علي اصغر سيدآبادي

هر بحثي درباره مديريت فرهنگي و هنري در ايران نمي تواند مستقل از رابطه دولت و فرهنگ تعريف شود. گستردگي حوزه فعاليت دولت در زمينه فرهنگ و بي اعتمادي دامنگير دولتمردان ايراني به هنرمندان و اهل فرهنگ، باعث شده است دولت در بسياري از حوزه ها از ناظر و حامي به توليدکننده و سرمايه گذار با اهداف مشخص ايدئولوژيک تغيير جهت بدهد. با اين همه آيا در آنچه از اين رابطه جست وجو مي کند، موفق بوده است؟
هم تجربه کشورهاي مختلف و هم تجربه کشور خودمان نشان مي دهد درکي از هنر و ادبيات که آن را به ابزار تبليغ و ترويج تقليل دهد، راه به جايي نمي برد. راه دور نرويم، براي اينکه داوري منصفانه يي داشته باشيم، کافي است نگاهي به فهرست هنرمنداني بيندازيم که در سال هاي مختلف نهادهاي دولتي خود را ملزم به حمايت از هنر آنان مي دانستند و سپس در حذف آنان در طول سال هاي متوالي از اين فهرست تامل کنيم،
در طول دوره هاي مختلف هنرمندان بسياري از اين فهرست ها کنار گذاشته شده اند يا خود کنار کشيده اند. اين اتفاق به خصوص در سينما که روابط اقتصادي حاکم بر آن تعريف شده تر است، بيشتر خود را نشان مي دهد. اگر به فهرست هنرمندان مطلوب کساني که امروز بر صندلي هاي دولتي تکيه داده اند، نگاه کنيم، جاي خالي کساني را مي بينيم که روزگاري نام هاي درخشان اين فهرست ها بوده اند.
دولت با دخالت گسترده در عرصه فرهنگ و هنر در درازمدت نه تنها حمايتي از هنر و فرهنگ نمي کند که با رقابت ناپذير کردن فضا به آن آسيب مي زند. تنها کارکرد موفق سياست هاي حمايتي دولت و دخالت هاي هميشگي اش کنترل است. تبديل حمايت به ابزار کنترل (اگر آگاهانه صورت گرفته باشد) باعث شده سينماي ايران به سمت و سويي هدايت شود که امروز داد منتقدان درآمده است. اين کنترل معمولاً دامن فيلم هايي را مي گيرد که حرفي متفاوت از حرف هاي رسمي براي گفتن دارند. اين کنترل توليد و نمايش اين فيلم ها را با دشواري روبه رو مي کند و رقابت به فيلم هايي واگذار مي شود که - به جز يکي دو استثنا- همين روزها در سينماها آنها را به وفور مي بينيم.
در چنين اوضاع و احوالي هنرمندان مستقل مي کوشند راه هايي بيابند براي زيست مستقل هنر ايران، اما بلافاصله اين پرسش پيش مي آيد که آيا بيرون از حوزه نفوذ و دخالت دولت چنين چيزي ممکن است؟ خانه سينما چندي پيش همايشي برگزار کرد با عنوان «هم انديشي مديريت هنري». شايد مهم ترين دغدغه برگزارکنندگان و بخشي از شرکت کنندگان پاسخ دادن به چنين پرسش هايي بود. عناوين مقالات و محتواي آنها چنين چيزي را گواهي مي دهد. در بخشي از اين مقالات انتظارات از دولت براي فراهم شدن زمينه تحقق مديريت مطلوب فرهنگي و هنري بحث شده است و در برخي به نقش اقتصاد در تحقق چنين مديريتي پرداخته شده که باز هم به دليل تجميع امکانات و سرمايه در نهاد دولت، مي توان آن را هم در ذيل انتظارات از دولت دسته بندي کرد. برگزاري چنين همايشي هر نتيجه يي که از آن به دست آمده باشد، به خودي خود مثبت است و بايد از خانه سينما براي برگزاري چنين همايشي تقدير کرد. اين همايش در قياس با نمونه هاي دولتي سال هاي اخير نه تنها از اين زاويه ارزش و اعتبار دارد که در جذب گرايش هاي مختلف در حوزه فرهنگ و هنر نيز قابل تامل است، به خصوص در روز دوم همايش تجربه هاي کساني که در عرصه مديريت فرهنگي و هنري نقش داشتند، ارائه شد. اگر بخواهيم از منظري آسيب شناسانه به اين همايش بپردازيم، غيبت برخي از هنرمندان صاحب تجربه مديريت در نهادهاي دولتي را نمي توان ناديده گرفت. طبيعي است که اين مشکل به نهاد برگزارکننده همايش برنمي گردد يا حداقل نبايد اين نهاد را به تنهايي مسوول چنين مشکلاتي دانست. ما مي دانيم که خانه سينما براي برگزاري اين همايش فراخوان منتشر کرده است و مقاله هايي را که در پاسخ به اين فراخوان ارسال شده است، داوري کرده و چند مقاله را براي ارائه در همايش انتخاب کرده است. با اين همه شايد نشست هايي در حاشيه همايش با حضور هنرمنداني که تجربه مديريت دولتي و غيردولتي داشتند براي انتقال تجربه هايشان مفيد و موثرتر بود. برگزاري چنين همايش هايي در کشور ما بسيار دشوار است. همچنين به خاطر موضوع تخصصي اين همايش ها، از آنها کمتر استقبال مي شود و در فضايي که معيار قضاوت درباره استقبال از اين همايش ها با شوهاي تلويزيوني تفاوتي ندارد، اين دشواري مضاعف است. اميدواريم برگزاري اين همايش با همين موضوع ادامه داشته باشد. شايد در چنين همايش هايي بتوان به پاسخ اين پرسش رسيد که آيا مديريت هنري مستقل از دولت در ايران ممکن است؟