محبوبه ميرقديري

اول بار در قصبه يي نزديک به دريا ديدمش. - بهتر است بگويم ديدم شان، چون تنها نبود. زن و مرد جوان بودند، سوار يک ماشين کرايه و در کوچه پس کوچه ها مي گشتند. راننده غر مي زد و پلاک خانه ها را به دقت نگاه مي کرد و از هر عابر، نشاني مي پرسيد، بي نتيجه.
جلوتر که رفتم دانستم دنبال ويلاي آدمي هستند به نام جهانگير.
در گشت و گذار خسته کننده شان سرانجام به پسر زبر و زرنگي برخوردند که همه آن اطراف را خوب مي شناخت و هم او بود که با شنيدن آدرس و مشخصات ويلا از زبان مرد جوان گفت اين همان خانه اسماعيل است، همسايه خودمان و سوار ماشين شد و به راننده آدرس داد و من خيالم راحت شد. با خودم گفتم خب سرانجام به مقصد رسيدند و با کنجکاوي جلوتر رفتم. مي خواستم ببينم حالا چه اتفاقي مي افتد. مي خواستم اين آقاي اسماعيل يا جهانگير را ببينم. خودش، خانواده اش و خانه اش را. در ضمن مي خواستم از کار و بار اين زن و مرد جوان هم سر درآورم. اسم شان، کارشان؟ به همين خاطر از دنبال شان رفتم تا رسيدم به يک کوچه شني با پيچ هاي فراوان.
بوي غليظ دريا مي آمد و بوي ماهي. معلوم بود که خانه اسماعيل به دريا نزديک است. راننده يکسره غر مي زد و پسر نوجوان راهنمايي اش مي کرد تا سرانجام رسيدند به کوچه يي که مستقيم به ساحل مي خورد و من ديدم که مرد جوان بازوي زن را فشرد و گفت؛ «تو که مي گفتي دريا را نديدي، حالا ببين.» زن ابروانش را در هم کشيد، به جلو خيره شد و مرد آهسته گفت؛ «اخم نکن، به اين کوچکي که تو مي بيني نيست.» و زن جواب داد؛ «مي دونم.»
از اين حرف ها دستگيرم شد براي اولين بار است که هم سفر شده اند و بعد از خودم پرسيدم رابطه شان چيست؟ دوست يا نامزد يا زن و شوهر؟ و بعد، خنده ام گرفت. به جواب هاي زن و به ژست هايش. از اينکه مرد خبر داشت دريا را نديده، دلخور بود و سعي مي کرد اطلاعاتش را به رخ مرد بکشد. «مي دونم.» آن هم با چه اخم و تخمي، خوشم آمد و بيشتر خنديدم و صبر کردم تا از ماشين پياده شوند. در خانه اسماعيل يک در چوبي کوچک آبي رنگ بود. درست شبيه در خانه هايي که تو روستاها و بخش ها و شهرهاي کوچک مي بينيم. ديوار خانه هم کوتاه بود، ساروجي و شاخ و برگ چند درخت به چشم مي خورد. مرد کليد انداخت و در را باز کرد و من دانستم که خانه خالي است و اسماعيل کليد را به مرد جوان داده و اين يعني يک دوستي ديرينه. راننده و پسر نوجوان که بعدها دانستم اسمش رحمان است وسايل زن و مرد را گذاشته کنار در. نگاه کردم، چقدر زياد، رختخواب، چمدان، بسته هاي کوچک و بزرگ و يک صندوق چوبي، خانه خالي خالي است يا اينها آمده اند تا براي هميشه بمانند؟ از دنبال شان رفتم تو. درخت هاي نارنج و نارنگي و يک حوض کوچک خالي، چند سکو و يک تخت چوبي. من تو حياط مي گشتم که صداي مرد را شنيدم، داشت به رحمان مي گفت؛ «ما سه روز مي مونيم.»
رحمان رفت و در تنهايي زن و مرد صداي زن را شنيدم؛ «من اگه مي دونستم ماه عسل يعني اين، اصلاً نمي اومدم.» پس زن و شوهر بودند و براي ماه عسل به اين قصبه آمده بودند به خانه اسماعيل. راستش کمي دلم سوخت. يک هتل تر و تميز و مرتب کجا و اين خانه دورافتاده خالي کجا؟ زن حق داشت و مرد هم حتماً حق داشت و من هم حق داشتم متعجب باشم. سه روز و آن همه چمدان و ساک و صندوق؟ اسم شان را هم نمي دانستم و ندانستم. با هم حرف مي زدند بي آنکه اسم هم را به زبان بياورند. خجالتي بودند يا مي ترسيدند کسي اسم شان را بشنود يا هنوز بيگانه با هم؟ نمي دانم. من برايشان چند اسم ساختم. مثلاً ناهيد و ايرج، پروين و خسرو، فريده و رضا و سعي کردم خيلي تو کارشان دقيق نشوم. عروس و داماد بودند و اين هم سفر ماه عسل. اما خب آدميزاد است و کنجکاوي اش. ديدم که مرد از تو باغچه چند شاخه گل چيد و داد دست زن و چشمکي زد و حرف هايي که باعث شد زن لبخند بزند. يک خوش خيالي و ساده انگاري در کلام و کردار مرد بود و در باورش به اين خانه که من حس اش مي کردم و زن هم باور کنيد که لبخندش از روي دلسوزي بود، انگار که بخواهد بگويد؛ «اي بيچاره،»
رفتند تو و در همان چند قدم اول مرد پاهايش را باز کرد و سکوت کرد و زن به سمت در خانه گريخت و من هم فرار کردم و در گوشه يي از حياط به تماشا ايستادم. خانه پر بود از انواع و اقسام حشرات و جانورهاي عجيب و غريب. زن مي ترسيد و مرد خودش را از تک و تا نمي انداخت. چه اميد کودکانه يي،
مي گفت بودن اينها در يک خانه خالي طبيعي است و جهانگير به من گفته بود که بايد خانه را تميز کنيم. من با خودم گفتم خودش کجا است که شماها را براي نظافت خانه اش فرستاده؟ زن هم حس مرا داشت اخم مي کرد، غر مي زد و مرد از دنج بودن و سکوت و خلوت اين خانه مي گفت و هزينه زياد هتل و به ياد زن مي آورد که روزي به او گفته بود خانه خوب يک خانه تميز است و مرد جوري به اين حرف دل بسته بود که انگار وحي، آيه الهي و حالا هم اراده کرده بود خانه را تميز کند. هر چند خانه خودشان نبود، خانه اسماعيل يا جهانگير بود و به خواست و عقيده زن هم بي اعتنا، من با خودم فکر مي کردم مگر مي شود يک همچين جايي را تميز کرد؟ اصلاً تميزشدني نيست، مرد قبول نداشت. به شادي جهانگير و آدم هايي فکر مي کرد که بعد از آنها به اين خانه مي آيند و چه مي بينند، يک خانه تر و تميز و مرتب، راحت و امن مثل دسته گل، دلم سوخت براي هردوشان و وقتي براي قدم زدن به کنار دريا رفتند خيال کردم کاش ديگر به آن خانه برنگردند. کنار درياي بزرگ کپرنشين مي شدند، بهتر بود تا درافتادن با جانورهاي عجيب، غريب و نفرت انگيز آن خانه. کاش برنگردند،
به خودم مي گفتم و مرد غرق باورهاي خودش سطل خريد و جارو خاک انداز و بيل و پارو و مواد شوينده و پاک کننده و چند بسته سم و راهي خانه شد. زن عقب مانده بود و پر بود از واهمه، ترس. رفت خانه رحمان و همسايه هاي رحمان و من هم راستش نه دل کندن و بازگشتن داشتم و نه جرات داخل خانه شدن را. همان کنار کوچه، گوشه يي به نظاره ايستادم و تماشا کردم کار و بار زن و مرد و پسر نوجواني را که از جنس کاغذ و کلمه اند و سال هاي سال است که در داستاني به نام «خانه بايد تميز باشد» زندگي مي کنند.
داستان «خانه بايد تميز باشد» را غلامحسين ساعدي نوشته است.