سه شنبه، 3 آذر 1388 - شماره 2111
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نگاهي به آفرينه هاي علي باباچاهي
دهه بلبشوي تئوري ها

مزدک پنجه يي

از شعر نيمايي تا پسانيمايي

علي باباچاهي شاعري مدعي است که توانسته با توجه به بحران ارزش ها، بحران حقايق و بحران قطعيت امور و... در دهه اخير بر ظرفيت هاي قالب نيمايي بيفزايد و به باوري ديگر آن را احيا کند چرا که به زعم عده يي از منتقدان، اگر شعر نيمايي در مرحله بلوغ، دچار کودتاي شاملويي نمي شد امروز با جلوه هاي بيشتري از شعر نو مواجه بوديم چون شعر نو، نه تنها يک الگوي تازه شعري، بلکه ارائه گر طريقه يي تازه در نگاه به جهان بود، جهاني که در پي انقلاب صنعتي و ورود آهسته و پيوسته اش به ايران ساختارهاي ذهني بسياري را دستخوش تغيير کرده بود. در واقع قالب نيمايي آمده بود تا بستري براي ارائه انديشه هاي مدرن اجتماعي فراهم سازد. شايد بر اساس اين دغدغه و شناخت ظرفيت هاي شعر نيمايي است که باباچاهي ارائه گر بيانيه شعر پسانيمايي در دهه بلبشوي تئوري ها مي شود.

من از آبشخور غوکان بد آواز مي آيم/ و با من گفت وگوي مرغ هاي خانه بر دوشي ست/ که جفت خويش را در شيشه هاي آب مي بينند/ دلم اي دوست مي سوزد/ که قمري ها نمي خوانند/ که دخترهاي عاشق گل نمي چينند و... (ص 47، گزينه اشعار)

او در يکي از تعاريف خود درباره شعر پسانيمايي مي گويد؛ «شعر پسانيمايي، نظارتي رندانه بر مولفه هاي فلسفي - هنري پست مدرنيست ها هم دارد اما نه به آن مبنا که خود را ملزم به انطباق بي چون و چرا با تئوري ها و مباني نظري آنان بداند.»1 باباچاهي تئوري «پسانيمايي» را هنگامي مطرح مي کند که شعر ما دچار واردات تئوري شده بود و بسياري از جوانان آن دهه قصد ارائه اين تئوري ها را در شعر داشتند. در واقع باباچاهي در يک اقدام هوشمندانه و برخورداري از تجربه آثار کلاسيک و مباحث مطرح در دهه 70 چون تکثر، چندصدايي و... نيز شناخت از قالب و ظرفيت هاي شعري نيما توانست دست به احياي قالب نيمايي بر اساس تئوري خود بزند. حال چرا قالب نيمايي را براي اين روند برگزيد خود نکته مهمي است که پرداختن به آن خالي از لطف نيست. شايد يکي از دلايل اين اقدام را بتوان تئوري هاي مطرح در دهه 70 که مي شد سراغ شان را در شعر و قالب نيمايي ديد،گرفت. در واقع دور از انصاف است اگر ادعا شود بحث چندصدايي به عنوان مثال در افسانه نيما اتفاق نيفتاده است چرا که افسانه نيما، مرغ آمين و... را مصداق اجرا شده تئوري چندصدايي دانست، تئوري که نيما مطرح کرد و معتقد بود بايد از قيد من متکلم وحده خلاص و به من، تو و او (تکثر) روي آورد.

آسيب شناسي مانيفست ها

مانيفست به همان ميزان که براي درک و تامل بيشتر يک اثر هنري مفيد واقع مي شود به همان نسبت نيز مي تواند براي مانيفست نويس و مخاطبانش خطرآفرين باشد، از سويي ممکن است او را به ورطه تکرار بکشاند و از طرفي مخاطب را در راه رسيدن به لذت و تعليق بيشتر محدود کند، چرا که مخاطب خواسته يا ناخواسته از زاويه يي با اثر تقابل مي کند که مانيفست نويس (خالق اثر) او را توسط مفاد مانيفست در آن راه گسيل داشته و هدايت کرده است. علي باباچاهي نيز به مانند اکثر مانيفست نويس ها - به زعم نگارنده نيما را بايد جدا کرد چرا که در دستگاه فکري او اول اثر نوشته شده و بعد بر اساس مداقه و ضرورت فضاي شعري آن روز به تئوريزه کردن آن پرداخته است - نتوانسته از لحاظ فرم، ساختار، زبان، آرايه هاي ادبي و... در هر مجموعه نسبت به ديگري متفاوت (متفاوط) عمل کند هر چند تلاش هايي از اين دست در کل نکات جذب شدني اش، جذب کليت شعرش مي شود و از اين منظر چنين شاعراني زحمات شان مأجور خواهد افتاد.

وزن در شعر پسانيمايي

اولين مساله يي که در شعر پسانيمايي مطرح مي شود مقوله وزن شعر است، باباچاهي وزن را همچون نهادي مقتدر تلقي نمي کند و به سيطره وزن و حتي بي وزني گردن نمي نهد و معتقد است بي وزني نيز در بخش چشمگيري از شعر امروز به اشباع و عرياني زننده يي رسيده است. به تعبير باباچاهي شعر پسانيمايي به چندوزني مي رسد. اما سوال اينجاست که آيا رسيدن به چندوزني خود عاملي براي رها نا شدن از قفس نيست؟ حتي اگر تصور کنيم باباچاهي در پس اين تنوع اوزان قصد کرده به يک نظام هماهنگ آوايي يا موسيقايي برسد، اينکه شاعر سعي کند در شعرش به چندوزني به جاي چندصدايي برسد آيا مغاير با آنچه نيما مطرح کرد، نيست، يعني عبور از قوافي و رديف هاي دست و پا گير؟ در واقع باباچاهي براي اجراي خود اين باور مجبور است مانع حضور برخي از کلمات شود. با اين پيش فرض و با توجه به توضيحاتي که در باب آسيب شناسي مانيفست ها ارائه شد، آيا نمي توان ادعا کرد در دستگاه ذهني يا شعري باباچاهي هدف وسيله را توجيه مي کند، اتفاقاً/ و به رغم آنچه که معمول است/ اتفاق افتاده بود/ بين ما که طرح کمرنگي از خودمان بوديم/ افتاده بود/ جرات نمي کرديم که برداريمش/ به گوشه يي ببريمش/ و غرق کنيم خود را در فنجاني قهوه/ يا استکاني چاي/ و از تîه دريا نگاه کنيم/ به آنچه که افتاده بود/ و در ملاقات هاي بعدي/ فراموش کنيم/ آنچه که افتاده بود و نيفتاده بود و... (عقل عذابم مي دهد، ص 20)

اسکيزوفرني در شعر پسانيمايي

باباچاهي در بسياري از شعرهايش خود را سوار قايق در رود پرتلاطم شعر کرده و از خطرات پيش رو نهراسيده است؛ وضعيتي که در دهه 70 بسياري از شاعران از جمله براهني نيز از آن بهره برده اند. البته براهني در توجيه استفاده از چنين زبان و خلق چنين وضعيتي مدعي است اين نوع اجرا در شعر او تصنعي نبوده بلکه مادر او دچار بيماري آلزايمر شده بوده و اين گونه مقطع مقطع/ بريده بريده و نامفهوم صحبت مي کرده است. او براي نمايش دادن چنين وضعيتي بهتر ديد هر آنچه را از نزديک لمس کرده در شعر تجربه کند. البته بايد اشاره کرد براهني نه در يک شعر بلکه در بسياري از شعرهايش از اين زبان بهره برده که ضرورت استفاده يا عدم آن در فرصتي ديگر قابل بررسي است. البته اين روزها در توجيه استفاده از زبان بيماران رواني و تلفيق آن با ابزار آشنايي زدايي مي گويند هدف شان نماياندن وضعيت مشوش دنياي ماشيني است. اما بايد پرسيد چرا هنگام سخن گفتن از عشق، طبيعت و ساير مظاهر هستي نيز از چنين زباني استفاده مي کنند؟ در واقع پاسخ همه گزينه ها که الف نيست، از اين روست که مخاطب با شعرهايي مشابه از لحاظ ساختمان، زبان، فرم، لحن و... مواجه مي شود. گويي همه اين شاعران از روي دست هم نوشته اند. براي تحليل بهتر به نمونه توجه شود؛ آيا مي شود يک فرد سالم به لحاظ عقلي در يک مجلس عروسي نوحه بخواند و به سر و جان خود بزند و به شکلي عزاداري کند مگر اينکه مجنون باشد يا به يکي از بيماري هاي رواني دچار شده باشد؟ در اين صورت شايد استفاده از چنين رفتاري توجيه پذير باشد.

موسيقي و لحن در شعر پسانيمايي

باباچاهي در شعرهاي پسانيمايي خود اگرچه عنوان مي کند قصد دارد به چندوزني در شعر برسد اما به زعم نگارنده کارنامه شعرهاي پسانيمايي او مبين اين نکته است که وزن در شعر او به شکل شعرهاي کلاسيک، ايجاد فقط يک ريتم منسجم موسيقايي نمي کند بلکه تمام سعي شاعر از پس رسيدن به چندوزني، خلق چند موسيقي و لحن در عرصه زبان است که در نهايت بيانگر دغدغه چندصدايي بودن وي مي تواند باشد يا شايد قصد دارد عناصر صوتي و آوايي در شعر نيمايي و غيرنيمايي را اتوماتيزه شده کند.

مرگ مولف را ديري ست/ اعلام کرده اند/ من مرده به دنيا آمده ام/ و اصل ماجرا را مي دانم / کسي حرف مي زند از کسي که مرده/ يا به قتل رسيده؟/ «چه اهميت دارد چه کسي حرف مي زند؟»/ که اين طور؟/ پس دست هايم را برمي دارم از زمين/ سرم را برمي دارم/ و اصل ماجرا را / و برمي دارم با خودم / آسمان ً روي سرم را / چه اهميت دارد چه کسي حرفي مي زند؟/ يا به قتل رسيده؟ و.../ (عقل عذابم مي دهد، ص 23) بگذريم اگر از نمونه هايي از اين دست که نمود موفق شعر چندصدايي هستند، باباچاهي براي رسيدن به چنين وضعيتي آيا شعر را فداي رسيدن به وزن و موسيقي مورد نظرش نمي کند؟ هر چند از اين رو شاهد پرش تداعي ها، قطع و وصل شدن عبارت ها باشيم که به تعبير او برايش تنوع آوايي به همراه آورده است؛ آواهايي که ديگر نظم منطقي يا راديويي مکالمه را ندارند. دنيا هنوز هم که به آخر نرسيده/ شيطان هنوز از لب رودخانه ماهي مي گيرد/ او هم تازگي ها/ دست تو را / و فرض مي کند که از لب رودخانه / طفلک/ فرض مي کند که از لب رودخانه/ من هم قرار بود / که تا آن طرف هر کجا/ به يک اشاره/ و همين طور دور خودم/ دنيا هم که مثل هميشه روي شاخ گاو مي چرخد و... (عقل عذابم مي دهد، ص 12)

ساختار شعر پسانيمايي

ساختار شعرهاي باباچاهي «پيچشي» است و از آنجايي که مدام اين ساختار در شعرهاي او تکرار مي شود مخاطب در عرصه تنوع فرم و ساختار نيز به محدوديت مي رسد. او درباره ساختار شعرهاي پسانيمايي مي گويد؛ «سنگي را در آب مي اندازيم، دايره هايي به دست مي آيد که ظاهراً گرد يک نقطه مي چرخند. نقطه اصابت سنگ، شعر پسانيمايي که به تنوع، دگرگوني و تفاوت در ساختار شعر معتقد است در مثال فوق تغييراتي پديد مي آورد. به اين ترتيب که در فاصله يي کم و کوتاه يا همزمان ناگهان چند سنگ در آب انداخته مي شود، در نتيجه با چند نقطه اصابت سنگ روبه رو مي شويم. آنگاه دايره هاي متوالي در دايره هاي ديگر تداخل پيدا مي کنند. با اين حساب شعر پسانيمايي هيچ قاعده از پيش تعيين شده يي را نمي پذيرد که عمل کردن در چارچوب آن اجباري باشد. ساختار شعر پسانيمايي هر بار مي تواند تعريف تازه يي بپذيرد.»2

... پس با فرض اينکه بايد بترسم/ نبايد؟/ با فرض اينکه حفره ها/ يا مثلاً/ گودال هاي عميقي را/ که با دست ظريف خودتان/ و نردبان بلندي را براي اينکه من آن بالا/ به هواي اينکه سرشاخه ها را/ و شما در کمال بازيگوشي/ آن پايين/ نه/ شما بگوييد/ نبايد بترسيم/ با فرض اينکه بايد؟ (عقل عذابم مي دهد، ص 15)

تصوير در شعر پسانيمايي

درباره نقش تصاوير شعرهاي باباچاهي آنچه مي توان گفت مخاطب در شعرهاي باباچاهي به تصاويري بکر و ناب نمي رسد. تصاوير او بسيار معمولي هستند اما او سعي مي کند از تخيل در شعر در کنار استفاده از آشنايي زدايي بهره ببرد. باباچاهي در اين باره مي گويد؛ «شعر پسانيمايي معتقد است که تنوع و تکثر تصويرها در واقع فرآيند تنوع رفتار شاعر با زبان است که در اين صورت الگوهاي تصويرسازي نيز کنار گذاشته مي شوند.»3

... وقتي شما با خودتان/ يا بدون خودتان/ مي رقصيديد/ و سوسک ها کف مي زدند به افتخار شما/ و عنکبوت ها/ غش مي کردند/ درست روي حفره هاي سرپوشيده مي رقصيديد/ روي روي گودال هاي سرپوشيده مي رقصيديد. (عقل عذابم مي دهد، ص 16)

نشانه ها در شعر پسانيمايي

خصوصيت ديگر بارز در شعرهاي باباچاهي اين است که او مدام تاييد يا نفي مي کند. در واقع شعر او نمايشگر تضادهاست. او براي رسيدن به اين منظور رو به نشانه هايي مي آورد که بعضاً تثبيت شده نيستند از اين رو نشانه مي سازد و از آنجايي که اين نشانه ها در او دروني شده و بعضاً برگرفته از فرهنگ و زادبوم اوست، مخاطب را در ارتباط گرفتن با آنچه در پس اين نشانه هاست دچار مشکل مي کند. به همين سبب مخاطب براي برقراري ارتباط، ناگزير مي شود در بدو امر با زحمت بسيار دست به شناخت اين نشانه ها بزند و تازه پس از گذشتن از اين وضعيت با شاعر همذات پنداري کند.

گم مي شوم از تو شبيه مردم نمي شوم اما بيا و ببين/ دلوي به چاه اميد خدا رها کرده ام/ خدا خدا کرده ام که نور بتابد به قبر کوچک من/ پستانکم را بگذاريد/ بروم روي کليات شمس تلو تلو بخورم/ تو کجايي مادر/ تا که بيايي ما در پياله کنده ايم گور خودمان را/ فلاني من، / تو هم که موهايت عين قير سفيد شده در پيراهن/ بلندي که براي عروسي جن ها/ آدم پوشيده يي مثل تو مرا به ياد سيبي مي اندازد که از وسط اصلاً و نصف ديگر تو که منم/ زنم مي اندازد آن را در سطل زباله و... (گزيده اشعار، ص 208 )

با تمام اين تفاسير بايد اظهار داشت بسياري از شاعران هم سن و سال باباچاهي وقتي جايگاه خود را در عرصه ادبيات تثبيت شده يافتند دست به خطر نزده و سياست محافظه کارانه پيش مي گيرند. در اين ميان اما بايد باباچاهي را به خاطر حس نوجويي، برتري خواهي و متفاوت انديشي ارج نهاد.

پي نوشت ها؛-------------------------

1- باباچاهي علي، عقل عذابم مي دهد، نشر همراه، چاپ اول، بهار 79

2- همان، ص 154

3- همان، ص 141

بررسي رمان روز هزار ساعت دارد نوشته فريدون حيدري ملک ميان
اسطوره باورها
محمدرضا گودرزي

خلاصه داستان؛ مردي در روستاي ملک ميان پنج پسر و يک دختر دارد و در روزي شوم يعني «پنجيک» هفتمين فرزندش به دنيا مي آيد. ملک مياني ها باور دارند پاقدم کساني که در پنجيک به دنيا مي آيند خيلي بد است و طبيعت هم بر اين باور صحه مي گذارد، چون سگ خانواده هم مانند زمان هايي که قبل از وقوع، خبر از فاجعه مي دهد، بي وقت زوزه مي کشد و مادر هم پيش از موقع دردش مي گيرد. اين فرزند که باقي نام دارد، همان راوي رمان است که هنگام مکتب رفتن معلم اش پيشگويي مي کند او کتاب نويس خواهد شد. در اين راه او سال ها آواره مي شود تا عاقبت در روستايي به نام آقچري در طيران که همان تهران است، ساکن مي شود و طبق «تقدير محتومش» (ص 155) به نوشتن اين رمان مي پردازد.

نوع رمان؛ تمثيل اسطوره يي است و جامعه يي اسطوره يي با باورها و آيين هايي اسطوره يي را از ابتداي شکل گرفتنش (تا حدي شبيه به سرزمين ماکوندوي مارکز در رمان صد سال تنهايي) نشان مي دهد. البته نويسنده به تاريخ بي اعتنا نيست، لذا خواننده در صحنه يي که راوي به اسم فيلم هايي که برادرش ايساق در شهر تهران مي بيند، اشاره مي کند؛ سنگام، گنج قارون و سلطان قلب ها مي تواند دريابد که زمان رخدادها دوره محمدرضا پهلوي است.

ساختار رمان؛ رمان از سه فصل تشکيل شده و هر فصل دربردارنده بخشي از نظام معنايي رمان است. فصل اول اوکار نام دارد. رمزگشايي از واژه اوکار در صحنه پاياني رمان صورت مي گيرد؛ «گïل واژه کليدي اوکار، رمزي مصنوع و برگرفته از فلان و بيسار يا مجهولي است که در معناي عام، عنداللزوم به هر کس و هر چيز و هر جاي ناشناخته مجعولي اطلاق مي شود.» (ص 170) در کتابچه «آقا» آمده است؛ «اوکار به خاطر اوکار به اوکار آمد.» (ص 170) يعني راوي اوکار است که به اقليم اوکار که تهران است آمده، تا اوکار يعني همين رمان را بنويسد.

نام فصل دوم سرانديب است. اين نام اشاره به مکاني اسطوره يي دارد که آدم وقتي از بهشت رانده شد به آنجا افکنده شد. در متون کهن آمده است؛ هيچ کوهي در همه جهان بلندتر از کوه سرانديب نيست. سرانديب اولين جايي در زمين است که گياهان و سبزه ها روييدند و آدم و حوا يک بار ديگر در آنجا به هم رسيدند. در اين رمان هم آژگلوم همان سرانديب است که راوي و رعنا در آنجا همديگر را مي يابند. آژگلوم از نظر راوي همان مينودر يا سرزمين رويايي است که آرزوي بنا کردن آن در طول تاريخ همواره با آدميان بوده است. وقتي در رمان به اصول زندگي مردم آژگلوم اشاره مي شود، درمي يابيم نوعي سرزمين آرماني است؛ «به واقع آنها يک خانوار بزرگ واحد بودند. در نگاه کلي همه چيز برايشان حکم آب چشمه... داشت. چونان پرندگان و چرندگان - هر گاه که عطش تشنگي داشتند - همه از آن مي نوشيدند و سيراب مي شدند، بي آنکه منحصر به کس يا کساني باشد.» (ص 124) و خانه هاي آنها هم از اين قاعده مستثني نيست و محافظ همه از باد و بوران و سرما و گرماست. «آنان يک آبادي بودند که هر چه داشتند، همه با هم داشتند. همه با هم کار مي کردند و با هم مي خوردند و شايد اگر دست خودشان بود، حتي همه با هم مي مردند؛ همه از هم، همه براي هم.» (همان صفحه)

فصل سوم دساتير نام دارد. دساتير در معناي اول و روشن آن به کتابچه ها و دفتر ها اطلاق مي شود اما معناي فرعي و دوم آن نام کتابي است که در قرن دهم هجري به وسيله شخصي به نام آذر کيوان فراهم شده و در آن لغات ساختگي و جعلي به کار رفته است. اين متن نيز همين گونه است. دساتير در معناي اول آن شامل همين فصل سوم مي شود که راوي در مکاني سکونت مي يابد و به نوشتن رمان مي پردازد. اما در معناي دوم آن به کل رمان «روز هزار ساعت دارد» ارجاع مي دهد چرا که در اين رمان هم نام هاي افراد و مکان ها و ماه ها همه غريب و نامانوس اند.

نثر؛ نثر رمان نثري کهن نما و آهنگين است که دقيق و سليس بيان شده است و هماهنگ با نوع رمان و حال و هواي موجود در آن است؛ نوعي برجسته سازي زبان براي انتقال مفاهيم اسطوره يي.

ديدگاه؛ در سطح اول رمان، راوي آن داناي کل است؛ راوي از همه کس و همه چيز خبر دارد. اما در داستان طرح، مشخص مي شود راوي رمان فردي به نام باقي است که تقديرش نوشتن اين رمان است. پس در اصل در مي يابيم که راوي، اول شخص است و با ترفندها و تمهيد هايي در جايگاه داناي کل، رمان را روايت مي کند. به اين ترتيب که او با همه شخصيت ها سخن مي گويد و اطلاعات لازم را براي محمل روايتش در جاهايي که نبوده است، به دست مي آورد. به همين خاطر هم هست که از نحوه به دنيا آمدن خود به شکلي لحظه به لحظه و دقيق خبر مي دهد.

وجوه اسطوره يي؛ ابتدا بايد از به کار گيري عدد مقدس هفت سخن گفت. پدر راوي هفت فرزند دارد که از ميان آنها هفتمين فرزند که همان راوي است، وظيفه يي خطير بر عهده دارد؛ کتابت و در جايگاه کاتب قرار گرفتن. پنج نام از نام هاي اين افراد هم نام هايي اسطوره يي است؛ ياقوب يا همان يعقوب. اîبلاسîن يا همان ابوالحسن. ايسمال يا همان اسماعيل. ايساق يا همان اسحاق. يايا يا همان يحيي. دو نام باقيمانده، بماني و باقي است که نام هايي است مرسوم در جوامع روستايي.

از طرفي پدر راوي هفت گاو هم با نام هايي مشخص دارد؛ لاچمه، رîشه، سورگوله، مينگه، زîرجه، اوشکه، رعنه. مساوي بودن تعداد گاوها با فرزندان فرد، بيانگر اهميت گاو در جوامع اسطوره يي است. و نام داشتن آنها هم که نشان دهنده هويت بخشي و تفرددهي به آنهاست، بيانگر جايگاه والايي است که اين حيوان در اين گونه جوامع دارد. مانند اهميت شتر در جوامع بدوي عرب.

دومين وجه اسطوره يي کشمکش اسطوره يي است. مïلک مياني ها و خانسري ها ابتدا گروهي واحد در مکاني واحدند. ميان آنها اختلافي مانند اختلاف ازلي هابيلي ها و قابيلي ها بروز مي يابد و باعث هجرت ملک مياني ها يا رانده شدن شان از سرزمين اجدادي مي شود. آنها به مکان تازه مي آيند و آنجا را ملک ميان نامگذاري مي کنند. اما سرزمين تازه، مردگان آنها را نمي پذيرد و پس مي زند. آنها ناچار مي شوند مردگان خود را به سرزمين مادري ببرند. و اين تنها موردي است که با مخالفت خانسري ها روبه رو نمي شود. در اينجا شاهد دو مساله هستيم؛ ابتدا باور کهني که معتقد است خاک زادگاه در نهايت فرد را مي طلبد. دوم و مهم تر، تقدس مردگان است. هر فرد با مردن تطهير مي يابد و سخن گفتن درباره او يا مخالفت با جسمش جايز نيست. اولين باري هم که اين مساله بروز مي يابد، خاستگاهي اسطوره يي دارد؛ در سيزدهمين سال سکونت ملک مياني ها در سرزمين تازه، اولين مرگ رخ مي دهد. نحوه رخ دادن مرگ هم جالب است؛ پلنگي گلوي جواني را مي درد. اين رخداد بر شوم بودن عدد سيزده، همپاي برخي ديگر از رخدادهاي شوم در اين رمان دلالت دارد. به عبارت ديگر بلاياي نازل شده بر اين قوم اغلب منشايي بيروني و مقدر و ناگزير دارند.

سومين وجه اسطوره يي بودن نام رمان است؛ در متن آمده است؛ «روز هزار ساعت دارد و هر ساعت، آبستن هزار حادثه است، هزار خبر.» (ص 53) اين عبارات بر حضور اجتناب ناپذير حادثه دلالت دارد و عظيم بودن عدد هزار در جوامعي که چندان با اعداد سر و کار ندارند و هزار برايشان بزرگ ترين عدد است. به علاوه روز براي آنها مفهومي گاهشمارانه ندارد و در حکايت هاي اسطوره يي مي تواند دلالتي چندقرنه داشته باشد.

چهارمين وجه شخصيت هاي اسطوره يي است؛ «اسدالي، دعاگر ياسوري کسي است که رخدادها را از پيش مي داند و به کمک کلمات به رخدادها زندگي مي بخشد. راوي درمي يابد آنچه را که خود از گذشته ها مي نويسد، قبل از وقوع شان اسدالي دعاگر، آنها را بر پوست درختي نوشته است. شخصيت بعدي آسد شقالي است که آينده راوي را پيشگويي مي کند. شخصيت بعدي سرکرده آژگلومي ها مير اîوîرسيا نوتاش است که چريکي صدساله است و اطرافيانش اعتقاد دارند هرگز پير نمي شود و زماني مي ميرد که خودش مقرر کرده است. (ص 104) شخصيت بعدي «آقا» است؛ کهنسال مردي دنياگرد که به هر دياري که پا مي نهاد، ورودش را خود پيوسته به بانگي چند اما رسا... اعلام مي داشت. (ص 75) و کتابچه خردلي رنگ او را پدر راوي در نوجواني پنهان کرده است.

پنجمين وجه متون اسطوره يي است؛ کتاب «از جنين تا جنازه که ديرزماني دور، دعاگري کاليوه از اسلاف اسدالي ياسوري ترتيب آن را رقم زده بود.» (ص 67) کتاب بعدي کتابچه خردلي رنگ آقاست که به ظن راوي شايد از همان رساله موروثي رقم زده شده بود.

(ص 91) کتاب بعد «رساله زنجه زوجين زنجيري» نوشته مîلîک دïوير آژگلومي است که در آن نوشته است؛ «آدميان چه بخواهند چه نخواهند، در اصل و اساس يک خانواده اند و نه بيش، و همه يا برادرند يا خواهر، يا پدرند يا مادر...» (ص 117)

ششمين وجه تقدير اسطوره يي است؛ «از دامن مادر که افتادي، برگشتني نيست، ديگر آمده يي... آمده يي تا بميري.» (ص 100) تقدير در اين رمان نقشي بسيار مهم ايفا مي کند که اغلب شوم است. در اين متن اعتقاد بر اين است که همه چيز از قبل معين شده است و انسان ها تنها ايفاگران منفعل اين نقش ها هستند، حتي راوي نيز که نويسنده است، نويسنده شدنش مقدر بوده است. هفتمين وجه باورهاي اسطوره يي است؛ «آنها» موجوداتي هستند ناديدني که در خانه عمه سمرقند مستقرند و عاشق او هستند و نمي خواهند او ازدواج کند. «آنها» در واقع يا اجنه هستند يا پريان که گاه به صورت مار سياه درمي آيند. يا باور به شوم بودن بعضي از روزها مانند پنجيک. همچنين باور به اينکه در بعضي از روزها نبايد از خانه خارج شد، وگرنه بلا به سر فرد مي آيد. به همين خاطر زماني که پدر و مادر راوي از ييلاق به قشلاق مي روند و دچار حادثه مي شوند، زني از اهالي گياماس با شگفتي به آنها مي گويد؛ «اما آخر شما، بيست و يکم روز ماه، کجا راه افتاديد؟،... نمي دانستيد اگر فلک هم پايين مي آمد، نبايد پا بيرون مي گذاشتيد؟،» (ص 24)

تقابل ها؛ سه تقابل مهم در اين رمان هست؛ اول تقابل جامعه آرماني - جامعه روزمره که پر از ناراستي و سختي است. اين تقابل تا پايان رمان باقي مي ماند و به دليل دخالت قدرت ها حل نمي شود. تقابل دوم تقابل ممکن بودن نوشتن و ناممکن بودن آن است. چه چيزي را مي توان نوشت و چه چيزي را نمي توان؟ آيا نوشتن کامل ممکن است؟ در اين باره نويسنده در صفحه 170 نوشته است نويسنده چيزهايي را مي نويسد و چيزهايي هم نويسنده را مي نويسند. اين تقابل هم تا پايان شايد به دليل ذات دوگانه زبان حل ناشده باقي مي ماند. تقابل سوم تقابل واقعيت و ناواقعيت، يا خيال است. مرز ميان اين تقابل برعکس آن دو به مرور محو مي شود و آنها در رفت و برگشت نسبت به هم قرار مي گيرند.

پايان رمان؛ رمان عملاً با پاياني خوش بسته مي شود. راوي و رعنا به «خلوت خيال انگيز روستايي» پناه مي برند و با خوشي و خرمي با هم زندگي مي کنند و راوي هم عاقبت رمانش را به پايان مي برد.

نتيجه گيري؛ اين رمان، رمان جامعه يي اسطوره يي است که غرق در باورهاي اسطوره يي است و همچنان نيز اسطوره يي باقي مي ماند. رماني است گفتارمحور که همچون متون روايي کهن، بر نقل و گفته شدن به جاي نوشته و مکتوب شدن استوار است. اين گونه متون از ديدگاه نقد مطالعات فرهنگي نکته هاي درخورتاملي دارد که از روي آنها مي توان به دلالت هاي تاريخي - فرهنگي بسياري پي برد مانند باورها، آداب، آيين ها و گويش ها. در نهايت مي توان گفت تولد راوي در روزي شوم را بايد طنز تلخي از شوم بودن نقش نويسنده در باور قدرت هاي اقتصادي - سياسي به حساب آورد.
آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه- 2
گيله مرد
محبوبه ميرقديري

در فصل پاييز بود که ديدمش. در شبي توفاني. باران هنگامه کرده بود. باد مي خواست زمين را از جا بکند، درختان کهن مي لرزيدند، به جان هم مي افتادند و از جنگل صداي شيون مي آمد، ضجه و زاري يک زن، شب هولناکي بود و او همراه دو مامور پيش مي رفت، رو به فومن که انگار آن سوي جهان بود، با خودم مي گفتم کاش برسند به يک آبادي، يک قهوه خانه.

اصلاً برسند به يک شاخه نور. هيچ نبود جز تاريکي، از دو مامور يکي شان جلوتر مي رفت، سه قدم جلوتر و آن يکي در کنار او که پتوي خاکستري رنگي به گردنش پيچيده و بسته يي را سفت و سخت در دست گرفته بود. با پاي برهنه به آب مي زد و کوتاه و آهسته قدم برمي داشت. نيم تنه آستين کوتاهش خيس خيس بود، آب ازش مي چکيد و در تاريکي چهره اش، قد و قواره و اندامش پيدا نبود و چه دلم مي خواست پيدا باشد، ببينمش تا آنکه به عابري رسيدند، عابري چراغ به دست و آن وقت بود که من صورت وحشت زده او را ديدم؛ صورتي پهن و استخواني، چشمان سفيد و درشت و بيني شکسته. بعدها که پيشتر رفتم او را بيشتر و بهتر شناختم. او و همراهانش را. آن ماموري که شانه به شانه اش مي آمد به نظر شيره يي بود، اهل دود. مي پرسيد از کجا دانستم؟ از گرفتگي و خش داري و بي جاني صدايش و خنده ام گرفت به اين صدا و به اسم صاحب صدا- محمدولي وکيل باشي، اسم بلند و شهر ويران که مي گويند همين است. يکسره هم نيش مي زد، فحش مي داد، بد و بيراه مي گفت. من که مي دانستم چه مرگش است. رو به خماري باشي و ميان جاده يي تاريک، کنار جنگلي خوف آور و اين باد، اين باران و اين راهي که انگار تمامي ندارد،

محمدولي وکيل باشي زباني دراز داشت و تلخ و تيز. تهمت مي زد، تحقير مي کرد، پرس وجو مي کرد- بازجويي و او انگار که نمي شنيد. من با خودم مي گفتم صبور است يا ترسيده يا فکرش جاي ديگري است و صداي تودماغي و دل به هم زن اين وکيل باشي را نمي شنود؟ شايد هم بي خيال است ها؟ بي خيال است که به اين همه زخم زبان اعتنا نمي کند.

يا شايد، شايد در فکر فرار است و دارد نقشه مي کشد. يک نقشه خوب براي فرار. حکماً کس و کاري دارد. کس و کاري عزيز. آنقدر که مي ارزد به درافتادن با وکيل باشي و بعد هم آن يکي مامور و فرار. اما چه کسي را دارد؟ پدر و مادر؟ خواهر و برادر؟ زن؟ دانستم اسم زنش صغراست. نه، اشتباه کردم، دانستم اسم زنش صغرا بوده. دانستم بچه يي هم دارد و فکر کردم بايد فرار کند. حالا که صغرا نيست او بايد فرار کند و خودش را به بچه برساند؛ بچه يي که هيچ کس را ندارد و اما مامور دومي.

به نظر نمي آمد اهل دود باشد و بي حال و بي جان. جلوجلو مي رفت و قدم هايش قرص بودند. کمي که گذشت فهميدم از سرزميني ديگر آمده. از دل بيابان هايي خشک و سوزان و آن وقت اين هوا، اين جنگل، اين همه نم و رطوبت. فهميدم دلش پر مي زند براي آفتابي که داغ باشد و بسوزاند. چهره اش را در نور کم سوي اتاق قهوه خانه يي که سر راه شان بود ديدم. ديدم و نديدم. با آن ريش انبوه که آب ازش چکه مي کرد نه از چشم، نه از بيني و نه از لب ها هيچ معلوم نبود و صدايش گرفته بود. دقت کردم، از سرماخوردگي بود. صدايي گرفته و ريز. به او مي گفت؛ نترس و بعد، مي خواست معامله کند؟ باورم نشد و جلو راه رفتم. چه شبي بود، انگار که آب درياها را به آسمان کشيده باشند و باد وحشي بود. مامور که بلوچ بود و از زن و بچه اش بي خبر مي گفت نتوانسته براي اهل و عيالش خرجي بفرستد و دل نگران شان است. از خودم مي پرسيدم آدم اسير پولش کجا بود؟ طلا جواهراتش کجا بود؟ اين بيچاره کفش به پا ندارد، از خودم مي پرسيدم اين اسير است يا او که براي يک لقمه نان آمده است اينجا، توي اين خاک که با زادگاه خودش زمين تا آسمان فرق دارد و بعد به هر دويشان نگاه کردم. هر دو اسير بودند، اسير و گرفتار.

ساعات شب با ترس و دلهره مي گذشتند. معامله انجام شده بود. مامور پولي به دست آورده بود و اسير اسلحه و وکيل باشي خودش را ساخته بود و شاد بود و سرحال. يک ريز حرف مي زد. از کشته شدن زن اسير - صغرا - مي گفت و مي خنديد، تهديد مي کرد و يادش مي آورد که به اسم بهره مالکانه چه چيزها ازش گرفته است. ابريشم، برنج، تخم مرغ، سير، غوره، پياز و...

حرصم گرفت. همه دار و ندار اين بنده خدا را گرفته بود و دنبال باقي اش مي گشت و کشتن زنش که ديگر هيچ، از ته دل آرزو کردم اسير فرار کند، برود پيش يک دانه بچه اش و بزند به جنگل، اصلاً از اين ديار برود که برود. اما مگر مي گذاشت اين وکيل باشي؟ حسابي کشيده بود و سرحال بود و شنگول و چه زباني مي ريخت، و سرانجام کبريتي آتش زد و تمام.

اسير فرصت کرد اسلحه اش را بيرون بياورد و بعد آن حرف هايش را مي شنيدم و نمي شنيدم. بس که تندتند مي گفت. همين قدر دانستم که مي گويد نه بي سواد است و نه بي دين و ايمان و همه کارهايش درست است و بر حق. او مي گفت و وکيل باشي هم مي گفت. التماس مي کرد، زاري مي کرد که پنج تا بچه دارد، پنج تا نان خور.

با خودم گفتم و لابد يک روز پنج بچه اين با يک دانه بچه اسير درمي افتند، به کوه يا جنگل يا شهر، خدا مي داند، شايد هم نه، شايد يک جور ديگري بشود، يک روزگار ديگر و رسم و رسومي ديگر.

التماس هاي وکيل باشي کار خودش را کرده بود. شب داشت تمام مي شد. اسير پالتو باراني وکيل را پوشيد، کلاهش را بر سر گذاشت، قطار فشنگش را برداشت و از اتاق بيرون زد و... وقت نيست تا باقي اش را بگويم. همين قدر گفته باشم که اسمش، يعني اسم اسير «آگل» است. از جنس کاغذ و کلمه و سال ها است که در داستاني به نام «گيله مرد» زندگي مي کند. داستان «گيله مرد» را بزرگ علوي نوشته است.
عناوين اين صفحه
دهه بلبشوي تئوري ها
اسطوره باورها
گيله مرد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام