دوشنبه، 16 آذر 1388 - شماره 2120
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: سياست
دريچه
اداره جامعه؛ سهل و ممتنع
عباس عبدي

اداره کشور و برنامه ريزي براي آن موضوعي سهل و ممتنع است، مثل مدرک تحصيلي در علوم انساني است. من به لحاظ رسمي مدرک مهندسي دارم، اما حرفه اصلي ام در حوزه علوم اجتماعي است. اگر از بنده بپرسند ميان مهندسي و جامعه شناسي کدام سخت تر است، بي ترديد خواهم گفت جامعه شناسي، و اگر بپرسند کدام آسان تر است، باز هم خواهم گفت جامعه شناسي. بستگي دارد که کدام جامعه شناسي مورد نظر ما باشد زيرا جامعه شناسي که مدرک بگيرد با کسي که جامعه شناسي را بفهمد، فرق مي کند؛ مدرک گرفتن آن خيلي راحت تر از مهندسي است، در مقابل فهميدن آن سخت تر است، اما مهندسي معمولاً يک نوع بيشتر نيست. فهميدن تا حدود زيادي همان مدرک معتبر گرفتن است. بنابراين نبايد تعجب کنيد که بسياري از اصحاب قدرت که به انگيزه کسب پرستيژ اجتماعي يا منافع مادي مدرک صوري و حتي جعلي مي خواهند بگيرند، سراغ مدارک علوم انساني و اجتماعي مي روند، و به ندرت ديده شده که کسي مدرک صوري يا جعلي مهندسي يا پزشکي را انتخاب کند، زيرا پنهان شدن پشت چنين مدارکي خيلي سخت است. فرد متقلب با مدرک پزشکي جعلي يا صوري حاضر نيست براي خودش حتي يک قرص را تجويز کند اما با مدرک تقلبي علوم سياسي مي تواند براي دنيا نسخه بپيچد. براي نمونه برخي ها مدرک جعلي يا صوري حقوق گرفته اند، در حالي که دکتراي حقوق افراد بسيار خبره يي هستند که متقلبان با کوچک ترين سخني که بگويند نزد اينان شناخته مي شوند، اما ظاهراً مردم عادي و فضاي عمومي جامعه توجه چنداني به اين مساله ندارد. البته چندان هم غيرطبيعي نيست. در جامعه يي که قانون در حاشيه باشد، آگاهي از علم حقوق منفعت و کاربردي نخواهد داشت. صدها گرهي که در اين جوامع با پول و پارتي و پررويي (سه پ مشهور) حل مي شود، يکي هم با قانون حل نمي شود، به همين دليل است که صاحبان مدرک صوري و جعلي حقوق در جامعه حضور دارند و کسي هم سره را از ناسره تشخيص نمي دهد. اين مقدمه را گفتم تا به برخي اظهار نظرات اجتماعي اخير که ناشي از همين نوع نسخه پيچي ها است، بپردازم، از جمله اينکه براي جلوگيري از فساد و احياناً روابط ناسالم در ميان جوانان، عده يي پيشنهاد تفکيک جنسيتي را در دانشگاه ها داده اند، و جالب اينکه همزمان پيشنهاد پذيرش صيغه براي دختران دبيرستان هم مطرح شده است. به پيشنهاد دوم فعلاً کاري ندارم، اما پيشنهاد اول برخلاف ادعاي ظاهرش اساساً آسيب زا و فاسدکننده است و ناشي از عدم آشنايي پيشنهادکنندگان با دنياي جديد است. چرا؟

خانواده يک رکن مهم جامعه است، و همواره کوشيده مي شود اين رکن مهم داراي قوام و پايداري باشد و يکي از عناصر مهم در اين پايداري نحوه آشنايي زوجين و آشنايي آنان با يکديگر است. در گذشته و در جوامع روستايي يا قبيلگي يا محيط هاي بسته اصولاً چيزي به نام آشنايي قبلي ضرورتي نداشت، چه بسا از همان ابتداي تولد تا حدود زيادي معلوم بود که چه دختري با چه پسري ازدواج خواهد کرد. اراده دختر و پسر نقشي در ازدواج نداشت، حتي در مواردي مبناي اصلي ازدواج غير از زندگي مشترک دو نفر بود، مثلاً وجه اقتصادي يا سياسي آن قوي بود. اين ازدواج ها معمولاً هم پايداري خاص خود را داشت، زيرا ترتيب دهندگان ازدواج خودشان ادامه آن را تضمين مي کردند و چه بسا جدايي برخي از اين ازدواج ها هم بيش از آنکه به ناسازگاري و اختلاف زن و مرد مربوط باشد، به اختلافات يا منتفي شدن فلسفه اوليه آن وصلت مربوط مي شد. چنين ازدواج هايي معمولاً در جوامع بسته، کوچک و نسبتاً سنتي رخ مي داد، که پيوندهاي ازدواج از طريق اطرافيان مستحکم مي شد. اما با بزرگ تر و پيشرفته تر شدن جوامع و افتادن شکاف ميان نسلي (فرزندان با اوليا) اين نوع ازدواج ها به مرور کاهش يافت و نظارت خانواده بر تداوم ازدواج نيز کم شده است. بقاي ازدواج بيش از آنکه بر معيارهاي خانوادگي و اقتصادي باشد، بر تفاهم و علاقه متقابل زن و مرد استوار مي شود. لازمه اين ازدواج ها، آشنايي مستقيم دختر و پسر با يکديگر است. مسووليت ازدواج ها برخلاف گذشته مستقيماً برعهده دختر و پسر و نه خانواده است (البته خانواده کمک مي کند يا حتي مشاوره مي دهد، اما تصميم قطعي نمي گيرد) و اگر چنين مسووليتي برعهده آنان است، بايد مقدمات آن نيز که آشنايي طرفين با يکديگر است محقق شود و اين آشنايي بايد در فضايي عادي و طبيعي و خارج از تعلقات جنسي رخ دهد، و هيچ محيطي بهتر از دانشگاه براي تحقق اين هدف نيست.

شايد گفته شود که مگر همه دانشجويان با يکديگر ازدواج مي کنند؟ پاسخ منفي است گرچه تعداد آنها کم هم نيست، اما ارتباطات درون دانشگاه نقش مهمي در يافتن همسر آينده دارد، و شايد مهم تر از اين نکته، نقشي است که اين ارتباطات در اجتماعي کردن دختران و پسران ايفا مي کند. دختران و پسراني که قبل از دانشگاه در دبيرستان جدا از يکديگر بوده اند و در جامعه هم کاملاً متمايز از هم هستند و فقط در روابط جنسيتي معمولاً ناسالم با يکديگر درگير مي شوند، و اين خيلي خطرناک است. اما در دانشگاه براي اولين بار در زندگي، اين دو گروه مي توانند به عنوان دانشجو با يکديگر حرف بزنند و درکي بهتر از يکديگر داشته باشند و ديگري را در فضايي غيرجنسيتي محک بزنند و ارزيابي کنند، و حتي فردا که وارد بازار کار مي شوند، اين تجربه به کارشان مي آيد.

بنابراين جداسازي دختر و پسر نه تنها موجب کاهش شانس ازدواج مي شود، بلکه ازدواج هاي سنتي را بدون حمايت ها و تضمين هاي آن (که در شرايط کنوني وجود خارجي ندارد) افزايش مي دهد که قطعاً به اختلال بيشتر در نهاد خانواده منجر مي شود. و بالاخره چنين طرحي فرآيند اجتماعي شدن جوانان را دچار اختلال کرده و اين اختلال در ادامه زندگي آنان آثار سوء خود را به جا مي گذارد. به طور کلي مسائل اجتماعي را بايد حل کرد و نه پاک. و اين اشتباهي است که عده يي انجام مي دهند به اين دليل ساده که اظهارنظر در امور اجتماعي سهل و ممتنع است و آنان از موضع سهل قضيه وارد مساله مي شوند.
روزنه
نسبت دانشگاه و منافع ملي
لطيف صفري *

در يکصد سال گذشته جنبش دانشجويي در جوامع مختلف همواره به عنوان يک نيروي تاثيرگذار در روند روشنگري، آگاهي دهي و هدايت افکار عمومي جامعه به سوي دفاع از حقوق اساسي مردم و نقد قدرت عمل کرده است. در دوران معاصر در کشور ايران نيز جنبش دانشجويي نماد حرکت هاي حق طلبانه در جهت حفظ منافع ملي و حاکميت قانون و استقلال کشور بوده و قشر دانشجو و روشنفکر جامعه به عنوان موتور محرک جنبش هاي آزاديخواه به صورت مستقل و به دور از رنگ و بوي حزبي و گروهي در قالب يک جريان ملي فراجناحي فعاليت داشته است. در جوامع پيشرفته که آستانه تحمل حکومتگران در مواجهه با انتقادات و تظاهرات دانشجويان و منتقدان قانوني بالا است اقدامات و موضع گيري هاي جنبش هاي دانشجويي نه تهديد که فرصت تلقي مي شود، چرا چون باور دارند دانشجويان به عنوان جوانان نخبه يي که اداره آينده مملکت را در دست خواهند داشت با هدف اصلاحي اقدام به حرکت هاي انتقادي مي کنند، لذا هيچ گاه حکومت ها درصدد سرکوب و منزوي کردن اين جنبش پويا و اصلاحگر برنمي آيند. نقل است که در سال 1985 که اوج اعتراضات دانشجويان در دانشگاه هاي فرانسه بود هنگامي که دانشجويان در خيابان ها با پليس درگير مي شدند، فرانسوا ميتران گفت؛ «دانشجويان و جوانان به اقتضاي سن شان شايد دست به کارهايي بزنند که خطا باشد اما دولتي که سعي مي کند به دليل اين اشتباهات با دانشجويان و جوانان برخورد کند اشتباه بزرگ تري را مرتکب مي شود.» در اعتراضات سال هاي اخير دانشگاه هاي فرانسه که گاهي بيش از 40 دانشگاه به تعطيلي کشيده و تظاهرات وسيع خياباني منجر به برخوردها با پليس، شکستن شيشه مغازه ها و بانک ها و آتش زدن اتومبيل ها و... شد به گفته استادان ناظر و خبرگزاري ها حتي يک دانشجو مجازات و زنداني نشد و با تدبير مسوولان و تامين بخش عمده خواسته هاي منطقي دانشجويان غائله ختم به خير شد.

16 آذر سال 1332 نقطه عطفي براي جنبش دانشجويي در ايران است. به دنبال کودتاي ننگين 28 مرداد عليه دولت ملي دکتر مصدق و فعاليت حاميان داخلي و خارجي دربار براي قبضه همه قدرت توسط شخص شاه و حاميان او، هنگامي که نيکسون رئيس جمهور وقت امريکا با هدف حمايت از کودتاگران و شاه به تهران سفر مي کند اين اقدام مورد اعتراض ملت آگاه و ميهن دوست و استقلال طلب ايران به خصوص جامعه دانشجويي واقع مي شود. به دستور شاه براي مهار اعتراضات مردمي و جلوگيري از تظاهرات دانشجويان نيروهاي گارد مسلح وارد دانشگاه مي شوند و در مقابل شعارها و تظاهرات دانشجويان دانشکده فني اقدام به تيراندازي و هدف گرفتن آنها کرده که منجر به شهادت سه انسان اهورايي شريعت رضوي، قندچي و بزرگ نيا) مي شود. اما اوج فعاليت گسترده و تاثيرگذاري عميق جنبش دانشجويي ايران در سال 1357 با آغاز مبارزات حق طلبانه رهايي بخش ملت ايران به رهبري امام خميني بود که منتهي به پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي و برقراري نظام جمهوري اسلامي شد. به علاوه اينکه جنبش دانشجويي در راستاي شکل گيري و قوام ارگان ها و نهادهاي انقلابي و تشکيلات اساسي نظام مشارکت موثر و تعيين کننده داشته و بخش عمده يي از بار جنگ و جبهه و جهاد سازندگي را عهده دار بود. همچنين در انتخاب رئيس دولت اصلاحات و پيشبرد روند اصلاحات در جامعه نقش اين جنبش انکارناپذير بلکه ستودني است.

طبيعي است که جنبش دانشجويي با ماهيتي مستقل و ديدگاهي فراتر از جريان ها و احزاب سياسي عمل مي کند. به خاطر پتانسيل و وجود اعتباري که در بين اقشار مختلف جامعه دارد همواره مورد طمع صاحبان قدرت به خصوص سردمداران احزاب و گروه هاي سياسي و... قرار گرفته و متاسفانه به علت شرايط اجتماعي و فضاي فرهنگي و آلودگي ها و ناهنجاري هايي که در اثر تنگ نظري ها و انحصارطلبي هاي مخالفان با فعاليت ها و برنامه هاي دولت اصلاحات که از جانب بعضي جريان هاي ساکن در قدرت و صاحب نفوذ در تشکيلات صورت گرفت جنبش دانشجويي هم دستخوش فراز و فرودهايي شده که براي جامعه در حال توسعه ايران خسارات فراواني در پي داشته است که از آن جمله فرار گسترده مغزها يا منزوي شدن و حذف بخش عمده يي از نيروهاي انساني کارآمد از بدنه اصلي دولت به خاطر دگرانديشي و نقد قدرت است که جزء خصلت هاي ذاتي دانشجويان و آگاهان دلسوز جامعه مدني شده است به طوري که امروز شاهد آن هستيم که بسياري از دانشجويان پيرو خط امام که اقدام انقلابي آنها در فتح لانه جاسوسي امريکا از جانب امام راحل به عنوان «انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول» تلقي شد و در 30 سال گذشته هم در مراکز حساس حکومتي مانند عضويت در دولت، مجلس، ارگان هاي انقلابي و دانشگاه ها و... منشاء خدمات و مصدر اموري بوده اند به بهانه هايي که هيچ سنخيتي با مفاد اصول قانون اساسي و قوانين موضوعي ندارد، دستگير و محاکمه و محکوم مي شوند.

در سال هاي اخير بيان ديدگاه ها يا اظهارات و موضع گيري هاي بعضي گروه هاي دانشجويي که اساساً پيرامون نقد سازنده قدرت و در جهت اصلاح امور و خير و صلاح کشور اما متفاوت با مواضع فکري بعضي دولتيان قدرتمدار است به ستاره دار شدن، محروم شدن از تحصيل يا اخراج از دانشگاه منجر مي شود که در اين رابطه نگراني شديد جامعه و خانواده ها و مسوولان و استادان متعهد و دلسوز دانشگاه ها و مراکز فرهنگي را در پي داشته و دارد.

بايد آگاه باشيم که برخوردهاي خشن و دور از ملاطفت با جوانان سالم و علاقه مندي که در فضاي انقلاب پرورش يافته و پدران و بزرگ ترهاي خانواده اکثر آنها در پيروزي انقلاب و مشارکت در جنگ تحميلي عليه دشمن سهيم و شريک بوده اند در حالي که هيچ اقدامي که سزاوار مجازات و محکوميت و محروميت اجتماعي باشد، مرتکب نشده اند نه تنها در جهت اصلاح امور جامعه نيست بلکه موجب ايجاد شکاف و نارضايتي و سست شدن وحدت و محروم شدن کشور از خدمات و بهره مندي از سرمايه هاي راستين نيروي انساني و ايجاد تبعيض منجر به شيوع نارضايتي در بين نيروهاي ارزشي دلسوز لايق و کاردان مي شود که خواست دشمنان نظام است.

بي مناسبت نمي دانم که يادآوري کنم در دوران جنگ تحميلي که افتخار نمايندگي مردم منطقه درگير جنگ در مجلس را داشتم در حالي که علاوه بر وظايف سنگين نمايندگي مصائب و مشکلات پيگيري و نظارت بر امور آوارگي هاي مردم و تدارکات جبهه و پشت جبهه و تامين امکانات ضروري براي حداقل زندگي مردم مقاوم را پي مي گرفتم.

همدل و همراه براي آباداني ايران و اعتلاي نظام جمهوري اسلامي و تحقق ارزش هاي انقلاب بکوشند نه اينکه عده يي که در مراکز قدرت قرار گرفته فضاي آرام علمي و معنوي دانشگاه را بر پويندگان علم و دانش تنگ و ناامن کنند تا جايي که براي برگزاري مراسم معمولي روز دانشجو هم امنيت لازم را نداشته باشند. آيا اين اقدام در راستاي منافع ملي است که همه بايد به آن پايبند باشند؟ 

* نماينده ادوار مجلس و استاد دانشگاه
شوراي عالي انقلاب فرهنگي و بازنشستگي استادان
صادق زيباکلام

اين هم از بخت و اقبال من است که يکي دو سالي است هرساله مجبور مي شوم يادداشتي پيرامون بازنشستگي دوستان و همکاران دانشگاهي ام بنويسم. اما چرا به طعنه مي گويم از بخت و اقبالم است و شکوه مي کنم، علتش آن است که با اکراه و تلخي مجبور هستم توضيح دهم مديريت دانشگاه به آن درجه از سياهي، ديکتاتوري و بدنيتي هم که به نظر مي رسد نيست؛ دست کم در مورد بازنشسته کردن استادان تصوير مديريت و مسوولان دانشگاه به آن سياهي که ترسيم مي شود، نيست. اشکال از اينجا شروع مي شود که به دليل سوءرفتارهاي ديگر حکومت و مسوولان در حوزه هاي ديگر، منتقدان، معترضان و مخالفان به همراه بسياري از مردم عادي ديگر، بازنشستگي استادان را هم به عنوان حجت ديگري مبني بر سياست هاي

قلع و قمع کردن و فشار بر اقشار و لايه هاي تحصيلکرده تر جامعه مي گيرند. اما واقعيت اين گونه نيست. هفته گذشته يکي از خبرنگاران روزنامه اعتماد تماس گرفت و گفت در خصوص بازنشستگي 80 تن از استادان دانشگاه تهران مي خواهيم يک گزارش حاوي چندين مقاله و اظهارنظر تهيه کنيم و از شما هم يک يادداشت مي خواهيم. گفتم من هم شنيده ام که 80 تن از استادان دانشگاه تهران را بازنشسته کرده اند اما واقعاً نمي دانم اصل موضوع چيست و خيلي شگفت زده شده ام. چون معمولاً ليست بازنشسته ها در تابستان اعلام مي شود که براي آنها در سال تحصيلي جديد درس نگذارند. نمي دانم وسط آذرماه چرا دفعتاً 80 نفر از استادان را بازنشسته کرده اند؟ سر در نمي آورم. حتي آنکه نمي دانم اساساً چه کساني هستند و خلاصه صورت مساله چيست. گفت به هر حال براي ما يک يادداشت بدهيد.

من سال گذشته يک يادداشت در خصوص اين موضوع در هفته نامه «شهروند» نوشتم که باعث دلگيري و کدورت برخي از همکاران شد، چون سال گذشته هم تصور اين بود که بازنشستگي ها به دلايل سياسي و به منظور تصفيه و کنارگذاري استادان منتقد يا دگرانديش صورت گرفته. من در آن يادداشت نشان دادم اين گونه نبوده و بازنشستگي ها به هر چيزي ارتباط پيدا مي کرد و به مساله دگرانديش بودن يا مخالف و منتقد بودن استادان بازنشسته ارتباطي پيدا نمي کرد. استاداني که بازنشسته شده بودند، به هر چه که شهرت داشتند، به دگرانديشي و مخالفت با حکومت اشتهار نداشتند. بنابراين بازنشستگي آنان به دليل ضوابط و مقررات قانون بازنشستگي صورت گرفته بوده. آن يادداشت در شرايطي بيرون آمد که فضاي جامعه و تصور عامه آن بود که بازنشستگي ها به دلايل سياسي صورت گرفته و از اين رو بود که مايه گلايه بسياري شد.

به آن خانم خبرنگار روزنامه اعتماد هم عرض کردم که به من مجالي بدهيد تا ببينم کم و کيف موضوع چيست. فرداي تعطيلي عيد قربان، مجدداً همان خانم خبرنگار تماس گرفت که بالاخره يادداشت چه شد؟ لاعلاج با همکاران کارگزيني دانشگاه تماس گرفتم و پرسيدم آيا دانشگاه تهران 80 تن از استادانش را بازنشسته کرده؟ وقتي مسوول مربوطه شروع به توضيح دادن کرد متوجه شدم کم وبيش همان داستان سال گذشته دارد اتفاق مي افتد. يعني ظاهر قضيه حکايت از يک موج جديد و گسترده از «پاکسازي»، «تصفيه»، «کنار گذاشتن» و «اخراج» استادان، چهره ها و شخصيت هاي آکادميک، دانشگاهي، دگرانديش مي کند، آن هم نه يکي، نه دو تا و نه 10 تا بلکه 80 تن. بالطبع به اين مجموعه وقتي حوادث و مسائل بعد از انتخابات 22 خرداد هم اضافه مي شود، حاصل چيزي به جز همان احساس سياسي تلخ و ناگوار سرکوب و قلع و قمع از آب در نمي آيد.

اما واقعيت چيست؟ نخست آنکه به جز 10 تن از فهرست استادان بازنشسته، مابقي يعني 70 نفر ديگر همان استاداني هستند که نامشان سال گذشته اعلام شده بود و امسال نهايتاً احکام رسمي بازنشستگي آنان از سازمان بازنشستگي کشور براي دانشگاه ارسال مي شود. ثانياً (که باز همان کدورت و دلگيري سال گذشته از بنده را به همراه خواهد آورد) هيچ يک (آري هيچ يک) از استادان بازنشسته شده را نمي توان دگرانديش، مخالف يا منتقد حکومت، دولت يا نظام يا آقاي احمدي نژاد دانست. آن تيپ استادان بازنشسته نشده اند بلکه همچون دکتر محمد ملکي، عبدالله رمضان زاده، محسن ميردامادي، داود سليماني و دکتر عرب پشت ميله هاي زندان در اوين هستند. ثالثاً شماري از اين 80 نفر، به تقاضاي شخص خودشان بازنشسته شده اند. اگرچه ظاهر آن کمي ثقيل به نظر مي رسد که استاداني خواسته باشند در سن شصت و چند سالگي و پس از 30 سال سابقه تدريس بازنشسته شوند، اما پس از توضيحات مسوول کارگزيني دانشگاه تهران متوجه شدم چرا شمار قابل توجهي از استادان تقاضاي بازنشستگي کرده اند و دانشگاه هم با تقاضاي آنان موافقت کرده. يک استاد با 30 سال سابقه خدمت و در سن بالاي 60 سال، اگر امروز بازنشسته شود حسب قوانيني که اخيراً به تصويب رسيده، چيزي حدود 70 ميليون تومان از دولت دريافت مي کند. به علاوه حقوق بازنشستگي وي حسب و ميزان حقوقي که در دو سال آخر خدمتش دريافت مي کرده محاسبه مي شود. في المثل اگر همان استاد در دو سال آخر خدمتش به طور متوسط ماهيانه دو ميليون تومان دريافت مي کرده، حقوق بازنشستگي وي نيز همان دو ميليون تومان خواهد شد. حال اگر اين استاد بتواند در دانشگاه آزاد هم استخدام شود در آن صورت حدود چهار ميليون تومان در ماه درآمد خواهد داشت و 70 ميليون تومان هم که يکجا دريافت مي کند. حال شايد بهتر بتوان درک کرد که چرا بسياري از استادان دانشگاه هاي دولتي ظرف يکي دو سال گذشته متقاضي بازنشستگي شده اند.

البته همه استادان بازنشسته شده خود متقاضي نبوده اند بلکه شماري را هم خود دانشگاه راساً بازنشسته کرده (ضمن آنکه آنها هم همان مبلغ يکجا به علاوه ميانگين حقوق دو سال آخر خدمتشان را دريافت مي کنند.) علت بازنشستگي اين دست استادان در حقيقت قوانين استخدام کشوري است که عملاً براي دانشگاه هاي دولتي (از جمله دانشگاه تهران) لازم الاجرا است. تبصره 2 ماده 103 «قانون مديريت خدمات کشوري» صراحتاً اعلام مي دارد «... دانشگاه هاي اجرايي مکلفند کارمنداني را که داراي 35 سال سابقه خدمت براي مشاغل تخصصي و 65 سال سن مي باشند راساً و بدون تقاضاي کارمندان بازنشسته نمايند.» اين قانون روشن تر از آن است که نياز به تفسير داشته باشد. استادي دانشگاه جزء مشاغل تخصصي است. بنابراين دانشگاه مکلف است استاد دانشگاهي را که به سن به 65 رسيده و 35 سال سابقه خدمت داشته باشد را با يا بدون تقاضاي وي بازنشسته کند. ماده 36 آيين نامه استخدامي هيات علمي هم صراحتاً اشعار مي دارد؛ «دانشگاه مکلف است هر يک از اعضاي رسمي هيات علمي را که به سن 65 سال تمام رسيده باشد بازنشسته کند. رئيس دانشگاه مي تواند استثنائا در مواردي که استفاده از خدمات علمي هر يک از اعضاي هيات علمي ضروري باشد تا 70 سالگي از خدمات آنان استفاده نمايد.» البته اين قانون داراي تبصره يي است که اشعار مي دارد؛ «در موارد استثنايي که نياز به ادامه خدمت عضو هيات علمي بعد از سن 70سالگي باشد، در صورت تمايل عضو و با پيشنهاد رئيس دانشگاه و تصويب هيات رئيسه دانشگاه اقدام خواهد شد.» به عبارت ديگر قانون به دانشگاه تکليف کرده که استادي را که به سن 65 سال رسيده و 35 سال هم سابقه خدمت دارد با موافقت يا بدون موافقت، با تمايل يا بدون تمايل استاد بازنشسته کند.

اما چرا بازنشستگي استادان هرساله اينقدر تبديل به يک شائبه سياسي مي شود و سوال اساسي تر اينکه اساساً چرا بازنشستگي يک استاد بايد به مثابه مجازات و تنبيهي از جانب حکومت تلقي شود؟ به نحوي که خبر بازنشستگي في المثل 80 تن از استادان (ولو آنکه70 تن از آنان تعلق به سال گذشته داشته باشند) ابعاد سياسي پيدا کرده و بيشتر به عنوان يک مجازات يا فشار از ناحيه حکومت تلقي شود؟ پاسخ به اين سوال پيچيده است و بازمي گردد به کارکرد بخش عمده يي از استادان دانشگاهي مان. اساساً اگر يک درصد خيلي قليل از استادان را استثنا کنيم، سخني به گزاف نرفته اگر گفته شود استادان ما اساساً معلم و مدرس هستند تا محقق و دانشمند. در دانشگاه هاي ايران استادي يعني تدريس و تدريس يعني استادي. به بيان ديگر عملکرد و به تعبير جامعه شناسي «کارويژه» دانشگاهيان ما ذاتاً تدريس و مدرسي است تا تحقيق و توليد دانش.

بنابراين بازنشستگي براي آنان به معناي خانه نشيني و بيکار شدن است. به همين خاطر است که براي استادان ما بازنشستگي همواره اينقدر سنگين و ثقيل بوده و عملاً هيچ استادي از بازنشستگي استقبال نمي کند. چرا که بازنشستگي يعني بيکاري. در حالي که براي استاداني که اهل تحقيق هستند بازنشستگي به هيچ روي به معناي پايان زندگي حرفه يي و کاري شان نيست. اما از آنجا که استادان ما اساساً معلم هستند تا محقق بنابراين بازنشستگي و جدا شدن از تدريس يعني نقطه پايان. يک استاد دانشگاه در امريکا وقتي بازنشسته مي شود زندگي علمي و حرفه يي اش به پايان نمي رسد، ايضاً در بسياري از جوامع ديگر؛ چرا که تدريس صرفاً بخشي از زندگي آکادميک يک استاد دانشگاه را تشکيل مي دهد و بخش ديگر آن که براي بسياري از استادان بخش مهم تر هست تحقيق است.

هيچ حکومت و نظامي نمي تواند جلوي تحقيق و روحيه کنجکاوي يک محقق و استاد دانشگاه را بگيرد. او پس از بازنشستگي رسمي از دانشگاه همچنان مي تواند به تحقيقات و بررسي هايش ادامه دهد، بالاخص اگر در حوزه علوم انساني باشد. اما از آنجا که استادان ما نوعاً مدرس هستند و نه محقق، بنابراين تحقيق جايي در زندگي آنان ندارد و توقف تدريس و معلمي يعني توقف حيات علمي يک استاد در ايران. به همين خاطر است که بازنشستگي براي استادان در ايران يعني مرگ و پايان زندگي و حيات علمي، بنابراين قابل فهم است که چرا به مثابه يک «مجازات» تلقي مي شود. جداي از ايران در کشورهاي عربي هم اين گونه است. دانشگاه هاي کشورهاي عربي هم مانند دانشگاه هاي ايران خودمان بيش از آنکه محل رشد و گسترش دانش باشند بيشتر مدرسه و محل تدريس هستند. مانند دانشگاه هاي خودمان که بيشتر «آموزشگاه» هستند تا «دانشگاه».

اين وضعيت را به شکل ديگري هم مي توان ملاحظه کرد. کل بودجه تحقيقاتي دانشگاه هاي کشورهاي عرب يک ميليارد و 700 ميليون دلار است. شايد در ابتدا يک ميليارد و 700 ميليون دلار بودجه قابل توجهي به شمار آيد اما وقتي بدانيم اين رقم برابر است با هزينه تحقيقاتي فقط يک دانشگاه در امريکا (دانشگاه هاروارد) آن وقت شايد به تدريج معلوم شود مصر، عربستان، ايران، سوريه، عراق و... کجا هستند و امريکا کجا است. البته براي آنکه احساسات ناسيوناليستي مان گل نکند و تصور نکنيم ما خيلي از اعراب جلوتر هستيم بد نيست بدانيم سرانه تحقيقات در امريکا 930 دلار است در حالي در کشورهاي عربي و ايران خودمان اين رقم به پنج دلار هم نمي رسد. در چين و هند سرانه پژوهش به ترتيب 40 و 20 دلار است. به عبارت ديگر اگر سرانه پژوهش در ايران پنج برابر شود تازه مي رسيم به هند. براي رسيدن به امريکا سرانه پژوهش در ايران بايد 200 برابر شود. به بيان ساده تر، پژوهش در ايران و کشورهاي عربي عملاً تعطيل است. با تعطيلي پژوهش کار ويژه يک استاد عملاً مي شود تدريس و معلمي. لذا وقتي بازنشسته مي شود و از تدريس بازمي ماند زندگي اجتماعي و حرفه يي اش تعطيل مي شود. البته برخي از استادان ما اهل تحقيق و مطالعه هستند و تحقيقاتي هم به عمل مي آورند.

بالاخره براي صعود از نردبان مربي و استادياري به استادي هر هيات علمي بايد امتيازات قابل توجهي هم از بخش تحقيقاتي که کرده، کتب و مقالاتي که تدريس کرده هم بياورد. و نکته جالب هم آن است که در اکثر موارد هم استادان موفق مي شوند از بخش پژوهش هم امتيازات مربوطه را کسب کنند، اما فقط خدا عالم است آن تحقيقات چقدر «تحقيق»، «پژوهش» و «نوآوري» هستند و چقدر صرفاً پر کردن جداول فرم ها براي ارتقا.

مي ماند اينکه آيا اين واقعيات تلخ را اينکه سرانه تحقيق در امريکا 930 دلار و در ايران پنج دلار است را شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي داند يا نه؟ به اين پرسش پاسخ هاي فراواني مي شود داد. کمترين پاسخ آن است که آيا شوراي عالي انقلاب فرهنگي بخشي از صورت مساله و خود يکي از عوامل به وجود آوردن اين وضعيت و اين تفاوت نيست. به هر حال شوراي عالي انقلاب فرهنگي که از کره ماه نيامده، نتيجه و عصاره فکر و انديشه جامعه مان است؛ برآيند و حاصل توان فکري، علمي و آکادميک همين جامعه است.

در کوير و شوره زار قرار نيست مريم، شب بو و لاله برويد. کوير و بيابان محصولش خار مغيلان است. خود اينکه اميدمان را به نهادي به نام شوراي عالي انقلاب فرهنگي با آن ترکيبش ببنديم، يعني سرانه پژوهش در جامعه ما پنج دلار و در امريکا 930 دلار است. بماند اينکه اساساً نفس وجود آن شورا به عنوان نهادي مسوول، مجري و قانونگذار دست کم از منظر قانون اساسي زير سوال است.

يکي از اميدها و انتظارات نسلي که انقلاب کردند استقلال دانشگاه ها بود.

استقلال دانشگاه ها از وزارت علوم، از شوراي عالي انقلاب فرهنگي و از هر نهاد، تشکيلات و سازمان ديگري برون از دانشگاه. از اين منظر اگر پس نرفته باشيم خيلي هم پيشرفتي نداشته ايم.

اگر در گذشته دانشگاه يک رئيس، يک بزرگ تر و يک آقا بالاسر داشت به يمن انقلاب دانشگاه چندين آقا بالاسر پيدا کرده. بماند اين نکته اساسي که آيا شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي تواند و در قانون اساسي براي اين نهاد نقش قانونگذاري، تصميم گيري و اجرايي پيش بيني شده است يا خير؟

مي ماند اين نکته که آيا در گذشته استادان «نامطلوب» از طريق بازنشستگي کنار گذاشته شده اند و آيا شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم که خود را متولي آموزش عالي و دانشگاهي مي پندارد، همواره سکوت اختيار نکرده؟

پاسخ به هر دو اين پرسش ها مثبت است. هم در گذشته برخي استادان معترض و منتقد حکومت با حربه بازنشستگي کنار گذاشته شدند، و هم شوراي عالي انقلاب فرهنگي همواره در ميان اخراج ها و کنار گذاشتن هاي سياسي مهر سکوت بر لب زده است. اما واقعيت آن است که بازنشستگي هاي سال هاي اخير را به هيچ روي نمي توان سياسي به حساب آورد.
نگاهي دوباره به ريشه هاي جنبش دانشجويي فرانسه مه 1968
جنبشي که دنيا را تکان داد

تانيا تجلي / Taniatajalli@gmail.com

«قدغن کردن، قدغن است»، «ظالم باش»، «استالينيست ها، فرزندانت با ما هستند»، «واقع گرا باش، غيرممکن ها را طلب کن»، «بدون زمان مرگ، زندگي کن»، «در زير سنگفرش ها، ساحل دريا».

اينها شعارهايي بودند که طي ماه مه 1968، از طرف اعتصاب گران در فرانسه سر داده مي شد.

تحولاتي که در اثر جنبش مه 1968 (ارديبهشت 1347) در فرانسه رخ داد جهان را تا دو دهه دچار تغييرات روبنايي کرد. پاريس مرکز ثقل اين خيزش عظيم بود. جنبش مه 68، يک جنبش جهاني بود که محدود به فرانسه نبود بلکه در کشورهاي غربي با تحرک در کالج هاي دانشجويي امريکا، آلمان، ايتاليا و ساير کشورهاي اروپاي غربي و حتي اروپاي شرقي (بهارپراگ، اشغال چکسلواکي توسط ارتش شوروي) گسترش يافته بود. جنبش مه 68 بيشتر با نام فرانسه تداعي مي شود چرا که جنبش دانشجويي در اين کشور با پيوستن کارگران تبديل به يک اعتصاب سراسري تمام عيار شد.

جنبش مه 68 اگرچه در پاريس به وجود آمد، اما در آلمان آغاز شد. جنبش چپ دانشجويي آلمان نقش بزرگي در راديکال کردن مبارزات سياسي و اجتماعي در اروپا و به خصوص فرانسه داشت. قبل از ماه مه و ژوئن 1968 بيکاري بيش از هر چيز ديگري موجب نگراني کارگران بود. اعتصابات متوالي معدنچيان اين موضوع را ثابت مي کرد. درصد بيکاري تا آنجا پيش رفت که حتي «ژرژ پمپيدو» نخست وزير وقت، بيکاري را يک مشکل دائمي مطرح کرد. در تعدادي از کارخانه ها قبل از ماه مه و ژوئن اعتصابات کارگران شروع شده بود. همه قطارها، متروها و اتوبوس ها در همه جا در تمام شهرها متوقف شده بودند.

اين اولين اعتصاب عمومي شگفت انگيز در تاريخ جنبش کارگري فرانسه بود. بنابراين حوادث مه 68 به دانشجويان محدود نشد بلکه اقشار و طبقات شهري و حتي روستايي، نهادهاي دولتي، خصوصي، مدني و فرهنگي و هنري به آن وارد شدند و با آن خصوصيت منحصر به فرد اعتصاب و محل کار خود را اشغال کردند. اين جنبش يک انقلاب بود چرا که محدود به خواسته هاي مشخص اقتصادي، اجتماعي، يا سياسي نبود.

انقلاب مه 68 خواستار يک دگرگون سازي بنيادين اجتماعي بود. البته از جهاتي با انقلاب هاي مرسوم و شناخته شده فرق داشت مثلاً مرجع و ايدئولوژي خاصي نداشت، سازمدهي و رهبري نداشت يا در پي تصرف قدرت سياسي نبود. در واقع نقطه شروع مه 68 تلاش براي تغيير در قدرت سياسي نبود که مثلاً با يک کودتا، شورش يا مانند آن خواسته هايش برآورده شود. مه 68 خواستار تغيير در مناسبات اجتماعي در همه سطوح، از محيط کار و توليد تا مدرسه، دانشگاه، راديو و تلويزيون و ديگر نهادها بود. در مدرسه و دانشگاه مسائلي همچون نوع آموزش و تدريس و اينکه چه مدتي را مدرسه يا دانشگاه بايد دنبال کند، نحوه اداره کلاس ها و رابطه قيم مآبانه و پدرسالانه معلم و شاگرد، استاد و دانشجو و... مورد بحث قرار مي گرفت.

پيام و خصوصيت جنبش دانشجويي مه 68 را به طور کلي مي توان اين گونه بيان کرد؛ خصلت در «ضدفرمانبرداري»، «ضدقيمومت سالاري» و «ضدسلسله مراتبي»؛ زير سوال رفتن پايه هاي فکري سلسله مراتبي مسلط و اقتدارگراي حاکم بر جوامع حزبي که در همه ابعاد از تبعيض جنسيتي ميان زن و مرد گرفته تا رابطه بين نسل ها، فرزندان و والدين، معلمان و شاگردان، سرمايه داران و کارگران، دولتمردان و شهروندان و... مشروعيت کليه مناسبات قدرت و دانش.

جنبش مه 68 حاصل سه واقعه دهه 60 است؛ جنگ ويتنام، کشته شدن مارتين لوترکينگ در جريان مبارزات مدني مردم امريکا و نياز به آزادي که توسط بنيادهاي کهنه و دولت هاي سنتي اروپايي نقض مي شد. نسل جوان آزادي مي خواست، جنگ نمي خواست و از نژادپرستي خشمگين بود. جنبش مه 68 با هويت چپ مارکسيستي، عليه استبداد، امپرياليسم، نابرابري نژادي و جنسي، فشارهاي اقتصادي بر کارگران و سيستم کهنه آموزشي دانشجويان آغاز شد.

پيام مه 68، تلاش براي جست وجو و کشف راه هاي نو و جديد و بديع در گسست از جزميات و مطلق انديشي ها و راه هاي پيموده شده و شکست خورده گذشته بود.

منابع؛ WWW.Roozneveshtha.com
en.Wikipedia.Org

آراي محکومان حوادث اخير در گفت وگو با بهمن کشاورز
مردم قضاوت خود را دارند

حنانه نيک پنجه

احکام حبس و تبعيد فعالان سياسي در کنار وثيقه هايي که تصور عدد و رقم آنها براي بسياري از مردم ناممکن است موجب اظهار نظرهايي در بين بسياري از کارشناسان و حتي مردم کوچه و بازار شده. از بهمن کشاورز وکيل پايه يک دادگستري و از وکلاي صاحب نام کشور در مورد اين احکام و وثيقه ها پرسيديم.

---

-احکامي را که براي بازداشت شدگان حوادث اخير صادر شده است چگونه ارزيابي مي کنيد و تا چه حد اين احکام را با قوانين جزايي موجود در کشور منطبق مي دانيد؟


با توجه به مواردي که در اطلاعيه دادگستري کل تهران مورد اشاره و استناد قرار گرفته است، به نظر مي رسد بحث عدم انطباق عمل و مجازات عمل در موارد بسياري قابل تامل و دقت خواهد بود. به اين معنا که مواردي نظير اقدام عليه امنيت ملي يا اجتماع و تباني براي جرائم عليه کشور يا تبليغ عليه نظام جمهوري اسلامي ايران و ساير مواردي که در اين اطلاعيه آمده بود، مواردي هستند که نياز به تجزيه و تحليل علمي و فني بسيار دقيق دارند و اعمال افراد بايد دقيقاً بر تعريف جرم در اين مباحث منطبق شود. به هر حال در چنين جرائمي تعريف جرم در قانون مجازات را بايد به شکل يک کثيرالاضلاع منتظم در نظر گرفت و عمل اتهامي را بايد کثيرالاضلاع غيرمنتظم ديگري فرض کرد که دقيقاً در قالب تعريف جرم قرار گيرد. به عبارت ديگر کوچک ترين عدم تطابق باعث مي شود کثيرالاضلاع دومي در اولي يعني در تعريف جرم به صورت کامل نگنجد و اگر چنين شد عمل بر ماده منطبق نيست و ممکن است غيرقابل مجازات يا مشمول عنوان ديگري باشد. اينکه ميانگين حبس هاي تعيين شده رقم قابل ملاحظه و بزرگي را تشکيل مي دهد و اينکه افراد طرف اتهام کساني هستند که کلاً مورد اعتمادند و از افراد اداره کننده نظام در گذشته هستند به هر حال باعث ايجاد تاملي بيشتر در خصوص احکام صادره مي شود. بديهي است در تعيين مجازات، شخصيت افراد و سوابق آنها و ساير عوامل به موجب ماده 22 قانون مجازات جمهوري اسلامي بايد در نظر گرفته شود و اين علاوه بر آن است که بحث انطباق عمل بر تعريف بر قوت خود باقي است. در عين حال مثلاً در مورد محاربه و افساد في الارض که موضوع مواد 186 و 187 قانون مجازات اسلامي است با توجه به تعريف محاربه در فقه و قانون چه بسا صرفاً کساني را که حرکت مسلحانه ايشان به طور علني و به قصد ترساندن و اخافه مردم ثابت شده باشد بتوان مصداق محارب دانست به اين معنا که افرادي که در معرض اتهام اعمال گوناگون غير از آخته کردن سلاح به قصد ترساندن مردم قرار گرفته اند هر چند قانون چنين مواردي را بيان کرده است اما بايد با نهايت احتياط رفتار شود.

-راي هايي که داده مي شود و وثيقه هاي سنگين و حکم هايي که تغيير مي کنند؛ اين تناقض ها چه معنايي مي دهند؟

اولاً در مورد وثايق، ميزان و نوع آن بايد با اتهام انتسابي يا جرم ارتکابي تناسب داشته باشد و اخذ تامين نامناسب تخلف انتظامي است زيرا هر چند قانونگذار در آيين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در قسمت کيفري ضابطه يي را که در اين مورد مجازات درجه چهار انتظامي به بالا را مقرر کرده بود حذف کرده است اما در اين گونه موارد عرف و رويه موجود حاکم است و اخذ تامين نامتناسب را با توجه به معيار عرف مي توان تشخيص داد و طبعاً مقام قضايي که چنين تصميمي گرفته باشد از نظر انتظامي قابل تعقيب است. البته ميزان و نوع وثيقه تعيين شده تا حدي مي تواند از نظر قضايي معمول تلقي شود اما اگر آنچه تعيين شده با نظر عمومي مراجع قضايي و حقوقدانان 50 درصد يا بيشتر اختلاف داشته باشد ديگر نمي توان گفت محمول بر نظر قضايي است و تخلف محسوب نمي شود. ثانياً در اصلاح قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب پيش بيني شده است اگر دادستان يا شاکي خصوصي مثلاً به شدت مجازات اعتراض و تقاضاي تجديدنظر کرده باشند دادگاه تجديدنظر ممکن است مجازات تعيين شده در مرحله بعدي را تشديد کند. اما بديهي است اين تشديد مجازات نمي تواند صرفاً بر مبناي اعتراض تجديدنظرخواهي دادستان يا شاهد خصوصي و کل موارد به اين نتيجه برسد که مورد درخور تشديد مجازات است و درباره تحقيق در باب آن بايد بر مبناي جزييات پرونده و آنچه واقع شده است رسيدگي اتخاذ شود.

-به نظر شما تا چه حد مجازات ها و احکام صادرشده با اتهامات انتسابي بازداشت شدگان تناسب داشته است؟

اظهارنظر در اين باره که مجازات هاي تعيين شده با اتهامات انتسابي و اخذشده با اتهامات متناسب بوده يا نه بدون آگاهي از جزييات پرونده ها و اينکه دقيقاً چه اعمالي به متهمان نسبت داده شده و ادله اثباتي اين اعمال از ناحيه آنها چه بوده و موارد مخففه يا مشدده در مورد هر يک از آنها چيست، ميسر نيست. آنچه مي توان به آن اميدوار بود اين است که اين پرونده ها در صورت تجديدنظرخواهي بين همه شعب تجديدنظر يا شعبي از دادگاه تجديدنظر که به پرونده هاي کيفري رسيدگي مي کنند به طور مساوي تقسيم شود تا رسيدگي قضات متعدد با ديدگاه هاي حقوقي گوناگون و برداشت هاي قضايي متفاوت باعث شود به قدر مفصل و موارد روشن و قابل اتکايي در مورد اين گونه اتهامات دست يابيم زيرا واقعيت اين است که در سنوات اخير با طرح اين گونه موارد و استناد به مواد پيش گفته با اين حجم و وسعت سر و کار نداشته. اگر به اين موارد دادگاه هاي محدود چه در مرحله بدوي و چه در مرحله تجديدنظر رسيدگي کنند ناچار با تضارب آرا و رودررويي دکترين ها و ديدگاه هاي مختلف قضايي مواجه نخواهيم شد و اين مساله در امري با اين اهميت و در مقطع تاريخي فعلي به هيچ وجه قابل قبول نيست.

-در مورد پرونده هايي که به دليل بر عهده گرفتن وکالت برخي متهمان از آنها اطلاع داريد و احکام صادره در مورد آنها چطور قضاوت مي کنيد؟

بنده در موارد بسيار محدودي از پرونده هاي تشکيل شده در ايام اخير وکالت دارم که به دليل منع تبصره ماده 188 از دادن اطلاعات در مورد آنها معذورم، مضاف اينکه هيچ يک از اين پرونده ها هنوز منتهي به صدور حکم قطعي نشده. در يک مورد موکلم با قرار وثيقه آزاد شده و در انتظار محاکمه است، در مورد ديگري رسيدگي بعدي انجام شده اما از صدور حکم بي خبر هستيم و در مورد سوم پرونده در مرحله تحقيق است.

-به هر صورت در حد اطلاعاتي که خود شما از پرونده موکلان تان داريد به نظرتان حکم هاي صادرشده صحيح و متناسب بوده؟

آنچه مي توان گفت اين است که در مورد موارد استنادي، بررسي فني و علمي کافي در سطح دانشگاه ها و کتب صورت نگرفته و هر يک از اين موارد جاي سخن بسيار دارد بنابراين گمان مي کنم حرکت درست اين است که اين نقيصه را رفع کنيم. احتمالاً اين مباحث در رويه محاکم بي تاثير نخواهد بود.

-با توجه به اينکه اين احکام براي کساني صادر شده است که سوابق انقلابي دارند تا چه حد امکان دارد اين احکام در دادگاه هاي تجديدنظر تغيير کنند و اصولاً روند ادامه پرونده ها چگونه خواهد بود؟

به گمان بنده نظر دستگاه قضايي محترم است اما مي تواند مبتني بر اشتباه باشد و مراحل مختلف رسيدگي به همين علت پيش بيني شده است. مطمئناً دادگاه هاي عالي توان و امکان تصحيح احکام دادگاه هاي بدوي را دارند. اما در مورد دادگاه هاي انقلاب و رسيدگي آنها بر مبناي راي هيات عمومي در ديوان عالي کشور تا آنجا که اطلاع دارم تغييري به وجود نيامده است. احکام اين دادگاه ها عمدتاً در دادگاه هاي تجديد نظر استان ها مورد تجديد نظر قرار مي گيرد حتي اگر مجازات تعيين شده اعدام باشد. اين مساله نتيجه قابل تاملي را در پي دارد و آن اين است که از يک سو احکام اين دادگاه ها کمتر در معرض قضاوت ديوان عالي کشور که بالاترين مرجع قضايي است، قرار مي گيرد و طبعاً مساله ايجاد وحدت رويه در مورد احکام اين دادگاه ها مغفول واقع مي شود مگر در صورت تفاوت آراي دو شعبه دادگاه تجديد نظر استان که البته کمتر پيش آمده است. از سوي ديگر با اين نتيجه قابل تامل مواجه هستيم که مثلاً وقتي کسي که با انگيزه کاملاً شخصي و بدون هر گونه ادعاي اصلاح و پيشرفت و... مرتکب قتل عمد مي شود در مرحله اول پنج قاضي به پرونده او رسيدگي مي کنند و در صورت تجديدنظرخواهي در ديوان کشور حداقل دو نفر و در صورت اختلاف سه نفر به پرونده رسيدگي خواهند کرد. تا اينجا صدور و اجراي حکم اعدام براي چنين فردي پس از رسيدگي هشت قاضي ممکن خواهد بود. حتي ممکن است ديوان عالي کشور پرونده را نفي کند و به دادگاه هم عرض بفرستد تا پنج نفر ديگر به آن رسيدگي کنند و راي ايشان در تجديدنظرها به ديوان عالي کشور برود و چه بسا کار به طرح موضوع در هيات عمومي کيفري ديوان عالي کشور منتهي شود. اما وقتي کسي مثلاً به اتهام موضوع ماده 186 قانون مجازات اسلامي تحت تعقيب قرار مي گيرد که مي گويد هواداران هر گروه و جمعيت متشکل که در برابر حکومت اسلامي قيام مسلحانه کنند مادام که مرکزيت آن باقي است تمام اعضا و هواداران آن که موضوع آن گروه و جمعيت يا سازمان را مي دانند و به نحوي در پيشبرد اهداف آن فعاليت و تلاش موثر دارند محاربند اگرچه در شاخه نظامي شرکت نداشته باشند. چنين جرمي در دادگاهي با حضور يک قاضي رسيدگي مي شود و اگر به اعدام محکوم شود و تجديدنظر بخواهد پرونده به يکي از شعب دادگاه تجديدنظر ارجاع خواهد شد و هرگاه قضات دادگاه تجديدنظر در مورد رسيدگي به پرونده اختلاف پيدا نکنند و مثلاً حکم را تاييد کنند اين حکم که فقط سه قاضي در مورد آن شرکت داشته اند قابل اجرا خواهد بود و اگر اختلافي حاصل شود حداکثر يک نفر به دو قاضي دادگاه تجديدنظر ملحق خواهد شد. بنابراين حکم اعدامي که در دادگاه کيفري استان با لحاظ مراحل بعدي با دخالت حداقل هفت قاضي قطعي مي شود و احتمال اظهارنظر تعداد خيلي بيشتري از قضات در مورد آن وجود دارد طي صلاحيت دادگاه انقلاب حداقل با وجود سه قاضي و حداکثر چهار قاضي قطعي مي شود و در مسير عادي کار احتمال دخالت قضات بيشتري را ايجاد نمي کند.

-فکر مي کنيد آنچه در ذهن مردم عادي از صدور اين احکام باقي خواهد ماند چه خواهد بود؟

مردم عادي و کل جامعه قضاوت خود را دارند و معمولاً در قضاوت خود اشتباه نمي کنند. از اين روست که در موارد بسياري از مردم کوچه و بازار شنيده مي شود که جرم فلان کس سياسي است حال آنکه متخصصان مي دانند جرم سياسي در نظام حقوقي ما هنوز تعريف نشده است. بنابراين به نظر مي رسد دستگاه قضايي و چه بسا ساير دستگاه ها بايد اين مساله را در نظر داشته باشند و بنده بي آنکه از فرد خاصي نام ببرم عرض مي کنم برخي از کساني که برحسب آنچه در اخبار و مطبوعات آمده با مجازات هاي سنگين مواجه شده اند تا آنجا که بنده آنها را مي شناختم افرادي اهل نظر، اهل علم، بي آزار و منطقي بودند و هستند. آنها اهل تير و تفنگ و براندازي و اين گونه مسائل محسوب نمي شوند. طبعاً تعيين مجازات هاي سنگين براي اين گونه افراد به همان اندازه که براي بنده غيرقابل هضم است از ديدگاه ساير مردم هم چنين خواهد بود. گمان مي کنم بايد منتظر آراي تجديدنظر بمانيم و پس از آنکه مانع و ممنوعيت ناشي از ماده 188 قانون دادگستري کيفري مرتفع شد به تحليل آراي صادره با توجه به محتويات پرونده ها و آنچه در دادگاه ها و مراحل تحقيق گذشته بنشينيم. بنده اميدوارم اين اطلاعات به طور کلي در اختيار همگان قرار گيرد تا قضاوت صحيح چه در خصوص عملکرد متهمان و محکومان و چه درباره نحوه دادرسي و صدور حکم ممکن باشد.

-اما غيرعلني برگزار شدن دادگاه ها فرصت قضاوت درست را از عامه مردم مي گيرد. اصولاً چرا و براساس چه رويه يي اين دادگاه ها غيرعلني برگزار شدند؟

احتمالاً غيرعلني بودن دادگاه ها ناشي از اختياري است که قاضي پرونده در غيرعلني کردن جلسه در مورد مسائلي که افشاي آنها مخل امنيت کشور است، دارد زيرا به موجب بند 3 ماده 188 آيين دادرسي کيفري وقتي علني بودن محاکمه يي مخل امنيت و مذهب باشد دادگاه مي تواند به تشخيص خود جلسه را غيرعلني اعلام کند. از آنجا که با توجه به شخصيت متهمان احتمال اينکه علني بودن محاکمه مخل احساسات مذهبي باشد وجود ندارد، گمان مي رود توجيه قاضي براي غيرعلني کردن دادگاه مغايرت علني بودن با امنيت ملي بوده باشد.

-بر همين اساس آيا اعلام اتهامات و احکام اين افراد مخل امنيت ملي يا افترا محسوب نمي شود؟

خير، اقدام برخلاف قانون يا خلاف اخلاق فرد يا افرادي مجوز خروج همگان از حيطه قانون نيست. تنها اگر کسي يا کساني برخلاف تبصره يک ماده 188 پيش گفته مطالبي را در رسانه هاي گروهي از هر قبيل درخصوص متهمان منتشر کرده باشند به نحوي که باعث شناسايي متهمان و هتک حرمت ايشان شده باشد افراد ذي نفع حق دارند با شکايت به مراجع قضايي يعني دادستان محل احقاق حق کنند و مرتکب يا مرتکبين به مجازات مفتري محکوم خواهند شد اما در عين حال اينکه در مرحله يي تخلف و جرمي صورت گرفته حق دادگاه را در غيرعلني اعلام کردن جلسه از بين نمي برد.

عناوين اين صفحه
اداره جامعه؛ سهل و ممتنع
نسبت دانشگاه و منافع ملي
شوراي عالي انقلاب فرهنگي و بازنشستگي استادان
جنبشي که دنيا را تکان داد
مردم قضاوت خود را دارند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام