.jpg)
علي شروقي

در«اولئانا»ي ديويد ممت، درام از همان عنوان نمايشنامه آغاز مي شود. در واقع نامي که ممت براي نمايشنامه خود انتخاب کرده نسخه فشرده وضعيت دراماتيکي است که در خود متن بسط و گسترش يافته است. «اولئانا» حاصل پيوند و به هم چسبيدن دو اسم واقعي است، هرچند آن واقعه تاريخي که اين نام به آن ارجاع مي دهد پيشاپيش ناممکن بودن اين پيوند و طعنه آميز بودن نام نمايشنامه ممت را يادآور مي شود. در مقاله برندا مورفي درباره اين نمايشنامه که در پايان ترجمه فارسي آمده، درباره عنوان «اولئانا» و ارجاع تاريخي آن مي خوانيم؛ «اولئانا، مجمعي آرماني و قرن نوزدهمي بود که توسط ويولنيست نروژي اوله بال و همسرش آنا تاسيس شد؛ اولئانا غآميزه يي است از اين دو نامف. اين مجمع کشاورزي به دليل خريد زميني که سنگلاخ و سترون بود ورشکسته شد و خريداران آن مجبور شدند به نروژ بازگردند.» در اين مقاله همچنين به ترانه يي از خود ديويد ممت اشاره شده. ترانه اين است؛ «آه در اولئانا بودن، / همان جايي که ترجيح مي دهم آنجا باشم. / به جاي اينکه در نروژ اسير باشم / و زنجيرهاي بردگي را با خود حمل کنم.»
اين گونه است که ممت در«اولئانا» چند ماجراي موازي و در عين حال به هم پيوسته را همزمان پيش مي برد. يکي ماجراي تلاش آن زوج هلندي براي بنا کردن يک مجمع کشاورزي آرماني در زميني سنگلاخ و سرانجام ورشکستگي اين زوج. اين ماجرا با تمام معناهاي ضمني و تلخ اش در همان عنوان نمايشنامه اتفاق مي افتد و در طول نمايشنامه هيچ اشاره يي به آن نمي شود. ماجراهاي بعدي با ورود به متن آغاز مي شوند. با گفت وگوي تلفني جان در مورد زمين. «و در مورد زمين چي غمکثف زمين.» اين، کلام آغازين نمايشنامه ممت است. حين اين مکالمه تلفني، کارول آن سوي ميز روبه روي استادش نشسته است. اين صحنه را مي توان به صورت صحنه يي از يک آيين مريد و مرادي مدرن... يک آيين آکادميک... تصور کرد. کارول پشت ميز روبه روي استادش نشسته است. استاد با تلفن درباره يک خانه و زمين حرف مي زند. پاسخ هاي جان گواه آن است که بنا بر يک قانون حقوقي که او از آن سر در نمي آورد، مالکيتش در حال تهديد شدن است. زمين دارد از زير پايش بيرون کشيده مي شود. او از طرف مجموعه يي نامرئي از قوانين و قدرت ها مورد تهديد قرار گرفته است و اين، يکي از اساسي ترين وجوه مشترک نوشته ممت با «کمدي تهديد» پينتري است. (هارولد پينتر در سال 1993 اولئانا را در لندن روي صحنه برده است.) البته به زودي مي فهميم که آنچه جان در آغاز تهديد مي پندارد در برابر تهديد اصلي يک شوخي بيشتر نيست و شايد مقدمه يي براي آنچه پس از اين رخ خواهد داد. به هر حال خانه (بخوانيد رويايي که جان در سر مي پرورد) در معرض تهديد است، هرچند نه تهديدي از آن نوع که در مکالمه تلفني آغازين جان از آن سخن به ميان مي آيد. با تمام شدن اين مکالمه تلفني، مکالمه جان و کارول آغاز مي شود؛ مکالمه يي که در آن تا پايان پرده اول، جان نقش نيرويي تهديد کننده و متقاعدکننده را از خود به نمايش مي گذارد. او «استاد» است و مي کوشد مساله يي را که کارول نفهميده است به او بفهماند. کارول مساله را نمي فهمد چون به گفتمان دانشگاهي مسلط نيست و به همين دليل بيرون از نظم نمادين ايستاده و از طرف گفتمان سامان دهنده به اين نظم تهديد مي شود. جان حين مکالمه اش با کارول، نظام سلسله مراتبي دانشگاه را براي او تشريح مي کند. اگر «کميته» عضويت او را در هيات علمي بپذيرد، جان هرچه بيشتر خود را در نظم نمادين تثبيت خواهد کرد و صاحب اقتداري هرچه بيشتر خواهد شد. در پرده اول به رغم آن تهديد آغازين مي بينيم که اقتدار جان در جهات مختلف بسط و گسترش مي يابد هرچند قطع مدام مکالمه او با زنگ تلفن، به مثابه زنگ خطري است که هر از گاهي به گوش مي رسد. هر مکالمه تلفني جان به منزله تلاش و تقلايي است سخت و طاقت فرسا براي حل و فصل مساله خانه و زمين؛ تلاش و تقلايي که زبان جان را از جايگاه استادي به زير مي افکند. در واقع زبان جان به گفتماني که او مي کوشد اين زبان را در چارچوب آن سامان دهد و آن را به ابزاري براي سلطه بدل کند، خيانت مي کند. اين خيانت از طريق نظام مخدوش و بريده بريده زباني صورت مي گيرد که ممت طراحي کرده است و حاصل برخورد زبان هايي است که يکديگر را قطع مي کنند و امکان هرگونه ارتباطي را از ميان مي برند. زبان و مکالمه در اولئانا، عاملي است که بيشتر به ويراني و گسست هر نوع ارتباطي تهديد مي کند تا اينکه به پيوند و ارتباط منجر شود و تناقض موجود در نام «اولئانا» از همين ناممکن بودن ارتباط از طريق زبان سرچشمه مي گيرد. «اولئانا» در واقع يک نام ناممکن است که بر پيوندي شکسته دلالت مي کند؛ بر بنا کردن آبادي بر زميني سنگلاخ. يعني دو گزاره يي که يکديگر را خنثي و در نهايت تصويري از شکست را ترسيم مي کنند. همان طور که زبان جان، آنچه را درباره نظام دانشگاهي مي گويد خنثي مي کند.
جان نظام دانشگاهي را نوعي آيين تعصب آميز مي داند که براي انقياد طراحي شده است. کارول معناي حرف او را نمي فهمد. او براي فهم آنچه جان مي گويد بايد بر همان گفتماني مسلط شود که از طرف جان مورد حمله قرار گرفته است؛ گفتمان قدرت و رابطه آن با دانش. اما از طرف ديگر براي تسلط بر اين گفتمان بايد نخست تحت سلطه آن درآمد. جان به رغم نقد گفتمان دانشگاهي به شدت به آن وابسته است. در واقع زندگي و خوشبختي جان و خانواده اش در گرو پذيرفته شدن او از طرف «مالکان بزرگ» گفتمان دانشگاهي است که خود به قدرتي بزرگ تر متصل اند. از طرفي جان مي کوشد در گفت وگو با کارول، سخن گفتن عليه قدرت و سلطه جويي نظام دانشگاهي را به ابزاري براي تسلط خود بر کارول تبديل کند. در پرده اول قدرت در دست جان است و رابطه کاملاً به صورت يک رابطه استاد و شاگردي در معناي متعارف آن. جان به موازات تلاش براي تحت انقياد درآوردن شاگردش، مدارج موفقيت را در سلسله مراتب دانشگاهي طي مي کند. در پايان پرده اول معلوم مي شود آنچه در آغاز تهديد به از دست رفتن خانه جديد به نظر مي رسيد، در واقع يک «پارتي غيرمنتظره» بوده است. «آنها» داشته اند با جان شوخي مي کرده اند و در واقع در خانه جديدي که به نظر مي رسيد مي خواهند از چنگ جان بيرونش بياورند، برايش پارتي گرفته اند؛ پارتي به مناسبت پذيرفته شدن جان در هيات علمي. خانه جديد، زندگي بهتر، عضويت در هيات علمي. اينها مفاهيمي گره خورده به يکديگرند که در پيوند با هم، گفتمان دانشگاهي را به عنوان يکي از گفتمان هاي سلطه و اقتدار شکل مي دهند. در پايان پرده اول موقعيت جان به عنوان يک استاد هرچه بيشتر تثبيت مي شود اما اين آغاز تهديدي جدي تر عليه او است. در آغاز پرده دوم، با ارائه گزارش کارول به کميته گزينش هيات علمي، خانه و زندگي خوبي که جان انتظارش را مي کشيد، در معرض تهديدي جدي قرار گرفته است. اين بار شوخي نيست. کارول از طرف خود و «گروه»اش از جان شکايت کرده است. او مدعي است جان با کلام و رفتارش از او سوء استفاده کرده است. اين شکايت حکم از دست رفتن همه چيز را براي جان دارد. کارول مدعي است از طرف «گروه»اش اين کار را کرده است. «گروه»، «کميته گزينش»، اينها همان نام هاي نامرئي، همان قدرت هاي ناپيدا اما قوياً موجود و حاضري هستند که «کمدي تهديد» را شکل مي دهند؛ قدرت هايي، همه ياد آور کارمندان «قصر» که قهرمان رمان کافکا تقلا مي کرد به درون تشکيلات دژمانندشان راه يابد. در «اولئانا»، جان با شکايت کارول از ورود به شبکه قدرت... از تثبيت شدن در آن... باز مي ماند. ساده انگارانه است اگر شورش کارول و شکايت او و «گروه»اش از جان را شورش عليه کل گفتمان حاکم به حساب آوريم. اين شورش اگر هم با اين انگيزه آغاز شده باشد، در نهايت از چارچوب همان گفتمان فراتر نمي رود. کارول براي شورش عليه جان به همان سيستمي متوسل مي شود که جان، مشروعيت خود را از آن مي گيرد. او به «کميته گزينش» شکايت کرده است و رد يا قبول شکايتش در گرو همان کميته يي است که به گفتمان مسلط رسميت مي بخشد و آن را تقويت مي کند. شايد کتک خوردن کارول از جان در پرده سوم به نوعي دلالتي تلخ و رندانه باشد بر همين وابسته بودن کارول به گفتمان مسلط. در پس عدالتجويي کارول نوعي قدرت طلبي تهديدکننده پنهان است. او با پافشاري بر شکايتش، استاد را ذليل و بيچاره و مستاصل مي کند. واکنش خشن جان در پايان پرده سوم بيش از آنکه نشانگر قدرت او باشد، بر استيصالش دلالت مي کند. اما کارول خود نيز مستاصل است. صحنه پاياني، اوج استيصال جسمي و روحي جان و کارول را نشان مي دهد. آنها هر دو منکوب قدرت هاي برتر... منکوب «گروه» ها و «کميته» هايي هستند که ارتباط حقيقي و انساني شان را با يکديگر ناممکن مي کند، چراکه مجبورند به چنگ و دندان نشان دادن به يکديگر. آنها براي رهايي از آزار و تحقير و آنچه به بندشان کشيده مجبورند خود را به همان قدرتي متصل کنند که سرچشمه آزار و تحقيرشان است. اتصال جان به قدرت، در گرو حذف کارول و منکوب کردن او است و اتصال کارول در گرو حذف جان. آنها نمي توانند پشت يک ميز بنشينند بي آنکه در نهايت کارشان به خشونت بينجامد. آنها عليه يکديگر تحريک مي شوند. به هم مي پرند و همديگر را تهديد مي کنند و هر يک مي کوشند قدرت را از دست ديگري درآورند و در واقع ديگري را از حيطه اقتدار بيرون برانند و خود جايش را بگيرند. شکايت کارول اگر هم به نتيجه برسد، کارول آن را مديون همان سازماني است که جان مشروعيت خود را از آن گرفته است. در نهايت تنها با يک جا به جايي قدرت سر و کار داريم و در خوشبينانه ترين حالت با رويايي که در زمين سنگلاخ و سترون کاشته مي شود. روياي ناممکن همه چيزهاي خوب، آميزه هاي ناممکن؛ اين است معناي «اولئانا».
---
نمايشنامه اولئانا چندي پيش با ترجمه علي اکبر عليزاد در نشر بيگدل منتشر شد.