آيدين مسنن

چه خواستني بوده است مرگ براي شاعر شما. آذر فصل تراژدي ها بوده است؛ موسم جوانمرگي. اما شاعر که نمي ميرد. شاعر تمام مي شود. شاعر فراموش مي شود. آيا شاعر همان نيست که مرگ خود را به تعويق مي سپارد؟ کلام سر بر مي آورد، پوزخند مي زند. مرگ يکه مي خورد. شاعر سيبولاي قوم است همه را از قبل مي داند. سيبولاي شاعر مي خواهد بميرد. مردن، خفتن، نه بيش از اين و پنداري که ما با خواب به دردهاي قلب و هزاران آسيب طبيعي که نصيب تن آدمي مي شود،پايان مي دهيم؛ چنين فرجامي و چنين خوابي سخت خواستني است.1 رنج، شعر است شاعر مجبور. و اينجاي تاريخ شاعر را با مرگ مي شناسد. از کجاي تاريخ به ارث برديم اين بردن نوعروس به حجله، به قربانگاه، به سکوت قبرستان را؟ نمي دانم. شاعر سنگ قبرش را به دوش مي کشد. شاعر محکوم شده است از آن دست حکم که خدايان به جرمي نامعلوم تدارک ديده اند. اما شاعر زندگي مي کند و رنج مي کشد و به بيان شوپنهاوري اش چيزي اخلاقي تر از رنج کشيدن براي او نمي توان متصور شد. اما شاعر تنها با تن خود در ستيز نيست، تن آخرين بن بست شاعر است. شاعر با حماقت دست به گريبان است. با تنهايي دست به گريبان است. با بي پولي دست به گريبان است. با سانسور دست به گريبان است. با تخطئه و ميانمايگي دست به گريبان است. با ديده نشدن و نخوانده شدن دست به گريبان است. شاعر با خودش هم دست به گريبان است. از اين رو مرگ براي شاعر خوابي است خوش. شاعر خوب فراموش نمي شود، انکار مي شود و نسلي بعدها با تمسخر هم عصران شاعر را مهمان خواهند کرد. شاعر خوب وجدان شاعر بد است. بايد فراموش شود تا تسکين حقارت باشد. از غيابي آگاه خواهي شد. اکنون / کنارت مي رويد، همچون يک درخت.2 غياب شاعر حضور او را به رخ مي کشد؛
امتناع کلمه ها
براي حضور در اين خانه.
روي ما اينجا
چند فعل گذشته ملافه يي سفيد مي کشند.3
حضور شهرام شيدايي براي ما با شعرهايش خواهد ماند. او رنج نمي کشد و اين در قبال نبودش دلخوشي کوچکي است که پذيرفته ايم. قبل از اينکه خودش را ببينم شعرش جزء کتاب هاي باليني ام بود. در دهه «اïوًر دوز» زبان در شعر. او خالي از همه حواشي و ترافيک که ميزمان را شلوغ کرده بود، نشان استثنا را در پيشاني خود داشت. دنياي فکري شيدايي؛ زبانش، تصاويرش و فرم شعرش را ايجاب مي کرد.او مثل نفس کشيدن شعر مي گفت. و مثل آب خوردن مي شود با شعرش ارتباط برقرار کرد بدون آنکه در ورطه هاي شناخته شده عادات و ميانمايگي متوقف شود. و سنگين بود نه از آن دست پيچيدگي هايي که نشان از قسمي فضل فروشي و پنهان کردن ضعف ها به زور غامض گويي است. کمتر مي شناسم کسي را که مثل شهرام شعرشناس باشد؛ شعر خوب را مي شناخت همچنان شاعر خوب را.
او مرد جدي ادبيات ايران بود. اين را مي توانيد از من صادقانه قبول کنيد. کافي است نگاهي به محتوا و نوع کارهايي که کرده بيندازيد تا دست تان بيايد. ترجمه هاي او نه در راستاي نيازهاي قشر مصرف کننده ادبيات که همسو با خواست هاي اساسي يک فرهنگ انتخاب شده اند. در کنار اينها وسواس او در دقت ترجمه ها (اين را به عنوان کسي که خود نيز از زبان ترکي ترجمه مي کند، مي توانم با قطعيت بگويم) و حتي چاپ و احترامي که به خواننده به عنوان جزيي از فرهنگ قائل بود ستودني است. او در وضعيت چاپ و نشر فعلي و دردسرهاي آن در کنار روحي افسر عزيز در نشر کلاغ سفيد کتاب هايي چاپ کرده اند که مي تواني از حضورشان در کتابخانه ات افتخار کني.
در پايان؛
روزي را که با او براي اولين بار در محل کار صالح عطايي آشنا شدم حاوي بحثي بود که امروز برايم معنادار شده است. دوستي ما سر گفته يي از «ونه گات» در مورد هنرمندان شکل گرفت که من در آن زمان تازه خوانده بودم و او علاقه زيادي به آن داشت؛4 کارگران در معادن زغال سنگ قناري با خود همراه داشتند که وقتي گازهاي متصاعد شده از حد مجاز مي گذشت قناري کله پا مي شد، کارگرها مي فهميدند خطري در شرف وقوع است و سراسيمه معدن را ترک مي کردند. ونه گات مي گويد هنرمند مثل اين قناري است، گازهاي مسموم را خيلي زودتر از اينکه ملتي را به کشتن دهد، تشخيص مي دهد و اين است که هنرمند مثل يک حسگر قوي عمل مي کند و بحران هاي اجتماعي و تناقض ها و خيانت ها و قساوت ها را خيلي سريع تشخيص مي دهد...
پي نوشت ها؛--------------------------
1- هملت شکسپير، پرده سوم صحنه يکم، ترجمه م.ا. به آذين
2- گزيده اشعار سيلويا پلات، ترجمه اسدالله امرايي، ساير محمدي
3- خنديدن در خانه يي که مي سوخت، شهرام شيدايي
4- ترجمه مجموعه داستان هاي ونه گات امسال با نام «انفيه دان بگومبو» و با ترجمه روحي افسر و شهرزاد مهدوي در کلاغ سفيد منتشر شد.