.jpg)
اميرحسين خورشيدفر
يک سال بعد از انتشار ترجمه علي اصغر حداد از « محاکمه» کافکا، « قصر» هم که در همان زمان ترجمه و براي اخذ مجوز به ارشاد فرستاده شده بود، منتشر شد. اين مترجم پيش از اين مجموعه داستان هاي کوتاه کافکا را هم مثل دو کتاب ديگر از طرف نشر ماهي منتشر کرده بود. ترجمه هاي فارسي پيشين دو رمان مهم کافکا از زبان هايي به جز آلماني انجام شده بود. ترجمه حداد از قصر علاوه بر آنکه نواقص ترجمه هاي ديگر را ندارد شامل پيوست ها و مقدمه هاي ماکس برود بر چاپ هاي مختلف اين کتاب است که تاکنون کامل به فارسي ترجمه نشده بود. همچنين بخش هايي از اثر هم که از متن اصلي حذف شده بود به صورت پيوست مجزايي در اين کتاب آمده است. اين مترجم 65ساله که در برلين تحصيل کرده است تاکنون آثاري چون زوال خانواده بودنبروک ها نوشته توماس مان، کاسپار، اهانت به تماشاگر، غيب گويي اثر پيتر هانتکه، اشتيلر نوشته ماکس فريش و مجموعه يي حاوي 45 اثر از 26 نويسنده آلماني زبان را به فارسي ترجمه کرده است. با علي اصغر حداد درباره ترجمه آثار کافکا گفت وگو کردم.
---
-شما سفارش قبول نمي کنيد، کتابي را ترجمه مي کنيد که خودتان انتخاب کرده ايد. با اين وجود انتخاب هايتان هميشه از ميان آثار شاخص و شاهکارهاي کلاسيک زبان آلماني است که هيچ کس با مهم بودن شان مخالفتي ندارد. بيرون نيامدن از قفسه کلاسيک ها واقعاً سليقه و علاقه شما است، اينکه فکر مي کنيد لازم است و اولويت دارد اين آثار ترجمه شوند.
والله ببينيد در انتخاب کتاب اين ديد که محيط زندگي ما به چه جور آثاري نياز دارد، موثر است. اما واقعيت امر، انتخاب کتاب براي ما هيچ فلسفه خاصي ندارد. من بيشتر کتاب هايي را انتخاب مي کنم که يا در جواني به زبان فارسي چيزي درباره شان خوانده ام و شنيده ام يا اينکه در دوره تحصيلم در آلمان اصل شان را خوانده ام. نوعي علاقه شخصي است. در 20سالگي عکسي از کافکا يا تصويرسازي از قصر مرا کنجکاو کرده و حالا ترجمه اش کرده ام. البته کافکا تنها کسي است که من کتاب هايش را سيستماتيک ترجمه کرده ام چون فکر مي کردم ترجمه جديدي از آنها لازم است. ترجمه هاي قبلي نواقص و کم و کاستي داشت، منظورم از نظر تعداد صفحه است. يا اينکه بودنبروک ها را خواندم و آنقدر لذت بردم که تصميم به ترجمه اش گرفتم و فکر مي کنم خواندنش براي يک خواننده ايراني مفيد است. اين يک حس عادي است. هر کس يک شعري بخواند و لذت ببرد دوست دارد دوستش را هم در اين لذت استتيک شريک کند. فلسفه عميق جامعه شناسانه يي پشت ترجمه ها نيست.
-پس اصراري روي کلاسيک ها نيست. يعني ممکن است رمان يک نويسنده معاصر آلماني را هم بخوانيد و خوش تان بيايد و ترجمه اش کنيد؟
به طور مطلق نمي گويم نه ولي در اين لحظه نه چون مرا سر شوق نمي آورند. براي من جذابيت ندارند. ممکن است روزي نويسنده يي پيدا شود يا پيدايش کنم و ترجمه اش کنم. البته کند بودن من هم در اين انتخاب ها موثر است. مثلاً امروز يک نويسنده آلماني برنده نوبل ادبيات شده است. من حتي به ترجمه کردن رمان ها فکر هم نمي کنم چون اگر تصميم بگيرم و ترجمه کنم تا وقتي ترجمه من به بازار بيايد دو ترجمه منتشر شده و سر و صدايش خوابيده و تمام شده رفته.
-ترجمه کافکا هميشه مناقشه برانگيز است. مترجم ها يکديگر را نقد مي کنند که معناي اصلي آثار کافکا از دست رفته است. مقاله هاي بسياري در نقد ترجمه داستان هاي کافکا نوشته شده. چه جنبه يي از داستان هاي کافکا به نظر شما در ترجمه هاي قبلي از دست رفته بود که دست به کار ترجمه دوباره آنها شديد؟
من در مقامي نيستم که براي ديگران سطح و نمره تعيين کنم. خودم در ميدان بازي هستم بنابراين قاعدتاً نمي توانم داوري کنم. مسلماً نظري درباره ترجمه هاي ديگر دارم. مسلماً نقصي در ترجمه ديگران ديده ام که آثار کافکا را دوباره ترجمه کرده ام. شاهکارهاي زبان آلماني که لازم است ترجمه شوند، بسيارند و نيازي نيست اگر اثري درست و اصولي ترجمه شود دوباره سراغش بروم ولي به طور عام ترجمه کافکا نوعاً از زبان غيرآلماني انجام گرفته است. به جز آقاي فرامرز بهزاد و آقاي صدريه تا آنجايي که من مي دانم هيچ نوشته کافکا از آلماني به فارسي ترجمه نشده است. و خود اين يک ضعف است. شما مسلم بدانيد وقتي داستاني از کافکا که نويسنده پيچيده يي است به زبان ديگري ترجمه شود و بعد از آن زبان به فارسي مشکلات عديده يي براي متن پيش مي آيد. مترجماني که از زبان غيرآلماني کافکا ترجمه کرده اند به دو دسته تقسيم مي شوند؛ عده يي يکي دو کار را به صورت تفنني ترجمه کرده اند. آنهايي که بيشتر روي کافکا تمرکز داشته اند از چند نفر بيشتر نيستند. من به جز آقاي اعلم و آقاي مقدادي کس ديگري را سراغ ندارم که مجموعه يي از آثار کافکا را ترجمه کرده باشد. در مورد دسته اول بايد بگويم با يکي دو صفحه و يکي دو کتاب ترجمه کردن نمي شود گفت يک مترجم از پس کار برآمده يا خير. حداقل ترجمه کردن کافکا به اين راحتي ها نيست. فزون بر اين ترجمه هاي کافکا از آلماني به انگليسي هم مغشوش است و کم و زياد دارد. همين قصري که من ترجمه کرده ام با ترجمه آقاي اعلم نزديک به 60 صفحه اختلاف دارد. هر دو هم قصر است. ايشان هم لابد يک نسخه معتبر انگليسي را براي ترجمه معيار قرار داده اند که خيلي چيزها را نداشته مثل پيوست ها و متن کامل پس نوشت ماکس برود. تا اين حد را من مي توانم بگويم اما باقي اش برعهده شماست. شايد بد نباشد بخش هاي کوتاهي از ترجمه هاي مختلف در کنار متن اصلي در يک نشريه مقايسه شود و افراد صاحب نظر داوري کنند. شما داوري کنيد. من صلاحيت نظر دادن درباره کار ديگران را ندارم.
-شما چندين نمونه از آثار شاخص و کلاسيک دهه هاي اول قرن بيستم را ترجمه کرده ايد. زبان آلماني کافکا با زبان آلماني معيار يا زبان فرهيخته آلماني در خاک آلمان مثل توماس مان يا کشورهايي که به هر حال آلماني زبان محسوب مي شود مثل سوئيس و اتريش متفاوت است.
احتمالاً اين تصور در بسياري از خوانندگان هست اما من با آن موافق نيستم. زبان کافکا به گمان من هيچ ويژگي يا خصلتي که بتوانيم آن را به مهجوريت تعبير کنيم، ندارد. نثر کافکا را آلماني زبان ها با نثر فون کلايست مقايسه مي کنند. از طرفي خود فون کلايست نمونه يي است از نثر زيبا و فخيم آلماني، همان طور که به قول شما در دوره زماني ديگر توماس مان سمبل آن است. نثر کافکا بسيار روشن و زيباست. چيزي که نثر کافکا را احتمالاً کمي متفاوت مي کند تکنيک و تصاوير است. در زبان آلماني جمله هاي کافکا حالت دوراني دارد. يعني از نقطه A شروع مي شود و بعد دوباره به همان نقطه بازمي گردد، البته در يک سطح بالاتر يا پايين تر. من سعي کرده ام اين خصلت را در زبان فارسي بازسازي کنم. در « محاکمه» تمثيل بسيار معروفي است به نام جلوي قانون که حتماً خواننده ها هم آن را شنيده يا خوانده اند. حالت دوراني در آن قسمت بسيار شديد است. در هر جمله شک و ترديد هست. اين شايدها و احتمال ها برطرف نمي شود بلکه مرتب وضعيت هاي تازه ترديد را پديد مي آورد. اين ويژگي خاص کافکا است.
-از اين نظر کافکا مثل بکت در زبان انگليسي است که ظاهر ساده و گول زنکي دارد و وقتي قرار است ترجمه شود دشوارها بروز مي کند.
بله، ظاهر ساده يي دارد. زباني است که آدم هاي خاصي آن را مي فهمند و از خواندنش لذت مي برند. شايد نگاه کافکا به جهان است که باعث مي شود نثرش هم گاهي خواننده را گيج کند. البته همان خواننده يي که قصد دارد کافکا را به فارسي يا زبان ديگري ترجمه کند. به هرحال تک تک جمله ها با رعايت قواعد دستور زبان نوشته شده اند و معناي واضح و سرراست دارند.
-آقاي حداد، قصر يک اثر ناتمام است. کافکا نگارش آن را تمام کرد اما به هر حال نسخه يي که امروز مي خوانيم و سال ها است خوانده شده چيزي نيست که کافکا مي خواست منتشر شود. شما در ترجمه اين اثر به نکاتي برخورديد که در ديگر آثار کافکا مشابهش را نديده باشيد و احتمال بدهيد به ناتمام بودن اثر مربوط است؟
ببينيد کسي که بخواهد کافکا را درست بشناسد نمي تواند به خواندن قصر يا محاکمه بسنده کند. او لااقل بايد سه رمان «امريکا»، «محاکمه» و «قصر» را بخواند. از لحاظ تاريخي کافکا اول امريکا را نوشت بعد محاکمه و بعد قصر را. من در ترجمه اين نظم تاريخي را رعايت نکردم ولي ترجمه امريکا هم تمام شده و در مرحله حروفچيني است. هر سه اثر در واقع يکي هستند. خواندن اين اثر خواننده آگاه را از اينکه کافکا چه مي گويد و چگونه مي گويد، آگاه مي کند. در اينجا لازم است من دو نکته را بگويم؛ اول اينکه هر کس کافکا بخواند هوس مي کند اين آثار را تفسير کند. تقريباً هيچ کس از وسوسه تفسير و شرح آثار کافکا در امان نيست. تفسيرهاي متعددي بر کافکا نوشته شده. خواننده سراغ اين تفسيرها مي رود. از طرف ديگر کافکا ناخودآگاه يا به عمد هر خطي را که کليد معلوم و مشخصي به خواننده مي دهد حذف کرده است. در تفسير تمثيل جلوي قانون جمله خيلي گويايي آمده است؛ «متن تفسيرناپذير است و تفسيرها گوياي درماندگي در برابر آنند.» هيچ کس نمي تواند ادعا کند کلام آخر را راجع به کافکا گفته است. ولي چيزي که هر سه اين آثار را با هم پيوند مي دهد اين است که قهرمان کتاب در جست وجوي چيزي است که به آن نمي رسد و افراد يا مراجعي هستند که راه رسيدن کا را سد مي کنند. دست کا هم هيچ گاه به اين مراجع نمي رسد. حتي در امريکا هم اين مراجع در جايگاه روساي هتل حضور دارند. در محاکمه و قصر هم مراجع کا را در تنگنا قرار مي دهند. تنها تفاوت اين است که در امريکا فضا آنقدرها خواب گونه نيست. داستان در زمينه رئال تري پيش مي رود و احتمال اين هم داده مي شود که شايد قهرمان داستان يعني کارل بتواند به نتيجه يي برسد که البته نمي رسد. کارل جوان و ساده لوح است. با وجودي که مدام سرخورده مي شود و و اعتراف مي کند «اگر حس نيت نباشد دفاع از خود شدني نيست» که شدني نيست اما با وجود اين در گام بعدي اميدوار به حسن نيت است. اما در محاکمه و قصر کا ساده دل نيست. در قصر حتي دست به حقه و نيرنگ هم مي زند اما با اين وجود موفق نمي شود. سير تحول و تفاوت قهرمان اصلي در اين سه رمان به نظر من قابل مطالعه و جالب است. يکساني و شباهت هاي ديگري هم سه گانه کافکا را شکل مي دهد مثل حضور زن ها که نوعي کشش اروتيک را دامن مي زنند که به آلودگي و ابتذال آميخته است. البته کارل در « امريکا» هنوز در اول کار است. هم به زنان کشش دارد و هم عدم تمايل. اما در قصر و محاکمه، قهرمان ها مي کوشند از طريق زنان به قلمرو مراجع راه پيدا کنند که ظاهراً راه خيلي مطمئني نيست.
-اين موضع گيري در برابر ابتذال و تصوير ابتذال در رمان هاي کافکا به نظر شما متاثر از فرهنگ آلماني است، چون کافکا به هر حال متعلق به جامعه فرهنگي ديگري است؟ توماس مان تقابل هاي هولناکي را بين اصالت و ابتذال آشکار مي کند. در کافکا نشاني از اصالت نيست. از اين نظر شايد جزء معدود نويسندگان اروپايي باشد که اصالت و اشرافيت در رمان هايش غايبند.
خير، فکر نمي کنم وابسته به فرهنگ آلماني باشد. توماس مان هنر را بر زندگي ارجح مي داند چون زندگي به ابتذال آميخته شده است، يا شايد درست تر باشد بگويم اين نسبت را برقرار مي کند. اين شايد نتيجه زيستن در فضاي سال هاي آغازين قرن بيستم در اروپاست. آثار دکادنس در اين دوره فراوان است. اين نوع نگاه دکادنس به جامعه در همه اروپا ديده مي شود.
-يک قرائت تمثيلي و تقليل گرايانه از کافکا هميشه قرائت مسلط بوده است. کافکا عموماً در معرض تفسيرهاي ساده انگارانه پوچ گرايانه و تقديرباوري و از اين دست بوده است. اما همان طور که در موخره خود شما به آدورنو اشاره شده امروز زمينه هاي فهم کافکا به عنوان متني سياسي فراهم است.
من اصولاً نسبت به قرائت هاي مختلفي که از کافکا مي شود ديد انتقادي دارم. بهتر است خوانندگان هم خودشان را از اين فضا آزاد کنند. هدف خواندن کافکا فهميدن اينکه کافکا دقيقاً چه مي خواسته بگويد نيست. کافکا آن چيزي را گفته که مي خواسته بگويد. آن چيز همين هاست که امروز مي خوانيم مثل قصر و محاکمه و داستان هاي ديگرش. اين تفاسير هيچ کدام حرف آخر را نزده اند. اينجوري نيست که در آينده هم کسي حرف آخر را بزند. خوبي کافکا اين است که همه اينها هست و هيچ کدام نيست. خواننده بايد خود را در موج و بستر داستان قرار دهد. از ماکس برود گرفته تا آدورنو هيچ کدام جواب قطعي نيستند. ماکس برود تفسير مذهبي از کافکا به دست داد. تفسير اگزيستانسياليست ها با تفسير مذهبي ماکس برود تفاوت ماهوي نداشت. از زاويه ديگري هم مي شود به کافکا نگاه کرد. به جاي اينکه توان مان صرف اين شود که درون قصر چه مي گذرد به همين آدم هاي دور و بر کا بپردازيم. اينها همه بازتابي از تصوير قصر هستند. اينها هر کدام تصويري از مراجع به کا ارائه مي دهند که او را البته گيج تر مي کنند. کافکا به تفسير اين جهاني نياز دارد. کارمندان قصر موجودات پاک و منزهي نيستند. من دوست ندارم بيشتر از اين جلو بروم. در موخره توضيحاتي داده ام. چيزي که از خواندن کافکا گير همه مي آيد اين است که کافکا به شدت از بوروکراسي بيزار است. نه اينکه بيزار است و بدش مي آيد بلکه ماهيت غيرانساني و فاسد آن را فهميده و نمايش مي دهد. هيچ کس اداره بازي و کاغذبازي مدرن را مثل کافکا رسوا نکرده است. بهتر است اصولاً تفسير نکنيم. خود کار اثرش را روي خواننده مي گذارد. وقتي يک فرش زيباي ايراني مي بينيم از خودمان نمي پرسيم هنرمندي که آن را بافته چه مي خواسته بگويد بلکه از آن لذت مي بريم. نکته ديگر درباره هويت قهرمان هاي کافکا است. شهر کافکا کجا است؟ به نويسندگان امريکاي لاتين نگاه کنيد. آنها انسان امريکاي لاتين را به جهان معرفي کردند. جويس يا پروست انسان اروپايي را بازشناسايي کردند. اما انسان کافکا کجايي است؟ به نظر شما او شهروند يهودي پراگ است؟ آلماني است؟ اروپايي است؟ نخير نيست. قهرمان هاي کافکا مال هيچ سرزميني نيستند بلکه کا انسان به طور عام است نه حتي انسان مدرن بلکه همان کسي که از بهشت بيرون آمد. قهرمان کافکا زير سقف آسمان دنبال يک مرجع و پناهگاه است چون مي داند تنها و درمانده است. هزاران سوال دارد و براي اين سوال ها هيچ جواب قانع کننده يي نيست. ممکن است بگوييد نهيليسم. به نظر من نهيليسم هم نيست. قهرمان کافکا هيچ گاه نااميد نيست. همين مدرنيت است که باعث مي شود تفاسير آغاز شوند. عام بودن قهرمان کافکا باعث مي شود برخي اين آثار را مذهبي مي دانند. عام بودن همچنين به فلسفي شدن کافکا مي انجامد. بهترين راه براي روبه رو شدن با کافکا خواندن او به عنوان يک داستان نويس است نه فيلسوف و نه پيامبر. زمان آثار کافکا نامعلوم است. وقتي قصر آغاز مي شود فکر مي کنيم قصه در قرن هجدهم مي گذرد اما يکدفعه مي بينيم تلفن در دهکده وجود دارد.
-اصطلاح کافکايي در ريويونويسي به نويسندگان يا آثار خاصي اطلاق مي شود. کنجکاو بوده ايد راجع به نويسندگاني که کافکايي خوانده مي شوند؟
نه چون اعتقادي به آن ندارم. هر وقت در اثري با فضايي تيره و تار و سرد و مه گون روبه رو مي شوند اسمش را مي گذارند کافکايي. صفحاتي از «قصر» هست که وقتي آن را مي خوانيد قاعدتاً بايد خنده تان بگيرد. چون کافکا خيلي طناز است. جوري ابتذال و مسخرگي چيزها را نمايان مي کند که خواننده قاعدتاً خنده اش مي گيرد. طنزي است بسيار هوشمندانه و زيبا که دريافتن آن يعني فهم درست اثر. بعضي وقت ها طنز کافکا روشن است و بعضي وقت ها کمي ديرياب.
-يا دستيارها که دو گوي داستان بلوم فلد عزب مستقل را تداعي مي کنند.
بله اين دستيارها خيلي مضحک اند. اصلاً از اول هم مبهم است. اگر دستيارهاي قديمي کا هستند که بايد خودش بداند اگر نيستند چرا اعتراض نمي کند. اصلاً واقعاً او را براي مساحي صدايش کرده باشند يا اصلاً کا مساح است. کا دنبال پارتي و حقه است. کارل بينوا در « امريکا» اين کارها را بلد نيست.
-پس مي گوييد کارل هم کا است؟
خوب اسم او هم با کا شروع مي شود يک ل اضافه دارد. ماکس برود مي گويد هرچند رمان ناتمام مانده اما کافکا با يک لبخند مرموزي به من حالي کرد که کارل آخرش در امريکا موفق مي شود. که البته ديگران مي گويند خير چنين چيزي نيست. در دستنوشته هاي کافکا جنبه هايي است که نشان مي دهد کارل هم به پايان خوشي نمي رسد. مثلاً گفته شده از دستنوشته ها چنين برمي آيد که کارل هم سرانجام مي ميرد مثل مرگ يوزف کا در محاکمه مرگ بي گناهي گناهکار.
-باز هم ممکن است سراغ کافکا برويد؟ ترجمه امريکا که تمام شده، درست است؟
بله من در حال نوشتن موخره آن هستم. در اين لحظه ديگر به کافکا فکر نمي کنم. کار من با او تمام شده است. اين پروژه از آغاز فقط شامل متون داستاني کافکا بود که تمام شد. کارهاي ديگرش نامه به پدر است که آقاي فرامرز بهزاد از آلماني ترجمه کرده که ترجمه خوبي است و من نيازي به کار دوباره روي آن نمي بينم. ديگر نامه هاي کافکا است که نمي دانم تا چه حد براي خوانندگان فارسي جالب است که ظاهراً جالب است چون همه شان ترجمه شده و با استقبال روبه رو شده. ولي در واقع به نظر من نياز است حتي نامه هاي کافکا هم دوباره از آلماني ترجمه شوند. ترجمه هاي انگليسي و فرانسه کم و زياد دارند. من گاهي براي نقل قول از کافکا بخش هايي از نامه ها را هم ترجمه کرده ام و با متن انگليسي مقايسه کرده ام و ديده ام خيلي فرق مي کند. من کاري به مترجم ها ندارم بلکه منظورم متن ها است. بارها شده در ترجمه انگليسي جمله يي را ديده ام که در متن آلماني اصلاً نيست. نه اينکه هيچ وقت نبوده بلکه از يک زماني به بعد تصحيح کامل و دقيق تري در آلماني منتشر شده که کم و کاست قبلي ها را ندارد. اروپايي ها هم کافکا را از روز اول نمي شناختند. پروسه شناخت کافکا چه در انگليس و چه در فرانسه يک پروسه طولاني مدت است. اتفاقاً ما از طريق صادق هدايت خيلي زودتر از بسياري از مردم جهان با کافکا آشنا شديم. وقتي صادق هدايت از کافکا حرف مي زد در فرانسه آنچنان شناخته شده نبود. محاکمه يي که از کافکا به انگليسي ترجمه شده پس گفتارهاي ماکس برود را نداشته است. شخص ديگري بعداً اينها را ترجمه کرده و بعداً به کتاب اضافه شده. در مورد «قصر» که اصلاً پس نوشت ها ترجمه نشده. مثال جالبي برايتان بزنم. اين کتاب در سال 1960 به انگليسي ترجمه شده و مترجم به صلاحديد خودش يا نظر ناشر 60 صفحه کتاب را کوتاه کرده. تا سال 1990، مدت 30 سال خواننده انگليسي زبان اشتيلر را 30 صفحه کوتاه تر از اصلش مي خوانده. بنابراين تصور نکنيد که ترجمه هاي ديگر مرجع قابل اعتنايي هستند و بي ايراد. همان قدر لاي درز ترجمه ما مو مي رود که لاي درز ترجمه آنها. در 20، 25 سال اخير ما در فارسي ترجمه هايي از زبان آلماني و ديگر زبان ها داريم که بالاترين کيفيت را دارند.
-بعد از کافکا مي خواهيد سراغ کدام نويسنده برويد؟
نوع کار من مشخص است. من نويسنده هايي را مي پسندم که از اوايل قرن تا حدود دهه 60 نوشته اند.
-مشخصاً منظورتان مدرنيست ها است. پس نمي خواهيد از موزيل ترجمه کنيد؟
اتفاقاً سوال جالبي است. سه نويسنده ستون ادبيات مدرن اروپا را تشکيل مي دهند. مارسل پروست در فرانسه، جيمز جويس در انگليس و موزيل در آلمان يا در حوزه زبان آلماني. آن دو تاي ديگر ترجمه شده اند حالا اينکه جويس هنوز کامل منتشر نشده داستان ديگري است ولي « در جست وجوي زمان از دست رفته» پروست را آقاي سحابي ترجمه کردند. يک روزي هم بايد اين رمان قطور و البته ناتمام موزيل به فارسي ترجمه شود که حتي سر اسم آن هم بحث است.
-شما براي ترجمه اسمش «مرد بي خاصيت» را ترجيح مي دهيد؟
من «مرد بي چهره» را ترجيح مي دهم . ولي مرد بي عرضه و مرد بي خاصيت هم گفته شده. اين رمان هم طنز بسيار قوي دارد ولي ترجمه اش جسارت مي خواهد. ترجمه اين کار لااقل پنج شش سال وقت مي برد. تازه معلوم نيست کار قابل چاپ باشد يا نباشد. فقط مساله دانستن زبان آلماني نيست. بايد خيلي چيزها را دانست و سراغ موزيل رفت. من فعلاً توانش را در خودم نمي بينم.
-روش ترجمه تان چيست، مي شود همزمان مشغول ترجمه دو متن باشيد؟
نه، هميشه مشغول کار روي يک متن هستم. اول متن را به زبان آلماني مي خوانم و بعد براي واژگان کليدي و اصلي متن معادل هايي پيدا مي کنم. بعد شروع مي کنم به ترجمه. معمولاً يک پاراگراف ترجمه مي کنم و يک ربع ازش دور مي شوم و بعد پاکنويس اش مي کنم. وقتي يک فصل تمام شد دوباره تمام متن را يک بار ديگر مي خوانم و مي نويسم. به اين ترتيب تا پايان کتاب مي روم. بعد از حروفچيني يک بار ديگر ترجمه را با متن اصلي مقايسه مي کنم. براي اينکه در کار ترجمه يک اتفاق ناخوشايند که هميشه هم پيش مي آيد، اين است که يکي دو جمله از دست مترجم در مي رود. اشتباهات وحشتناک هم بخش ديگري از ترجمه است. سر چيزهايي باورنکردني هم مي شود اشتباه کرد. مثلاً در ترجمه امريکا من جمله اول را نوشته ام کارل 16ساله است در حالي که 18 ساله است. آقاي خاني دوست عزيز من که ترجمه ها را مي خواند و به من کمک مي کند به من زنگ زد و گفت تو بايد بروي و عددها را به آلماني ياد بگيري. خلاصه اين جور اشتباهات هميشه هست.
-در زبان هاي ديگر نويسنده يي هست که حسرت بخوريد چرا آلماني نمي نوشت که شما مترجمش باشيد؟
نه واقعاً. تنها مورد شايد مارسل پروست باشد. سر نوع ترجمه اين کتاب به فارسي خيلي بحث بوده و هست. ترجمه اين کتاب موافقاني دارد و مخالفاني. يک بخش از مارسل پروست را به آلماني خواندم که به عنوان يک داستان مستقل در يک گزيده ادبي آمده بود. دوست داشتم آن را ترجمه کنم و با ترجمه آقاي سحابي مقايسه کنم و ببينم وقتي متن به آلماني رفته بهتر تن به ترجمه مي دهد يا همان مشکلات پابرجا است. يک جور تجربه شخصي بود که انجام نشد. البته نمي خواستم آن را چاپ کنم يک تجربه بود براي آموختن تکنيک در ترجمه.
-اين داستان مستقل عشق سوان بود؟
نه، يک بخش 10 ، 12 صفحه يي که دقيقاً يادم نيست از کدام کتاب پروست انتخاب شده بود. اما مي شد آن را به عنوان يک داستان مستقل خواند.
-حسن ترجمه مجدد آثار کلاسيک اين است که طيفي از خواننده اين آثار را مي خوانند. فکر مي کنيد بهترين شيوه براي نظام مند خواندن کافکا چيست؟
توصيه من اين است که اول سراغ داستان هايي از کافکا بروند که کمتر انتزاعي و پيچيده است مثل «سرزمين محکومان». مجموعه يي انتشارات ماهي از پنج داستان کافکا منتشر کرده است که شروع خوبي براي کافکا خواني است. و بلافاصله بعد از خواندن اثر دنبال يک مفهوم عميق فلسفي نباشند.