.jpg)
علي مطلب زاده
.jpg)
عجيب نيست که در برخورد با يک اثر نقاشي به شرط آنکه رجوع مان به تاريخ هنر نباشد و علاوه بر آن شيوه ها و دوره هايي را از قلم بيندازيم، در نهايت حضور غالب دو عنصر رنگ و خط را مجزا کنيم و از دوره يي تاريخي به بعد، تکيه يک اثر و به تبع آن نوشتن از آن ختم به همين موارد شود. اينکه کدام يک از اين دو مورد، البته هر کدام به شکل مجزا، چه مي توانند بگويند و چه گفته اند هم شايد بحثي باشد که بارها گفته شده و نوشتن از آن هم به همان تکرار بينجامد، اما در اين ميان شايد گفتن و نوشتن از رنگ تکراري تر است. گاهي به نظر مي رسد هر اثري نتيجه جبري رنگ هاست و گاهي هم عناصر ديگر موجود در اثر رنگ خود را مشخص مي کنند. اما در هر صورت يکي از اين دو عامل کارکرد خود را از دست خواهد داد. اگر توجه به رنگ اهميت بيشتري دارد، بنابراين عناصر ديگر که غالباً اکسپرسيو هم هستند تنها در حد خدمت به ترکيب بندي اثر باقي مانده و هيچ گاه تاثير بياني خود را نشان نخواهند داد و اگر به عنوان سير مرسوم به آنها نگاه شود؛ به اين معني که اين عناصرند که رنگ بندي را مشخص مي کنند، بعضاً دسته بندي عمومي عناصر در يک رنگ يا حتي استفاده و تاکيد بر رنگي خاص و متفاوت به چارچوب کلي آن اثر صدمه بيشتري وارد مي کند. گمان مي کنم مهم ترين نقطه قابل بحث و اتکا در آثار نمايشگاه ياسمن نيکزاد همين مساله است چرا که به هر حال عاملي وجود دارد که بر ديگر عوامل تاثير گذاشته و آنها را ناقص کرده يا بدون استفاده و منفعل باقي مي گذارد.
آثار نيکزاد داراي هارموني مشخص و از پيش تعيين شده يي نيستند. اين هارموني نه از مجموعه رنگ هاي مشخص و زياد، بلکه از برداشت شخصي و تاثير ذهني او به دست آمده است. اين مشخصه در نمايشگاه و مجموعه آثار او، به هيچ وجه به عنوان مولفه يي مثبت باقي نمي ماند. رنگ در هر اثري عنصري شخصي- عمومي تلقي مي شود. آنجا که نقاش آن را با منظوري خاص برمي گزيند وضعيت چنين عبارت متحدي را به سمت «شخصي» متمايل مي کند، ولي هر گاه مخاطب (خصوصاً ايراني) که در استعاره ها، تعابير و برداشت هاي متداول که «شخصي» او هم هست گرفتار مي آيد به ناچار همين عبارت ديگر شخصي نيست.
اما ممکن است هيچ يک از موارد گفته شده در بالا موجود نباشند و ما با مسائل ديگري روبه رو باشيم. فرض بگيريد مجموعه اين آثار بر پايه همين رنگ ها شکل گرفته اند و قرار است يک نتيجه خاص القا کنند و مخاطب بايد از ترکيب و چيدمان ذهني آنها به سياهي يا سفيدي برسد. قصد پيچيده کردن مفاهيم را ندارم، اما شخصاً اميدوارم دست کم چنين اتفاق يا مسائلي از اين دست در تاثير مجموعه آثار اين نمايشگاه براي مخاطب در نظر گرفته نشده باشد.
از رنگ ها که بگذريم و تنها خط ها بمانند، با پيش فرض هايي که پيش از اين رفت، مي توان آنها را شخصي ترين عنصر هنرمند تلقي کرد و تا آنجا پيش رفت که ملاکي براي قدرت دست او محسوب شود. اينجا بحثي براي يک نمايشگاه طراحي نيست، اما در يک نقاشي باز هم با تاکيد بر اينکه بتوان چنين عنصري را مجزا کرد (آن هم نه به مدد خط هاي حاصل از مرزهاي رنگي بلکه به واسطه حضور خود آن) هر تعبيري که به دست آيد بي واسطه به شخص هنرمند متصل مي شود. در اين شکل هم هنرمند و هم مخاطب از ايده مشترکي به يک نتيجه مشترک مي رسند و نياز به توضيحي بيش از اين نيست. بگذريم که ترجيح يکي از اين دو بر ديگري از اختيارات هنرمند است، به ويژه آنکه اين بار صحبت نه بر سر يک اثر که درباره مجموعه آثار يک هنرمند است. نمايشگاه نقاشي هاي ياسمن نيکزاد که هفته گذشته در گالري نيکزاد برگزار شد بخشي از اين موازنه شخصي- عمومي را بر هم مي زند؛ کاري که در نهايت نه به ضرر آثار اين نمايشگاه که به سود آنهاست. استفاده از تمامي رنگ ها به شکل همزمان و نه تکيه بر رنگ هايي خاص به اين آثار ويژگي منفي و مثبتي مي بخشد که نظر دادن درباره آن هم از اختيارات مخاطب است. از يک سو در اين رنگ ها نمي توان به دنبال ردپايي از نقاش گشت. اگر در نظر بگيريم آثاري از اين دست (که نمونه هاي مشابه زيادي دارند و خواهند داشت) بايد خصوصياتي از روحيات نقاش يا موضوع را به همراه داشته باشند تا در نهايت شخصي او شوند، کاربرد رنگ هايي خاص در اين آثار (اگر موجود هم باشند) در بازخواني مجدد آثار کمکي به نوشتن از آنها نخواهد کرد. اما از طرفي همين يکسان سازي رنگ ها ويژگي متمايز ديگري به آثار نيکزاد بخشيده و حضور عناصر ديگر را پررنگ تر کرده است. هم از اينجاست که خط در اين آثار (البته به استثناي آثاري که چنين عنصري را در خود ندارند و تکيه شان را بر بافت گذاشته اند) نقش محوري بر عهده مي گيرد و بار اصلي اثر هم بر دوش همين خط ها است. اين تکيه بر خط تا آنجا ادامه پيدا مي کند که حتي نيکزاد در تاش هايي رنگي که در آثارش از آن بهره گرفته به سراغ همين تمهيد مي رود و بيشتر از آنکه رنگي شاهد باشيم با خط مواجهيم. تکرار همين ايده، باز هم فارغ از موضوع- البته اگر بتوان آن را از ابتدا متصور شد- چنين تاکيد و توجهي را بيشتر در معرض ديد مي گذارد. در کنار اين مورد نيکزاد در عمده آثارش به جاي اينکه مجموعه متحدي را در يک کادر ارائه کند، ديتيل هايي را خلق کرده که از موضوعي ذهني ريشه گرفته اند و چون به بسط نمي انجامند به ورطه تکرار (نه از جنس شيوه شخصي هنرمند بلکه در همين آثار که ديده مي شوند) نمي افتند. او در آثارش خواسته يا ناخواسته از فرم هايي آشنا (به عنوان نمونه اثري که در آن مي توان نوعي طبيعت گرايي و البته نه به معناي متصور آن مشاهده کرد) به فرم هايي ذهني و احاطه شده در ميان خطوط مي رسد و با اين حساب مشکل بتوان چارچوب خاصي براي اين آثار تعريف کرد. همين تعريف ناپذيري شايد بخشي از همان شيوه شخصي هنرمند باشد که باز (خوب يا بد) خارج از محدوده آثاري که ديده مي شوند و نه در مورد تک تک آنها قابل بحث است. اما شايد بتوان مسير طي شده (حال طبيعي يا معکوس و بسته به تاريخ پاي اثر) در آثار اين نمايشگاه را ميان اثر ذکر شده و تابلوي دولته يي ديگري از نيکزاد در همين نمايشگاه خلاصه کرد. در اين اثر با فضايي مثبت و منفي در کنار هم مواجهيم که بلافاصله ايده تضاد را در ذهن تداعي مي کند. چنين ايده يي اين روزها اگرچه ممکن است تکراري به نظر برسد اما با مرور ديگر آثار اين نمايشگاه به نظر مي رسد برخورد ديگري با آن صورت گرفته است. در نمايشگاه ياسمن نيکزاد و در کنار آثاري با ترکيب بندي هايي شلوغ و رنگارنگ که اصراري هم بر ارائه شسته رفته ندارند، ترکيباتي را شاهديم که با حداقل رنگ کار شده اند. اين آثار اگرچه باز ممکن است در ذهن مخاطب فضايي از اتفاقي را تداعي کنند که منجر به همان شلوغي گفته شده خواهد شد، اما بيشتر به کمک ايده تضاد مي آيند و آن را بيشتر از پيش نشان مي دهند. تشخيص اينکه فضاي مثبت و منفي در اين آثار کدام هستند هم بخشي از اين تضادهاست. شايد مشخص شدن اينکه کدام يک ارجح ترند در نهايت بر عهده مخاطب باشد، اما اگر تنها در اين مورد خاص حق را به مخاطب آثار بدهيم انتخابي که باقي خواهد ماند همان فضاهاي منفي هستند. درست که مي توان با عبارت «احساس نقاش» در خلق چنين آثاري نوشتن از اين نمايشگاه را به سمتي ديگر کشاند و با آثاري که ديده مي شوند؛ گويا خواسته خود نقاش هم همين است، اما در مجموعه ديده شده باز آثاري هستند که بتوان در صحبت از آنها مقولات ديگري را جز اين احساس شخصي به ميان کشيد. فرض را بر اين مي گيريم که نقاش چنين خواسته، ديده و اثرش را ارائه کرده است، فرضي ديگر را بر اينکه مخاطب مختار است به راحتي از کنار آثار بگذرد يا روي آنها تامل کند، اما هيچ وقت قرار نيست حکمي صادر شود؛ آن هم بي آنکه هم اثر موجود باشد، هم هنرمند از اثرش بگويد و هم همه مخاطبان مختار باشند حرف شان را بزنند. چنين تعادلي را البته که به راحتي نمي توان به دست آورد و از طرفي هم آنچه در حال حاضر متداول است را هيچ وقت نمي توان بر هم زد. در اين ميان همچنان اثر موجود است، نقاش هست يا نيست و در نهايت فاصله ميان اثر و مخاطب در همين تعابير شخصي طي مي شود. به هر حال تضادهايي به اين شکل هستند و همين گفتن از هر چه در بطن چنين تضادي رخ مي دهد را مشکل مي کند.