چهارشنبه، 25 آذر 1388 - شماره 2128
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تئاتر
درباره نمايشنامه «در خلوت مزارع پنبه» نوشته برنار- ماري کلتس
ميل پنهان به معامله ممنوع

علي شروقي

«در خلوت مزارع پنبه» درباره برخورد يک «قاچاق فروش» و «خريدار» در نقطه يي حاشيه يي از شهر (شايد پس کوچه يي تاريک يا هر مکان مخفي ديگري در شهر که بتوان براي فروش کالاي ممنوع تصور کرد) و تلاش «قاچاق فروش» براي راضي کردن «خريدار» به خريدن کالاي ممنوع است. در متن، نه توضيح صحنه يي وجود دارد، نه اسمي خاص و نه اشاره به داستان و ماجرايي مشخص که مثلاً براي يکي از شخصيت ها اتفاق افتاده باشد و او حين حرف زدن آن را نقل کند. همچنين به اينکه «قاچاق فروش» دقيقاً چه کالاي ممنوعي مي فروشد هم هيچ اشاره يي نشده است و با همين اشاره نشدن به چيزي مشخص... در واقع شايد بتوان گفت با اشاره به هيچ يا به بيان بهتر، گونه يي «بي اشار گي» است که نوشته کلتس از هر نوع زمينه رئاليستي (در معناي متعارف رئاليسم) کنده مي شود و به چيزي مي پيوندد که مي توان از آن با عنوان تلاقي ناب و بي واسطه ساخت هاي برسازنده دو کنش و دو وضعيت ياد کرد؛ ساختار «قاچاق فروش» و «جنس ممنوع فروختن» و ساختار «خريدار» و «خريدن» و همين جا بگويم در ترجمه يي ديگر از اين نمايشنامه که در خارج از ايران با عنوان «در خلوت پنبه زارها» منتشر شده، به جاي واژه «قاچاق فروش» و «قاچاق فروشي» از معادل «پنهان فروش» و «پنهان فروشي» استفاده شده که اين دومي شايد با توجه به هويت عام و به شدت نامشخص جنس ممنوع در نمايشنامه کلتس، معادلي مناسب تر براي عملي باشد که دلالت بر معامله جنس ممنوع نامعلومي مي کند که فروشنده آن را همزمان عرضه و مخفي مي کند. او به «خريدار» گير مي دهد و «خريدار» از خريدن، حتي از خواستن امتناع مي کند. يکي از نخستين پرسش هايي که با خواندن همان اولين پاسخ «خريدار» به «قاچاق فروش» به ذهن مي آيد اين است که اگر او نمي خواهد جنس ممنوع عرضه شده را بخرد پس چرا در نمايشنامه از او با عنوان «خريدار» نام برده شده است؟، اما مساله اصلاً اين نيست که او مي خرد يا نه. مساله اين است که او ذاتاً «خريدار» است و ذاتاً خواهان آنچه فروشنده عرضه مي کند. در واقع «قاچاق فروش» و «خريدار» در متن کلتس، دو وضعيت بنيادين دراماتيزه شده هستند که نويسنده بي آنکه آنها را از يک ماجرا با شخصيت هايي مشخص عبور دهد، به همان صورت عام و کلي نگهشان داشته است. بنا براين درباره «در خلوت مزارع پنبه» حتي نمي توان از اتصال امر خصوصي به امر عمومي سخن گفت، چرا که امر عام، کاملاً روي امر خاص را پوشانده است بي آنکه اين پوشانده شدن امر خاص و اين بدون فرديت بودن شخصيت هاي نمايشنامه و بي زمان و مکان بودن خود متن، آن را به سمت تيپ سازي صرف يا يک متن تمثيلي آن هم از نوع ساده لوحانه اش تقليل دهد.

در آغاز متن به جاي هرگونه توضيح صحنه يا توضيحات متعارف ديگر، تنها توضيحي درباره ماهيت قاچاق فروشي آمده است؛ توضيحي که خود متن و آنچه در آن رخ مي دهد، ناسازگاري اش با و انحرافش از آن را افشا مي کند و همين ناسازگاري و انحراف است که درام کلتس را شکل مي دهد چرا که «قاچاق فروش» و «خريدار» در قياس با آنچه در آغاز درباره قاچاق فروشي آمده در وضعيت آرماني قرار نگرفته اند. توضيح آغازين نمايشنامه از اين قرار است؛ «قاچاق فروشي بده بستان تجاري کالايي ممنوع يا به شدت تحت نظارت است که در مکان هاي بي طرف، نامشخص و پيش بيني نشده براي اين کار، ميان عرضه کننده و درخواست کننده کالا، بر اساس يک توافق ضمني، با نشانه هاي مرسوم يا مذاکرات دوپهلو

- به قصد جلوگيري از خطر خيانت يا کلاهبرداري که چنين عملياتي به دنبال دارد- هر ساعت روز يا شب، بدون توجه به ساعات کاري يا اداري مکان هاي کسب رسمي و بيشتر در ساعات تعطيل اين اماکن، صورت مي گيرد.» در اين تعريف، دو نکته اساسي هست؛ يکي سازگار با آنچه در نمايشنامه کلتس رخ مي دهد و ديگري به عمد ناسازگار با آن. اولين نکته، اشاره به خريد و فروش جنس ممنوع در «مکان هاي بي طرف، نامشخص و پيش بيني نشده» است.

مکان رخداد، در نمايشنامه کلتس دقيقاً واجد تمامي اين ويژگي هاست و همچنين در تقابل با روشنايي هاي شهر. قاچاق فروش هميشه از تاريک ترين و پنهان ترين نقطه ها بيرون مي آيد و در تاريک ترين ساعات و وقتي مردم مشغول به مشاغل رسمي و قانوني، ساعت ها است به خانه برگشته يا در حال بازگشت به خانه اند. مواجهه ميان «قاچاق فروش» و «خريدار» درست در همين لحظه رخ مي دهد و در يکي از همين مکان هاي نامشخص. دومين نکته که با جنس مواجهه اين دو در نمايشنامه کلتس، ناهمخوان و ناسازگار است تاکيدي است که در اين تعريف بر توافق ضمني ميان عرضه کننده و درخواست کننده کالاي ممنوع شده است. در متن هيچ رد و اثري از اين توافق ضمني وجود ندارد و گويا «خريدار» بي هيچ برنامه قبلي و بي آنکه قصد خريد جنس ممنوع را داشته باشد، قدم به محل خريد و فروش جنس ممنوع گذاشته است. اما اين تنها ظاهر قضيه است. «خريدار» مواجهه خود با «قاچاق فروش» را نوعي انحراف از مسير اصلي زندگي و در واقع انحراف از آن خط فرضي مي داند که مسير هميشگي اش در امتداد آن ترسيم شده است. اما از طرف ديگر همين انحراف نشانگر آن است که او به رغم آنکه به ادعاي خود معاملاتش را در روشنايي روز و زير نور تيرهاي چراغ برق و در حيطه هاي مجازي که قانون معين کرده انجام مي دهد، يک «خريدار» بالقوه جنس ممنوع هم هست. در نقاط تاريک و پنهان و ناشناخته وجود او ميلي پنهان به معامله ممنوع وجود دارد؛ ميلي که بر خود او نيز پوشيده است و همين برخودپوشيدگي ميل است که «خريدار» را نا به خود بر سر راه «قاچاق فروش» قرار داده و او را در مکاني پنهان و بيرون از حيطه هاي مجاز غافلگير کرده است. اما تفاوت او با ديگر خريداران جنس ممنوع در اين است که از پذيرش وجود اين ميل سر باز مي زند و مي کوشد بر آن سرپوش نهد.

همين کوشش است که کار «قاچاق فروش» را دشوار مي سازد و تفاهم ميان آنها را ناممکن. آنچه «قاچاق فروش» شديداً به آن محتاج است اين است که «خريدار» را به باور کردن اينکه ميل معامله ممنوع در او وجود دارد، مجبور کند. او با «خريدار» بدقلقي روبه رو است که به هيچ وجه نمي خواهد از چارچوب مناسبات رسمي و مجاز بيرون آيد و در عين حال به دام افتاده است چرا که قدم در محيطي گذاشته که از آن معامله کنندگان مخفي است. «خريدار» از همه آنچه «قاچاق فروش» مي کوشد به او القا کند سر باز مي زند جز يک چيز؛ اينکه واقعاً ميلي به خريد جنس ممنوع در نهادش وجود دارد. او نمي گويد که فاقد ميل است بلکه مي گويد نمي داند و به ياد نمي آورد که چه مي خواهد و همين نقطه اتصال «خريدار» و «قاچاق فروش» به يکديگر است. اگر اين نقطه اتصال وجود نداشت و «خريدار» از اساس هيچ جنس ممنوعي نمي خواست اين مکالمه طولاني و نفس گير ميان آنها اصلاً شکل نمي گرفت و «خريدار» با «نه» گفتني ساده به راه خود ادامه مي داد. اما «خريدار» در عين امتناع، از «قاچاق فروش» مي خواهد جنس اش را به او عرضه کند و دقيقاً ماهيت جنس ممنوعه اش را بر او افشا کند. «قاچاق فروش» اما از اين کار تن مي زند، چرا که از «نه» شنيدن مي ترسد. او وجود «ميل» را در «خريدار» دريافته و نمي خواهد به سادگي او را از دست بدهد. «قاچاق فروش» و «خريدار» هر دو مي ترسند. يکي از «نه» شنيدن ديگري از اينکه در مکاني که نه قانون مجازي که او زير و بمش را مي شناسد بلکه قانون ناشناخته مکان هاي تاريک بر آن حکم مي راند گير افتاده و قاعده بازي در چارچوب اين قانون را بلد نيست. آنها هر دو مي کوشند پيش از ضربه خوردن ضربه بزنند. زبان آنها از دو خاستگاه متفاوت است و همين پا گرفتن هرگونه تفاهم و جوش خوردن هر معامله يي را ناممکن مي سازد. آنها هر دو مي کوشند با قوانين و زبان خود ديگري را احاطه کنند و بر يکديگر مسلط شوند. «خريدار» و «قاچاق فروش» از دو دنياي متضاد مي آيند. هرچند قدم گذاشتن «خريدار» به تاريکي ممنوع کورسوي اميدي را در دل«قاچاق فروش» تابانده است. اما «خريدار» مقاومت مي کند و مقاومت او راهي جز جدل باقي نمي گذارد؛ جدلي که مي تواند به راحتي به جدالي خونين و به صفر رساندن حاصل مواجهه بينجامد. «خريدار» در مقابل مکاني که «قاچاق فروش» در آن به معامله ممنوع مشغول است از معامله زير «چراغ برق» و در مکان ها و زمان هاي مجاز و رسمي سخن مي گويد. طبيعت هراسي «خريدار» (حتي هراسش از خورشيد و پناه جستنش در نور مصنوعي چراغ برق) و تقلاي فروشنده براي کام جستن از طبيعتي که مشتري آن را پشت قانون و آداب تصنعي مخفي کرده است آنها را در تقابل با هم قرار داده است. «قاچاق فروش» مي کوشد به نقطه هاي کور جان و تن «خريدار» راه يابد. «خريدار» تن مي زند و در عين تن زدن او هم در مقابل مي کوشد آنچه را «قاچاق فروش» تحت عنوان کلي «جنس ممنوع» مخفي مي کند، از مخفيگاه بيرون بکشد. آنها هر دو چيزي را از هم مخفي مي کنند چون مي ترسند و همين ترس، معامله ممنوع را در چارچوب تعريفي که در آغاز از اين نوع معامله آمده، ناممکن مي سازد و جدال لفظي آنها را به برخوردي حيواني و وحشيانه شبيه مي کند. در نمايشنامه کلتس، زبان، کانون اين جدال است.

زبان آدم هاي اين نمايشنامه بيرون از کنترل و اراده دو شخصيتي است که به اين زبان سخن مي گويند. بدون شک هيچ «خريدار» و «قاچاق فروش»ي اين گونه و با اين زبان با يکديگر سخن نمي گويند، اما خلاقيت کلتس در بيرون بردن زبان از کانون اراده و کنترل شخصيت هاي نمايش و امتداد آن تا بيرون از مرزهايي است که شخصيت ها براي زبان تعيين مي کنند. در واقع زبان در نمايشنامه کلتس، چيزي اضافه بر ظرفيت هاي گويندگانش را بيرون مي ريزد و با اين بيرون ريزي، شخصيت ها را نيز تا مرزهايي فراخ تر از آنچه در آغاز پنداشته مي شود امتداد مي دهد. زبان نامشخص، سيال و بدون خاستگاه نمايشنامه، ظرفيت هاي بي نهايت دو کاراکتر به ظاهر آشنا (هر چند يکي از اين کاراکتر ها به عرصه هاي ممنوع و غيرمجاز اجتماعي تعلق دارد) را آشکار و آنها را از قطب هاي يک مبادله ممنوع مشخص در زمينه يي واقعي، به صورت هاي مثالي، به ساخت ممنوعيت و ساخت ميل به ممنوع و نياز عرضه کننده جنس ممنوع به برانگيختن اين ميل تبديل مي کند.

---

نمايشنامه در خلوت مزارع پنبه با ترجمه تينوش نظم جو چندي پيش از سوي نشر ني منتشر شد.

عناوين اين صفحه
ميل پنهان به معامله ممنوع

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام