مريم مهتدي
خواندن نخستين اثر نويسندگان هميشه يک حس خاص دارد. رويارويي با دنيايي که نمي شناسي اش، از نويسنده يي که تازه داستان هايش را با تو شريک شده، اتفاقي که وقت خواندن آثار نويسندگان ديگر نمي افتد، آنها که چند کتاب در بازار دارند و آنقدر خواندي ازشان، که وقت خواندن يک اثر تازه، با دنياي ذهني شان آشنا هستي و با داستان نويسي شان احساس غريبگي نمي کني.
همين حس هاست که گفت وگو با نويسندگان کتاب اولي را خوشايند مي کند. آنها که حتي پيش آمده تا قبل از انتشار رمان، داستاني ازشان جايي منتشر نشده بوده، يا اسم شان جايي ديده نشده. يا آنها که قبل از انتشار کتاب شان، فقط چند تک داستان ازشان خوانده يي در اينترنت يا مجلات ادبي. انگار که چيزهاي زيادي منتظر کشف شدن هستند. با اين مقدمه، سه مصاحبه کوتاه کرده ام با سه نويسنده که به تازگي نخستين کتاب شان منتشر شده است؛ اميرحسين يزدان بد نويسنده مجموعه داستان «پرتره مرد ناتمام»، احمد درخشان نويسنده مجموعه «تغيير مسير باد قدغن است» و سينا دادخواه نويسنده رمان «يوسف آباد، خيابان سي و سوم».
---
-پيش از اين داستان هايي از شما در نشريات چاپ شده بود. کمي درباره سابقه داستان نويسي تان توضيح دهيد.
يک داستان کوتاه در مجله گلستانه و داستاني ديگر در برگزيده داستان هايي از چند نويسنده در انتشارات علمي فرهنگي به چاپ رسيده و همچنين نقدي براي مجموعه «مرگ بازي» نوشته پدرام رضايي زاده نوشته ام که در نگره پنج به چاپ رسيده است.
-شروع مجموعه داستان تان با داستاني بسيار خواندني و خوب است؛ داستاني با ايده جذاب و شخصيت پردازي و فضاسازي قابل تامل. مجموعه با داستاني خوب شروع مي شود، اما داستان هاي ديگر از نظر کيفي چندان با شروع مجموعه در يک سطح نيستند و مجموعه انگار روي يک موج سينوسي پيش مي رود. خودتان در اين باره چه فکر مي کنيد؟
من فکر مي کنم قرار نيست همه داستان هاي يک مجموعه يکدست و در يک فضا خلق شوند. به زعم من خلق کردن جهان هاي متفاوت از نويسنده انرژي بيشتري مي گيرد. از اين روست که شايد تجربه کردن دنياهاي متفاوت و خلاقه يکدست و موازي هم نيستند و اين امري طبيعي براي همه نويسنده هاست.
نمي شود گفت داستان کوتاه حاصل لحظاتي خاص و فکري مخصوص به آن موقعيت است که سراغ نويسنده مي آيد و با توجه به آن موقعيت خاص شکل مي گيرد. شايد به همين خاطر است که نويسنده نمي تواند در همه داستان هايش خلاقه باشد. در اين مجموعه نيز داستان هايي با فضاها و شکل هاي متفاوت وجود دارد که مي شود به هر کدام از آنها به طور مستقل نگاه کرد.

-داستان هاي مجموعه شما همان طور که پيش از اين درباره اش گفته اند، داستان هاي موقعيت هستند؛ موقعيت هاي اغلب بدي که شخصيت ها در آن گير مي افتند و به تبع آنها واکنش نشان مي دهند، که واکنش ها گاه به قتل منجر مي شوند و گاه به گريز. نکته قابل توجه اين است که اين تنوع موقعيت ها داستان ها را از يکنواختي درآورده و شما با استفاده از آنها، داستان هايي متنوع را براي خواننده روايت مي کنيد. اما به نظر مي رسد برخي داستان ها با توجه به موقعيتي که شخصيت در آنها قرار گرفته، کمي شتابزده تمام شده باشند؟
سرعت در داستان که لازمه آن توجه کمتر به جزييات است و از طرفي ديگر توجه به جزييات و ريتمي کندتر در نوشتار، وابسته به منطقي است که هر داستاني خودش با توجه به جهان متني اش توليد مي کند. شايد بسياري از ما دوست داشته باشيم وقتي داستاني مي خوانيم با جزييات و توصيف بيشتري مواجه شويم و نويسنده ما را بيشتر در کش و قوس هاي داستاني وارد کند تا با شخصيت پردازي و آوردن اعمال و رفتار گوناگون کاراکترها بيشتر با آنها همذات پنداري کنيم؛ اتفاقي که به طور ناب در جنايت و مکافات و برادران کارامازوف مي افتد اما در داستان کوتاه شايد به نوعي مساله اصلي زوم کردن در يک موقعيت و حتي تصوير باشد. من فکر مي کنم جزيي پردازي بيش از حد خواننده را از موضوع اصلي دور مي کند. بنابراين شايد بهتر باشد نويسنده با روايتي سرراست تر سراغ محور اصلي داستان برود؛ کاري که ريموند کارور به خوبي در کارهايش انجام مي دهد و با ترسيم کلي فضاي داستاني خود سراغ موضوع و مضموني که مي خواهد روايت کند، مي رود. البته نمي خواهم نظر شما و بعضي از منتقدان محترم را رد کنم. شايد در بعضي جاها موافق حرف شما باشم اما به طور کلي اين کار آگاهانه بوده و من از جزيي پردازي بيش از حد دوري جسته ام. نمي دانم تا چه اندازه در اين کار موفق بوده ام و توانسته ام فضاي داستاني خودم را خلق کنم ولي از لحاظ نظري باور من اين است که داستاني که ريتم تند دارد نه تنها باعث فاصله گرفتن خواننده از متن و روايت نمي شود بلکه مانند عکسي بديع از يک حادثه در ياد مي ماند و حافظه و روان ما را رها نمي کند. اينجاست که به دور از زوايد، ذهن خواننده به موقعيتي که نويسنده سعي در پرداختن به آن دارد معطوف مي شود.
-وقت خواندن داستان هاي «تغيير مسير باد قدغن است» با دغدغه هاي متفاوتي روبه رو مي شويم که زمينه داستان را تشکيل مي دهند؛ از بستر اتفاقات داخل يک خانه گرفته تا مشکلات اجتماعي و تاثير آنها بر زندگي افراد طبقه متوسط. آيا شما مي خواستيد دغدغه هايتان را با داستان ها بيان کنيد يا بايد به اين تفاوت با ديده تجربه گرايي نگريست؟
فکر مي کنم تجربه گرايي در فرم و تکنيک اتفاق مي افتد. مضمون ها براي نويسنده داستان کوتاه (شايد براي من اين طور باشد) برآمده از دغدغه هاي ذهني است؛ دغدغه هايي که در زندگي و ذهن هر کس وجود دارد و کاري که من انجام مي دهم اين است که اين دغدغه ها را که شايد گاهي فقط يک فکر انتزاعي و مجرد باشد به داستاني با شخصيت هاي مختلف تبديل کنم. لزوماً دغدغه هاي داستاني از تجربه فردي و زندگي شخصي شکل نمي گيرد بلکه دغدغه هايي که در جامعه و در سطح ارتباط اجتماعي با آن روبه رو مي شويم يا به نوعي نظاره گر آنها هستيم در شکلي گسترده در ذهن رسوخ کرده و با تجارب شخصي و فردي ما عجين مي شود و اين اختلاط و برخورد تجارب اجتماعي و فردي در ذهن باعث به وجود آمدن موقعيتي داستاني مي شود. اين موقعيت هاي داستاني که گاه عجيب و گيج کننده و گاهي طنزآميز به نظر مي رسند حاصل اين برخوردهاي اجتماعي و شهري امروز مي تواند باشد؛ زندگي شتاب آلود و پرتب و تابي که پر از تضادها و تناقض هاست. من تلاش کرده ام در اين مجموعه اين برخوردها و تضادها را نشان دهم؛ تضادهايي که از يک طرف در سبک زندگي سنتي وجود دارد و از طرفي ديگر شرايط و مناسباتي که زندگي نو شهري ايجاب مي کند. در اينجا آدم ها درگير اين شرايط تازه اند و دست به گزينش هاي مختلف مي زنند و اين گزينش هاست که موقعيت هاي داستاني بکري ايجاد مي کند؛ تلاش انسان ها براي ارتباط با خود و ديگران و درگيري هميشگي با اتفاقاتي که قابل پيش بيني نيستند. انسان ها در اين موقعيت ها به شناخت تازه يي از خود و اطراف خود مي رسند. من فکر مي کنم آدم ها در زندگي واقعي هم هنگام مواجهه با چنين موقعيت هايي رفتارهاي گوناگوني از خود نشان مي دهند و اين رفتارهاي گوناگون و نوع برخورد با آنها است که تعاريف تازه يي از زندگي به دست مي دهد و باعث مي شود فرد خود و اجتماع را بهتر بشناسد و به نگاه و ديد تازه يي از آن برسد. هر کس راهي براي بيان عقايد، باورها و انديشه هاي خود دارد و در مورد نويسندگان هم اين راه نوشتن داستان است. من براي فکر و انديشه در داستان اهميت زيادي قائل هستم و معتقدم يک داستان اگر پيچيده ترين و عجيب ترين فرم ها را داشته باشد اما فکري در آن نباشد ارزش چنداني ندارد؛ کاري که در دهه 70 با ترجمه هاي مغشوش از بارت و ديگران باب شد و داستان نويسي ما گرايش عجيبي به بازي هاي زباني پيدا کرد و اين گرايش چنان سازماندهي مي شد که گويي فکري مهندسي شده پشت آن است. اما از طرف ديگر معتقدم اين انديشه بايد حتماً در کنار ساختاري نو و فرم و تکنيکي نظرگير شکل گيرد و چيزي که در داستان مهم است اين است که ما انديشه را به بهترين شکل و قالب بيان کنيم که در اين صورت ادبيات ناب به وجود مي آيد.