دکتر علي فردوسي*

مقاله «شکاف هاي فرهنگي در درون تمدن ها» نوشته محمد صادقي را در ضميمه روزنامه اعتماد (11آذر1388) خواندم. نکته هاي بسيار خوبي در آن بود. مثلاً آنجا که به نقل از صاحب کتاب نوشته بود هانتينگتون درکي کلي و کم و بيش سطحي از «تمدن هاي ديگر» به جز «تمدن غرب» داشت. (تمدن را داخل گيومه مي گذارم چون بر سر خود اين مفهوم جاي بحث هست، همان طور که نگاهي اجمالي به تاريخ معنا و کاربرد اين مفهوم نشان مي دهد.) تنها نکته يي که مرا وادار به نوشتن اين يادداشت کرد استفاده از ثنويت «شرق» و «غرب» بود. ببينيد يا ما تمدن هاي متعدد داريم يا فقط يک تمدن داريم با صورت هاي گوناگون، ولي دسته بندي اين تمدن ها، از 11 تاي هگل تا 30 ، 40 تاي کتاب هاي درس «تاريخ جهان» که در اين يکي دو دهه در امريکا دارد جاي «تاريخ تمدن غرب» را به عنوان درس عمومي تاريخ براي همه دانشجويان (دروس پيش رشته که همه بايد بردارند) مي گيرد يک تقسيم بندي است که هيچ پايه علمي ندارد. مي دانم که ريشه اش در غرب قرن نوزدهم است و تبديل خاور شناسي به رشته يي دانشگاهي در ذيل مطالعات تاريخي، يعني دو مبحث در علم تاريخ وجود داشت؛ غرب و ديگر تمدن ها. اما اين تقسيم بندي مبناي علمي نداشت، يک طرف غرب بود و يک طرفش «و غيره» و به آن «و غيره» متشکل از انواع تمدن ها و فرهنگ ها مي گفتند «شرق». مابقي هم که «تمدن» نداشتند مي افتادند از مبحث تاريخ بيرون و فقط در مبحث قوم شناسي و مردم شناسي، يعني مردماني بي تاريخ، بررسي مي شدند. اينها منظورم نظر مستشرقان و تقسيم بندي آنها است از بشريت، البته همه به قول مرحوم جلال آل احمد که رواج دهنده اين ثنويت در ذهن روشنفکران ايراني و دنباله آنها در ميان «روشنفکران ديني» شد و همراهش آن واژه گمراه کننده غربزدگي را آورد (و ريشه هاي آن در افکار احمد فرديد مبحثي جداگانه است)...و گرنه، چرا ايران با ژاپن در ذيل يک مفهوم باشند؟ «شرق» در تعقل مستشرقان فقط به صورت سلبي تعريف مي شد، يعني آنجا که غرب نيست، اما تاريخ دارد. هانتينگتون هم دچار همين نزديک بيني مستشرقي بود- يعني غرب را مي ديد و بقيه را در مقابل آن بازسازي مي کرد، يعني ديگر تمدن هاي او در اساس تعريفي سلبي داشتند، غرب نبودند و فقط از منظر نسبت شان با غرب مطرح مي شدند. عکس برگردان اين تعقل مقوله کلاً مجعول شرق و غرب است، يعني اين نظريه که هر جا غرب نيست (و تاريخ دارد) وحدت تئوريکي دارد به نام «شرق.» اين يعني تعريف شرق در نسبت به غرب، و نه تعريف «شرق» نسبت به خودش. اما هيچ اصلي غير از همين غرب نبودن اين فرهنگ ها و تمدن ها را ذيل يک مقوله قرار نمي دهد (حتي تاريخ استعمار، چون امريکاي لاتين، براي نمونه «شرق» به حساب نمي آيد). اگر از اين سطح فلسفي بياييم پايين و به بنده اجازه بدهيد از خودم حرف بزنم، بايد خيلي خلاصه بگويم؛ بنده ايراني هستم، مسلمان زاده، و بي ادعا از ايران شناخت متوسطي دارم که نمي توان آن را همين طور سردستي رد کرد. بنده به علاوه در غرب استاد دانشگاه هستم و درس تاريخ انديشه و فرهنگ غرب مي دهم. بنده به علاوه شش سال تمام در ژاپن استاد دانشگاه بودم و ژاپن را اندکي مي شناسم، به زبان آن آشنايي دارم و جاهاي ديگر آسيا را هم ديده ام و هرازگاهي هم وقتي استاد متخصصي گير نمي آورم، به عنوان مدير گروه، خودم درس تاريخ آسيا را مي گردانم. اينها را ذکر کردم تا بگويم در تمامي اين تجربيات هيچ دليلي براي باور داشتن به دوآليسم شرق و غرب پيدا نکردم که نکردم. اگر شرقي باشد، که نيست، آن چيزي است که از آن طرف رود سند شروع مي شود. اين طرف رود به خصوص وقتي به ايران مي رسيم، و پس از آن، شرق نيست. بحث بر سر متناسب بودن فرهنگ است با ساختارهاي اجتماعي وقتي شهروند واحد اجتماعي است. ببينيد منظورم اين نيست که ما عين اروپا هستيم، اما تاريخ ما، قرابت جغرافيايي ما، تداخلات مذهبي ما در ديانت سامي، مشترکات ما در تعقل يوناني، ريشه هاي مشترک زباني ما در زبان هاي هند و اروپايي، ساختارهاي قبيله يي و سياسي ما، به قول ژرژ دومزيل، در اقوام آريايي... ما را به مراتب به اروپا نزديک تر مي کند تا به تمدن ها و فرهنگ هاي آن سوي رود سند... اين فرمايش استاد اسلامي ندوشن هم که نسبت ميان معنويت و ماديت مي تواند شرق را از غرب تفکيک کند، با کمال احترام، جاي بحث دارد. اصلاً و ابداً اين طور نيست که ژاپن معنوي تر است از اروپا؛ اصلاً و ابداً اين طور نيست که چين معنوي تر است از اروپا. هر دو اين کشورها، و کره جنوبي همين که خواستند «پيشرفت» کنند مجبور شدند معنويتي متناسب با ضروريات جامعه فني مدرن، جامعه شهري با روابط رسمي و مقررات هم سنخ با بازار جهاني به مثابه «فضاي عمومي» اتخاذ کنند...، والسلام.
* استاد و مدير گروه تاريخ در دانشگاه نتردام