علي اصغر سيدآبادي

بيشتر رمان ها و داستان هاي ايراني، شناسنامه جغرافيايي ندارند. گويي همه ماجرا در ناکجاآبادي رخ مي دهد که نه مکانش مشخص است و نه زمانش. ما از طريق نشانه هايي مي توانيم حدس بزنيم که داستان در کجا و چه زماني مي گذرد؛ نشانه هايي که با گذر زمان ديگر اين خاصيت را نيز از دست مي دهند. «يوسف آباد، خيابان سي وسوم» نوشته سينا دادخواه از اين نظر در ميان آثار منتشرشده، کاري متفاوت است. داستان نه تنها در جايي مشخص به نام تهران مي گذرد که تهرانش هويت دارد و مکان هايي از آن مانند مرکز خريد گلستان و فرهنگسراي نياوران همچون شخصيت در داستان نقش ايفا مي کنند. نويسنده اين مکان ها را به عنصرهايي جاندار و تاثيرگذار در داستان تبديل مي کند که وراي کالبد فيزيکي خود حاملان خاطره هاي يک نسل اند. در اين داستان خيابان ها و ساختمان ها مجموعه يي از آهن و آسفالت نيستند، بلکه بستري هستند براي وقوع خاطره ها و روياها و با آنها پيوند خورده اند، چنان که وقتي نام خياباني يا مکاني مي آيد، بيش و پيش از آنکه بناي فيزيکي اش ظاهر شود، مجموعه يي از خاطرات و روياها ظاهر مي شود.
داستان در چهار فصل - که در هر فصل واگويه هاي يک نفر را مي خوانيم - از روياها و اميدهاي روزمره دو نسل مي گويد. اما در توصيف نسلي که ما مي دانيم امروزه بازيگران اصلي عرصه سياست و اجتماع ايران هستند، موفق تر است. آنچه به اين داستان تشخص مي بخشد، همين زندگي روزمره است؛ زندگي روزمره آدم هاي معمولي. در اين داستان قرار نيست ما چيزي مهم درباره آدم هاي مهم يا کارهاي مهم بخوانيم. خريد کردن و عاشق شدن و تلفن زدن و رويا بافتن و شيطنت و در يک کلام خود زندگي روزمره موضوع اصلي است. طبيعي است که داستان زباني معمولي داشته باشد؛ زباني که به زندگي راويانش نزديک باشد، اما نکته اينجاست که زبان در هر چهار روايت يکي است، بدون هيچ تفاوتي. آيا زبان يکدست در هر چهار روايت به اين خاطر است که اين چهار راوي به هم شبيه اند و اين زبان روزمره يک نسل است؟ شباهت هر چهار روايت محدود به زبان نيست. نگاه و رفت و آمد هاي ذهن راويان ميان رويا و واقعيت و نشانه هايي که گاه در نقش شخصيت ظاهر مي شوند، نيز در هر چهار روايت شباهت دارد، انگار که پيش فرض نويسنده در وجود چنين شباهتي است. آنچه روايت هاي دو نسل را از هم متمايز مي کند، مکان ها است نه زبان. اگر در روياهاي اين دو نسل مرکز خريد و فرهنگسرا به عنوان عناصري جاندار حضور دارند، در روياهاي نسل قبل جايي مثل حسينيه ارشاد حضور دارد، هر چند نويسنده در اولي توقف مي کند و از دومي گذرا عبور مي کند تا توصيفش بيشتر محدود به نسل جوان امروز شود. وجود دو دنياي متفاوت که با مکان ها آنها را از هم متمايز مي کند، در زبان- جز چند تکيه کلام- بازتابي ندارد، اما همين شباهت در واگويه هاي ندا و سامان چه آگاهانه و از سر توانايي رخ داده باشد و چه ناآگاهانه و از سر تصادف، داستان را به گزارشي از يک نسل تبديل کرده است تا داستان آدم هايي از يک نسل. نمي دانم نويسنده آگاهانه اين شباهت را ملاک قرار داده است يا ناآگاهانه و نمي دانم از سر توانايي يا ناتواني، اما وجود همين شباهت هاست که آن را به گزارشي از يک نسل تبديل کرده تا داستان آدم هايي از يک نسل. درست است که اين گزارش با کنار هم قرار گرفتن داستان زندگي چند آدم مشخص شکل مي گيرد، اما از روياهايي مي گويد که محدود به اين چهار پنج نفر نيست.
اين داستان گزارشي از زندگي روزمره يک نسل است و ارزش هاي ادبي آن نيز تحت تاثير همين جنبه قرار گرفته است. شايد اگر اين داستان را صرفاً از زاويه ارزش هاي ادبي بررسي کنيم، درباره اش به انصاف قضاوت نکنيم.
روايت سرراست و بدون ابهام و شرح جزء به جزء رويدادهايي که بايد شکل بگيرد و نمي گيرد و روياهايي که بايد واقعيت يابد و نمي يابد و اتفاق هايي که شخصيت ها دوست دارند بيفتد و نمي افتد و تمام عناصري که در شکل دادن و شکل ندادن به اينها نقش دارد، در بخشيدن خصلتي گزارشي به اين اثر موثر است. نه اينکه بين ادبيت اثر و گزارشي بودن آن تناقضي باشد، بلکه اين داستان تشخص خود را از جنبه گزارشي بودنش مي گيرد. آثار ديگري نيز بوده اند که چنين خصلتي داشته اند و اتفاقاً بسيار پرفروش شده اند، اما گزارشي که ارائه کرده اند، به نفع راوي که گاه با نويسنده تلفيق شده، تحريف شده است، در حالي که در اين داستان به جنبه گزارشي اش مي توان اعتماد کرد. از همين روست که فکر مي کنم اين کتاب ارزش جامعه شناختي دارد و مي تواند همچون يک کار پژوهشي در حوزه مطالعات فرهنگي نقش ايفا کند.