربه مي کردند مي نوشتند. اما امروز زنان ما از خانه بيرون زده اند به همين دليل فضاي خارجي در داستان هايشان بيشتر شده مثل زن داستان «احتمالاً گم شده ام». سارا سالار که پشت فرمان است بچه اش را مدرسه مي برد و در بيرون خانه است. اگر مي خواستم پايان داستان را ببندم شايد بايد شادي مي مرد. اما مرگ براي شادي خيلي کم است. شادي در اين جامعه هر روز مي ميرد.

-بابک (دهه چهلي) هنوز در سيستم خانواده مي گنجد. به ارزش هاي خانواده اعتقاد دارد و پايبند است. شادي (دهه پنجاهي) ترديد دارد. آرش (دهه شصتي) هم که پارتيزان است و به هيچ قاعده يي تن نمي دهد. آيا اين آدم ها را نماينده يک نسل مي دانيد، در نوشتن رمان به تعريف يک نسل فکر کرديد؟

بله. کاملاً به تفاوت و تقابل نسل ها فکر کرده بودم. به نظر من اين موضوع اجتناب ناپذير است. همه نويسنده ها رمان نسلي مي نويسند. احمد محمود وقتي «همسايه ها» را مي نويسد، گلشيري وقتي «آينه هاي دردار» را مي نويسد، همه نسل خودشان را مي نويسند. چرا «هامون» مهرجويي اينقدر موفق است؟ چون نسل ويران شده خودش را روايت مي کند. به نظرم اثري که بخواهد با مخاطب ارتباط بگيرد بايد يک وجوهي از آدم هاي نسل خودش را داشته باشد. به خصوص در شرايط اجتماعي امروز ما که تحول ها بسيار سريع اند. همان طور که در نشست نقد کتاب آقاي پوري گفتم و اشاره کردي وقايع دهه 60 ما آنقدر براي نسل روشنفکر سنگين بود که از آن ننوشتند و خيلي طول کشيد تا فضاي ادبيات ما جاني بگيرد. دهه 60 واقعاً مرگ ادبيات ماست. حتي کتاب هايي که در دهه 50 نوشته شدند «شب هول»، «صفرشب»، «طوطي» و... در دهه 60 ديده نشدند. ماجراي سياسي در واقع سايه مي اندازد روي همه چيز. تا زماني که عباس معروفي «سمفوني مردگان» و منيرو رواني پور «اهل غرق» را چاپ مي کنند و بعد دوران شکوفايي روزنامه ها که صفحات ادبي و جوايز ادبي به راه مي افتد و ادبيات نفسي مي کشد. به همين دليل است که در جوايز ادبي بيش از آنکه مهم باشد چه کسي جايزه مي گيرد، برگزار شدن جايزه مهم است. آن سال هايي که من شروع کردم به کتاب نوشتن، نه ساپورتي بود و نه مخاطب جدي ادبي (واقعيتي است که جامعه ما کتابخوان نيست.آن روزها هم که بدتر.حتي ناشر ادبيات عامه پسند را ترجيح مي داد). در دهه 70 واقعاً اتفاقات خوبي افتاد. صفحات ادبي راه افتاد و جوايز ادبي که همه به باز شدن فضاي ادبي کمک کردند. و طبيعي است که وقتي چنين فضايي باشد رمان ما برمي گردد به رمان نسلي. چون وقتي فضاي به روز ادبي نداريم نويسنده مي رود در خلوت خودش. شروع مي کند به ذهني بي زمان نوشتن. که به نظرم شاهکار اين فضا و دوره ذهني نوشتن «شازده احتجاب» گلشيري است؛ يک کار فرازماني و مکاني. که ساختار استبداد و شکنجه را (در دوره قاجار) نشان مي دهد. و اين مربوط به دوره هايي است که روي نويسنده فشار بسياري است و او ناچار مي رود به انزواي خودش و البته در اين وضعيت هم مي تواند شاهکار بنويسد. اما خود گلشيري بعدتر «کريستين وکيد» و «آينه هاي دردار» را مي نويسد که رمان نسلي است. يعني مي خواهم بگويم رمان نسلي نوشتن ارزش نيست بلکه تنها يک شاخصه و پارامتر است. اما اگر فضاي ادبي باز باشد رمان نسلي بيشتر مي شود و شايد بتوان گفت به نوعي تاريخ مصرف کوتاه تري پيدا مي کند يعني اتفاقات پرسرعت امروز به رمان ها مي آيند و حالا رمان بعدي اتفاق جديد و حتي در برخي رمان ها آينده نشان داده مي شود.

-مثل همين کتاب شما «نگران نباش» و زلزله تهران...

بله. شايد هنوز تهران اينقدر مغشوش به نظر نيايد اما مي تواند با يک اتفاق خيلي کوچک چنين وضعي پيدا کند.

-اگر دو کارکرد براي جوايز ادبي قائل باشيم يکي باز شدن فضاي ادبي است ديگري مخاطب سازي. به کدام کارکرد بيشتر اعتقاد داريد؟ آيا جوايز ادبي در مخاطب سازي تاثيري داشته؟

هر دو. اما حرمت هر جايزه يي دست خودش است. در واقع يک ارتباط متقابل بين کتاب و جايزه است. يعني اگر جايزه يي به يک کتابي که ارزش ندارد، داده شود به مرور اعتبار و جايگاهش را ميان مردم از دست مي دهد. اتفاق خوبي که در اين چند سال افتاد تکثر جوايز ادبي بود که چندصدايي را در فضاي ادبي به وجود آورد و در پي آن «قدرت پذيرش». ما اگر جايزه گلشيري، متفاوت، روزي روزگاري، منتقدان، مهرگان، پکا و.... را داشته باشيم ممکن است در يک سال 10 رمان جايزه بگيرند. اما اگر تعداد جوايز محدود باشد فضا بسته مي شود و انتخاب ها سخت تر مي شود. برخي از منتقدان مثلاً معتقدند هنوز ادبيات ما ارزش اين تعداد جوايز را ندارد. بحثي که چند سال پيش با آقاي عنايت سميعي مي کردم ايشان مي گفتند ادبيات ما هنوز لياقت اين را ندارد که چندين جايزه ادبي داشته باشيم اما به نظر من سطح ادبيات ما دست کم در بخش رمان و داستان خيلي از نقد ادبي ما بالاتر است. منتقدان ما حرفه يي و صرفاً «منتقد» نيستند. البته اين به دليل شرايط وجود روزنامه نگاري ما است. منتقدان ادبي دوست دارند اعتبارشان را از کتاب هايشان بگيرند. اگر هم يکي دو منتقد حرفه يي ادبيات داشته باشيم تنها هستند. فضايي براي رقابت و گفت وگو نيست و به نظرم شايد جايزه نقد ادبي اين فضا را باز کند.

-چيزي که خيلي در داستان هاي مجموعه برف و سمفوني ابري برجسته است، مفهوم مرز و نقطه مرزي است. در اين داستان ها مرز از يک مکان جغرافيايي انگار به يک مفهوم تبديل شده. در مرز بودن، وضعيتي است که شخصيت هاي اين داستان ها در آن گرفتارند.

به نظر من هر آدمي يک نقطه مرزي در هويتش دارد. يک خطي هست که وقتي از آن خط مي گذري ديگر همان آدم سابق نيستي. ولي رسيدن به آن نقطه سخت است. يک چيزي مثل نقطه ذوب آهن. بايد آنقدر حرارت بدهي تا کم کم آهن را از شکل بيندازي. بنابراين همان طور که گفتي، مرز در اين داستان ها فقط يک مساله جغرافيايي نيست. خطي است که در آن شخصيت ها دچار ازريخت افتادگي مي شوند يا شده اند. توي داستان هاي من آدم ها توي موقعيت هاي خيلي خاص و دشواري قرار مي گيرند تا ظرفيت هاي شخصيتي شان را آشکار کنند. طبيعت در اين داستان ها همان عاملي است که شخصيت ها را به نقطه مرزي هويت شان مي رساند. اين جغرافياي مرزي روشي بوده که براي ساخت اين داستان ها انتخاب کرده ام. طبيعتاً هر نويسنده يي مي تواند روش خودش را داشته باشد. مثلاً يکي ممکن است يک وضعيت کاملاً رواني يا ذهني را براي اين گداختگي شخصيتي انتخاب کند ولي من بيشتر دوست داشتم از يک موقعيت فيزيکي- جغرافيايي به اين شرايط برسم. به نظر من همين رويکرد چيزي بوده که موجب تفاوت اين مجموعه از نمونه هاي مشابه اش شده است.

-بيشتر شخصيت هاي اصلي داستان ها، آدم هاي شهري هستند که از مرکز به مرز کشيده و در آنجا گرفتار نيروهايي مرموز و فراواقعي شده اند. از بعضي از اين داستان ها خيلي ياد داستان هاي ساعدي مي افتم. هر چه پيشتر مي رويم داستان از فضاي واقعي به سمت کابوس پيش مي رود. آيا تاثير از ساعدي آگاهانه بوده است يا اتفاقي است اين شباهت؟

ساعدي نويسنده واقعاً توانمندي است ولي فکر مي کنم توي اين مجموعه تفاوت هاي زيادي با کارهاي ساعدي مي شود پيدا کرد. شباهت شان شايد بيشتر به نوع پرداخت وهم آلود فضاي داستان برگردد که علاوه بر کارهاي ساعدي در داستان هاي بعضي از نويسندگان امريکاي جنوبي هم وجود دارد. از طرفي اين جنس فضا و پرداخت را حتي توي داستان هاي نويسندگاني مثل ادگارآلن پو هم مي شود پيدا کرد. مخصوصاً بحث کابوس وار شدن بعضي از داستان ها. ولي اينکه چرا شخصيت هاي من از مرکز به سمت مرز کشيده مي شوند را توي سوال قبلي توضيح دادم. موضوع رسيدن به شرايط حاد شخصيتي با استفاده از يک موقعيت فيزيکي - جغرافيايي است.

-داستان هايت در اين مجموعه خيلي حادثه محور هستند. در آنها بيش از آنکه شخصيتي به يادماندني وجود داشته باشد اين حادثه و خود موقعيت است که به ياد آدم مي ماند. خودت اين را قبول داري؟

به نظر من در اين داستان ها اين دو مقوله را خيلي نمي شود از هم تفکيک کرد. شخصيت بخشي از موقعيتي شده که در آن قرار گرفته است. اساساً خود موقعيت را شايد بتوان اصلي ترين شخصيت داستان هاي اين مجموعه دانست. موقعيت به شکل يک مفهوم جغرافيايي - انساني. شخصيت هاي داستان هاي اين مجموعه بعد از گذشتن از نقطه مرزي هويت شان به ماهيت جديدي رسيده اند که اين ماهيت جديد بيشتر از هر چيزي از موقعيتي ايجاد شده است که شخصيت ها در آن قرار گرفته اند. اين داستان ها را بايد با چنين رويکردي خواند. اگر يک خواننده دنبال چيزهاي ديگري در داستان ها بگردد که با امر پيشنهادي داستان همسو نباشد طبيعي است که ممکن است چندان موفق نباشد.

-ولي قوي بودن حضور قصه و ماجرا در داستان ها به نظر من کاملاً طبيعي است. داستان بايد براي مخاطب جذاب باشد تا رغبتي به خوانده شدن ايجاد کند. اين طبيعي ترين انتظار يک خواننده از داستان است.

يکي از دلايل هراس انگيز بودن داستان هاي برف و سمفوني ابري، نثر و زبان گزارش گونه آنها است. داستان با خونسردي روايت مي شود و همين بيشتر موقعيت و فضا ها را ترسناک مي کند.آدم هاي من در دل فاجعه هستند ولي در اکثر داستان ها يا به حضور فاجعه آگاهي ندارند يا با آن به نوعي همزيستي رسيده اند. بنابراين جريان قصه و موقعيت داستاني در اطراف شخصيت ها يک ضرباهنگ دارد و لحن روايت راوي يک ضرباهنگ ديگر. بيشتر شبيه فيلمي است که تماشاگر مي داند شخصيت اصلي فيلم قرار است کشته شود ولي آن شخصيت روحش هم خبر ندارد يا شايد چيزهايي حدس زده ولي هنوز مطمئن نيست. اين مساله اتمسفر خاصي را بر قصه تحميل مي کند مثلاً در داستان ميان حفره هاي خالي خواننده مي فهمد که بعد از پايين آمدن از غار، شخصيت داستان دچار وضعيت خاص و عجيبي شده است ولي خود شخصيت تا قبل از جمله پاياني داستان از پذيرفتن موقعيت جديدش طفره مي رود. ولي به طور کلي بايد بگويم شخصيت هاي من با خونسردي کامل در موقعيت هاي ترسناکي گرفتار شده اند. اين واقعيتي است که اتمسفر داستان هاي اين مجموعه را شکل داده است.

-وقت نوشتن چقدر به مخاطب و منتقدان داستانت فکر مي کني و نظر آنها چقدر برايت مهم است؟

مخاطب هميشه مهم است. داستاني که مي نويسي بايد مخاطب خودش را پيدا کند وگرنه بعد از مدت کوتاهي فراموش مي شود. به نظر من هر نويسنده يي بايد تصوير روشني از نوع مخاطبي داشته باشد که برايشان مي نويسد. نوشتن داستان يک فرآيند کاملاً شخصي است که در تنهايي اتفاق مي افتد ولي در جريان فرآيند نگارش درک درست مخاطب به نويسنده کمک مي کند که درک بهتري از توانايي هاي خودش داشته باشد. من کلاً با نگرشي که مخاطب را ناديده مي گيرد يا ارزش چنداني براي آن قائل نيست، موافق نيستم ولي اعتقاد دارم که نويسنده بايد جمع مخاطبان داستانش را ايجاد کند يعني طوري داستان بنويسد که از يک طرف با کليشه هاي ادبي موجود فاصله داشته باشد و از طرفي هم بتواند ذائقه خوانندگاني که شايد به انواع ادبي ديگري خو کرده باشند را به سمت خودش بکشاند.

-جايزه ادبي چقدر مي تواند بر کار نويسنده تاثير بگذارد و به نظرت اين تاثير لزوماً مثبت است؟ براي خود تو چقدر اهميت دارد جايزه گرفتن؟

جايزه گرفتن به خاطر اينکه باعث ديده شدن کتاب مي شود، خوب است. به هر حال هر جايزه يي نوعي پيشنهاد به حساب مي آيد يعني کساني داستان هاي تو را دوست داشته اند و به بقيه هم پيشنهاد مي دهند که آنها را بخوانند. ولي اين خطر را دارد که کتاب هاي بعدي نويسنده را هم با آن کتابي مقايسه کنند که جايزه گرفته است. يک جور پيش فرض دائمي براي داستان هاي بعدي نويسنده ايجاد مي کند که طبيعي هم هست.

گفت وگو با پيمان اسماعيلي / نويسنده بهترين مجموعه داستان سال 87
آدم هاي من در دل فاجعه اند
بين مجموعه قصه هاي ايراني منتشرشده در سال گذشته، بدون شک «برف و سمفوني ابري» پيمان اسماعيلي يکي از آثار در خور توجه است. مجموعه يي که اکنون جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات را هم در بخش مجموعه قصه برتر از آن خود کرده و يکي از نامزدهاي جايزه روزي روزگاري هم هست. در هم شکستن اقتدار شخصيت هاي مرکزنشين با رانده شدن آنها به سمت حاشيه ها و نقطه هاي مرزي، يکي از عناصر تکرارشونده در بيشتر قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» است. هرچند ميزان موفقيت نويسنده در پرداخت اين مضمون در تمام قصه هاي اين مجموعه به يک اندازه نيست و از ميان تمام آنها، «ميان حفره هاي خالي»، «مرض حيوان»، «لحظات يازده گانه سليمان» و تا حدي «گراي پنجاه و پنج» قصه هايي موفق ترند. شخصيت هاي قصه هاي اسماعيلي در اين مجموعه هرچه بيشتر از مرکز به سمت نقاط حاشيه يي رانده مي شوند، بيشتر گرفتار نيروهايي مي شوند که از دل باورهاي خرافي و غيرعقلاني سر برآورده اند. جغرافياي قصه هاي اين مجموعه برانگيزاننده خشونتي برهنه، بدوي و در عين حال پيچيده است که عقل در برابر آن يکه مي خورد و ناتوان از تسلط بر اين پيچيدگي بدوي تسليم و قرباني آن مي شود. راوي قصه «ميان حفره هاي خالي» پزشکي است که از مرکز به يکي از نقاط مرزي رفته است. آنجا جز يک نفر هيچ کس با او گرم نمي گيرد. راوي که کوهنورد ماهري است و در مرکز به اين مناسبت مدال هم گرفته، مي کوشد با بالا کشيدن از کوهي صعب العبور و کوبيدن پرچم اش «وسط چشم هاي غار» آن هم غاري که به گفته يکي از آدم هاي محلي و اهل همان نقطه مرزي براي مردم حرمت دارد، به حريمي وارد شود که باوري خرافي و متعلق به همان نقطه مرزي و حاشيه يي او را از ورود به آن منع کرده است. راوي با کوبيدن پرچم اش در دهانه غار بر باور خرافي شکل گرفته پيرامون آن خط بطلان مي کشد اما به مرور وهم و کابوس از دل همان بدويت خشن و پيچيده يي که باورش با پرچم راوي مخدوش و بي اعتبار شده، بر او هجوم مي آورد، به نحوي که راوي مدام خود را در معرض تعقيب فردي نامرئي مي بيند و در نهايت منکوب همان باوري مي شود که کوشيده بود از اعتبارش بيندازد. در پايان قصه گويا، ناخودآگاه ترس خورده جمعي بر آگاهي فردي راوي چيره مي شود و اقتدار و مرکزيت آن را متلاشي مي کند. علاوه بر فضا سازي خوب آنچه نمي توان در قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» ناديده اش گرفت اهميت کاربرد زبان و لحن سرد و گزارش گونه در ارائه شکل تشديدشده خشونت و کابوس در قصه هاي موفق اين مجموعه است. زبان و لحن بيشتر اين قصه ها از جملاتي کوتاه، برهنه و ضربه زننده تشکيل شده است. نمونه اش اين سطرها از قصه «مرض حيوان»؛ «پوزه کشيده و درازي داشت با پاهايي لاغر. بوي عجيبي هم مي داد. يک جور بوي ترشيدگي. مثل بوي ماست فاسدي که چند روز توي هواي آزاد مانده باشد. کمي دور و بر من چرخيد و همه جا را بو کشيد. بعد رفت طرف اصولي. فکر کنم آن موقع بي هوش بي هوش بود. اصلاً تکان نمي خورد. حيوان پوزه اش را چند بار زير چانه اصولي کوبيد. بعد سرش را برد جلو و خرخره اش را چسبيد. پنجه راستش را گذاشت روي سينه اصولي و گردنش را محکم به چپ و راست تکان داد. پنجه بزرگي داشت. از پنجه يک کفتار بزرگ تر. خيلي بزرگ تر. بعدش را يادم نيست. شايد از هوش رفته بودم. نمي دانم. يادم مي آيد وقتي به هوش آمدم حيوان را ديدم که نشسته بود گوشه گودال و دست هاي لاغرش را ليس مي زد. بعد چشمم افتاد به گلوي اصولي. سر تا پايش خوني بود. بوي بدي مي آمد. مثل بوي لباس کثيفي که خيس شده باشد.»در قصه هاي پيمان اسماعيلي زبان نسبت به فاجعه بي اعتنا است و با تشديد اين بي اعتنايي، فاجعه شکلي هراس آورتر به خود مي گيرد. در قصه «لحظات يازده گانه سليمان» باز هم با کشانده شدن و امتداد يافتن واقعيت تا آن سوي مرز وهم روبه رو هستيم و با تقابل منطقي که مي کوشد معما را حل کند و ذهنيتي بدوي و خشن که اين منطق را به بازي مي گيرد و در نهايت پس مي زند. «لحظات يازده گانه سليمان» قصه يي پليسي است درباره کوهنوردي که گويا قرباني يک کينه قديمي شده است. اين بار خود فضاي کوهستان است که با قرار گرفتنش در حاشيه شهر، نقش حاشيه يي هجوم آورنده به مرکز را ايفا مي کند.اما همان طور که در آغاز گفته شد، «ميان حفره هاي خالي»، «مرض حيوان» و «لحظات يازده گانه سليمان»، بهترين قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» هستند؛ قصه هايي که ديگر قصه هاي اين مجموعه، مثل «مردگان»، «يک هفته خواب کامل» و «يک تکه شازده در تاريکي» را مي توان تقليدهايي ناموفق از آنها به شمار آورد که در آنها وهم و کابوس تنها در سطح قصه ظاهر شده اند. وهم سه قصه اخير نسبت به سه قصه اول مجموعه تصنعي است و از فرم و ساختار قصه بيرون زده است. نويسنده در آخرين قصه يعني «گراي پنجاه و پنج» بار ديگر به ساخت سه قصه اول مجموعه نزديک شده هرچند «گراي پنجاه و پنج» به نسبت سه قصه اول بيش از حد تکنيک زده است و در آن گويا وسوسه به رخ کشيدن مهارت در قصه پردازي جاي خود قصه را گرفته و اين مهارت، دست و پاي قصه را بسته و اين بار به جاي راندن مرکزيت به سمت نقاط مرزي و حاشيه يي، آن نقطه ها را در مدار نوعي اقتدار مرکزي که به مدد تکنيک فراهم آمده، نگه داشته است و البته از يک نکته ديگر نيز نبايد غافل ماند و آن اين است که در «برف و سمفوني ابري» گاه وسواس بر سر قصه پردازي و حادثه آفريني، شخصيت ها را زير سايه خود نگه داشته و به آنها اجازه و مجال شکل گرفتن نداده است. بيشتر قصه ها به رغم حادثه پردازي و فضاسازي هاي خوب فاقد شخصيت هايي به يادماندني هستند و اين يکي از مشکلات اصلي بيشتر قصه هاي مجموعه «برف و سمفوني ابري» است.
عناوين اين صفحه
يادش به خير، چه پاييزهايي داشتيم
به جايزه فکر نمي کنم
دهمين نقطه بر ادبيات داستاني ايران
بازي در خانه حريف
همه نويسنده ها رمان نسلي مي نويسند
آدم هاي من در دل فاجعه اند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام