شنبه، 21 آذر 1388 - شماره 2124
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
براي شهرام شيدايي
قناري در معدن
آيدين مسنن

چه خواستني بوده است مرگ براي شاعر شما. آذر فصل تراژدي ها بوده است؛ موسم جوانمرگي. اما شاعر که نمي ميرد. شاعر تمام مي شود. شاعر فراموش مي شود. آيا شاعر همان نيست که مرگ خود را به تعويق مي سپارد؟ کلام سر بر مي آورد، پوزخند مي زند. مرگ يکه مي خورد. شاعر سيبولاي قوم است همه را از قبل مي داند. سيبولاي شاعر مي خواهد بميرد. مردن، خفتن، نه بيش از اين و پنداري که ما با خواب به دردهاي قلب و هزاران آسيب طبيعي که نصيب تن آدمي مي شود،پايان مي دهيم؛ چنين فرجامي و چنين خوابي سخت خواستني است.1 رنج، شعر است شاعر مجبور. و اينجاي تاريخ شاعر را با مرگ مي شناسد. از کجاي تاريخ به ارث برديم اين بردن نوعروس به حجله، به قربانگاه، به سکوت قبرستان را؟ نمي دانم. شاعر سنگ قبرش را به دوش مي کشد. شاعر محکوم شده است از آن دست حکم که خدايان به جرمي نامعلوم تدارک ديده اند. اما شاعر زندگي مي کند و رنج مي کشد و به بيان شوپنهاوري اش چيزي اخلاقي تر از رنج کشيدن براي او نمي توان متصور شد. اما شاعر تنها با تن خود در ستيز نيست، تن آخرين بن بست شاعر است. شاعر با حماقت دست به گريبان است. با تنهايي دست به گريبان است. با بي پولي دست به گريبان است. با سانسور دست به گريبان است. با تخطئه و ميانمايگي دست به گريبان است. با ديده نشدن و نخوانده شدن دست به گريبان است. شاعر با خودش هم دست به گريبان است. از اين رو مرگ براي شاعر خوابي است خوش. شاعر خوب فراموش نمي شود، انکار مي شود و نسلي بعدها با تمسخر هم عصران شاعر را مهمان خواهند کرد. شاعر خوب وجدان شاعر بد است. بايد فراموش شود تا تسکين حقارت باشد. از غيابي آگاه خواهي شد. اکنون / کنارت مي رويد، همچون يک درخت.2 غياب شاعر حضور او را به رخ مي کشد؛

امتناع کلمه ها

براي حضور در اين خانه.

روي ما اينجا

چند فعل گذشته ملافه يي سفيد مي کشند.3

حضور شهرام شيدايي براي ما با شعرهايش خواهد ماند. او رنج نمي کشد و اين در قبال نبودش دلخوشي کوچکي است که پذيرفته ايم. قبل از اينکه خودش را ببينم شعرش جزء کتاب هاي باليني ام بود. در دهه «اïوًر دوز» زبان در شعر. او خالي از همه حواشي و ترافيک که ميزمان را شلوغ کرده بود، نشان استثنا را در پيشاني خود داشت. دنياي فکري شيدايي؛ زبانش، تصاويرش و فرم شعرش را ايجاب مي کرد.او مثل نفس کشيدن شعر مي گفت. و مثل آب خوردن مي شود با شعرش ارتباط برقرار کرد بدون آنکه در ورطه هاي شناخته شده عادات و ميانمايگي متوقف شود. و سنگين بود نه از آن دست پيچيدگي هايي که نشان از قسمي فضل فروشي و پنهان کردن ضعف ها به زور غامض گويي است. کمتر مي شناسم کسي را که مثل شهرام شعرشناس باشد؛ شعر خوب را مي شناخت همچنان شاعر خوب را.

او مرد جدي ادبيات ايران بود. اين را مي توانيد از من صادقانه قبول کنيد. کافي است نگاهي به محتوا و نوع کارهايي که کرده بيندازيد تا دست تان بيايد. ترجمه هاي او نه در راستاي نيازهاي قشر مصرف کننده ادبيات که همسو با خواست هاي اساسي يک فرهنگ انتخاب شده اند. در کنار اينها وسواس او در دقت ترجمه ها (اين را به عنوان کسي که خود نيز از زبان ترکي ترجمه مي کند، مي توانم با قطعيت بگويم) و حتي چاپ و احترامي که به خواننده به عنوان جزيي از فرهنگ قائل بود ستودني است. او در وضعيت چاپ و نشر فعلي و دردسرهاي آن در کنار روحي افسر عزيز در نشر کلاغ سفيد کتاب هايي چاپ کرده اند که مي تواني از حضورشان در کتابخانه ات افتخار کني.

در پايان؛

روزي را که با او براي اولين بار در محل کار صالح عطايي آشنا شدم حاوي بحثي بود که امروز برايم معنادار شده است. دوستي ما سر گفته يي از «ونه گات» در مورد هنرمندان شکل گرفت که من در آن زمان تازه خوانده بودم و او علاقه زيادي به آن داشت؛4 کارگران در معادن زغال سنگ قناري با خود همراه داشتند که وقتي گازهاي متصاعد شده از حد مجاز مي گذشت قناري کله پا مي شد، کارگرها مي فهميدند خطري در شرف وقوع است و سراسيمه معدن را ترک مي کردند. ونه گات مي گويد هنرمند مثل اين قناري است، گازهاي مسموم را خيلي زودتر از اينکه ملتي را به کشتن دهد، تشخيص مي دهد و اين است که هنرمند مثل يک حسگر قوي عمل مي کند و بحران هاي اجتماعي و تناقض ها و خيانت ها و قساوت ها را خيلي سريع تشخيص مي دهد...

پي نوشت ها؛--------------------------

1- هملت شکسپير، پرده سوم صحنه يکم، ترجمه م.ا. به آذين

2- گزيده اشعار سيلويا پلات، ترجمه اسدالله امرايي، ساير محمدي

3- خنديدن در خانه يي که مي سوخت، شهرام شيدايي

4- ترجمه مجموعه داستان هاي ونه گات امسال با نام «انفيه دان بگومبو» و با ترجمه روحي افسر و شهرزاد مهدوي در کلاغ سفيد منتشر شد.
کاتدهاي تصوير- 10
استقامت خاطره

امير شهيدثالث

در اين قطعه- نوشته ها درباره يک اثر هنري، هيچ نيتي براي اضافه کردن معلومات به معرفت آدمي يا تعليم و تجزيه و تحليل يک اثر به سياق نقدهاي هنري که عموماً بيشتر ابعاد دانش منتقد را به صحنه مي کشند يا کم کردن مجهولات صورت بندي شده در باستان شناسي يک اثر، لحاظ کردن شرايط اجتماعي هنرمند، در ميان نيست. آنچه در اين قطعه واره ها که تعداد آنها براي کتابي به پنجاه مي رسد، اهميت دارد، شيوه اتصال يک اثر هنري به واقعيت است. اين قطعه- نوشته ها تلاش براي پيدا کردن اين نقطه اتصال است ولاغير.

---

در يک تابلوي سالوادور دالي به نام استقامت خاطره (1931) ساعت ها در حال ذوب شدن هستند. آنها ديگر حامل زمان نيستند. از قرار معلوم چيزي از آنها به جا نمي ماند حتي خود زمان. روز تفته برآمده است و شب ظلمت خويش را به پا کرده است، زمان به صفر مي رسد و ذوب مي شود. درجه صفر زمان، موقع برآمدن خون آگاهي و حقيقت است. ساعت ها نمي توانند کميت شب و روز را اندازه گيري کنند. ديگر عابران در توقفي کوتاه نمي پرسند؛ راستي ساعت چند است؟ خستگان متروپوليس يک يک از راه هاي بي شمار و متفاوت به سمت آگورا در حال حرکتند. ساعت برج بزرگ شهر ذوب مي شود. آنچه در حال ذوب شدن است چيزي نيست جز زمان شيئي شده نظام ارزش- مبادله. تنها در جامعه کالايي شده زمان بدل به شيء مي شود. کار، بدل به کميتي قابل سنجش مي شود زيرا ارزش آن تنها در مبادله فشرده مي شود. چه چيزي در اين ارزش نهفته است که مي تواند از آن صيانت کند؟ هيچ، جز زمان. ليکن اين زمان، زمان شيء واره است، زمان متعلق به ساعت روز کاري. زمان شيئي شده، زمان برج بابل است، زمان پس از هبوط است؛ در برج بابل، زمان شيئي شده، زبان شيئي شده، بدن شيئي شده، سياست شي ءواره شده است.

در اين حکم که زمان طلا است، چه چيزي نهفته است؟ هيچ، جز اينکه زمان، کالاي باارزشي است که قابل مبادله است. همسنگي زمان و طلا (که هرروزه در بازار بورس ارزش جديد آن اعلام مي شود)، گوياي شيء وارگي هر چيز کمي و کيفي است. عابران خلسه وار از خيابان مي گذرند و از هر نقطه متروپوليس، گوشه چشمي به ساعت برج بزرگ دارند. ساعت برج دوازده ضربه مي نوازد و آنان براي انجام کار ساعات خود را با آن تنظيم مي کنند. شي ءوارگي، لحظه به لحظه خود را وارد ساعت ها مي کند. شي ءوارگي در همه چيز و همه جا رخنه مي کند تا در يک سرکوب مازاد، عابر متقاعد کند که دير شده است. ديگر براي همه چيز دير شده است. فرصتي باقي نمانده است و زمان از دست رفته است، شتاب کن، تا در شيء وارگي زمان در رقابت با ديگر عابران ساعات خود را با ساعت بزرگ شهر کوک کنيد. و به اين طريق، سنگيني گناه نخستين را در هر زمان و هر مکان به او يادآوري کند. او از يک شيء شدگي به شيء شدگي ديگر مي رود. در شتاب روز تفته، در سکوت بودايي ظلمت شب، همه چيز را از ياد مي برد جز خاطره گناه نخستين را. ليکن اکنون ساعت ها در حال ذوب شدن هستند؛ وقت برآمدن شب و روز با هم. خوابگردها از کابوس طولاني تاريخ برمي خيزند. با ذوب شدن زمان شيئي شده بدون اطلاع از يکديگر در مکان هاي متفاوت در حال راه افتادن به سمت برج بزرگ متروپوليس اند. خاطره به جمجمه ها بازگشته است. نسيان بايد برود زيرا فراموشي و نسيان رنج مربوط به گذشته، فراموش کردني نيروهايي است که مسبب رنج و الم بوده اند- بدون اينکه اين نيروها از بين بروند(مارکوزه). جراحت هاي گذشته ديگر در زمان شيئي شده پنهان نمي مانند. جراحت هايي که حامل زهرند، با ذوب شدن ساعت ها، خاطره را به ياد عابران مي آورد، آنچه اين بار همراه با نيروهاي مسبب رنج از بين مي رود، گناه نخستين است. ديگر زمان، زمان از دست رفته نيست. به هم برآمدن زمان سعادت و آزادي، زمان بازيافته است. با رفتن به گذشته آينده نيز تغيير مي کند. اين عطف بماسبق حامل رستگاري، نجات و بازخريد (redeem) جراحات است.

اينک خون آگاهي در به هم برآمدن شب و روز جاري است. سلطه ساعت برج در حال ذوب شدن است. عابران يک يک به آگورا سرازير مي شوند نه براي کوک کردن و تنظيم ساعت هاي خود با آن بل اين بار به قول بنيامين براي شليک به برج پاريس، هنگام گسستن کابوس پيوستار تاريخ، زمان مسيانيک اعلام مي شود؛ ساعت هاي ذوب شده فروشي نيستند، 

* دانش آموخته رشته دکتراي فلسفه، دانشگاه اسکس

آموزش آشپزي
قورمه سبزي با خاتمي
ابراهيم رها  /  Ebrahimraha.com

به هر حال آدم چيزهايي را که مي شنود در همه چيزش (باور کنيد دقيقاً همه چيزش،) تاثير مي گذارد. منجمله در ستون آموزش آشپزي. به همين خاطر بعيد نيست از پس فردا من در اين ستون فقط نان و پنير آموزش بدهم و نان و ماست.

اما آموزش آشپزي امروز که قطعاً شما را غافلگير خواهد کرد. امروز قورمه سبزي داريم، در همين راستا چند روز پيش سيدمحمد خاتمي (احتمالاً مي شناسيدش. آن زمان ها که وزراي کشور رياضي و شمردن شان از صادق محصولي بهتر بود) حرف هايي زده که نشان مي دهد فعلاً در کشور دور، دور قورمه سبزي است. همچنين ترش و شورها،

ابتدا سبزي را که پاک کرده ايد دقيق تميز بشوييد. بعد يک کارد تيز برداريد و خاتمي ادامه داده؛ «بنده بي ترديد مطمئنم هزينه هايي که بازداشت شده ها براي انقلاب پرداخته اند به مراتب بيشتر از بازجويان و کارشناسان پرونده هايشان است.» خب اين جملات دقيقاً نشان مي دهد رئيس جمهور سابق ايران هم علاقه خاصي به قورمه سبزي پيدا کرده است، ميزان علاقه مندي ايشان به اين غذا از حرف هايي که پس از انتخابات زده اند کاملاً هويدا است،

به هر حال پيرو صحبت آقاي خاتمي من لازم مي دانم چند نکته را براي تنوير همه جاي افکار عمومي معروض دارم؛ 1) به جايش زور بازجوها بيشتر است. 2) طبق اطلاعات واصله و نظر آگاهان و کارشناسان حق با کسي است که بازداشت مي کند نه کسي که بازداشت مي شود، 3) اساساً فضا به گونه يي است که به قول اهالي علم پولتيک، همينه که هست، 4) لابد انتظار داري حالا که اين حرف ها را زدي آنها جايشان را با هم عوض کنند؟،

بعد گوشت را به قطعات مناسب خرد کرده و مشاهده مي کنيد خاتمي ول کن قورمه سبزي نيست، «بنده از حوادثي که در اين مدت در جمهوري اسلامي رخ داده بسيار ناراحتم، خصوصاً به خاطر ستم هايي که مي شود.» الف) ستم؟، کجا؟ کي؟ چطور؟ ب) از اين شوخي ها نکن ديگه. ج) نه بابا. ما که چيزي نشنيديم يا نديديم. د) جدي که نمي گي؟، بايد برنج را نيز از ياد نبريد. خورشت قورمه سبزي که بي برنج نمي شود. اساساً و اصولاً چند چيز را هنگام طبخ قورمه سبزي نبايد از ياد ببريد. مثلاً به ياد داشته باشيد خاتمي گفته «براي 10 روز مرخصي به بزرگمرد عزيزي که در آستانه 70سالگي است، با آن کسالت هاي متعدد خطرآفرين، 800 ميليون تومان وثيقه مي گيرند و بعد از عمل قلب هم مي گويند بلافاصله برگرد زندان،» عزيزان، دوستان، فعلاً که مشغوليد و گرم شده ايد، قرار است اغماض هم نکنيد پس فعلاً اين آقاي خاتمي را هم بگيريد تا بگذارد ما قورمه سبزي مان را بپزيم که اين نشد وضع، جا افتادن قورمه سبزي از مهم ترين مراحل طبخ اين خورشت است، به همين خاطر هم ميرحسين موسوي خطاب به موتورسواران لباس شخصي مقابل محل کارش گفته ماموريت تان را انجام بدهيد. اين جملات به قول آگاهان دقيقاً بوي قورمه سبزي مي دهد و باعث جاافتادن آن خواهد شد. بنده شخصاً اطلاع نداشتم ميرحسين هم دستي در آشپزي دارد آن هم تا اين حد که سرش هم بوي قورمه سبزي گرفته، شديد، زهرا خانم رهنورد کمي در منزل غذا بپزند که خود مهندس دست به کار نشود. اگر هم بلد نيستند يک تماسي با بنده بگيرند گوشي را بدهم همسرم، هم آشپزي اش خوب است هم شاغل است، اين مسائل هم منافاتي با هم ندارد. همين تفکرات را دارند که با اسپري فلفل بهشان حمله مي کنند،
عناوين اين صفحه
قناري در معدن
استقامت خاطره
قورمه سبزي با خاتمي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام