پنج شنبه، 5 آذر 1388 - شماره 2113
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
صغم الحلومه
مسعود بهنود

گفت چيزي است مانند راحت الحلقوم اما راحت پايين نمي رود. در دوره ناصري که پايتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و بارويي يافت، دفتر عبور و مروري، نظم روزانه را عسس برقرار مي کرد و شب ها شب پا بود و شبگردها، هر وزيري هم طويله يي داشت و هر صاحب شأن و مقامي هم، و طويله نه جاي نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود. تا کنت مونت فرانسوي را استخدام کردند. سرهنگ فرنگي آمد و شد رئيس نظميه و براي اولين بار تشکيلات پوليس را راه اندازي کرد. براي افتتاح شاه خودش دو بيتي گفت، پوليس را با تدليس و تلبيس قافيه کرد و بر سردر اداره مرکزي پوليس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمي به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طويله نايب السلطنه.

در فرمان هميوني آمده بود که «بنا به استدعا، طويله شاهزاده والا نايب السلطنه دست نخورده بماند». در همان فرمان نوشته آمد که اين طويله براي کساني است که امر جهان مطاع ملوکانه مقرر مي شود؛ «در طويله باشند تا فضولي نکنند، حرف ياد رعيت ندهند، چشم و گوش رعيت را باز نکنند. شبنامه ننويسند، ژلاتين کاري نکنند، اوراق ضاله نگاهداري نکنند و...» کنت وقتي از شاه پرسيده بود چرا طويله کامران ميرزا بماند، به زبان خودشان فرموده بودند اين سهم دارالحکومه است. کنت که تازه داشت فارسي ياد مي گرفت به زحمتي پرسيده بود صغم الحلومه. شاه هم شنگولي کرده و گفته بود بله، همان صغم الحلومه خيلي هم پايين دادن راحت است. و بعد هم خنده فرموده بودند. کنت هم ديگر هيچ نگفت و اين سخن از وي ماند که طويله کامران ميرزا صغم الحلومه است. بعد هم همه جا از اين محبس به عنوان «سهم الحکومه» ياد مي کرد.

بعد از آن مصيبت که در سنه 1313 بر سر قاجار آمد، در ميان پيران اين قوم شايع بود که منيرالسلطنه عروس شاه غهمسر نايب السلطنه حاکم تهرانف يک ماه قبل از مصيبت به خواب ديد که همه شهر شده طويله نايب السلطنه و از هر طويله شعله يي برپاست. منيرالسلطنه زني باخدا بود و دلش لرزيد و معلوم نشد چه در سرش افتاد که نذر کرد شب هاي جمعه به تعداد کساني که در طويله حبس بودند يک کاسه آش و يک کيسه خرما ببرند و بدهند به محبوسين طويله؛ همان جا که مي گفتند مشکل از آن بتوان جان سالم به در برد.

ميرزارضا عقدايي از جمله محبوسين طويله نايب السلطنه بود که دو بار از آنجا جان به در برد؛ بار اول تعهد سپرد که زبان درازي نکند و «منبعد اگر پشت سر شاهزاده لغز گفت دو مقابل حبس بکشد به اعمال شاقه هم». بار دوم وقتي بود که عريضه نوشت به هر جا و از جمله به پيشگاه هميوني. عارض شده بود که نايب السلطنه و اذنابش به قدر صد و هجده تومان شال و ترمه از او برداشته اند و دين خود را ادا نمي کنند و جواب سربالا مي دهند و با هر مراجعه سر مي دوانند. همان شب قزاق هاي حکومتي ريختند و ميرزا رضا را دست بسته بردند و در سه ماه او را انداختند ته طويله. ته طويله جايي بود تاريک که محبوس در آن به انفراد در پستويي به غل بسته مي شد و زيراندازش کاه بود و روزي چند بار از دريچه بالا نوکراي نايب السلطنه ته مانده غذاي مطبخ شاهزاده را مي ريختند پايين که محبوسين بخورند. با اين همه در هر زمستان نيمي از محبوسين طويله جان مي دادند.

ميرزارضا در صغم الحلومه جانش به لب رسيد، و هر روز مرگ از خدا مي خواست تا زماني که از همان دريچه شنيد زنش آمده و طلاق مي خواهد. زن گريه مي کرد که اين يتيم مانده نان ندارد بخورد، آزادم کن که بروم زير يک سقفي که دست کم شکم اين را سير کنم. خون در رگ هاي ميرزا به جوش آمد با فرياد به زن گفت تا فردا ظهر مجال بده مي آيم و نان مي آورم. و همين که مطمئن شد زن و بچه اش رفته اند شروع کرد به فغان و زنجير زدن، آنقدر کرد که يکي از دوستاقبان ها با شلاق آمد و همان جا بود که ميرزارضا گفت محضردار بياوريم مهر کنم که طلبي از نايب السلطنه ندارم بعد هم مرا ببريد پابوس که از هر چه نوشتم و گفتم توبه کنم.

گرچه کار به آن سادگي نبود اما فردايش او را از طويله بيرون انداختند. وقت رها کردنش به تعداد تومان هايي که طلبکار بود به او پس گردني و اردنگي زدند. نه به آرامي بلکه به دستور هر اردنگي چنان بود که مرد سکندري مي خورد و در پس هر سکندري سرگيجه داشت. و بعد هم تا خودش را به حمام پشت خندق انداخت که مي دانست بو مي دهد، از فرط چرک و کثافت بارها زمين خورد. رهگذران سکه يي پرتاب مي کردند به اين هوا که غشي است.

ميرزارضا 10 روز بعد خودش را در جاده ديد. رفت به تبريز و بعد با چه بدبختي به بادکوبه و با کشتي به استانبول. براي زيارت سيدجمال الدين اسدآبادي. در راه بارها قصه خود را براي همراهان گفت و هم قصه سيدجمال را که در تهران هر روز هزار هزار مردم به زيارتش مي رفتند اما همين نايب السلطنه داد سوار الاغش کردند و با لباس پاره نفي بلدش کردند و حالا در هفت کشور سلاطين به دستبوس اش مي روند و در شاه نشين جايش مي دهند.

و همان جا از زبان سيدجمال الدين شنيد که گفت کسي که ظلم را به هر بهانه تحمل کند عذابش به اندازه ظالم است. آن که ظلم عيان ببيند و ساکت بماند در عقوبت ظالم شريک است.

چند هفته بعد ميرزارضا به ايران برگشت و در زاويه شاه عبدالعظيم منتظر شاه ماند. شب جشن هاي قران رسيد و انتظار او سر آمد.

فردايش که بايد جشن هاي پنجاهمين سالگرد سلطنت ناصرالدين شاه برقرار مي شد پايه هاي آتش بازي در اين سو و آن سو پايتخت وامانده بود. امين السلطان جسد شاه را خوابانده بود در سرسراي ورودي کاخ، در را بسته و کليد را در جيب جليقه گذاشته بود، به ساکنان حرم که شيون سر داده بودند نهيب زده که مي خواهيد آشوب شود، بريزند سر به تن هيچ کس نگذارند. و ميرزارضا را هم داده بود به زنجير کشيده در کنار پله هاي منتهي به ايوان تالار که کسي نتواند با وي سخن بگويد. و در عين حال مراقب بود کسي صدمه يي به او نزند تا شاه تازه بيايد و فرمان بدهد. تمام شب را او و شاهزاده درويش صفاعلي ظهيرالدوله همان جا قدم زدند يا نشستند و از بي اعتباري جهان حکايت ها گفتند و شعرها خواندند.

به اولين بازجويي ها مشخص شده بود که ميرزارضا از کجا آمده و تحت تاثير چه کس به اين خيال شده و سرگذشت اش چه بوده است. ظهيرالدوله وقتي شرح ظلم هايي را شنيد که بر ميرزارضا رفته بود سري جنباند و همچنان که تسبيح مي انداخت پي در پي گفت نکنيد آقا، نکنيد. در چهلم روز حادثه در خانقاه وقتي يکي از جمع دراويش رسيد با مولايي گفت و پرسيد چه آمد بر سر ملوکانه، ظهيرالدوله دستي به سبيل خود کشيد و گفت هيچ صغم الحلومه گلوگير شد، راه نفس بست.
وقتي فرياد به جايي نمي رسد
محمدعلي عسگري

بازي دو تيم مصر و الجزاير حاشيه هاي بسياري داشت. آتش اين رقابت ها چنان داغ شده بود که تعدادي کشته و زخمي شدند و دو کشور سفراي همديگر را فراخواندند و به دليل پيشگيري از تشنج هاي بيشتر، بازي به سودان منتقل شد و باز هم با توجه به همه اين تدابير خسارت هاي زيادي بر جا گذاشت. اين خسارت ها به حدي زياد و تا حدي بي پروا بود که صداي خيلي ها را بلند کرد از جمله صداي روحانيون اهل سنت از مصر گرفته تا الجزاير و حتي سودان که ميزبان آخرين بازي بود. سخنان برخي از اين روحانيون مثل هميشه سفارشي و نصيحت گونه بود اما حرف هاي عباس مدني که از رهبران اسلامگراي مخالف دولت در الجزاير است، بيشتر آدمي را تحت تاثير قرار مي داد. او با صداي زنگ دار و خفه يي از عمق جان خويش مي گفت؛ «اي برادران و فرزندان ما مگر وظيفه و ماموريت تمدني و اخلاقي خود را در عصر علم و فناوري و پيشرفت فراموش کرده ايد؟ اين همه عقب ماندگي کافي نيست، اين پسرفت ها به کجا منتهي خواهد شد؟» او که به عنوان رهبر جبهه نجات (مهم ترين جريان اپوزيسيون غيرقانوني الجزاير) فعاليت مي کند اين بار به عنوان يک ميانجي به ميدان آمده بود تا جوانان را نه به مبارزه که به آرامش دعوت کند و از آنها بخواهد اينقدر هيجان زده نشوند و به ياد آورند که چه ماموريت تمدني داشته اند و حالا به چه کاري مشغول اند.

اما معلوم بود که اين حرف ها خريداري به خصوص در بين آن جوانان پرشور و عاشق فوتبال الجزايري ندارد که براي قهرماني کشورشان لحظه شماري مي کردند و در شادي پس از اين پيروزي سر از پا نمي شناختند. اشاره مدني به عقب ماندگي کشورهاي اسلامي و اين نهيب که «آيا اين همه عقب ماندگي کافي نيست؟،» واقعاً تکان دهنده بود. هر کسي کمترين اطلاعي داشته باشد مي داند که کشورهاي موسوم به اسلامي از نظر پيشرفت هاي علمي در چه سطحي و چه مقياسي هستند.

آمارهايي که هر روزه در اين باره منتشر مي شوند، بيشتر مايه خجالت اند و براي همين است که به سرعت از سوي دست اندرکاران به کلي انکار يا دست کم تحريف مي شود. هواداري هاي افراطي و جنجالي از مقامات سياسي يا قهرمانان ورزشي (و البته کمتر هنرمندان) يکي از دلايل روشن توسعه نيافتگي و عدم رشد فرهنگي در چنين جوامعي توصيف مي شود؛ عارضه يي که سال هاست روشنفکران مسلمان نسبت به آن هشدار مي دهند و براي آنها راه حل هايي عرضه مي کنند اما کمتر کسي به هشدارها و انذارها توجه مي کند به ويژه آناني که بايد در اين رابطه بيشتر احساس مسووليت کنند، کمتر به آن علاقه يي نشان مي دهند. اتفاقاً همين هاست که صداي امثال عباس مدني و ساير مصلحان ديني و غير ديني را روز به روز ضعيف تر مي کند و در نهايت از اثر مي اندازد. اين روحانيون دست کم بايد بدانند زماني جوانان گوش شنوايي براي حرف هاي آنان خواهند داشت که پيش از آن، آنان نيز گوش شنوايي براي حرف هاي جوانان داشته باشند؛ جواناني که هر لحظه در جايي به گونه يي تحقير مي شوند و متوسل شدن به قهرمانان - هرچند به صورت گذرا و موردي - برايشان واکنشي است به همه اين تحقيرها،
شهر
کتابخانه ايراني
مژگان شعرباف

چند ماهي بود که پس از اتمام تحصيلاتم از انگليس به تهران آمده بودم و بنابر عادت و اجبار دانشگاهي روزي چند ساعت مطالعه مي کردم. آنجا اگر دانشجو هم نباشي براساس فرهنگي که حاکم است نياز به خواندن داري. از روزنامه هاي روز گرفته تا ضميمه هاي غيرخبري و مد که در متروها و اماکن عمومي توزيع مي شود. هر کسي چيزي براي خواندن دارد و فرقي نمي کند در صف اتوبوس يا در مترو ايستاده يا نشسته است. اما در ايران داستان ديگري است. وقتي در کنار يادگيري دو زبان فرانسه و آلماني و همزمان با کار نيمه وقت در پي گوشه يي دنج براي مطالعه کردن بودم به رسم عادت پيشين به دنبال کتابخانه يي گشتم تا براي ساعتي به دور از خانه که از زنگ تلفن و رفت و آمد دوست و فاميل و همسايه در امان نبود، بگريزم اما به جز يکي دو آدرس فرهنگسرا چيزي نيافتم. بعد از مدتي تحقيق، کتابخانه يي در جردن نزديک محل کار خود يافتم اما آنها نيز از پذيرفتن من به علت آدرس محل سکونتم که در غرب تهران بود ممانعت کردند. به توصيه دوستانم به کتابخانه مرکزي مراجعه کردم. اگر چه بايد وقت زيادي را براي رسيدن به اين مکان از دست مي دادم ولي باز خودش جايي امن به نام کتابخانه بود؛ همان تصويري که بايد از کتابخانه داشت. آ نجا نيز با قانون جلوگيري از مطالعه آزاد مواجه شدم. مراجعان فقط مي توانستند از منابع موجود در کتابخانه استفاده کنند و کسي حق مطالعه جزوات و منابع خود را نداشت، حال بايد از مسوولان فرهنگي پرسيد بستر افزايش ميزان سرانه مطالعه در ايران چقدر فراهم است و براي افرادي که به طور پيوسته و با استانداردهاي دنيا مطالعه مي کنند چه تدبيري انديشيده اند؟
مسافر تاکسي
کو آن بازوها؟ کو آن همه عشق؟
سروش صحت

راننده پير تاکسي، آرام و بي عجله در خيابان هاي خلوت آخر شب مي راند. هر بار که تاکسي از زير نور چراغي رد مي شد، چشم هاي مردي که عکس اش کنار شيشه چسبانده شده بود صاف توي چشمم نگاه مي کرد و لحظه يي بعد چشم و نگاهش توي تاريکي گم مي شد. چشم ها نافذ و نگاه، خيره بود. از راننده پرسيدم؛ «فوت شدن؟» راننده گفت؛ «بله.» گفتم چقدر مرگ و مير زياد شده. راننده گفت؛ «شما داره سن ات ميره بالا، مرگ بيشتر مي بيني.» گفتم؛ «ايشون کي فوت کردن؟» گفت؛ «9 سال پيش.» گفتم؛ «9 سال پيش مردن، هنوز عکسشون به شيشه است؟» راننده گفت؛ «بله... ورزشکار بود، بازو داشت دو تاي بازوي شما، دعوا که مي کرد پنج نفر هم حريفش نبودن... خيلي هم عاشق مي شد، عشق الکي نه ها، عشق واقعي... ولي حالا کو؟ کو اون همه ورزش؟ کو اون بازوها؟ کو اون دعواها؟ کو اون عشق ها؟... هيچ کس يادش نيست. دلم نمياد اين عکس را بکنم، مي ترسم يه روز خودم هم شک کنم که اصلاً بوده يا نبوده.» به عکس نگاه کردم. چشم هاي مرد دوباره به چشمم افتاد و لحظه يي بعد تاريک شد. وقتي دوباره نور آمد چشم هاي عکس من از کنار شيشه داشت به چشم هاي جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، نگاه مي کرد و بعد دوباره تاريک شد.
عناوين اين صفحه
صغم الحلومه
وقتي فرياد به جايي نمي رسد
کتابخانه ايراني
کو آن بازوها؟ کو آن همه عشق؟

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام