دوشنبه، 9 آذر 1388 - شماره 2115
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تلويزيون
گفت وگو با مژگان ايلانلو
فرزنداني که به آسمان پناه مي برند

مژگان ايلانلو مدت ها است که شروع به ساخت فيلم مستند کرده است. دو قدمي که برداشته است قدم هاي بزرگي است؛ درباره زنان فيلم ساخته است، يکي همسران شهيد و ديگري حوزه. دنيايي که او براي ما به تصوير مي کشد با آنچه ما در ذهن مان داريم، فرق مي کند. اين فيلم ها جور ديگر ديدن را به ياد مي آورد.اين فيلم که برنده جايزه کارگرداني و تصويربرداري از جشنواره پروين اعتصامي شد امروز در پرديس ملت اکران مي شود.

---

-شما حالا دو فيلم کوتاه ساخته ايد؛ هر دو هم با موضوعاتي که در جامعه ما زياد درباره اش حرف زده مي شود. چه نيازي براي اين انتخاب ها بود؟


فيلم آسمان امن است بيشتر درباره بحران هويت فرزندان شهدا است و رنج پنهاني که آنها بر دوش مي کشند؛ فيلمي که تلاش مي کند باب گفت وگو را درباره اين گروه خاص خارج از نگاه هاي رسمي که درباره آنها وجود دارد، باز کند.

فيلم شکارچيان بهترين پيروانند که درباره نسل جديد حوزه علميه ساخته شد باز به بحران هويت و نوعي پريشاني در نسل هاي جديد مي پردازد که آن هم برايم جذاب بود.

رنج همسران و فرزندان شهدا و رنج طبقه يي به نام طلاب حوزه علميه، از نگاه هاي رسمي که درباره آنها وجود دارد، نکته فوق العاده يي است و من از اينکه به چنين سوژه هايي پرداختم و از رنج پنهان گروهي از انسان ها حرف زدم که تاکنون کسي از اين منظر به آن توجه نمي کرد، خيلي خرسندم. ورود به اين بستر بکر خود به خود برايم شورانگيز بود.

-از طرف ديگر شما به اين موضوعات در حالي پرداختيد که هر کدام به نوعي خط قرمز محسوب مي شوند و فقط بايد يک نوع نگاه درباره آن وجود داشته باشد؛ نگاه دولتي و نگاهي که از سوي نظام نسبت به آن مطرح مي شود.

من فکر مي کنم گناه ما که بدون هيچ گونه تلاشي آن نگاه تکراري رسمي را مي پذيريم، کم از گناه آناني که اين خطوط قرمز را به دور ما مي کشند، نيست. ما بايد چانه بزنيم، سماجت کنيم، حسن نيت نشان دهيم تا آنها را راضي کنيم که خطوط را عقب تر ببرند و نسيم هاي تازه را استشمام کنيم. البته قبول دارم کار بسيار سختي است. به جد اعتقاد دارم متوليان امر اين خطوط را ترسيم کرده اند و هر روز آن را تنگ تر مي کنند چون از محصول به وجود آمده مي ترسند. اگر در محيطي امن و آرام حسن نيت خود را نشان دهيم، شايد اتفاق مبارکي بيفتد و ترس شان کم شود.

-از فيلم اول شروع مي کنم؛ «آسمان امن است» که درباره همسران شهيد و رابطه با فرزندان شان است. از همان لحظه اول بگوييد که چه شد سراغ اين موضوع رفتيد؟ چطور آدم ها را پيدا کرديد؟ اصلاً اين آدم ها را مي شناختيد؟ مي دانستيد نگاه اين آدم ها به مسائل با آن نگاه اعلام شده از سوي دولت فرق دارد؟

يک روز دوستي برايم تعريف کرد فرزند يک شهيد که در يک شهرستان دانشجو بوده، متوجه مي شود دانشگاه شان اردويي براي دانشجويان مي گذارد که اتفاقاً از محله قديمي پدر او ديدن مي کردند. آن دوست مي گفت اين فرزند شهيد، سراسيمه از شهرستان به خانه مي آيد و عموهايش را وادار مي کند شبانه به آن محله بروند و تابلوي نام شهيد را از سردر محله بکنند و تمام نشانه ها را از بين ببرند تا مبادا دوستانش پي ببرند که او نسبتي با آن شهيد دارد. آن فرزند شهيد به شدت هويتش را از دوستانش پنهان کرده بود. وقتي من اين خاطره را براي گروهي از دوستانم که همسر شهيد بودند، با تعجب تعريف کردم ديدم آنها هيچ واکنش شگفتي نشان ندادند و در واقع موضوع برايشان خيلي عادي بود. اين خاطره درددل آنها را باز کرد و شروع به گفتن حرف ها و نکته هايي کردند که يادم مي آيد تا چند روز مرا گيج کرده بود. مساله تقريباً براي من شوک برانگيز بود، تصور رنج دوگانه آن مادر از يک سو و فرزندي که تمام عمر هويت خود را پنهان مي کند، نفسم را بند آورد. تقريباً يک سال طول کشيد تا فرزندان شهيد ديگري را پيدا کردم و ديدم که اين مساله مشترک همه آنهاست، رنجي که از هويت ناخواسته خود مي برند، براي همين بود که به سراغ سوژه رفتم و خوشبختانه توانستم سه، چهار فرزند شهيد را راضي کنم که جلوي دوربين قرار بگيرند و از رنج هايشان بگويند. وقتي آنها راضي شدند که جلوي دوربين قرار بگيرند، آنقدر براي ساختن فيلم انگيزه داشتم که اصلاً برايم مهم نبود کسي اين فيلم را مي پذيرد يا نه، در واقع نفس توليد يک اثر برايم مهم است، حتي اگر به زودي ديده نشود. بالاخره زمانش که برسد، مخاطبش را پيدا مي کند و ديده مي شود.

-فيلمنامه را نوشتيد و بعد کار را شروع کرديد يا در طول کار هر چيز جديد را که کشف کرديد به فيلم اضافه کرديد؟ به نظر مي آيد شما هم کاملاً تحت تاثير سوژه قرار گرفته ايد؟ اين شيفتگي از اول بود يا بعداً ايجاد شد؟

راستش را بخواهيد من در ابتدا خيلي نمي دانستم اين پروژه يي که آغاز کردم به کجا ختم مي شود. بيشتر خودم را به کشف و شهود سپردم، يک بهانه دهان پرکن براي بي برنامگي. از شوخي که بگذريم، هيچ تصوير روشني نداشتم اما همان جادوي کشف و شهود به کمکم آمد، ايراني جماعت بدون کشف و شهود آب نمي خورد. (مي خندد) درباره شيفتگي سوژه هم بايد بگويم بله، من به شدت تحت تاثير موضوع بودم و آنقدر بار اين تراژدي نفسگير بر سرم سنگيني مي کرد که نمي توانستم خودم را از آن بيرون بکشم، اگرچه خيلي تلاش کردم؛ حالا چقدر موفق بودم، مخاطب بايد قضاوت کند.

-بيشتر مسائلي که درباره همسران شهيد شنيديم از منظر تنهايي است و سختي هاي جامعه. اما اين بار شکل ديگري از اين موضوع مورد توجه قرار گرفته است.

بله، گويي رنج آنها تمامي ندارد، عمري را براي بزرگ کردن فرزندي سپري کني که رودرروي تو بايستد و ثابت کند که اشتباه کرده يي و جالب است که منطقش آنقدر قوي باشد که هيچ پاسخي برايش نداشته باشي، اين موقعيت دراماتيک فوق العاده يي پديد مي آورد. طاقتي شگفت انگيز مي خواهد که دوام بياوري.

-ايده پرواز در آسمان از کجا آمده است؟

همان جادوي کشف و شهود به کمکم آمد، در جريان تصويربرداري متوجه شدم بعضي از اين فرزندان شهدا علاقه فراواني به پرواز با پاراگلايدر دارند که اتفاقاً ورزش بسيار پرخطري است. خيلي رابطه فوق العاده يي کشف شد. آنها که معتقد بودند رفتار پدران شان عقلاني نيست و آنها را مدام شماتت مي کردند، اما در عين حال حاضر بودند براي تجربه يي مثل لذت پرواز ريسک به آن علاقه زيادي داشته باشند که حتي به مرگ يا معلوليت مي انجاميد. اين رابطه فوق العاده يي بود.

-اين آقايي که زمين خورد واقعي بود، يعني جلوي دوربين شما بود يا نه؟

بله. مگر در فيلم بستري شدنش را نمي بينيد، و آن حال نزارش... اما روزي که سقوط کرد من آنجا نبودم و خب تصويري هم نداريم. اما اين يکي از نکات عجيب فيلم بود، من و گروه نزديک دو ماه تمام با اين بنده خدا سفر کرديم، فيلم گرفتيم، مصاحبه کرديم و او که مربي ماهري بود مدام اذعان مي کرد که هيچ اتفاقي نمي افتد و پاراگلايدر ورزش ايمني است، اما ناگهان يک روز که فيلمبرداري را تمام شده مي ديدم و پاي ميز مونتاژ نشسته بودم، تلفن زنگ زد و يکي از بچه هاي پرواز گفت مربي سقوط کرده و به يکي از بيمارستان هاي تهران منتقل شده است. اين گونه بود که مخفيانه دوربين را به بيمارستان بردم و تصوير گرفتم چون تا مي خواستم منتظر مراحل قانوني باشم، او را يا از بيمارستان مرخص مي کردند يا حالش بهتر مي شد که خوب الحمدلله، چند ماه بعد هم بهبودي نسبي پيدا کرد و از بيمارستان مرخص شد.

-شما با وجود اين اتفاق بدي که براي اين معلم پرواز در فيلم تان افتاد باز هم تاکيد کرديد آسمان امن است؟

من تاکيد نکردم، خود آن مربي مي گويد آسمان امن است، اما من تيتر را به صورت سوال طرح کرده ام و يک علامت سوال بزرگ در عنوان بندي فيلم حک شده است.

-آن پلان پاياني فيلم و پاهايي که از آسمان آويزان است کار چه کسي است؟

خوب شد پرسيديد، آن پلان اثر تصويربردار شجاع خانم ريتا ابراهيمي است که با اصرار زياد، دوربين را دست گرفت و براي اولين بار با پاراگلايدر پريد تا آن نماي زيبا را بگيرد. بگذريم از اينکه من تا وقتي که پروازش تمام شد و ديدم سالم به زمين نشسته است، تقريباً داشتم سکته مي کردم.

-خوبي فيلم شما اين است که به خيلي از نکته هاي مهجورمانده توجه کرديد؛ نکته هايي که شايد خيلي ها ندانند. در عين حال در فيلم کوتاه باز هم کمتر افرادي با اين قضيه روبه رو مي شوند؟

خوشحالم که اين را مي گوييد و اميدوارم ديگران هم با شما هم نظر باشند.

-بخشي از فيلم بسيار تکراري و خسته کننده بود. مثلاً شعر خواندن يکي از اين همسران شهيد. چرا بر اين موضوع تاکيد داشتيد؟
نمي دانم شايد حق با شما باشد اما من فکر مي کردم شعر خواندن آنها، آن هم آن شعرهاي به خصوص، مي تواند به شخصيت سازي کمک کند، بار تنهايي آنها را نشان دهد، اگر نکرده، درنيامده حتماً ايرادي داشته است.

-فيلم تان را با مشاوره رضا ميرکريمي ساختيد؟ اين مشاوره به چه صورت بود؟

قبلاً گفتم، آدم تازه کاري بودم که خودم را کاملاً به سوژه سپردم و تصوير روشني از آغاز و فرجام کار نداشتم. تا توانستم، فيلم گرفتم؛ از همه چيز، آنقدر که وقتي کار تصويربرداري تمام شد، از انبوه راش ها وحشت کردم. حدود سه هزار دقيقه فيلم داشتم؛ از مصاحبه و گفت وگو تا تمام جزييات گروه پرواز و... وحشت کردم. نمي توانستم فکرم را منسجم کنم تا آنکه يک روز در اوج نااميدي به ديدن آقاي ميرکريمي رفتم و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم. از همه چيز حرف زدم و اينکه دچار چه مصيبتي شده ام. او با دقتي منحصر به فرد به حرف هايم گوش داد و متوجه شد اشکال کار از کجاست. معجزه اتفاق افتاد، آقاي ميرکريمي راش ها را ديد و ايده خط پرواز را که قبلاً به عنوان يک پيشنهاد مطرح کرده بودم، پسنديد. من هم که به شدت نيازمند چنين تاييدي بودم، کار را زير نظر ايشان در مرحله تدوين ادامه دادم و از آن سه هزار دقيقه، 38 دقيقه را انتخاب کردم. البته يکي، دو جا هم به حرف شان گوش ندادم که بعداً پشيمان شدم.

-شما يک موضوع خاص را يعني همان پنهان کردن فرزند شهيد بودن را در اين فيلم مد نظر قرار داديد و درباره آن سخن گفتيد اما دلايل اين فرزندان تنها توسط يک نفر گفته مي شود. اين اتفاق در تدوين افتاده است يا اين دليل از نظر خودتان مهم تر بوده است؟ شايد هم من در ذهنم نمانده است چون سخنان آن دانشجوي شريف و يک همسر شهيد در ذهنم مانده است.

البته من در فيلم از حضور سه فرزند شهيد استفاده کرده ام که رسماً در فيلم اعلام مي کنند فرزند شهيدند و يک نفر ديگر که در گروه پرواز است و اعلام نمي کند. اگرچه دلم مي خواست با طيف هاي گوناگون صحبت مي کردم و نظرات شان را مي شنيديم ولي حيف که تنها همين سه نفر راضي شدند.

-آن ميزگرد و جواناني را که درباره جنگ بحث مي کنند براي تقابل نگاه ها قرار داديد؟

من آن بخش را خيلي دوست دارم؛ جوانان بسيجي که هيچ کدام فرزند شهيد نيستند، از جنگ و شهادت دفاع مي کنند، در حالي که فرزندان شهدا نگاه آنها را نسبت به جنگ و شهادت قبول ندارند.

-نکته ديگري که وجود دارد يک جور احساس پراکندگي در فيلم است. يکباره بر يک نفر تمرکز کرديد و او را پررنگ کرديد - دانشکده علوم دانشگاه تهران- اين تاکيد براي چه چيزي بوده است؟

چه عرض کنم، درست برايم روشن نيست که منظورتان از پراکندگي چيست؟ درباره افراد تلاشم بر اين بوده که همه را به يک اندازه وارد گود کنم، آن دانشکده هم، دانشکده ادبيات دانشگاه تهران است.

-من خودم به شخصه با فيلم اول شما - آسمان امن است- ارتباط بيشتري برقرار کردم. فکر مي کنم به دليل اين بود که يک موضوع را سرراست تر بيان کرديد، البته اگر يک تدوين بهتر داشت جذاب تر بود؟

شايد براي آنکه آسمان امن است يک مساله اجتماعي است اما شکارچيان بهترين پيروانند، يک مساله پيچيده فلسفي که ممکن است موضوع مورد علاقه همه نباشد. درباره تدوين هم تلاش مي کنم در کارهاي بعدي ام بهتر باشم.

عناوين اين صفحه
فرزنداني که به آسمان پناه مي برند

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام