پنج شنبه، 12 آذر 1388 - شماره 2118
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت اقتصادي
جايگاه مردم در طرح تحول
حسين راغفر *

مديريت ناکارآمد منابع طبيعي و استفاده نامناسب از تمام ظرفيت هاي موجود موجب شده فقر به شکل شديدي بروز پيدا کند. عمده ترين دليل گسترش فقر را هم بايد در شيوه توليد نفت در ايران جست وجو کرد. در واقع مسبب اصلي ضعف در اقتصاد ايران شيوه نادرست استفاده از نفت و گاز ملي است که دولت ها را در طول ساليان «تنبل» کرده است چراکه دولت ها هرگاه احساس نياز کردند دست به کيسه نفت برده و از آن خرج کرده اند. فقدان بلندپروازي هاي منطقي در دولت ها موجب شده دولت ها بدون توجه به اينکه اين منابع ناپايدار و بين نسلي هستند از آن خرج کنند و هيچ تلاشي در راستاي تبديل شدن نفت و گاز به شکل پايدار نمي کنند. اما در اين ميان دولت کنوني به بدترين شکل درآمدهاي نفتي را فقط صرف هزينه هاي جاري و روزمره مي کند. در واقع شيوه نادرست مديريت منابع عمومي، عامل اصلي عدم پيشرفت کشور است؛ از اقتصاد گرفته تا ساير عرصه هاي اجتماعي.

هنگامي که نظام تخصيص منابع عمومي غيرمنطقي باشد، روابط و ساختارهاي اجتماعي ازهم گسيخته مي شود. نمونه بارز آن کنار گذاشتن مردم از مشارکت در تصميم گيري هاي اجتماعي توسط دولت است چراکه دولت در تصميم گيري ها خود را از مردم بي نياز مي بيند. در نتيجه با کنار گذاشتن مردم از تصميم گيري ها منابع عظيم رانت به وجود مي آيد که منشاء فساد عظيم است. اين رانت خودبه خود به طبقات مختلف اجتماعي آسيب مي رساند.

در چنين فرآيندي تا زماني که در ايران تغيير پارادائمي صورت نگيرد و الگوي کلان بينشي نسبت به تغيير ساختارهاي توليد وجود نداشته باشد هيچ گاه مشکل رفاه و فقر در کشور حل نخواهد شد. در دوره آقاي احمدي نژاد بيشترين درآمد از محل فروش نفت نصيب کشور شد اما درست در همين دوره بود که بيشترين آسيب به اقتصاد کشور و بيشترين واردات اتفاق افتاد. تا نگاه به واردات بي رويه اصلاح نشود و فکري اساسي براي افزايش ظرفيت توليد نشود، به اين ترتيب چرخه فاسد و معيوب اقتصاد ايران باز توليد مي شود. هنگام جنگ، در شرايطي که جمعيت کشور کمتر از نصف جمعيت کنوني بود و فشار بر بخش تقاضا کم بود اما اقتصاد بسيار بهتر از زمان حال اداره مي شد اما اکنون به رغم درآمدهاي نفتي ميزان خط فقر مطلق 30 درصد است يعني يک سوم جامعه در فقر مطلق به سر مي برند. و اين يعني اينکه حدود 25 ميليون نفر در ايران از دسترسي حداقلي به مسکن، پوشاک، آموزش، بهداشت، حمل و نقل و تغذيه مناسب محروم هستند. سال گذشته خط فقر بر مبناي 800 هزار تومان مشخص شده بود، اما امسال اگر تورم و افزايش قيمت ها را هم به آن اضافه کنيم، قطعاً چهره فقر ناگوارتر از سال پيش خواهد بود. دولت آقاي احمدي نژاد در مديريت فقر کشور کاملاً ناکام بوده است. از آنجا که خط فقر يکي از شاخص هاي موفقيت و عدم موفقيت دولت هاست، طبيعي است که دولت از اعلام خط فقر پرهيز کند. اگر هم پژوهشگري فقر را مطالعه و بررسي کند اين دولت او را به سياه نمايي متهم مي کند. دولت نهم در سال هايي که گذشت کوشيد تمام فقر و بحران هاي اقتصادي کشور را توطئه داخلي يا دشمني خارجي ها جلوه دهد، در حالي که خود دولت مشکل اصلي فقر در کشور است. در چنين شرايطي قرار است با قيمت ها نيز بازي شود و يارانه حامل ها در عنوان هدفمند شود، در حالي که در اجراي طرح تحول اقتصادي و واقعي ساختن بهاي حامل هاي انرژي به فقر هيچ توجهي نشده است. اجراي اين طرح تاثير شديد و مستقيم بر سبد هزينه خانوار همچون آب، برق، انرژي، حمل و نقل و سرپناه خواهد داشت. هنگامي که هزينه حمل و نقل افزايش پيدا مي کند بهاي تمام کالاها افزايش مي يابد و چون درآمدها افزايش پيدا نمي کند، قطعاً وضع بدتر خواهد شد. به همين دليل چهار سال پيش رو را قطعاً چهار سالي سوخته مي بينم. سال هاي آينده توام با رکود با گسترش فقر و بيکاري خواهد بود چراکه ظرفيت هايي که بايد در دولت قبل به وجود مي آمد شکل نگرفت. هم اکنون با توجه به کسري شديد بودجه و نيز فقدان چشم اندازي که امکان خصوصي سازي را فراهم کند همچنين تجربه يي که دولت نهم در خدمت کردن به گروه هاي خاص و نه به جامعه از خود به جا گذاشت سال هاي آينده ناگوار خواهد بود. چنين تجربه هايي به فرار سرمايه هاي مادي و انساني از جامعه کمک خواهد کرد ضمن اينکه فضاي پرالتهاب سياسي کنوني مناسب براي سرمايه گذاري نيست و فقر قطعاً در آينده عميق تر خواهد شد. 30 درصد از کل جمعيت کشور در فقر مطلق به سر مي برند اما در طرح تحول اقتصادي کوچک ترين توجهي به آن نشده است. در نتيجه پس از واقعي شدن قيمت حامل هاي انرژي قطعاً وضع دهک هاي پايين جامعه بدتر خواهد شد چرا که «مردم» در اجراي اين طرح ناديده گرفته شده اند.

*عضو هيات علمي دانشگاه الزهرا
مارکر
حاملان خاطره هاي نسلي
علي اصغر سيدآبادي

بيشتر رمان ها و داستان هاي ايراني، شناسنامه جغرافيايي ندارند. گويي همه ماجرا در ناکجاآبادي رخ مي دهد که نه مکانش مشخص است و نه زمانش. ما از طريق نشانه هايي مي توانيم حدس بزنيم که داستان در کجا و چه زماني مي گذرد؛ نشانه هايي که با گذر زمان ديگر اين خاصيت را نيز از دست مي دهند. «يوسف آباد، خيابان سي وسوم» نوشته سينا دادخواه از اين نظر در ميان آثار منتشرشده، کاري متفاوت است. داستان نه تنها در جايي مشخص به نام تهران مي گذرد که تهرانش هويت دارد و مکان هايي از آن مانند مرکز خريد گلستان و فرهنگسراي نياوران همچون شخصيت در داستان نقش ايفا مي کنند. نويسنده اين مکان ها را به عنصرهايي جاندار و تاثيرگذار در داستان تبديل مي کند که وراي کالبد فيزيکي خود حاملان خاطره هاي يک نسل اند. در اين داستان خيابان ها و ساختمان ها مجموعه يي از آهن و آسفالت نيستند، بلکه بستري هستند براي وقوع خاطره ها و روياها و با آنها پيوند خورده اند، چنان که وقتي نام خياباني يا مکاني مي آيد، بيش و پيش از آنکه بناي فيزيکي اش ظاهر شود، مجموعه يي از خاطرات و روياها ظاهر مي شود.

داستان در چهار فصل - که در هر فصل واگويه هاي يک نفر را مي خوانيم - از روياها و اميدهاي روزمره دو نسل مي گويد. اما در توصيف نسلي که ما مي دانيم امروزه بازيگران اصلي عرصه سياست و اجتماع ايران هستند، موفق تر است. آنچه به اين داستان تشخص مي بخشد، همين زندگي روزمره است؛ زندگي روزمره آدم هاي معمولي. در اين داستان قرار نيست ما چيزي مهم درباره آدم هاي مهم يا کارهاي مهم بخوانيم. خريد کردن و عاشق شدن و تلفن زدن و رويا بافتن و شيطنت و در يک کلام خود زندگي روزمره موضوع اصلي است. طبيعي است که داستان زباني معمولي داشته باشد؛ زباني که به زندگي راويانش نزديک باشد، اما نکته اينجاست که زبان در هر چهار روايت يکي است، بدون هيچ تفاوتي. آيا زبان يکدست در هر چهار روايت به اين خاطر است که اين چهار راوي به هم شبيه اند و اين زبان روزمره يک نسل است؟ شباهت هر چهار روايت محدود به زبان نيست. نگاه و رفت و آمد هاي ذهن راويان ميان رويا و واقعيت و نشانه هايي که گاه در نقش شخصيت ظاهر مي شوند، نيز در هر چهار روايت شباهت دارد، انگار که پيش فرض نويسنده در وجود چنين شباهتي است. آنچه روايت هاي دو نسل را از هم متمايز مي کند، مکان ها است نه زبان. اگر در روياهاي اين دو نسل مرکز خريد و فرهنگسرا به عنوان عناصري جاندار حضور دارند، در روياهاي نسل قبل جايي مثل حسينيه ارشاد حضور دارد، هر چند نويسنده در اولي توقف مي کند و از دومي گذرا عبور مي کند تا توصيفش بيشتر محدود به نسل جوان امروز شود. وجود دو دنياي متفاوت که با مکان ها آنها را از هم متمايز مي کند، در زبان- جز چند تکيه کلام- بازتابي ندارد، اما همين شباهت در واگويه هاي ندا و سامان چه آگاهانه و از سر توانايي رخ داده باشد و چه ناآگاهانه و از سر تصادف، داستان را به گزارشي از يک نسل تبديل کرده است تا داستان آدم هايي از يک نسل. نمي دانم نويسنده آگاهانه اين شباهت را ملاک قرار داده است يا ناآگاهانه و نمي دانم از سر توانايي يا ناتواني، اما وجود همين شباهت هاست که آن را به گزارشي از يک نسل تبديل کرده تا داستان آدم هايي از يک نسل. درست است که اين گزارش با کنار هم قرار گرفتن داستان زندگي چند آدم مشخص شکل مي گيرد، اما از روياهايي مي گويد که محدود به اين چهار پنج نفر نيست.

اين داستان گزارشي از زندگي روزمره يک نسل است و ارزش هاي ادبي آن نيز تحت تاثير همين جنبه قرار گرفته است. شايد اگر اين داستان را صرفاً از زاويه ارزش هاي ادبي بررسي کنيم، درباره اش به انصاف قضاوت نکنيم.

روايت سرراست و بدون ابهام و شرح جزء به جزء رويدادهايي که بايد شکل بگيرد و نمي گيرد و روياهايي که بايد واقعيت يابد و نمي يابد و اتفاق هايي که شخصيت ها دوست دارند بيفتد و نمي افتد و تمام عناصري که در شکل دادن و شکل ندادن به اينها نقش دارد، در بخشيدن خصلتي گزارشي به اين اثر موثر است. نه اينکه بين ادبيت اثر و گزارشي بودن آن تناقضي باشد، بلکه اين داستان تشخص خود را از جنبه گزارشي بودنش مي گيرد. آثار ديگري نيز بوده اند که چنين خصلتي داشته اند و اتفاقاً بسيار پرفروش شده اند، اما گزارشي که ارائه کرده اند، به نفع راوي که گاه با نويسنده تلفيق شده، تحريف شده است، در حالي که در اين داستان به جنبه گزارشي اش مي توان اعتماد کرد. از همين روست که فکر مي کنم اين کتاب ارزش جامعه شناختي دارد و مي تواند همچون يک کار پژوهشي در حوزه مطالعات فرهنگي نقش ايفا کند.
مسافر تاکسي
گفتم مستقيم و پريدم بالا
سروش صحت

مسافران سرگردان کنار خيابان را پر کرده بودند. هر ماشيني که مي رسيد هنوز ترمز نکرده پر مي شد. فرصت تعيين مسير نبود. بايد مي گفتيم «مستقيم» و مي پريديم بالا. يک تاکسي رسيد. گفتم «مستقيم.» و پريدم بالا. تاکسي بلافاصله پر شد و راه افتاد. صف مسافراني که مانده بودند را نگاه کردم و خوشحال بودم که روي صندلي جلوي تاکسي جايم گرم و نرم است... هر دو طرف خيابان پر از ماشين بود و خيابان کيپ کيپ. زني که عقب نشسته بود، گفت؛ «ماشين که گيرت نمياد. سرما مي خواد بکشتت. گير که مياري ترافيک مي خواد خفت کنه.» مردي که کنار زن نشسته بود، گفت؛ «يه کم جلوتر باز ميشه.» کمي جلوتر راه باز شد و ماشين مان سرعت گرفت. زن گفت؛ «خدارو شکر مثل اينکه نجات پيدا کرديم.» همان موقع راننده ترمزي ناگهاني گرفت و گفت؛ «اين ديگه چيه؟» ديوار بلندي ته خيابان را بسته بود. زن گفت؛ «اً، يعني چي؟» راننده گفت؛ «نمي دونستم ته اين خيابون ديواره.» مرد عقبي گفت؛ «حالا چي کار کنيم؟» زن گفت؛ «بايد برگرديم.» راننده گفت؛ «من دور نمي زنم، همين جا پياده شين.» زن گفت؛ «براي چي پياده شيم؟» راننده گفت؛ «ديوار رو نمي بيني؟ چطوري رد شم؟» زن گفت؛ «به ما ربطي نداره.» راننده گفت؛ «به منم ربطي نداره.» آن طرف خيابان را نگاه کردم، ديدم غلغله است. مسافراني که مي خواستند برگردند صف کشيده بودند و ماشين کم بود. نبايد براي گوش کردن به جر و بحث راننده با زن وقت را تلف مي کردم. پياده شدم و با عجله دويدم آن طرف خيابان و خودم را در اولين تاکسي که رسيد پرت کردم. خوشحال بودم که خيلي معطل نشده بودم. کمي جلوتر راننده روي ترمز زد. ديوار بلندي خيابان را بسته بود. پياده شدم و با عجله دويدم آن طرف خيابان...
آموزش آشپزي
پوست کلفت
ابراهيم رها / Ebrahimraha.com

در شرايطي که مسعود ده نمکي فيلمنامه فيلمش را رونمايي مي کند (فکر کن،) و وزير دولت آقاي احمدي نژاد در مراسم رونمايي آن حضور به هم مي رساند (کار سختيه، از آتروپات هم سخت تره،) آدم بايد همان برود قورمه سبزي بپزد.

در شرايطي که قاليباف مي گويد احمدي نژاد پول مترو را نمي دهد و او هم (در اينجا «او» يعني احمدي نژاد) ترجيح مي دهد پول تخليه چاه و لوله بازکني ونزوئلا را بدهد اما پول مترو را ندهد، آدم همان بايد برود قورمه سبزي بپزد. در شرايطي که دليل سفر رئيس دولت به کشور گامبيا، سوختگيري هواپيمايش در فرودگاه بانجول (جان؟،،) اعلام مي شود، آدم همان بايد برود قورمه سبزي بپزد. يعني شما تصور کنيد احتمالاً ادله ساير سفرها اين بوده است؛ الف- دليل سفر به روسيه، برطرف کردن ايراد کاسه نمد ماشين اسفنديار رحيم مشايي در مسکو، ب- دليل سفر به برزيل، برطرف کردن ايرادات تکنيکي روپايي زدن رئيس جمهور در امر فوتبال، ج- دليل سفر به بوليوي، رفع ايراد و آچارکشي چرخ عقب هواپيماي دولت، د- دليل سفر به... داداش، برين مکانيکي يا پمپ بنزين، آخه چه کاريه اين همه راه مي کوبين ميرين اون سر دنيا؟،

به هر حال از آموزش آشپزي مان عقب نمانيم. امروز غذاي جديدي را آموزش مي دهم به نام قورمه سبزي. براي طبخ اين غذا شما ابتدا به احضار چندين فعال دانشجويي نگاه کرده و سپس احکام صادره براي 25 دانشجو را مطالعه مي کنيد. شايان ذکر است اين موارد طبعاً به 16 آذر ربطي ندارد و به قورمه سبزي مربوط مي شود.

سپس قابلمه را برداشته و همراه ساير اصلاح طلبان و مردم به ديدن بهزاد نبوي مي رويد. بعد براي آنکه غذا حسابي جا بيفتد نامه مهدي کروبي به حسين ش.ر.ي.ع.ت.م.د.ا.ر.ي را مي خوانيد. خب سرخوش و اميدوار باشيد چرا که اعلام شده دادگاه عبدالله رمضان زاده بالاخره برگزار شد. «طرح جرخوردگي اقتصادي» که معرف حضورتان است، بر همين اساس خودتان را آماده مي کنيد تا قورمه سبزي تان را با شرايط پس از اجراي اين طرح مطابقت بدهيد. از اين رو و در همين راستا آشنايي با فنون مرتاض هاي هند، خواندن کتاب «چگونه ماه ها گرسنه بمانيم» و شرکت در کلاس هاي آموزش «با يک ليوان آب هم مي شود زنده ماند» بسيار مفيد، بلکه الزامي است.

بعد زير گاز را يک مقدار زياد... نه، لاريجاني (علي شون) گفته افراطي گري هيچ وقت جواب نداده است.

شما مي توانيد حين پختن قورمه سبزي بفرماييد بله صحيح مي فرماييد.

به همين جهت و در راستاي جلوگيري از افراطي گرايي در مقابله با معترضاني که راهپيمايي سکوت انجام مي دهند از باتوم، گاز اشک آور، گاز فلفل و... و ساير ادوات آرامش بخش و ضدافراطي گري استفاده مي شود. در همين راستا قرار است داروخانه ها به جاي ديازپام، باتوم برقي بفروشند،

بعد مي توانيد گوشت را به خورشت اضافه کنيد. نگران نباشيد آقاي احمدي نژاد گويا گفته دستور ميدم قيمت گوشت 40 درصد ارزان شود، از قرار معلوم گوسفندها هم گفته اند چشم، ارزان مي شويم، پس مشکل حل است.
عناوين اين صفحه
جايگاه مردم در طرح تحول
حاملان خاطره هاي نسلي
گفتم مستقيم و پريدم بالا
پوست کلفت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام