سه شنبه، 17 آذر 1388 - شماره 2121
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: فرهنگ
همزماني دو ايده از زبيگنيو برژينسکي و ساموئل هانتينگتون
مرزبندي هاي پس از جنگ سرد

محمد صادقي

سال هاي جنگ سرد، دوران پرفراز و نشيبي در تاريخ جهان و قرن بيستم به شمار مي رود؛ دوراني که اختلاف هاي سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي دو قدرت بزرگ جهان (ايالات متحده امريکا و اتحاد جماهير شوروي) را در برابر هم قرار داد و جهان با يک «پرده آهنين» به دو بخش شرق و غرب تقسيم شد. نخستين بار وينستون چرچيل در سخنراني مشهور خويش (پنجم مارس 1946) در کالج وست مينستر در فولتون (ميسوري) از اصطلاح «پرده آهنين» براي مشخص کردن خطي که دو اردوگاه سياسي جهان را از هم جدا مي کرد، استفاده کرد؛ اردوگاه هايي که اختلاف هاي ايدئولوژيک بنياديني با هم داشتند. چرچيل در آن سخنراني گفت؛ «از استيتن در بالتيک تا تريست در آدرياتيک، يک پرده آهنين در سرتاسر قاره کشيده شده است. پشت اين خط همه پايتخت هاي دولت هاي باستاني اروپاي مرکزي و شرقي قرار دارند. ورشو، برلين، پراگ، وين، بوداپست، بلگراد، بخارست و صوفيه همه اين شهرهاي مشهور و جمعيت پيرامون آنها در جايي قرار دارند که ما بايد حوزه شوروي بناميم، و همه به شکلي نه تنها در معرض نفوذ شوروي هستند بلکه در موارد بسيار و در مقياسي وسيع و فزاينده از جانب مسکو کنترل مي شوند...»1 در فاصله جنگ جهاني دوم تا برچيدن ديوار برلين (1989) و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي (1991) هرچند جنگ سرد به رويارويي مستقيم دو ابرقدرت نينجاميد اما رقابت هاي گوناگون دو قدرت بزرگ در زمينه هايي مانند ساختن بمب اتمي، ساختن بمب هيدروژني، پرتاب ماهواره و سفينه به فضا و... و دخالت هاي نظامي شان در کره، ويتنام و افغانستان، به افزايش تنش ها در جهان مي افزود. قدرت هاي بزرگ در پاسداري از قلمرو خويش (که شامل سرزمين هاي ديگر نيز مي شد) و بر پايه همان تقسيم بندي ها شکل گرفته بودند، مقاومت فراواني نشان داده و هيچ گونه دگرگوني را برنمي تابيدند. براي نمونه هنگامي که نسيم اصلاحات در چکسلواکي (1968) به رهبري الکساندر دوبچک وزيدن گرفت و اصلاح اقتصادي، کاهش سانسور مطبوعات و بحث و گفت وگو در آن کشور با پشتيباني شهروندان آغاز شد، شوروي با اين نگراني که ممکن است حزب کمونيست چکسلواکي قدرت را از دست بدهد يا دوبچک موضع خود را در جنگ سرد تغيير دهد، سربازان پيمان ورشو را راهي چکسلواکي کرد و به اين ترتيب به بهار پراگ پايان داد. سپس لئونيد برژنف در يک سخنراني که به بررسي وضعيت پراگ مي پرداخت، تاکيد کرد هر گاه لازم باشد براي نجات سوسياليسم و تقويت آن در کشورهاي سوسياليست دخالت خواهد کرد. اما اين وضعيت پايدار نماند و کمتر از دو دهه پس از برف سنگين و نابهنگام سرخي که شکوفه هاي بهاري را در پراگ از بين برده بود، ميخائيل گورباچف در مارس 1985 رهبري حزب کمونيست شوروي را عهده دار شد و اين در زماني بود که شوروي با مشکلات زيادي روبه رو بود و برنامه هاي اصلاحي گورباچف مي توانست زمينه را براي برون رفت از مشکلات گسترده اقتصادي و سياسي فراهم سازد. ملاقات هاي سودمند گورباچف و رياست وقت جمهوري ايالات متحده، رونالد ريگان در اکتبر 1986 (ريکياويک، پايتخت ايسلند) و در دسامبر 1987 (واشنگتن دي سي) به امضاي پيمان «تسليحات هسته يي ميان برد» انجاميد، و اين يک پيمان تاريخي و سرنوشت ساز بود زيرا در پي آن تمام جنگ افزارهاي هسته يي ميان بردي که امريکا و شوروي در اروپاي غربي و شرقي در اختيار داشتند، حذف مي شد و موشک هاي هسته يي دو ابرقدرت که در اروپا مستقر بودند ديگر يکديگر را نشانه نمي گرفتند. سپس گورباچف در دسامبر 1988 با سخنان خويش در مجمع عمومي سازمان ملل متحد همگان را شگفت زده کرد. او از آزادي انتخاب در روابط بين الملل و اينکه زور و تهديد نبايد ابزار سياست خارجي باشد سخن گفت. سخنراني وي به عبارتي پيامي به کشورهاي اروپاي شرقي تلقي شد که شوروي آزادي سياسي بيشتري را تحمل خواهد کرد. پس از آن سخنراني، 500 هزار سرباز، 10 هزار تانک، 8500 جنگ افزار سنگين و 500 هواپيماي جنگي شوروي از اروپاي شرقي خارج شدند و اين خروج يکجانبه، زمينه را براي رخدادهاي مهم سال 1989 فراهم آورد و قيام هاي مردمي سراسر اروپاي شرقي را دربرگرفت. در نهم نوامبر 1989 ديوار برلين گشوده شد و ديواري که 28 سال غرب و شرق را از هم جدا کرده بود سرانجام فروريخت. در ژوئن 1990 جرج بوش پدر و گورباچف در يک نشست، موافقتنامه هاي سلاح هاي شيميايي و هسته يي را امضا کردند. گورباچف نيز وحدت آلمان و ورود آن به ناتو را پذيرفت. در نوامبر همان سال، ايالات متحده امريکا و اتحاد جماهير شوروي و 30 کشور ديگر براي امضاي منشور پاريس ملاقات کردند که نتيجه آن قرارداد عدم تجاوز ميان پيمان ناتو و پيمان ورشو بود و اين هم سند ديگري به مقصود اعلام پايان جنگ سرد به شمار مي رفت تا سرانجام در سال 1991 که درگيري هاي فراوان داخلي به فروپاشي اتحاد جماهير شوروي منجر شد، هرچند گورباچف پايان جنگ سرد را پيروزي يک طرف نمي پنداشت و آن را يک پيروزي مشترک مي دانست.

سال هاي پس از جنگ سرد، ايالات متحده امريکا که مي توانست خود را تنها قدرت بزرگ جهان بخواند بيش از هر چيز به جايگاه خود در مناسبات جديد و نظم نوين جهاني مي انديشيد و اين موضوع در سخنان جرج بوش پدر در کنگره امريکا و در 11 سپتامبر 1990 نيز به خوبي ديده مي شد؛«اتحاد جديدي از ملل در حال شکل گيري است و ما امروز در لحظه يي خاص و خارق العاده قرار گرفته ايم... از درون اين عصر وحشت زده... نظم نوين جهاني شکوفا مي شود... تحت حاکميت اين نظم جديد، تمام ملل جهان از شرق، غرب، جنوب و شمال عالم در اتحاد و رفاه زندگي خواهند کرد...»2

نياز به توضيح چنداني ندارد که در سالگرد سخنراني وي و در سال 2001 ايالات متحده با تهاجمي وحشيانه روبه رو شد، برج هاي سازمان تجارت جهاني در نيويورک فروريخت و در پي آن دو حمله، يکي به افغانستان و يکي به عراق ترتيب داده شد تا شايد تروريسم به اين شيوه نابود و با خطر تروريست ها مقابله شود و از اين رو گزينه نظامي به کار گرفته شد ولي آن طور که بايد به ريشه هاي شکل گيري تروريسم و علت هايي که به ايجاد اين پديده شوم مي انجامد پرداخته نشد. امنيت امريکا به خطر افتاد و اين براي قدرتي که خود را در سطح جهان بي رقيب مي پنداشت حس خوشايندي نمي توانست در پي داشته باشد.

اما اينکه سياستگذاري ها و استراتژي امريکا پس از برچيدن مرزهاي شرقي-غربي چه بوده و چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي پس از جنگ سرد چگونه تعريف شده است، پرسش هايي است که بدون انديشيدن به آن نمي توان به فهم درستي از رخدادهاي دوران جديد دست يافت. شايد در اين مجال بتوان با اشاره به بخشي از انديشه هاي دو شخصيت برجسته سياسي و دانشگاهي امريکا که ديدگاه هايشان در شکل گيري سياست هاي خارجي امريکا به ويژه در دهه 1990 نقش فراواني داشته است، به فهم بيشتري از موضوع دست پيدا کرد. زبيگنيو برژينسکي مشاور امنيت ملي امريکا در زمان رياست جمهوري جيمي کارتر و عضو مرکز مطالعات استراتژيک و بين الملل که در دانشگاه جانز هاپکينز و در رشته سياست خارجي امريکا نيز به تدريس مي پردازد، در کتاب «خارج از کنترل» نکته هايي را مطرح مي کند که با توجه به انتشار همزمان آن با انتشار مقاله «برخورد تمدن ها» نوشته ساموئل هانتينگتون جاي انديشيدن بيشتري مي يابد. برژينسکي در اين کتاب مي گويد به طور قطع نقشه ژئوپولتيکي جهان به طور فزاينده يي پيچيده مي شود و به جاي پديد آمدن يک نظم نوين جهاني، کشورهاي قدرتمند و ثروتمند گردهم مي آيند تا بتوانند منافع خود را بهتر حفظ کرده و مقابل رقيبان خود بايستند. او باور دارد که در جهان با صف بندي هاي جديدي روبه رو مي شويم که اگرچه امريکا مي تواند در آنها نفوذ کند اما توان امريکا براي تعيين سياست هاي داخلي آنها در حال کاهش است. به باور وي، صف بندي هاي جديد به شکل قطب هاي اقتصادي و هم به شکل اتحاديه هاي سياسي ظهور خواهند کرد.

برژينسکي سپس تقسيم بندي خود را اين گونه توضيح مي دهد؛«صف بندي هاي جهاني به صورت منظومه هاي شش گانه قدرت گاهي با يکديگر سازش و همکاري کرده و گاه در چارچوب روند سياسي مستقل و در عين حال بي ثبات با يکديگر به رقابت مي پردازند. منظومه هاي شش گانه قدرت احتمالاً به قرار زيرند.

1- منظومه امريکاي شمالي؛ عمدتاً تحت سلطه ايالات متحده امريکا و بر محور منطقه آزاد تجاري امريکاي شمالي مبتني است و قدرت منحصر به فرد بلوک اقتصادي جهان را تشکيل مي دهد که احتمالاً در طول زمان به پيوند تدريجي کانادا و امريکا منجر مي شود و شايد در مرحله يي از زمان به صورت يک کنفدراسيون امريکاي شمالي ظاهر شود.

2- منظومه اروپا؛ احتمالاً از نظر اقتصادي متحد اما از نظر سياسي به طور قابل توجهي هنوز متفرق است. از اين رو کماکان با مشکل يک آلمان قدرتمند روبه روست و در حالي که حدود شرقي اروپا هنوز مشخص نشده است، چگونگي انتقال به دوران پس از کمونيسم نيز در بلاتکليفي به سر مي برد و حوزه وابستگي آن اروپاي شرقي و بخش اعظم آفريقا را در برخواهد گرفت.

3- منظومه آسياي شرقي؛ تحت سلطه اقتصادي ژاپن است اما فاقد يک چارچوب سياسي و امنيتي مطمئن و از اين رو بالقوه نسبت به تنش هاي منطقه يي آسيب پذير است. حوزه وابستگي آن احتمالاً بخش هاي شرقي اتحاد جماهير شوروي سابق و جنوب شرقي آسيا و همچنين استراليا و زلاندنو است.

4- منظومه آسياي جنوبي؛ احتمالاً فاقد انسجام سياسي و اقتصادي است اما در عين حال در معرض نفوذ سلطه اقتصادي و سياسي گسترده خارجي نيست. در اين منظومه هند تلاش مي کند سلطه منطقه يي خود را در بخشي از منطقه تحکيم بخشد اما با مقاومت کشورهاي اسلامي واقع در غرب و شمال غربي (از جمله آسياي مرکزي) روبه رو است.

5- منظومه هلال مسلمانان؛ کشورهاي شمال آفريقا و خاورميانه (به جز اسرائيل)، شايد ترکيه (به ويژه اگر به اروپا نپيوندد)، کشورهاي منطقه خليج فارس و عراق و ايران و پاکستان و کشورهاي جديد آسياي مرکزي تا سرحدات چين را دربرمي گيرد. اين صف بندي اگرچه از مشترکات بسياري برخوردار است اما در معرض نفوذ بيگانه و کماکان فاقد يک انسجام سياسي و اقتصادي واقعي است.

6- ظهور احتمالي منظومه اوراسيا؛ يا منطقه حفره آسماني ژئوپولتيکي، زير سلطه روسيه خواهد بود؛ روسيه يي که براي مدتي در تلاش براي تعيين هويت خود است. اين منظومه سراسر منطقه اتحاد جماهير شوروي سابق را دربرمي گيرد ولي احتمالاً با منظومه هاي اروپا، آسيا و اسلام در تنش خواهد بود.» 3

وي پس از اين تقسيم بندي به روابط ميان اين منظومه ها پرداخته و در تحليل خويش به واقعيت هاي جهان کنوني هم توجه مي کند براي نمونه وي بنيادگرايان را بخش کوچکي از جهان اسلام مي خواند و گوناگوني در جهان اسلام را يک اصل قرار مي دهد. همچنين از نظر وي ممکن است در منظومه هاي شش گانه قدرت و داخل آنها درگيري هايي رخ دهد ولي درگيري هاي ميان منظومه ها را بيشتر از جنبه اقتصادي مورد بررسي قرار مي دهد. اما در نظريه برخورد تمدن ها که ساموئل هانتينگتون استاد دانشگاه و رئيس مرکز مطالعات استراتژيک در دانشگاه هاروارد در سال 1993 و در فصلنامه فارين افيرز (که از سوي شوراي روابط خارجي امريکا منتشر مي شود)4 مطرح کرد و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد خواند، صف بندي ها و مرزبندي هاي ديگري شکل گرفت. هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرد (تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده برشمرد. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي گفت مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه بر اساس تمدن ها شکل مي گيرد و کانون رويارويي هاي آينده را بين تمدن غرب و جوامع کنفسيوسي و جهان اسلام مي پنداشت. به باور هانتينگتون برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط مي شد.5 وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح مي کرد؛

1- وجوه اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهم تر مذهب، از يکديگر متمايز مي شوند...اين تفاوت ها در طول قرن ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف ها به مراتب از اختلاف ايدئولوژي هاي سياسي و نظام هاي سياسي اساسي تر است.

2- جهان در حال کوچک تر شدن، و کنش و واکنش بين ملت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي بخشد.

3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان انسان ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي سازد. اين روندها همچنين دولت- ملت ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي کند.

4- نقش دوگانه غرب رشد آگاهي تمدني را تقويت مي کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است، و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش در بين تمدن هاي غيرغربي نضج مي گيرد.

5- کمتر مي توان بر ويژگي ها و تفاوت هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي شوند يا مورد مصالحه قرار مي گيرند.

6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.

7- خطوط گسل ميان تمدن ها به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي شود.

همچنين برژينسکي در کتاب «خارج از کنترل» مي گويد هرچند جنگ سرد و تضاد ايدئولوژيکي ميان شرق و غرب به پايان رسيده اما امکان برخي درگيري هاي ديرينه بر سر قدرت، همچنان وجود دارد و پرسش هايي را که مطرح خواهد شد اين گونه برمي شمارد؛ چه قدرتي اروپا را کنترل خواهد کرد؟ آيا براي اين منظور ائتلافي ميان دو سوي اقيانوس اطلس، شامل ايالات متحده امريکا و اروپاي متحد به وجود خواهد آمد؟ تلاش بي وقفه در جهت بازيابي امپراتوري روسيه به کجا خواهد انجاميد و چه تاثيري بر اروپاي مرکزي و ديگر نقاط اروپا خواهد گذاشت؟ ژاپن و چين چگونه با يکديگر ارتباط برقرار خواهند کرد؟ اگر نقش امريکا در اروپا يا در خاور دور رو به کاهش رود، امريکا چگونه مي تواند موقعيت خود را در خاورميانه حفظ کند؟ البته برژينسکي پس از اينکه به بررسي وضعيت جهان پرداخته و آسيب هاي نگاه برتري جويانه غرب را مورد توجه قرار مي دهد راهکار خود را نيز ارائه مي کند. او ايجاد روابط سه جانبه ميان ثروتمندترين و دموکراتيک ترين کشورهاي جهان در اروپا، امريکا و آسياي شرقي (ژاپن) و مشارکت سازمان ملل متحد به عنوان نماينده معتبر سياست هاي جهاني را راهکاري سودمند برمي گزيند. در حالي که هانتينگتون پس از دوران جنگ سرد، نظريه يي را مطرح مي کند که بي ترديد نشانه زيرکي و تيزهوشي اوست زيرا مناسبات جهان پس از دوران جنگ سرد وارد فصلي ديگر شده و اين نيازمند طرحي تازه براي فهم مناسبات جديد جهاني است و هانتينگتون اين موضوع را به خوبي تشخيص داده و نظريه اش را با در نظر گرفتن شرايط جديد پي ريزي مي کند. وي با طرح موضوع برخورد تمدن ها، اهميت فرهنگ ها و تمدن ها را در دنياي کنوني برجسته مي سازد و در قامت يک نظريه پرداز و پژوهشگر سياسي، سطح مناسبات جهاني را از سياست به فرهنگ تغيير مي دهد و اين نکته يي بسيار مهم است که مي تواند موضوع پژوهش هاي ژرف و کارآمد باشد. اما در نگاهي ديگر نظريه هانتينگتون خواسته يا ناخواسته به «هراس از ديگري» دامن زد و اگر مي شد به بهبود وضعيت جهان پس از درگيري هاي دوران جنگ سرد اميدوار بود چنين نگاهي به مناسبات جهاني که از نقص هاي فراواني نيز برخوردار است، بر پيچيدگي هاي موجود در روابط بين الملل افزود...

به هر ترتيب، پس از 11 سپتامبر رفتارهاي غيرعقلاني و ديگرستيزانه برخي تندروها و پاسخ هاي سنگين غرب و رشد نظامي گري، به افزايش خشونت ها و فضاي مه آلود در جهان انجاميد و برخي سخنان نسنجيده نگراني هاي تازه يي را پديد آورد و سوءتفاهم ها را تقويت کرد، چنانچه برژينسکي هم در کتاب «انتخاب؛ سلطه يا رهبري» به آن اشاره دارد؛«بررسي رايانه يي سخنراني هاي رئيس جمهور پس از 11 سپتامبر تا اواسط فوريه 2003، يعني دوره يي حدوداً 15ماهه نشان مي دهد که وي عبارت مانوي- هر که با ما نيست بر ماست- (که در واقع لنين آن را ترويج کرد،) يا مشابه آن را دست کم 99 بار به کار برد. حالا مردم امريکا فراخوانده مي شدند تا از تمدن بشري و نه کم تر، در مقابل خطر ويرانگر تروريسم جهاني دفاع کنند. اين رسالت جديد ناگزير دموکراسي امريکا را بيشتر در تنگنا قرار مي داد که پيش از آن نيز به دليل نقش هژمونيک جهاني امريکا اساساً در تنگنا بود»6 دشوارتر کردن فضاي ناگواري که با تهاجم هاي 11 سپتامبر پديدار شد امريکا را در وضعيت سختي قرار داد و انتقادهاي زيادي را متوجه سياست هاي کاخ سفيد کرد؛ سياست هايي که به نظر مي رسيد نسبت به جايگزين کردن مرزهاي خونين تمدني به جاي مرزهاي شرقي- غربي دوران جنگ سرد بي ميل نيست و اين يک اشتباه بزرگ و خسارت بار بود و شايد پيروزي باراک اوباما (که منتقد سياست هاي دولت بوش بود و بر اصل گفت وگو تاکيد مي ورزيد) قبل از پايان شمارش آرا نشانه اين بود که جامعه امريکا نيز به اين اشتباه پي برده و خواهان تغيير است.

برژينسکي باور دارد «جنگ عليه تروريسم» طرحي امريکايي است و به اين ترتيب، پيش بيني هانتينگتون در مورد «برخورد تمدن ها» مي تواند پيش بيني ناگزيري (نوعي از پيش بيني که چون در انتظارش هستيم و طوري رفتار مي کنيم که رخ خواهد داد، ناگزير و حتمي است) خوانده شود. آنچه وي مي گويد از اهميت زيادي برخوردار است زيرا در جهان سياست آنچه رخ مي دهد جدا از انديشه ها، طرح ها و ديدگاه هايي که کارگزاران و کارشناسان سياسي ارائه مي دهند نمي تواند باشد و از اين رو نقد و بررسي نظريه هايي مانند برخورد تمدن ها که با نقص هاي اساسي تلاش دارد يک چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي جهان پس از جنگ سرد ارائه دهد ضروري است و بي توجهي به آن مي تواند مشکل آفرين باشد. همين بس که پس از 11 سپتامبر اين پندار نادرست مطرح شد که حق با هانتينگتون بوده و آنچه او گفته بود اکنون اتفاق افتاده در حالي که اين اشتباه بزرگي است زيرا با وجود چنين برداشتي، عده يي انسان عقب مانده و تروريست در جايگاه نمايندگان يک فرهنگ و يک تمدن قرار مي گيرند، چيزي که نزد هيچ عقل سالمي پذيرفتني نيست و به عبارتي مي توان گفت داوري هاي اينچنيني به اندازه نظريه هانتينگتون سست و شکننده است...

اما در نگاه به دو ديدگاهي که همزمان مطرح شده مي توان دريافت که صف بندي هاي جهاني به شکل منظومه هاي شش گانه قدرت در انديشه برژينسکي و صف بندي هاي تمدني در انديشه هانتينگتون تفاوت هاي اساسي با هم دارند. آنچه برژينسکي مي گويد بيش از هر چيز از يک تحليل اقتصادي و سياسي برمي آيد و به گفته خودش در پي راهکاري براي سامان بخشيدن به مناسبات جهاني است ولي آنچه هانتينگتون مي گويد فراتر از اين است و مرزهاي جديدي را به جاي مرزهاي شرقي- غربي ايجاد مي کند، شايد هم چنين انديشه يي ريشه در ذهن هاي مرزبندي شده دوران جنگ سرد داشته باشد که وي نيز پرورده آن دوران است... در پايان اين ترديد جدي تر به نظر مي رسد که گويا با وجود پايان جنگ سرد و از ميان رفتن مرزهاي ايدئولوژيک آن، هنوز سايه نگرش ها و مناسبات دوران جنگ سرد بر جهان سياست گسترده است... و شوربختانه اين يک واقعيت است.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- بجورنلوند، بريتا، جنگ سرد، ترجمه مهدي حقيقت خواه، تهران، ققنوس، 1385، ص 36

2- برژينسکي، زبيگنيو، فرصتي دوباره، ترجمه حسن عبدي و سينا مالکي، تهران، صمديه، 1387، ص 57

3- برژينسکي، زبيگنيو، خارج از کنترل، ترجمه عبدالرحيم نوه ابراهيم، تهران، اطلاعات، 1372،

صص 224- 222

4- شوراي روابط خارجي امريکا مانند مجمعي است که آرا و انديشه هاي مختلف نظريه پردازان و دانشمندان علوم سياسي در آن بيان مي شود و پس از بررسي به شکل رهنمود براي درنظرگرفتن راهبردي مناسب به کارگزاران دولتي ارائه مي شود و به اين خاطر از اهميت فراواني برخوردار است.

5- براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛

هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبي اميري وحيد، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1374

6- برژينسکي، زبيگنيو، انتخاب؛ سلطه يا رهبري، ترجمه اميرحسين نوروزي، تهران، ني، 1386،

ص 256.

عناوين اين صفحه
مرزبندي هاي پس از جنگ سرد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام