سه شنبه، 24 آذر 1388 - شماره 2127
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
بررسي مجموعه داستان ديوار و شمعداني نوشته آلبرتو موراويا
داستان ها و تمثيل ها

محمدرضا گودرزي

اين مجموعه شامل 21 داستان کوتاه است.

ويژگي مشترک داستان ها؛ اولين وجه مشترک داستان ها اول شخص بودن راوي آنها است. معمولاً اين راوي که با طلوع قرن بيستم و کشفيات روانشناسي اشاعه يافت، راوي اي بيانگر است، به اين معنا که فردي خاص سعي مي کند خود و جهان اطرافش را بشناسد و دغدغه هايش از زندگي را براي خواننده بيان کند. اهميت اين راوي همزمان است با گسترش يافتن مباحث انسان گرايي و ظهور «مني» که مايل است حقيقت را از ديد خود روايت کند و توجهي به کلان روايت ها نداشته باشد. موراويا علاوه بر اين، به دليل نامنتظر بودن رخدادهاي داستان هايش، از اين راوي براي باورپذير و ملموس تر کردن رخدادها و نزديک تر کردن خواننده به راوي استفاده کرده است.

دومين ويژگي مشترک، روان شناختي بودن داستان ها و دغدغه هاي آنها براي کاوش روان انسان و افشاي گرايش هاي دروني آنهاست. براي اين کار نويسنده اغلب در قالب تمثيل داستان ها را روايت کرده است تا براي مفاهيمي پيشيني مصداق يابي کند، به اين ترتيب که آن انديشه را در رفتار شخصيتي خاص يا رخدادي خاص متحقق کرده است. به همين خاطر اگر کسي با معيارهاي واقع گرايانه به داستان ها بنگرد، اغلب آنها را باورناپذير مي يابد و مي گويد انسان ها در زندگي اين گونه عمل نمي کنند. با تمثيل دانستن داستان ها ناچاريم بپذيريم که غلط يا درست، اشخاص و رخدادها پوسته يا «سطح اوليه يي» براي مفاهيم روان شناختي هستند و مي توان آنها را حکايت مدرن به حساب آورد. حکايت بودن آن به دليل تيپ بودن شخصيت ها و زمان مند و مکان مند نبودن اغلب داستان هاست طوري که به نظر مي رسد نويسنده صرفاً قصدش بيان مفاهيمي بشري است. و مدرن بودن آن به دليل بيان دغدغه هاي روان شناختي انسان معاصر و چيستي روابط انسان ها با يکديگر است.

سومين ويژگي، سبک روايت داستان هاست، به اين شکل که آغاز داستان ها اغلب واقع گرايانه است و خواننده بلافاصله خود را با ماجرا يا شخصيت نزديک احساس مي کند و مساله داستان را مساله خود نيز مي بيند. مثلاً فراموش کردن شيئي که چند لحظه قبل دست مان بود، داستان هيولا. دغدغه همزمان اجاره کردن دو آپارتمان و تقسيم کردن خود به دو نفر، داستان رونوشت. دروغ گفتن بي دليل. عبث. دروغ صرفاً به خاطر خود دروغ، داستان ديوار و شمعداني. اما همين داستان ها هم در گسترش خود يا حرکت رو به جلو طرح، يکباره حال و هوايي غريب مي يابند و وارد فضاي تمثيلي مي شوند.

چهارمين ويژگي عيني کردن کنش هاي ذهني است. به عبارت ديگر کنش يا حس يا تصوري که جايگاهي ذهني دارد، بيروني و عيني مي شود؛ عملي که انسان ها اغلب آرزوي آن را دارند ولي به دليل هنجارهاي اجتماعي يا مناسبات فرهنگي آن را ناممکن مي پندارند. عملي کردن اين کنش تنها از عهده کودکان و هنرمندان برمي آيد.

ويژگي پنجم، شخصيت پردازي داستان هاست. در اين داستان ها شخصيت ها همه تيپ هستند و طبق کارکردشان تعريف مي شوند. منظور اين است که هر کدام تا آن حد مجال بروز دارند که انديشه محوري داستان به آنها اجازه مي دهد، از همين رو کيستي شان خيلي مهم نيست و اغلب شان اگر از اين داستان به داستان ديگري بروند اتفاق خاصي رخ نمي دهد چون آنها تنها نماينده انسان عصبي و حساس معاصر هستند.

ويژگي ششم، مفهوم محور بودن داستان هاست، به اين معنا که همه آنها مفاهيمي سياسي، فلسفي، اجتماعي و مهم تر از همه روان شناختي را بيان مي کنند و وقتي داستاني چنين کارکردي يافت، عناصر زيباشناختي اش تحت تاثير همين وجه قرار مي گيرد، به همين خاطر در اين داستان ها خواننده شاهد شکلي پيچيده نيست. مثلاً راوي ها همه راوي هايي آشنا هستند و از آنها بيگانه سازي نشده است. (البته منهاي داستان آخر يا «بوها و استخوان») اين نکته به دليل آن است که شکل ها مانع از انتقال انديشه نشوند.

ويژگي هفتم، دلالت مند بودن اغلب داستان هاست به گونه يي که با منطق و استدلال، خواننده را قانع مي کنند يا حداقل به فکر فرو مي برند.

ويژگي هشتم جذاب بودن رخدادها و مباحث است.

ويژگي نهم بزرگ نمايي رفتارها و دغدغه ها است مثلاً رفتارهاي شخصيت اصلي در داستان پروتو اگر آن را استعاره يي از موقعيت کلي انسان ها در دوران جديد ندانيم، باور پذير نيست يا در داستان ساکن سياره ونوس، نويسنده نشانه شناسي اجتماعي را به شکلي غلوآميز به نفع نشانه شناسي معرفت شناختي کنار زده است يا در داستان محاسبات سرانگشتي، برخورد راوي با دکتر و گفتن آن کلمات شعارمانند باور پذير نيست، مگر اينکه بگوييم نويسنده عمداً واقعيت ها را غيرواقعي نشان داده تا حقيقت ها را آشکار کند.

نکته يي که در برخورد نقادانه با اين داستان ها حتماً بايد به آن توجه کرد، بستر فرهنگي خوانش آنهاست، به اين معنا که آنها را بايد در سنت داستان نويسي ايتاليا خواند، نه ايران يا امريکا يا کشوري ديگر. منظور از اين سخن آن است که زير متن اين داستان ها، داستان هاي رئاليستي و نورئاليستي ايتالياست و بايد به آن سنت توجه داشت.

اينک به چند داستان از اين مجموعه اشاراتي مي کنيم. در داستان محاسبات سرانگشتي خواننده شاهد عيني سازي يکي از دغدغه هاي روان شناختي انسان امروز است؛دغدغه محاسبه هاي عبث. مدام در ذهن خود قيمت گذاري کردن وسايل مکان هايي که مي رويم. اين عمل بيانگر مصرف زدگي انسان امروز است. چون اشيا انسان ها را محاصره کرده اند و معيار راحتي يا سعادت آنها با وسايل و ابزارهايي سنجيده مي شود که در تملک خود دارند، هر جا که پا مي گذارند اولين کارشان سنجش مقدار دارايي هاي مالک آنجاست. در اين داستان همين گرايش ذهني انسان، با بزرگ نمايي و عيني سازي، بهانه يي شده است براي راوي تا سخنان خود را در قالب بيماري رواني درباره قشر پزشک بيان کند.

داستان انريکو بايله نقد قدرت و شرح ساز و کار آن در کشورهايي است که نظام هاي توتاليتر دارند. در اين داستان هم نحوه ملاقات راوي با ژنرال و سخناني که ژنرال درباره خود مي گويد، باورپذير نيست مگر اينکه آن را هم عيني سازي تصورات راوي بدانيم و بهانه يي براي افشاي قدرت. بن مايه قدرت به شکلي روشن و صريح در داستان مرد قدرت و به شکلي پنهان در داستان پروتو هم حضور دارد.

با خوانشي فمينيستي چهار داستان از اين مجموعه را مي توان مردمحور خواند؛ داستان هاي کي اينو گفته، مکانيسم هاي خدمتگزار، کلمات گوسفندند و آشتي. در داستان کي اينو گفته، همسر راوي آدمي است که فقط به فکر خود و دغدغه هاي خود است و کمترين توجهي به مهم ترين مشکل ذهني شوهرش ندارد. در داستان مکانيسم هاي خدمتگزار، زن ابتدا نقش ابزاري خود را نمي پذيرد اما مرد به سادگي فريبش مي دهد و زن باز ايفاي همان نقش را مي پذيرد. البته مرد هم خود را ماشيني خدمتگزار مي داند اما اين امر، مانع از ايفاي نقش برتر او که زن را کارگر بي جيره و مواجب خود مي داند، نمي شود. در داستان کلمات گوسفندند، شخصيت زن انگار هيچ اراده يي از خود ندارد و منتظر است که راوي و دوستش درباره موقعيت او تصميم بگيرند. در داستان آشتي هم انگار همسر راوي زير دست اوست و هويتش را هويت راوي تعريف مي کند. به گفته زن شوهرش انتظار داشته؛ «من فقط آشپز و خدمتکار و کلفتش باشم. اين جوري شد که ديگه نتونستيم با هم کنار بياييم.» اما وقتي که راوي نزد او بازمي گردد، مي پذيرد که خدمتکار او باشد.

در داستان هاي ديوار و شمعداني، ابهامات، قمارباز، رونوشت، الکن و بيشتر از همه ساکن سياره ونوس آنچه بيش از همه ذهن خواننده را به خود مشغول مي کند پيچيده بودن روان انسان هاست و اينکه ديدگاه ما درباره هر چيز، بيانگر معناي آن چيز براي ماست و نبايد تصور کرد که اين ديدگاه، يگانه و درست ترين ديدگاه ممکن است. هر کس همان گونه فکر مي کند که زبان و فرهنگ به او آموخته است.

دغدغه بعدي موراويا در اين داستان ها ازخودبيگانگي و شي ءانگاري انسان امروز است که علاوه بر داستان مکانيسم هاي خدمتگزار، در دو داستان قانون قانون ها و بي معنا هم حضور دارد. انسان در جهان امروز به تدريج از ارزش هاي انساني دور مي شود و به ابزار تقليل مي يابد و اين گفتمان قدرت و رسانه هاي جمعي است که براي او معناها يا قانون هاي زندگي اجتماعي را تعريف مي کنند. در اين حالت او مانند راوي داستان پروتو مدام به دنبال کسي است که بتواند راه و چاه زندگي را تعيين کند.

در پايان بايد گفت داستان هاي موراويا بي شک ارزش خوانده شدن دارد و ترجمه روان رسولي نيز کار را براي خواننده راحت تر کرده است.

بازنشستگي بعد از 50 سال
مژده دقيقي

رمان نويس ها آدم هاي عجيب و غريبي هستند و عادت هاي خاصي دارند. اغلب با پيشرفت هاي فناوري همراه نيستند و به ندرت از ابزار کارشان جدا مي شوند. بعضي نويسنده ها هنوز سفت و سخت به کاغذ و قلم چسبيده اند و معمولاً در مورد نوشت افزارشان وسواس دارند. مثلاً موريًل اسپارک مي گويد به محض آنکه چشمش به يک دفترچه خالي مي افتد، هوس مي کند آن را پر کند. زمان و مکان نوشتن هم دغدغه بعضي نويسنده هاست. تًد هيوز هميشه ايستاده پشت ميز خطابه مي نوشت. عکس هايي از رابرت لوئيس استيونسن در دست است که او را راحت و آسوده در حال نوشتن در تختخواب نشان مي دهد. جين آستين چندان توقع حريم شخصي نداشت و پشت ميز کوچکي مي نوشت. او به قدري نگران مزاحمت ديگران بود که نمي گذاشت دري را که جيرجير مي کرد روغن بزنند تا مبادا متوجه ورود کسي نشود. امروزه ماشين تحرير ديگر از رده خارج شده و تقريباً 30 سال است که کامپيوتر جاي آن را گرفته، ولي خيلي از نويسنده ها حاضر نيستند دست از سر ماشين تحريرهاي دستي يا الکتريکي خود بردارند. آيزاک باشويس سينگر نويسنده مشهور لهستاني تبار امريکايي، متجاوز از 40 سال داستان هايش را با يک ماشين تحرير قابل حمل آندًروود تايپ مي کرد. اين ماشين تحرير براي سينگر يک جورهايي اولين ويراستار کارش بود. مي گفت؛ «اگر اين ماشين تحرير از داستاني خوشش نيايد، کار نمي کند. من هم کسي را خبر نمي کنم که درستش کند چون مي دانم اگر ايده خوبي داشته باشم، دوباره با من از در آشتي درمي آيد. خودم هم باورم نمي شود که اين حرف ها از دهان من بيرون مي آيد، ولي اين ماجرا آنقدر تکرار شده که واقعاً در شگفتم. به هر حال، اين ماشين تحرير 42 سالش است. قاعدتاً مقداري تجربه ادبي دارد، و حتماً براي خودش قوه فکر دارد.» دان دليلو مي گويد به صداي شستي هاي ماشين تحرير احتياج دارد. ويل سًلف، که ترجيح داده دوباره از ماشين تحرير دستي استفاده کند، گفته؛ «فکر مي کنم کاربران کامپيوتر روي صفحه مانيتور فکر مي کنند، و کسي که از کامپيوتر استفاده نمي کند مجبور است کله اش را خيلي بيشتر به کار بيندازد.» بًريل بًينبريج بايد آخرين کسي باشد که در انگلستان از ماشين تحرير آمستراد دهه 1980 استفاده مي کند. اين ماشين تحرير که آن موقع برايش مناسب بوده، هميشه کارش را راه انداخته و هرگز دليلي نديده که آن را عوض کند. عجيب اينکه همه نويسنده ها اذعان مي کنند نوشتن کار سختي است، ولي خيلي هايشان بر عادت هايي پافشاري مي کنند که به هيچ وجه کارشان را آسان تر نمي کند. آلن گرگانوس يک بار از دوستش جان چيور رمان نويس بزرگ امريکايي پرسيد با دست مي نويسد يا با ماشين تحرير. اگر گفتيد چيور چه جوابي داد؟ «هيچ کدام، من روي لوح سنگي مي نويسم.»

ماشين تحرير کوچکي که دست هاي تواناي کورمک مکارتي رمان نويس نامدار امريکايي و نويسنده شاهکارهايي مثل «جاده»، «سرزميني براي پيرمردها نيست» و «همه اسب هاي زيبا»، آثارش را با آن تايپ کرده، سرنوشتي غير از همه ماشين تحريرهاي از رده خارج شده پيدا کرده است. اين ماشين تحرير رنگ و رورفته اوليوتيً مدل لًتًرا 32 جمعه چهارم دسامبر (13 آذر) در حراج کريستي به 500 هزار و 254 دلار به يک کلکسيونر ناشناس امريکايي فروخته شد. اين رقم بيشتر از 10 برابر قيمت تخميني 20 هزار دلاري کريستي بود که به نوبه خود قيمت بالايي محسوب مي شد. کورمک مکارتي اين ماشين تحرير دستي آبي کمرنگ را در 1963 از يک امانت فروشي در تنسي به 50 دلار خريده بود و قرار است درآمد حاصل از فروش آن به انجمن سانتافه اهدا شود که يک سازمان تحقيقاتي علمي غيرانتفاعي است. مکارتي نامه يي هم- البته با همان ماشين تحرير مورد بحث- براي مسوولان حراج کريستي نوشته است؛ «اين ماشين تحرير هرگز تعمير يا تميز نشده، فقط خاکش را گرفته ام... من همه کتاب هايي را که نوشته ام، از جمله سه کتابي را که هنوز منتشر نشده، با همين ماشين تايپ کرده ام. با احتساب همه پيش نويس ها و نامه ها، مي توانم بگويم طي 50 سال بايد حدود پنج ميليون کلمه شده باشد.» با اين حال، مکارتي بعد از اين از کامپيوتر استفاده نخواهد کرد چون يکي از دوستانش ماشين تحرير ديگري، لنگه همان قبلي برايش خريده است.

کورمک مکارتي همه رمان هايش، از جمله چند رمان برنده پوليتزر و جايزه ملي کتاب، چندين فيلمنامه، دو نمايشنامه، دو داستان کوتاه، پيش نويس هاي متعدد، نامه ها و بسياري مطالب ديگر را با اين ماشين تحرير اوليوتي قابل حمل تايپ کرده است. ولي اين اواخر آثار کهولت در آن ظاهر شده بود و ديگر مثل سابق کار نمي کرد. در نتيجه بعد از آنکه دوست و همکارش جان ميلر پيشنهاد کرد ماشين تحرير ديگري برايش بخرد، پذيرفت که ماشين تحرير دلبندش عمرش را کرده و تصميم گرفت آن را مرخص کند. او به خبرنگاران گفته دوستش ماشين تحرير ديگري درست لنگه همين يکي پيدا کرده که خيلي نونوار است و 11 دلار بابتش پول داده. هزينه حمل آن هم 19 دلار و 95 سنت شده است.

کورمک مکارتي در حال حاضر بزرگ ترين نويسنده امريکايي بعد از ويليام فاکنر به شمار مي آيد. او را به لحاظ سبک وارث فاکنر و جويس مي دانند و سال بلو استفاده قدرتمندانه او را از زبان ستايش کرده است. حتي کتاب نخوان ها هم با داستان هايش آشنا هستند چون دو رمان اخيرش- «سرزميني براي پيرمردها نيست» و «جاده»- به فيلم برگردانده شده اند و فيلم «سرزميني براي پيرمردها نيست» سال گذشته اسکار بهترين فيلم و سه اسکار ديگر را از آن خود کرد. مکارتي آدم کم حرف و گوشه گيري است، به ويژه درباره آثارش کمتر صحبت مي کند. او را مشهورترين گوشه گير ادبيات امريکا بعد از جًي دي سîلينجر مي دانند و تا زمان انتشار «همه اسب هاي زيبا» در 1992 بهترين رمان نويس گمنام اين کشور محسوب مي شد. چاپ جلدسخت هيچ کدام از رمان هاي قبلي او بيشتر از 2500 نسخه فروش نرفته بود. گمنامي مکارتي دليل خوبي داشت؛ کتاب هايش بسيار تلخ و خشن بودند و هنوز هم هستند. به لحاظ سبکي هم دشوار و غالباً بدون طرح داستاني و عاري از نشانه هاي سجاوندي مالوف اند و واژگاني رازآلود دارند. از طرفي مکارتي براي تبليغ آنها يا خودش هيچ اقدامي نمي کند و حاضر نيست بعد از انتشار کتاب هايش به سفر تبليغاتي برود و از تدريس و سخنراني گريزان است. او اولين مصاحبه جدي اش را در 1992 با اکراه با «نيويورک تايمز» انجام داده است. البته بعد از آنکه رمان «جاده» جايزه پوليتزر را گرفت و فيلم «سرزميني براي پيرمردها نيست» به نمايش درآمد، اين نويسنده 76ساله در چند جلسه عمومي ظاهر شده و حتي در گفت وگويي تلويزيوني در برنامه اوپرا وينفري شرکت کرده است.
آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه-4
خانه اسماعيل
محبوبه ميرقديري

اول بار در قصبه يي نزديک به دريا ديدمش. - بهتر است بگويم ديدم شان، چون تنها نبود. زن و مرد جوان بودند، سوار يک ماشين کرايه و در کوچه پس کوچه ها مي گشتند. راننده غر مي زد و پلاک خانه ها را به دقت نگاه مي کرد و از هر عابر، نشاني مي پرسيد، بي نتيجه.

جلوتر که رفتم دانستم دنبال ويلاي آدمي هستند به نام جهانگير.

در گشت و گذار خسته کننده شان سرانجام به پسر زبر و زرنگي برخوردند که همه آن اطراف را خوب مي شناخت و هم او بود که با شنيدن آدرس و مشخصات ويلا از زبان مرد جوان گفت اين همان خانه اسماعيل است، همسايه خودمان و سوار ماشين شد و به راننده آدرس داد و من خيالم راحت شد. با خودم گفتم خب سرانجام به مقصد رسيدند و با کنجکاوي جلوتر رفتم. مي خواستم ببينم حالا چه اتفاقي مي افتد. مي خواستم اين آقاي اسماعيل يا جهانگير را ببينم. خودش، خانواده اش و خانه اش را. در ضمن مي خواستم از کار و بار اين زن و مرد جوان هم سر درآورم. اسم شان، کارشان؟ به همين خاطر از دنبال شان رفتم تا رسيدم به يک کوچه شني با پيچ هاي فراوان.

بوي غليظ دريا مي آمد و بوي ماهي. معلوم بود که خانه اسماعيل به دريا نزديک است. راننده يکسره غر مي زد و پسر نوجوان راهنمايي اش مي کرد تا سرانجام رسيدند به کوچه يي که مستقيم به ساحل مي خورد و من ديدم که مرد جوان بازوي زن را فشرد و گفت؛ «تو که مي گفتي دريا را نديدي، حالا ببين.» زن ابروانش را در هم کشيد، به جلو خيره شد و مرد آهسته گفت؛ «اخم نکن، به اين کوچکي که تو مي بيني نيست.» و زن جواب داد؛ «مي دونم.»

از اين حرف ها دستگيرم شد براي اولين بار است که هم سفر شده اند و بعد از خودم پرسيدم رابطه شان چيست؟ دوست يا نامزد يا زن و شوهر؟ و بعد، خنده ام گرفت. به جواب هاي زن و به ژست هايش. از اينکه مرد خبر داشت دريا را نديده، دلخور بود و سعي مي کرد اطلاعاتش را به رخ مرد بکشد. «مي دونم.» آن هم با چه اخم و تخمي، خوشم آمد و بيشتر خنديدم و صبر کردم تا از ماشين پياده شوند. در خانه اسماعيل يک در چوبي کوچک آبي رنگ بود. درست شبيه در خانه هايي که تو روستاها و بخش ها و شهرهاي کوچک مي بينيم. ديوار خانه هم کوتاه بود، ساروجي و شاخ و برگ چند درخت به چشم مي خورد. مرد کليد انداخت و در را باز کرد و من دانستم که خانه خالي است و اسماعيل کليد را به مرد جوان داده و اين يعني يک دوستي ديرينه. راننده و پسر نوجوان که بعدها دانستم اسمش رحمان است وسايل زن و مرد را گذاشته کنار در. نگاه کردم، چقدر زياد، رختخواب، چمدان، بسته هاي کوچک و بزرگ و يک صندوق چوبي، خانه خالي خالي است يا اينها آمده اند تا براي هميشه بمانند؟ از دنبال شان رفتم تو. درخت هاي نارنج و نارنگي و يک حوض کوچک خالي، چند سکو و يک تخت چوبي. من تو حياط مي گشتم که صداي مرد را شنيدم، داشت به رحمان مي گفت؛ «ما سه روز مي مونيم.»

رحمان رفت و در تنهايي زن و مرد صداي زن را شنيدم؛ «من اگه مي دونستم ماه عسل يعني اين، اصلاً نمي اومدم.» پس زن و شوهر بودند و براي ماه عسل به اين قصبه آمده بودند به خانه اسماعيل. راستش کمي دلم سوخت. يک هتل تر و تميز و مرتب کجا و اين خانه دورافتاده خالي کجا؟ زن حق داشت و مرد هم حتماً حق داشت و من هم حق داشتم متعجب باشم. سه روز و آن همه چمدان و ساک و صندوق؟ اسم شان را هم نمي دانستم و ندانستم. با هم حرف مي زدند بي آنکه اسم هم را به زبان بياورند. خجالتي بودند يا مي ترسيدند کسي اسم شان را بشنود يا هنوز بيگانه با هم؟ نمي دانم. من برايشان چند اسم ساختم. مثلاً ناهيد و ايرج، پروين و خسرو، فريده و رضا و سعي کردم خيلي تو کارشان دقيق نشوم. عروس و داماد بودند و اين هم سفر ماه عسل. اما خب آدميزاد است و کنجکاوي اش. ديدم که مرد از تو باغچه چند شاخه گل چيد و داد دست زن و چشمکي زد و حرف هايي که باعث شد زن لبخند بزند. يک خوش خيالي و ساده انگاري در کلام و کردار مرد بود و در باورش به اين خانه که من حس اش مي کردم و زن هم باور کنيد که لبخندش از روي دلسوزي بود، انگار که بخواهد بگويد؛ «اي بيچاره،»

رفتند تو و در همان چند قدم اول مرد پاهايش را باز کرد و سکوت کرد و زن به سمت در خانه گريخت و من هم فرار کردم و در گوشه يي از حياط به تماشا ايستادم. خانه پر بود از انواع و اقسام حشرات و جانورهاي عجيب و غريب. زن مي ترسيد و مرد خودش را از تک و تا نمي انداخت. چه اميد کودکانه يي،

مي گفت بودن اينها در يک خانه خالي طبيعي است و جهانگير به من گفته بود که بايد خانه را تميز کنيم. من با خودم گفتم خودش کجا است که شماها را براي نظافت خانه اش فرستاده؟ زن هم حس مرا داشت اخم مي کرد، غر مي زد و مرد از دنج بودن و سکوت و خلوت اين خانه مي گفت و هزينه زياد هتل و به ياد زن مي آورد که روزي به او گفته بود خانه خوب يک خانه تميز است و مرد جوري به اين حرف دل بسته بود که انگار وحي، آيه الهي و حالا هم اراده کرده بود خانه را تميز کند. هر چند خانه خودشان نبود، خانه اسماعيل يا جهانگير بود و به خواست و عقيده زن هم بي اعتنا، من با خودم فکر مي کردم مگر مي شود يک همچين جايي را تميز کرد؟ اصلاً تميزشدني نيست، مرد قبول نداشت. به شادي جهانگير و آدم هايي فکر مي کرد که بعد از آنها به اين خانه مي آيند و چه مي بينند، يک خانه تر و تميز و مرتب، راحت و امن مثل دسته گل، دلم سوخت براي هردوشان و وقتي براي قدم زدن به کنار دريا رفتند خيال کردم کاش ديگر به آن خانه برنگردند. کنار درياي بزرگ کپرنشين مي شدند، بهتر بود تا درافتادن با جانورهاي عجيب، غريب و نفرت انگيز آن خانه. کاش برنگردند،

به خودم مي گفتم و مرد غرق باورهاي خودش سطل خريد و جارو خاک انداز و بيل و پارو و مواد شوينده و پاک کننده و چند بسته سم و راهي خانه شد. زن عقب مانده بود و پر بود از واهمه، ترس. رفت خانه رحمان و همسايه هاي رحمان و من هم راستش نه دل کندن و بازگشتن داشتم و نه جرات داخل خانه شدن را. همان کنار کوچه، گوشه يي به نظاره ايستادم و تماشا کردم کار و بار زن و مرد و پسر نوجواني را که از جنس کاغذ و کلمه اند و سال هاي سال است که در داستاني به نام «خانه بايد تميز باشد» زندگي مي کنند.

داستان «خانه بايد تميز باشد» را غلامحسين ساعدي نوشته است.
عناوين اين صفحه
داستان ها و تمثيل ها
بازنشستگي بعد از 50 سال
خانه اسماعيل

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام