دوشنبه، 16 آذر 1388 - شماره 2120
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ادبيات ايران در هفته يي که گذشت
يوزپلنگ ها در انباري

مرضيه رسولي

توي اتوبوس هفت تير به تجريش، قسمت خانم ها يا همان خواهران، رديف دوم از سمت راننده يکي داشت براي بغل دستي اش کتاب مي خواند. صدايش بلند نبود و بايد گوش ات را تيز مي کردي تا بفهمي چه مي خواند. گوشم را تيز کردم و شروع کردم به حدس زدن که دارد چه کتابي مي خواند. پشت سري هايش گردن کشيده بودند به سمت جلو، هم گوش مي کردند و هم مي خواستند خط هاي کتاب را خودشان دنبال کنند. بالاسري ها ايستاده بودند و ميله را گرفته بودند و خم تر شده بودند که صدا را بشنوند. سرنشينان رديف جلو نيمرخ نشسته بودند. درست نمي شنيدم و دست و پا مي زدم خودم را از وسط اتوبوس برسانم آن جلو، بالاي سر دخترها ولي نمي شد. هفت هشت نفر همزمان به قصه يي که داشت خوانده مي شد گوش مي کردند. يکي شان وقتي مي خواست پياده شود، اسم کتاب و نويسنده اش را از دختر پرسيد. دختر مکانيکي و بي احساس نمي خواند، خودش هم داشت قصه را دنبال مي کرد و بعضي وقت ها تپق هم مي زد چون حواس اش بود که بقيه هم حواس شان هست. احتمالاً احساس کسي را داشت که يکدفعه در جايگاه تماشاچيان در تالار وحدت ميکروفن را داده باشند دستش. چه مي خواند؟ فکر کن «يوزپلنگاني که با من دويده اند» بيژن نجدي را مي خواند، فکر کن «ملکوت» بهرام صادقي را مي خواند. هفت هشت نفر در تهران بي هوا يک روز که داشتند مي رفتند سرکار يا داشتند مي رفتند دانشگاه يا داشتند مي رفتند خريد يا داشتند مي رفتند سر قراري، با داستان اصابت کرده اند و داستان از وسط زندگي آنها گذشته و بعضي هايشان تصميم گرفته اند بروند و کتاب را بخرند. بعد تصور کنيد همه با هم در يک روز رفته اند مثلاً کتابفروشي اختران ته بازارچه کتاب انقلاب و همه «يوزپلنگاني که با من دويده اند» را از آقاي کتابفروش اخمو و کم حرف خواسته اند که اگر يک فنجان را تا نصفه قهوه بريزيد و نصف ديگرش را شير و هم بزنيد، رنگش مي شود کت آقا. بعد آقا تعجب کرده که چطور يکدفعه همه علاقه مند به يوزپلنگ شده اند و طبعاً تعجبش را بروز نداده و شاگرد را فرستاده انبار سراغ يوزپلنگ ها. خب يوزپلنگ ها که کتاب عامه پسندي نيست و کتاب حتماً هم نبايد عامه پسند باشد تا از هر قشر آدمي تصميم بگيرد بخواندش. مگر «ناتوردشت» عامه پسند است، مگر «عقايد يک دلقک» عامه پسند است و مگر «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» عامه پسند است؟ کتاب بايد آني داشته باشد که وقتي دارد وسط زندگي کسي به او اصابت مي کند بگيرد و ولش نکند. کتاب بايد يک راه نفوذي به وسط زندگي مردم پيدا کند اما هيچ کجا بهش مجال نمي دهند. شما کتابخانه ات را به جاي اينکه بگذاري در ديدرس ترين جاي خانه مثل تلويزيونت، قايمش کرده يي پشت در اتاق کارت، يا کتابخانه ات در شيشه يي دارد که قفلش کرده يي و کليدش رويش نيست. وقتي کتابي مي خواني که ازش خوشت آمده درباره اش با بقيه حرف بزن. بردار چند صفحه را که بيشتر دوست داشته يي از کتاب جدا کن و براي کسي بفرست. بردار کتاب را براي خانه شماره 13 کوچه سازگار پست کن که هر روز از جلويش رد مي شوي و باغچه باصفايي دارد با درخت خرمالوهاي رسيده و هميشه کنجکاوي کي آنجا زندگي مي کند که خانه کلنگي را اينقدر تر و تازه نگه داشته و رنگ قشنگي به پنجره ها زده و نگذاشته گير بساز و بندازها بيفتد. او حتماً اهل ادبيات است. کتابت را روي نيمکت پارک، روي صندلي هاي مترو و اتوبوس و تاکسي جا بگذار. فقط مواظب باش آقا يا خانم نويسنده اولش را امضا نکرده باشد و آقا يا خانم نويسنده يک روز که گذرشان به دسته دوم فروشي هاي انقلاب يا دسته دوم فروشي خيابان سهروردي افتاد يکدفعه چشم شان به کتاب خودشان نيفتد و کتاب را بردارند و ورقش بزنند و در صفحه دومش دست خط خودشان را ببينند که روزي براي تو نوشته بودند و کتاب را تقديم کرده بودند به تو. امضاها هميشه دست و پاي آدم را مي بندند.

کتاب هاي تازه

چاپ اولي ها. نشر هرمس کتابي درآورده به اسم «101 شعر ماندگار» که گزيده اشعار غنايي فارسي از آغاز تا امروز است و هوشنگ رهنما آنها را گردآوري کرده. کتاب کاغذ گلاسه دارد، 141 صفحه است و 3800 تومان. يک کتاب ديگر هم از سال بلو منتشر شده. قبلاً رولشتاين آخرين کتابش چاپ شده بود و حالا «و اين حقيقت» ترجمه منصوره وحدتي احمدزاده و مترجمش نشر افراز است. ناشر پرکميت اين ماه ها. سال بلو اين داستان بلند را قبل از رولشتاين در سال 1997 منتشر کرده. کتاب 120 صفحه است و 2800 تومان. «خيابان بوتيک هاي خاموش» نوشته پاتريک موديانو برنده جايزه گنکور را ساسان تبسمي به فارسي برگردانده. رمان 248 صفحه است و 5200 تومان.

باباگوريوبالزاک ترجمه مهدي سحابي هم منتشر شد. قبلاً اين کتاب را به آذين و ادوارد ژوزف ترجمه کرده بودند. باباگوريو جديد را نشر مرکز چاپ کرده. کتاب 348 صفحه است و 8500 تومان. نشر ني«صداهاي سوخته» داستان بلند سعيد عباس پور را به بازار داده. کتاب 90 صفحه است و 1900 تومان.

مجموعه داستان علي خدايي هم که توي ارشاد گير کرده بود، منتشر شد. «کتاب آذر» را که شامل 11 داستان است، در 99 صفحه و با قيمت 2200 تومان، نشر چشمه منتشر کرده. نشر چشمه يک مجموعه داستان ديگر هم چاپ کرده به اسم «تو هيچ گپ نزن» نوشته محمدحسين محمدي. همان داستان نويس افغاني که رمان کوتاه «از ياد رفتن»ش برنده جايزه ادبي منتقدان و نويسندگان مطبوعات در سال 1386 شد. اين مجموعه شامل 9 داستان است در 114 صفحه و با قيمت 2500 تومان.

«نگاه خيره منتقد» هشت تک نگاري ادبي و مقالاتي درباره داستايوفسکي، ديکنز، کافکا، جويس، بکت، فاکنر، بورخس و استر است که امير احمدي آريان ترجمه کرده. ناشر نشر چشمه است و کتاب 224 صفحه و 3800 تومان.

«سبک ترين مارلبوروي هستي» مجموعه داستان نيلوفر عاکفيان است که نشر افراز منتشر کرده.

يک کتاب ديگر از مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران چاپ شده که به مهدي غبرايي اختصاص دارد. دبير مجموعه هاشم اکبرياني است، گفت وگو را کيوان باژن گرفته و ناشر مجموعه نشر ثالث است. اين کتاب 260 صفحه است و 5200 تومان. «شابونو» نوشته فلوريندا دانر و ترجمه مهران کندري روايت ديداري است از دنياي جادويي و دورافتاده در جنگل هاي باراني امريکاي جنوبي. ناشر کتاب نشر ميترا است. 352 صفحه دارد و قيمتش 4500 تومان است. «چه کسي کلاغ را اختراع کرد؟» نام مجموعه شعري است از علي اصغر سيدآبادي که نشر چشمه آن را براي کودکان منتشر کرده است. اين کتاب دومين مجموعه شعر او براي کودکان دبستاني است. «بادکنک به شرط چاقو» نام اولين مجموعه او بود که سال گذشته از سوي شوراي کتاب کودک به عنوان کتاب برگزيده سال براي کودکان انتخاب شد.

«چه کسي کلاغ را اختراع کرد؟» در برگيرنده 18 شعر است که بيشتر آنها شعرهاي کوتاهند و ويژگي مشترک اغلب آنها اين است که در قالب شعر سپيد هستند. شعرهاي اين مجموعه با تصويرهايي از حسن عامه کن همراه است. آقاي اديسون/ سلام/ اگر الان زنده بودي/چه چيزي اختراع مي کردي؟

رمان «سرزمين گوجه هاي سبز» نوشته هرتا مولر و ترجمه غلامحسين ميرزاصالح بعد از اينکه امسال برنده جايزه ادبي نوبل شد، ناياب شده بود که تجديد چاپ شد. ناشر اين کتاب مازيار است. سه کتاب هم بعد از مدت ها از غلامحسين ساعدي تجديد چاپ شده؛ «آشفته حالان بيداربخت»، «عزاداران بîيîل» و «شب نشيني باشکوه».

نظرسنجي فرهيختگان

روزنامه فرهيختگان دو هفته پيش نظرسنجي منتشر کرد که در آن 32 منتقد و داستان نويس و مترجم شرکت کردند و درباره بهترين رمان هاي سال 1387 نظر دادند. پارسال روزنامه اعتماد اين نظرسنجي را در پايان سال برگزار کرده بود. اما در نظرسنجي روزنامه فرهيختگان نويسنده گزارش نوشته که از ليست 80 نفره که براي نظرسنجي در نظر گرفته شده بودند، 32 نفر راي مستقيم به کتاب دادند و بقيه حاضر نشدند در آن شرکت کنند. «نگران نباش» مهسا محب علي با 10 راي بهترين رمان سال 1387 شناخته شده و رمان هاي بعدي به ترتيب «دو قدم اين ور خط» نوشته احمد پوري با شش راي، «احتمالاً گم شده ام» نوشته سارا سالار و «موناليزاي منتشر» نوشته شاهرخ گيوا با سه راي، «خنده را از من نگير» نوشته جواد ماه زاده با دو راي، «بيژن و منيژه» نوشته جعفر مدرس صادقي، پري فراموشي نوشته فرشته احمدي، «نمي شود» نوشته محمدرحيم اخوت و «خاله بازي» نوشته بلقيس سليماني با يک راي هستند.

مشکل شما انباري است

مشکل ناشران نه بلاتکليفي کتاب هايشان در ارشاد است و نه بي علاقگي مردم به کتابخواني، مشکل آنها نداشتن انباري است. اين را نايب رئيس شوراي شهر تهران گفته است. به گزارش ايلنا حسن بيادي توضيح داده؛ «مشکل اصلي اين صنف نبود، انباري است. به همين دليل بايد مراکزي مخصوص انباري آنها ايجاد شود چراکه در اين انبارها به جز جعبه و کتاب مواد آتش زا نيز نگهداري مي شود.» او گفت؛ «نداشتن انباري براي اين قشر خصوصاً در مناطق 11و 12 بسيار خطرناک است چرا که اکثر آنها در بافت فرسوده واقع شده اند. برخي از صاحبان انباري ها نيز فردا دوست دارند کاربري را عوض کرده و مسکوني کنند در حالي که براي اين کار مجوزي هم از شهرداري دريافت نمي کنند.» مشکل انباري که حل شود ما به صدر جدول کتابخوانان و دوستداران ادبيات صعود خواهيم کرد و آرزوي وزير ارشاد هم برآورده مي شود که گفته بود «در سند چشم انداز 20ساله ديده شده ما در زمينه سرانه مطالعه در منطقه، مقام اول را داشته باشيم و در عرصه جهاني نيز در بين 15 کشور برجسته دنيا باشيم. اين کار با توجه به رقابت هايي که براي توسعه و پيشرفت در عرصه جهاني وجود دارد، کاري دشوار است اما با عزم و همتي ملي مطمئناً ميسر است.»

مشکل شما قيچي نيست

همان طور که در سطور بالا اشاره شد مشکل نشر ايران نبود انباري است و اين حرف مدير دفتر امور چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي حتماً درست است که «مميزي و کنترل نمي تواند دليل کاهش يا افزايش کتابخواني باشد». جلال ذکايي ضمن بي توجهي به مشکل انباري گفته؛ «شرايط اقتصادي و شرايطي که هم نويسنده و هم ناشر به سهولت بتوانند کار را منتشر کنند و اينکه چه ايده يي توليد و تبديل به کتاب شود خود از دلايل کاهش اين سرانه است. فکر مي کنم با سياست هايي که در دوره جديد اعمال خواهد شد شاهد رشد کتابخواني خواهيم بود.»

اصلاً چرا کتاب مي خوانيد

ما مي گوييم مشکل نشر ايران انباري است آن وقت فيروز زنوزي جلالي جوانان را از خواندن ترجمه آثار خارجي پرهيز داده است. او به نويسندگان جوان توصيه کرده از خوانش آثار ترجمه خودداري کنند، چرا که اين آثار بر نثر نويسندگان نوپا تاثير مي گذارد. توصيه ديگر او اين است که بايد نوشتن جزء برنامه جدي اين افراد شود و سعي کنند زماني را طي 24 ساعت براي نوشتن در نظر بگيرند تا قلم شان روان شده و نوشتن براي آنها به عادت تبديل شود. اگر جوان ها کتاب هاي ترجمه شده را نخوانند چيزي براي خواندن مي ماند و آيا اين پيشنهاد به صورت تلويحي نمي گويد دست از خواندن بکشيد و به نظرتان خود زنوزي با همين فرمول سراغ ادبيات آمد؟

جايزه ها و دردسرها

جايزه روزي روزگاري هنوز نصيب برنده اش نشده و جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات هم در مرحله اعلام نامزد باقي مانده و نامزدهاي جايزه مهرگان هم قرار است به زودي معرفي شوند.

عليرضا زرگر مدير جشنواره مهرگان به ايسنا گفته؛ «فهرست نهايي نامزدهاي جايزه مهرگان ادب در دو بخش رمان و مجموعه داستان کوتاه و همچنين فهرست نامزدهاي جايزه مهرگان علم در حوزه محيط زيست به زودي اعلام مي شود. در حوزه ادبيات داستاني چون در سال گذشته به دليل شرايطي که در بيانيه مهرگان سال قبل به تفصيل آمده بود، از اعطاي جايزه بازمانديم، امسال به صورت دوسالانه به بررسي آثار پرداخته ايم و آثار ادبي و علمي منتشرشده در سال هاي 86 و 87 يکجا داوري مي شود. اميدوارم در هفته پاياني آذرماه يا در زماني که خيلي دور نباشد، شرايط برپايي جايزه در محل مناسبي برايمان فراهم آيد و همه سعي خود را در اين خصوص خواهيم کرد. در غير اين صورت تصميم گرفته ايم امسال ولو به کمک چاپار و پيک، تنديس مهرگان و جايزه نقدي برندگان را به دست شان برسانيم.» زرگر گفت؛ «دوستداران ادبيات داستاني و آنان که بنا دارند ادبيات زنده و پويا را تعقيب کنند، هر روز اخبار ناخوشايندي مي شنوند؛ يک روز از ندادن مجوز انتشار به رمان هاي چاپ اول مطلع مي شوند و روز ديگر دستور عدم انتشار مجموعه داستاني را که ده ها بار چاپ شده است، مي شنوند، يک روز از خبر اعطاي جايزه ادبي جلال آل احمد با بوق و کرناي زيادي ياد مي شود و از تاثير شگرف ملي آن در رونق ادبيات با 110 سکه زرين سخن گفته مي شود و روز ديگر هيچ و آه و افسوس و اي کاش مي توانستيم. يک روز اعلام آمار - نمي دانيم از کجا استخراج شده - افزايش سرانه کتابخواني و تيراژ کتاب ها و روز ديگر حسرت حتي ساعتي کتاب خواندن بچه مدرسه يي ها و دانشجويان.» اما نبايد نااميد بود، چون به گفته «حميد قبادي» مشاور معاون فرهنگي وزير ارشاد جايزه جلال آل احمد به هيچ دسته و گروه خاصي تعلق ندارد و متعلق به کشور است. پس به جاي نااميدي بايد منتظر بخشي از جايزه جلال باشيم و همين امروز و فرداست که زنگ در خانه هايمان را بزنند، اگرچه سکه ها قدري نيست که اگر به صورت مساوي بين مردم کشور تقسيم شود چيزي دست مان را بگيرد. 85 داستان هم به مرحله دوم هشتمين دوره جايزه ادبي صادق هدايت راه يافته اند. مرحله اول داوري اين جايزه به پايان رسيده است و از ميان 650 داستان رسيده، 85 اثر به مرحله بعدي داوري راه يافته اند که از ميان اين آثار، برگزيدگان نهايي تا بهمن ماه، همزمان با سالروز تولد اين نويسنده، معرفي مي شوند. جهانگير هدايت قبلاً گفته بود بنا به پيشنهاد تعدادي از ناشران اروپايي که قبلاً آثاري را از هدايت در اين قاره منتشر کرده بودند، قرار است آثار برگزيدگان مسابقه ادبي داستان نويسي هدايت، که در ايران دو کتاب از آنها با نام «ياد هدايت 81» و «ياد هدايت 82» منتشر شده، مربوط به سال 83 تا 86 در يک کتاب منتشر و آثار مربوط به سال هاي 87 و 88 نيز در دو مجلد جداگانه چاپ شود.

تيراژ ميليوني کتاب هايشان

حواس تان به روسيه هست اما بگذاريد توجه تان را بيشتر به اين کشور جلب کنيم. مسوول انتشارات ويچه روسيه شروع کرده از محبوبيت کتاب ها در روسيه گفتن؛ «ميزان مطالعه در کشور روسيه بسيار بالاست تا حدي که تيراژ برخي کتاب ها ميليوني است. سالانه 700 ميليون جلد کتاب در کشور روسيه منتشر مي شود که سهم انتشارات ويچه از اين ميزان پنج ميليون جلد در سال است .» «ديميتري سرگئي اف» گفت؛ «مردم ايران در حال تغيير و تحول و حرکت با شتاب به سوي پيشرفت و دستيابي به تکنولوژي هاي روز دنيا هستند و مردماني خونگرم و مهربان و پرانرژي هستند و اين نيروي عظيم در جوانان ايراني، آينده خوبي را براي ايران رقم خواهد زد.»

خيلي ها دارند از تهران حرف مي زنند

حسين سناپور قبلاً شعري درباره تهران گفته بود. او در وبلاگش(http://hosseinsanapour.blogfa.com) نوشته؛ «دقت کرده ايد که يکي دو سال اخير چقدر تهران در آثار مختلف هنري و فرهنگي بروز داشته؟ خب، من همين شعر تهران را خيلي وقت پيش گفته بودم. در رماني منتشرنشده هم به گوشه و کنار تهران زياد سرک کشيده ام، به عمد. يعني انگار دلم مي خواست بيشتر از تهران بگويم. دليلش را هم نمي دانستم. هنوز هم درست نمي دانم. فقط احساس مي کردم بايد اين کار را بکنم. بعد همين را در کارهاي ديگران ديدم. مثلاً شنيدم بخش فرهنگي شهرداري، چند سال پيش طرحي را تصويب کرده براي ساختن فيلم هايي درباره بعضي از جنبه هاي فرهنگي و هنري تهران، مثل فيلمي درباره تنديس هاي ميادين گويا، يا فيلمي از بازتاب تهران در آثار شعرا و داستان نويسان (که آقاي ميراحسان داشت مي ساختش و از نتيجه اش البته بي خبرم). در رمان «عادت مي کنيم» زويا پيرزاد هم همين را ديدم، و در تکه يي که از رمان منتشرنشده «عادات مردم خيابان انقلاب» چهلتن شنيدم، و در کتاب «اسطوره تهران» جلال ستاري. انتشار عکس هاي قديمي و بودن بخشي در برنامه «دو قدم مانده به صبح» و تازگي ها هم اشاره هاي مستقيم و غيرمستقيم زيادي که در مقاله ها و کتاب ها (و حتي عناوين شان) به تهران مي شود (مثل يوسف آباد، خيابان سي و سوم) هم همين را ديدم. مي دانم که مثلاً سپانلو در شعرهاي خيلي سال پيشترش هم تهران را موضوع کرده بوده، اما من از يکي دو نفر و يکي دو اثر حرف نمي زنم، از يک جريان حرف مي زنم. به گمانم به شکلي ناگفته و عجيب، خيلي ها دارند همزمان از تهران حرف مي زنند، به خصوص تهراني که دارد نيست مي شود. يعني گمانم فقط مساله حرف زدن از تهران نيست، بلکه ثبت گوشه و کنار و جنبه هايي از آن است که گوشه هايي که دارد تغيير مي کند. به نظرم اين طور مي رسد که ما خودآگاه يا ناخودآگاه داريم به تغيير تهران و از دست رفتن جنبه هايي از آن واکنش نشان مي دهيم. انگار مي خواهيم آن چيزهايي را که از دست رفته اند يا مي روند، به نوعي ثبت تاريخي کنيم و لااقل در حافظه جمعي مان حفظ کنيم. خلاصه انگار داريم خيلي زود به چند دهه گذشته شهرمان به صورتي تاريخي نگاه مي کنيم...» بقيه را در وبلاگش بخوانيد.

درباره کتاب شمايل لرزان قدرت
تصويري به هم ريخته از هويت

حسين فدوي

«شمايل لرزان قدرت» عنوان سومين مجموعه داستان «هادي نودهي» است که سال 87 توسط نشر ققنوس به چاپ رسيده است. اثري قابل تامل و درخور توجه که حتي مي توان آن را اثري متفاوت شمرد چراکه در اين مجموعه نويسنده نه تنها به واقعيت از منظري جديد مي نگرد و آن را همانند يک وهم، يک خيال متزلزل و بي ثبات نشان مي دهد بلکه از روايتي سود مي جويد که در عين سادگي پيچيده مي نمايد و به صورتي جديد و نو بدل مي شود. «شمايل لرزان قدرت» روايت واقعيت هاي ناپايدار است و انسان هايي با هويتي سيال و ناپايدارتر؛ موجودات گمشده يي که به دنبال هويت و هستي خويش اند و بودن خود را جست وجو مي کنند. در اين مجموعه که هفت داستان درون خود دارد با شخصيت هايي روبه رو مي شويم که همانند انسان مدرن امروزي با دنياي اطراف شان همسويي و يگانگي ندارند. شايد به همين خاطر است که رابطه قابل فهمي هم از جهان پيرامون شان نمي يابند و نمي دهند و اين مي شود دستمايه داستان هايي که تقليدي نمي زنند و شکلي غيرعادي و انتزاعي پيدا مي کنند. براي همين هم در اين مجموعه نه انسان ها آن انسان ارسطويي اند و نه زمان آن مفهوم مطلق خود را دارد. به طور مثال در داستان اول يعني «شمايل ترسناک من» راوي هويت خود را گم کرده و در پي تشخيص واقعيت يا حتي هستي خويش است.

«... سرانجام کسي هست که آن را بخواند و بداند که من اگر م ک نويسنده بوده ام زنده ام و در کنار يک رودخانه متروک کشته نشده ام... تنها خواهشي که دارم اين است که اگر نامه هام واقعيت دارند، اگر اين خطوط سياه روي سفيدي کاغذ وجود دارند... بي هيچ ابراز عقيده يي. فقط اينکه من هستم يا نه؟« (ص20)

در مورد زمان نيز همين طور. زمان هم غالباً مفهومي ذهني يافته و شکلي سيال مي يابد و مدام گذشته و حال جابه جا شده و اسباب پيچيدگي روايت را فراهم مي سازد (داستان کوچک ترين حشره پستاندار دنيا) و ذهن شخصيت خود را چندپاره مي کند. (داستان آنها) براي همين تصويري که از واقعيت ساخته مي شود واقعيتي انتزاعي و به دور از واقعيت است آن هم با مختصات خود (داستان موزه اجساد).

«شمايل لرزان قدرت» داستان غم انگيز انسان مدرن است؛ انساني که به شناخت خود از جهان پيرامون اش به ديده ترديد مي نگرد و همواره در جست وجوي آن است که دامنه و حدود آگاهي اش را مشخص کند، انسان پريشاني که به دنبال هويت واقعي خويش است و از اين منظر به تفسير هستي اش مشغول مي شود.

به نظر نمي آيد «هادي نودهي» در «شمايل لرزان قدرت» به دنبال بازنمايي صرف واقعيت آن هم به معناي کلاسيک اش باشد؛ واقعيتي که همچون آينه يي تمام نما زندگي را نشان مي دهد بلکه او نقبي به درون شخصيت هايش مي زند و بحران و از هم پاشيدگي ذهني آنان را به تصوير مي کشد براي همين داستان هايش، داستان هاي رسيدن به هويت مي شوند اما از نوع مدرنيستي اش يعني روايت رو به هويت سير مي کند و هرچه مي رود و به دست مي آيد تصاوير به هم ريخته و پراکنده و نامعلوم و مبهم از هويت است و از اين رو اين حرکت به فرجام مشخصي نمي رسد و همچنان هويتي نامشخص باقي مي ماند و داستان ها نيز در پايان با سوالات و ابهامات بسياري پايان مي يابند به گونه يي که شايد به نظر آيد ناقص اند اما اين ناکامل بودن هم جاي را براي تاويل و تعبيرهاي متفاوت و هم باب پرسش هاي معرفت شناختي باز مي گذارد.

«شمايل لرزان قدرت» با آن قدرت روايت و روايت متفاوتش دقت و تمرکز بيشتري از خواننده مي طلبد چرا که وقتي داده هاي روايت کنار هم قرار مي گيرند بعضاً متناقض يکديگرند طوري که روايت و راوي صورتي لغزان و لرزان گرفته که غفلت از هر پاره از آن مي تواند شکلي دروغين و بعضاً نادرست براي روايت در ذهن ايجاد کند. اين لغزندگي که از بازي هاي نويسنده و دغدغه هاي موضوعي او محسوب مي شود تا آنجا ادامه مي يابد که حقيقت و قطعيت را از روايت گرفته و شخصيت را به شبح يا موجودي ناموجود بدل مي سازد و بر معما گونگي آنان مي افزايد. «مثل داستان شمايل ترسناک من،face off، موزه اجساد. آنها، کوچک ترين حشره خوار پستاندار دنيا.»

در مورد اين مجموعه داستان حرف هاي بسياري مي توان زد. از جمله آنکه غالب داستان ها آغازي ساده دارند اما هرچه داستان پيش مي رود مبهم و پيچيده مي شود. اين پيچيدگي گاهي به خاطر خاص يا غيرقابل اعتماد بودن راوي است و گاه به خاطر قرار گرفتن شخصيت در يک موقعيت پيچيده؛ موقعيت هايي که در پي مخدوش ساختن واقعيت اند که رفته رفته رنگ مي بازند و به سوالي فلسفي تبديل مي شوند. داستان ها غالباً روي شخصيت مرد بنا شده اند و از هفت داستان تنها دو داستان اول شخص روايت مي شوند که اين خود بيانگر نگاه بيروني به موضوعات و شخصيت ها است. يعني نويسنده بيش از آنکه نگاه و دغدغه روانشناختي داشته باشد نگاه هستي شناسانه و فلسفي دارد آن هم در کنار رويکردهاي اجتماعي به برخي موضوعات. نگاهي که بيشتر در پي نقد بيرون آدم ها است تا درون آنها. شايد به اين خاطر است که دست به طنز مي برد و طنز تمهيدي در زبان روايتش مي شود؛ طنزي که گاه به تمسخر و استهزا مي زند و با کنايه و طعنه پرده از عيب ها و زشتي ها، نادرستي ها و ناراستي هاي جامعه برمي دارد؛ طنزي که هدفش نه خنداندن بلکه بيان معايب و آگاه کردن مخاطب به عمق حماقت ها و اشتباهات است.

شايد بد نباشد عناصري چون قصه گويي، تعليق، فضا و سادگي نثر را جزء امتيازات و ارزش هاي اين اثر بياوريم. مثلاً نويسنده با گره هايي که در داستان هايش مي افکند در آنها همچون داستان هاي پليسي کشش و تعليقي ايجاد مي کند که مي تواند خواننده خود را تا پايان نگه داشته و آن را به خواندن وادارد. تازه همه اين عناصر را بايد در کنار زبان و لحني که خواننده را مجاب به پذيرش آن شکل از نگرش به موقعيت ها و آدم ها مي کند قرار داده و بنگريم. همين طور اشاره يي هم بايد داشته باشيم به طرح خوب جلد اين اثر که کار «مهدي روشنايي» است که حتي به لحاظ ظاهري هم اين اثر را به يک کار حرفه يي تبديل ساخته است.

باز هم مي توان از «شمايل لرزان قدرت» گفت، از اروتيکش، از زنان غالباً کمرنگ و بي وفايش و از زن کشي که تبديل به عناصر تکرار شونده شده اند، از عنصر مرگ، از مرده هايي که انگار در تمامي داستان ها حضور دارند، از موضوعات سياسي که بعضاً هم کهنه اند و هم نه، هم تکراري شده اند و هم باز در حال تکرارند، از قدرت که دستمايه چند داستان شده است، قدرتي که اسباب امنيت و آرامش نيست بلکه خود عين ناراحتي و ترس است مثل همان داستان آخر. از جنايت، از نگاه و لحن انتقادي به جامعه که سطحي است تا سببي و بعضي نکات ديگر که مي تواند اشکال نيز محسوب شوند مثل شباهت همه راوي ها وکاراکترها به هم، زبان مشترک که گويي همه يک داستانند... مثل داستان تيغ که از ضعف بهتر بود در اين مجموعه قرار نمي گرفت، يا جملاتي که براي پشت جلد انتخاب شده که اصلاً معلوم نيست چه کسي کم سليقگي به خرج داده و گمان کرده کليد فهم عنوان اثر است... و اينکه بهتر است ادامه ندهيم و بگذاريم محاسن اثر غالب بماند در اين نقد...

عناوين اين صفحه
يوزپلنگ ها در انباري
تصويري به هم ريخته از هويت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام