علي اکبر قاضي زاده

«جينو استرادا» يادمان هاي خود را از کشتارهاي بي صدا در گوشه و کنار اين سياره سرسام گرفته در کتابي به نام «طوطي هاي سبز» جمع آورده است. مي خواهم بنويسم کتاب خواننده را تکان مي دهد. مي ترسم اما فاجعه را نرساند و نمي رساند. بگذاريد موضوع را کمي روشن کنم؛ در کنار و گوشه پنج قاره عالم نزديک به 110 ميليون مين يا انواع تله هاي انفجاري، پيدا و پنهان پراکنده است. بامزه اينکه تمام مرگ افزارهاي پرقدرت را که غافل گيرانه پيام آور مرگ هستند، در اروپا، امريکا و روسيه مي سازند. اما غير از برخي از سرزمين هاي بالکان- در حاشيه اروپا- اين مرگ افزارهاي کميني، قربانيان خود را از آسياي غربي و شرقي، امريکاي لاتين و آفريقا مي گيرد. عنايت داريد؟ کشنده ترين مين ها را که جنگ سالاران کشته مرده آنها هستند، فن سالاران ايتاليايي و روسي مي سازند. غم انگيزتر اينکه بچه ها قربانيان اصلي اين کشت کشتارگر هستند و بعد از کودکان، غيرنظاميان قرباني جنگ و درگيري.
براي نمونه ارتش شوروي پيشين بي شماري تله انفجاري در خاک افغانستان به يادگار گذاشته است. بيشتر اين بمب هاي ويرانگر را فن سالاران روسي به شکل بازيچه کودکانه ساخته اند؛ بازيچه هايي خوش رنگ و خوش ساخت که فيوزي، آزادکننده يي يا دکمه يي را در جايي از آن کار گذاشته اند. يکي از اين بازيچه ها بمبي است که به هيکل يک طوطي زيباي سبز رنگ ساخته اند. کشيدن يکي از پاهاي اين بازيچه براي انفجار، ويراني و کشتار يک خانوار کفايت مي کند.
بچه افغان در اين روزگار سختي و نداري، يکي از اين بازيچه ها را پيدا مي کند و شوق زده راهي خانه مي شود. بزرگ و کوچک مي آيند تا اين بازيچه طرفه را تماشا کنند. دستي بي خبر به فيوز مي خورد و... به گفته استرادا خوشا به حال آنان که در همان انفجار اول، راهي ديار نيستي مي شوند. زخميان آش و لاش را لاي پتويي، شمدي، زيلويي يا فرشي مي گذارند و صدها و ده ها کيلومتر از ميان دره ها، از بلنداي کوه ها و کفي جلگه ها سفر مي کنند تا به بيمارستاني برسند. هميشه دو سه نفري هستند که دستي، پايي يا نيمي از بدن جدا شده آنان را بايد جداگانه بياورند.
طوطي هاي سبز يادمان هايي است از چنين حوادث بي رحمانه يي. استرادا برپاکننده و اداره کننده بيمارستان هاي کوچک و پراکنده يي است به نام «امرژنسي يا امرجنسي» که به ياري بنيان هاي مردم نهاد دنيا در حاشيه مناطق بلاخيز سياره ساخته مي شود. مشکل عمده در کار اين بيمارستان ها حساسيت دولت هاي مرکزي به ياري رساندن به مجروحان مخالف يا در حال جنگ با دولت هاست. جالب آنکه همه مي پذيرند که پزشک تنها بايد در انديشه بهبود بيمار باشد. کينه اما مگر جايي براي انسان دوستي باقي مي گذارد؟
اين بيمارستان ها را در حاشيه سرزمين هاي بلاخيز مي سازند؛ سليمانيه، کويته، جيبوتي، پنج شير، روآندا، پرو، کامبوج و... گردانندگان مي کوشند نيروهاي محلي را آموزش بدهند و سپس بيمارستان را به آنان بسپارند و به جاي ديگري بروند. گاهي هم برپاکنندگان بيمارستان يا همان کارکنان بومي قرباني خشونت رايج در سرزمين ميزبان مي شوند. مردم محلي اما هميشه با اين ميهمانان رفتاري دوستانه و صميمانه دارند، به ويژه آنان که به ياري پزشکان امرژنسي از نيمه راه نيستي بازگشته اند، گيرم با دستي يا پايي که نيست، کمري که راست نمي شود يا نداشتن عضوي در شکم.
به استرادا حسودي مي کنم. بيش از دو دهه دوخت و دوز شکم هاي پاره، بريدن دست و پاي له شده که دارد جان صاحب خود را مي گيرد، رسيدگي به قربانياني که در خشونت جاري هيچ نقشي ندارند و راه اندازي کودکاني به کمک چوب زير بغل يا اعضاي بدني دست ساز.
شايد زيباترين خاطره در اين کتاب، رسيدگي پزشکي به دو جنگنده زخمي در بيمارستان، از دو سوي درگيري جنگ در افغانستان باشد. اين دو نخست حاضر نبودند زير يک سقف بمانند، چه رسد به آنکه زير نظر يک گروه معالجه شوند. عاقبت يکي- آن که پيش تر پايش را ناچار بريده اند- نزد مجروح دوم مي رود و او را قانع مي کند که راه ديگري نيست. اندکي بعد، اين دو جوان با هم مي جوشند و مي پذيرند که در اين کشتار، نقشي غير از مهره هاي بازي شونده ندارند.
کتاب با يک يادداشت آغاز مي شود. سپس در 43 قطعه خاطره هايي از امرژنسي هاي پراکنده در دنيا را باز مي نويسد. قطعه پاياني توضيحي است درباره کارهاي امرژنسي در دنيا، منابع پشتيباني آن و نشاني هاي مرکز آن. منوچهر افسري ترجمه يي روان و رسا از متن به دست داده است. کتاب را که خواندم ياد جمله يي افتادم که وقتي در سرآغاز کتاب «تجربه هاي ماندگار در گزارشگري» نوشته ام؛ آيا سرانجام آدم، انسان خواهد شد؟