محبوبه ميرقديري

در ميداني شلوغ بود که ديدمش. در پياده رو مي رفت و مي آمد و تماشاي آدم هايي مي کرد که با شکل و قيافه و لباس هاي جورواجور در آمد و شد بودند و او را يا نمي ديدند يا اگر مي ديدند مي خنديدند و با انگشت به هم نشانش مي دادند و بعضي شان، آنهايي که وقت داشتند مي ايستادند به تماشا و گاهي که نگاه پرس وجوگر و حيرانش را مي ديدند به شوخي و تفريح گوشش را مي کشيدند، مشت و لگد نثارش مي کردند و زبان درمي آوردند، شکلک هاي جورواجور تا او هم اداي آنها را درآورد و بالا و پايين بپرد و جيغ بکشد و آن وقت، چه معرکه يي به راه مي افتاد،
جماعت بيکار گرد او حلقه مي زدند، دست مي زدند، پا مي کوبيدند و هو مي کشيدند و شعري را دم مي گرفتند، شعري که اشاره داشت به جنون او، به خيابانگردي و کوچه گردي و دربه دري اش. مي خواندند و ديگران را هم صدا مي زدند تا بيايند و ببينند و کيف کنند. يک تفريح مفت و مجاني و بي دردسر.
روزها مي آمدند و مي رفتند و من همراه و همپاي او در اطراف ميدان مي چرخيدم و مي ديدم که در سرماي زمستان به زير طاق ها و جرز ديوارها، تاريکي دالان ها و کنج گاراژ ها و زيرزمين ها پناه مي برد و در گرماي تابستان سايه يک درخت، کنار جوي آب منزلگاه دائمي اش مي شود. قوت و غذايش هم صدقه يي بود که رهگذرها در کف دستش مي گذاشتند. سکه يي ناچيز و گاهي هم يک لقمه نان. شب هاي جمعه وفور نعمت بود. کيسه اش پر مي شد از خرما و شيريني و شکلات؛ اما بايد فاتحه مي خواند. عاقل ها مي گفتند؛ «فاتحه بخون.» و او دهانش مي جنبيد و سرش را تکان مي داد و نگاه هراسانش را به هر سو مي دوخت. مبادا که دوباره از راه برسند. آن جماعت بيکار و بي عاري که انگار همه شور و عشق زندگي شان در اين بود که او را دوره کنند و آزارش بدهند.
زمستان ها هر چند هوا سرد بود و او رخت و لباس و کفش و بالاپوش مناسبي نداشت اما يک حسن داشت و آن هم نبود اين ولگردهاي سروسامان دار بود.
سرما مجال هرزگي و ديوانه آزاري نمي داد. تند تند مي رفتند و مي آمدند و لعنت مي فرستادند. معلوم نبود به چه کسي و به کجا؟، اما تابستان، به سرشان مي زد، ديوانه تمام عيار. او را دنبال مي کردند، آنقدر مي گشتند تا بالاخره هر جا بود پيدايش کنند و آزارش دهند و آخر سر با يک بستني، يک نوشابه، يک بلال يا پولي ناچيز دهانش را ببندند و خنده کنان رد کارشان را بگيرند و او را با چشمان اشک آلود و سر و صورت و دست و پاي زخمي کنار معبري که جايگاه هميشگي اش شده بود رها سازند،

اوضاع به همين منوال بود تا روزي که ديدم ديوانه شهر به جاي فرار و فغان و فرياد سنگي از جيبش بيرون کشيد و بر سر کسي کوفت که از دنبالش مي رفت و با مشت و لگد سعي مي کرد به رقصيدن و ادا درآوردن وادارش سازد. سنگ را کوبيد و به تماشا ايستاد. خوش و راضي بود و مردک از درد مثل مار به خودش مي پيچيد، ناله مي کرد و فحش و فضيحت هر چه مي دانست بر سر و روي ديوانه مي ريخت.
هنوز چند لحظه يي نگذشته بود که عاقلان شهر سر و سينه زنان از هر طرف رسيدند و اول از همه کتک مفصلي به ديوانه زدند، لباس بر تنش پاره کردند و يقه خودشان را هم دريدند که اي واي، کجا رفت عدالت و امنيت؟ ديوانه يي چنين در شهر راست راست مي گردد و سر و کله مردي آبرودار را با سنگ مي شکند و...، اي داد، اي بيداد که اين وضع ديگر قابل تحمل نيست.
دست و پاي ديوانه را گرفتند و کشان کشان مثل گوسفند قرباني بردندش به دادگاه، محضر جناب قاضي. حالا چه قيامتي در شهر به پا شده بود خدا عالم است، ديوانه يي سنگي برداشته و بر سر ديوانه يي ديگر زده بود اما دهن به دهن مي گشت که ديوانه، همان ديوانه مسخره کوفتي سر مردي عاقل را از تن جدا کرده، کمر يکي را شکسته و دست و پاي چند نفر ديگر را قطع کرده، ديوانه هم در اين ميان مات زده مانده بود که چه خبر شده،
نظر مرا بخواهيد مي گويم در اين لحظه او در خيال خود چهره آدم هايي را مي بيند که در تمامي اين سال ها آزارش داده اند و او، تنها يک بار دست به سنگ برده و از خودش دفاع کرده، خب، اين چه عيبي دارد؟
به نظر من او که در اين مدت از جناب قاضي بسيار شنيده فکر مي کند قاضي پهلوان بزرگي است که مثل فرشته ها بال دارد و مثل جادوگرهاي خوب کلاه و چوب دستي معجزه گر و گوي بلوريني که با نگاه کردن در آن از حقيقت هر ماجرا باخبر مي شود.
به نظر من ديوانه در اين فکرها است و ته دلش غنج مي رود که جناب قاضي حق همه اين آدم هاي مزاحم را مي گذارد کف دست شان و به او هم يک جايي مي دهد. جايي براي خوابيدن و استراحت کردن و بعد به کلاه جادويي اش مي گويد کاري کند که او هر روز غذا داشته باشد و...
و شايد يک ورد اجي مجي لاترجي بخواند تا يک گربه کوچولو بيايد و با او دوست شود و اين جوري او از شر آدم ها راحت شود و اينها چقدر عالي است، به نظر من ديوانه در اين فکر و خيال ها است که به محضر قاضي مي رسد و لال و گنگ يک جا مي ايستد و همان جور که جماعت از سنگ پراني و آزار و اذيت هاي هرروزه اش مي گويند او زل مي زند به قاضي و هي به تن و بدن و سر و هيکلش نگاه مي کند، دنبال بال هاي سفيد مي گردد و کلاه و چوب دستي و گوي بلورين. در اين فکر و خيال ها است که صداي قاضي را مي شنود. او مي گويد با همان سنگ بر سر اين نابکار مردم آزار بزنيد. مي گويد سزاي کار بد همين است.
با شنيدن اين حرف جماعت يقه دريده از خوشحالي جيغ مي کشند، هلهله مي کنند و ديوانه هم، مي خندد و با انگشت قاضي را نشان مي دهد و بالا و پايين مي پرد و به رقص درمي آيد.
مردم هجوم مي برند تا بگيرندش و داد مي زنند که دوباره هرزگي و مسخرگي اش را شروع کرد و ديوانه همچنان مي خندد. فرشته کوچکي در ته ته سر او نشسته و با خودش مي گويد؛ «هي، سرانجام يک نفر پيدا شد که از تو ديوانه تر است.» و باز مي خندد و مي گويد؛ «هي، نگاه کن، نشستند فکر کردند و عقل هايشان را روي هم ريختند و به اين نتيجه رسيدند که بايد سنگ بردارند و بزنند سر تو را بشکنند، سر يک آدم بي عقل نادان را،»
و باز مي خندد - منظورم فرشته است - و ديوانه شهر هم، پاي مي کوبد و نگاه به جماعتي مي کند که خوشحال و راضي دنبال سنگ مي گردند و...
و حالا مي خواهيد اسم اين شهر و اين ديوانه را بدانيد؟ اين قبيل آدم ها چه زن، چه مرد معمولاً اسمي ندارند. معمولاً به اسم «ديوونه هه» خوانده مي شوند و مي توانند در هر شهر و محله يي باشند. اين ديوانه يي هم که حکايتش را گفتم، او هم، نامي ندارد، از جنس کاغذ و کلمه است و ساليان سال است که در يک شعر زندگي مي کند، شعري به نام «سر و سنگ». شعر «سر و سنگ» را پروين اعتصامي سروده است.