سه شنبه، 10 آذر 1388 - شماره 2116
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نگاهي به رمان توفان برگ نوشته گابريل گارسيا مارکز
ديدگاه سه گانه

محمدرضا گودرزي

در اين رمان که اولين رمان گابريل گارسيا مارکز است، تاثير ويليام فاکنر نويسنده مشهور امريکا کاملاً بارز است. اين تاثير نه تنها در شيوه روايت که در آفرينش اراده شگفت انسان هاي خستگي ناپذير و متعصبي که با معيارهاي عوام درک ناشدني هستند و تنهايي عظيم آنها در ميان اين مردم بارز است. ابتدا درباره شيوه روايت و ديدگاه اين رمان سخن مي گوييم که شباهتي انکارناپذير با ديدگاه رمان مشهور فاکنر خشم و هياهو يا رمان ديگرش گور به گور دارد.

ديدگاه رمان توفان برگ هم مانند آن دو رمان فاکنر، اول شخص مرکب است به اين معنا که ما با راوي هاي اول شخص متعددي روبه رو هستيم که هر کدام بخشي از هر فصل کتاب را روايت مي کنند. البته در دو رمان فاکنر هر راوي، کل يک فصل رمان را روايت مي کند. رمان توفان برگ 11 فصل است و سه راوي به تناوب آن را روايت مي کنند. اين سه راوي عبارت اند از سرهنگ، ايسابل، دخترش و نوه 11ساله سرهنگ. به عبارت ديگر رخداد ثابت است اما ديدگاه سه گانه، تا خواننده تفاوت نگرش هر يک از راوي ها را در برخورد با رخدادي واحد دريابد. راوي نوجوان در مجموع پنج بار سخن مي گويد، ايسابل 10 بار و سرهنگ 11 بار. سرهنگ به رخدادهاي بيروني توجه دارد و به خاطر قولي که داده است، دشواري ها را به جان مي خرد تا نماينده ارزش هاي رو به زوال نسل گذشته باشد. از طرفي او دغدغه هاي مردم شهر را نيز بيان مي کند. روايت ايسابل اغلب آميخته به احساسات و عواطف است و برخلاف سرهنگ دروني است. او علاوه بر ماجراي دفن دکتر به نکته هايي که ممه از مادر او نقل مي کند و خاطرات شوهر ناپديدشده اش هم مي انديشد. مهم ترين دغدغه او زمان است و اغلب درباره گذر زمان مي انديشد. شايد سال ها انتظار عبث براي بازگشت شوهر در بروز اين دغدغه بي تاثير نباشد.

آنچه براي راوي نوجوان حائز اهميت است ابتدا غرابت مرگ و احساسي است که از ديدن يک مرده براي اولين بار به او دست مي دهد، سپس ماجراها و مسائل نوجوانانه خودش است. در اين بخش ها گاه سخنان راوي نوجوان با موقعيت سني او نمي خواند و فراتر از سن اوست. اين نکته به خصوص هنگام بيان توصيف ها و تشبيه ها به چشم مي خورد. مثلاً «پدربزرگم ظاهراً آرام است اما آرامشش نيمه تمام و نوميدانه است. به آرامش مرده شوي تابوت نمي ماند، آرامش آدم بي قراري است که سعي مي کند احساس خود را بروز ندهد. آرامش سرکش و مضطربانه يي است، آرامشي که تنها پدربزرگ من دارد...» در همين صفحه موارد ديگري هم مانند نحوه يي که با خشونت پنجره اتاق دکتر را باز مي کنند، ديده مي شود.

يکي از عناصر مهم اين داستان زمان است. زمان رخدادهاي اين رمان و زمان خواندن خواننده بر هم منطبق نيست. زمان سپري شده در داستان يک ساعت و نيم است چون در فصل اول گفته مي شود ساعت 30/2 دقيقه است. در فصل پنجم 47/2 و در فصل آخر ساعت 3 است. با توجه به اينکه رمان حدود 130 صفحه است، آشکار است که زمان خواندن، طولاني تر از زمان سپري شده رخدادهاي درون متني است. دليل اين امر دروني شدن زمان براي شخصيت هاست. به عبارت ديگر اگر زمان رمان، صرفاً رخدادهاي بيروني و عيني را دربرمي گرفت، با توجه به انتخاب زمان حال براي زمان روايت لزوماً اين دو زمان منطبق مي شد. اما در اين رمان ما شاهد زمان هاي ذهني شخصيت ها هم هستيم و آنها به کمک حافظه، خاطرات گذشته شان را مرور مي کنند و عواطف و ديدگاه هاي خود را درباره شخصيت هاي ديگر در ذهن بيان مي کنند، همين تفاوت زمان ذهني و زمان گاهشمارانه باعث مي شود اين تطابق صورت نگيرد.

اين رمان، 12 سال قبل از رمان صد سال تنهايي نوشته شده است و جوانه هاي رمان صد سال تنهايي در آن به شکلي بارز ديده مي شود. يکي از اين جوانه ها به وجود آمدن و پا گرفتن سرزمين خيالي ماکوندو و در کنار آن حضور استعماري و استثماري شرکت موز است و ديگري آفرينش شخصيتي به نام سرهنگ آئورليانو بوئندياست که در رمان صد سال تنهايي شخصيت اصلي است.

از شخصيت هاي ديگر اين رمان، علاوه بر سه راوي آن، ابتدا بايد از دکتر نام برد که هر چند در زمان حال رمان زنده نيست، مهم ترين شخصيت داستان است، چرا که نه تنها ماجراي دفن او رخداد اصلي داستان است، بلکه غرايب رفتاري او باعث شده است شخصيت اش کاملاً تشخص بيابد. او سال هاي سال در خانه اش مي ماند و بيرون نمي آيد. تنهايي عظيم و خاص دکتر و ايستادگي اش در برابر خواسته هاي جامعه، از ويژگي هايي است که به ميس اميلي در داستان کوتاه گل سرخي براي اميلي نوشته ويليام فاکنر تعلق دارد. حتي سرهنگ اين داستان هم يادآور سرهنگ سارتوريس همان داستان است. دکتر انساني نامتعارف است که انگار از اعماق تاريخ به ماکوندو پرتاب شده است. سرهنگ در فصل چهار رمان درباره او مي گويد؛ بعد از چهار سال که او آمده ما حتي اسمش را هم نمي دانيم... يعني از گذشته اين شخصيت کسي چيزي نمي داند و تنها مدرکي که او از خود نشان مي دهد توصيه نامه سرهنگ آئورليانو بوئنديا براي اين سرهنگ است. زماني هم که دکترهاي شرکت موز اعلام مي کنند همه دکترها بايد براي کار مدرک شان را نشان دهند، او باز اقدامي در اين جهت انجام نمي دهد. از طرفي رفتار او انتقام جويانه و کينه توزانه است. هنگامي که با ورود دکترهاي شرکت موز بيماران ماکوندو ديگر به او مراجعه نمي کنند، او هم تصميم مي گيرد طبابت را رها کند و طوري بعدها روي اين موضعش پافشاري مي کند که وقتي مردم شهر زخمي هايشان را که دم مرگ اند نزد او مي آورند، او باز در به روي کسي نمي گشايد و از آن زمان دشمني مردم شهر را نسبت به خود ايجاد مي کند. مرگ او نيز جالب است. به گفته سرهنگ او زماني خود را به دار مي آويزد که ديگر مدت هاست ظاهرش مانند مردگان شده است.

شخصيت بعدي ممه است. خدمتکار سرخ پوستي که برخلاف باورها و موضع گيري هاي مردم شهر نه تنها مقابل دکتر جبهه نمي گيرد بلکه همسر غيرقانوني او هم مي شود و سال ها با او در خانه مي ماند و بيرون نمي آيد تا مردم شهر به اين نتيجه مي رسند که او به دست دکتر کشته شده است، ولي از نظر دکتر او يک روز دکتر را رها مي کند و به دنبال زندگي خود مي رود. مارتين شوهر گمشده ايسابل، شخصيت بعدي است. او نمونه آدم هاي منفعت طلبي است که از اعتماد سرهنگ سوءاستفاده مي کند و تعدادي سفته به امضاي او مي گيرد و ناپديد مي شود. ازدواج او با ايسابل تنها به خاطر جلب اعتماد سرهنگ بوده است. آدلايدا نامادري ايسابل و شهردار که نماد فساد اداري است از ديگر شخصيت هاي اين رمان اند.

رمان با يک مقدمه سخت خوان شروع مي شود. اين مقدمه شرح آمدن شرکت موز به ماکوندو و مقدمات وزش توفان برگ است که آغاز کننده بحران هاي متعدد در ماکوندوست. اين شرکت در کوتاه مدت پول فراواني به اين سرزمين وارد مي کند و باعث مي شود گروه هاي سرگرداني که با بوي پول به هر کجا سرازير مي شوند به ماکوندو بيايند.

در رمان، تاريخچه زوال اين خانواده اشرافي را خدمتکار سرخ پوست براي ايسابل روايت مي کند. از نشانه هاي اين اشرافيت رو به زوال، صندوق هاي انباشته از لباسي است که سرهنگ و همسر اولش هنگام آمدن به ماکوندو با خود مي آورند يا جعبه هاي پر از ظروف بي مصرفي است که از خويشان دورشان به آنها رسيده است. در متن آمده است؛ «ورودشان به روستاي جديد ماکوندو در طول آخرين روزهاي قرن، ورود خانواده يي تباه شده بود که هنوز به گذشته متاخر شکوهمندي پيوند داشت که جنگ آن را از هم گسسته بود.» شگرد سخن گفتن از گذشته به وسيله ممه، باعث مي شود خواننده در حجمي کم از آنچه لازم است درباره اين خانواده بداند، اطلاع بيابد. از سوي ديگر اطلاعات ضروري داستان، نه يکجا که تکه تکه روايت مي شود، به همين خاطر مدتي طول مي کشد تا خواننده دريابد که مثلاً دکتر از کجا و به چه بهانه آمده است، يا پدربزرگ راوي نوجوان، سرهنگ است، يا چرا مردم شهر با دفن دکتر مخالف اند؟ تکه تکه دادن اطلاعات به تعليق داستان مي افزايد. اين کارکرد باعث شده است بعضي از نويسندگان حتي به شکلي مصنوعي و کاذب هم که شده، سعي کنند اطلاعات ضروري خواننده را هرچه ديرتر ارائه کنند، اما مارکز به گونه يي از اين شگرد استفاده مي کند که خواننده احساس نمي کند که مثلاً فلان اطلاعات مي توانسته زودتر به او داده شود.

داستان هم در جزء زمانمند است، هم در کل به اين معنا که خواننده هم از ساعت و کيفيت لحظه روايت مانند گرماي شديد مطلع مي شود، هم به کمک تاريخ روزنامه هاي دکتر از سال مرگ او مطلع مي شود.

رمان مثل اغلب رمان هاي مدرن مدور است و از انتها روايت مي شود. در اين حالت نويسنده نمي خواهد براي جلب توجه خواننده او را به دنبال «بعد چه شد؟» بکشاند بلکه خواننده را شايق دانستن «چرا اين طور شد؟» مي کند. در اين شگرد نويسنده ناچار است اغلب رخدادها را به کمک بازگشت به گذشته ذهني شخصيت ها روايت کند و با اين کار زمان رمان را بيگانه سازي کند.

مهم ترين اشکال رمان، آن روايت هايي است که با کارکرد حافظه نمي خواند. مثلاً وقتي شخصيتي درباره ماجرايي سخن مي گويد که 25 سال پيش رخ داده است، ديگر نمي تواند آن را با جزييات کامل نقل کند. به همين دليل روايت دقيق سرهنگ درباره جزييات ورود دکتر به ماکوندو به گونه يي است که انگار سرهنگ همين حالا ماجرا را مي بيند و روايت مي کند.

آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه -3
کوچه گرد
محبوبه ميرقديري

در ميداني شلوغ بود که ديدمش. در پياده رو مي رفت و مي آمد و تماشاي آدم هايي مي کرد که با شکل و قيافه و لباس هاي جورواجور در آمد و شد بودند و او را يا نمي ديدند يا اگر مي ديدند مي خنديدند و با انگشت به هم نشانش مي دادند و بعضي شان، آنهايي که وقت داشتند مي ايستادند به تماشا و گاهي که نگاه پرس وجوگر و حيرانش را مي ديدند به شوخي و تفريح گوشش را مي کشيدند، مشت و لگد نثارش مي کردند و زبان درمي آوردند، شکلک هاي جورواجور تا او هم اداي آنها را درآورد و بالا و پايين بپرد و جيغ بکشد و آن وقت، چه معرکه يي به راه مي افتاد،

جماعت بيکار گرد او حلقه مي زدند، دست مي زدند، پا مي کوبيدند و هو مي کشيدند و شعري را دم مي گرفتند، شعري که اشاره داشت به جنون او، به خيابانگردي و کوچه گردي و دربه دري اش. مي خواندند و ديگران را هم صدا مي زدند تا بيايند و ببينند و کيف کنند. يک تفريح مفت و مجاني و بي دردسر.

روزها مي آمدند و مي رفتند و من همراه و همپاي او در اطراف ميدان مي چرخيدم و مي ديدم که در سرماي زمستان به زير طاق ها و جرز ديوارها، تاريکي دالان ها و کنج گاراژ ها و زيرزمين ها پناه مي برد و در گرماي تابستان سايه يک درخت، کنار جوي آب منزلگاه دائمي اش مي شود. قوت و غذايش هم صدقه يي بود که رهگذرها در کف دستش مي گذاشتند. سکه يي ناچيز و گاهي هم يک لقمه نان. شب هاي جمعه وفور نعمت بود. کيسه اش پر مي شد از خرما و شيريني و شکلات؛ اما بايد فاتحه مي خواند. عاقل ها مي گفتند؛ «فاتحه بخون.» و او دهانش مي جنبيد و سرش را تکان مي داد و نگاه هراسانش را به هر سو مي دوخت. مبادا که دوباره از راه برسند. آن جماعت بيکار و بي عاري که انگار همه شور و عشق زندگي شان در اين بود که او را دوره کنند و آزارش بدهند.

زمستان ها هر چند هوا سرد بود و او رخت و لباس و کفش و بالاپوش مناسبي نداشت اما يک حسن داشت و آن هم نبود اين ولگردهاي سروسامان دار بود.

سرما مجال هرزگي و ديوانه آزاري نمي داد. تند تند مي رفتند و مي آمدند و لعنت مي فرستادند. معلوم نبود به چه کسي و به کجا؟، اما تابستان، به سرشان مي زد، ديوانه تمام عيار. او را دنبال مي کردند، آنقدر مي گشتند تا بالاخره هر جا بود پيدايش کنند و آزارش دهند و آخر سر با يک بستني، يک نوشابه، يک بلال يا پولي ناچيز دهانش را ببندند و خنده کنان رد کارشان را بگيرند و او را با چشمان اشک آلود و سر و صورت و دست و پاي زخمي کنار معبري که جايگاه هميشگي اش شده بود رها سازند،

اوضاع به همين منوال بود تا روزي که ديدم ديوانه شهر به جاي فرار و فغان و فرياد سنگي از جيبش بيرون کشيد و بر سر کسي کوفت که از دنبالش مي رفت و با مشت و لگد سعي مي کرد به رقصيدن و ادا درآوردن وادارش سازد. سنگ را کوبيد و به تماشا ايستاد. خوش و راضي بود و مردک از درد مثل مار به خودش مي پيچيد، ناله مي کرد و فحش و فضيحت هر چه مي دانست بر سر و روي ديوانه مي ريخت.

هنوز چند لحظه يي نگذشته بود که عاقلان شهر سر و سينه زنان از هر طرف رسيدند و اول از همه کتک مفصلي به ديوانه زدند، لباس بر تنش پاره کردند و يقه خودشان را هم دريدند که اي واي، کجا رفت عدالت و امنيت؟ ديوانه يي چنين در شهر راست راست مي گردد و سر و کله مردي آبرودار را با سنگ مي شکند و...، اي داد، اي بيداد که اين وضع ديگر قابل تحمل نيست.

دست و پاي ديوانه را گرفتند و کشان کشان مثل گوسفند قرباني بردندش به دادگاه، محضر جناب قاضي. حالا چه قيامتي در شهر به پا شده بود خدا عالم است، ديوانه يي سنگي برداشته و بر سر ديوانه يي ديگر زده بود اما دهن به دهن مي گشت که ديوانه، همان ديوانه مسخره کوفتي سر مردي عاقل را از تن جدا کرده، کمر يکي را شکسته و دست و پاي چند نفر ديگر را قطع کرده، ديوانه هم در اين ميان مات زده مانده بود که چه خبر شده،

نظر مرا بخواهيد مي گويم در اين لحظه او در خيال خود چهره آدم هايي را مي بيند که در تمامي اين سال ها آزارش داده اند و او، تنها يک بار دست به سنگ برده و از خودش دفاع کرده، خب، اين چه عيبي دارد؟

به نظر من او که در اين مدت از جناب قاضي بسيار شنيده فکر مي کند قاضي پهلوان بزرگي است که مثل فرشته ها بال دارد و مثل جادوگرهاي خوب کلاه و چوب دستي معجزه گر و گوي بلوريني که با نگاه کردن در آن از حقيقت هر ماجرا باخبر مي شود.

به نظر من ديوانه در اين فکرها است و ته دلش غنج مي رود که جناب قاضي حق همه اين آدم هاي مزاحم را مي گذارد کف دست شان و به او هم يک جايي مي دهد. جايي براي خوابيدن و استراحت کردن و بعد به کلاه جادويي اش مي گويد کاري کند که او هر روز غذا داشته باشد و...

و شايد يک ورد اجي مجي لاترجي بخواند تا يک گربه کوچولو بيايد و با او دوست شود و اين جوري او از شر آدم ها راحت شود و اينها چقدر عالي است، به نظر من ديوانه در اين فکر و خيال ها است که به محضر قاضي مي رسد و لال و گنگ يک جا مي ايستد و همان جور که جماعت از سنگ پراني و آزار و اذيت هاي هرروزه اش مي گويند او زل مي زند به قاضي و هي به تن و بدن و سر و هيکلش نگاه مي کند، دنبال بال هاي سفيد مي گردد و کلاه و چوب دستي و گوي بلورين. در اين فکر و خيال ها است که صداي قاضي را مي شنود. او مي گويد با همان سنگ بر سر اين نابکار مردم آزار بزنيد. مي گويد سزاي کار بد همين است.

با شنيدن اين حرف جماعت يقه دريده از خوشحالي جيغ مي کشند، هلهله مي کنند و ديوانه هم، مي خندد و با انگشت قاضي را نشان مي دهد و بالا و پايين مي پرد و به رقص درمي آيد.

مردم هجوم مي برند تا بگيرندش و داد مي زنند که دوباره هرزگي و مسخرگي اش را شروع کرد و ديوانه همچنان مي خندد. فرشته کوچکي در ته ته سر او نشسته و با خودش مي گويد؛ «هي، سرانجام يک نفر پيدا شد که از تو ديوانه تر است.» و باز مي خندد و مي گويد؛ «هي، نگاه کن، نشستند فکر کردند و عقل هايشان را روي هم ريختند و به اين نتيجه رسيدند که بايد سنگ بردارند و بزنند سر تو را بشکنند، سر يک آدم بي عقل نادان را،»

و باز مي خندد - منظورم فرشته است - و ديوانه شهر هم، پاي مي کوبد و نگاه به جماعتي مي کند که خوشحال و راضي دنبال سنگ مي گردند و...

و حالا مي خواهيد اسم اين شهر و اين ديوانه را بدانيد؟ اين قبيل آدم ها چه زن، چه مرد معمولاً اسمي ندارند. معمولاً به اسم «ديوونه هه» خوانده مي شوند و مي توانند در هر شهر و محله يي باشند. اين ديوانه يي هم که حکايتش را گفتم، او هم، نامي ندارد، از جنس کاغذ و کلمه است و ساليان سال است که در يک شعر زندگي مي کند، شعري به نام «سر و سنگ». شعر «سر و سنگ» را پروين اعتصامي سروده است.
نگاهي به شرح منظومه ظهر نوشته دکتر غلامرضا کافي
پل هاي نامرئي
لادن نيکنام

ادبيات متني است مرتبط با تمامي متن هاي پيرامونش. يعني نمي توان ادبيات را فارغ از تاريخ، جغرافيا، تحولات اجتماعي و سياسي تعريف کرد و به تحليلي از يک متن ادبي رسيد. نقد و تحليل متون ادبي به شدت وابسته به ساير زمينه هاي مطالعاتي فرنگي مرتبط و گاه غيرمرتبط است. به خصوص در زمينه شعر که برخاسته از کهنه شعور و شهود آدمي است، آن هم در جغرافيايي که مردمانش به زبان شعر سخن مي گويند، اين ارتباطات تنگ تر از هميشه ديده مي شود. در اين عرصه بدون ترديد تمامي اتفاقات ظرفيت تبديل شدن به متن ادبي را داشته و دارند. کافي است به آن اتفاق يا پديده، شاعر درست به نيکي نظر افکند. پيوستگي ميان تمامي زمينه ها و وجود پل هاي نامرئي ميان بستر اجتماعي و حيات ادبي جزء لاينفک تمامي نقدها و تحليل ها به شمار مي رود يعني اگر ما مي خواهيم شعر مشروطه را بررسي کنيم ناخودآگاه شعر آن دوره را به واسطه اتفاق آن زمان نامگذاري مي کنيم يا وقتي مي گوييم شعر سپيد يا آزاد مقصود رها شدن از طول مصراع ها است. وقتي از شعر انقلاب سخن مي گوييم بين يک اتفاق بيروني و شعر ارتباط برقرار مي کنيم يعني نمي توانيم ميان عوامل عيني و بيروني و مقوله يي ذهني و انتزاعي تفکيک قائل شده و هر يک را فارغ از ديگري بررسي کنيم. طبيعي است هنگام خلق اين آثار هم شاعر يا نويسنده متاثر از فضاي بيرون دست به قلم مي برد. نويسنده کيست؟ شاعر کيست؟

يکي است از همين آدم هايي که در هواي مشترک ميان من و شما نفس مي کشند. همان را مي بيند که ما مي بينيم. گيريم اندکي دقيق تر، ظريف تر و هنرمندانه تر مي تواند گاه تراشي دهد واقعيت بيروني را تا منظر خود را برجسته سازد. بگويد بياييد از اين پنجره به اين اتفاق که هميشه آن را ديده ايم و همگان از آن گفته اند، نگاه کنيم. شاعر هنر تماشا کردن و دوباره ساختن هر چه تکراري است را دارد. براي همين هم هست که شاعران برجسته هر زمان توانسته اند اتفاقات زمان خود را جاودانه ساخته و تاريخ را در آثارشان مي توانيم جست وجو کنيم، همچنان که جغرافيا را. در ايران اتفاقي يا اتفاقاتي که از يک سو زمينه حماسي و تراژيک داشته باشد و از سوي ديگر ريشه در اعتقادات مذهبي داشته باشد، در ادبيات و شعر جايگاه خاصي دارد. ذهن خلاق خيل عظيمي از شاعران را درگير خود کرده و مي کند. اتفاقي نظير عاشورا ديگر از بند زمان و مکان رهيده و به واسطه ابعاد حماسي و اعتقادي اش دستمايه کار هنري، فعاليت اجتماعي، جنبش هاي فکري، حرکت هاي ايدئولوژيک، تحولات سياسي و... قرار مي گيرد.

در کتاب «شرح منظومه ظهر» که به کوشش دکتر «غلامرضا کافي» به رشته تحرير درآمده شما با سير تطور شعرهاي ايراني از قرن سوم تا امروز در زمينه عاشورا مواجهيد؛ اينکه در اين شعرها چه تحولاتي به منصه ظهور رسيده و متن ها چگونه دچار دگرديسي شده اند.

آنچه در خوانش اين کتاب اهميت دارد، توجه به همان پل هاي نامرئي است. همان پيوند غريبي که در هر دوره و عصر در عهد هر پادشاه و سلسله يي ميان ذهن شاعر و واقعه عاشورا و بستر اجتماعي، سياسي، فرهنگي زمان خودش برقرار شده است. گويي هر شاعري در زمان حيات خويش به طريقي از طريق بازسرايي حماسه عاشورا ديدگاه، نظرگاه يا نقد يا در کمترين حالت اعتراض و ناله و شکايت خود را از زمانه خويش اعلام کرده است. اين واقعه که ظرفيت پذيرش يا تفسيرهاي گوناگون را براي ذهن خلاق شاعران پديد مي آورد اتفاقي است که در آن نبرد ميان حق و باطل، صحنه هاي تکان دهنده بشري، عواطف و هيجانات، پيوندهاي فاميلي و وفاداري، تنهايي و استقامت، عشق و شور و ايمان و... همگي حضور دارد. مي بينيد در رويدادي از اين دست تمامي بن مايه هاي ذهني يا فکري مطمح نظر يک شاعر وجود دارد. او مي تواند از يک طرف به روايت محض روي آورد، مي تواند واقعه را بازسازي کند مي تواند بر آن وجهي که براي خودش درگيرکننده تر است، پافشاري کند، فرصت براي هر نوع برقراري ارتباط با چنين رخداد عظيم تاريخي وجود دارد. در جغرافيايي که مردمانش هميشه در همه احوال براي حماسه احترام قائل بوده اند، شاعران هم به شکل طبيعي به حماسه توجه خاص داشته اند. به همين جهت از زمان فردوسي تا امروز به عاشورا همگان عنايت داشته اند، از عطار و مولانا گرفته تا شهريار و قيصر امين پور و دکتر شريعتي و يدالله رويايي. در اين گذر تاريخي هستند شاعراني که به بازسازي صرف اين واقعه در قالب شعر مي پردازند و باز کساني که به اين حماسه ابعاد شورانگيز و خيال انگيز داده و ديگراني که بر وجه حماسي اش پاي فشرده اند. در اين ميان هر چه به زمان حاضر نزديک تر مي شويم به توجه به عينيات و روايت آنچه رخ داده نزديک تر مي شويم. گويي انسان امروزي بيشتر دوست دارد به تماشاي تابلويي باشکوه از اين رخداد بنشيند؛ عينيت و روايت درهم تنيده شده تا تصويرهاي تاثيرگذار و ماندگار در ذهن خلق شود. هر چه به زمان هاي گذشته مراجعه کنيم بر وجه عرفاني و آسماني و قدسي تاکيدها بيشتر مي شود. خود سبک هندي هم بر پرداختي از اين دست بي تاثير نبوده است ولي يک بار ديگر فکر مي کنم بايد بر اين نکته پافشاري کنم که اولين دستاورد مطالعه کتاب ارزشمند «دکتر غلامرضا کافي » همين پي بردن به اهميت ميان متن ادبي و شرايط اجتماعي و سياسي است. شاعران زماني آسوده تر توانسته اند با رخداد عظيمي مانند عاشورا ارتباط برقرار کنند که بستر اجتماعي مناسبي براي خلاقيت شان فراهم شده است. در عهد صفويه بسياري از شاعران از ايران کوچيدند و باز از ياد نبريم که در جنگ ميان ايران و عراق وقتي خاک اين سرزمين مظلومانه مورد تهاجم قرار مي گيرد، پيوندهاي واقعي به کمک پيوندهاي ذهني آمده و شرايط براي حيات شعرهايي که در حال و هواي حماسه هاي شورانگيز سروده مي شود، بيشتر مهياست. مهم اين است که از ياد نبريم ذهن شاعر پنجره يي است رو به جهان. لته هاي اين پنجره هرگز بسته نمي شود. همواره خود را به تمامي زمان ها و مکان ها متعلق مي داند. اين ويژگي مهم و اصلي ذهن يک شاعر هوشيار است. او مي تواند ميان ديروزهاي دور و فرداهاي نيامده پيوند برقرار کند. حماسه يي نظير عاشورا تمامي مصالح را در اختيارش مي گذارد تا مثلاً امروز بگويد از خشونتي که در همان جغرافيا در حال وقوع است و باز چند قدم آن سوتر و چند کيلومتر اين طرف تر، هر چه مي بينيم تصوير مکرر يک مظلوميت هميشگي است. گاهي فکر مي کنم شاعر شدن و شاعر ماندن در اين ديدار چندان دشوار نبوده چون هر چه مي بينيم چنان دردناک است و اغراق آميز که باورش فقط به مدد شعر ممکن است. و باز گاهي با خود مي انديشم آنچه در ساحت امر عيني و واقع رخ مي دهد آنقدر تکان دهنده است که از بند خيال هر شاعري گريخته و خود را به تاريخ و جغرافيا و ساير زمينه هاي مرتبط پيوند مي زند.

شايد حکايت همان پل هاي نامرئي باشد که در جهان وجود دارد و ما نمي بينيم شان، مگر زماني که نيازش را حس مي کنيم. کتاب ارزشمند «شرح منظومه ظهر» فرصت بسيار مغتنمي است براي خواندن شعرهاي حماسي و عاشقانه و عارفانه در ارتباط با عاشورا و بعد انديشيدن؛ انديشه يي که وادارمان مي کند به ارتباط ميان قرن ها فکر کنيم. حتي گاه مي هراسيم از تکرارها و اوج و فرودهاي مکرر يک جغرافيا. گاهي فکر مي کنيم تمامي شاعراني که شرح حال و شعرهاشان در اين کتاب آمده يک نفرند که هر بار با يک صدا آوازي را سروده اند. انتخاب هر يک از اين امکان ها با «تو»ي مخاطب است که حق داري و حق مطلب را گردآورنده اين اثر هم تا حد زيادي ادا کرده است. جاي خالي آثاري از اين دست در ادبيات پژوهشي ايران احساس مي شود. مقوله تحقيق و نقد جدي است و بايد هم جدي گرفته شود.
عناوين اين صفحه
ديدگاه سه گانه
کوچه گرد
پل هاي نامرئي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام