سام محمودي سرابي / sampuraziz@gmail.com

دفعتاً بحث پيرامون وضعيت کنوني جامعه شناسي در اين جغرافيا از جايي آغاز مي شود که موضوع اين علم بر آن انگشت تاکيد مي گذارد و برخلاف همه نظرات غيرکارشناسانه بر صحت رويکرد خويش فارغ از ساحت هاي خاص تاريخي، فرهنگي، جغرافيايي، سياسي و... تاکيد مي کند چراکه اين علم تنها يک ابزار و به عبارتي مصداقي تر به مثابه ذره بين به زيست جهان همه جوامع مي پردازد. البته يادآور مي شوم که قصد اين يادداشت دفاع از اين علم نيست بلکه تاکيد بر فهمي است که ما از آن داشته ايم و شايد بتوان اين کژفهمي را محور اصلي برداشت هاي يکسونگرانه غيرکارشناسانه در اين جغرافيا دانست.
بنابر يک تعريف تقريباً قديمي و در عين حال جامع، در جامعه شناسي ديدگاه اصلي متکي بر اين است که زندگي انسان ها حالت جمعي دارد و جامعه شناسي، قواعد جاري حاکم بر رفتار اجتماعي انسان ها را به شرحي که به نحو گسترده در جامعه وجود دارد، مورد بررسي قرار مي دهد. اين مجموعه از دانش مبتني بر واقعيت روابط انساني است که در پيوستگي ميان انسان ها مشارکت دارد. اما در اين ميان آيا اين تعريف در جغرافياي فکري و فرهنگي نمود عيني يافته است؟ آيا توانسته ايم آن گونه که اين تعريف مشخص مي کند، به بازخواني و بازشناسي قواعد حاکم بر روابط انساني اين جغرافيا بپردازيم؟ طبعاً اگر قرار باشد کتاب هايي را که با محوريت جامعه شناسي، جامعه فعلي ايران را به شکلي ميداني و حتي کتابخانه يي مورد بحث و بررسي قرار مي دهند نام ببريم با تک نگاري هايي به تعداد انگشتان دست ـ در يک سال ـ مواجه نخواهيم شد. همين مساله را مقايسه کنيد با تعداد کتاب هايي که از جامعه شناسان بزرگ جهان نظير آگوست کنت، پارسونز، ماکس وبر، دورکيم، گيدنز و... به فارسي برگردانده مي شود؛ تئوري هايي که به هر حال فقط به فارسي ترجمه مي شوند بدون آنکه به کار بيايند، و کلاس هاي جامعه شناسي تشکيل مي شود و جزوات و کتاب هاي استادان با محوريت بازخواني انديشه هاي جامعه شناختي مورد مطالعه قرار مي گيرند بدون آنکه فهمي بنيادين و مبتني بر واقعيات جامعه ايراني و انديشه بومي صورت عيني به خود بگيرد. باري بحث اين يادداشت مبتني بر کاربرد مفاهيم و انديشه هاي جامعه شناسي در کتاب ها و مطابق نبودن آنها با جامعه ايراني است. البته بحث پيرامون نظريه پردازي بومي نيز از مسائلي است که به شکل ضمني در اين مجال به آن پرداخته شده اما به هر حال گريزي نداريم از اينکه اين بحث را در فرصت و مجالي ديگر مورد بازانديشي قرار دهيم. اساساً آنچه امروز به عنوان مفاهيم بنيادي جامعه شناسي معرفي مي شود به اعتباري، با رويکردي درسي و تحصيلي طرح مي شوند، اما آيا اين رويکرد مي تواند مخاطب اين دسته از آثار را به پژوهش جامع در واقعيت جامعه ترغيب کند؟
در اين ميان ارزش مفاهيم جامعه شناختي در نحوه به کارگيري آنهاست اما متاسفانه تاکنون تطبيقي ميان اين مفاهيم و نحوه به کارگيري آنها صورت نگرفته است چراکه ارزش اين مفاهيم امروز در اين جغرافيا محدود به کتاب هايي است که نمي توان با استناد به آنها بريده يي از زمان و جغرافيا را مورد تحليل جامعه شناختي موشکافانه قرار داد.
البته نمي توان منکر اين واقعيت بود که اين مفاهيم زمينه هاي بنيادين تفکر و تحقيق در مسائل اجتماعي را هموار و مهيا مي کنند اما آنچه در اين ميان به تاکيد نياز دارد بحث پژوهش هاي مستقل محلي است چراکه اساساً به باور بسياري از کساني که با اين دغدغه دمساز هستند، در شرايط کنوني ترجمه کامل متون غربي نمي تواند در بازخواني مسائل مبتلا به جامعه انساني در ايران کارآمد باشد و همين مساله نياز به تئوري هايي را که قابليت کاربردي شدن دارند، افزايش مي دهد.
الگوسازي تئوريک
طبعاً نمي توان با يک يادداشت کوتاه و با استناد به گفته هاي چند جامعه شناس يک نسخه کلي براي وضعيت کتاب هاي جامعه شناسي و در کل نظريه پردازي در اين حوزه پيچيد و حکم بر برائت يا اتهام تلاش هايي که - چه در حوزه ترجمه و چه تحقيق و تاليف - طي اين سال ها صورت گرفته داد اما اساساً بحث بر سر الگوسازي تئوريک است چرا که معمولاً بر اساس يک قاعده کلي، تئوري ها از بطن پديده ها و رويدادهايي متولد مي شوند که تاثيري بنيادين در جامعه ايجاد کرده اند. اما متاسفانه اين موضوع در ايران شکلي معکوس به خود گرفته است.
اساساً در شرايطي که تئوري ملاک تحقيق قرار گرفته، اين انتظار که آثار پژوهشي حرف جديدي براي گفتن داشته باشند بي جا مي نمايد. از سوي ديگر وقتي پژوهش هاي مستقل محلي صورت نگرفته اين بحث ناخودآگاه به بن بست منتهي خواهد شد.
هژموني انديشه غربي
به باور بسياري از اهالي فکر اولين معضلي که طي اين سال ها گريبانگير علم جامعه شناسي در ايران شده ناظر بر هژموني جامعه شناسي غربي است، چراکه اساساً براي اغلب پژوهشگران جامعه شناس در ايران، مهم اين است که فلان جامعه شناس غربي چه گفته تا به آن استناد کنند و اين تاثيرپذيري اولين آسيب جدي براي علم جامعه شناسي در ايران محسوب مي شود. نکته بعدي غفلت از تئوري پردازي است چرا که اساساً تلاشي در جهت تئوري سازي بومي در ايران صورت نگرفته است و طبعاً دانشجو يا پژوهشگر ناگزير خواهد بود براي طرح موضوع به جاي استناد به نظريه هاي بومي به تئوري هاي غربي که گاه هيچ سنخيتي با واقعيات جامعه ايراني ندارند، استناد کند. اين دو موضوع مسائلي هستند که نيازمند يک واشکافي دقيق تر هستند. از اين حيث که اصولاً تاکنون در ايران اقدامي به شکل منسجم در نظريه پردازي صورت نگرفته و پژوهشگران در هيئت مصرف کننده با اين نظريه ها مواجه بوده اند، طبعاً در چنين وضعيتي نه مي توان رويکردي منتقدانه اتخاذ کرد و نه تطابقي ميان آن نظريه ها - که حاصل پژوهش در جامعه يي ديگر هستند - با زندگي بومي صورت داد.
مسائل ناگزير
طبعاً بحث درباره اين مسائل نمي تواند بدون پرداختن به ضرورت و نيازهاي اجتماعي جنبه علمي به خود بگيرد. از اين حيث تلاش مي کنيم بحث را با نيم نگاهي به مسائل و معضلات پيش روي پژوهشگر و جامعه شناس پيش ببريم. البته پيش از هرچيز بايد ضرورت طرح مسائل بر اساس بازخواني رويدادهاي اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد و از آن به بعد مساله نيازهاي اجتماعي مطرح شود.
گاه بررسي مسائل اجتماعي معلول همان مسائل است و طبعاً جامعه شناس را با سردرگمي مواجه مي کند چرا که در اغلب موارد، جامعه شناس با مسائلي درگير است که طرح آنها موجب تشتت اجتماعي مي شود.
بحث ايرانيزه کردن تئوري هاي غربي از جمله مسائل مبتلابه پژوهش در جامعه و به تعبيري صحيح تر تحليل هاي جامعه شناختي است. اين دسته از کارها پيش از هر چيز آغازي هستند براي ساختمند تر شدن زمينه هاي پژوهش اجتماعي در ايران، چرا که اساساً بررسي مسائل داخلي بر اساس زمينه هاي مفهومي درهم تنيده با زيرساخت هاي فرهنگي خود مي تواند سرآغازي قابل تامل در اين حوزه باشد.
زمينه هاي تاريخي
طبعاً در اين مجال نمي توان تمامي مشکلات فقر تاليف در حوزه جامعه شناسي را حتي به اشاره بازگفت اما آنچه اين يادداشت بر آن تاکيد دارد ناظر بر زمينه هاي تاريخي، مفاهيم و تئوري هاي غربي است.
اين موضوع از چند زاويه قابل بازخواني و بازانديشي است. و مهم ترين و اساسي ترين آنها به اعتباري مي تواند رويکردهاي آموزش جامعه شناسي باشد؛ از اين حيث که اساساً آموزش علم جامعه شناسي مانند ديگر علوم انساني از زمينه هاي لازم تاريخي برخوردار نيست. از سويي فضاي اجتماعي، فرهنگي و پژوهشي ما بايد پژوهش هاي ايراني را که مبتني بر يک روش تحقيق کارآمد هستند بپذيرد چرا که اين نظريه ها در جغرافيايي شکل گرفته و قوام يافته اند که مخاطب اين نظريه ها در آن زندگي مي کند. علاوه بر اين اعتباري که گاه به نادرست به تئوري هاي غربي داده مي شود، در اغلب موارد در اين جغرافيا با توجه به زيرساخت هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ديني، کاربرد چنداني ندارد.
البته نمي توان بحث را به همين جا ختم کرد چراکه هنوز يک پرسش تهديدآميز ذهن را به خود درگير کرده است؛ آيا نظريه هاي غربي قابليت کاربردي شدن را در ايران دارند؟
اين پرسش در ذات خود، به نکته يي مهم و در عين حال مغفول تاکيد مي کند؛ اساساً تئوري هم به لحاظ تاريخي و هم به جهت جغرافيايي ابطال پذير و مشمول مرور زمان است. در اينجا با يک رويکرد نسبي گرايانه مي توان چنين حکم کرد که نمي توان هر نظريه يي را به کل تاريخ و جهان تعميم داد. تئوري ها تا زماني معتبرند که بتوانند چراغ راه و کليد زندگي اجتماعي باشند. از اين حيث مي توان مدعي بود اساساً هر تئوري کارآمد بايد از دو ويژگي کلي بهره مند باشد. از سويي با واقعيات فرهنگي جامعه يي که پژوهشگر در آن تحقيق مي کند سازگار بوده و قابليت تطابق داشته باشد و از سوي ديگر به لحاظ زماني بتواند به مثابه کليد عمل کند.
... و چه بايد کرد؟
توسعه مفاهيم جامعه شناختي به گفته بسياري از جامعه شناسان غيرقابل انکار است اما تا زماني که اين ابزار به کار نيايد، مي توان فعليتي بر آن متصور بود؟
آيا زمان آن فرا نرسيده پژوهشگران ايراني و جامعه شناسان وطني، بدون آنکه ذهن خويش را آکنده از مفاهيم و تئوري هاي غربي کنند، به مسائل مبتلا به ايران بينديشند و بر اساس آن پديده ها، تئوري هاي جديدي طرح کنند؟
اين پرسش ها کماکان ادامه دارند...