يكشنبه، 8 آذر 1388 - شماره 2114
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ادبيات ايران در هفته يي که گذشت
بدون رودربايستي حرف مي زنم


مرضيه رسولي

«پسر عزيزم، تو و همه شما مي دانيد که تا بوده پدر خوبي بوده ام و همسر خوبي براي مادرتان؛ به هر تقدير آدم بدي نبودم، ولي الان بر اثر اتفاقي ناچار به سفر شده ام. شما نبايد راجع به من بد قضاوت کنيد؛ همان آدم خوبي که بودم هستم، براي همه شما همان پدر خوب، براي مادرتان رفيق خوب و به علاوه مي توانم همسر خوبي براي اين يکي، چطور بگويم همسر جديدم که با او سفر کرده ام، باشم. فرزندانم، من با شما بدون رودربايستي، مرد و مردانه، حرف مي زنم و طلب بخشش هم ندارم چون به کسي بد نمي کنم، نه به شما که همه تان قبل از من بار سفر بستيد و نه به مادر شما که در واقع بار همنشيني خود را از دوشش برداشتم. براي او که در خانه اش مي خواند و چهچهه مي زد، با من يا بدون من، يکسان است پس بدون پشيماني به راه خود مي روم. شما نگران وضع مالي او نباشيد، مادرتان احتياج به چيزي ندارد؛ هر ماه حقوق بازنشستگي مرا که يک کارگر قديمي راه آهن هستم، تماماً دريافت مي کند. خودم هم با دادن درس خصوصي امرار معاش مي کنم و به اين ترتيب به يک روياي قديمي ام که مادرتان هميشه مانع تحقق آن مي شد، جامه عمل مي پوشانم. اما از شما مي خواهم حال که مادرتان در خانه تنها است، گاه سري به او بزنيد. تو، سيلوسترو، 15 ساله بودي که ما را ترک کردي و از آن وقت تا به حال ديگر آفتابي نشدي. چرا هشتم دسامبر به جاي ارسال کارت تبريک هميشگي سالروز نامگذاري مادرت بلند نمي شوي با قطار به ديدارش نمي روي؟ تو، همسر عزيز و کودکانت را در آغوش مي گيرم.» نامه کستانتينو بود به پسرش سيلوسترو که راوي رمان «گفت وگو در سيسيل است» و بعد از اين نامه است که اتفاق هاي ديگر يکي يکي از راه مي رسند. کتاب را اليو ويتوريني نويسنده ايتاليايي نوشته و منوچهر افسري به فارسي برگردانده و انتشارات کتاب خورشيد در مجموعه داستان هاي ايتاليايي اش منتشر کرده.

داستان در داستان

وقتي داستاني را مي خواني که در ايران منتشر شده، حواست به قصه يي که گريبان کتاب را گرفته هم باشد؛ قصه يي که تقريباً براي همه کتاب ها يکسان اتفاق مي افتد و هميشه هم تراژيک است. اين جور چيزها را بايد خودت بفهمي. کسي جايي بهت نمي گويد. نه نويسنده توي جلسات نقد و بررسي و مصاحبه ها مي گويد، نه مميز اصلاً اهميتي به ماجرا مي دهد و نه ناشر براي اين چيزها وقت مي گذارد و نه ويراستار گفتنش را وظيفه خود مي داند. مي شود يک جور خواندن سفيدي هاي بين خطوط. بعضي وقت ها مي بيني چندکيلومتر نوشته يي تا آن چيزي را که به خاطرش شروع به نوشتن کرد ه يي نگويي که حرف هايت را کلمه کلمه کرده يي و کلمه ها را پاشيده يي بين جمله ها و او که مي خواند، بايد کلمات را با دقت از جمله ها جدا کند و کنار هم بچيند و پازل کامل شود مثل پاک کردن تيغ هاي ماهي مي ماند. نشسته يي و کلمات را از زير چشمانت رد مي کني و مجذوب ماجرا شده يي که يکهو يک کلمه يا يک پرش از صحنه يي به صحنه نامربوط ديگري روند عادي خواندنت را قطع مي کند. به راحتي ازش نگذر. کمي مکث کن. کمي پاي کلمه ها و پاي آن سه نقطه هاي معروف وقت بگذار که توي کروشه نشسته اند و مي گويند چه عاجزانه جاي يکسري کلمات ممنوع را گرفته اند و نويسنده دلش نيامده به جاي کلمات ممنوع حذف شده، کلمات ديگري بگذارد و ماجرا را از مسير راستين خودش منحرف کند. آن سه نقطه از شما مي خواهد حرف هاي حذف شده را دوباره در ذهن بيافرينيد و کمي بيشتر تخيل کنيد و آن وقت است که آن تيغ برنده به هيچ کارشان نمي آيد. البته ماجرا خيلي ذهني است. قبول دارم. مثبت انديش باشيم. خواندن کتاب منتشر شده در ايران حسن اش اين است که باعث مي شود ماجراي ديگري به صورت موازي با داستاني که در کتاب نوشته شده، حيات پيدا کند. خطوط قرمزي که روي پرينت نهايي داستان فرستاده شده، به بخش مميزي کشيده شده، حاشيه هاي سفيدي که به وسيله توصيه براي عوض کردن اين کلمه و حذف کردن آن کلمه و جمله، سياه شده اند داستاني است که هيچ وقت نبايد فراموشش کني و بهش عادت کني. وقتي داستان را شروع کردي، به خود مي آيي و مي بيني که خود نويسنده يا مترجم هم وارد داستان شده اند، پشت ميز نشسته اند و سردرگم و کلافه دارند واژه ها را در ذهن شان زير و رو مي کنند تا بتوانند کلمه يي را جايگزين کلمه يي ديگر کنند، مثلاً فکري براي نوشيدني ها و لامسه ها کنند يا کلمه يي از توي صندوق شان درآورند که استعاره يي از کلمه اصلي باشد؛ کلمه يي که به ناچار قرار است در متن حذف شود. مميز يا خانم يا آقاي بازرس را مي بيني که روي بعضي از کلمات خط مي کشد، کنار بعضي پاراگراف ها مي نويسد که بايد حذف شوند، بعضي شخصيت ها را مشکل دار مي يابد، از نويسنده يا مترجم مي خواهد که مسير داستان عوض شود و اين بازي با هر کتابي که به دستت بگيري شروع مي شود. خيلي وقت ها نمي شود قسر در رفت اما بعضي وقت ها اگر شانس بياوريم، مي شود.

کتاب هاي تازه

از آن سر شهر کوبيدم رفتم انقلاب دنبال کتاب. انصاف نيست ديگر. بايد هر خياباني يک کتابفروشي داشته باشد. حالا لازم نيست خيلي هم بزرگ باشد، دکه هم کفايت مي کند. راسته کتابفروشي هاي انقلاب مي شود راحت کتابفروشي هاي محبوب و حسابي را با چشم غيرمسلح ديد؛ هرجا که رفت و آمدش بيشتر و مشتري هايش زياد است. آدم هميشه کتاب هايش را از يک کتابفروشي بخرد هم بهتر است. کتابفروشي مي شود جزء مالکيت هاي آدم مثل آرايشگاه آدم و خياطي و قنادي و کافه آدم. راستي به عنوان يک مبحث فمينيستي چرا نمي گوييم حوا؟

يک کتاب تازه چاپ شده از بهمن فرزانه که ترجمه نيست و داستان کوتاه هاي خودش است. «از چاله به چاه» که 10 داستان است و نشر ثالث چاپش کرده. 96 صفحه است و 2000 تومان.

«افسانه هاي هفتاد و دو ملت» ترجمه احمد شاملو، توسي حائري و م.ک کتاب ديگري است که ثالث منتشر کرده در 152 صفحه و 3500 تومان. «ماري استوارت» تراژدي در پنج پرده است نوشته فردريش فون شيلر و ترجمه محمدعلي شيشه چي، 224 صفحه و 4500 تومان. «خورده فرمايش هاي جناب پتر پانتر» نوشته هاي طنزي است که کورت توخوسکي نوشته. مترجمش علي عبدالهي و ناشرش افراز است در 112 صفحه و 2200 تومان. «آخرين انار دنيا» رماني است که بختيار علي به کردي نوشته و آرش سنجابي آن را به فارسي ترجمه کرده. ناشر کتاب افراز است و رمان هم 342 صفحه و 6899 تومان. ترجمه کتاب به 15 نفر تقديم شده. «عصر طلايي و عصر نقره يي شعر روس» را حميدرضا آتش برآب گردآوري و ترجمه کرده که شعر روسيه از پوشکين تا زمان معاصر را دربرمي گيرد. کتاب را نشر ني چاپ کرده، 488 صفحه است و 7500 کلمه. نشر هرمس رماني از هنينگ مايکل چاپ کرده به اسم «سايه ها در سپيده دم مي رويند» ترجمه مهناز رعيتي. کتاب 181 صفحه است و 2700 تومان. «جاده» نوشته کورمک مک کارتي قبلاً با ترجمه حسين نوش آذر و ايرج مثال آذر چاپ شده بود و حالا يک ترجمه ديگر از آن آمده و اين بار محمدرضا قليچ خاني آن را به فارسي برگردانده. کتاب را که برنده جايزه پوليتزر 2007 شده، نشر علم چاپ کرده. «در نکوهش جنگ و داستان هاي ديگر» مجموعه داستاني از اي ال دکتروف است که فريد جواهرکلام ترجمه کرده و ناشرش فرزان روز است. کتاب هفت داستان دارد، 122 صفحه است با قيمت 3000 تومان. رگتايم و بيلي باتگيت معروف ترين رمان هاي دکتروف هستند که نجف دريابندري آنها را به فارسي برگردانده. «مرگ همين دوروبرهاست» مجموعه 10 داستان پليسي - جنايي است که از نويسندگان مختلف است که سحر قديمي ترجمه شان کرده و ناشرش نشر افکار است. کتاب تازه ديگر«افشين هاي شاهرودي» (شعرهاي ديداري) سروده افشين شاهرودي است که انتشارات داستان سرا منتشر کرده. رمان محمد ايوبي با نام «روز گراز» هم منتشر شد که ناشرش افق است.

حضور قيچي در اقصي نقاط

مميزي ديگر محدود به پايتخت نيست و در پنج استان ديگر هم قرار است اداره کتاب تشکيل شود. وزارت ارشاد دليل آن را «تسريع کار اهالي قلم، ناشران و کاستن از مشکلات آنها و بهبود کلي روند صدور مجوز نشر» عنوان کرده است. قم، کرمان، آذربايجان شرقي، خراسان رضوي و اصفهان اين پنج استان هستند که معلوم نيست براي چه انتخاب شده اند. استان هاي داستان نويس خيز بيشتر شامل استان هاي جنوبي نيست؟ از اين به بعد ناشران شهرستان ها ديگر مي توانند کتاب هاي خود را به اداره کتابي که نزديک تر است ببرند و لازم نيست براي کارهاي اداري مربوط به انتشار کتاب هايشان به تهران رفت و آمد کنند و حتماً مميزان هم از همشهري ها هستند. بعد لابد اين طوري مي شود که مميزان اگر تشخيص دهند کتابي مشکل دارد آن را براي اعلام نظر نهايي به تهران مي فرستند و اين يعني اتلاف وقت بيشتر در راه گرفتن مجوز.

تيم ملي کتابخوانان

محمد حسيني وزير ارشاد در جشنواره «کتابخانه هاي عمومي و مطالعه مفيد» گفته؛ «ما اکنون نسبت به گذشته شاهد يک شتاب هستيم. سرانه مطالعه نسبت به 9 سال قبل دوبرابر شده و به 18 دقيقه در روز رسيده است که البته اين کافي نيست و بايد افزايش داشته باشد و اين افزايش سرانه مطالعه عزمي ملي را مي طلبد و تنها از عهده يک نهاد برنمي آيد. در سند چشم انداز 20ساله ديده شده که ما در زمينه سرانه مطالعه در منطقه، مقام اول را داشته باشيم و در عرصه جهاني نيز در بين 15 کشور برجسته دنيا باشيم. اين کار با توجه به رقابت هايي که براي توسعه و پيشرفت در عرصه جهاني وجود دارد، کاري دشوار است اما با عزم و همتي ملي مطمئناً ميسر است.» رقابت هاي جام باشگاه هاست مگر؟

جبروت جلال

مراسم پاياني دومين دوره جايزه جلال هم برگزار شد و هيچ سکه يي نصيب داستان نويسي نه کوتاه نويس و نه بلندنويس نشد. پارسال اسم داوران جايزه اعلام نشد اما امسال آنها با انتشار اسم خود مشکل نداشتند. محمدصادق آيينه وند، راضيه تجار، رسول جعفريان، مجتبي رحماندوست، جواد محقق، سهراب هادي، عباس سليمي نمين، محمدرضا سرشار و عباسعلي وفايي اعضاي هيات علمي دومين جايزه ادبي جلال آل احمد بودند و اصغر قائدان، محمود بشيري، حسينعلي قبادي، عباسعلي وفايي، مريم حسيني، فيروز زنوزي جلالي و احمد شاکري امسال عضو هيات داوران اين جايزه بودند. اگر توي کتابفروشي ها به کتاب هايشان برنخورديد، اسم هايشان را در گوگل سرچ کنيد. وزير ارشاد درباره جلال آل احمد گفته؛ «در تاريخ معاصر ما وي يک نقطه عطف است و ادبيات داستاني را مي توان به دو دوره قبل و بعد از وي تقسيم بندي کرد... نويسندگاني چون جلال همواره سعي داشتند دردهاي مردم زمانه خود را بشناسند و راه درماني براي آنها پيدا کنند.» ياد ابن سينا و استيضاح مهاجراني به خير. «حميد قبادي» مشاور معاون فرهنگي وزير ارشاد هم گفته؛ «جايزه جلال آل احمد به هيچ دسته و گروه خاصي تعلق ندارد و متعلق به کشور است.»

مرگ شيدايي

شهرام شيدايي شاعر، نويسنده و مترجم سرطان حنجره داشت و هفته پيش از دنيا رفت.

از شهرام شيدايي کتاب هاي «آتشي براي آتشي ديگر»، «آدم ها روي پل» و «خنديدن درخانه يي که مي سوخت» منتشر شده است. شيدايي 42 ساله بود.
انتشار نامه هاي کامل ون گوگ
نوشتن، يک روش ناخوشايند زندگي
ترجمه؛ نشميل مشتاق

نامه هاي ون گوگ، نقشه شگفت آور دنياي درون او را فاش مي سازد.

اندرو موشن


ميکل آنژ غزليات فوق العاده يي نوشت، کنستابل به مکاتبه نامه هاي اعجاب آور لطيف و گاه شديداللحني پرداخت. بسياري از چهره پردازان صرف نظر از درجه توفيق شان همواره سعي کرده اند کلام را با نقش بياميزند. با اين همه نامه هاي ون گوگ بهترين نوشته هايي هستند که تاکنون يک نقاش به رشته تحرير درآورده است؛ نوشته هايي جذاب، موثر، پويا و دلگرم کننده. اين نوشته ها در عين نشان دادن فرآيند خلاقه هنري، نبوغ هنرمند را نيز به تصوير مي کشند. از همين رو خوانندگان در طول سال هاي سال اين متن ها را با علاقه خوانده و از آنها لذت برده اند. از سوي ديگر بي دليل نيست که ترانه سرايان از نقاشي هاي ون گوگ ترانه ها ساخته اند «شب پرستاره» و فيلمسازها بر اساس نامه هايش فيلم هاي زيادي ساخته اند «شور زندگي». آميزه اين نوشته ها از شرح تفاصيل زندگي محقر نقاش با آن اشتياق قهرمانه شاهدي است بي تکلف بر ميل شديد وي به زيستن.

بر اساس دانشي که اين نامه ها در اختيار دوستداران اين نقاش قرار مي دهند، ون گوگ نابغه يي زجرکشيده است. با اين حال هرکسي که اين نوشته ها را مي خواند (نه فقط با ديدن فيلم) با دانستن اين مساله اندوهگين خواهد شد. در بخش هايي از کتاب، ون گوگ تلاش زياد و جانکاهي براي نوشتن در مورد جنون خود، فقرش و بازگويي ديد ديگران در مورد خود انجام داده است. با اين همه بخش اعظم اين نوشته ها تاثيرگذار و حتي دوست داشتني و فارغ از محيط مشوش اطراف هستند و با استفاده از صراحتي زيبا در بيان حالات عاطفي پيچيده نقاش، به شکلي شگفت آور پرده از حسي آرامش بخش و خوب برمي دارند. اين حس تعادل که به شکلي صادقانه بر غناي نوشته ها مي افزايد و در تمام ويرايش هاي موجود از نامه هاي ون گوگ (اولين نسخه توسط جو بانگر زن برادر اين نقاش در 1914چاپ شد) مشهود است، در نسخه جديد بيش از پيش عرض اندام مي کند.

اين کتاب جديد (شايد بهتر باشد بگوييم «کتاب هاي» جديد، زيرا از اين نامه ها پنج جلد کتاب تهيه و جلد ششمي نيز به عنوان کتاب مربوط به همين نوشته ها، به مجموعه يادشده افزوده شده است) را مي توان جزء دستاوردهاي چاپ کتاب عصر ما به شمار آورد که ترجمه دقيقي از 819 نامه يي که ون گوگ در زمان حيات نوشت (658 نامه به برادرش تئو) و 69 نامه که از قوم و خويش و دوستانش دريافت کرد را دربر مي گيرد. روي هر نامه به شکلي دقيق حاشيه نويسي و شرايط مربوط به زمان نگارش هر نامه درج شده و چنين به نظر مي رسد که هيچ نکته يي از ديد ويراستاران پنهان نمانده است. آيا اين به اين معنا است که نوشته اصلي فداي حواشي شده است؟ خير. چنين خطري با توجه به حجيم بودن ميزان نامه ها و گنجينه تصويرسازي هاي نقاش نامحتمل مي نمايد؛ هر تصوير که ون گوگ به آن اشاره مي کند، چه خود چه کس ديگري آن را کشيده باشد، نقشه کاملي از دنياي درون نقاش را نشان مي دهد.

کتاب با بهره گيري از عرصه فراخي که براي روايت زندگي نقاش در اختيار دارد، به اين حقيقت بنيادين اشاره مي کند که ون گوگ تا چه حد براي جهت دادن و تمرکز بر روال روايت آرزو هايش نيازمند کلام است. اين امر را مي توان به وضوح در نامه نگاري هاي وي با برادرش تئو مشاهده کرد. هرچند خود وي در جايي مي گويد؛ «در واقع نوشتن يک روش ناخوشايند براي شرح دادن چيزها است.» با اين حال اين اظهار شبيه شيوه نقاشي ون گوگ و همين طور تلاش او در گذشتن از مرزهايي است که نتيجه آن رسيدن به جوهره يک چيز است. هنر او نيز به همين شکل چيز هايي ساده مثل صندلي و سيب زميني و گل آفتابگردان و رختخواب را طوري به تصوير مي کشد که گويي اشيا جان دارند و تعاريفي که از واژگان ون گوگ برمي آيد بر اعجازگونگي امر پيش پا افتاده صحه مي گذارد. در 31 جولاي 1888 ون گوگ در زمان اقامتش در کوهستان آرل به برادرش تئو نوشت؛ «امروز يک چيز بسيار باشکوه و عجيب ديدم. يک قايق خيلي بزرگ پر از زغال سنگ روي رود ران به اسکله بسته شده بود. اگر از بالا آن را نگاه مي کردي قايق خيس و نم خورده، زير نور آفتاب مي درخشيد. آب به رنگ هاي زرد و سفيد بود و زغال سنگ به رنگ خاکستري- صدفي. رگه هاي نارنجي غرب آسمان ياسي رنگ را پوشانده بودند. شهر بنفش بود. ملوانان ريزه ميزه با لباس هاي آبي و سفيد چرک روي عرشه مشغول کار بودند و قايق باري را به سمت بندر مي کشيدند. عين نقاشي هاي هوکوساي ژاپني بود. ديگر دير بود آن صحنه را بکشم اما قايق روزي به اسکله باز خواهد گشت و آن وقت آن را نقاشي خواهم کرد.» در اينجا کلام معادل نقاشي است. در واقع واژگان گامي بلند به سوي تصوير هستند و مصداقي بر توانايي ون گوگ در زمينه نوشتن و شيوه يي که او به طور عملي هم در نگارش و هم در نقاشي براي به تصوير کشيدن خوشي به کار مي برد.

خوشي، هميشه با شق ديگر خود تقويت يا تضعيف مي شود. داستان روزگار زندگي ون گوگ در آرل در معيت گوگن- يا در زمان غيبت وي- نيز بر همين حقيقت صحه مي گذارد. بيشتر تنش هايي که در اين ايام بر زندگي ون گوگ سايه انداخته بود ريشه در رابطه يي داشت که او در دوران کودکي با پدرش تجربه کرد. شايد تحت تاثير افکار مذهبي پدر، وينسنت با مساله رحمت الهي و همچنين عمق شادي برخورداري از اين فيض آشنا شد. اين باورها بدون شک در شکل گيري چارچوب اخلاقي ون گوگ و در نهايت روحيه غم زده وي موثر بودند. در دهه 1870 ون گوگ جوان مي نويسد؛« فکر کردن به دوران کودکي ام در آن خانه هلندي دهاتي و پدرم مرا ياد اين دعا مي اندازد که «پروردگارا در پيشگاه عالم روحانيت و جلوي ديدگان تو گناه کرده ام و لايق مقام فرزندي تو و بندگي ات نيستم. به من رحم کن.».» به رغم دغدغه هميشگي وينسنت در مورد برخي از مسائل اعتقادي، ون گوگ در بيشتر موارد، امور مذهبي را در حد بايد و نبايد هاي امور روزمره زندگي تلقي مي کرد که بي ارتباط با پيشنهادش به عنوان يک نقاش بودند. او در نامه يي به دوست نقاش خود اميل برنارد مي نويسد؛ «بهار پيش به تو گفتم خوب بخور. خدمت سربازي ات را خوب انجام بده. خيلي جان نکن در غير اين صورت اثراتش در نقاشي هايت مشخص مي شود.»

توانايي و دقت ون گوگ در توجه به مسائلي که در جهان اطرافش مي گذشت تا روز خودکشي اش (27 جولاي 1890- دو روز بعد در اثر جراحات وارده درگذشت) و به رغم دوران ازکارافتادگي هولناک او، شگفت آور بود. چنين توجهي که در نقاشي هاي آخرش (به عنوان مثال در کشتزار و کلاغ ها- آخرين اثر وي) به زيبايي با غم و اندوه آميخته، مشهود است- مثل آسمان تيره و تار، پرندگان شوم و راهي که در دل يک کشتزار ذرت گم مي شود- نيز نمي تواند شادي و خوشي پنهان در رنگ هاي قوي و زنده او را زايل کند. او در آخرين نامه خود به تئو (که در روز خودکشي خود هم به همراه داشت ) نوشت؛ «اه خب، زندگي ام را به پاي هنرم ريختم و دليلش هم تا حدودي خود هنرم است.» اين «تا حدودي» خود نشانه مهمي است که شايد خودکشي او را توجيه کند.

با توجه به گران بودن قيمت کتاب نامه هاي ون گوگ خيلي ها از پس خريد آن برنمي آيند. با اين حال تمام نامه هاي نوشته شده توسط ون گوگ روي يک پايگاه اينترنتي قرار داده شده اند. (vangoghletters. org) هرچند اين نامه نگاري ها و نوشته هاي مربوطه حدود صد سال است خوانده شده و مورد توجه خوانندگان قرار گرفته اند، لذت خواندن اين نوشته ها با ويرايش تازه کنوني حتي از گذشته نيز بيشتر است.
در ذکر مصائب يک «مرد معلق»
حرف هفت تير پر رو باور کن*

سحر طلوعي

1- «من آدم خوبي نيستم» چرا؟ «چون چند نفر را در عراق کشته ام». پسر جوان سرش را پايين انداخته، حوصله ندارد به دوربين نگاه کند و غمگين است. مرد جوان لباس سربازي به تن دارد. اين جمله و اين تصوير بخشي از آنونس مستندي است که شبکه خبري سي ان ان شب ها پخش مي کند. سن سربازي که آن دو جمله ابتداي مطلب را مي گويد، به زحمت به 25 سال مي رسد. برآورد و قضاوتش درباره خودش وحشتناک است. شايد کارش به افسردگي و بستري شدن در بيمارستان رواني بکشد و پاي قرص هاي E و زولوف و... به ميان بيايد. کسي چه مي داند، شايد هم خودکشي کند. مدت ها است از التهابات جنگ عراق کاسته شده و سربازان امريکايي و غيرامريکايي به خانه هايشان برمي گردند. اين تازه اول مصيبت است. تعداد آن سربازهايي که فکر مي کنند آدم خوبي نيستند چون آدم کشته اند، کم نيست.

2- چهره مردي که پايين صفحه عکسش را مي بينيد، آشنا است. سلطان موسيقي راک اند رول جهان؛ الويس پريسلي مرحوم. مي بينيد او هم لباس سربازي به تن دارد و البته خندان است. خب او شانس آورد که دولت وقت امريکا او را براي جنگ ويتنام احضار نکرد. شايد هم محبوبيت و شهرت الويس اجازه نداد او را به جنگل هاي مخوف و ناامن ويتنام بفرستند. روز دهم دسامبر سال 1957 که نامه را دادند دستش، 22 يا 23ساله بود. خود را به نيروي دريايي و بعد به پايگاه نظامي فورت هود تگزاس معرفي کرد و مدتش را گذراند و دوباره موسيقي را از سر گرفت. الويس فجايع جنگ ويتنام را فقط در صفحه تلويزيونش ديد. داستان الويس را بگذاريد کنار داستان شاهزاده هري. پرنس هري فرزند دوم شاهزاده چارلز و پرنسس ديانا شهرت و محبوبيت الويس پريسلي را ندارد. اما به هر حال يکي از وارثان تاج و تخت ملکه انگليس است. او به افغانستان اعزام شد و در خطرناک ترين منطقه و نزديک ترين مواضع به طالبان خدمت کرد.

3- اما ژوزف با الويس و شاهزاده هري فرق دارد. نه خواننده يي مشهور است و نه خون سلطنتي در رگ هايش جريان دارد. شهروندي معمولي است. او آرزو مي کند هرچه زودتر احضارش کنند و رخت سربازي به تنش بپوشانند. نه اينکه عاشق سربازي باشد، نه، شرايط اين آرزو را برايش ساخته است. جنگ جهاني دوم به روزهاي پرسر و صدايش رسيده است. امريکا نيروهايش را براي شرکت در جنگ فراخوانده است. نامه ژوزف را هم داده اند دستش. او مثل يک شهروند نمونه و سر به زير به نامه جواب مي دهد؛ خودش را به هنگ اعزام معرفي مي کند، اما مدتي به هواي نقص مدارک، مدتي به هواي انجام آزمايش هاي اوليه، مدتي به خاطر تعيين محل خدمت و خلاصه به خاطر بوروکراسي اعزامش به تعويق مي افتد، رخت سربازي نمي پوشد و «مرد معلق» نام مي گيرد. همه اين اداها و اطوارها در اعزام ژوزف باعث شد حرف پشت حرف بيايد و توي کله اش وول بخورد و بنويسد. ژوزف کارش را از دست مي دهد، عصبي مي شود، به دوستانش، خانواده اش و نزديک ترين کسانش مي پرد و شرح همه اينها را مي نويسد. او خاطراتش را از روز دريافت نامه تا روز اعزام ثبت مي کند. يک وقت فکر نکنيد ژوزف بيکار و بي عار است. نه، او پيش از دريافت نامه اعزام در آژانس مسافرتي در ايالت ايلينويز امريکا کار مي کرد. در دانشگاه تاريخ خوانده بود. مارکس را مي شناخت، با گوته دم خور بود، از اسپينوزا هم سر درمي آورد و... ژوزف راوي و شخص اول رمان «مرد معلق» سال بلو است و به قول خودش به خاطر همه اين کشمکش ها براي اعزامش به جنگ و سربازي به نارنجک ضامن کشيده يي مي ماند که هر لحظه ممکن است بترکد و همه چيز را نابود کند. ژوزف نماينده طبقه يي متوسط در جامعه امريکا در دهه هاي 40 و 50 است که مي خواهد شرافتمندانه زندگي کند.

4- ژوزف در روزهاي تعليق ذره ذره مزه نابودي و اضمحلال را مي چشد و به خواننده کتاب «مرد معلق» مي چشاند. اولين صحنه هاي مراسم فروپاشي در خانه برادرش کليد مي خورد، سر دو صفحه موسيقي از هايدن و کوگات. ژوزف کلاسيک باز است و طبيعي است که با سونات هاي هايدن دم خور باشد، اما اتا برادرزاده اش، عاشق گروه پاپ ژاوير کوگات است. پاپ يا کلاسيک؟ اختلاف نسل ها، اختلاف سليقه و لابد خودتان حدس مي زنيد چه مي شود؟ همين قدر بگويم نماينده طبقه يي که مي کوشد شرافتمندانه و پاکيزه زندگي کند، تمام قد مي شکند و کارش به معاشرت با ارواح مي کشد.

5- راستي مي دانستيد در امريکاي دهه هاي 40 و 50 در موسسه يي يا در جايي مثل بانک اگر مشتري و ارباب رجوع را به نام کوچک صدا مي کرده اند، يعني قصد داشته اند به طرف توهين کنند؟ گويا اين برخورد تنها شامل حال جامعه مهاجران يا سياهپوست ها مي شده است. بيچاره ژوزف که از بخت بدش يک کانادايي الاصل تبعه انگليس و ساکن ايالت ايلينويز امريکا است، به خاطر همين مهاجر بودنش بايد چندين و چند بار تست خون بدهد و آزمايش شود تا براي جنگيدن در راه امريکا قبولش کنند.

6- اگر کتاب «مرد معلق» نوشته سال بلو متعلق به نشر اختران را خريده ايد، اول يک نگاه به پشت جلد آن بيندازيد. نام سال بلو را با ديکته انگليسي آن روي جلد پشت مي بينيد؛Saul Bellow . حالا کتاب را باز کنيد و به صفحه شناسنامه اش برويد. شما با يک ديکته ديگر از نام سال بلو روبه رو مي شويد که من درآوردي است؛ Saul Blue . اگر ديکته دوم را در اينترنت جست وجو کنيد به منابعي عجيب و غريب بر مي خوريد که ربطي به سال بلو (Saul Bellow) نويسنده کانادايي- امريکايي ندارد. معلوم نيست Saul Blue از کجا آمده است. خانم منصوره وحدتي احمدزاده مرد معلق سال بلو را براي نشر اختران منتشر کرده است.

7- پيش از شروع به خواندن کتاب حواس تان باشد ژوزف دنبال تعداد زيادي گوش شنوا مي گردد. او مي خواهد حرف بزند و خودش را خالي کند. حوصله به خرج دهيد و صبوري کنيد. حرف هايش به اندازه 200 صفحه است. زود تمام مي شود.

پيشنهاد------------------------------

در کنار خواندن مرد معلق مي توانيد «دم را درياب» و «رولشتاين» را از سال بلو بخوانيد که اولي را نشر چشمه و دومي را باز هم نشر اختران منتشر کرده است. ديگر اينکه نغمه غمگين (ترجمه امجد- تبرايي) و هفته يي يه بار نمي کشه (ترجمه اميد نيک فرجام- ليلا نصيري ها ) سلينجر هم پيشنهاد مي شود. هر دو را نشر نيلا منتشر کرده است. اين دو کتاب سلينجر به صورت خلاصه تر در کتاب «يادداشت هاي خصوصي يک سرباز» از نشر سبزان با ترجمه علي شيعه علي هم منتشر شده است که درباره سربازي و اتفاقات جنگ جهاني دوم و افسردگي سربازها است. در ضمن در جبهه غرب خبري نيست. اريش ريمارک به عنوان يک اثر ضدجنگ را هم مي توانيد انتخاب کنيد. اگر اهل فيلم ديدن هم هستيد بد نيست منتشر نشده يا Redacted (2007) به کارگرداني برايان دي پالما را هم در ليست ديدني هايتان بگذاريد. بهترين سال هاي عمر ما از ويليام وايلر هم همين طور. البته اين دومي محصول سال 1946 و سياه و سفيد است.هر دو فيلم به زندگي و مشکلات سربازهاي بازگشته از جنگ مي پردازد.

------------------------------------

*بخشي از ترانه يغما گلرويي براي فيلم «رئيس» مسعود کيميايي

عناوين اين صفحه
بدون رودربايستي حرف مي زنم
نوشتن، يک روش ناخوشايند زندگي
حرف هفت تير پر رو باور کن*

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام