دوشنبه، 9 آذر 1388 - شماره 2115
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
بازيچه هاي کشتارگر
علي اکبر قاضي زاده

«جينو استرادا» يادمان هاي خود را از کشتارهاي بي صدا در گوشه و کنار اين سياره سرسام گرفته در کتابي به نام «طوطي هاي سبز» جمع آورده است. مي خواهم بنويسم کتاب خواننده را تکان مي دهد. مي ترسم اما فاجعه را نرساند و نمي رساند. بگذاريد موضوع را کمي روشن کنم؛ در کنار و گوشه پنج قاره عالم نزديک به 110 ميليون مين يا انواع تله هاي انفجاري، پيدا و پنهان پراکنده است. بامزه اينکه تمام مرگ افزارهاي پرقدرت را که غافل گيرانه پيام آور مرگ هستند، در اروپا، امريکا و روسيه مي سازند. اما غير از برخي از سرزمين هاي بالکان- در حاشيه اروپا- اين مرگ افزارهاي کميني، قربانيان خود را از آسياي غربي و شرقي، امريکاي لاتين و آفريقا مي گيرد. عنايت داريد؟ کشنده ترين مين ها را که جنگ سالاران کشته مرده آنها هستند، فن سالاران ايتاليايي و روسي مي سازند. غم انگيزتر اينکه بچه ها قربانيان اصلي اين کشت کشتارگر هستند و بعد از کودکان، غيرنظاميان قرباني جنگ و درگيري.

براي نمونه ارتش شوروي پيشين بي شماري تله انفجاري در خاک افغانستان به يادگار گذاشته است. بيشتر اين بمب هاي ويرانگر را فن سالاران روسي به شکل بازيچه کودکانه ساخته اند؛ بازيچه هايي خوش رنگ و خوش ساخت که فيوزي، آزادکننده يي يا دکمه يي را در جايي از آن کار گذاشته اند. يکي از اين بازيچه ها بمبي است که به هيکل يک طوطي زيباي سبز رنگ ساخته اند. کشيدن يکي از پاهاي اين بازيچه براي انفجار، ويراني و کشتار يک خانوار کفايت مي کند.

بچه افغان در اين روزگار سختي و نداري، يکي از اين بازيچه ها را پيدا مي کند و شوق زده راهي خانه مي شود. بزرگ و کوچک مي آيند تا اين بازيچه طرفه را تماشا کنند. دستي بي خبر به فيوز مي خورد و... به گفته استرادا خوشا به حال آنان که در همان انفجار اول، راهي ديار نيستي مي شوند. زخميان آش و لاش را لاي پتويي، شمدي، زيلويي يا فرشي مي گذارند و صدها و ده ها کيلومتر از ميان دره ها، از بلنداي کوه ها و کفي جلگه ها سفر مي کنند تا به بيمارستاني برسند. هميشه دو سه نفري هستند که دستي، پايي يا نيمي از بدن جدا شده آنان را بايد جداگانه بياورند.

طوطي هاي سبز يادمان هايي است از چنين حوادث بي رحمانه يي. استرادا برپاکننده و اداره کننده بيمارستان هاي کوچک و پراکنده يي است به نام «امرژنسي يا امرجنسي» که به ياري بنيان هاي مردم نهاد دنيا در حاشيه مناطق بلاخيز سياره ساخته مي شود. مشکل عمده در کار اين بيمارستان ها حساسيت دولت هاي مرکزي به ياري رساندن به مجروحان مخالف يا در حال جنگ با دولت هاست. جالب آنکه همه مي پذيرند که پزشک تنها بايد در انديشه بهبود بيمار باشد. کينه اما مگر جايي براي انسان دوستي باقي مي گذارد؟

اين بيمارستان ها را در حاشيه سرزمين هاي بلاخيز مي سازند؛ سليمانيه، کويته، جيبوتي، پنج شير، روآندا، پرو، کامبوج و... گردانندگان مي کوشند نيروهاي محلي را آموزش بدهند و سپس بيمارستان را به آنان بسپارند و به جاي ديگري بروند. گاهي هم برپاکنندگان بيمارستان يا همان کارکنان بومي قرباني خشونت رايج در سرزمين ميزبان مي شوند. مردم محلي اما هميشه با اين ميهمانان رفتاري دوستانه و صميمانه دارند، به ويژه آنان که به ياري پزشکان امرژنسي از نيمه راه نيستي بازگشته اند، گيرم با دستي يا پايي که نيست، کمري که راست نمي شود يا نداشتن عضوي در شکم.

به استرادا حسودي مي کنم. بيش از دو دهه دوخت و دوز شکم هاي پاره، بريدن دست و پاي له شده که دارد جان صاحب خود را مي گيرد، رسيدگي به قربانياني که در خشونت جاري هيچ نقشي ندارند و راه اندازي کودکاني به کمک چوب زير بغل يا اعضاي بدني دست ساز.

شايد زيباترين خاطره در اين کتاب، رسيدگي پزشکي به دو جنگنده زخمي در بيمارستان، از دو سوي درگيري جنگ در افغانستان باشد. اين دو نخست حاضر نبودند زير يک سقف بمانند، چه رسد به آنکه زير نظر يک گروه معالجه شوند. عاقبت يکي- آن که پيش تر پايش را ناچار بريده اند- نزد مجروح دوم مي رود و او را قانع مي کند که راه ديگري نيست. اندکي بعد، اين دو جوان با هم مي جوشند و مي پذيرند که در اين کشتار، نقشي غير از مهره هاي بازي شونده ندارند.

کتاب با يک يادداشت آغاز مي شود. سپس در 43 قطعه خاطره هايي از امرژنسي هاي پراکنده در دنيا را باز مي نويسد. قطعه پاياني توضيحي است درباره کارهاي امرژنسي در دنيا، منابع پشتيباني آن و نشاني هاي مرکز آن. منوچهر افسري ترجمه يي روان و رسا از متن به دست داده است. کتاب را که خواندم ياد جمله يي افتادم که وقتي در سرآغاز کتاب «تجربه هاي ماندگار در گزارشگري» نوشته ام؛ آيا سرانجام آدم، انسان خواهد شد؟
کشور هفتاد و دو ملت
حقايقي که هميشه مخفي مي مانند

پاکسيما مجوزي

شب هاي دانشگاه جواهر لعل نهرو معروف است. دانشجويان بعد از درس خواندن و خستگي، مخصوصاً در اين روزهاي امتحانات بيرون مي آيند و راه مي روند. به کافه هاي کوچکي که آنجاست سر مي زنند. چاي يا قهوه مي نوشند و بعد هم برمي گردند به خوابگاه و درس مي خوانند.

اما يکشنبه شب (22 نوامبر) با شب هاي ديگر متفاوت بود. چهار پسر ناشناس سوار بر هيوندايي سفيد، با حال و روزي منگ وارد دانشگاه مي شوند. کسي آنها را نمي شناخت. شروع کرده بودند به آزار و اذيت چند دختري که در محوطه دانشگاه براي هواخوري از خوابگاه خود بيرون آمده بودند. ماجرا از همين جا شروع شد و دانشگاه را سه روز درگير خود کرد. دخترها به پليس دانشگاه خبر دادند که چند پسر آنها را اذيت مي کنند. پليس مي آيد. از پسرها کارت دانشجويي مي خواهد اما آنان کارت دانشجويي نداشتند. يکي از آنها در مقابل درخواست پليس اسلحه يي بيرون مي آورد و تهديد مي کند که پسر رئيس پليس است و اگر اذيت شان کنند شليک مي کند. درگيري آغاز مي شود. تعداد پليس ها و دانشجويان افزايش پيدا مي کند و سکوت شبانه دانشگاه تبديل به هياهو مي شود. فرزاد يکي از دانشجويان ايراني در دانشگاه جواهر لعل نهرو مي گويد؛ «بچه ها بيشتر از اين عصباني شدند که آن پسر از پست و مقام پدرش براي آزار ديگران استفاده کرده بود.» پليس چهار پسر را دستگير مي کند تا آنان را به مرکز پليس نزديک آن منطقه ببرد. اما دانشجويان عصباني که حالا تعدادشان به 600 نفر رسيده بود مانع خروج ماشين پليس مي شوند. در ورودي دانشگاه را مي بندند و همگي دور ماشين حلقه مي زنند.

ساراب دانشجوي هندي نيز مي گويد؛ «پليس براي خروج آن چهار نفر از دانشگاه مجبور شد دست به خشونت بزند. بچه ها از اين خشونت بيشتر عصباني شدند.» نيروهاي پليس افزايش پيدا کردند و در نهايت با ضرب و شتم توانستند پسرها را خارج کنند. اما دانشجويان، ماشين پسرها را واژگون کردند و تا ساعت ها به خوابگاه هاي خود بازنگشتند. فرزاد که از نزديک شاهد ماجرا بود در ادامه گفت؛ «تا دو روز بعد از اين اتفاق پليس همچنان در دانشگاه بود و اگر زمان امتحانات نبود حتماً دانشگاه براي بازگشت به آرامش تعطيل مي شد.»

سوشميتا دختري که در خوابگاه دانشگاه اقامت دارد، مي گويد؛ «با اينکه همين روزها، روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان است اما مي توان ديد خشونت حتي در محيط آموزشي براي زنان وجود ندارد چه برسد به مناطق محروم و دور از دسترس.»

پسرها بازداشت شدند و همه منتظرند زمان دادگاه آنان فرا برسد. دانشجويان باز هم قدرت خود را نشان دادند و اعتراض کردند. انگار ويژگي دانشجو نقد کردن است. اما بايد ديد آيا قانون در هند مهم تر است يا پسر رئيس پليس بودن مانع اجراي درست قوانين مي شود زيرا در اخباري که در روزنامه ها به چاپ رسيده بود، اسلحه پسرها را اسباب بازي عنوان کرده بودند که درست و غلط بودنش معلوم نيست و شايد ذکر اين نکته همان فرار از قانون معنا مي دهد؛ چيزي که هرروزه در همه جاي دنيا اتفاق مي افتد. به قول ميشل فوکو هر کجا قدرت باشد حقيقت آنجا است؛ حقيقتي که نمي دانيم شکل اصلي آن به چه صورت است و قدرت چگونه آن را به نفع خود بيان مي کند.

آموزش آشپزي
قورمه سبزي

ابراهيم رها / Ebrahimraha.com

من برگشتم، واقعيتش اين است که اين روزها هر چيزي در روزنامه بنويسي به يک جايي، يک کسي، يک گوشه يي، يک طوري... برمي خورد. تا به حال شعار مي داديم «حق نشايد گفت جز زير لحاف» اما الان بحث از لحاف هم گذشته، بر همين اساس ما هم از ستون «جنگ سرد» رسيده ايم به آموزش آشپزي، براي همين ستون هم با دوستان مشورت کردم و همه گفتند الان وقتش نيست و من به اين نتيجه رسيدم که وقتش الانه، اولين آموزش آشپزي را شروع مي کنيم. غذايي که امروز خدمت تان آموزش مي دهم خورشت قورمه سبزي است. بسياري از مردم ايران به اين غذا علاقه مند هستند. مدارک و اسنادش هم در آشپزخانه دولت موجود است، طبق آمار، براي طبخ اين غذا ابتدا مي رويد گوشت مي خريد. بسته به اينکه کدام محل ساکن هستيد قيمت گوشت بين 20 تا 22 هزار تومان در نوسان است. يعني بر فرض اگر ساکن دروازه دولت هستيد... (نه ولش کن الان ميگن منظور داشت،) بله پس از ابتياع گوشت تصور مي کنيد بايد برويد سبزي بخريد، نه نشد ديگه، خداي نکرده اغتشاشگر نيستيد که مي خواهيد «سبزي» بخريد. در خورشت به جاي عنصر معلوم الحالي مثل سبزي که بارها ماهيت امريکايي خود را نشان داده و عنقريب است که ايادي اش مثل گشنيز يا ريحان با حبس هاي طولاني مدت روبه رو شوند، بادمجان يا هويج مي ريزيم تا مواضع خودمان را حفظ کرده باشيم. خوانندگان محترم هر يک با توجه به مواضع شان مي توانند بر فرض گوجه فرنگي، سيب زميني يا... را انتخاب کرده داخل خورشت بريزند.

نکته اساسي در اين ميان همان عدم استفاده از سبزي، ميرحسين، کروبي، خاتمي و... است که ذکر شد. خب مخاطبان عزيز از آنجا که به علت پيش درآمد «طرح جرخوردگي» اقتصادي (حذف يارانه هاي سابق) و گران شدن شگفت انگيز گوشت قطعاً نتوانسته ايد اين عنصر سرسپرده که با هماهنگي استکبار جهاني قيمتش بالا کشيده را بخريد و از آنجا که تکليف سبزي را هم روشن کرديم، بهتر است در پخت اين غذا قدري نوآوري به خرج دهيم. عزيزان استحضار دارند که «گوشت شيشک» از دو بخش تشکيل شده و اگر در پي تلاش شبانه روزي دوستان ديگر بخش گوشتي آن به مردم نمي رسد، بي ترديد بخش شيشکي آن که به مردم خواهد رسيد پس همين بخش را گرفته در کنار ساير دستاوردها در يک قابلمه بزرگ ريخته بگذاريد جا بيفتد. بعد سفره تان را آنقدر بشوييد تا از بوي نفت پاک شود. سپس نان سنگک... نه 700 تومان شده و نمي شود خريد، نان بربري... آن هم از 400 تومان گذشته و خريدش سخت است... بگذاريد نوآوري را بيشتر کنيم. سفره را پهن کنيد، تلويزيون را روشن کنيد، اخبار پخش مي کند و شما حتي اگر سير نشويد قطعاً از اشتها مي افتيد، اين آموزش غذاي امروزمان بود، نوش جان،

عناوين اين صفحه
بازيچه هاي کشتارگر
حقايقي که هميشه مخفي مي مانند
قورمه سبزي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام