
منصور بيطرف
.jpg)
در سال 2009 کتابي در عرصه اقتصاد جهاني منتشر شد که براي ماه ها سرفصل موضوع رسانه هاي اقتصادي جهان - به استثناي ايران، افغانستان و شايد عراق - بود. اين کتاب که در زماني مناسب - چون بحران اقتصادي جهان رخ داده بود - و در مکان هايي منتظر - چون بحران بسياري از کشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه را درنورديده بود و آنها به دنبال راه حلي براي خروج از اين بحران بودند - چاپ شد به سرعت در رده پرفروش ترين کتاب اقتصادي جهان قرار گرفت و سپس عنوان بهترين کتاب اقتصادي سال را از آن خود کرد.
اربابان مالي؛ «بانکداراني که دنيا را شکاندند» نوشته لياقت احمد، کتابي است که توانسته افتخار بهترين کتاب اقتصادي سال 2009 را از آن خود کند. برنده بهترين کتاب نيويورک تايمز، فايننشال تايمز، گاردين، گلدمن ساکس و... فقط نمونه يي از تاثيرگذاري اين کتاب بر عرصه اقتصادي جهان است.
اينکه اين کتاب چرا توانست به سرعت جاي خود را در محافل نخبه اقتصادي جهان باز کند، به موضوع نه چندان تازه اين کتاب که ريشه يابي بحران هاي اقتصادي است بلکه به نقش بانکداران در اثر گذاري بر بحران هاي اقتصادي بين دو جنگ جهاني برمي گردد.
لياقت احمد که خود مدير شرکت بيمه يي آسپن است در اين کتاب به يادآوري نقش بسيار وحشتناک و مخاطره آميز تصميم روساي کل بانک مرکزي در زمان بحران و تاثير آن بر ادامه بحران مي پردازد.
لياقت احمد کتاب را با يادآوري خاطره بسيار ناگوار «رکود بزرگ سال 1929» آغاز مي کند. اين رکود که ابتدا در امريکا شروع شد پس از چندي اقتصاد جهان را تقريباً به مدت يک دهه تحت تاثير خود قرار داد. در اين بحران بود که جان مينارد کينز اقتصاددان انگليسي با طرح تئوري عمومي اشتغال، بهره و پول خود انقلابي در فرضيات اقتصادي جهان به پا کرد. خلاصه تئوري کينز اين است که دولت بايد در زمان بحران دخالت کند و به نوعي تقاضا را در سطح جامعه بالا ببرد. اين تئوري نقش بسزايي در رونق اقتصادي کشورهاي توسعه يافته وقت داشت و توانست رکود بزرگ را از بين ببرد.
اما لياقت احمد نگاه ديگري به اين رکود انداخته است. او در اين کتاب با اشاره به پايان جنگ جهاني اول و اينکه سيستم مالي جهان وارد فاز جديدي از توسعه اقتصادي شده است، داستان خود را بر محور زندگي و خصوصيات اخلاقي چهار مرد پرقدرتي که در دهه 1930 ميلادي هر کدام رئيس کل بانک مرکزي کشور متبوع خود بودند، مي پردازد؛ بنجامين استرانگ رئيس فدرال رزرو بانک آو نيويورک ايالات متحده، مونتاگو نورمن رئيس کل بانک انگلستان، اميل مور رئيس کل بانک فرانسه و جالمر شاخت رئيس کل رايشبانک آلمان که البته هر کدام در زمان خود به عنوان نوابغ بانکي جهان مورد ستايش دولتمردان خود بودند. از نظر لياقت احمد، اينها قادر نبودند در عصر جديدي که اقتصاد جهان وارد شده بود محدوديت استاندارد طلا را در سيستم مبادلاتي مالي جهان درک کنند. در حالي که اين مردان سعي مي کردند بر بحران اقتصادي که پس از جنگ جهاني اول رخ داد غلبه و از آن ممانعت کنند، کار آنها چيزي جز تاثير سهوي بر تسريع بحران نداشت. اما نگاه رسانه هاي جهاني به اين کتاب جالب توجه بود. نيويورک تايمز در ابتداي بررسي خود به اين گفته از کتاب «رکود بزرگ 1930» جان مينارد کينز اشاره مي کند که «ما خودمان را درگير يک غول گيج کرده ايم که در کنترل يک ماشين ظريف دچار اشتباه شده است و کاري مي کند که ما نمي فهميم».
روزنامه نيويورک تايمز در بررسي اين کتاب، آن را يک شاهکار مطلق خواند و نوشت؛ اين کتاب يک روايت از تاريخ است که مدت ها پيش از اذهان زدوده شده بود.
به نوشته نيويورک تايمز، احمد گفته است ايده اين کتاب را در سال 1999 و زماني که گزارش اصلي مجله تايم را که در مورد «کميته يي که جهان را نجات مي دهد» بود مي خوانده، گرفته است. اعضاي کميته مورد نظر اين گزارش عبارت بودند از آلن گرينسپن (رئيس وقت فدرال رزرو ايالات متحده)، رابرت روبين (وزير خزانه داري بيل کلينتون) و لارنس سامرز (مرد شماره دو روبين).
احمد مي گويد بعد از خواندن اين گزارش متوجه شد در دهه 1920 هم چهار رئيس کل اول جهان همين اشتباه را کرده بودند و هم گاهي اوقات آنها را به عنوان «منحصرترين کلوب جهان» ناميده اند. به همين خاطر او تصميم گرفت داستان «خروش غرشي که در دهه 1920 نازل شد و به بحران بزرگ ختم شد» را از روي «شانه هاي» اين چهار مرد نگاه کند و بگويد.
هر کدام از اين چهار نفر با در نظر گرفتن طيف کاملي از نقاط ضعف و قوت آنها در زمانه خودشان شخصيت هاي بااستعداد مغروري بودند که بصيرت و بي قاعدگي هاي خاص خودشان را داشتند. مطالب غالب در اين کتاب به نحوه تصميماتي که اين بانکداران مي گرفتند مربوط است. براي مثال چگونه نرخ هاي بهره را بالا يا پايين بياورند. شخصيت هاي اين کتاب آنقدر قوي توصيف شده اند که نويسنده نيويورک تايمز مي نويسد انگار آنها در حال حاضر حي و زنده هستند.
استرانگ (رئيس فدرال رزرو نيويورک) شخصيت قدرتمندي است که بر امريکا حاکم است، شاخت هم که پر از نخوت و تکبر است با قدرت آلمان را اداره مي کند، نورمن و مور هم از نوع اروپايي هاي مغرور هستند. استرانگ و نورمن دوستان نزديکي شدند و نامه هايي به يکديگر مي نوشتند که اکنون از منابع غني و باارزش به شمار مي رود.
اما نيويورک تايمز به رغم تمجيدي که از لياقت احمد و کتابش مي کند يک ايرادي هم به آن مي گيرد و آن زير عنوان کتاب «اربابان مالي» است. نويسنده اين روزنامه معتقد است عنوان «بانکداراني که دنيا را شکاندند» براي اين چهار شخصيت بزرگ زمان خود کمي بي انصافانه است. يک دليل آنکه نورمن در اواسط دهه 1930 تنها عضوي از آن چهار نفر بود که هنوز بر سر شغل خود باقي مانده بود. استرانگ به رغم تمام اهداف و نياتي که براي ايفاي نقش رئيس فدرال رزرو ايالات متحده داشت در سال 1928 درگذشت. دوم آنکه هر کدام در زمانه خودشان نه به خاطر اشتباهات شان بلکه به خاطر موفقيت شان مشهور بودند، مثلاً شاخت که بانکدار کامياب آلمان بود در نوامبر سال 1923 که تورم وحشتناک، اقتصاد آلمان را از کنترل خارج کرده بود (براي مثال احمد در کتاب خود يادآوري مي کند که در پنج نوامبر قيمت دو کيلو نان از 20 ميليارد مارک به 140 ميليارد مارک رسيد)، توانست کميسيون ارز آلمان را شکل دهد. شاخت در يک اقدام هوشمندانه يک ارز جديد خلق کرد؛ رنت مارک. سپس در يک زمان دقيقاً مناسب آن را با مارک تثبيت کرد (يک تريليون مارک معادل يک رنت مارک). او با چنين اقدامي اعتماد را به ارز آلمان برگرداند و تورم را وادار به عقب نشيني کرد. به همين خاطر رسانه هاي آلمان به او «مرد معجزه» لقب دادند.
جدا از اين موارد، روساي کل بانک مرکزي، زنداني اقتصاد ارتدوکسي زمانه خودشان بودند يعني اين اعتقاد قوي که سياست محکم پولي مجبور بود حول استاندارد طلا بچرخد. اين به اين معني است که ذخيره بانکي هر کشوري بايد مقدار معيني طلا داشته باشد که ارزش آن پشتوانه ارز آن کشور باشد و در حقيقت آن طور که احمد مي گويد؛ «تمام پول کاغذي از نظر حقوقي متعهد بودند آزادانه به معادل طلايش تبديل شوند.» اين اعتقاد قفل کننده باعث شد بانکداران مرکزي - به ويژه نورمن پرحرارت ترين مدافع طلا - حرکت خود را مثل نرخ هاي بهره، که به کشورها اجازه مي داد عرضه طلاي خود را مطابق آن خرد کنند، تنظيم کنند.
نيويورک تايمز در ادامه مي نويسد لياقت احمد اتهام آشوب هاي اقتصادي دهه 1930 را در حالي به بانکداران مرکزي نسبت مي دهد که کنترلي بر آن نداشتند، مثل اصرار متفقين که آلمان خسارات جنگي را وراي توانايي خودش بپردازد. در اين خصوص نورمن به شدت مخالف اندازه پرداخت خسارت بود و مي گفت اين اتفاق، اقتصاد آلمان را مي پاشاند؛ اتفاقي که واقعاً رخ داد. اوايل دهه 1930، کمتر از هشت سال پس از آنکه فوق تورم آلمان تحت کنترل درآمد، اقتصاد آلمان واقعاً ورشکسته شده بود و آلماني ها مغضوب و خشمگين از اينکه ميلياردها (دلار) از منابع شان براي خسارت خارج شده راه را براي هيتلرباز کردند. روساي کل بانک مرکزي در دهه هاي 1920 و 1930 در واقع پرواز کور مي کردند که لياقت احمد آن را به طور کامل نشان داده است. آنها فقط اين اميد اندک را داشتند که حرکت هاي آنها بتواند به اقتصاد کمک کند به جاي آنکه به آن صدمه بزند. گاهي اوقات آنها درست فکر مي کردند اما غالباً در اشتباه بودند.