چهارشنبه، 25 آذر 1388 - شماره 2128
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
گفت و گو با احمد درخشان نويسنده کتاب تغيير مسير باد قدغن است
عکس بديع يک حادثه

مريم مهتدي

خواندن نخستين اثر نويسندگان هميشه يک حس خاص دارد. رويارويي با دنيايي که نمي شناسي اش، از نويسنده يي که تازه داستان هايش را با تو شريک شده، اتفاقي که وقت خواندن آثار نويسندگان ديگر نمي افتد، آنها که چند کتاب در بازار دارند و آنقدر خواندي ازشان، که وقت خواندن يک اثر تازه، با دنياي ذهني شان آشنا هستي و با داستان نويسي شان احساس غريبگي نمي کني.

همين حس هاست که گفت وگو با نويسندگان کتاب اولي را خوشايند مي کند. آنها که حتي پيش آمده تا قبل از انتشار رمان، داستاني ازشان جايي منتشر نشده بوده، يا اسم شان جايي ديده نشده. يا آنها که قبل از انتشار کتاب شان، فقط چند تک داستان ازشان خوانده يي در اينترنت يا مجلات ادبي. انگار که چيزهاي زيادي منتظر کشف شدن هستند. با اين مقدمه، سه مصاحبه کوتاه کرده ام با سه نويسنده که به تازگي نخستين کتاب شان منتشر شده است؛ اميرحسين يزدان بد نويسنده مجموعه داستان «پرتره مرد ناتمام»، احمد درخشان نويسنده مجموعه «تغيير مسير باد قدغن است» و سينا دادخواه نويسنده رمان «يوسف آباد، خيابان سي و سوم».

---

-پيش از اين داستان هايي از شما در نشريات چاپ شده بود. کمي درباره سابقه داستان نويسي تان توضيح دهيد.

يک داستان کوتاه در مجله گلستانه و داستاني ديگر در برگزيده داستان هايي از چند نويسنده در انتشارات علمي فرهنگي به چاپ رسيده و همچنين نقدي براي مجموعه «مرگ بازي» نوشته پدرام رضايي زاده نوشته ام که در نگره پنج به چاپ رسيده است.

-شروع مجموعه داستان تان با داستاني بسيار خواندني و خوب است؛ داستاني با ايده جذاب و شخصيت پردازي و فضاسازي قابل تامل. مجموعه با داستاني خوب شروع مي شود، اما داستان هاي ديگر از نظر کيفي چندان با شروع مجموعه در يک سطح نيستند و مجموعه انگار روي يک موج سينوسي پيش مي رود. خودتان در اين باره چه فکر مي کنيد؟

من فکر مي کنم قرار نيست همه داستان هاي يک مجموعه يکدست و در يک فضا خلق شوند. به زعم من خلق کردن جهان هاي متفاوت از نويسنده انرژي بيشتري مي گيرد. از اين روست که شايد تجربه کردن دنياهاي متفاوت و خلاقه يکدست و موازي هم نيستند و اين امري طبيعي براي همه نويسنده هاست.

نمي شود گفت داستان کوتاه حاصل لحظاتي خاص و فکري مخصوص به آن موقعيت است که سراغ نويسنده مي آيد و با توجه به آن موقعيت خاص شکل مي گيرد. شايد به همين خاطر است که نويسنده نمي تواند در همه داستان هايش خلاقه باشد. در اين مجموعه نيز داستان هايي با فضاها و شکل هاي متفاوت وجود دارد که مي شود به هر کدام از آنها به طور مستقل نگاه کرد.

-داستان هاي مجموعه شما همان طور که پيش از اين درباره اش گفته اند، داستان هاي موقعيت هستند؛ موقعيت هاي اغلب بدي که شخصيت ها در آن گير مي افتند و به تبع آنها واکنش نشان مي دهند، که واکنش ها گاه به قتل منجر مي شوند و گاه به گريز. نکته قابل توجه اين است که اين تنوع موقعيت ها داستان ها را از يکنواختي درآورده و شما با استفاده از آنها، داستان هايي متنوع را براي خواننده روايت مي کنيد. اما به نظر مي رسد برخي داستان ها با توجه به موقعيتي که شخصيت در آنها قرار گرفته، کمي شتابزده تمام شده باشند؟

سرعت در داستان که لازمه آن توجه کمتر به جزييات است و از طرفي ديگر توجه به جزييات و ريتمي کندتر در نوشتار، وابسته به منطقي است که هر داستاني خودش با توجه به جهان متني اش توليد مي کند. شايد بسياري از ما دوست داشته باشيم وقتي داستاني مي خوانيم با جزييات و توصيف بيشتري مواجه شويم و نويسنده ما را بيشتر در کش و قوس هاي داستاني وارد کند تا با شخصيت پردازي و آوردن اعمال و رفتار گوناگون کاراکترها بيشتر با آنها همذات پنداري کنيم؛ اتفاقي که به طور ناب در جنايت و مکافات و برادران کارامازوف مي افتد اما در داستان کوتاه شايد به نوعي مساله اصلي زوم کردن در يک موقعيت و حتي تصوير باشد. من فکر مي کنم جزيي پردازي بيش از حد خواننده را از موضوع اصلي دور مي کند. بنابراين شايد بهتر باشد نويسنده با روايتي سرراست تر سراغ محور اصلي داستان برود؛ کاري که ريموند کارور به خوبي در کارهايش انجام مي دهد و با ترسيم کلي فضاي داستاني خود سراغ موضوع و مضموني که مي خواهد روايت کند، مي رود. البته نمي خواهم نظر شما و بعضي از منتقدان محترم را رد کنم. شايد در بعضي جاها موافق حرف شما باشم اما به طور کلي اين کار آگاهانه بوده و من از جزيي پردازي بيش از حد دوري جسته ام. نمي دانم تا چه اندازه در اين کار موفق بوده ام و توانسته ام فضاي داستاني خودم را خلق کنم ولي از لحاظ نظري باور من اين است که داستاني که ريتم تند دارد نه تنها باعث فاصله گرفتن خواننده از متن و روايت نمي شود بلکه مانند عکسي بديع از يک حادثه در ياد مي ماند و حافظه و روان ما را رها نمي کند. اينجاست که به دور از زوايد، ذهن خواننده به موقعيتي که نويسنده سعي در پرداختن به آن دارد معطوف مي شود.

-وقت خواندن داستان هاي «تغيير مسير باد قدغن است» با دغدغه هاي متفاوتي روبه رو مي شويم که زمينه داستان را تشکيل مي دهند؛ از بستر اتفاقات داخل يک خانه گرفته تا مشکلات اجتماعي و تاثير آنها بر زندگي افراد طبقه متوسط. آيا شما مي خواستيد دغدغه هايتان را با داستان ها بيان کنيد يا بايد به اين تفاوت با ديده تجربه گرايي نگريست؟

فکر مي کنم تجربه گرايي در فرم و تکنيک اتفاق مي افتد. مضمون ها براي نويسنده داستان کوتاه (شايد براي من اين طور باشد) برآمده از دغدغه هاي ذهني است؛ دغدغه هايي که در زندگي و ذهن هر کس وجود دارد و کاري که من انجام مي دهم اين است که اين دغدغه ها را که شايد گاهي فقط يک فکر انتزاعي و مجرد باشد به داستاني با شخصيت هاي مختلف تبديل کنم. لزوماً دغدغه هاي داستاني از تجربه فردي و زندگي شخصي شکل نمي گيرد بلکه دغدغه هايي که در جامعه و در سطح ارتباط اجتماعي با آن روبه رو مي شويم يا به نوعي نظاره گر آنها هستيم در شکلي گسترده در ذهن رسوخ کرده و با تجارب شخصي و فردي ما عجين مي شود و اين اختلاط و برخورد تجارب اجتماعي و فردي در ذهن باعث به وجود آمدن موقعيتي داستاني مي شود. اين موقعيت هاي داستاني که گاه عجيب و گيج کننده و گاهي طنزآميز به نظر مي رسند حاصل اين برخوردهاي اجتماعي و شهري امروز مي تواند باشد؛ زندگي شتاب آلود و پرتب و تابي که پر از تضادها و تناقض هاست. من تلاش کرده ام در اين مجموعه اين برخوردها و تضادها را نشان دهم؛ تضادهايي که از يک طرف در سبک زندگي سنتي وجود دارد و از طرفي ديگر شرايط و مناسباتي که زندگي نو شهري ايجاب مي کند. در اينجا آدم ها درگير اين شرايط تازه اند و دست به گزينش هاي مختلف مي زنند و اين گزينش هاست که موقعيت هاي داستاني بکري ايجاد مي کند؛ تلاش انسان ها براي ارتباط با خود و ديگران و درگيري هميشگي با اتفاقاتي که قابل پيش بيني نيستند. انسان ها در اين موقعيت ها به شناخت تازه يي از خود و اطراف خود مي رسند. من فکر مي کنم آدم ها در زندگي واقعي هم هنگام مواجهه با چنين موقعيت هايي رفتارهاي گوناگوني از خود نشان مي دهند و اين رفتارهاي گوناگون و نوع برخورد با آنها است که تعاريف تازه يي از زندگي به دست مي دهد و باعث مي شود فرد خود و اجتماع را بهتر بشناسد و به نگاه و ديد تازه يي از آن برسد. هر کس راهي براي بيان عقايد، باورها و انديشه هاي خود دارد و در مورد نويسندگان هم اين راه نوشتن داستان است. من براي فکر و انديشه در داستان اهميت زيادي قائل هستم و معتقدم يک داستان اگر پيچيده ترين و عجيب ترين فرم ها را داشته باشد اما فکري در آن نباشد ارزش چنداني ندارد؛ کاري که در دهه 70 با ترجمه هاي مغشوش از بارت و ديگران باب شد و داستان نويسي ما گرايش عجيبي به بازي هاي زباني پيدا کرد و اين گرايش چنان سازماندهي مي شد که گويي فکري مهندسي شده پشت آن است. اما از طرف ديگر معتقدم اين انديشه بايد حتماً در کنار ساختاري نو و فرم و تکنيکي نظرگير شکل گيرد و چيزي که در داستان مهم است اين است که ما انديشه را به بهترين شکل و قالب بيان کنيم که در اين صورت ادبيات ناب به وجود مي آيد.

گفت وگو با اميرحسين يزدان بد درباره مجموعه داستان «پرتره مرد ناتمام»
بازي تلخ و ظريف سرنوشت

-شما گويا داستان نويسي را در کارگاه هاي داستان محمد محمدعلي شروع کرده ايد. کمي درباره خودتان و سابقه تان توضيح دهيد.

محمدعلي بيش از اينکه به من داستان نوشتن ياد بدهد، زندگي کردن به عنوان يک داستان نويس را آموخت. مباني داستان نوشتن را جاهاي ديگري هم مي شد خواند و ياد گرفت. اينکه کسي خوب بنويسد و بلد باشد ماجراها را سر هم کند براي نويسنده شدنش کافي نيست. يک جمع دوستانه داستان خواني هم کفايت مي کند تا اولين حرف ها را بشنويم. اما او اخلاق حرفه يي و قواعد زيستن به مثابه يک نويسنده را به من آموخت؛ اتفاقي که هر جايي رخ نمي دهد. به جز مهرباني ذاتي اش احتمالاً جديت و سماجتم بود که باعث شد سرمايه 30 سال تجربه حرفه يي اش را بي دريغ و در طول سه سال در اختيارم بگذارد. از او ياد گرفتم که کسي جاي کسي را تنگ نمي کند و همه در برابر سحر روايتي که از سر نيکي، آرام و مقتدر پيش مي رود، زانو خواهند زد به شنيدن.

-معمولاً کارهاي اول نويسندگان تازه کار، ضعف هاي تکنيکي و حتي زبان خاصي دارند که از آنها اصطلاحاً به عنوان ضعف هاي «کار اولي» ياد مي کنند. در مجموعه شما اما ضعف هايي از اين دست ديده نمي شود و ما با مجموعه يي تقريباً حرفه يي روبه روييم. اين از بازنويسي زياد داستان ها مي آيد يا اينکه تا به اين مجموعه برسيد، روند ديگري را طي کرده ايد؟

تا رسيدن به اين مجموعه سه سال جدي کار کردم. در طول يک سال به اندازه يک مجموعه داستان نوشتم. راضي ام نکرد. همه شان را کنار گذاشتم و دوباره شروع کردم به نوشتن، تا پرتره شکل گرفت. از چاپ پرتره، بيشتر هدفم ارزيابي فضا و به نوعي عرض اندام بود ولي وسواس زيادي در بازنويسي ها داشتم. به راحتي چندين صفحه از داستان را دور مي ريختم و دوباره مي نوشتم. خوب مي خوانم. برخي داستان ها را بارها بازخواني و سعي مي کنم تمام اجزايشان را درک کنم. کتاب هايي هم هست که در فهرست هميشه خواني هاي من اند. در زمينه زبان داستان ها، ويراستارم تاثير مهمي داشت. به شدت معتقدم به نقش مهم ويراستار و تيم نشر و پخش کتاب. مردم و حتي برخي نويسنده ها گمان مي کنند داستان محصولي انفرادي است. نويسنده را آدم تنهايي فرض مي کنند که يک تنه کتاب را به دست شان مي رساند. اين تصور با اسلوب هاي حرفه يي نويسند گي کاملاً مغاير است. اگر ويراستارم تخصص داستان نداشت يا ويراستاري اش را نمي پسنديدم، کار را متوقف مي کردم اما خوشبختانه از اين حيث اقبال بلندي داشتم.

-معمولاً تجربيات ذهني شخصي نويسنده به خصوص در کارهاي اوليه نويسنده هاي ايراني حضور پررنگي دارد اما به نظر مي آيد داستان هاي شما هر کدام بيشتر از آنکه متکي به تجربه عيني شخصي باشند، متکي به ذهنيتي انديشه پردازند. در اين باره کمي توضيح مي دهيد؟

اگر منظورتان از «ذهني شخصي» و «عيني شخصي»، تجربه زيسته است کمي توضيح مي دهم. هرچند اين مجموعه خالي از تجربيات زيسته ام نيست اما گمان مي کنم هنوز براي استفاده از خاطراتم و رو کردن تمام برگ هايم، خيلي زود است. همان طور که در معرفي کوتاه اول کتاب آمده، من از حوزه فلسفه و فيزيک مي آيم. طبيعي است که رويکردهايم کمي با آنچه تاکنون عادت شده فرق داشته باشد. شايد از پس سه چهار کتاب بشود به اين پرسش جواب بهتري داد.

-پيش از اين هم در ادبيات داستاني چند سال اخير، مجموعه هاي به هم پيوسته داشته ايم. کتاب شما دقيقاً يک «مجموعه داستان» است که پيوند بين داستان هايش تکرار حضور يک شخصيت هر بار به شکلي فرعي و با کارکردي خاص در داستان هاست. اين عنصر در به هم پيوستگي داستان هاي نخست مجموعه، در عين مستقل بودن شان، نقش مهمي به خصوص در ساختار روايي داستان ها ايفا مي کند، اما به مرور و در داستان هاي بعدي کارکرد خود را تا فروغلتيدن در حد يک بازي از دست مي دهد. اين تقليل ناشي از چه بوده است؟

پس از اين هم مجموعه هاي به هم پيوسته خواهيم داشت. روي جلد کتاب هم مشخص کرده ام که دقيقاً يک «مجموعه داستان» در دست داريد و مدعي نوشتن مجموعه يي به هم پيوسته نبوده ام اما گمان مي کنم بسياري از اين نوع مجموعه داستان ها به دليل وحشت يا ضعف نويسنده در برابر عنوان رمان، مجموعه شده اند. مجموعه داستان از نظر من، بسته سيالي است که تجربه گرايي و شکستگي در ذاتش وجود دارد. چنانچه همه اين داستان ها در ارتباط تنگاتنگ با مهرداد ناصري بودند هرگز وزير رمان را قرباني رخ پرتره نمي کردم. اگر بنيان اين داستان ها و تصوير مهرداد ناصري در ذهنم مي توانست با معماري يکپارچه يي خلق شود و شکل تمام نمايي داشته باشد حالا با رماني روبه رو بوديم که نامش «پرتره مرد ناتمام» نبود. چينش عامدانه داستان ها کمکم مي کرد که انديشه محوري پرتره را به چالش بکشم. هويت فردي و ملي هر کدام از ما چقدر بسيط و وابسته به ويژگي هاي فردي مان است؟ آيا مي شود نقش کودکي، محيط و تاريخ را در خلق يک شخصيت ناديده گرفت؟ اين همه جست و خيز حول شخصيت، انعطافي مي خواست که فقط مجموعه داستان امکانش را به من مي داد. در پازل ناجور پرتره، خيال نزديک شدن به مهرداد ناصري را نداشتم. تلاش کردم با نشان دادن رابطه کنش واکنشي شخصيت با گذشته فردي و اجتماعي اش، با آدم هاي اطرافش و حتي اشيايي که با او در ارتباط بوده اند، در نهايت چهره يي مه آلود و ناتمام را نشان دهم؛تاثيري که هرچه از امروز شخصيت دورتر شويم نقش فرديت کمتر و کارکرد مولفه هاي پيرامون شخصيت بيشتر مي شود. اگر موفق شده ام اين بازي تلخ و ظريف سرنوشت را؛ اين تقليل فرديت بر بستر زمان را نشان بدهم، کار من با «پرتره مرد ناتمام» تمام است.

گفت و گو با سينا دادخواه نويسنده رمان «يوسف آباد، خيابان سي و سوم»
عضو هشتم خانواده گلس

-پيش از رفتن به کارگاه رمان، سابقه داستان نويسي داشتيد يا شروع داستان نويسي تان با همين رمان بوده؟

من بيشتر مخاطب ادبيات بودم. خيلي رمان خوانده ام اما هيچ کاري نکرده بودم قبل از نوشتن اين رمان. فقط مي دانستم بايد بنويسم و يکسري اتفاقات در زندگي ام افتاده بود که بايد آنها را مي نوشتم. در فاصله شش ماهه دو دوست خيلي نزديکم را از دست دادم و همه اينها براي من انگيزه نوشتن بود. رد پاي اين آدم ها هم در داستان من هست، نه اينکه قصه بهشان ربطي داشته باشد، که در آن حضور دارند. تجربه غريزي نوشتن داشته ام، اما اينکه پله پله بنويسم نبود، يک ضرب گفتم بايد بروم رمان بنويسم و کارگاه بروم. نوشتن اين کار در مجموع شش ماه بيشتر طول نکشيد، اينقدر که پر بودم از نوشتن. من بايد تکليفم را با خيلي چيزها روشن مي کردم، با خيلي آدم ها که تاثيرگذار بوده اند، عزيز بوده اند اما ديگر نيستند. خاطره شان عزيز است اما خودشان ديگر نه. براي فرار به جلو بايد رمان مي نوشتم. همان طور که اول رمانم هم نوشته ام که ارول براي فرار از جادوي لعنتي رمانش، رمان نوشت. همه تجربه هايي که من از آنها در رمانم نوشتم، براي يک دوره يي بوده اند، ندا براي يک دوره يي بوده، همين شيفتگي به يک استاد براي يک مقطع زماني بوده که من الان ديگر در آن مقطع نيستم. من بايد همه اينها را مي نوشتم و به خيلي چيزها اداي دين مي کردم.

-حضور تهران در رمان شما بسيار پررنگ است. در واقع شهر به معناي واقعي اش با اسم خيابان هايش، با آدرس مغازه هايش، با تصوير آشناي کافه ها و رستوران هايش در رمان هست؛ درست مثل يک شخصيت واحد. چي شد که اين جغرافيا را با کمي چاشني اغراق، در رمان آوردي، با علم به اينکه کمتر در رمان هاي ايراني ما شاهد حضور جغرافياي آشناي شهري در داستان هستيم.

هايدگر يک اصطلاحي دارد به اسم پرتاب شدگي. من هيچ وقت خاطرات نوجواني خودم از تهران را فراموش نمي کنم. فضاي شهري براي ما خيلي عجيب بود. انگار که وارد فضاي جديدي شده ايم که پيش از اين نبوده. اتفاق هاي خرداد 76 در زندگي من تاثير بسياري گذاشته. آزاد شدن فضاي اجتماعي با آزاد شدن يک انرژي درون من همزمان بوده. فضاي شهري يک بار عاطفي خيلي حسي و عجيبي داشت. من از آن روزها تجربه مدرنيته مارشال برمن را به همراه دارم که من را ويران کرد. اول سخت و استوار کرد، بعد دود کرد و به هوا فرستاد. ما يک تجربه زيستي عجيب در آن دوره داشتيم. شهر را به مفهوم خود شهر، مي گشتيم، با همان دوستي که از دستش دادم. دوربين دست مان بود و از شهر عکاسي مي کرديم. بعدازظهرهاي جمعه شهر براي ما بود. کوچه پس کوچه ها، از الهيه گرفته تا مرکز شهر و جنوب شهر، به همه جا سرک مي کشيديم. يک مجموعه عکس هايي دارم که شايد کسي نداشته باشد. مثل همه جوان هايي که در اول سال هاي دانشگاه شان درگير فضاهاي هنري و دانشجويي هستند، ما هم همان طور بوديم. کار سوررئاليست ها براي ما بار عاطفي داشت. منهاي نوجواني خودم و تجربياتي که داشتم در اين رمان مي خواستم نوجواني و شهر را درهم تنيده کنم. هر چهار تا شخصيت داستان من نوجوان هستند، حتي آن که 40 سالش هم هست، باز هم مثل نوجواني حرف مي زند. غير از تجربه زيستي خودم با آن وضعيت پرتاب شدگي، دو تا کتاب تاثير بسياري روي من گذاشت. يکي نادياي آندره برتون که عشق اش را با پاريس يکي کرد و ديگري تجربه مدرنيته مارشال برمن. اين ميل به نوشتن از شهر را در من ايجاد کرد.

-رمان، رمان کم ماجرايي هست، و خودتان فکر نمي کنيد در اين بستر کم ماجرا بودن، به اطناب و زياده گويي رسيده ايد؟

چرا، واقعاً يکي از مهم ترين چيزهايي که در ادبيات من را درگير کرد، خانواده گلس بود. الگوي من بود. من دوست داشتم عضو هشتم بچه هاي خانواده گلس در فرني و زويي شوم. يک سيموري، بابي ، چيزي بشم در آن خانواده. اينها براي من الگو هستند. من دلم مي خواست کمي هم اعصاب خردکن باشم، من اما خودم هم مي دانم که انتهاي فصل سه، زياد حرف مي زنم، ولي دلم مي خواست گلسي برخورد کنم چون هنر حرف زدن را با هنر نوشتن يکي مي دانم.

-يعني مي گوييد اين اطناب از قصد بوده، و مثلاً از دست تان در نرفته؟

يادتان باشد که اين کار، کارگاهي نوشته شده. اين را من تنها ننوشتم. کار برآيند کارگاه است. در نتيجه هيچ چيزي در رمان اتفاقي و تصادفي نيست. اينها همه آگاهانه بود. اين رمان بايد پلات اش سبک باشد تا اجازه حرف زدن و مونولوگ گفتن به شخصيت ها را بدهد. اما مونولوگ ها هم بايد جذاب باشد.

-من با پايان رمان بندي مشکل داشتم، نه از جهت هپي اند بودنش، از اين جهت که حضور سپيده در کافه آن هم به آن شکل تصادفي، خيلي تصنعي بود و توي ذوق مي زد. در واقع به نظر مي آيد مي خواستيد بر پايه عنصر «تصادف» حضور سپيده در کافه را توجيه کنيد، اما اين طور اتفاق نيفتاد. حضور سپيده در کافه چه کارکردي مي خواستيد داشته باشد؟

الان که يک سال از نوشتن رمان مي گذرد با اين حرف موافق هستم. اما اينکه حضور سپيده لازم هست يا نه، به نظرم لازم است. من طرفدار کوندرا هستم. کوندرا از شش تصادف در جاودانگي نام مي برد که من هر شش تايش را دوست دارم. کوندرا مي گويد تصادف داستان ساز قشنگ است و شاعرانه. يا مثلاً آلمادوار طوري فيلم مي سازد که وقت تماشايش فکر مي کني دنيا فقط همان چهار نفر است. من اين تصادف را دوست دارم. اما اينکه من توانسته باشم آن را همدلانه درآورده باشم، بحث ديگري است. من مي خواستم اين مواجهه دخترانه بين سپيده و ندا را در داستان بياورم اما تحت اين نظر که ايده داستان شهر است، و ذات تجربه مدرنيته بر تصادف بنا شده، اين منطق پيدا مي کند، اما منطق اش ممکن است دلچسب نباشد.

درباره مجموعه داستان «هفت» نوشته مختار عبدالهي
طرح هاي پرداخت نشده
علي چنگيزي

مجموعه داستان «هفت» نوشته «مختار عبدالهي» هشت داستان کوتاه دارد و اولين مجموعه داستان نويسنده اش است که انتشارات «مرواريد» به تازگي منتشرش کرده است. داستان هاي مجموعه داستان «هفت» خواننده را با پايان هاي دور از انتظار مواجه مي کند. «عبدالهي» خواننده را دعوت مي کند تا وقايع ساده و گاه دور از نظر مانده زندگي را از زاويه يي متفاوت ببيند. داستان هاي اين مجموعه در فضايي سمبليک روايت مي شوند. اما نکته اساسي در اين مجموعه داستان چيز ديگري است؛ از همان اولين داستان مجموعه، يعني داستان کوتاه «هفت»، مشخص مي شود که نويسنده تمايل دارد خواننده را با يک شوک در پايان داستان غافلگير کند. داستان کوتاه «هفت» از زبان مگسي روايت مي شود و نسبت به بقيه داستان هاي کتاب منسجم تر است هرچند اين انسجام به نوبه خود تنها در چارچوب همين کتاب قابل ارزيابي است. در انتهاي داستان «هفت»، که مثل بيشتر داستان هاي کتاب کش و قوس چنداني ندارد و تنها به مشاهدات راوي محدود مي شود، مشخص مي شود اين مگس در اصل آدميزاد بوده و پس از اينکه خودش را از پنجره ساختماني بلندمرتبه به پايين پرت کرده به مگس تبديل شده. قرار است خواننده با اين پايان غيرمنتظره شوکه شود. نويسنده اين روش را براي به پايان رساندن ساير داستان هايش هم برگزيده است. راوي که نويسنده براي اين داستانش و داستان ديگري مثل «مگس را له نکنيم» انتخاب کرده، حشره است و به طرز باورنکردني نگاهي که اين حشره به دنياي اطراف دارد، نگاهي انساني است گو اينکه به درستي نمي توان گفت يک حشره چطور به دنيا نگاه مي کند اما مي توان به طور قطع و يقين گفت که نگاهش انساني نيست. دست کم در اين دو داستان خاص ساز و کاري که نويسنده براي داستانگويي برگزيده است نمي تواند خواننده را مجاب کند که راوي «حشره» يي سبکبال است. چندان نمي شود مطمئن بود مگسي «کلاس خود را پايين بياورد» يا معني «صبحانه اشرافي» را بداند يا «کثيف» و «تميز» را از هم سوا کند. گذشته از اين بي توجهي ها که به جاي خودش مهم است به نظر اکثر منتقدان پايان بندي غيرمنتظره بيش از آنکه نشان دهنده يک سبک يا طرحي براي پايان دادن به داستان باشد نشان دهنده ضعف مفرط در «پيرنگ» داستان است. پيرنگ وابستگي موجود ميان حوادث داستان را به طور عقلاني تنظيم مي کند. پايان بندي غيرمنتظره آنچنان که خواننده در مواجهه با داستان هاي کتاب «هفت» با آن روبه رو مي شود موجب از بين رفتن نظم و ترتيب متشکلي مي شود که در نظر خواننده ساخت و وحدت داستان را فراهم مي آورد. به ديگر سخن سازمان داستان و وقايعش به نحوي به هم مي ريزد که خواننده نمي تواند آن را با رابطه علت و معلولي به هم پيوند بزند. ساختمان ماهرانه يک طرح مستلزم توانايي پرورش حوادث درون يک اثر در يک سير تحولي پويا است. در داستان هاي مجموعه داستان «هفت» کمتر مي توان اين سير تحولي را مشاهده کرد و نويسنده همه هم و غمش را معطوف به ساختن پايان بندي نامنتظره و ديگر ارکان يک داستان باکيفيت را فداي اين موضوع کرده است. از اين نظر داستان هاي «هفت» داستان هاي لاغري هستند با فضاسازي ناقص و پايان بندي به طور غيرمعمول برجسته شده که با کليت داستان نه تنها هماهنگ نيست بلکه در مجموع و در ساختار داستان ناجور هم از آب درآمده است. پايان بندي غيرمنتظره بيش و کم نشان دهنده ضعف قصه گويي هم هست. اين ضعف در قصه گويي و داستان سرايي موجب مي شود خواننده کمتر وارد دنياي داستاني «مختار عبدالهي» شود و تنها کلمات را بخواند. حوادث در داستان هاي «هفت» تعريف مي شوند اما تصويري نمي شوند. به صورت گذرا مي آيند و عبور مي کنند بي آنکه تاثير چنداني بگذارند. داستان هاي «عبدالهي» توفيق چنداني هم در ورود به دنياي آدم ها نداشته. آدم هاي کتاب «هفت» اگرچه از طبقه پايين جامعه هستند اما تنها از اين طبقه فقر سطحي و کليشه يي را همراه دارند و ديگر هيچ. اکثر داستان هاي کتاب را مي شود طرحي دانست که هنوز چندان پرداخته نشده است؛ طرحي که با کمي دقت و سخت گيري بيشتر و عرق ريزي روح گسترده تر مي شد تا داستان ها عميق و پخته از آب دربيايند.
عناوين اين صفحه
عکس بديع يک حادثه
بازي تلخ و ظريف سرنوشت
عضو هشتم خانواده گلس
طرح هاي پرداخت نشده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام