محمد ميلاني

درست مثل خانه پدربزرگ. نه پدربزرگ هاي اين نسل که يا در آپارتمان زندگي مي کنند، يا در خانه سالمندان و اگر هم در روستا باشند به محض ورود شما بساط شام اسپاگتي را بار بگذارند يا از کش لقمه حسن برگر براي شما شام سفارش دهند. مثل پدربزرگ فيلم هاي علي حاتمي که بوي سنت تا درون استخوان آدم مي رود.
خيابان قديمي يک چنين ساختاري دارد. بوي ياس امين الدوله در بهار و تابستان شامه هر رهگذري را نوازش مي دهد. التزام به اخلاق و مرام خيابان است که به هر کس مي فهماند که وارد فضاي جدي زندگي خياباني شده. همه به هم احترام مي گذارند. کسي سر ديگري کلاه نمي گذارد. اقتصاد بر پايه داد و ستد روزانه شکل مي گيرد. فرهنگ عبارت است از شاهنامه خواني و در حالت مترقي مثنوي خواني و حافظ خواني. برخلاف فيلم هاي مسعود کيميايي که قرار است هر کس براي احقاق حقش يا يافتن دزد ناموس اش چاقوي ضامني بيرون بکشد، اتفاقاً در خيابان قديمي اينچنين چيزي را نمي بينيد مگر در خرابه هاي قديمي، که باز هم اتفاقاً در خرابه هاي مدرن نيز پر است از اين مسائل. خلاصه خيابان قديمي را با تمام چيزهايي که گفتم و تمام چيزهايي که خودتان بهتر مي دانيد ترکيب کنيد، ببينيد چه چيزي از آب درمي آيد. حال آن را با خيابان جديدي مقايسه کنيد که در همسايگي خيابان قديمي ساخته شده است. رنگ اولين وجه تمايز اين دو خيابان است. ساختمان هاي بلند برخلاف ساختمان هاي خيابان سنتي که کوتاه هستند. لباس هاي متفاوت ساکنان دو خيابان. نوع سيستم هاي داد و ستد اقتصادي در خيابان جديد که اصلاً با خيابان قديمي متفاوت است. اينجا همه در تکاپو و دوندگي هستند و در آنجا آرامش احساس مي کني. خلاصه باز در مقام انتخاب کدام خيابان را براي زندگي کردن يا کار کردن انتخاب مي کنيد. پاسخ به اين سوال يا برعکس نداشتن پاسخي براي اين سوال مرز ميان سنت و مدرنيته را شکل مي دهد. مرزي که امروزه نه تنها در جامعه خودمان شاهد آن هستيم، که در بسياري از تمدن هايي مانند ما اين سوال يا به تعبيري همگاني تر اين بحران را شاهد هستيم.
اگر در خيابان قديمي زندگي کنيم و پشت کينه به خيابان جديد بکنيم خوب است. اگر در خيابان قديمي زندگي کنيم و ناهار و شام را از خيابان جديد وارد کنيم چه؟ اگر طوري که کسي نفهمد در خيابان جديد با سر و وضع آراسته و جديد قدم بزنيم و کار کنيم و در عوض شب در کناري لباس هايمان را تعويض کنيم و با ساختار موجود در خيابان قديمي وارد آن شويم چه؟
مانند سال هاي پيش از انقلاب که بعضي از خانم ها مثلاً در محله هاي سيروس، پاچنار يا سلسبيل با چادري که آن روزها کمتر سياه بود از خانه بيرون مي آمدند و عازم شميران يا بخش هاي شمالي خيابان وليعصر فعلي مي شدند. آنگاه چادر از سر باز مي کردند و مثل خانم هاي خيابان جديد مي شدند و شب هنگام بازگشت به خانه به حالت اوليه بازمي گشتند. يا همين حالا هم دم صبح در کناره هاي پارک طالقاني و متروي حقاني تهران دختران و خانم هايي را مي بينيد که براي انطباق با محيط کارشان که در بالاي شهر است مشغول تغيير ظاهر خود هستند و عصرها هنگام بازگشت به محله هاي جنوب شهر به حالت اوليه بازمي گردند.
به راستي اين اصل پذيرش سنت يا مدرن اگر بخواهد تا اين حد بلاتکليف بماند و در حد همين مثال ها بماند مطمئن باشيد هيچ گاه مشکل حل نمي شود، که مي بينيد حل هم نشده است. بيشتر تبديل به نوعي بازي منچ يا دبرنا براي روشنفکران و متفکران مدعي حل مسائل شده است تا يک مساله قابل حل.
اما حل مساله تضاد ميان خيابان مدرن و خيابان قديمي نه تنها باعث بروز چنين مشکلاتي که مي بينيد مي شود، بلکه اتفاق و فاجعه يي بس عظيم تر در پس آن روي مي دهد که متاسفانه کسي به فکر آن نيست. پرداختن به مسائل موجود در تقابل سنت و مدرن مانع از هرگونه تفکر فلسفي يا تفکر عميق مي شود و از سوي ديگر هنگام ورود عميق ترين مباحث فلسفي به اين ساختار ناگهان با افت بسيار زيادي مواجه مي شود که ديگر آن عظمت فلسفي را نمي تواند داشته باشد.
از اين رو به نظر مي رسد معضلات خيابان قديمي با خيابان جديد در ساختاري ديگر و در مواجهه اين مسائل با وضعيتي سواي راهکارهاي موجود بايد حل شود. بدترين اشتباه روشنفکران و مدعيان ما هم اين است که اتفاقاً فکر مي کنند اين مسائل بايد فلسفي حل شوند. اگر قرار بود فلسفي حل شود تا به حال حل شده بود. پس براي پرداختن به مسائل فلسفه و حيات روزمره که اکنون وارد مسائل جدي فلسفي شده، اگر بخواهيم حريم امن ايجاد کنيم تا به بيراه نرويم، از هرگونه بحث تقابلي سنت و مدرنيته بايد پرهيز کنيم. به سنت و مفاهيم سنتي در جاي خود و به مسائل و معضلات خيابان جديد در جاي خود بايد بپردازيم.