

در يک دهه اخير پل استر نويسنده معروف امريکايي بيش از هر نويسنده ديگري در کشور ما مطرح شده و توجه بسياري از منتقدان و نيز عموم مخاطبان را به خود جلب کرده است. نشر افق ناشر بيشتر آثار استر در ايران اين بار آخرين رمان او را با ترجمه خجسته کيهان تقريباً با سه هفته تاخير بعد از انتشار جهاني نسخه انگليسي آن در ايران منتشر کرد. در اين رمان آدام واکر پيرمرد رو به زوال و محتضري است و در حال نوشتن خاطرات يک سال از زندگي خود در قالب کتابي به نام 1967 که شامل سه بخش است. هر بخش؛ بهار (اول شخص)، تابستان (دوم شخص) و يادداشت هايي براي پاييز (سوم شخص) از زاويه ديد متفاوتي روايت مي شو د. آشنايي آدام با شخصيت هايي مثل بورن، مارگو، هلن، سسيل و ديگران لحظات تلخي را در دوران جواني براي او به همراه دارد... به خصوص کشته شدن نوجواني 18ساله به نام سدريک ويليامز توسط بورن استاد دانشگاه و سرمايه دار خبيث فرانسوي و تعلل شش روزه واکر براي معرفي او به پليس و در نهايت گريختن قاتل به پاريس تا پايان عمر بر روحش سنگيني مي کند و اقداماتي را که براي رهايي خود از اين رنج انجام مي دهد در نهايت بيهودگي وضعيت را براي او دشوارتر مي کند... او در اواخر عمر با بيماري سرطان و مرگي قريب الوقوع دست و پنجه نرم مي کند، کتاب خود را به جيم فريمن نويسنده معروف و هم دانشگاهي قديمي اش مي سپارد و جيم پس از مرگ آدام واکر در فکر انتشار اين کتاب است... رمان از چهار بخش تشکيل شده است که حضور جيم از بخش دوم آن خواننده را وارد فضايي داستان در داستان مي کند. خجسته کيهان پيش از اين، رمان هاي ارواح، ديوانگي در بروکلين، شب پيشگويي، کشور آخرين ها، هيولا، موسيقي شانس و مردي در تاريکي از آثار استر را ترجمه کرده بود. رمان ناپيدا نيز در 272 صفحه و 2000 نسخه است.
احمد پوراميني
-خانم کيهان براي شروع مي خواستم در مورد همزماني انتشار اين کتاب با چاپ جهاني آن و روندي را که براي ترجمه و سپردن آن به نشر افق طي کرديد توضيح بدهيد.
نشر افق از قبل امتياز کپي رايت و انتشار همزمان اين کتاب را خريداري کرده بود و حدوداً فکر مي کنم هفت، هشت ماه پيش بود که يک نسخه فتوکپي از آن را به من دادند و قرار شد آن را ترجمه کنم. به هر حال قصد ما اين بود که همزماني چاپ اثر در ايران و خارج از کشور انجام گيرد و اين بود که کتاب را به سرعت ترجمه کرده و تحويل دادم و خوشبختانه نشر افق مجوزش را نيز از وزارت ارشاد دريافت کرد و با کمال خوشحالي شاهد انتشار آن بودم.
-در اين رمان هم استر مثل برخي از آثار پيشين خود شيوه داستان در داستان را به کار مي گيرد اما شايد اين طور به نظر برسد که در اين کار خيلي موفق عمل نمي کند يا حداقل شايد قسمت هاي مربوط به جيم کمي زائد به نظر مي رسد چرا که در نهايت اين تکنيک منجر به ايجاد لايه هاي داستاني نمي شود. به طور مشخص مي توانم به بخش هاي پاياني کتاب اشاره کنم؛ صحبت هاي جيم با خواهر واکر و ديدار او با سسيل در پاريس. لطفاً نظرتان را در اين مورد بفرماييد.
به نظر من اين طور نيست و همان طور که مي دانيد اين رمان سه راوي دارد. خب اين تجربه يي جديد براي پل استر است که توانسته اين داستان را از سه ديدگاه يا سه زاويه ديد روايت کند. يعني اينکه از نظر من جور ديگري نمي توانست باشد. اين رمان از چهار بخش تشکيل شده که بخش اول در واقع زندگينامه آدام واکر است که ديگر پيرمردي شده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است و او ماجراي يک سال از جواني خود را که سال 1967 است نوشته و قصد دارد آن را قبل از مرگ به دست کسي که خود نويسنده است يعني همان جيم برساند و او تصميم گيري کند در مورد اينکه آيا اين کتاب را منتشر کند يا نه. در نتيجه من شخصاً وجود جيم را براي اين رمان زائد نمي دانم. بعد هم ما با پرسوناژهاي ديگري نيز از روايت آدام واکر آشنا مي شويم. مثل بورن يا خانم ژوئن که در آن زمان جوان بوده و حالا پا به ميانسالي گذاشته است... و خب خيلي ها هم اين رمان را هستي شناسانه توصيف کرده اند به خاطر اينکه وقايعي که در آن سال بر آدام واکر مي گذرد سايه وحشتناک و تيره يي بر سراسر زندگي اش مي اندازد.
-استر در اکثر کارهاي خودش ديدگاهي منفي در رابطه با فرهنگ امريکا و به خصوص سياست هاي دولت آن کشور داشته و آنها را در قالب جملاتي از زبان شخصيت هايش بيان کرده است. در همين رمان نيز مشخصاً تنفر خود را از جنگ ويتنام از زبان آدام واکر ابراز مي دارد. مي خواهم در کل رويکرد او را به اين قبيل مسائل بدانم و اينکه چه هدفي از جانب او باعث مي شود اين ديدگاه ها را به اين شکل در داستان هاي خود مطرح کند؟
در مورد همين مثال از رمان ناپيدا بايد گفت که آدام واکر در سال 1967 به فرانسه رفته و مدتي را در پاريس زندگي مي کند و اين در حالي است که دو سال قبل از اين تاريخ خود استر به پاريس رفته و مدتي را در آنجا سپري کرده و خب از يک جهاتي شباهت هايي بين شخصيت او و خود نويسنده وجود دارد که البته جزيي و تنها در حد همين مسائل است و اين ديدگاه خود استر است که از زبان شخصيت رمان بيان مي کند و به عنوان يک روشنفکر نگاهي انتقادي به حکومت کشورش دارد و اصولاً با جنگ نيز مخالف است. با جنگ ويتنام و عراق مخالف بوده به طوري که در رمان مردي در تاريکي که به هر حال يک کتاب ضدجنگ محسوب مي شود مخالفت شديد او را با سياست هاي جنگ طلبانه جرج بوش مي بينيم. به نظر من او به عنوان يک روشنفکر حق دارد ديدگاه هاي انتقادي خود را بيان کند و دليلي براي نگفتن آنها نمي بينم.
-مساله ديگري که در داستان هاي اين نويسنده مي بينيم ترسيم فضاي به نوعي رعب آور شهر نيويورک است . يعني وقتي در داستان هاي او به نام اين شهر برمي خوريم ناخودآگاه تصويري از بي هويتي، درماندگي و سرگشتگي انسان معاصر در ذهن ترسيم مي شود. البته سوال من بيشتر اين است که در واقع شهر نيويورک براي او نماد چه چيزي مي تواند باشد و چرا هميشه از اين فضا بيزار و گريزان است؟ در چند جاي همين رمان نيز به اين شهر اشاره مي کند.
مي دانيد که استر در بروکلين زندگي مي کند که يکي از محله هاي بزرگ ايالت نيويورک است و بسيار هم به آنجا علاقه مند است. ديوانگي در بروکلين هم يکي از رمان هاي خوب و متفاوت اوست. در جايي خواندم که نوشته بود بروکلين جايي است که اتفاقاً در آن ديوانگي کمتر است يعني مردمانش نسبت به محله هاي ديگر چهره موجه تري دارند ولي در رمان هاي او ما اصولاً با آدم هاي پاکباخته و آن هم در بدترين لحظات زندگي شان روبه رو مي شويم و اين مساله نبايد اين توهم را به وجود بياورد که فرض کنيم نيويورک شهر آدم هاي بي هويت است. اصلاً چنين چيزي نيست. البته اينکه خيلي ها مي گويند نيويورک پايتخت دنيا است هم نمي تواند درست باشد. آن هم شهري است مثل همه شهرها ولي آنچه منجر به اين نوع نگاه از جانب استر مي شود به خاطر فرهنگ خاص و تفکر همه يا هيچ حاکم بر آن زندگي است يعني به هر قيمتي بايد در زندگي موفق شد و اگر موفق نشوي مثل يک تفاله و پس مانده يي از بشريت با تو رفتار مي شود و اين مسائل است که استر را آزار مي دهد و ما اين نگرش را در داستان هايش مشاهده مي کنيم. کافي است چرخش حوادث زندگي يک آدم را به بيراهه بکشاند و آن شخص همه چيز خود از جمله هويتش را از دست بدهد.
-چيزي که خيلي در مورد استر مطرح مي شود اهميتي است که او به نقش تصادف و شانس در زندگي آدم ها قائل است. آيا اين مساله با تمايلات اگزيستانسياليستي او در تعارض قرار مي گيرد يا اينکه نه، اين دو مقوله را نيز جزيي از واقعيت هاي زندگي مي داند؟
درست است اما بايد توجه داشت که استر موافق اين ديدگاه نيست که سرنوشت هر فرد از قبل تعيين شده است. به نظر او مجموعه شرايطي که بر زندگي يک فرد حاکم است از جمله اينکه کجا و در چه شرايط اجتماعي و در ميان چه طبقه يي به دنيا آمده است تحت اختيار او نمي تواند باشد که خب اين مساله از اول بوده و باعث شده فرد در آن شرايط ويژه قرار بگيرد. بعد اين مجموعه به تدريج باعث مي شود حوادث يا تصادفاتي در زندگي آن فرد پيش بيايد که او را در برابر دوراهي قرار دهد و آن وقت با انتخابي که مي کند مسيرهاي زندگي اش مشخص مي شود. استر با رويکرد اگزيستانسياليستي خود معتقد است هميشه براي يک فرد گزينه هايي وجود دارد و هرگز آن نوع جبر مطلق بر زندگي بشر حاکم نيست.
-گاهي ديده مي شود که منتقدان او را متاثر از يکسري نويسنده مي دانند و به طور مشخص به نويسندگاني مثل بورخس، رب گري يه، کامو، بکت و... اشاره مي کنند. از نظر شما تاثير کدام يک از نويسندگان جهان بر آثار او پررنگ تر بوده و اين تاثيرات را با توجه به کدام ويژگي استر مي توان در نظر گرفت؟
او چندين سال در فرانسه زندگي کرده و طبيعتاً تا حدودي متاثر از نويسندگان فرانسوي مثل آلبر کامو است. او اشعار مالارمه را که به نسبت گنگ و مبهم هستند ترجمه کرده و خودش هم به اين تاثيرات از ادبيات فرانسه اقرار مي کند. ولي در عين حال کتاب مورد علاقه اش دن کيشوت سروانتس است که آن را به خاطر داستان هاي تودرتو ترجيح مي دهد و همين طور مي شود او را متاثر از بورخس هم دانست ولي در عين حال تاثير نويسنده هاي امريکايي را هم نبايد از نظر دور داشت. از نويسندگاني مثل تورو که البته رمان نويس نبود و يک کتاب خاطرات دارد و استر نيز در کتاب ارواح به آن اشاره مي کند و همين طور از هاثورن نيز متاثر است. خودش در جايي گفته کتاب گرسنگي کنوت هامسون اثر زيادي بر رويش گذاشته است. در نتيجه مي توان گفت او به تعبيري نويسنده يي التقاطي است که تاثيرات متفاوتي را از نويسنده هاي مختلف و حتي دوره هاي مختلف ادبي گرفته است.
-با توجه به آثاري که ما از استر خوانده ايم تمايل ويژه يي به رمان نويسي در او ديده مي شود و نه داستان کوتاه. آيا مي شود علت خاصي را براي اين مساله جست وجو کرد؟
بله. من نيز تقريباً داستان کوتاه از او نديدم. البته مي دانم که در جواني شعرهايي مي گفته يا قطعاتي مي نوشته است. يا مثلاً کتابي ديدم با عنوان دست به دهان که زندگي دوره جواني خود را که خيلي گرفتار فقر و تنگدستي بوده در قطعاتي نوشته است. يا کتابي مثل اختراع انزوا که در واقع رمان نيست و به نوعي صحبت هايي درباره پدرش است يا حرف هايي که مي خواسته به او بگويد را در آن آورده به همراه ديدگاه هاي خودش. يا کتابي را که گردآوري کرده از داستان ها يا در واقع روايت هاي کوتاهي که مردم گفته اند ولي در نهايت من هم تصور مي کنم شايد حرف هاي خود را با رمان بهتر مي تواند بگويد و به همين دليل آن را به داستان کوتاه ترجيح مي دهد.
-آيا اين مساله که قهرمانان داستان هاي استر به نوعي نمودي از شخصيت خود او هستند در اين چند رمان آخرش به تکرار ملال آوري تبديل نشده است؟
شخصيت خود استر در رمان هايش ديده مي شود ولي در آن حدي است که شايد شخصيت نويسنده هاي ديگر هم در آثارشان وجود دارد. مثلاً من همينگوي را مثال مي زنم که البته کاملاً با استر متفاوت است. اما من تقريباً وجود او را در همه کارهايش مي بينم که البته شخصيتي دوست داشتني است. بله، اين مساله ممکن است در نظر برخي ها ملال آور شده باشد اما نمي شود گفت که او در تمامي شخصيت هاي خود حاضر است. مثلاً شخصيت بورن در رمان ناپيدا که آدمي است شيطان صفت، ظالم و شرور که اصلاً نماد شر است و آن شاعر هم نامش يعني دوبورن که در ابتداي داستان درباره اش صحبت شده نيز آدم ظالمي است و اين شخصيت به نوعي اعمال و جنايت هاي خودش را توجيه يا سفسطه مي کند و اين شخصيت ها به هيچ وجه شبيه خود استر نيستند.
-قطعاً شما مطلع هستيد مخاطبان وي در کشورهاي ديگر چه واکنشي نسبت به آثار او نشان مي دهند و چه تفاوت ها يا شباهت هايي بين رويکرد آنها در قياس با ايرانيان به استر وجود دارد و همين طور جايگاهي را که آنها براي او متصور هستند؟
با توجه به اينکه خودم در فرانسه زندگي کرده ام مي توانم بگويم استر در آنجا خيلي محبوبيت دارد و حتي به نظر برخي بيشتر از خود امريکا و مثلاً رمان «موسيقي شانس» برنده جايزه فمينا براي رمان خارجي در فرانسه شد. ولي ببينيد تفاوتي را که من بين خواننده اروپايي در قياس با مخاطب ايراني مي بينم اين است که آنها خيلي به دنبال يک مفهوم نهفته در آثار ادبي که مي خوانند، نيستند. خب کتاب هاي استر به خاطر جذابيت و کششي که دارد خواننده را با خود همراه مي کند. در آنجا هم خوانندگان رمان هاي نازل و پرفروش وجود دارند که شايد حوصله خواندن کارهاي استر را نداشته باشند اما آنها به طور کل نويسنده را همان طور که هست مي پذيرند. فرض کنيد بيشتر مقالاتي که مثلاً در (مجله) مگزين ليته رر گذاشته مي شود معرفي و مصاحبه است. نقدهاي ارزشمند نيز در مجلات تخصصي و نيز در نشريات دانشگاهي وجود دارد که در آنجا از نوع ديگري به آثار نويسنده و حتي مثلاً به مقايسه آثار استر با آثار ديگر نويسندگان پرداخته مي شود.

-با توجه به تاثير پذيري نويسندگان ما از ادبيات غرب آيا ترجمه و انتشار گسترده آثار استر يا موارد مشابه در اين چند سال اخير مي تواند تاثيراتي را بر روند داستان نويسي ما داشته باشد؟
در هر حال نويسنده هاي ما آثار ترجمه شده را مي خوانند چون مي خواهند ببينند در آن سوي جهان چه مي گذرد و آن نويسنده ها چه مي گويند و چيزهايي را که مي نويسند چه دليلي دارد... در نتيجه اين مساله به صورت ناخودآگاه تاثيرات خود را خواهد داشت.
-کار ديگري از او باقي مانده که قصد داشته باشيد در آينده براي ترجمه به سراغش برويد؟
فکر مي کنم شايد آثار استر را به اندازه کافي ترجمه کرده باشم و بايد ديد که او در آينده چه کارهايي انجام مي دهد. خودم شخصاً دوست دارم به نويسنده هاي ديگري نيز بپردازم و آنها را هم معرفي کنم. مثلاً هم اکنون مشغول ترجمه کتاب خاطرات ماريو بارگاس يوسا هستم کما اينکه پيش از اين کتاب ديگري از او را نيز ترجمه کرده بودم و آن چنان اصرار زيادي روي استر ندارم و خب به هر حال مترجمان ديگري هستند و آثار او را ترجمه مي کنند.
-خود شما به عنوان يک مخاطب و نه مترجم آثار نويسنده کدام رمان او را بيشتر مي پسنديد؟
خود من شب پيشگويي و موسيقي شانس را ترجيح مي دهم. هيولا و کشور آخرين ها را هم خيلي دوست دارم.