دوشنبه، 9 آذر 1388 - شماره 2115
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با حميدرضا شکارسري
فاصله پرشدني است

علي اسداللهي

حميدرضا شکارسري از شعرايي است که با عنوان شاعر انقلاب و دفاع مقدس شناخته مي شود. او طي اين سال ها از نزديک با جريان شعر متعهد در ارتباط بوده و در عين حال از سير شعر روشنفکري نيز آگاهي دارد. پيرامون شعر متعهد و روشنفکري و اختلافات اين دو جريان با او به گفت وگو مي نشينيم.

---

-در دسته بندي شعراي ايراني معمولاً با دو دسته بندي کلان روبه رو هستيم؛ شعراي متعهد يا شعراي روشنفکر. جالب اينجاست که اين دسته بندي گاه آنقدر نخ نما مي شود که وضعيت ظاهري هم در آن دخيل مي شود. (لااقل در نگاهي عاميانه) موي بلند يک سمت و ريش بلند سمتي ديگر، گاهي هم بر اساس چگالي اشعار آييني اين دسته بندي بسيار صورت مي گيرد و متعهدها اين گونه تعريف مي شوند که حجم اشعار آييني در آثارشان بسيار بالاست. (البته شعراي روشنفکر با شعر آييني مخالفت ندارند و با سعي و جبر در نوشته شدن اين آثار به دلايلي خاص مخالفند.) به اين دسته بندي اعتقاد داريد و اصلاً شعر روشنفکري و متعهد چه جايگاهي در نگاه شما دارد؟


با توجه به اين دسته بندي شما، من نمي دانم مرحوم آقاسي را در کدام دسته بگذارم؟ يا فرضاً به م.مويد چطور نگاه کنم؟ به شخصيتش در شعر حجم توجه کنم يا به اشعار کثير ديني اش. لذا اين دسته بندي يک دسته بندي مستند و موجود است اما ملاک هايش اينهايي که شما گفتي، نيست. کافي است برگرديم به دوران انقلاب. در آن دوره خيلي از روشنفکرها از جمله هنرمندان روشنفکر يک قشر انقلابي به حساب مي آيند و همراهي خوبي با حرکت مردمي دارند. اما وقتي انقلاب پيروز مي شود بسياري از روشنفکران حاصل کار را آنچه نمي بينند که انتظار داشتند. در نتيجه از اين مرحله نوعي انقطاع بين قشر روشنفکر و نتيجه انقلاب مردم که حکومتي ديني است، اتفاق مي افتد. روشنفکران اگرچه همراه با مردم شعار مي دادند و بعضاً حتي با نه شرقي و نه غربي هم همراه مي شدند اما آنچه مي پنداشتند برايشان حاصل نشد. لذا از اين به بعد شعراي روشنفکر از جريان شعري که ستاينده انقلاب است راه خود را جدا مي کنند. البته بعدها همين شعر در بسياري از مواقع ميان انقلاب و دولت به اصطلاح انقلابي تفاوت قائل مي شود و اگر چه با اولي اساساً همراه است اما با دومي گاه مشکلات کمي ندارد. اين تقسيم بندي در آن روزها (از لحاظ موضوعي) آنقدر روشن است که ديگر قابل انکار نيست. مثلاً شاعري مانند شاملو جزء اپوزيسيون به حساب مي آيد و شاعري مانند معلم جزء شاعران انقلاب است. آن روزها هنوز چيزي تحت عنوان شاعر متعهد وجود نداشت. بگذاريد البته همين جا تکليف را روشن کنم که شعرا همواره نيازمند نوعي حمايت و ياري اند. گاه اين حمايت را دولت انجام مي دهد. گاه NGO ها، گاه ناشران خدادوست و خيرخواه، گاهي هم نهادهاي بين المللي و جهاني. اما در اينکه شاعر براي ارائه آثارش به جامعه نيازمند حمايت است، شکي نداريم. شاعر انقلاب چون حداقل در سال هاي اول ستاينده سينه چاک نظام برآمده از انقلاب است، به تدريج از حمايت هاي آن بهره مند مي شود (البته نه در سال هاي اول، بلکه از دوره يي که فعاليت هاي فرهنگي دولت سيستماتيک مي شود). در عين حال اين شکاف بين شعراي انقلاب و شعرايي که به اين حمايت ها وابسته نبودند در آن سال ها روز به روز در حال بيشتر شدن بود. نمي توان انکار کرد که اين حمايت از هنرمند بدون شک انتظاراتي را در پي خواهد داشت؛ چه از سوي ناشر چه از سوي دولت. من مشکل را در اين «انتظار» مي دانم. در اوايل انقلاب شعراي انقلاب اين انتظار را طبيعي حس مي کردند اما پس از ادامه جنگ به تدريج شعرا انتظارات را با شعر خود هماهنگ نمي بينند، لذا از اين به بعد شاخه يي به نام ادبيات اعتراض به وجود مي آيد که البته در آن دوره هنوز به عنوان شعر انقلاب شناخته مي شود.

-مي توانيد از اين شعرا نام ببريد؟

بله، عليرضا قزوه، سيدضياءالدين شفيعي و محمدحسين جعفريان که در آن دوران با رويکردي ارزشمدارانه به سوگ ارزش هايي نشسته بودند که کم کم داشت از بين مي رفت. بعضاً حتي اعتراضاتي را مطرح مي کردند که شاعران روشنفکر در آن دوره (به جز براهني با شعر بلند و تاثيرگذار اسماعيلش) حتي از بيان سمبليک آن ناتوان بودند. بي شک البته پشت گرمي به عقبه انقلابي شاعر انقلاب، در جسارت او موثر بوده است.

-اين سکوت ناشي از سختگيري ها نبود؟ وقتي نمي توانستند آثار خود را عرضه کنند تنها اين آثار شعراي انقلاب بود که معترض خوانده مي شد و آثار شعراي روشنفکر در گوشه دفترشان خاک مي خورد.

ببينيد ما در سال هاي دهه 60 نوعي سکوت داريم که بعضي شعراي روشنفکر به آن دچار شدند. نمي گويم شعرا سکوت کردند. اين سکوت ناشي از ناتواني ادبيات فرماليستي بود نسبت به وقايع بيروني. بخشي از شعراي روشنفکر ما با استقرار نظام دچار سکوت شدند و نمي دانستند چه بگويند و سال ها بعد، سال هاي مياني دهه 60 دوباره شروع کردند. فرضاً رويايي که حوالي 65 يا 66 با کتاب جديدش برمي گردد. در آن دوران اتفاقاً ما نشرياتي در حوزه روشنفکري داشتيم که اين شعرا مي توانستند اشعار خود را چاپ کنند البته تا زماني که مشکلات خيلي صريح نشده بود. فرضاً آن اشعار براهني که تعدادي از آنها در خطاب به پروانه ها چاپ شد و تعطيلي گردون را در پي داشت. شعر است ديگر و صراحت آن نبايد شعريت اش را تحت تاثير قرار دهد. در همان سال ها کساني مانند فرشته ساري يا شمس لنگرودي را داشتيم که با خوشبيني به جنگ به عنوان مهم ترين حادثه آن سال ها نگاه نمي کنند و کتاب شان چاپ مي شود. در همان سال ها شعر متعهد يعني شعري که دولت از آن حمايت مي کند همواره همراه دولت نيست و هر کجا دولت به کژي مي گرايد مشکلات را گوشزد مي کند. حمايت دولتي هم آن طور که خيلي ها فکر مي کنند نيست. دهه 60 حمايت دولت بيشتر در ايجاد سهولت در ارائه آثار رخ مي نمايد و خبرهاي ديگري که مي گويند، با رنگي از سکه و اسکناس، واقعاً در کار نبود. خود من بارها در جبهه ها شعر خواندم و اصلاً نه فکرش را داشتم و نه انتظارش را که صله يي و... پناه بر خدا، با اين حال اين جدايي يک واقعيت است. جدايي شاعران روشنفکر و دولتي از هم اتفاقي است که در آن سال ها مي افتد و ادامه هم مي يابد. بايد عرض کنم حمايت ها اگر بدون انتظار اعمال شود حتي اگر از سوي دولت باشد ميمون و مبارک است. اما اگر انتظاري در پي باشد چه اين حمايت از سمت دولت باشد چه از سوي NGO ها و چه نهادهاي جهاني، ما با نوعي ادبيات متعهد و بهتر است بگويم ادبيات مجبور روبه رو مي شويم که اين اتفاق پسنديده يي نيست.

-ببينيد آقاي شکارسري، در امريکا هم دولت و رسانه هاي دولتي تنها از دستاوردهاي جنگ مي گويند و خود را نقد نمي کنند. هر حزبي آنجا خط قرمز خود را دارد. جمهوريخواه با دموکرات فرق مي کند. هرکدام نگاهي خاص به وقايع و هرکدام فيلترهاي مخصوص خود را دارند. آنها هم قطعاً دوست ندارند عملکردشان مورد حمله قرار گيرد. اما بحث سر نوع برخورد است.

ببينيد ما ميراث دار 2500 سال حکومت هاي مقتدري هستيم که تعريف شان از اقتدار يعني فشار به مردم براي حفظ حکومت. در اينکه ذهنيت ما هنوز ذهنيت همان دوران است و اثرات پررنگ آن نوع نگاه در ما وجود دارد، شکي نيست. در عين حال من با اين مقايسه مخالفم چون نوع اقتدار در آن کشورها به تعبير متفکران پست مدرن، با اقتدار در دوران جنگ ما در وضعيت متفاوتي است. آنها اقتدار را با روش هاي جديد مانند رسانه اعمال مي کنند که اصلاً بحث ديگري است. بحث من اين است که با آن سابقه اقتدار، انتظاري جز اين برخورد در آن دوران و حتي حال حاضر نيست. اگر ما با ذهنيتي روبه رو مي شديم در کارگزاران، که از آزادي بي قيد و شرط دفاع مي کرد آن موقع تعجب مي کرديم. برخوردهاي صورت گرفته در آن دوران برخوردهاي دور از انتظاري نبود هرچند انتظار طبيعي اين بود که لااقل نظام از نيروهاي طرفدار خود حمايت مي کرد. نمي خواهم بگويم اين کار مثبت است يا منفي، خوب است يا بد، بلکه وجهي وصفي دارد و مي گويم اين طور بايد مي شد. اما اين اتفاق نيفتاد و آن افقي که از حکومت اسلامي داشتيم در بسياري موارد برآورده نشد و برخوردهاي درستي صورت نگرفت چه با دولتي ها چه روشنفکران. که البته اين برخوردها ناشي از آن ذهنيت تماميت خواه ديرينه يي بود که تمايل شديدي به اقتدار بي چون و چرا داشت. در آن سال ها برخوردهايي صورت گرفت که بسياري از آنها غيرمنطقي بود اما بايد سوال هايي را هم مطرح کرد. انتظار داريم دولتي که طبعاً از اموال خود تنها جهت محکم کردن پايه هاي خود استفاده مي کند، از کساني حمايت کند که از قضا در بسياري از اوقات عليه او حرکت کرده و ضد او فعاليت مي کنند. در همه جاي دنيا دولت ها از مدافعان خود دفاع مي کنند.اما چرا در آن کشورها مشکلاتي مانند مشکلات کشور ما وجود ندارد؟ مشکل در کشور ما ناشي از اين است که حمايت ها تنها از سمت دولت صورت مي گيرد و نهادهاي مدني و NGO ها نمي توانند به صورت مستقل و به موازات دولت فعاليت کنند و اصلاً قدرتي ندارند. در عين حال دولت هاي ايران هرگز تخصص محور نبوده اند و همواره مجموعه يي از افراد ناهمگن بوده اند. همان طور که گفتم دولت در کشور ما هرگز مجموعه يي همگن نبوده است و آنهايي که بايد در مسند مناسب و تخصصي خود باشند در آن مسند نبوده اند. لذا اين افراد مسوول که مثلاً بايد فرهنگي باشند اما در واقع صرفاً فردي يا افرادي مورد وثوق دولتند، اگر کمترين نشانه هايي از اعتراض ببينند آفريننده اثر را به اپوزيسيون نسبت داده و او را به جدايي از بدنه نظام متهم مي کنند. اين برخورد با شاعران دولتي بارها اتفاق افتاده است. فرضاً شاعران انقلاب به عنوان دلسوزان نظام گاه کژي ها را گوشزد کرده اند.

-اگر با ديد شما همراه باشيم کلاً با اثر برخورد مي شود نه خالق اثر. با بسياري از شعراي متعهد برخورد مي شود؛ به آنها جشنواره نمي دهند، جلسه نمي دهند. شاعري که از مواهب حمايت دولت برخوردار بوده ممکن است موضع انتقادي نيز داشته باشد. اما اين تاريک بيني هنوز در قشر شعراي روشنفکر از بين نرفته و انگار قاطبه مردم يک گام از آنها جلوترند. شعراي روشنفکر هنوز با ترديد به جريان شعر متعهد مي نگرند و آن ديد ثنوي هنوز به قوت خود باقي است. علت چيست؟

سابقه فکري تنها مربوط به دولت و دولتي ها نيست. مردم و روشنفکران نيز سابقه تاريخي عظيمي در حوزه اقتدارگرايي دارند. در عين حال شاعران دولتي و روشنفکر هم خاطرات خوشي از همان سال هاي اول از هم ندارند. روشنفکران، دولتي ها را به جيره خواري و چنگ انداختن به سرمايه هاي مردم محکوم مي کردند و دولتي ها هم روشنفکران را به خيانت و دوري از ارزش هاي مردمي. نه تنها شيوه هاي هنري اين دو گروه فرق داشت بلکه از لحاظ اعتقادي نيز مشکلات زيادي با هم داشتند. اما طي اين سال ها تلاش هايي براي برداشتن اين فاصله صورت گرفت. يادم است دو سال پيش هنگام برگزاري کنگره شعر دفاع مقدس آقاي کاکايي که دبير بودند تصميم گرفتند از صداهاي مختلف در اين کنگره بهره ببرند که ناگهان سيل مصاحبه هاي انتقادي در مجامع و افواه روشنفکري جاري شد؛ جبهه گيري هايي کاملاً مطلق نگر که شعر دفاع مقدس را کلاً تخطئه مي کرد و شاعر دفاع مقدس را عملاً جيره خوار و بي هنر مي خواند و در کل هيچ نقطه روشني در 30 سال شعر انقلاب نمي ديد. از آن مصاحبه ها معلوم بود اين دو جريان نه از لحاظ معيارهاي هنري که از لحاظ فکري با هم مشکل دارند. در کنار تمام اين برخوردها و مناقشات فکري طي ساليان متمادي، بعد از انتخابات و حوادث تلخ ناشي از آن، بسياري از دولتي ها و روشنفکران کنار هم ديده شدند (به خصوص در فضاهاي مجازي) و همين اتفاق نويد از بين رفتن بسياري از شکاف ها را مي دهد. در سال هاي اخير بسياري از شعرا که جزء شعراي انقلاب هم نبودند مانند مرحوم آتشي و احمدرضا احمدي در مجامع دولتي شعر حاضر مي شدند، جايزه مي گرفتند و حتي کتاب چاپ مي کردند مانند آقاي شمس لنگرودي. خب اينها نشان مي دهد فاصله بين اين دو قشر پرشدني است. هرچند اينها دليل نمي شود بگوييم شاعري که به موقعيتي نزديک شده در مواقع لازم از آن موقعيت فراروي نکند و اصلاً اين روحيه است که هنرمند را از جامعه جدا مي کند. همين روحيه است که باعث مي شود انتظار حمايتگر از حمايت شونده در بسياري از مواقع سرنوشت خوشي نداشته باشد.

-در صحبت هايتان گفتيد برخوردها در جنگ در بعضي مواقع منطقي بود اما با توجه به برخوردها شاعر روشنفکر حق ندارد همواره عينک شک به چشم داشته باشد.

شکي نيست که شعراي روشنفکر تحت فشار بوده اند اما اين دوستان قدري بيش از حد ميل به سياه نمايي اوضاع دارند. در همان سال ها ما يک صفحه بشنو از ني داشتيم و دوستان روشنفکر انواع و اقسام مجلات را صاحب بودند. بسياري از شعراي انقلاب در جبهه ها شعرخواني مي کردند و در همان زمان عده يي از شعراي روشنفکر در کشورهاي غربي شعرخواني مي کردند، که البته اين حرکت، حرکت مبارکي بود جهت معرفي حداقل بخشي از شعر ايران. باز هم تاکيد مي کنم اين شک طبيعي است و گريزناپذير و روشنفکران با توجه به تجربياتي که دارند بايد مشکوک باشند به تلاش هاي نظام به اين نزديکي. ليکن وقتي به ندرت متوليان امور خود هنرمندان هستند عزيزان روشنفکر هم بايد با سعه صدر با اين دعوت برخورد کنند. وقتي هنرمندي از اين سو پا ميان مي گذارد اوضاع بسيار متفاوت است با وقتي که مديريتي غيرمتخصص جهت ايجاد رزومه اقدام به دعوت مي کند.

متاسفانه سعه صدر ميان هر دو جبهه کمتر از آني است که از هنرمندان انتظار مي رود.

-بعد از انتخابات احساس مي کنم نوعي شکاف بين خود شعراي متعهد ايجاد شده و اين شعرا در دو دسته منتقد و حامي جبهه گيري کرده اند. شما هم به اين اختلاف معتقديد؟

اگر اين اختلاف زيبايي شناسي باشد، به اعتقادم اين اتفاق با توجه به گفته شما، اتفاق مبارکي است. اگر بخشي از شعر انقلاب از لحاظ فرم يا بيان تغيير کند بايد از اين اتفاق استقبال کرد. اما فکر مي کنم با توجه به اوضاع فعلي، اين اختلافات پررنگ تر از اختلافي هنري و زيباشناختي به نظر مي آيد. با دور شدن از اين حوادث خواهيم ديد وضعيت سفيد دوباره ايجاد خواهد شد يا خير؟، کمي دورتر، هنگامي که جوايز دولتي قرار است توزيع شود، بعضي از اين هنرمندان عزيز دولتي ديگر خودي به حساب نخواهند آمد و نصيبي نخواهند برد.

گفت وگو با «آذر عالي پور»
ابتذال تراژدي و کمدي زندگي

يوسف انصاري

«فرانک اوکانر» داستان نويس و منتقد بزرگ ايرلندي داستان کوتاه را صداي آدم هاي له شده مي داند. تعريفي که با خواندن داستان هاي دوبليني هاي جيمز جويس پرآوازه ترين نويسنده قرن بيستم جهان پي به دقت در ايجاز اين تعريف از سوي اوکانر مي بريم و پربيراه نيست بگوييم اوکانر خود نيز داستان آدم هاي له شده را مي نويسد. حال بعد از جويس و اوکانر ايرلند نويسنده بزرگ ديگري دارد که استاد نوشتن داستان کوتاه است و چه بسا تا حدودي تحت تاثير دو نويسنده قبل از خود است و امروزه يکي از بزرگ ترين نويسندگان داستان کوتاه که متاسفانه در ايران دير معرفي شد. «جنون دونفره» بعد از «رز گريه کرد» دومين مجموعه داستان از «ويليام ترور» است که «آذر عالي پور» هر دو کتاب را ترجمه کرده و نشر افراز اين دو مجموعه داستان را روانه بازار کتاب کرده است. به همين بهانه گفت و گويي با «آذر عالي پور» داشته ايم.

-لطفاً بيوگرافي مختصري درباره خودتان بگوييد.

من متولد شهرستان ماهشهر هستم و تا پايان تحصيلات دبيرستان عمدتاً ساکن شهرهاي مختلف خوزستان بوده ام. دوره کارشناسي ام را در رشته مترجمي زبان انگليسي در تهران و دوره کارشناسي ارشد را در يکي از دانشگاه هاي شهر نيوجرسي امريکا در رشته روابط بين الملل گذرانده ام. پس از فراغت از تحصيل کارهاي متعددي انجام داده ام از جمله تدريس در دبيرستان هاي خوزستان، تدريس در يکي از دانشگاه هاي شهر تهران، مديرمسوولي انتشارات ياسمن، مترجمي رسمي دادگستري و ترجمه ادبيات داستاني.

در اين ميان کار مورد علاقه و دغدغه اصلي ام همواره ادبيات داستاني بوده است که متاسفانه به دليل برخي پيچش هاي زندگي که گاه خارج از اراده ما (يا دست کم من) است، به شکل پيوسته و متمرکز به آن نپرداخته ام و همين پراکندگي در کار باعث شده جز ترجمه چند رمان و مجموعه داستان که توجهم را به خود جلب کرده اند (شامل رمان و مجموعه داستان هايي از فلانري اوکانر، مجموعه داستان هايي از نويسندگان مختلف امريکايي، رماني از آنيتا دساي نويسنده توانا و چيره دست هندي تبار، رماني از لورا اسکوئيول نويسنده مکزيکي، مجموعه داستاني با موضوع ازدواج هاي زنان هندي از چيترابانرجي ديواکاروني نويسنده هندي تبار، و دو مجموعه داستان از ويليام ترور نويسنده ايرلندي- انگليسي) کار زيادي در اين زمينه انجام نداده ام.

-شما قبل از ترور آثاري از فلانري اوکانر را ترجمه کرده بوديد که مي شود گفت اين نويسنده را در ايران معرفي کرديد. آيا تمايل خاصي داريد کارهايي از نويسندگاني که در ايران معرفي نشده اند را ترجمه کنيد؟

دليل اصلي ترجمه آثار فلانري اوکانر، آنيتا دساي و ويليام ترور ناشناس بودن آنها در ايران نبوده بلکه علاقه خودم به درونمايه و سبک کارهاي آنها بوده است، و طبيعتاً اين نکته هم که اين گونه نويسندگان با ترجمه آثارشان به جامعه ادبي ايران معرفي شوند در انگيزه من براي ترجمه کارهايشان بي تاثير نبوده. اين کار براي من به مثابه سهيم کردن اطرافيان در لذتي است که انسان از مشاهده، حس و دريافت چيزي ارزشمند نصيبش مي شود.

-وقتي مي خواهيد کتابي از يک نويسنده ترجمه کنيد بستگي دارد به علاقه شخصي خودتان به کتابي که در زبان مبدا خوانده ايد يا نام نويسنده يي مانند ترور شما را وسوسه به ترجمه آثارش مي کند؟

اين سوال بي ارتباط با سوال قبلي نيست. همان طور که گفتم دليل اصلي ترجمه رمان ها و داستان هايي که انتخاب کرده ام به هيچ وجه نام و شهرت نويسندگان آنها نبوده بلکه گره خوردگي ذهني من با مضامين، شيوه هاي روايت و ساير ويژگي هاي به کار رفته در اين آثار بوده، و لذتي که از خواندن آنها برده ام. به طور مثال، زماني که براي اولين بار کارهاي ويليام ترور را خواندم، هنوز از او هيچ کاري به فارسي نخوانده بودم و با کارهاي او ابداً آشنا نبودم و به طور اتفاقي يکي از داستان هايش را در کتاب «داستان هاي برنده جايزه اï هنري» خواندم. همين داستان توجهم را به اين نويسنده جلب کرد و شروع کردم به خواندن بقيه کارهاي او و تازه متوجه شدم که چه نويسنده توانايي است و چه پرآوازه در ادبيات جهان به ويژه ادبيات ايرلند و انگليس. و صد البته که معرفي کارها، به ويژه داستان هاي کوتاه او براي نخستين بار به ادبيات پژوهان ايراني انگيزه ام را دوچندان مي کرد. البته بعد از ترجمه اولين مجموعه داستان از او متوجه شدم رمان هايي هم از او توسط مترجمي ديگر ترجمه شده يا در حال ترجمه است، که البته جاي خوشحالي دارد.

-ترور بيشتر با نوشتن داستان کوتاه در دنيا معروف شد و مي توان گفت بعد از جيمز جويس و اوکانر بزرگ ترين نويسنده ايرلند است که اغلب آثارش به زبان هاي ديگر ترجمه شده است. از نظر شخصيتي هم تا حدي تحت تاثير جيمز جويس است. ولي خود ترور علاقه شديدي به ديکنز دارد و در مصاحبه آخر کتاب «جنون دو نفره» مي گويد دلش مي خواست جاي ديکنز باشد، درحالي که به هيچ وجه در داستان هاي کوتاهش رد پايي از ديکنز نيست و نمي تواند باشد. آيا در رمان هايش اثري است که تاثير اين علاقه ديده شود و آيا نمي خواهيد رماني از ترور ترجمه کنيد؟

اگر باز هم به همين مصاحبه ترور دقت کنيد، خود او هم مي گويد «من در حقيقت نويسنده داستان کوتاه هستم، نويسنده يي که گهگاه رماني هم مي نويسد، نه برعکس.» به نظر من داستان هاي کوتاهش از درونمايه هاي انساني و اجتماعي بسيار قوي برخوردارند و با شيوه هاي روايتي مدرن و جذاب نوشته شده اند. از نظر شباهت آثارش به کارهاي نويسندگان ديگر، شايد بتوان گفت تا حدي تحت تاثير جيمز جويس بوده است و خودش هم به اين موضوع اذعان دارد، ولي به قول شما ردپايي از ديکنز، که البته متعلق به نسلي متفاوت است، در کارهاي او نمي بينيم، يا حداقل من در رمان هايي که از او خوانده ام، نديده ام. کارهاي ترور را در انگليس و ايرلند عمدتاً با کارهاي چخوف مقايسه مي کنند و حتي به او لقب چخوف ايرلندي داده اند که البته تعدادي از منتقدان اين باور را رد مي کنند. مي توان گفت ترور سبک مخصوص به خود را دارد، سبک تروري. در مورد ترجمه رمان هايي از او هنوز تصميمي نگرفته ام.

-منتقدان ايرلندي چه نظري درباره ترور دارند؟ آنها هم ترور را بعد از جويس و اوکانر نويسنده يي در حد اين دو نام مي دانند؟

تا آنجا که من پاره يي از نظريه هاي منتقدان و نويسندگان ايرلندي و انگليسي را خوانده ام، مي دانم بسياري از آنها ترور را به لحاظ سبک و مضمون داستان هايش با چخوف همطراز مي دانند و معتقدند کارهايش علاوه بر تاثيرپذيري از آثار جيمز جويس و فرانک اوکانر، از فرم آثار نويسندگاني چون چخوف، موپاسان، سامرست موام، گراهام گرين و وي. اس. پريچت نيز بهره برده است. سال گذشته من مقاله ويليام بويد رمان نويس و منتقد مشهور انگليسي را درباره ترور و کارهايش به فارسي برگرداندم که در يکي از روزنامه هاي تهران چاپ شد. ويليام بويد در اين مقاله نظريه «چخوفي» بودن کارهاي ترور را رد مي کند و معتقد است چخوف از قضاوت، توضيح، ستايش و «فهميدن» امتناع مي کند و صرفاً زندگي را با تمامي جنبه هاي ابتذال و تراژيک- کميک آن و به همان شکلي که مي بيند به تصوير مي کشد در حالي که ترور دوست ندارد ما داستان هايش را بي آنکه به مفهوم شان پي ببريم رها کنيم. ترور هم نشان مي دهد و هم روايت مي کند، تا مبادا ما به منظور اصلي او پي نبريم؛ کاري که چخوف هرگز نکرد.

-به نظر مي رسد ترجمه آثار ترور به فارسي برعکس ترجمه آثار جيمز جويس سخت نباشد. در متن اصلي يا همان مبدا نثر داستان هاي ترور چگونه نثري است و آيا در ترجمه آن به فارسي اغلب ظرافت هايي که در زبان اصلي وجود دارد به زبان مقصد منتقل مي شود؟ براي مثال نثر داستان «جنون دونفره» همين طور که در ترجمه فارسي آن، نثري ساده دارد در زبان مبدا نيز نثر به اين سادگي است؟

به نظر من ترجمه آثار جدي ادبيات داستاني را از نظر سختي کار نمي توان با يکديگر مقايسه کرد. هر نويسنده يي سبک خاص خود را دارد و برگردان آن به زبان ديگر بستگي به توانايي مترجم در برگرداندن متن اصلي و درک او از پيام يا پيام هاي نهفته در آن و حتي گره خوردن گيرنده هاي ذهنش با ذهن نويسنده دارد. نثر ترور نثري بسيار خاص و تا حدي پيچيده است و اين پيچيدگي در داستان هاي کوتاهش به مراتب بيشتر از رمان هايش به چشم مي خورد. در حقيقت زبان در نوشته هاي ترور نقشي اساسي دارد و برگردان پيچيدگي هاي اين زبان، هرچند به ظاهر و در خوانش اوليه ساده مي نمايد، نه تنها سهل نيست بلکه دشوار نيز هست. اين دشواري هنگام ترجمه و به ويژه ترجمه يي که هم بخواهد سبک و روح اثر را حفظ کند و هم براي خواننده فارسي زبان روان باشد، خود را بيشتر عيان مي سازد. داستان هاي ترور با وجود داشتن مضمون هايي ساده و آشنا، با فرمي کاملاً مدرن نوشته شده اند و از آنجايي که براي به تصوير کشيدن دغدغه ها و مخمصه هاي انسان امروزي، به پنهاني ترين زواياي روح شخصيت ها نفوذ مي کنند، گاه حتي فهم داستان ها را براي خواننده مشکل مي سازند، چه رسد به اينکه کسي بخواهد آنها را به زباني ديگر، آن هم زباني با ظرافت و پيچيدگي خاص زبان فارسي، ترجمه کند. در مجموع براي من هم، ترجمه داستان هاي او به زبان فارسي به طوري که به قول شما نثري ساده به نظر بيايد، کار آساني نبوده است.

-در نظر نداريد آثاري از نويسندگاني که تا به حال در ايران معرفي نشده اند، در يک مجلد ترجمه کنيد يا علاقه داريد که از يک نويسنده اغلب آثارش را ترجمه و معرفي کنيد؟

من هر کاري را که از آن لذت ببرم و در چارچوب سليقه ادبي من بگنجد و ضمناً معتقد باشم به دلايلي خواندن آن براي فارسي زبانان نيز لذت بخش و مفيد است، ترجمه مي کنم. هيچ قالب ديگري براي کارم ندارم.

عناوين اين صفحه
فاصله پرشدني است
ابتذال تراژدي و کمدي زندگي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام