چهارشنبه، 11 آذر 1388 - شماره 2117
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
تحليل شبکه هاي اجتماعي در ميزگردي با حضور سعيد مدني،حميدرضا جلايي پور و مسعود پدرام
جماعت گرايي در وضعيت مدرن

مهدي تاجيک، بيژن موميوند

يک شبکه اجتماعي، گروهي از افراد است که به واسطه يک يا چند نوع خاص از وابستگي، به هم متصل اند و از اين ارتباط هدف يا اهداف مشخصي را دنبال مي کنند. آنها ممکن است علاقه مندان يک ايده يا روش فکري، سياسي يا اجتماعي باشند، ممکن است يک ورزش خاص را دوست داشته باشند يا ممکن است شغلي مشابه داشته و همکار باشند و... شبکه هاي اجتماعي علاوه بر زيست بوم حقيقي انسان ها، در فضاي مجازي و اينترنت نيز کاربرد بسياري دارند. با رواج شبکه هاي اجتماعي اينترنتي، افراد ديگر براي پيدا کردن همفکران خود در حوزه هاي گوناگون لازم نيست تلاش بسياري به خرج دهند. يک آرژانتيني براي تحليل بازي هاي بوکاجونيورز، يک سوئدي براي صحبت در مورد فناوري اطلاعات و يک فرانسوي براي صحبت در مورد فيلم هاي سينماي مستقل و... به راحتي با عضويت در شبکه هاي اجتماعي اينترنتي مي توانند دوستان همفکر و هم سليقه خود را پيدا کنند. حدود شش سال پيش بود که مفهوم شبکه هاي اجتماعي به طور گسترده با حضور اورکات در ميان کاربران ايراني رواج پيدا کرد و در مدت کوتاهي آنقدر سريع رشد کرد که پس از برزيل و امريکا، ايران سومين کشور حاضر در اورکات شد. اين موج بعد از چندي فروکش کرد و در آستانه و بعد از انتخابات دهم بار ديگر رواج بسيار يافت. اين بار به جاي اورکات همه به فيس بوک روي آوردند.براي شناخت و تحليل شبکه هاي اجتماعي ميزگردي با حضور سعيد مدني (پژوهشگر اجتماعي)، حميدرضا جلايي پور (جامعه شناس) و مسعود پدرام (پژوهشگر فلسفه سياسي) برگزار کرديم. براي شرکت در اين ميزگرد از افراد ديگري چون امير محبيان (فعال سياسي و مطبوعاتي اصولگرا) و عماد افروغ (جامعه شناس اصولگرا) نيز دعوت کرده بوديم، اما با وجود پيگيري و اصرارهاي فراوان، آنها در اين ميزگرد حضور نيافتند.

---

-براي طرح بحث پيشنهاد مي کنم از اين پرسش آغاز کنيم که آنچه اکنون تحت عنوان شبکه هاي اجتماعي شکل گرفته چه تفاوتي با احزاب و گروه هاي کلاسيک سياسي دارد؟ اصلاً اين شبکه هاي اجتماعي تا چه حد به تفکر افرادي مانند هابرماس و ديدگاه هاي آنان درباره حوزه عمومي وابسته است؟ چقدر به نظر شما اين تحليل درست مي آيد که شبکه هاي اجتماعي شکل پسامدرن احزاب کلاسيک هستند؟ از آنجا که مبناي پست مدرنيسم فروريختن فراروايت ها است، شايد اکنون اين شبکه هاي اجتماعي در حال رشد خرده روايت هايي هستند که جايگزين ساختارهاي کلاسيک و کلان حزبي مي شوند.


سعيد مدني؛ اساساً براي فعاليت هاي سياسي- اجتماعي برخورداري از سازمان يک رکن اصلي و اساسي است. فعاليت سياسي- اجتماعي بدون داشتن سازمان بي معناست. سازمان ها هم به دو دسته کلي تقسيم مي شوند؛ سازمان هاي عمودي و سازمان هاي افقي. تفاوت اين دو نوع سازمان در نوع روابطي است که ميان افراد وجود دارد. براي تمييز اين دو سازمان از هم بايد ديد روابط بين افراد تا چه حد در سطح افقي توزيع مي شود و تا چه حد به صورت پلکاني و عمودي توزيع مي شود. سازمان هاي کلاسيک سياسي به خصوص در ايران از نوع سازمان هاي عمودي بودند. فعاليت هاي سياسي در ايران از گذشته خيلي دور تا همين اواخر شکلي هرمي با روابط از بالا به پايين داشتند. به اين معني که يک رهبري و هسته اصلي شکل مي گرفت و ذيل آن با گرد آمدن اعضا و هواداران سازماني سياسي به وجود مي آمده است. در نقطه مقابل سازمان هاي عمودي، سازمان هاي شبکه يي که از نوع سازمان هاي افقي هستند، قرار دارند. به اين معني که روابط افراد در سطح افقي تعريف مي شود و به همين ميزان هم قدرت تقريباً به صورت مساوي توزيع مي شود. تقريباً مي توان گفت يک نسبت واحدي از قدرت ميان افراد وجود دارد. در اين نوع از سازمان ها پيوند ميان اعضا اصل مهمي است و نه تنها ابزار سازماني بلکه هدف سازمان هم به شمار مي رود چرا که پيوند و ارتباط ميان افراد قدرت را ايجاد مي کند و افزايش پيوندها به افزايش قدرت مي انجامد. پيوند افراد همچنين روابط درون شبکه را نيز دموکراتيک تر مي کند. حال آنکه در سازمان هاي عمودي حتي اگر رهبران تمايل به برقراري روابط دموکراتيک با بدنه داشته باشند به دليل نوع روابط و ساختار سازماني بالا به پايين، امکان دستيابي به اين هدف يا وجود نداشته يا بسيار اندک بوده است. نتيجه اينکه سازمان عمودي به دليل شکل خاص خود ايجاد اعتماد ميان اعضا را بسيار دشوار و پرهزينه مي کند بنابراين اين سازمان ها از سرمايه اجتماعي اندکي برخوردارند و در مقابل، سازمان هاي شبکه يي به دليل برخورداري از امکان بالاي ارتباطات ميان افراد، به مراتب سرمايه اجتماعي بيشتري نيز دارند.

البته سازمان شبکه يي و سازمان عمودي هر دو مي توانند در خدمت جنبش اجتماعي قرار گيرند، منتها دستاوردهاي سازمان شبکه يي براي جنبش اجتماعي بسيار غني تر و پايدارتر از دستاوردهاي سازمان هاي عمودي بوده و بر همين اساس هم جنبش اجتماعي جديد اصولاً ميل به گسترش سازمان شبکه يي داشته است.

-معمولاً وقتي صحبت از شبکه هاي اجتماعي مي شود موضوع قدري انتزاعي مطرح مي شود. در حال حاضر هم ذهنيت کساني که از شبکه هاي اجتماعي ياد مي کنند بيشتر معطوف به فضاهاي مجازي و شبکه هايي مانند يوتيوب و فيس بوک است. منظور شما هم از شبکه هاي اجتماعي دقيقاً همين هاست يا حوزه هاي ديگري را نيز به آن اضافه مي کنيد؟

مدني؛ سازمان شبکه يي کارکردهاي مختلفي دارد و هم در حوزه مجازي و هم در حوزه حقيقي نمود خارجي دارد. مثلاً اگر شما با همکاران تان ارتباط هايي فراتر از ارتباط هاي معمول روزمره داشته باشيد و اين ارتباط در راستاي يک هدف و ايده مشخص شکل بگيرد و تعهداتي را براي افراد به همراه بياورد، مي توان گفت شما يک سازمان شبکه يي را در فضاي واقعي ايجاد کرده ايد. درست است که در جنبش هاي جديد، فضاهاي مجازي خيلي گسترده و موثر بوده اند، اما به همان ميزان هم شبکه هاي موجود در فضاي حقيقي کارکرد داشته اند. مي توان گفت همان امکاناتي که سازمان شبکه يي در فضاي مجازي براي اعضا فراهم مي کند در فضاي واقعي هم فراهم است.

-آقاي دکتر جلايي پور، شما با تحليل آقاي مدني از شبکه هاي اجتماعي موافقيد؟

حميدرضا جلايي پور؛ من ابتدا ترجيح مي دهم با يک مقدمه شروع کنم. به نظر من يکي از اتفاق هاي مبارکي که در عرصه عمومي ايران افتاده، همين توجه به شبکه هاي اجتماعي است. اين توجه را شايد بتوان با توجهي که در 10 سال پيش به مفهوم توسعه سياسي مي شد، مقايسه کرد. شبکه اجتماعي مفهومي در حال باز شدن است و اميد اين مي رود که در عرصه عمومي مورد بحث و کنکاش قرار گيرد. در حال حاضر ما تا حدودي در ابتداي راهيم، داخل مه هستيم و نمي توانيم تمام ابعاد نظري و عملي شبکه اجتماعي را وارسي و دسته بندي کنيم.

در اينجا من عجالتاً سه نکته را راجع به شبکه هاي اجتماعي مطرح مي کنم. نکته اول اين است که به باورم يک توجه جديدي در طبقه متوسط آگاه خواهان تغيير به شبکه اجتماعي شده است. به اين معنا که ظاهراً در اين طبقه هميشه تا بحث از سازمان مي شده است همه ياد سازمان هاي بوروکراتيک دولتي يا سازمان هاي بوروکراتيک احزاب و سازمان هاي مردم نهاد (NGOها) مي افتادند، اما الان ما در حال پي بردن به اين نکته هستيم که سازماندهي جامعه شبيه کوه يخي است که بوروکراسي هاي دولتي، آموزشي، رسانه يي، اقتصادي، صنعتي و حزبي در قسمت قابل رويت آن قرار دارد ولي زير اين کوه روابط غيررسمي ولي پايدار و طبيعي ميان افراد برقرار است که اکنون جامعه دارد به اين روابط توجه مي کند. تحليل جامعه شناسي اينکه چرا اکنون شهروندان در حال توجه به اين روابط هستند به نظر من بيشتر محصول انحصارطلبي بزرگ ترين و غول پيکرترين سازمان جامعه که دولت باشد هست. نکته دوم درباره شبکه هاي اجتماعي اين است که اين شبکه ها علي الاصول يکي از بسترهاي زندگي، حقيقت جويي و به قول هابرماس زيست جهان هستند. يعني جايي است که روابط خشک بوروکراتيک برقرار نيست و آدم ها راحت ترند. البته اين شبکه ها خيلي مستعد جزيره يي شدن و فرقه يي شدن و در خود بودن نيز هستند. ولي امکانات جامعه اطلاعاتي در مدرنيته ديجيتالي باعث مي شود در چارچوب اهداف هم اين شبکه هاي جزيره يي به هم وصل شوند.

نکته سوم را از منظر نظري در جامعه شناسي مي خواهم مطرح کنم. از اين منظر موضوع شبکه هاي اجتماعي جالب توجه است که بحث را بيشتر به عمق مي برد. پيروان نظريه شبکه در تئوري هايشان مي گويند گروه هاي درهم تنيده و منسجم بوروکراتيک واحدهاي اصلي تشکيل دهنده جامعه نيستند بلکه همين شبکه ها هستند که جامعه را تشکيل مي دهند يعني حتي جامعه شناسي گروه محور در نظريه هاي اخير به جامعه شناسي شبکه محور تبديل شده است. نکته ديگر اينکه در جامعه شناسي دورکيمي اين هنجارها (يعني به عنوان يک امر فرافردي) است که رفتار آدميان را شکل و حتي تغيير مي دهد. يا به عبارت ديگر وفاق روي هنجارهاست که به جامعه شکل مي دهد ولي پيروان نظريه شبکه يي مي گويند کثرت، ترکيب و وسعت شبکه هاست که روي هنجارهاي جامعه اثر مي گذارند لذا بعضي از اين جامعه شناسان حتي تسلط يک دسته هنجارها را بر کل جامعه جديد ناممکن مي دانند. اما من معتقدم همه جوامع يکسري حداقل هاي هنجاري مشترک براي اکثريت جامعه دارند. نکته ديگري که به لحاظ نظري مورد توجه است، اين است که شبکه هاي اجتماعي باز به نسبت شبکه هاي اجتماعي بسته سود بيشتري را به افراد مي رسانند. بر مبناي اين تحليل هر چه افراد در شبکه هاي بيشتري عضو باشند توانايي بيشتري خواهند داشت يعني فردي که عضو 10 شبکه است نسبت به فردي که عضو پنج شبکه است از مزاياي بيشتري برخوردار است.

مدني؛ اين نکته که آقاي جلايي پور گفتند با منطق سازمان هاي هرمي و کلاسيک متعارض است چون در سازمان کلاسيک اصلاً افراد حق ندارند در سازمان ديگري عضو باشند ولي منطق سازمان شبکه يي اين است که هر چه افراد در شبکه هاي مختلف عضو شوند بهتر است زيرا سرمايه و قدرت با افزايش پيوند ها افزايش مي يابد.

جلايي پور؛ بله، بحث بنده خيلي متناسب با تعبيري است که آقاي مدني از سازمان هاي عمودي و سازمان هاي افقي مي کنند. نکته بعدي که برايم جالب است استدلال ديگري است که از سوي نظريه پردازان شبکه ها مطرح شده است. آنها مي گويند افراد اگر حتي خصايص فردي متوسطي داشته باشند وقتي وارد شبکه ها مي شوند وضعيت بهتري نسبت به افرادي پيدا مي کنند که خصايص فردي برجسته دارند ولي در شبکه عضو نيستند. به عبارت ديگر عضويت در شبکه باعث مي شود آدم هاي متوسط ويژگي هاي آدم هاي پرتوان، بااستعداد و کارآمد را پيدا کنند و آدم هاي نخبه خارج از شبکه موقعيت کم اثرتري نسبت به افراد داخل شبکه داشته باشند. نکته ديگر شبکه ها از منظر جامعه شناسي فقط مربوط به شبکه هاي فعال در جنبش هاي اجتماعي نبود بلکه شامل حضور شبکه ها در همه سپهرهاي زندگي مي شود. يعني نبايد توجه ما منحصر به نقش شبکه ها در جنبش ها شود.

نکته آخر که به نظر من مهم است اين است که در جامعه مدرن، سوسايتي (جامعه) را مقابل کاميونيتي (جماعت) قرار مي دهند و در آسيب شناسي عوارض سوسايتي مانند ازخودبيگانگي، فرديت رهاشده، يا فرديت سرگردان به برخي قابليت هاي کاميونيتي اشاره مي کنند؛ جايي که روابط چهره به چهره، همدلانه و عاطفي در کنار روابط اقناعي است. اغلب جامعه شناسان اخير هم سعي کردند ويژگي هاي قابل دفاع سوسايتي و کاميونيتي را با هم ترکيب کنند. نکته جالب در شبکه ها اين است که اجازه مي دهند افراد در جامعه جديد زندگي و در عين حال از مزاياي کاميونيتي هم استفاده کنند. به عبارت ديگر شبکه ها بعد درماني جامعه جديد را هم مي توانند داشته باشند (البته اين بحث مفصلي است و به يک وقت ديگر نياز دارد).

مسعود پدرام؛ من از بحث آخر دکتر جلايي پور شروع مي کنم و به اقتضاي رشته تحصيلي ام از دريچه فلسفه سياسي به ماجرا نگاه مي کنم. بحث من درباره کاميونتاريسم (جماعت گرايي) است.رقابتي که مارکسيسم و ليبراليسم تا دهه 90 ميلادي داشتند و وضعي که براي بلوک شرق و مارکسيسم پيش آمد يکسري تحولات فکري ايجاد کرد. در نتيجه اين تحولات فرصت خوبي در اختيار متفکران جماعت گرا قرار گرفت. جماعت گرايي به جاي مارکسيسم جلوي ليبراليسم قرار گرفت. اگر قبلاً صحبت از دوگانه مارکسيسم و ليبراليسم بود اکنون سخن از نئوليبراليسم و جماعت گرايي است.

جلايي پور؛ به زبان سياسي اين طور مي شود گفت که چپ هاي قديم اکنون در اين دسته بندي قرار گرفته اند.

پدرام؛ بله، بسياري از آنها يکسري مشکلات مارکسيسم را کنار گذاشتند و به جماعت گرايي روي آوردند. انديشمندان مهمي مانند «چارلز تيلر»، «مايکل سندل»، «مايکل والتزر» آمدند و بحث هاي داغي با رالز راه انداختند و ادبياتي را براي مباني فلسفه سياسي جماعت گرايي ايجاد کردند. اين مباحثي که اکنون درباره شبکه ها مي شود محصول همين عقبه فکري است که براي خودش آنتولوژي (هستي شناسي) ويژه يي دارد. من براي ورود به بحث از انسان شناسي شروع مي کنم. انسان شناسي ليبرال کاملاً متفاوت از انسان شناسي جماعت گرا است. فيلسوفان جماعت گرا انسان را در داخل جماعت مي بينند و از نظر آنها جماعت به عنوان يک کل واقعيت دارد. حال آنکه در ديدگاه ليبرال جمع فاقد واقعيت است و تنها اين فرد است که واقعيت دارد. مهم ترين دعوايي که ليبرال ها و جماعت گراها با هم پيدا کرده اند بر سر مفهوم «خير» است. جماعت گراها مي گويند اين جماعت است که مي تواند خير را بسازد و تعريف کند، اما ليبرال ها بر اين باورند که فرد به تنهايي توانايي تعيين خير براي خود را دارد. اين اختلاف را از اين جهت بيان کردم تا نشان دهم مبناي فلسفي مباحثي که پيرامون شبکه اجتماعي انجام مي شود تا چه حد عميق و متکي بر سنت فکري است. در قديم به فاشيست ها و مارکسيست ها و سوسياليست ها هم عنوان «جماعت گرا» مي دادند. ولي جماعت گراهاي امروزي، مفاهيمي مانند«همبستگي»، «پيوند» و «اخلاق» را از فاشيست ها گرفتند و «برابري» و «آزادي» را هم به ترتيب از مارکسيسم و ليبراليسم گرفتند و جماعت گرايي جديد را شکل دادند. اصل مطلبي که من ميل دارم درباره شبکه اجتماعي به آن بپردازم پيرامون نسبت اين مفهوم با سياست است. نسبت شبکه هاي اجتماعي با سياست چگونه تعريف مي شود؟ براي پاسخ دادن به اين سوال که جماعت گرايي با چه مدلي از سياست هم پيوند مي شود من دو مدل از سياست را مطرح مي کنم؛ يکي سياست دولت محور است و ديگري سياست قدرت محور. در تعريف دوم سياست به يک معناي وسيع، همچنان منازعه قدرت است. در برداشتي از سياست به معناي قدرت، بحثي هم هابرماس و آرنت مطرح کرده اند و مي گويند همبستگي و وفاق به خودي خود پديدآورنده قدرت هستند و اين نوع از قدرت، سياست پايدار، اصيل و اخلاقي را مي سازد. اين البته نوعي نگاه ارسطويي به سياست است. به نظرم جماعت گرايي با اين نوع از سياست سازگاري دارد. آرنت درباره قلمرو عمومي به عنوان جايي براي گفت وگوي افراد، درباره روش ها و ارزش ها و برپايي اصول بحثي کرده و گفته در يونان باستان کنش سياسي همان شکل گيري گفت وگوهايي از اين دست ميان افراد آزاد و برابر بوده که در دوران جديد مضمحل شده است. ولي هابرماس درصدد آن است که نشان دهد چيزي مثل قلمرو عمومي که او آن را سپهر عمومي يا عرصه عمومي مي خواند، در عصر مدرن احيا شده و در مکان هايي مانند قهوه خانه ها و قرائت خانه ها و محافل بحث و گفت وگو تجلي کرده است. در دوره مشروطيت ايران هم ما بسياري از اين حوزه هاي عمومي را براي گفت وگوي افراد شاهد بوديم. مثلاً مردم در تلگراف خانه ها مي نشستند، تلگراف ها را گوش مي دادند و همان جا درباره آنها بحث مي کردند و تصميم هم مي گرفتند.

جلايي پور؛ بله، اشاره دکتر پدرام کاملاً درست است و من اضافه کنم که مردم در انجمن هاي همان دوره هم مي نشستند و بحث مي کردند.

پدرام؛ به اين معني شبکه هاي اجتماعي، جماعت هايي در وضعيت مدرن و واسطه يي ميان جامعه و دولت هاي مدرن هستند که وارد مسائل مربوط به امر عمومي مي شوند. از آنجا که پرداختن به امر عمومي طبيعتاً بايد در سپهر عمومي يا عرصه عمومي صورت بگيرد، جماعت ها به يکديگر وصل مي شوند و از پيوند ميان آنها قدرتي ايجاد مي شود که هيچ دولت پرقدرتي نمي تواند در مقابل آن دوام بياورد. در جامعه يي که سپهر عمومي ضعيف باشد و جماعت ها نتوانند نقش خود را به عنوان حاملان سپهر عمومي ايفا کنند، اين قدرت هم ايجاد نمي شود. اصلاً هر جمعي حتي مانند خانواده و فاميل، يا همکاران يا دوستان زماني که به امر عمومي بپردازند داخل حوزه عمومي قرار مي گيرند. بعضي ها مي گويند خانواده حوزه يي خصوصي است ولي اعضاي خانواده هم زماني که درباره امر عمومي صحبت کنند، حوزه عمومي را مي سازند. منظور من در نهايت اين است که در حال حاضر جماعت گرايي نسبت نزديکي با سياست پيدا کرده و شبکه هاي اجتماعي مقوم سپهر عمومي هستند. مايلم يک نکته را هم درباره آسيب شناسي بحث شبکه هاي اجتماعي مطرح کنم. ما صد سال پيش جلودار مشروطه خواهي در منطقه بوديم ولي موفق نشديم، در ملي کردن صنعت نفت جلودار بوديم ولي آنجا هم زياد موفق نشديم، در دوران اصلاحات هم از کشورهاي منطقه جلو بوديم ولي به نتيجه مطلوب نرسيديم.

جلايي پور؛ بله، متاسفانه ما فرازهايمان خيلي خوب بوده ولي فرودهايمان بد بوده است.

پدرام؛ حالا به نظرم گشايش سپهر عمومي باعث خواهد شد ما مانند گذشته دچار عقبگرد نشويم. اگر جامعه آگاهانه به مسائل عمومي بپردازد و خودآگاه شود ريسک عقبگردهاي تاريخي به حداقل مي رسد. اصولاً اگر معناي گفت وگو ميان مردم جا بيفتد خودبه خود بحث دموکراسي واقعي پيش مي آيد. چون شما وقتي توانستيد در اثر گفت وگو به نتيجه برسيد فضا را براي دموکراسي باز مي کنيد. جماعت گرايي نوين دقيقاً همين نسبت را با نوعي از دموکراسي که گفت وگويي- شورايي است و اخيراً ادبيات زيادي را توليد کرده است، دارد. در جماعت گرايي من فقط به نفع خودم فکر نمي کنم بلکه نفع شما را هم مي خواهم و وقتي گفت وگو مي کنم کمي از خواسته هايم کوتاه مي آيم و يک کمي قانع مي شوم. شما هم در گفت وگو از نفع خودتان کوتاه مي آييد و تفاهمي که اينجا صورت مي گيرد خيلي واقعي و موثرتر از تفاهمي است که بر مبناي اکثريت عددي که کف آن 49 درصد، 51 درصد است شکل مي گيرد. چون در جامعه مبتني بر اکثريت عددي همواره يکسري از افراد مخالف هستند و فرصت گفت وگو با طرف مقابل را هم ندارند. پس نظريات شان هم طرح نمي شود و منشاء عمل نخواهد بود.

جلايي پور؛ من پيشنهاد مي کنم که شما بحث شبکه هاي اجتماعي و سرمايه اخلاقي را هم به بحث هايتان در اين زمينه اضافه کنيد.

پدرام؛ در اصل از آنجا که محور جماعت گرايي مبتني بر خير است به يک معني بحث اخلاقي است.

-اتفاقاً من چند آسيب را پيش روي شبکه هاي اجتماعي مي بينم که مايلم شما نظرات خود را در مورد آنها بيان کنيد. مثلاً آقاي دکتر جلايي پور به باز بودن شبکه هاي اجتماعي به عنوان يک مزيت اشاره کرد ولي چون افراد حاضر در شبکه با يکديگر اشتراک نظر ندارند اين باز بودن مي تواند آسيب زا هم باشد.

مدني؛ اتفاقاً همين نکته که اشاره کرديد، مي تواند مزيت شبکه هاي اجتماعي هم باشد.

-آسيب بعدي که به ذهنم مي رسد به افقي بودن شبکه هاي اجتماعي برمي گردد. شبکه هاي اجتماعي افقي، با وجود همه مزيت هايي که دارند به دليل خصلت افقي بودن شان از عدم رهبري رنج مي برند و نيروي هدايت کننده در آنها وجود ندارد، بنابراين هر يک از اعضاي شبکه ممکن است ساز خودشان را بزنند. آسيب بعدي که اين شبکه ها ممکن است دچار شوند، فرقه يي شدن و جزيره يي شدن است. آسيب ديگري هم که اين شبکه ها دچارش هستند فاقد ساختار بودن است. احزاب و تشکيلات بوروکراتيک به هرحال از ساختار بهره مند هستند ولي در اين شبکه ها اصولاً ساختاري وجود ندارد بنابراين ممکن است چند صباحي فعاليت داشته باشند و بعد از مدتي غيرفعال شوند و کارکردشان را از دست بدهند.

جلايي پور؛ به اين نکته بايد توجه کنيم که شبکه هاي اجتماعي لزوماً هميشه در تقابل با سازمان ها و ساختارهاي بوروکراتيک دولت و احزاب نيستند. اين به موقعيت ها بستگي دارد. از طرف ديگر در سازمان عمودي و رسمي هم ما سازمان هاي غيررسمي نيز داريم و گفته مي شود رئيس هر سازمان وقتي موفق است که همزمان که رئيس سازمان رسمي هست رئيس سازمان غيررسمي هم باشد وگرنه آن سازمان غيررسمي نمي گذارد که سازمان رسمي به اهداف خودش برسد. حالا اين شبکه هاي اجتماعي بعضي وقت ها در نقش همان سازمان هاي غيررسمي وارد مي شوند.

مدني؛ متاسفانه ايده هايي که در ايران وارد شده خيلي بد مطرح شده و مروجان آن سعي کرده اند اين ايده ها را با منطق ذهني قديم توضيح بدهند. به همين دليل هم ايده از فلسفه واقعي خودش خارج مي شود. مثلاً ايده سوسياليسم در ايران تبديل به سرمايه داري دولتي مي شود و ليبراليسم هم تبديل به اباحه گري مي شود. در مورد شبکه هاي اجتماعي هم متاسفانه ديده مي شود که برخي از مروجان آن در عين حال که نمي خواهند وجود اين شبکه ها را نفي کنند ولي مي خواهند با منطق سياسي قديم آنها را توضيح دهند. خلط موقعيت ها و افق ها مثل اين است که شما يک کيلو سيب را اينجا وزن کني و ترازو نشان دهد که وزنش يک کيلو است و بعد بخواهيد به کره ماه برويد و آنجا با همين ابزار هم اصرار داشته باشيد که وزن سيب و پرتقال همان يک کيلو باشد. از اين مثال مي خواهم اين طور نتيجه بگيرم که منطق شبکه اجتماعي در فضاي سياسي و اجتماعي جديد اساساً متقاوت از گذشته است. اين تفاوت فضاي قديم و جديد در بحثي که آقاي دکتر پدرام مطرح کردند به خوبي روشن بود. يعني شما سازمان شبکه يي را در سياست به مثابه قدرت در عرصه عمومي مي توانيد توضيح دهيد. در سياست به مفهوم کسب قدرت در ساختار موجود، به سختي مي توان سازمان شبکه يي را توضيح داد. بر همين اساس بايد از منطق جنبش هاي اجتماعي قديم که منطق انقلاب ها بودند، فاصله بگيريم. در منطق قديم وحدت و تشابه فکري و يکسان گرايي اعضاي جنبش اصل اساسي و يک مزيت به شمار مي رود. در جنبش هاي جديد تفاوت داشتن اعضا با هم يک مزيت است. هدف جنبش هاي اجتماعي قديم و سازمان قديم کسب بخشي يا همه ساخت قدرت بود ولي شبکه هاي اجتماعي جديد به دنبال تقويت قدرت عرصه عمومي هستند.همين نگاه متفاوت سازمان هاي قديم و سازمان هاي جديد به حوزه قدرت، پذيرش تفاوت در عين حال انجام کار مشترک را براي سازمان هاي جديد ممکن کرده و آن را تبديل به يک مزيت مي سازد.اين اعتبار تنوع درون جنبش براي شبکه هاي اجتماعي جديد يک امتياز محسوب مي شود. در اينجا براي روشن شدن بيشتر تفاوت ميان سازمان اجتماعي جديد و قديم مثالي را از قول يکي از دوستان نقل مي کنم. او تفاوت سازمان اجتماعي قديم و جديد را مانند تفاوت رمان هاي جديد و قديم توصيف مي کرد. در رمان هاي کلاسيک مانند رمان هاي داستايوفسکي اگر يک قطعه از رمان را برداريد کل ساختار رمان به هم مي ريزد اما در رمان هاي مدرن شما اگر يک بخش را از رمان حذف کنيد باز هم آن قصه معنا و مفهوم و منطق دروني خود را حفظ مي کند و فرو نمي ريزد. سازمان هاي هرمي که در آن رهبري از بالا وجود دارد و قدرت سطح بندي شده است در واقع شبيه همان رمان کلاسيک است که اگر يک قطعه از آن برداشته شود کل سازمان به هم مي ريزد اما سازمان شبکه يي جديد شبيه تور ماهيگيري است. اگر يک قطعه از تور پاره شود بقيه تور قابل استفاده است و از هم گسيخته نمي شود. براي همين هم هست که سازمان شبکه يي پايدار است.

با اين حال سازمان هاي شبکه يي و سازمان هاي هرمي در يک معنا نقطه مقابل يکديگر نيستند.

کليد يا قفل
مساله اين است
سام محمودي سرابي / sampuraziz@gmail.com

دفعتاً بحث پيرامون وضعيت کنوني جامعه شناسي در اين جغرافيا از جايي آغاز مي شود که موضوع اين علم بر آن انگشت تاکيد مي گذارد و برخلاف همه نظرات غيرکارشناسانه بر صحت رويکرد خويش فارغ از ساحت هاي خاص تاريخي، فرهنگي، جغرافيايي، سياسي و... تاکيد مي کند چراکه اين علم تنها يک ابزار و به عبارتي مصداقي تر به مثابه ذره بين به زيست جهان همه جوامع مي پردازد. البته يادآور مي شوم که قصد اين يادداشت دفاع از اين علم نيست بلکه تاکيد بر فهمي است که ما از آن داشته ايم و شايد بتوان اين کژفهمي را محور اصلي برداشت هاي يکسونگرانه غيرکارشناسانه در اين جغرافيا دانست.

بنابر يک تعريف تقريباً قديمي و در عين حال جامع، در جامعه شناسي ديدگاه اصلي متکي بر اين است که زندگي انسان ها حالت جمعي دارد و جامعه شناسي، قواعد جاري حاکم بر رفتار اجتماعي انسان ها را به شرحي که به نحو گسترده در جامعه وجود دارد، مورد بررسي قرار مي دهد. اين مجموعه از دانش مبتني بر واقعيت روابط انساني است که در پيوستگي ميان انسان ها مشارکت دارد. اما در اين ميان آيا اين تعريف در جغرافياي فکري و فرهنگي نمود عيني يافته است؟ آيا توانسته ايم آن گونه که اين تعريف مشخص مي کند، به بازخواني و بازشناسي قواعد حاکم بر روابط انساني اين جغرافيا بپردازيم؟ طبعاً اگر قرار باشد کتاب هايي را که با محوريت جامعه شناسي، جامعه فعلي ايران را به شکلي ميداني و حتي کتابخانه يي مورد بحث و بررسي قرار مي دهند نام ببريم با تک نگاري هايي به تعداد انگشتان دست ـ در يک سال ـ مواجه نخواهيم شد. همين مساله را مقايسه کنيد با تعداد کتاب هايي که از جامعه شناسان بزرگ جهان نظير آگوست کنت، پارسونز، ماکس وبر، دورکيم، گيدنز و... به فارسي برگردانده مي شود؛ تئوري هايي که به هر حال فقط به فارسي ترجمه مي شوند بدون آنکه به کار بيايند، و کلاس هاي جامعه شناسي تشکيل مي شود و جزوات و کتاب هاي استادان با محوريت بازخواني انديشه هاي جامعه شناختي مورد مطالعه قرار مي گيرند بدون آنکه فهمي بنيادين و مبتني بر واقعيات جامعه ايراني و انديشه بومي صورت عيني به خود بگيرد. باري بحث اين يادداشت مبتني بر کاربرد مفاهيم و انديشه هاي جامعه شناسي در کتاب ها و مطابق نبودن آنها با جامعه ايراني است. البته بحث پيرامون نظريه پردازي بومي نيز از مسائلي است که به شکل ضمني در اين مجال به آن پرداخته شده اما به هر حال گريزي نداريم از اينکه اين بحث را در فرصت و مجالي ديگر مورد بازانديشي قرار دهيم. اساساً آنچه امروز به عنوان مفاهيم بنيادي جامعه شناسي معرفي مي شود به اعتباري، با رويکردي درسي و تحصيلي طرح مي شوند، اما آيا اين رويکرد مي تواند مخاطب اين دسته از آثار را به پژوهش جامع در واقعيت جامعه ترغيب کند؟

در اين ميان ارزش مفاهيم جامعه شناختي در نحوه به کارگيري آنهاست اما متاسفانه تاکنون تطبيقي ميان اين مفاهيم و نحوه به کارگيري آنها صورت نگرفته است چراکه ارزش اين مفاهيم امروز در اين جغرافيا محدود به کتاب هايي است که نمي توان با استناد به آنها بريده يي از زمان و جغرافيا را مورد تحليل جامعه شناختي موشکافانه قرار داد.

البته نمي توان منکر اين واقعيت بود که اين مفاهيم زمينه هاي بنيادين تفکر و تحقيق در مسائل اجتماعي را هموار و مهيا مي کنند اما آنچه در اين ميان به تاکيد نياز دارد بحث پژوهش هاي مستقل محلي است چراکه اساساً به باور بسياري از کساني که با اين دغدغه دمساز هستند، در شرايط کنوني ترجمه کامل متون غربي نمي تواند در بازخواني مسائل مبتلا به جامعه انساني در ايران کارآمد باشد و همين مساله نياز به تئوري هايي را که قابليت کاربردي شدن دارند، افزايش مي دهد.

الگوسازي تئوريک

طبعاً نمي توان با يک يادداشت کوتاه و با استناد به گفته هاي چند جامعه شناس يک نسخه کلي براي وضعيت کتاب هاي جامعه شناسي و در کل نظريه پردازي در اين حوزه پيچيد و حکم بر برائت يا اتهام تلاش هايي که - چه در حوزه ترجمه و چه تحقيق و تاليف - طي اين سال ها صورت گرفته داد اما اساساً بحث بر سر الگوسازي تئوريک است چرا که معمولاً بر اساس يک قاعده کلي، تئوري ها از بطن پديده ها و رويدادهايي متولد مي شوند که تاثيري بنيادين در جامعه ايجاد کرده اند. اما متاسفانه اين موضوع در ايران شکلي معکوس به خود گرفته است.

اساساً در شرايطي که تئوري ملاک تحقيق قرار گرفته، اين انتظار که آثار پژوهشي حرف جديدي براي گفتن داشته باشند بي جا مي نمايد. از سوي ديگر وقتي پژوهش هاي مستقل محلي صورت نگرفته اين بحث ناخودآگاه به بن بست منتهي خواهد شد.

هژموني انديشه غربي

به باور بسياري از اهالي فکر اولين معضلي که طي اين سال ها گريبانگير علم جامعه شناسي در ايران شده ناظر بر هژموني جامعه شناسي غربي است، چراکه اساساً براي اغلب پژوهشگران جامعه شناس در ايران، مهم اين است که فلان جامعه شناس غربي چه گفته تا به آن استناد کنند و اين تاثيرپذيري اولين آسيب جدي براي علم جامعه شناسي در ايران محسوب مي شود. نکته بعدي غفلت از تئوري پردازي است چرا که اساساً تلاشي در جهت تئوري سازي بومي در ايران صورت نگرفته است و طبعاً دانشجو يا پژوهشگر ناگزير خواهد بود براي طرح موضوع به جاي استناد به نظريه هاي بومي به تئوري هاي غربي که گاه هيچ سنخيتي با واقعيات جامعه ايراني ندارند، استناد کند. اين دو موضوع مسائلي هستند که نيازمند يک واشکافي دقيق تر هستند. از اين حيث که اصولاً تاکنون در ايران اقدامي به شکل منسجم در نظريه پردازي صورت نگرفته و پژوهشگران در هيئت مصرف کننده با اين نظريه ها مواجه بوده اند، طبعاً در چنين وضعيتي نه مي توان رويکردي منتقدانه اتخاذ کرد و نه تطابقي ميان آن نظريه ها - که حاصل پژوهش در جامعه يي ديگر هستند - با زندگي بومي صورت داد.

مسائل ناگزير

طبعاً بحث درباره اين مسائل نمي تواند بدون پرداختن به ضرورت و نيازهاي اجتماعي جنبه علمي به خود بگيرد. از اين حيث تلاش مي کنيم بحث را با نيم نگاهي به مسائل و معضلات پيش روي پژوهشگر و جامعه شناس پيش ببريم. البته پيش از هرچيز بايد ضرورت طرح مسائل بر اساس بازخواني رويدادهاي اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد و از آن به بعد مساله نيازهاي اجتماعي مطرح شود.

گاه بررسي مسائل اجتماعي معلول همان مسائل است و طبعاً جامعه شناس را با سردرگمي مواجه مي کند چرا که در اغلب موارد، جامعه شناس با مسائلي درگير است که طرح آنها موجب تشتت اجتماعي مي شود.

بحث ايرانيزه کردن تئوري هاي غربي از جمله مسائل مبتلابه پژوهش در جامعه و به تعبيري صحيح تر تحليل هاي جامعه شناختي است. اين دسته از کارها پيش از هر چيز آغازي هستند براي ساختمند تر شدن زمينه هاي پژوهش اجتماعي در ايران، چرا که اساساً بررسي مسائل داخلي بر اساس زمينه هاي مفهومي درهم تنيده با زيرساخت هاي فرهنگي خود مي تواند سرآغازي قابل تامل در اين حوزه باشد.

زمينه هاي تاريخي

طبعاً در اين مجال نمي توان تمامي مشکلات فقر تاليف در حوزه جامعه شناسي را حتي به اشاره بازگفت اما آنچه اين يادداشت بر آن تاکيد دارد ناظر بر زمينه هاي تاريخي، مفاهيم و تئوري هاي غربي است.

اين موضوع از چند زاويه قابل بازخواني و بازانديشي است. و مهم ترين و اساسي ترين آنها به اعتباري مي تواند رويکردهاي آموزش جامعه شناسي باشد؛ از اين حيث که اساساً آموزش علم جامعه شناسي مانند ديگر علوم انساني از زمينه هاي لازم تاريخي برخوردار نيست. از سويي فضاي اجتماعي، فرهنگي و پژوهشي ما بايد پژوهش هاي ايراني را که مبتني بر يک روش تحقيق کارآمد هستند بپذيرد چرا که اين نظريه ها در جغرافيايي شکل گرفته و قوام يافته اند که مخاطب اين نظريه ها در آن زندگي مي کند. علاوه بر اين اعتباري که گاه به نادرست به تئوري هاي غربي داده مي شود، در اغلب موارد در اين جغرافيا با توجه به زيرساخت هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ديني، کاربرد چنداني ندارد.

البته نمي توان بحث را به همين جا ختم کرد چراکه هنوز يک پرسش تهديدآميز ذهن را به خود درگير کرده است؛ آيا نظريه هاي غربي قابليت کاربردي شدن را در ايران دارند؟

اين پرسش در ذات خود، به نکته يي مهم و در عين حال مغفول تاکيد مي کند؛ اساساً تئوري هم به لحاظ تاريخي و هم به جهت جغرافيايي ابطال پذير و مشمول مرور زمان است. در اينجا با يک رويکرد نسبي گرايانه مي توان چنين حکم کرد که نمي توان هر نظريه يي را به کل تاريخ و جهان تعميم داد. تئوري ها تا زماني معتبرند که بتوانند چراغ راه و کليد زندگي اجتماعي باشند. از اين حيث مي توان مدعي بود اساساً هر تئوري کارآمد بايد از دو ويژگي کلي بهره مند باشد. از سويي با واقعيات فرهنگي جامعه يي که پژوهشگر در آن تحقيق مي کند سازگار بوده و قابليت تطابق داشته باشد و از سوي ديگر به لحاظ زماني بتواند به مثابه کليد عمل کند.

... و چه بايد کرد؟

توسعه مفاهيم جامعه شناختي به گفته بسياري از جامعه شناسان غيرقابل انکار است اما تا زماني که اين ابزار به کار نيايد، مي توان فعليتي بر آن متصور بود؟

آيا زمان آن فرا نرسيده پژوهشگران ايراني و جامعه شناسان وطني، بدون آنکه ذهن خويش را آکنده از مفاهيم و تئوري هاي غربي کنند، به مسائل مبتلا به ايران بينديشند و بر اساس آن پديده ها، تئوري هاي جديدي طرح کنند؟

اين پرسش ها کماکان ادامه دارند...
عناوين اين صفحه
جماعت گرايي در وضعيت مدرن
مساله اين است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام