مهدي کرم پور
1 ديگر عادت کرده ايم. ظاهراً کاري هم نمي شود کرد.
يک معضل فرهنگي است که همه بايد راجع به همه چيز اظهار لحيه کنند. بدون پشتوانه و مطالعه اندکي، حتي. به راحتي و با اعتماد به نفس و بدون ذره يي ترديد هيچ پرسشي را به «نمي دانم» يا «بيشتر بايد تحقيق کنم» بسنده نمي گذاريم. حالا ديگر با همين اعتماد به نفس کاذب، سخنراني و مصاحبه مي کنيم، مقاله مي نويسيم و سر کلاس درس به استادي مي رويم و... اعتراض مي کنيم، حتي. علامه و جامع الاطراف از خودمان معلومات صادر مي کنيم. چون بناست همه بايد راجع به همه چيز نظر داشته باشند و ابراز وجود کنند. و اينچنين است که دوغ و دوشاب مخلوط مي شوند و چهره واقعيت غبارگرفته و کدر نظر به حقيقت را دشوار و مخدوش مي نمايد. همه چيز به سمت سطحي شدن پيش مي رود، روشنفکرمان جعلي مي شود و شبه روشنفکري چون بلايي خانمان برانداز يقه جامعه عوام زده مان را مي گيرد. تخصص مان مي شود مبتذل کردن هر مساله جدي و مهم پيراموني و مبتلا به، بدون آنکه به عمق و پس و پشت هر ماجرايي اشراف که نه، اندکي بينديشيم. فقط.
2 به وقت دانشجويي جمله يي را از استاد فرهيخته ام آموختم که تا آخر آن را آويز
گوش و جان خواهم ساخت؛ «مهم نيست که به ديگران چگونه وانمود مي کني و مي نمايي، مهم آن است که تصوير درستي از خود و توانت در ذهن خودت داشته باشي...» و اين کليد هر حرکت و صنعت و تجارت و خلق اثر هنري و نظام مديريتي است که بايد همگان و به خصوص اينجا ملکه ذهن مان باشد. اگر به پيشرفت و حرکت رو به جلو بينديشيم. بحث اکران فيلم هاي فرهنگي، مخاطب خاص، آسمان باز، نگاهي ديگر يا هر نامي که بتواند جامعيت فيلم هايي را که مردم کمتر دوست دارند شامل شود، يک بحث ديرينه است. به راستي چگونه است که وقتي فيلمي را مي سازيم از آغاز به مخاطب شناسي، استراتژي اقتصادي و توان بالقوه و بالفعل محصول مان فکر نمي کنيم؟ طراحي پروژه براي عرضه اش در ذهن مان نيست؟ چگونه است که گاهي مي خواهيم در خواربارفروشي، خودنويس مون بلان و گاهي غاز زنده بفروشيم و عرضه کنيم و بعد هم سر بقال فرياد برآوريم که چرا فروش نمي رود، چگونه است و چه کسي گفته که اين فيلم ها فرهنگي است و هنري و مثلاً آثار درجه اول فيلمسازان بزرگي که مخاطب و اکران عمومي و گسترده دارند لابد فرهنگي و هنري نيستند؟ چه کسي اين ارزش گذاري را کرده است؟ و سر آخر چگونه مي توان اين همه فيلم و فيلمساز متفاوت با محصولات گوناگون را همه در يک سبد قرار داد و تحت يک عنوان چماقي ساخت بر سر باقي که ما چنانيم و باقي لابد... بحث اول هر دانشکده هنري و واحد درسي ساده و پايه اش مخاطب شناسي است. اينکه از اول بدانيم چه چيزي را و براي که و در کجا مي سازيم و امکان عرضه اش با بضاعت موجود چون بايد باشد، يعني شناخت هنرمند که نيمي از نگرش هنرمندانه اش را بايد دربر بگيرد. به عنوان فيلمسازي که به همين گروه فيلمسازان تعلق دارد، ساختن آثاري براي مخاطبان ديگر را جدي و الزامي مي دانم، اما اين الزام بايد با شناخت و طراحي و دانش توامان شود. نه آنکه پشت واژه ها پنهان شويم و با حکم کلي، شکست هايمان را توجيه کنيم و گردن دشمن فرضي بيندازيم... تا آخر سيزيف وار سنگ را بر سر کوه ببريم و دوباره شاهد سرازير شدنش از سر ديگر باشيم. يا با پز طلبکار و معترض و استفاده از روش هاي پوپوليستي و جنجال و هياهو، منافع ديگري را براي خودمان دست و پا کنيم. اگر هدف فيلمسازي باشد، اين يکي ديگر حاشيه است لابد.
3 فارغ از روش هاي درمان موضعي و موقت، اکران اين گونه فيلم ها يک چاره
بيشتر ندارد؛ ايجاد پاتوق هاي فرهنگي و کاراکترسازي براي اين نوع سالن هاي نمايشي. کاري شبيه آنچه در دنيا اتفاق مي افتد و کم و بيش در موزه هنرهاي معاصر و پاتوق هاي مشابه نيز اجرا شده است. يعني دادن آدرس صحيح و درست به مخاطبان اين آثار که البته حتماً نوع تبليغات و اکران اين فيلم ها نيز با آثار اکران گسترده تفاوت دارد. اختصاص رديف بودجه براي خريد رايت اکران همه فيلم هاي متقاضي نمايش در اين طرح (که تنها به کمک دولت ميسر است) و نمايش طولاني مدت (در طول زمان) و سانسي (فستيوالي) جهت تنوع بخشيدن به اکران اين گونه کاري است آزموده که تا سرپا شدن کامل طرح مي تواند چاره ساز باشد. اما صاحبان اين محصولات هنري اگر باز هم در تصور فروش چندصد ميليوني آثار خود مانده باشند و گاهي مردم و گاهي مسوولان و گاهي همکاران شان را مقصر جرم ناکرده و بار به مقصد نرسيده خود قلمداد کنند و در مديريت فرهنگي دولتي نيز بر همان پاشنه هميشگي بچرخد، طبيعي است که همچنان بر سر همان مرکبي سواريم که الان.