محمد ميلاني
.jpg)
«پس بيا در عالم خيال شهري نو از آغاز تاسيس کنيم. مگر نگفتيم که علت پيدايش جامعه نيازمندي ماست؟»
جمهوري- کتاب دوم- بخشي از گفت وگوي سقراط با آدئيمانتوس
انسان در ساحت فلسفي نه تنها اصل و معياري براي فتح تمام قله هاي حقيقت و تفکر است، بلکه اين انسان است که ملاک و معيار هر دين و آييني است چراکه اگر انساني نبود پيامبري براي سعادت بشر به رسالت نمي رسيد. اگر انساني نبود شهر و جامعه يي شکل نمي گرفت و هزاران اگر ديگر. از اين روي يادداشت هاي فلسفه و حيات روزمره اکنون وارد بحث اصلي خود يعني انسان به انضمام همه متعلقات وجودي اش و نيز ضمائم موجود در دور و اطرافش شده است.
اگر انسان به وجود خود باور نمي داشت و آن را نمي پذيرفت هيچ گاه به اينچنين جايگاهي که اکنون رسيده است، نمي رسيد. داستاني که حتي ذکر برخي از مولفه هايش مي تواند ما را به عمق اين بينش برساند. در غار حراء هنگامي که به رسول اکرم فرمان داده شد بخواند. بخواند به نام خداوندي که او را آفريد، به واقع مراد الهي از خواندن نه تنها معياري بود براي درک انساني از امري ماورايي و الهي و ارتباطش با حقيقتي اصيل و ديني، بلکه از سوي ديگر خواندن وسيله يي بود براي درک بسياري از چيزهايي که انسان ديندار تاکنون به آنها پي نبرده بود. اکنون زمان آن بود تا رسالتي که از تفکر و تاملي که سال هاي متمادي در خلوت غار نصيب پيامبر اسلام شده بود جامه عمل مي پوشيد و وارد مرحله عملي و اجتماعي خود مي شد. «اي جامه در سر کشيده (خوابيده) برخيز و بترسان» (سوره مدثر، آيات 1و2) اين رويداد تقريباً براي پيامبران صاحب کتاب اتفاق مي افتد؛ امري که نشان دهنده اهميت فرد و اجتماع در مقام عنصري آگاه از حقيقت اصيل خود و جهان پيرامونش است.
پس انسان و اجتماع همان طور که از منظر فلسفي داراي اهميت است از منظر ديني نيز داراي جايگاه والايي است. انسان ديني به مثابه انسان مورد نظر در فلسفه مدام در حال جست وجوي حقيقت خود و جهان پيرامونش است و از اين روي تا به کشف آفاق وجودي خود نرسد نمي تواند به طور مطلوب جهان اطراف خويش را کشف کند. انسان ديندار در غايت شناخت خود به گونه يي بيدارگري مي رسد و بر اساس آموزه هاي ديني که در اديان آسماني مد نظر است به اصلاح جامعه خود دست مي زند. اين اصل در فلسفه نيز مدنظر است يعني هنگامي که انسان به شناخت خود همت مي گمارد و خود را به مثابه جزيي از يک کل اجتماعي مد نظر قرار مي دهد آنگاه است که مي تواند در اداره يک اجتماع نيز دخيل باشد و بر اساس يک مدل اجتماعي دست به اداره يک اجتماع انساني بزند. اگر امروزه مي بينيد که بسياري از جوامع بشري با معضلات عديده يي در اداره امور خويش نه تنها در امور سياسي بلکه در امور مدني و اجتماعي نيز مواجه هستند ناشي از همين معضل است. عدم شناخت درست از جايگاه و موقعيت انسان در بعد اجتماعي و از همه مهم تر نقصان در شناخت خويشتن خويش يا به تعبيري بهتر انسانيت انساني مي تواند ابتداي راهي پرخطا و پرآسيب باشد. از اين روي است که بايد دريافت انسان چگونه موجودي است و مواجهه او با کل اجتماعي اش چگونه بايد باشد.
رويکرد و به واقع اساس تفکر يوناني با چهره هاي باارزش يعني سقراط، افلاطون و ارسطو و توجه و اهتمام فلسفه مدرن به اين اصل که به تعبير بسياري از مورخان فلسفي نوعي رجعت تفکر مدرن به تفکر انسان مدار و انسان شناس در گذشته هاي دور انسان است اساس تفکر جديد در باب انسان را رقم مي زند. امروزه انسان مورد شناخت فلسفي آميزه يي است از انسان مورد تامل نحله هاي سياسي فيثاغوريان و آيين هاي ارفه يي و... انسان مورد شک و انديشه در تاملات دکارتي و مورد تامل در نظريه شناخت کانتي تا انسان مدرن در آثار و قرائت هاي هابرماس، مارکوزه و...
امروزه انسان در تعاملات فلسفي مدرن به مثابه ابژه شناسايي با ابزارهاي مدرن تاثيرگذار در زندگي اش آنچنان که مثلاً هانري لوفور يا لشک کولاکوفسکي يا... مورد بررسي قرار مي دهد همان قدر اهميت دارد که از منظري ديگر همين انسان را دين مورد ارزيابي و تفسير قرار مي دهد. شالوده اديان آسماني آنقدر پويا است که بتوانند نسخه هايي الهي براي اين انسان مدرن تجويز کنند. آنگاه که انسان در مقام فردي و اجتماعي نياز به آموزه هاي ديني به مثابه اصلي اساسي در زندگي روزمره خود دارد؛ آموزه هايي که به تناسب شرايط مدرن بايد قابليت تطبيق با نيازهاي جديد انسان ها را داشته باشند. پس انسان به عنوان مرکز همه چيز در اين کره خاکي مي تواند سرآغاز بحث شناخت وي از دنياي مدرن و شناخت مدرن از منظر وي باشد.
اکنون بايد ديد که در اين وضعيت انسان چگونه خود را مي بيند و چگونه از خود شناخت حاصل مي کند و اين شناخت و معرفت در نهايت امر چگونه نهادهاي سياسي، اجتماعي و مدني او را شکل مي دهند و در نهايت اين انسان چگونه با ساخته هاي ذهن و دست خود روبه رو مي شود.