يكشنبه، 22 آذر 1388 - شماره 2125
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
مارک اسموژنسکي لهستاني که ايران را دوست دارد
بر فراز مرزهاي معمول

آيدين فرنگي

مرز دولت هاي بشري چقدر شکاف دارد/ ابرهاي بسياري بي مجازات از بالاي آنها مي گذرند/ شن و ماسه هاي زيادي از کشوري به کشوري مي ريزند/ خرده سنگ هاي کوهستاني سرازير ملک ديگران مي شوند/ با جهش هايي تحريک کننده... (بخشي از شعر مزامير، نوشته ويسواوا شيمبورسکا. کتاب آدم ها روي پل، ص 125، نام مارک،

نام خانوادگي موژنسکي، تولد شهر ووج لهستان، شغل مترجم و استاد رشته زبان و ادبيات فارسي.

مارک اسموژنسکي سال 1954 (1333) در شهر ووج لهستان به دنيا آمده و سال 1986 مدرک فوق ليسانس اش را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه ورشو (لهستان) گرفته است. موضوع پايان نامه او «کارکرد الگوهاي اساطيري در تعريف مفهوم حرکت در نوشته هاي دکتر علي شريعتي» بود. اسموژنسکي پيشتر (1976) فوق ليسانس زبان و ادبيات لهستاني را هم از دانشگاه زادگاهش اخذ کرده و «جريان دگرگوني معنايي- زيبايي شناختي ترجمه هاي لهستاني اشعار گئورگ تراکل (شاعر اتريشي)» را موضوع پايان نامه خود قرار داده بود.

او که از سال 1984 تا 1989 به تدريس در انستيتو پژوهش هاي فرهنگي دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره هاي ادبيات تطبيقي و تاليف مقاله هايي در زمينه فرهنگ و ادبيات فارسي مشغول بود، سال 1989 (1368) پس از اخذ بورسيه در دانشگاه تهران در سطح دکتراي رشته زبان و ادبيات فارسي به تحصيل پرداخت و سال 1997 (1376) از پايان نامه خود با نام «تصحيح انتقادي و بررسي ساختار رمزي سيرالعباد الي المعاد سنايي غزنوي» دفاع کرد. اسموژنسکي شعر بلند و معروف سهراب سپهري با نام «صداي پاي آب» را هم به لهستاني ترجمه کرده که سال 1993 در لهستان با نام «Glosy u brzegu wod» به چاپ رسيده است.

شايد يکي از خوش شانسي هاي زبان فارسي بود که شعرهاي ويسواوا شيمبورسکا (شاعر نامدار لهستاني و برنده نوبل ادبي در سال 1996) توسط يک ادبيات شناس لهستاني مسلط به زبان فارسي و با همراهي دو شاعر ايراني ديگر زنده ياد شهرام شيدايي و چوکا چکاد به اين زبان ترجمه شد؛ اتفاقي نادر که خواننده ايراني را هم از صحت ترجمه مطمئن مي کند و هم وي را با متني زيبا روبه رو مي سازد. کتاب «آدم ها روي پل» که چاپ نخست آن سال 76 توسط نشر مرکز به بازار کتاب عرضه شد، يک سال بعد به چاپ دوم رسيد و سال 83 چاپ سوم آن در دسترس دوستداران شعر امروز جهان قرار گرفت، اما از سال 84 به اين سو به دليل وجود شعري به نام «انديشيدن» در آن مجموعه اجازه چاپ مجددش صادر نشده است.

البته تلاش هاي اين ايران شناس لهستاني به دو کتاب يادشده محدود نمانده؛ چندان که وي پس از برپايي نشست هايي متعدد با هدف معرفي فرهنگ، ادبيات و هنر ايراني در لهستان (از شعر و موسيقي تا صنايع دستي و لباس ها و غذاهاي ايراني) و همچنين 9 سال (2009-2000) ارائه آموزش در زمينه درس هاي تاريخ ادبيات (تئوري و تمرين)، عروض، ترجمه، اسلام در ايران و تاريخ ايران در دانشگاه «ياگلونيان» شهر کراکو، سال 2008 ترجمه لهستاني 32 غزل از اشعار مولانا را هم منتشر ساخت. کتاب «در گذر کلمات» را انتشارات Wydawnictwo Homini که پيشتر در زمينه ادبيات کلاسيک يونان، گنوسيسم و مردم شناسي فعاليت داشته به بازار کتاب عرضه کرده است.

مارک اسموژنسکي در زمان اقامتش در تهران با همسر ايراني اش که او هم در دانشگاه تهران به تحصيل در رشته زبان و ادبيات فارسي مي پرداخته و اکنون فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي است، آشنا شده و همان سال ها با يکديگر ازدواج مي کنند. پسر اين دو امروز 9ساله است. اسموژنسکي در زمان حضور در ايران چند مقاله براي مجله «گردون» نوشته و مدتي نيز به عنوان مترجم رسمي سفارت لهستان در تهران به فعاليت پرداخته است.

خواهر همسر اسموژنسکي که خود در ايران به کار ويراستاري کتاب اشتغال دارد در مورد تسلط اين ايران شناس لهستاني به زبان فارسي مي گويد؛ «ما بارها در مورد واژه هايي که معنايشان را به درستي نمي دانستيم يا در مورد کاربردشان شک داشتيم به مارک مراجعه مي کرديم. او علاوه بر آشنايي با زبان فارسي، شناخت دقيقي نيز از رقص و موسيقي ايراني دارد.»

خواهر همسرش که سال گذشته در کراکو شاهد برنامه هاي فرهنگي اسموژنسکي بوده در ادامه مي افزايد؛ «مارک به علت ابتلا به سرطان خون در بيمارستان بستري بود که ترجمه هايش از مولانا به همراه يک لوح فشرده حاوي موسيقي و شعر منتشر شد و به دست او رسيد. اين اتفاق روحيه اش را خيلي بالا برد. همان مقطع پس از ترخيص از بيمارستان چند برنامه براي خواندن اشعار مولانا در کراکو و ورشو ترتيب دادند. در اين برنامه ها «ماريوش کلوح» خواننده و بازيگر لهستاني اپرا که نواختن سه تار، تار، تنبور و رباب را نيز آموخته به هنرنمايي پرداخت. او شعرها را با آواز مي خواند و مارک متن ترجمه آنها به لهستاني يا متن فارسي شان را قرائت مي کرد. ماريوش که يک خواننده حرفه يي اپراست همه آهنگ ها را خودش با الهام از ريتم شعر مولانا ساخته و موقع خواندن هم بدون دانستن زبان فارسي چنان واژه ها را دقيق ادا مي کرد که مايه تعجب من شد.»

اسموژنسکي در گفت وگويي که با خبرنگار بي بي سي داشته در مورد ترجمه اشعار مولانا مي گويد؛ «سعي کردم درباره هنر و فرهنگ خراسان و بلخ نيز به عنوان پيش زمينه معنوي جلال الدين رومي بنويسم، چرا که به طور کلي سه سنت مهم ديني- عقيدتي بودا، زرتشت و اسلام در آثار او به هم تنيده شده اند. شيفتگي من نسبت به شعرهاي مولانا از دوستي من با بهرام شاه محمدلو بازيگر ايراني تئاتر و تلويزيون از 28 سال پيش شروع شد. آن موقع من دانشجوي ايران شناسي دانشگاه ورشو بودم و بهرام در يکي از مهماني هاي دانشجويي در لهستان، غزلي خواند از مولانا با مطلع؛ «خنک آن دم که نشينيم در ايوان من و تو». شيفتگي من به مولانا از همان زمان آغاز شد. در اين شعر پيام مدارا و تفاهم، گذشتن از اختلافات و انسان دوستي موج مي زند. به همين دليل وقتي کار ترجمه را شروع کردم دلم بيشتر به سراغ غزل هايي مي رفت که در بيان اش ضمن شور عاشقانه، يک حالت چرخش سيال کلمات هم وجود داشت. اين حالت وقتي به وجود مي آيد که تلاش سراينده بر اين است که يک حقيقت دروني را صادقانه به زبان قال بياورد. شعر «يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا» يا «اين کيست اين اين کيست اين اين يوسف ثاني است اين»، از اين گونه شعرها به شمار مي آيند. يعني معيار اصلي در انتخاب غزل ها، جنبه زيبايي شناختي آنها بوده.» مترجم که مقدمه يي 42 صفحه يي هم بر ترجمه خود نوشته و در زمينه معناي واژه ها، از توضيحات دکتر شفيعي کدکني در کتاب «گزيده غزليات شمس» استفاده کرده، در ادامه گفت وگوي يادشده مي افزايد؛ «تلاش کردم ترجمه غزل ها را به صورت شعري درآورم. سعي کردم همان چرخش کلمات و تشابه صوتي بين آنها را به زبان لهستاني هم منعکس کرده باشم چراکه نمي شود از جنبه جسماني کلمات در راه فهميدن فلسفه مولانا گذشت. يعني نمي شود آن کاري را کرد که بعضي از مترجمان غربي انجام مي دهند و بر ارائه چکيده يي از فلسفه مولانا متمرکز مي شوند. در شعر مولانا جسم کلمه و روح کلمه تفکيک ناپذيرند. اگر ترجمه يي غير از اين باشد، ديگر مولانا نيست.» اسموژنسکي در تشريح شاخصه هاي ترجمه اش ادامه مي دهد؛ «تلاش کردم مضمون شعرها را با لطافت شعري زبان لهستاني همراه کنم. گاه کساني که آنها را مي شنوند بهت زده مي شوند و خيلي خوش شان مي آيد. ترجمه اين شعرها داراي وزن و قافيه است. بنابراين ترجمه تحت اللفظي و واژه به واژه نيست. فکر مي کنم موزون و مقفي بودن شعرها به دلپذير شدن شان کمک کرده است. گفتن اينکه در ترجمه شعرها و انتخاب واژه ها موفق بوده ام يا نه، کار من نيست و بايد کسي که هم به زبان فارسي، هم به زبان لهستاني و هم به شعر و ادبيات تسلط دارد در اين مورد اظهارنظر کند، ولي همين که قشرهاي مختلف مردم از اين کار استقبال کرده اند معني اش اين است که کار مفيدي بوده.»

بنا به گفته همسرش، اسموژنسکي در يکي دو سال گذشته براي اخذ درجه فوق دکترا، «پست مدرنيسم در ايران» را به عنوان موضوع پژوهش خود قرار داده بود که حين انجام بررسي هاي لازم، با کتاب «رود راوي» اثر «ابوتراب خسروي» روبه رو مي شود و با اطمينان بيشتري به پيگيري تز خود پرداخته، همزمان ترجمه رود راوي را به زبان لهستاني نيز آغاز مي کند.

ابوتراب خسروي در اين باره مي گويد؛ «آقاي اسموژنسکي سال 2006 در کنگره بزرگ ادبيات دانشگاه آکسفورد موضوع سخنراني خود را به کتاب رود راوي اختصاص دادند که متن اين سخنراني در ايران ترجمه و در نقد آگاه نيز به چاپ رسيده است.»

بنا به گفته همسرش وي پيشتر ترجمه شعرهاي شهرام شيدايي را هم آغاز کرده بود که ترجمه دو اثر يادشده هنوز به اتمام نرسيده. اين ايران شناس و مترجم لهستاني در سال هاي اقامت خود در ايران دو داستان کوتاه از شهرام شيدايي و چوکا چکاد را هم ترجمه کرده که اين دو ترجمه سال 1998 در فصلنامه ادبي لهستان با نام «پيسمو» به چاپ رسيده اند.

اکنون مارک اسموژنسکي ايران شناس لهستاني در اثر ابتلا به بيماري سرطان خون در بيمارستان شهر کراکو بستري است. همسرش درباره بيماري وي مي گويد؛ «مارک از دو سال پيش با اين بيماري دست به گريبان است. در روزهاي اخير وي که براي شيمي درماني به بيمارستان مراجعه کرده بود، مبتلا به آنفلوآنزا شده و ضريب ايمني بدنش کاهش يافته و به دليل عفونت ريه ها، توسط پزشکان بيهوش شده و تنفس او با کمک دستگاه اکسيژن انجام مي شود و داروهاي به کار رفته هنوز تاثيري در درمان عفونت ريوي وي نداشته اند.»

مروري بر «اي نامه» تاليف احمد اخوت
بوسه هاي کاغذي

مريم مهتدي

ده- پانزده سال پيش شايد، شنيدن صداي پستچي از پشت در عجيب به نظر نمي رسيد؛ در آن سال هايي که فقط تلفن بود و نامه هاي کاغذي و کامپيوتر در خانه ها مثل الان پيدا نمي شد. آن سال هايي که احوالپرسي هاي راه دور با دستخط و کاغذهاي مخصوص نامه بود و پاکتي که وقتي بازش مي کردي، انگار که تکه يي از روح فرستنده هم از آن بيرون مي آمد. اين روزها اما کمتر صداي پستچي از پشت در خانه ها مي آيد. به جايش صندوق نامه هاي الکترونيک آدم ها پر مي شود از احوالپرسي هاي گاه سرسري که دستخطي هم همراهش نيست و آنقدر خشک است که بايد کلي تلاش کرد تا از وراي کلمات تايپ شده، حس فرستنده را درک کرد. حالا شايد به خاطر حس نوستالژيک خيلي هايمان به نامه هاي کاغذي باشد که «اي نامه» احمد اخوت، آنقدر به دل مي نشيند و خاطرات و حس هاي خوب ً ساليان پيش را زنده مي کند. احمد اخوت پشت جلد کتاب تازه اش نوشته؛ «حتماً مي پرسيد چرا رفته ام سراغ نامه ها؟ آن هم در غروب نامه نويسي کاغذي و رواج نامه هاي الکترونيکي؟ دلايلش متعدد است، مثلاً اينکه چون نامه ها پيوسته با من بوده اند، هميشه هستند. يا اينکه نامه پنجره يي به زندگي ديگري است. من از دوستم هزاران کيلومتر فاصله دارم اما نامه هاي عزيزش پنجره يي به رويم مي گشايند، به زندگي اش و وجود او را در کنار خود احساس مي کنم... گاهي هم نامه يي ممکن است در شرايطي بحراني موجب آرامش کسي شود و او را زنده نگه دارد و بالاخره بايد از اين منظر به نامه ها نگاه کنيم که هر يک از آنها پيکي رسيده از «جايي ديگر» است و نمايي دور را به ما نشان مي دهد. نامه کاغذي نه مانند نامه الکترونيکي خنثي، بلکه «موجودي» است با هويت و زنده و حامل نشانه هايي از نويسنده اش...»«اي نامه» چهار فصل خواندني دارد. اخوت در فصل نخست، درباره «اصول پستي» نوشته؛ مباني معمولاً نانوشته يي که در ارتباط پستي حاکم است. با اين توضيح که اگر مي خواهيم با کسي ارتباط نامه نگارانه داشته باشيم، ناگزيريم قواعد اين بازي را رعايت کنيم؛ قوانيني که مهم ترين شان به گفته مولف، «پاسخ دادن به نامه» است. احمد اخوت در تمامي فصل هاي اين کتاب از نامه هاي نويسندگان و شاعران بزرگ ايران و جهان نمونه آورده. در فصل نخست، دو شعر از ريچارد براتيگان و رابيندرانات تاگور و يادداشتي از ارنست همينگوي درباره نامه مي خوانيم. فصل دوم، فصل «نامه هاي غيابي» است. سرشت نامه را با غيبت رقم زده اند. نويسنده نامه در نبود گيرنده آن را مي نويسد و دريافت کننده نامه متن را در غياب نويسنده مي خواند. اين طبيعت هر نامه است. اما نامه هاي غيابي غيبتي مضاعف دارند؛ اينکه «در غيبت تو چه گذشت» شکل هاي متنوع دارد که در اين فصل به آنها پرداخته شده. بسياري از نويسندگان بزرگ دنيا نيز علاقه بسياري به نامه نگاري داشته اند، به همين خاطر تعجب نکنيد اگر ميان ورق زدن صفحات اين فصل، ناگهان عکسي از ريچارد براتيگان را ببينيد که زير آ ن نوشته؛ حتماً داري به عکس ام نگاه مي کني که درست قبل از تولدم گرفته شده است. آره جانم، اروپا با من خوب بوده است. در پايان فصل نامه هاي غيابي، شش نامه غيابي مي خوانيم از گي دو موپاسان، جيمز جويس، آن بيتي و...نامه ها، «پيام هاي پرشور»، گاهي از مسيرشان جدا مي شوند. به راه ديگري مي روند و به دست گيرنده نمي رسند. فصل سوم اين کتاب درباره نامه هاي به مقصد نرسيده است. مولف براي نوشتن اين فصل، نمونه هاي جالبي دارد. از نامه يي که در اتوبوس خط دانشگاه- دروازه دولت پيدا کرده، تا نامه يي که در زباله داني گوشه يک خيابان بوده و نويسنده آن را نجات داده است. نامه فرستاده نشده و نامه پاياني دو بخشي هستند که در کنار «آخرين شعر» اين فصل را تشکيل مي دهند. آخرين شعر ترجمه هاي عباس صفاري از چند هايکوست که آنها را با نامه براي احمد اخوت فرستاده است. هايکوهايي که شاعران ژاپن در بستر مرگ نوشته اند؛ آخرين شعرهايشان. «از؛ من به؛ تو» مي تواند خواندني ترين فصل اين کتاب باشد. مثلاً نامه هاي جيمز جويس به خاله ژوزفين ، نامه اميلي ديکنسون به دنيا، نامه هاي فرانتس کافکا به فليسه باوئر، نامه سوزان سونتاگ به بورخس، نامه نويسنده به صادق هدايت و...

«اي نامه» احمد اخوت نيز مانند «تا روشنايي بنويس» با نثري روان و طنازي ظريفي نوشته شده؛ کتابي که مي توان تمام 314 صفحه اش را در يک روز خواند و پس از خواندنش فقط به فکر اين بود که بايد دوباره کاغذ و خودکار برداشت و براي عزيزي در دوردست يا حتي همين نزديکي، نامه يي نوشت و بعد با صندوق هاي زرد پستي گوشه خيابان ها، ديدار تازه کرد.

در سرزمين گوجه هاي سبز
مرگ براي آدم سوت مي زند
سحر طلوعي

1- شايد بعد از خواندن کتاب «سرزمين گوجه هاي سبز»، تابستان با دل راحت سراغ گوجه سبز نرويد. شايد تا مدت ها از بستن کمربند حالتان به هم بخورد. شايد از دست زدن به ناخن گير چندش تان بشود. شايد...

2- همه اين شايد ها زير سر آن پسربچه يي است که پايين صفحه عکس اش را مي بينيد. 15ساله است. عکس مربوط است به زماني که او ضدجريان خشونت بار و فاشيستي وقت (دوره ديکتاتوري يان آنتونسکو) جنگيده و به زندان رفته؛ زنداني شماره 32178. چه کسي باور مي کند روزي روزگاري عده يي عليه صاحب اين عکس دست به انقلاب بزنند؟ چه کسي باور مي کند اين نوجوان روزي حتي درباره تعداد فرزندان و مسائل مربوط به اتاق خواب هموطنانش هم تصميم بگيرد و قاعده و قانون وضع کند؟ اين پسر نوجوان ضدفاشيست روزي به کابوس هموطنانش بدل مي شود و از گوجه سبز و کمربند و ناخن گير مفاهيمي خوف انگيز و چندش آور مي سازد. صفت «گورساز» به اين چهره نمي آيد، اما بين سال هاي دهه 70 تا 90 تنها لقب گورساز برازنده اش است. موهايش که بلند تر بشود و رو به بالا شانه شان بزند و گرد و غبار ميانسالي بر چهره اش بنشيند به ديکتاتور نامي روماني شبيه مي شود؛ نيکلا چائوشسکو. درباره اش بيشتر شنيده ايم و کمتر خوانده ايم.

3- چائوشسکو و جنايت هايش و اصلاً روماني سال هاي 60 تا 90 مي رفت که فراموش شود. اما نوبل سال 2009 نگذاشت. نوبل به کمک خانم هرتا مولر آمد تا بر شنيده هايمان از روماني و چائوشسکو مهر تاييد بزنيم و دلشوره هايمان بابت آن شنيده ها رفع شود. نوبل باعث شد آن روماني را ببينيم که مولر از نزديک ديده و تجربه کرده و در رمان «سرزمين گوجه هاي سبز» نوشته است. روماني که سربازان رسمي و غيررسمي (ماموران مخفي) حکومتش در کوچه و خيابان پرسه مي زنند و گوجه سبز مي خورند، خبر مي برند و چوب و چماق مي کشند بر سر آن دسته از شهرونداني که جلال و جبروت «گورساز» را دست انداخته اند و... روماني که مردمش در دوره چائوشسکو حق نداشته اند شعري فولکلوريک و ملي را که در پس اش مضمون بورژوازي نهفته و به دوره حاکميت فئودال ها اشاره مي کند، از حفظ باشند. دوره، دوره حاکميت «خلق» است و بورژوازي مايه خشم و نفرت حکومت. فقر و فلاکت به هواي عدالت و از سر و کول روماني دهه 70 تا 90 بالا مي رود و گرسنگي خصوصيت اين جامعه است. بخشي از اين روماني را در سال 2007 زماني که نخل طلاي کن به فيلم کريستين مونگيو رسيد، ديديم. فيلم «چهار ماه و سه هفته و دو روز» بخشي از روماني دوران چائوشسکو و بعد از دستورالعمل سال 1966 او را نشان مان داد. دستورالعمل سال 1966 مي گويد «سقط جنين ممنوع» و حکم مي کند «بايد بر حقوق دختران و پسراني که سني بالاي 25 سال دارند، اما هنوز مجرد هستند يا ازدواج کرده اند و صاحب فرزند نشده اند 10 تا 20 درصد ماليات بست». حالا يک بار ديگر به چهره زنداني ضدفاشيست شماره 32178 نگاه کنيد؛ هيچ شباهتي به اين هيولاي بي شاخ و دم که از شعري فولکلوريک و شوخي دم دستي و پيش پاافتاده مي هراسد و براي تلافي دستور قتل مي دهد، ندارد. بازي روزگار را ببينيد که چائوشسکوي ضدفاشيست مخالف سقط جنين و موافق افزايش جمعيت روز 26 دسامبر 1989 به اتهام نسل کشي محاکمه و اعدام شد.

4- رمان «سرزمين گوجه هاي سبز» تلخ و نفسگير است. بوي مرگ مي دهد. داستان دانشجوياني است که با هزار اميد و آرزو راهي شهر شده اند تا بخوانند و ياد بگيرند، اما چيزي جز گرسنگي، فقر، تن فروشي و دست آخر مرگ نصيب شان نمي شود. هرتا مولر تجربيات شخصي اش از دوران دانشجويي و زندگي در روماني چائوشسکو را در رمان «سرزمين گوجه هاي سبز» روايت مي کند؛ از دوراني که با سروان پجله ها و ماموران امنيتي دست به يقه بوده است... از دوراني که دانشجو دست به خودکشي مي زند يا تصميم به مهاجرت و فرار مي گيرد که باز هم چيزي جز مرگ نصيبش نمي شود. «سرزمين گوجه هاي سبز» سياه است و روح و روان خواننده اش را مچاله مي کند. رمان روايتگر جامعه يي است که خون مي خورد، خيانت مي کند و جز شايعه پراکني درباره بيماري ديکتاتور، سرگرمي ديگري ندارد. جامعه يي که روزي مشغول بررسي سرطان خون چائوشسکو است، روزي ديگر معتقد است او سرطان حنجره دارد و فردا به اين نتيجه مي رسد او به سرطان روده مبتلا است. مهم نيست که چائوشسکو سرطان حنجره داشته يا نه، مبتلا به سرطان روده يا خون بوده يا نه، مهم اين است که جامعه روماني در دهه 70 تا 90 تنها به يک پرسش فکر مي کند؛ ديکتاتور کي مي ميرد؟ البته آنها براي سرنگوني ديکتاتور طرح و نقشه يي ندارند. در سرزمين گوجه هاي سبز مردم گرفتار پر کردن شکم شان هستند و با فقر و نکبت کلنجار مي روند. کورت، ادگار، گئورگ و راوي داستان (نماينده قشر دانشجو) هم بيشتر درگير نقشه کشيدن براي فرار از سرزمين گوجه هاي سبز هستند تا اينکه بمانند و مبارزه کنند. مجالي هم براي مبارزه نيست. واقعيت اين است که ترس و خفقان و فلاکت بر جامعه همه ذهن ها را آچمز کرده است. اگر مي خواهيد درباره اوضاع و احوال روماني دهه 70 تا 90 بدانيد، رمان «سرزمين گوجه هاي سبز» انتخاب خوبي است.

5- رمان سرزمين گوجه هاي سبز را آقاي غلامحسين ميرزاصالح براي انتشارات مازيار ترجمه کرده است. انتشارات مازيار اين کتاب را در سال 1379 براي اولين بار منتشر کرده است و حالا بعد از آنکه نويسنده صاحب نوبل ادبيات سال 2009 شده کتاب به چاپ سوم هم رسيده و روي پيشخوان کتابفروشي ها موجود است. نثر ترجمه کتاب راحت و پاکيزه است و همين باعث مي شود خواندن اين کتاب 255 صفحه يي آسان و بي دغدغه باشد. به هرحال يادتان باشد کتاب تلخ و گزنده است و تا مدت ها دهان هايي که با گوجه سبز يا خون پر شده و آرايشگراني که مو و چهره مرده ها را مي آرايند، ذهن خواننده را به خود مشغول مي کند.

پيشنهاد

جز سرزمين گوجه هاي سبز کتاب ديگري از خانم هرتا مولر به فارسي ترجمه نشده است. البته مترجم ها مشغول ترجمه کتاب هاي ديگر اين نويسنده هستند که تا چند وقت ديگر به بازار مي آيد. اما در کنار آن مي توانيد «ميرا» اثر کريستوفر فرانک را با ترجمه ليلي گلستان بخوانيد. چاپ دوم کتاب را نشر بازتاب نگار در سال 80 منتشر کرده است. شايد هنوز در قفسه کتابفروشي ها موجود باشد. 1984 جرج اورول هم که گفتن ندارد. هر دو کتاب به آن فضاهايي که مولر در سرزمين گوجه هاي سبز روايت مي کند شبيه است. فيلم «1984» مايکل رادفورد و «چهار ماه و سه هفته و دو روز» کريستين مونگيو هم در بازار دي وي دي فروش هاي خياباني موجود است.
نگاهي به رمان زماني که يک اثر هنري بودم اريک امانوئل اشميت
برده داري در دنياي مدرن

عليرضا عباسي

اين واقعيتي انکارناپذير است که روح معترض انسان معاصر، برآمده از آگاهي هاي نسبي اش در زمينه هاي هستي شناختي و بيمارشناختي موجوديت خويش است. نگرش عميق در ويژگي هاي متناقض سرشت انساني با توجه به عينيات و شواهد موجود (که در دنياي مدرن بيشتر مشهود و ملموسند) براي نويسندگان آگاه امروز زمينه ساز تحريک انديشه در نوشتار شده و گويي تهديد آزادي انسان در دنيايي که خود مدعي آزادي اوست، روز به روز ويژگي هاي پاک انساني را به مخاطره مي اندازد. اينکه روش متداول برده داري در اعصار گذشته مبدل به شيوه هاي مدرن و استفاده از دستاوردهاي دنياي مدرن شده است، مي تواند موضوع مناسب و قابل تحليلي در ژانرهاي مختلف نوشتار باشد؛ چيزي که اريک امانوئل اشميت آن را در رمان مذکور به نوعي برجسته و ملموس به تصوير مي کشد. تنزل انسان و خصوصيات پاک در دنياي مجهز به فناوري و ويژگي هاي مدرنيته نگاه اومانيستي اشميت را وادار مي کند اين تنزل را در قالب روايتي داستاني به تصوير بکشد و خواننده خود را به تعمق در تناقضات انساني فرو ببرد، تا جايي که وي ماهيت انسان را در روايت خود به شيء تنزل مي دهد هرچند شيء با ارزش و اين تلنگري به تفکر خواننده است که واقعيتي اينچنيني در دنياي معاصر به وقوع پيوسته. با توجه به آثار ارزشمندي که از اريک امانوئل اشميت نويسنده و نمايشنامه نويس برجسته معاصر در ايران ترجمه شده شناخت نگرش عميق و فلسفي وي به ويژگي هاي هستي و انسان امر دشواري نيست. رمان زماني که يک اثر هنري بودم از ديگر آثار باارزش اين نويسنده فرانسوي است که به همت ترجمه فرامرز ويسي و آسيه حيدري در سال 1387 توسط انتشارات افراز با تيراژ 1100 نسخه منتشر شده است. اشميت در رمان خود خالق دنيايي دگرگونه اما منطبق بر دنياي واقعي امروز است. او با به کار گيري تعمقي فلسفي، دگر سازي هويت انسان، تحت الشعاع شاخصه هاي ناپاک سرشت انساني و عوامل بيروني نظير نگاه بي رافت اجتماع را به تصويري ملموس مي کشاند. روايت رمان آميزه يي از روايت کلاسيک و مدرن است که مولف به دليل آگاهي هاي ويژه اش از ژانر نمايشنامه نويسي آن را در ذهن خواننده خود به اجرا درمي آورد، گويي خواننده در فضاي سرتاسر متن حضور دارد. شخصيت پردازي در قالب اسطوره ها (زئوس، آدام، آنيبال و لوياتان) که رويکردهايي ديگرگون در تضاد و تقابل با انسان در دنياي معاصر از خود بروز مي دهند، برگرفته از آگاهي و دانسته هاي فلسفي وي است و تعمد اشميت از به کارگيري اين گونه خاص از شخصيت پردازي در به چالش کشيدن فضايي وسيع و در واقع کليات ديرينه هستي قابل درک است. نحوه بهره گيري اشميت از نام اسطوره ها براي شخصيت هاي رمان با توجه به نقشي که ايفا مي کنند نسبت به شخصيت اسطوره يي آنها بسيار قابل توجه و موشکافي است. گويا وي به صرف نماد از آنها بهره نمي گيرد و هدف خاص ديگري دارد که آنها را انتخاب کرده است. گاهي جملات داراي بار معنايي گسترده يي هستند که اشميت آنها را در قالب ديالوگ هاي روايت طرح ريزي کرده و خواننده در روبه رو شدن به تحرک ذهن و انديشه وادار مي شود. آن چيزي که از گفت وگوهاي زئوس با آدام و نيز آنيبال با آدام با توجه به تشخص آنها در روايت مشهود است تقابل ويژگي هاي متناقض، نهفته در سرشت انساني را به تصوير مي کشد که هرکدام در استحاله شخصيت اصلي رمان از تازيو به آدام بيس و از آدام بيس به انساني با ويژگي هاي انساني نقشي اصلي و متفاوت از هم دارند. زئوس به آدام ؛ وقتي با تو برخورد کردم، از چه چيزي رنج مي بردي؟ از داشتن آگاهي. براي اينکه ديگر رنج نبري، به تو پيشنهاد مي کنم به يک شيء تبديل شوي... (ص 96) آنيبال به آدام؛ او به دنبال خلق يک اثر هنري نيست، بلکه بي شرمانه و حسابگرانه دنبال موفقيت است... آدم هاي کودن فکر مي کنند هرچيز مدرن، لاجرم چيزي انقلابي است پس گسستن از گذشته، شروع دوران جديدي را مي طلبد. (ص131) فيونا دختر آنيبال شخصيتي از رمان است که با ماهيت عشق، واسطه يي براي برگرداندن موجوديت انساني پايمال شده در تفکرات پليد منفعت اندوزي مي شود. در پايان مي توان از ديگر آثار ارزشمند اشميت که در ايران ترجمه شده اند، به نمايشنامه هاي نواي اسرارآميز، خرده جنايت هاي زناشوهري و مهمانسراي دو دنيا و نيز مجموعه داستان کوتاه يک روز قشنگ باراني اشاره کرد.

مقاله چاپ نشده مهدي سحابي درباره ايتالو کالوينو
به بداهت درخت

مقاله چاپ نشده مهدي سحابي بر کتاب «شناخت نامه ايتالو کالوينو» زير نظر علي دهباشي و توسط انتشارات کتاب خورشيد منتشر خواهد شد.

---


پدر و مادر کالوينو هر دو حرفه گياه شناسي داشتند و سر و کارشان با درخت و گل و گياه بود. همه کودکي و نوجواني کالوينو ميان درخت و جنگل گذشت. در آثار او درخت جاي خاصي دارد. يکي از بهترين کتاب هايش، يعني بارون درخت نشين که اصلاً يک کتاب درختي است، نه اينکه شرح حال آدمي باشد که به دليلي رفته لابه لاي درخت ها و آنجا مانده و بقيه را با نگاه يک آدم زميني از بالا نگاه مي کند، بلکه در عمق، اگر خوب حسابش را بکني، شرح حال ما آدم هاي زميني است از ديد يک اهل درخت. يک آدم درختي که خودش آزاد و مثل يک پرنده پادرهوا است و دارد ما را نگاه مي کند که چطور چسبيده ايم به زمين. پا در گل.

گذشته از اين رابطه تنگاتنگ و به تعبيري عاطفي کالوينو يا درخت، از يک جنبه اساسي تري هم مي شود بين شان رابطه برقرار کرد. مي شود کل آثار او را با کليد درخت بررسي کرد. کافي است به بعضي خصوصيت هاي درخت توجه کني. يکي از مهم ترين ويژگي هاي درخت اين است که در نگاه اول کمي عبث جلوه مي کند. بعضي جاها که به خصوص تنها کتاب هاي کالوينو هم به طور کلي، تقريباً همه شان همين حالت درخت را دارند، يک جور سادگي و حالت اتفاقي درشان هست. عين همان به اصطلاح «فروتني» درخت ها را دارند. شايد اولين حسي که بعد از خواندن شان در ذهن مي ماند، حالت خاصي از «بالبداهگي» است. با همه ساختار پيچيده و خيلي حساب شده يي هم که درشان هست انگار خود به خودي و اتفاقي جفت و جور شده اند. عشقي، و به نظر مي رسد که کالوينو موقع نوشتن شان نه خودش را خيلي جدي مي گرفته و نه کتابي را که مي نوشته. درست مثل درخت که همه لطف و اهميت و عمق کتاب هايش هم در همين است. اغلب نويسنده هايي که خودشان را خيلي جدي مي گيرند چيزي بارشان نيست، جزء استعدادهاي متوسط رو به پايين اند. کتاب هايشان هم همين طور. کتاب هم هر چه ظاهرش جدي تر و «سنگين تر» باشد مايه اش کمتر است، نمونه بارزش کتاب هاي سياسي، منظورم رمان هاي سياسي است البته. همه اين چيزهايي هم که دارم مي گويم طبعاً درباره رمان و قصه است چون اصلاً موضوع بحث مان اين است وگرنه کتاب جدي که جدي است. کتاب عميق هم که صدالبته بايد عميق و سنگين باشد. فلسفه و نقد و فيزيک و متافيزيک و اين چيزها...

اما گول ظاهر ساده و بي پيرايه کارهاي کالوينو را هم نبايد خورد. کتاب هايي اند که رويشان بسيار کار شده. تکوين و تحول و رشدشان هم همه حساب شده بوده و کلي کار برده. خلاصه اينکه آثاري اند که يک خالق خيلي جدي، پرکار و صاحب داعيه اصيل و اغلب حتي جدلي آنها را به وجود آورده. مثل کتاب هاي دوستانش در جمع اوليپو («کارگاه ادبيات بالقوه»)، رمون کنو و ژرژ پرک و بقيه. براي همين هم با يک کمي اغراق، بگو حتي «پارتي بازي»، مي شود گفت که تا اندازه يي انقلابي اند. بدون اينکه ظاهر پرمدعايي داشته باشند در عمق داعيه تغيير و تحول و نوآوري دارند و به اين داعيه هم عمل مي کنند مثل همه انقلابي هاي واقعي...

شايد به خاطر همين عمق خيلي جدي در عين ظاهر بي تکلف است که کارهاي کالوينو روي آدم تاثير ماندگار مي گذارد. هم تاثير فکري و هم تاثير حسي. اين تاثير دومي شايد بيشتر به خاطر بار تخيلي آثارش باشد و به خصوص نوع تخيلي که مي شود گفت تقريباً خاص اوست. تخيل کالوينو هم مثل همه چيزهاي ديگرش، مثل همه آثار اصيل نويسنده هاي بااستعداد و نوآور، ساده و بي تکلف است. عجيب است که هر چه مي گويد، هر چقدر هم دور از ذهن و «غيرطبيعي»، باز به نظر آدم طبيعي و باورکردني مي رسد. اين يکي از بهترين و شيرين ترين شگردهاي کالوينو است. حتي يک لحظه هم به ذهن آدم نمي رسد که «آخر چطور شواليه يي که اصلاً وجود ندارد اين همه کارهاي عجيب و غريب مي کند؟» تا چه رسد به آدمي که روي درخت ها همه کار مي کند، حتي دوئل و جنگ با دزدان دريايي، به عقيده من اين باورپذيري عمدتاً ناشي از تخيل ذاتي و خودجوش است، تا آنجا که به نظر مي رسد خود نويسنده هم در داخل وضعيتي که دارد تعريف مي کند حضور داشته باشد. حتي اگر اين وضعيت با منطق شرايط عيني و عادي نخواند. حتي اگر قصه در جايي در بيرون از زمان و مکان عرفي جريان داشته باشد. به دليل همين «حضور» نويسنده است که ما هم خودمان را در داخل قصه حس مي کنيم و هر ماجرايي که پيش مي آيد به نظرمان واقعي و طبيعي جلوه مي کند. مي توانيم بگوييم؛ پس چه، خودمان به چشم خودمان ديده ايم، به اين مي شود گفت تخيل خودماني به معني خوب کلمه. نه به مفهوم پيش پا افتاده يا متداول يا سهل الوصول. نه، به معني اينکه آدم خودش را در داخل وضعيت تخيلي حس مي کند. نويسنده دست ما را گرفته و با خودش به دنيايي برده که گرچه به ظاهر ساده و بي تکلف و خودي جلوه مي کند؛ دنيايي کاملاً تازه، شگرف و غيرمنتظره است و همان طور که گفتم، با همه اينها عجيب هم باورکردني است. شگرد تخيل ناب نويسنده پرقريحه يعني همين. درست عکس آثار زورکي. يک دليل عمده ديگر تاثير و کارايي آثار کالوينو زبان روشن و زلال اوست، نوعي بداهت و بي فاصلگي که البته تا اندازه يي اش هم به همين ويژگي زبان ايتاليايي برمي گردد؛ زباني که سادگي و بي پيرايگي جزء مشخصه هاي ذاتي اش است. اينجاست که کالوينو از آن دوستان و هم تکل هاي فرانسوي اش متمايز مي شود. کار چنداني با چند و چون خود زبان ندارد، در بند کلنجار رفتن با اس و اساس زبان نيست در حالي که براي همگنان فرانسوي او همين کلنجار پايه و مايه خيلي از کتاب ها است. کتاب هاي اغلب هم خيلي موفق، اما متاسفانه اغلب با بردي که در داخل همان زبان محدود مي ماند. کالوينو با خود زبان مساله يي ندارد. هدفش اول از همه قصه گويي است و مثل بيشتر قصه گو ها بيشتر به خود آنچه مي گويد پايبند است و نه چندان به اينکه با خود زبان هم بايد در افتاد يا نه براي او مضمون اصل است.

---

اما يک بار ديگر آن هشدار؛ نبايد گول اين ظاهر ساده و بي شيله پيله را خورد. اين سادگي فروتنانه، اين خلوص و بالبداهگي از کم مايگي نيست. درست برعکس، دوباره به سراغ درخت برويم. اين دفعه از بالا. از روي شاخه ها؛ در بارون درخت نشين صحنه يي است که ناپلئون به ديدن بارون مي رود. در گرماگرم فتح و کشورگشايي گذارش به طرف هاي بارون مي افتد و از سر کنجکاوي مي رود او را ببيند. بحث رسمي کوتاهي درمي گيرد. ناپلئون سرش را رو به هوا مي گيرد که بارون را ببيند با آن حرف بزند، آفتاب توي چشمش مي افتد و آزارش مي دهد. اين ور آن ور مي رود. بارون با ديدن ناراحتي او ازش مي پرسد؛ «حضرت امپراتور کاري هست که من بتوانم براي شما انجام بدهم؟» ناپلئون مي گويد بله و او خواهش مي کند که جابه جا بشود تا سايه اش روي او بيفتد. بعد که به اين صورت از آزار آفتاب خلاص مي شود به فکر فرو مي رود و مي گويد اين صحنه را قبلاً هم ديده بودم که يکي از نزديکانش مي گويد نه قربان، شما نبوديد، اسکندر کبير بود. به ديدن ديوجانوس حکيم رفته بود که از فقر و بي برگي (البته خودخواسته) برهنه داخل خمي يا بشکه يي رفته بود که از سرما در امان بماند. اسکندر فاتح با ديدن اين وضعش از او پرسيد که آيا مي تواند کاري برايش انجام بدهد يا نه؟ و ديوجانوس در جوابش گفت؛ «بله، جلوي آفتاب را گرفته يي، برو کنار که من گرم بشوم.» توي اين قصه چندخطي کالوينو همه چيز هست، تخيل و وسعت ديد و آگاهي و حکمت و هزل و حتي نيش سياسي. نويسنده به سادگي يک شوخي محاوره يي دو سر تاريخ را به هم وصل مي کند، از بارون بالاي درخت به ناپلئون و از ناپلئون به اسکندر گريز مي زند. با همان سادگي و بي پيرايگي حکيم برهنه بي توشه. همه اينها هم زير درخت، پيرامون درخت، بالاي درخت، همه جا هست. ما هم با او هستيم. پس چه، خودمان به چشم خودمان همه اين صحنه را ديديم،

گنجي براي فرهنگ فقير
علي دهباشي

اگر از آناني که او را ديده بودند، از حد يکي دو جلسه تا دوستان ديرينش، بپرسيد آيا هرگز تصوري از خاموشي او به ذهن شان متبادر شده بود، پاسخ همگي بلااستثنا منفي است. آنچنان بود، که جز زندگي هيچ تصوري از او نمي شد داشت؛ مردي که همواره خدنگ مي ايستاد و استوار گام برمي داشت. هرگز کسي ناليدن او را نشنيد، نه از روزگار و نه از چيزي ديگر و نه از... اگر درد و غصه داشت، که حتماً داشت، آنقدر بزرگ بود که در چشمان هوشيار و مهربانش عميق که مي شدي شايد آن را حس مي کردي. به گذشته برگرديم. يک دوره هشت ساله کار روزنامه نگاري در کارنامه زندگي سحابي وجود دارد. آنها که با او کار کردند و همکار او بودند بايد بيايند، بگويند و شهادت بدهند که سحابي با چه دقت و انضباطي کار مي کرد. کافي است دوره نشريه «پيروزي» را که سحابي و دوستان مطبوعاتي اش منتشر مي کرد ملاحظه کنيد. هنوز پس از گذشت دو دهه خواندني است. سحابي ناگهان عرصه روزنامه نگاري و فعاليت مطبوعاتي را رها و صحنه فعاليت اجتماعي را به صورت ظريفي ترک مي کند. تصور بنده اين است که روحيه حقيقت جويي و عدالت طلبي سحابي در کنار حساسيت هايش ديگر به او امکان حضور در يک ميدان پر از زد و خورد را نداد. خودش مي گويد؛ «بعد از انقلاب و بيرون از حيطه روزنامه نگاري عملي ترين و ساده ترين کاري که مي توانستم انجام دهم همين ترجمه بود.» در کار ترجمه تجربه داشت. با ترجمه «مرگ وزير مختار» در اوايل دهه 50 ورودي خوش به اين عرصه را تجربه کرد. اکنون پس از ترک روزنامه نگاري به صورت تمام وقت به ترجمه پرداخت.

سحابي يکي از برجسته ترين ادامه دهندگان ترجمه در نسل خودش بود. او درست در زماني که نسل قبل او يعني محمد قاضي، ابوالحسن نجفي، نجف دريابندري، ابراهيم يونسي و ديگران هنوز کار مي کردند فعاليت جدي اش را آغاز کرد و به نتيجه رساند. ظهور سحابي در بطن زندگي ادبي چنين بزرگاني در عرصه ترجمه اتفاق افتاد و خوش درخشيد. سحابي همواره پاس ارزش ها و دستاوردهاي نسل قبل خود را داشت. حتي زماني که در اين اواخر به ترجمه يکي از کتاب هاي ترجمه شده توسط نسل قبل خود همت گماشت، اين حق شناسي يا به اصطلاح «فضل تقدم» را همواره رعايت مي کرد. نکته ديگر تداوم کار اوست که حداقل در اين دو دهه بي وقفه ادامه داشت. دوستي ترجمه 4200 صفحه يي سحابي را از رمان پروست کلمه شماري کرده و به چند صد هزار کلمه رسيده بود؛ کاري که سحابي از سال 1369 آغاز کرد و در سال 1378 به پايان رساند و قريب يک دهه از عمرش را بر سر اين کار گذاشت. کافي است يک بار از روي ترجمه اين رمان عظيم بنويسي ديگر مچ دست و انگشت برايت باقي نمي ماند، چه رسد به آنکه به دنياي گسترده و سيلان ذهني مهم ترين نويسنده فرانسه و قرن گذشته گام بگذاري. سحابي اين کار را کرد و سربلند بيرون آمد. او با ترجمه اين رمان دنياي تازه يي از ادبيات جهان را براي فارسي زبانان گشود. پس از او بود که ده ها مترجم نمونه هايي از آثار درخشان ادبيات جهان را از ناباکف تا يوسا ترجمه کردند. آنچه او سال هاي بعد انجام داد هر کدام درخشان تر از ديگري بود. تسلط به زبان ايتاليايي و بعد فرانسوي دستاوردهاي ماندگاري به همراه داشت. ما به عنوان «کًلک» و بعد «بخارا» مورد توجهش بوديم. حسن ظن او به ما اعتماد و اعتبار مي داد. در کار شب لويي فردينان سلين و ويژه نامه يي که درآورديم، بي دريغ کمک و سرپرستي مان کرد. هر چند سال ها بود که ديگر جايي حضور پيدا نمي کرد. در مراسم «شب سلين» آمد و با علاقه و خطاب به دوستداران سلين سخن گفت. بعدها در کار ويژه نامه پروست و بعد کالوينو و بعدتر موراويا. مرگ سحابي بدون هيچ ترديدي ضايعه جبران نشدني است. او سال ها مي توانست باشد و ده ها متن مهم از ادبيات جهان را مي توانست به زبان فارسي برگرداند و براي فرهنگ فقير ما گنجينه يي بود که از دست داديم.
مقاله يي از جولين سيمونز درباره سيمنون و مگره
بورژوايي با حالت همدلي

ترجمه؛ شهريار وقفي پور

ژرژ سيمنون تنها نويسنده اروپاي قاره يي (يعني به جز انگلستان) است که از زمان گاستون لورو و موريس لوبلان به اين طرف، خارج از کشورش هم به شهرت دست يافته است. بي شک او بيش از نويسنده يي جنايي است، و بزرگ ترين ستايشگرانش او را رمان نويسي هم پاي بالزاک مي دانند. او سال هاي سال، به طور ميانگين سالانه شش رمان مي نوشت؛ کتاب هايي که چنان از نظر مضمون، صحنه آرايي و شخصيت پردازي متنوع بودند که به هيچ وجه نمي توان آنها را نتايج خط توليد خواند. با اين حال به رغم اين تنوع، آثار او حتي در لحن و سبک هم چنانند که کلاً پرسش سبک متقدم و متاخر در مورد او بي موضوع است. با اين همه موضوع اين مقال نه ارزشيابي سيمنون در مقام رمان نويس که بررسي مجموعه مگره است، که تا به حال به شمار هفتاد و اندي رسيده اند. برخي از کتاب هاي ديگر او به مراتب مهم ترند اما بيشتر آنها درون سنت داستان جنايي نمي گنجند، هر چند غالباً در باب موضوعات جنايي اند. مثلاً کتاب مردي که قطارهاي گذري را نگاه مي کرد (1942) در وهله اول مطالعه يي در مورد شخصيت است و در مرتبه بعد داستاني جنايي است، اگر چه ستوان لوکاس از مجموعه مگره به اين داستان وارد و خودش سربازرس شده است.

اولين چيزي که خواننده بايد در چريکه مگره به آن توجه داشته باشد، تقابل ميان واقعگرايي و پس زمينه و اصالت حس مضمر در پيرنگ ها است. در Le Fou de Bergerac (1932) که به نام ديوانه برژراکي ترجمه شده است، مگره در تعقيب مردي از قطار پايين مي پرد که در تخت بالايي کوپه اش بوده است، و باقي داستان به تجديد قوا در هتل و تلاش براي يافتن مرد ظاهراً ديوانه يي سپري مي شود که دو زن را با فرو کردن سوزني بلند در قلب شان کشته و به زن سومي هم حمله ور شده است. مگره مي داند قاتل کسي است که در آن اتاق هتل بوده است چرا که مرد با بي مبالاتي بليت قطار را در راهرو انداخته بود. سرچشمه هاي جنايت به گذشته برمي گردد؛ به حکايتي که به طور اتفاقي در پايان کتاب آشکار مي شود، اينکه دکتري که در بيمارستاني در الجزاير کار مي کرد درمي يابد پدر تبهکارش همان جا بستري است و به خاطر جناياتش به مرگ محکوم شده است. او پدرش را اين طور نجات مي دهد که آن بخش بيمارستان را آتش مي زند و جنازه يي را جاي جنازه پدرش قالب مي کند. دکتر بعدها خودش را در برژراک به عنوان چهره يي محترم جا مي اندازد. مرد ديوانه در واقع پدر او است که اکنون سايکوپات يا جامعه ستيز شده است و سر زده به سراغش مي آمد و هر بار زني را مي کشت. پس از دومين قتل دکتر خودش پدرش را مي کشد و جيب هاي او را از مدارک هويت خالي مي کند اما بي توجه بليت قطارش را بيرون اتاق مگره مي اندازد.

ممکن است اين سوال پيش بيايد که چرا اين پيرنگ مگره انتخاب شده است؛ پيرنگي که نامحتمل بودن حرف اول را در آن مي زند. در قياس با ژانر اتاق دربسته، ريزه کاري و نکته حريق، جا زدن جسد و ديوانه يي که با آمپول آدم مي کشد، چيست؟ آن چيزهايي که ممکن است در داستان سيمنون آرامش خواننده را بر هم بزند، در آثار جان ديکسن کار بديهي فرض مي شود چرا که شخصيت هاي سيمنون به اندازه آدم هاي واقعي قانع کننده اند. اگر چه آنها روي کاغذند اما خواننده درنمي ماند که چه حالاتي را به آنها نسبت دهد. هنر سيمنون آن است که امور محال را پذيرفتني مي سازد. به آغاز داستان ديگري از مگره توجه کنيد، به «مگره و يک صد چوبه دار» در سال 1931 که در آن مگره مردي را در کل فرانسه و تا مرز آلمان- هلند تعقيب مي کند صرفاً به اين دليل که او را در حال گذاشتن مقدار زيادي پول در پاکت و پست کردن آن ديده است. مرد ژنده پوش بود و چمدان فيبري ارزان قيمتي داشت، پس با اين همه پول چه کار دارد مي کند؟ مگره چمداني کاملاً مشابه مي خرد، آن را از روزنامه پر مي کند و طوري اوضاع را پيش مي برد که در ايستگاه راه آهن چمدان ها را عوض مي کند و در هتل اتاقي مجاور اتاق مرد را مي گيرد و مرد هم بعد از آنکه از اين تعويض چمدان باخبر مي شود با گلوله خودش را مي کشد. در ظاهر هر طور بنگريم رفتار کارآگاه کاملاً نامحتمل است اما مايه شگفتي آنکه همه اينها هنگام خوانده شدن تماماً باورپذير و قابل قبولند. هم ديوانه برژراکي و هم مگره و يک صد چوبه دار به غايت جالب و متقاعدکننده اند. مخصوصاً در اولي قطعاتي از طنز بي روح خاص موجود است مثلاً در باور پليسي که فکر مي کند خود مگره همان قاتلي است که به دنبالش هستند، روابط ميان دکتر که در کار قايم کردن چيزي است و زن و معشوقه اش با زبردستي ترسيم مي شود و احساسي که مگره از شهرستاني فرانسوي دارد، اگر چه نشان داده نمي شود اما هنگام بي خوابي کشيدن مگره به طرزي بي نقص پرداخته مي شود. اين داستان متقدم مگره داستاني نوعي است و واجد همان شايستگي ها و ضعف هاي ديگر قصه هاي مگره است. صحنه آرايي ها هيچ گاه با شکست مواجه نمي شوند و همواره اين تاثير را مي گذارند که انگار خواننده خودش در پاريس يا آنتيبه مي گردد، يا در مغازه يي در مرز بلژيک يا کافه يي در راين. فضا آنچنان قوي و مطلوب توصيف شده است که انگار نويسنده خودش باران يا خورشيدي را که دارد در موردش مي نويسد در خود جذب کرده است. حساسيت سيمنون در مورد چنين تجربه جسماني بيش از هر رمان نويس ديگري است. شخصيت ها با غشاي عظيمي از تجربيات احساسي فربه مي شوند؛ کاملاً با زندگي شهري جنايتکارانه يا کثيف شان جور درمي آيند، با شهرستاني گري تنگ نظرانه يا خشونت پرتب و تاب پنهان در لايه هاي يک بندر. آنها از پيرامون شان رنگ و اعتبار مي گيرند و گويا آدم هايي که سيمنون مي شناسد و مي تواند به درون شان وارد شود، تمامي ندارند.

شخصيت ها، آب و هوا و پيراموني که مي بينيم همواره از درون شخصيت مگره فيلتر مي شود و به ما مي رسد. مثلاً در Maigret et la vielle dame (1953 در فرانسه، 1958 در انگليس با نام «مگره و بانوي پير») حس و حال روز تعطيل را به خوبي مي گيريم چرا که مگره چنين حال و هوايي را حس کرده است. والنتاين بسون بانوي پير جذابي نشان داده مي شود چرا که از طريق چشم مگره نمايانده مي شود. فکر نکنم به اين موضوع توجه شده باشد که در اين قصه ها هيچ وقت سيمنون کنار نکشيده و همواره به سوم شخص نوشته است. همه چيز همان طور رخ مي دهد که مگره مي بيند يا برايش تعريف مي شود. او حقيقتاً خود همه اين داستان ها است، به آن شيوه که در مورد هيچ کارآگاه ديگري صادق نيست. همان گونه که جان ريموند در مطالعه اش در باب سيمنون گفته بود هر داستان پيش از آنکه مساله يي براي حل کردن باشد، دراما يا ماجرايي براي فهميدن است که مگره در آن همه نقش ها را بازي مي کند. مشخصاً برخي از اين داستان ها از بقيه بهترند و به نظر من داستان هاي اول، که اغلب در آنها مگره با جنايتکاران حرفه يي قاطي مي شود، بر آن داستان هاي متاخري برتري دارند که گهگاه رساله هاي بي سر و ته فلسفي اند، با اين حال اصل خود مگره است. ما او را بهتر مي شناسيم، به اين معنا که او را از همه جنبه ها مي شناسيم به طوري که هيچ کارآگاه ديگري را اين گونه نمي شناسيم، مثلاً بي شک مگره آشناتر از شرلوک هلمز است.

اگر قرار باشد تنها يک داستان براي نمايش ظريف ترين خصايل رمان هاي مگره انتخاب شود که هيچ يک از ضعف هاي آنها را نداشته باشد، شايد بهتر باشد «دوست من، مگره» (1949) را برگزينيم. در اينجا او بخت اين را مي يابد که از پاريس باراني به جزاير حاره يي پارکوئرولس در ميدي برود. کلاهبرداري پير به قتل رسيده است و موضوع از اين جهت مهم پنداشته مي شود که او لاف مي زده که مگره دوست او بوده است. مگره به همراه پليسي از اسکاتلنديارد که براي مطالعه روش مگره آمده است (اگر چه مگره خودش معتقد است هيچ روشي ندارد)، به پارکوئرولس مي رود و در آنجا استعدادهايش را به نمايش مي گذارد، اينکه مي تواند مثل اسفنج طبايع مردمي را در خود جذب کند که در جزيره زندگي مي کنند، اينکه در پس لذت بردن ظاهري و کاهلانه از غذاها قابليتي را پنهان کند که براي تفسير رفتار آدم ها دارد؛ چيزي که بزرگ ترين موهبت براي کارآگاه است. معلوم مي شود جنايت محصول آن گونه مخالف خواني هاي تماماً نهيليستي است که جواناني از هر سنخ در آن دست د اشته اند و سيمنون به اين موضوع سال ها پيش از شورش هاي جوانان انديشيده بوده است. در اينجا نيز شخصيت پردازي عالي و ظرافتمندانه است. به ويژه دوست دختر سابق کلاهبردار، که زماني مگره کمکش کرده بود و حالا خانم رئيس شده است، خوب پرداخت شده است. پليس اسکاتلنديارد صرفاً طرحش ريخته شده، اما آشفتگي مگره در حضور او قطعات ملايمي از کمدي ايجاد کرده است. در اينجا هيچ گونه تصادف و امر نامحتملي وجود ندارد و بي شک يکي از آن دوجين شاهکار مجموعه مگره است.

دانش ما از مگره را، که حاصل گزارش ماجراهايش است، کتاب «خاطرات شخصي مگره» (1950) تکميل مي کند. اين کتاب کاملاً بذله گويانه نه تنها در مورد دوران کودکي اين کارآگاه، استخدام زودهنگامش در اداره پليس است بلکه در ضمن بيزاري کمرنگش از ساده سازي هاي سيمنون را هم شامل مي شود. مثل اينکه مولف در ابتدا پايش را از گليم خودش بيشتر دراز کرده و تقريباً کاريکاتوري از مگره واقعي ارائه داده است؛ از کسي که بسيار به ندرت کلاه سيلندري به سر مي گذاشت، و آن اورکت مشهور را که يقه مخملي داشت و در اولين داستان ها به تن مي کرد، به ياد نمي آورد، اگرچه اذعان مي کرد شايد زماني چنين چيزي داشته است. اين اثر هم که در وهله نخست به طرز قابل قبولي اسطوره مگره را توسع مي بخشد و بر ساختگي بودن آن تاکيد مي کند، جهاني است که از ملال آوري هاي هلمزآبادي به دور است. البته مگره از بسياري جهات شخصيت اش به سوي ما آمده است و صرفاً چند نماد ظاهري مثلاً پيپ نيست.

اين فرزند پليس دايره احکام هيچ گاه از مطالعه اشراف، يا در واقع امر با سياستمداران آرام ننشست، همان طور که از مطالعه بچه ها، جنايتکاران، خرده بورژواها يا افراد متخصصي چون پزشکان و وکلا. آن کساني که اطلاعات سيمنون در موردشان محدود بود، در کل هنرمندان، دانشمندان و افراد حاشيه يي بودند. احترام غريزي او به طبقه ثروتمند و در عين حال بي اعتمادي اش به آنها در ماجراي سن-فياکر (1933) نمايان مي شود. اگر او ماجراهايي را حل مي کند که پاي چنين افرادي به آن کشيده شده است، به لطف استعداد همدلي او است که با لحظات ناگهاني فهم غريزي همراه مي شود که به سراغش مي آيد. شخصيتي که سيمنون، اندک اندک و کتاب به کتاب، خلق کرده است، انرژي کاستي ناپذير و صبري بي پايان دارد. او از هوش فوق العاده يي برخوردار نيست ولي جرقه هايي از به اصطلاح فراست هنرمندانه دارد، که از طريق آنها شيوه هاي زندگي را درک مي کند که براي او بيگانه اند. ما نمي فهميم او به چه حزبي راي مي دهد اما مطمئن خواهيم بود رايش به ثبات است نه تغيير. مگره بورژوايي نوعي است با حالتي از همدلي، که عموماً بورژواها ار آن بي نصيبند. او يکي از پذيرفته شده ترين شخصيت ها در کل ادبيات مدرن است و اين تا حدودي به اين دليل است که او از پيش کاملاً به عنوان شخص وجود داشته که حتي حضورش در صفحه تلويزيون هم با موفقيت همراه بوده است.

داستان هاي مگره در ژانر داستان جنايي کاملاً روي پاي خود ايستاده اند و به هيچ يک از آثار اين حوزه شباهت نمي برند. سيمنون خودش هم چندان علاقه يي به داستان هاي جنايي نداشت و چندان آنها را نمي خواند. پايه داستان هايش تقريباً ساده و حکايت گونه است. هيچ گونه استدلال و تعقل معجزه واري در آنها وجود ندارد و مسائلي که ارائه مي دهند همان قدر که انساني اند، جنايي هم هستند. فضاي قصه ها به طرز عجيبي واقعي اند. شخصيت ها حقيقي و غالباً به ياد ماندني اند با اين حال به لحاظ عاطفي چندان درگيرمان نمي سازند. همدلي بي طرفانه مگره به ما سرايت مي کند و چون او چندان خود را به عمق جنايت وارد نمي سازيم و مثل او خود را آماده مي کنيم که به سراغ ماجراي بعدي برويم. بي شک سيمنون استاد ادبيات جنايي است و اين مهارت اساساً به خلق ژول مگره متکي است.

عناوين اين صفحه
بر فراز مرزهاي معمول
بوسه هاي کاغذي
مرگ براي آدم سوت مي زند
برده داري در دنياي مدرن
به بداهت درخت
گنجي براي فرهنگ فقير
بورژوايي با حالت همدلي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام