شنبه، 14 آذر 1388 - شماره 2119
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با جمال ميرصادقي
شبيه هم نمي شويم

هفته قبل در گفت وگو با سه تن از استادان کارگاه هاي داستان نويسي تاثير مثبت و منفي کارگاه ها را در رشد و خلاقيت علاقه مندان به آموزش داستان نويسي بررسي کرديم. گفت وگوي زير با يکي از استادان برجسته داستان نويسي است که سال هاي متمادي است کارگاه هاي داستان نويسي بر پا مي کند و در اين زمينه دست به پژوهش هايي زده که حاصل آن کتاب هاي متعدد پژوهشي در زمينه داستان نويسي است. جمال ميرصادقي اعتقاد دارد استعداد تنها يکي از مولفه هاي مورد نياز براي داستان نويس شدن است. او تاکيد دارد داستان نويسي مانند هر مهارت ديگري آموختني است و آموزش خلاق يا تدريس خلاقيت نه تنها به کار داستان نويسي مي آيد که در موفقيت هاي اجتماعي افراد نيز نقش انکارناشدني دارد.

نيلوفر نياوراني

-تشکيل کارگاه هاي داستان نويسي از چه زماني در ايران جدي شد؟ فکر مي کنم در نسل هاي گذشته داستان نويسي جمع هاي ادبي به شکل پاتوق هايي در کافه ها يا محافل ادبي تشکيل مي شد.

قبل از انقلاب به علت اعتراضاتي که در مورد تحصيل ادبيات معاصر در دانشگاه ها به حکومت صورت گرفت مجبور شدند ادبيات معاصر را در دروس دانشگاه بگنجانند. قبل از آن اعتنايي به ادبيات معاصر نداشتند. اين باعث شد قبل از انقلاب در دانشگاه ها به خصوص دانشکده هنرهاي زيبا در کنار ادبيات معاصر اصول داستان نويسي هم درس بدهند. بعد از انقلاب اين مساله بازتر شد و يادم مي آيد از من خواهش کردند در دانشکده ادبيات اصول و فنون داستان نويسي درس بدهم. من قبول کردم و ضمن تدريس، يادداشت هايي هم براي خودم برمي داشتم. بعد از يک ترم خورديم به انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها. البته کانون نويسندگان هم جلساتي تشکيل مي داد. وقتي بعد از انقلاب کانون تشکيل شد، من بودم، گلشيري بود، براهني بود، صحبت درس دادن داستان نويسي به مشتاقان و جوانان همان جا مطرح شد که برخورد به اختلافات کانون و کار بالا گرفت و برخي آمدند بيرون و کانون دو شعبه شد؛ يکي کانون نويسندگان که گلشيري و براهني درس مي دادند. در کنار همان جلسات در شوراي نويسندگان من درس مي دادم. در شوراي نويسندگان هنرمندان را گروه گروه کردند. مثلاً گروه داستان نويس ها زير نظر من بود. گروه شاعران زير نظر سياوش کسرايي و سايه. در گروه من داستان خوانده مي شد و من نظر مي دادم. در سال 1363 که کانون و شورا را بستند اين گروه ها آمدند درون خانه ها. در کانون کلاس هاي گلشيري محصولي داد به نام «هشت داستان» از هشت نويسنده. شورا هم محصول داد؛ مجموعه يي به نام داستان هاي نو. اينها قبل از تعطيلي بود و اين دو کتاب همزمان درآمد.

-يکي از مسائلي که در مورد کارگاه هاي داستان نويسي مطرح مي شود اين است که در اين کارگاه ها نه تنها داستان نويس تربيت نمي کنند بلکه خلاقيت ها را نيز از بين مي برند.

اصلاً اين طور نيست. کساني که اين حرف را مي زنند وارد نيستند. اگر در اينجا ما 30 سال است که به اين مساله مي پردازيم در خارج از 50 سال پيش اين قضيه به شکل دانشگاهي مطرح بوده است و در قالب ترم هايي تدريس مي شود. من با خلاقيت آدم ها کار ندارم. من تکنيک و ساختار نوشتن را مي آموزم. اول هم مي گويم خلاقيت مال خودتان است. با خواندن رمان و داستان کوتاه مي شود خلاقيت را تقويت کرد. من فقط ساختار را درس مي دهم و شما خلاقيت را در آن مي گنجاني. چهار سال پيش که رفتم امريکا دريافتم در تمام دانشگاه ها درس خلاقيت تدريس مي کنند. حتي مدرک هم مي دهند. مثلاً دانشگاه يوسي ال اي مدرک مي دهد. در شيکاگو استاداني هستند؛ آمده اند ترم هايي دو سه ماهه گذاشته اند. روزهاي تعطيل از ايالت هاي ديگر مي آيند براي فراگيري اين درس، حتي شب هم همان جا مي خوابند و عصر روز بعد به ايالت هاي خود مي روند. بنابراين، اين يک مساله همگاني است. من چهار مجموعه از آثار کارآموزانم درآورده ام که تعدادي از آنها ناياب شده است. در پاسخ به کساني که مي گويند اين کارگاه ها خلاقيت را از بين مي برد بايد بگويم من مخصوصاً از خودم در اين مجموعه ها داستان گذاشته ام. خب اگر مقايسه کنيد مي بينيد هيچ کدام از داستان ها شباهتي به داستان من ندارد. من تنها از داستان و ساختارش شناخت مي دهم. من بر سه عامل تاکيد مي کنم؛ شوق نوشتن، پشتکار و شناخت داستان، که سومي را من مي دهم. البته مي توانند از کتاب ها هم ياد بگيرند ولي حسن اين کلاس ها اين است که به تمام نکته ها ريزريز اشاره مي شود. در کلاس هاي خلاقيت در امريکا سالانه دو ميليون و 600 هزار نفر شرکت مي کنند. مي گويند کساني که اين دوره ها را مي گذرانند زندگي آدم هاي موفق تري هستند. داستان نويسي هم زيرمجموعه همين کلاس ها قرار مي گيرد. از هر 100 نفري که اين کلاس ها را مي گذرانند 60 نفر داستان نويس مي شوند.

اينکه مي گويند داستان نويسي موهبت الهي است حرف درستي نيست. يوسا هم اين مساله را درک مي کند. ماوراء الطبيعه را رد مي کند. او حد وسطي قائل مي شود. مي گويد بعضي ها استعدادکي دارند ولي من همان اعتقاد را هم ندارم. مي گويم همه مي توانند نويسنده شوند فقط اگر شخص مايه بيشتري داشته باشد کارهايش شاخص تر مي شود. آدم ها دو نوع هستند؛ آنها که دوست ندارند داستان بخوانند که اينها هرگز نويسنده نمي شوند. ولي کسي که دوست داشته باشد داستان بخواند حتماً مي تواند داستان بنويسد. استعداد 10 درصد قضيه است. اگر کسي آمادگي ذهني بيشتر و تجربه هاي بيشتر داشته باشد در آثارش تاثير مي گذارد و کارهاي بهتري عرضه مي کند.

-يکي ديگر از ايراداتي که به قضيه کارگاه ها گرفته مي شود اين است که تفکر يکجانبه نگر در عرصه داستان نويسي به افراد داده مي شود حال آنکه هنر عرصه يي تقليدناپذير است.

اين هم برمي گردد به جواب اول. وقتي من ساختار مي دهم و ساختار جنبه عام دارد، فرد مي تواند راه خودش را پيدا کند. من ذهنيت خودم را به کسي نمي دهم. من چون انسان دوست هستم ممکن است کارها را به جهت انسان دوستانه هدايت کنم نه ضدبشري. آن هم هميشگي نيست. نقد داستان به دو صورت است؛ يکي ذوقي و سليقگي، مثلاً من رنگ سبز دوست دارم، تو آبي. و ديگري نگاه کردن به داستان از منظر علمي است. بارها داستان هايي برايم خوانده اند که خوشم نيامده ولي ديدم از نظر علمي ايرادي ندارد. بنابراين اينکه مي گويند فکري تلقين شده درست نيست. در اين کارگاه ها اگر مساله علمي باشد، خصوصيت ذوقي از بين مي رود. بايد شناختي از نوع داستان داده شود. آنچه در داستان هاي امروزي بيشتر مطرح است ارائه احساس وقايع است، نه خود واقعه صرف. چون داستان بدون حادثه نمي تواند وجود داشته باشد. داستان نويسان امروز بيشتر سعي مي کنند حادثه ها را تعديل کنند و توجه شان بيشتر به حادثه هاي ذهني است.

- يک کارگاه داستان نويسي چگونه مي تواند خلاقيت يک نويسنده جوان يا نوآمده را در مسير درستي بارور سازد؟

اگر روحيه اش را بشناسم نويسندگاني را معرفي مي کنم که به او شباهت داشته باشند. دو نوع نويسنده داريم؛ يکي نويسنده يي که قدرت خلاقه اش زياد است مثل داستايوفسکي که آثارش بيشتر زاده تخيل است و تجربه زندگي کمتر درش ديده مي شود يعني چيزي که کار را برجسته مي کند تخيل است. برعکس، در مقابل نويسنده يي است که تجربه اش بيشتر است مثل تولستوي، مثل چخوف. در مورد چخوف مي گويند عکس کشيشي را مي بيند و در مورد اين کشيش تحقيق مي کند و نتيجه اش مي شود داستان راهب سياهپوش. نويسنده هايي هستند که بدون شناخت و مطالعه تنها با تکيه بر تخيل آثارشان را مي آفرينند. وقتي نويسنده را مي بينيم بعد از يک ماه مي فهميم داستان هايش بيشتر بر اساس تخيل است يا تجربه زندگي اش را مي نويسد.

- تجربه هاي متعدد داستان نويسي را چگونه بايد بياموزند؟

تجربه را نمي شود آموخت. تجربه را زندگي به نويسنده مي دهد. وقتي مي نويسد اين تجربه ها در نوشته هايش ظاهر مي شود و با خلاقيت او مي آميزد و داستان آفريده مي شود. خلاقيت را نمي توانم تغيير بدهم. يا تجربه کرده يا قدرت تخيل اش زياد است.

- شما گفتيد در غرب به خصوص امريکا از کارگاه هاي داستان نويسي نويسندگان مطرحي به عرصه آمدند...

بله، مثلاً سلينجر. جايي در روزنامه ها گفته بودند اينها که داستان نويس نيستند چطور مي توانند نويسنده تربيت کنند. سلينجر نويسنده مطرحي است و کتاب هايش مرتب دارد چاپ مي شود ولي اسمي از استادش نيست. ولي استاد کارور خودش نويسنده مطرحي بوده؛ جان گاردنر، که خودش آدم شناخته شده يي بوده و نويسندگان زيادي از زير دستش بيرون آمده اند.

- فکر مي کنيد اينجا از کارگاه هاي داستان نويسي نويسنده شاخصي دربيايد؟

درآمده. همه اينها که هستند. خانم فريبا وفي خب شاگرد من بوده. کتاب هايش جايزه برده. تمام شاگردان گلشيري. اينها هنوز جوان هستند. خيلي از نويسندگان مطرح يا از کلاس هاي من يا گلشيري يا براهني درآمده اند. نمونه درخشانش منيرو رواني پور که از شاگردان من بود و شاگردان ديگري که آثار باارزشي به وجود آورده اند که اگر بخواهم از آنها نام ببرم يک صفحه را به خود اختصاص مي دهد. گذشت دوره يي که آدم ها الکي بنويسند و کارهاي خوبي ارائه دهند.

- مي گويند داستان هاي افراد در کارگاه هاي داستان نويسي شبيه هم مي شود. چطور مي توان از رخ دادن چنين عارضه يي جلوگيري کرد؟

شبيه هم نمي شود. لااقل مجموعه هايي را که از شاگردان من منتشر شده است، بخوانيد. هر مجموعه داستان هاي حدود 20 نويسنده است. خود من هم داستاني در اين مجموعه ها گنجانده ام. هيچ کدام از داستان ها شبيه داستان خود من يا شبيه ديگري نيست. آنها خيال مي کنند تخيلات ما شبيه هم مي شود در حالي که تخيل ها شبيه هم نيست من عناصر را مي آموزم و آنها خلاقيت خود را در آن مي ريزند. ساختارها ممکن است شبيه هم باشد؛ جمله ها سرسطر باشد، جمله ها کوتاه باشد و... از نظر ساختاري ممکن است ولي خلاقيت ها متفاوت است و نوع داستان ها به کل با يکديگر فرق دارد. ممکن است واقع گرا باشند ولي شبيه هم نيستند. همچنين داستان ها تمثيلي و نمادين باشند و با هم فرق داشته باشند.

-چرا شاهکارهاي ادبي اينجا کمتر خلق مي شود؟

چون آنجا اين دوره ها را مي گذرانند، چون نسبت به کار شناخت دارند و اين شناخت به آدم بسيار کمک مي کند. مساله اين است که ما ضرورت آموزش را درنيافته ايم. شناخت دقيقي هنوز نسبت به مساله پيدا نکرده ايم. به همين دليل شاهکارها در آنجاها به وجود مي آيد. باز تاکيد مي کنم آموزش داستان نويسي امروز يک ضرورت است البته ممکن است مثل هر چيز ديگر در ميان مدرسان داستان نويسي سوءاستفاده گراني نيز وجود داشته باشند که از آب گل آلود ماهي بگيرند اما اين مساله هيچ از اهميت و ضرورت تدريس داستان نويسي نمي کاهد.

تاثيرگيري و باروري خلاقيت

حسن اصغري

هيچ داستان نويس و نوآموزي نمي تواند ادعا کند که نيروي خلاقه او ذاتي و مادرزادي است و استعداد و قريحه اش چنان دروني است که نيازي به آموختن فنون و شيوه و صناعت و تاثيرگيري و تاثيرپذيري و پرورش تخيل اش ندارد. استعداد و قريحه هنرآفريني و تخيل سرشار، فقط بستري آغازين است و زميني مساعد براي شخم زني و بذرافشاني و کوددهي و آبياري و پرورش صبورانه. پرورش صبورانه نيز پايان راه و کار نيست. اين زمين مساعد بذر افشانده و شکوفه داده نياز به نگهداري از آفات و باد و باران و تاراج گرما و سرما دارد. مرحله نهايي خوشه چيني و درو است که با عرق ريزان روح و فکر و جسم به ثمر مي نشيند. همه اين مراحل فرضي، بدون تاثيرگيري و تاثيرپذيري، چه با خواندن هاي پيگيرانه، چه با آموزش در کارگاه هاي استادان باتجربه و آفرينشگر و هنرآفرين به سرانجام ثمربخش نمي رسد. وحشت از آموزش و يادگيري و تاثيرگيري و تاثيرپذيري، توهمي بيش نيست. کساني که دغدغه هنرآفريني در فکر و روح شان لانه ژرف تنيده است هيچ گاه از آموختن و تاثيرگيري وحشت ندارند. پندار اينکه با آموختن در کارگاه فلان استاد و تاثيرگيري از فلان نويسنده، استعداد خلاقانه مرا در نطفه خفه مي کند، خيالي باطل است. اين سخن کساني است که بهره گيري و تاثيرپذيري از ديگران را با تقليدگرايي و دست آموز شدن يگانه مي پندارند. تاثيرگيري و تاثيرپذيري در باروري و شکوفايي خلاقيت عرصه يي گسترده و فراخ منظر دارد که در ميان يک جاده و يک راه به انتها نمي رسد. اين گستره از خواندن سختکوشانه و تاثيرگيري از خوانده ها و آموختن در کارگاه هاي هنرآفرينان و ديدن و تجربه کردن زندگي و درک روابط آدم ها و هزاران چيز ديگر که در ظاهر نگاه ما پنهان است و در سايه روشن هستي ذره ذره شناورند. بسياري از نوآموزان مي پندارند با خواندن آثار معدودي از نويسندگان مي توانند به کليد چراغ جادوي هنرآفريني دست يابند. بسياري بر اين باورند که آثار همين نويسندگان و راه و روش و شيوه کار آنان قادر است به شکوفايي قلم شان ياري رساند. اين باور خام انديشي و ساده نگري است. تنوع آثار خلاقه به ويژه در دوران ما ديوار معدودها و محدوده ها را شکسته و ويران کرده است. بدون ديدن موشکافانه تنوع هاي گسترده، نمي توان اثري هنري نه در حد عالي بلکه متوسط و قابل ارائه و قابل خواندن و ديدن خلق کرد. ما در عصري زندگي مي کنيم که انبوهي از آثار متنوع نويسندگان سده هاي گذشته و معاصر اعم از خارجي و داخلي در دسترس است به ويژه آثار نويسندگان کشورهاي ديگر چند ماه پس از انتشار مثل برق و باد در داخل ترجمه و به بازار عرضه مي شود. اين آثار به ويژه در زمينه داستان، عموماً با تنوع صناعت و نگاه و شيوه و ترکيب هاي تازه و کهنه و نوآوري و گاه ترکيب نو و کهنه درهم آميخته ارائه مي شوند که نوآموز در ميان شان گم مي شود و گاه گيج و حيرت زده نمي داند کدام شيوه و الگو را بپذيرد. گزينش يک راه و روش و يک نوع آثار و تاثيرگيري و بهره گيري از آن نيز ما را محدود به يک ديوار و يک صدا و راه هدايت مي کند.

اين محدوده يگانه و يک بعدنگر گاه در يک کارگاه آموزش داستان نويسي نيز به نوآموز تحميل مي شود که شايد باعث عقيم شدن او نيز شود. اگر نوآموزي در کارگاهي با آموزش يک بعدي استاد دچار يبوست ذهني شود و نيروي خلاقه اش بخشکد، فاجعه بار است اما دچار يبوست ذهني شدن هيچ گاه يکطرفه نيست. هيچ نوآموز هوشمند و تيزنگر و کاونده در محدوده آموزش کارگاهي درجا نمي زند. تنوع آموزش بي شمارند و نوآموز کاونده به همه عرصه ها چنگ مي زند و مي تواند ذهنش را از خشکي تحميلي برهاند و راه هاي متنوع تاثيرگيري و تاثيرپذيري را تجربه کند. آفرينش محدوده نمي شناسد و سدهاي بازدارنده را درهم مي شکند. پس در تاثيرگيري و تاثيرگذاري جاده يي دوطرفه است که البته جاده تاثيرگذارنده پرقوت تر است اما طرف ديگر نيز ضبط صوت نيست و نبايد باشد. از سوي ديگر تاثيرگذاري هاي کارگاهي و تاثيرگيرنده ها همواره در ميان تنوع آثار و راه هاي گوناگون هنرآفريني شناورند. پذيرش مطلق و يک راه و يک نوع چه از طرف نوآموز و چه از جانب تاثيرگذارنده و آموزشگر عاقبتي مخرب به بار مي آورد. پذيرش يک راه و يک نوع فقط در عرصه کارگاه ها انجام نمي گيرد. اين گونه پذيرش ها در ميدان باز و گزينش بدون آموزش نيز صورت مي گيرد.

اگر آفرينشگر در جست وجوي تنوع ها و کشف تازه ها راه نپيمايد و به آموخته ها و خوانده هاي معدودش قناعت کند نيز سرانجام به يبوست ذهني دچار مي شود. بي شک اين عارضه آثار يبوست زده نيز پديد مي آورد که خواننده را نيز دچار دل درد و دل پيچه مي کند و سرانجام نيز در بايگاني دفن مي شود. از سوي ديگر کساني نيز بدون خواندن گسترده و همه جانبه و بدون ژرف کاوي و بدون آموزش گيري و تاثيرگيري خلاقانه و با اتکا به پندار وهمي خويش در باب استعداد دروني و ذاتي با خوانده هاي پراکنده و مغشوش و محدود آثاري مي آفرينند که از ذهن اسهال زده شان تراوش مي کنند و نام شان را نيز نوآوري در شکل و صناعت مي گذارند.

مشغله هاي فراوان زندگي روزگار ما که بسيار وقت کش است به بسياري از نوآموزان مجال سختکوشي در مطالعه و ژرف کاوي در خوانده ها و آموخته ها و ديده ها نمي دهد.

البته اين عارضه فقط خاص جوانان و نوآموزان نيست بلکه گريبان ميانسالان و ره پيموده ها را نيز گرفته است. اين عارضه در عصر ارتباطات ماهواره يي و زندگي در شهرهاي گسترده که سرشار از ترافيک وقت تلف کن است مشکلي عام است. اکنون کساني که دغدغه نوشتن به ويژه نوشتن براي هنرآفريني دارند، ناگزيرند در عرصه تنوع آثار هنري دست به گزينش زنند و گوهرهاي درخشان و تاثيرگذار را بيابند. گزينش و تاثيرگيري در امر پرورش خلاقيت، راه هاي گوناگون و پنجره هاي بي شمار دارند. براي گزينش و تاثيرگيري در حد اشباع همچون کندوي عسل، البته مي تواند از راهنما و چراغ راهنما بهره گرفت و راه طولاني را کوتاه کرد و زودتر به اهداف نزديک رسيد. کارگاه هاي آموزشي خلاقه مي تواند اين چراغ راهنما را براي نوآموزان برافروزد و او را به سوي جاده خلاقه هل بدهد. البته چراغ افروزي و هل دادن نيز بي شک آغاز راه است و مراحل گذار و چگونگي گام زدن و چها را ديده و آموختن و چها را نديدن يا ديدن و دور ريختن و در جست وجوي تازه گشتن و چيزهاي گهربار را از سنگ و ريگ و خاشاک جدا کردن اصل است. او اگر دنباله رو کورکورانه چراغ زن و راهنما باشد، بي شک در ميانه راه خواهد لغزيد و ناگزير به پشت راهنما پناه خواهد گرفت. اين آغاز دست آموز شدن و اطاعت اوامر چراغ زن درغلتيدن به دره يبوست ذهني يا اسهال ذهني است. نور اين گونه چراغ ها سرانجام مي تواند زهرناک و کورکننده باشند. اينکه يک راهنما مي تواند با آموزه هاي کليشه يي و دستورالعمل هاي از پيش تعيين شده، نيروي خلاقه نوآموز را در ريشه بخشکاند و از او يک آدمک دست آموز و مطيع اوامر چراغ زن خويش بسازد البته اندکي اغراق گويي است. البته اگر نوآموزي در خميره اش ذره يي زمينه و استعداد و قريحه آغازين نباشد و دغدغه هنرآفريني و سختکوشي نيز در روح اش وجود نداشته باشد، مسلم است که ديگر عوامل بيروني نقشي موثر ندارند. کساني که حتي کورسويي به ذره نور کرم شب تاب نمي توانند از روح خويش بتابانند، ديگر از دست استاد و کارگاه و کتاب ها و تاثيرگذاري هم کاري ساخته نيست. نوآموز تيزبين و کاوشگر با روح و ذوق سرشار از نيروي خلاقه، حتماً در بدترين نوع آموزش و استاد و کارگاه حتي کليشه ساز مي تواند توشه يي بر کوله بارش بيندوزد و راه خويش را بيابد و سرانجام بيافريند. چنين کسي در هر کارگاهي با هر نوع آموزش، روح خلاقه اش پرورده تر مي شود. او مي تواند از هر چراغ زن و راهنمايي توشه يي برگيرد و از راه هاي ديگران بگذرد و حتي اگر لازم بود، همه توشه هاي گذشته اش را بجود و دور ريزد و آنها را فراموش کند. همينگوي در سخني گفته است که او بيشتر نويسنده يي از تجربه و توشه اندوزي از ادبيات است تا قريحه و استعداد؛ «من بيشتر نويسنده يي از روي انديشه و تجربه ام تا قريحه طبيعي. بهترين نمونه مردي خودساخته که ادبيات فراهم مي کند.»

آري، در پندار نبوغ ذاتي و قريحه طبيعي غرق شدن و نياموختن و تاثيرنگرفتن از نوآموز، نويسنده يي حتي متوسط هم پديد نمي آورد. سخن و تاکيد من هيچ گاه الگوبرداري از احکام از پيش تعيين شده نيست که طوطي مقلدي شويم تا سخنان و شکل هاي کليشه يي ديگران را تکرار کنيم. بايد ميان تقليدگرايي و تاثيرگيري فرق گذاشت. هيچ نويسنده يي چه نوآموز و چه راه طي کرده، نمي توانند از تاثيرگيري خودشان را بي نياز جلوه دهند. همه نويسندگان بزرگ، تاثيرگيران بزرگ هم بوده اند. مارکز در گفت وگويي اعتراف کرده است در نوشتن رمان «پاييز پدرسالار» تحت تاثير رمان «آقاي رئيس جمهور» آستورياس بوده است. يا فاکنر در نوشتن داستان «گل سرخي براي اميلي» از رمان «آرزوهاي بزرگ» ديکنز به ويژه از شخصيت زن شکست خورده از عشق «خانم اميلي» در ساختن شخصيت زن داستان خود بهره فراوان گرفته و الگوي شخصيت «خانم هاويشام» را در شخصيت «خانم اميلي» بازآفريده است. اين گونه تاثيرگيري از الگوهاي ميراث گذشتگان در ادبيات داستان و حتي شعر به فراواني ديده مي شوند و جاي انکار هم نيست. اين گونه تاثيرگيري و الگوگيري مسلماً در روح بهره گير آميخته و جزء گوشت و خون او مي شوند و با نگاهي تازه ارائه مي شوند؛ نگاه تازه يي که ديگر هيچ شباهت ظاهري و حتي باطني نيز ندارد و شکل و قد و قواره يي دگرگونه که ويژه نگاه آفريننده اش است در آن بازتاب دارد. آندره ژيد در کتاب «اندرزها به نويسنده يي جوان» در باب وحشت نوآموزان و حتي نويسندگان راه طي کرده از تاثيرگيري مي نويسد؛ «ما در دنياي بهشتي ادب، ترس هاي زيادي را شناخته ايم و با آنها روبه رو شده ايم. ترس از تازه، ترس از کهنه و در اين ايام اخير ترس از زبان هاي بيگانه و خرابي ها... اما زشت ترين و مضحک ترين آنها ترس از دست دادن شخصيت است.» يکي از اديبان جوان به من گفت؛ «من نمي خواهم آثار گوته را بخوانم زيرا ممکن است مرا تحت تاثير قرار دهد.»

انسان بايد به درجه عالي کمال رسيده باشد تا خيال کند که اگر تاثير گيرد و تغيير کند، خراب خواهد شد.

عناوين اين صفحه
شبيه هم نمي شويم
تاثيرگيري و باروري خلاقيت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام