محمدرضا گودرزي

خلاصه داستان؛ مردي در روستاي ملک ميان پنج پسر و يک دختر دارد و در روزي شوم يعني «پنجيک» هفتمين فرزندش به دنيا مي آيد. ملک مياني ها باور دارند پاقدم کساني که در پنجيک به دنيا مي آيند خيلي بد است و طبيعت هم بر اين باور صحه مي گذارد، چون سگ خانواده هم مانند زمان هايي که قبل از وقوع، خبر از فاجعه مي دهد، بي وقت زوزه مي کشد و مادر هم پيش از موقع دردش مي گيرد. اين فرزند که باقي نام دارد، همان راوي رمان است که هنگام مکتب رفتن معلم اش پيشگويي مي کند او کتاب نويس خواهد شد. در اين راه او سال ها آواره مي شود تا عاقبت در روستايي به نام آقچري در طيران که همان تهران است، ساکن مي شود و طبق «تقدير محتومش» (ص 155) به نوشتن اين رمان مي پردازد.
نوع رمان؛ تمثيل اسطوره يي است و جامعه يي اسطوره يي با باورها و آيين هايي اسطوره يي را از ابتداي شکل گرفتنش (تا حدي شبيه به سرزمين ماکوندوي مارکز در رمان صد سال تنهايي) نشان مي دهد. البته نويسنده به تاريخ بي اعتنا نيست، لذا خواننده در صحنه يي که راوي به اسم فيلم هايي که برادرش ايساق در شهر تهران مي بيند، اشاره مي کند؛ سنگام، گنج قارون و سلطان قلب ها مي تواند دريابد که زمان رخدادها دوره محمدرضا پهلوي است.
ساختار رمان؛ رمان از سه فصل تشکيل شده و هر فصل دربردارنده بخشي از نظام معنايي رمان است. فصل اول اوکار نام دارد. رمزگشايي از واژه اوکار در صحنه پاياني رمان صورت مي گيرد؛ «گïل واژه کليدي اوکار، رمزي مصنوع و برگرفته از فلان و بيسار يا مجهولي است که در معناي عام، عنداللزوم به هر کس و هر چيز و هر جاي ناشناخته مجعولي اطلاق مي شود.» (ص 170) در کتابچه «آقا» آمده است؛ «اوکار به خاطر اوکار به اوکار آمد.» (ص 170) يعني راوي اوکار است که به اقليم اوکار که تهران است آمده، تا اوکار يعني همين رمان را بنويسد.

نام فصل دوم سرانديب است. اين نام اشاره به مکاني اسطوره يي دارد که آدم وقتي از بهشت رانده شد به آنجا افکنده شد. در متون کهن آمده است؛ هيچ کوهي در همه جهان بلندتر از کوه سرانديب نيست. سرانديب اولين جايي در زمين است که گياهان و سبزه ها روييدند و آدم و حوا يک بار ديگر در آنجا به هم رسيدند. در اين رمان هم آژگلوم همان سرانديب است که راوي و رعنا در آنجا همديگر را مي يابند. آژگلوم از نظر راوي همان مينودر يا سرزمين رويايي است که آرزوي بنا کردن آن در طول تاريخ همواره با آدميان بوده است. وقتي در رمان به اصول زندگي مردم آژگلوم اشاره مي شود، درمي يابيم نوعي سرزمين آرماني است؛ «به واقع آنها يک خانوار بزرگ واحد بودند. در نگاه کلي همه چيز برايشان حکم آب چشمه... داشت. چونان پرندگان و چرندگان - هر گاه که عطش تشنگي داشتند - همه از آن مي نوشيدند و سيراب مي شدند، بي آنکه منحصر به کس يا کساني باشد.» (ص 124) و خانه هاي آنها هم از اين قاعده مستثني نيست و محافظ همه از باد و بوران و سرما و گرماست. «آنان يک آبادي بودند که هر چه داشتند، همه با هم داشتند. همه با هم کار مي کردند و با هم مي خوردند و شايد اگر دست خودشان بود، حتي همه با هم مي مردند؛ همه از هم، همه براي هم.» (همان صفحه)
فصل سوم دساتير نام دارد. دساتير در معناي اول و روشن آن به کتابچه ها و دفتر ها اطلاق مي شود اما معناي فرعي و دوم آن نام کتابي است که در قرن دهم هجري به وسيله شخصي به نام آذر کيوان فراهم شده و در آن لغات ساختگي و جعلي به کار رفته است. اين متن نيز همين گونه است. دساتير در معناي اول آن شامل همين فصل سوم مي شود که راوي در مکاني سکونت مي يابد و به نوشتن رمان مي پردازد. اما در معناي دوم آن به کل رمان «روز هزار ساعت دارد» ارجاع مي دهد چرا که در اين رمان هم نام هاي افراد و مکان ها و ماه ها همه غريب و نامانوس اند.
نثر؛ نثر رمان نثري کهن نما و آهنگين است که دقيق و سليس بيان شده است و هماهنگ با نوع رمان و حال و هواي موجود در آن است؛ نوعي برجسته سازي زبان براي انتقال مفاهيم اسطوره يي.
ديدگاه؛ در سطح اول رمان، راوي آن داناي کل است؛ راوي از همه کس و همه چيز خبر دارد. اما در داستان طرح، مشخص مي شود راوي رمان فردي به نام باقي است که تقديرش نوشتن اين رمان است. پس در اصل در مي يابيم که راوي، اول شخص است و با ترفندها و تمهيد هايي در جايگاه داناي کل، رمان را روايت مي کند. به اين ترتيب که او با همه شخصيت ها سخن مي گويد و اطلاعات لازم را براي محمل روايتش در جاهايي که نبوده است، به دست مي آورد. به همين خاطر هم هست که از نحوه به دنيا آمدن خود به شکلي لحظه به لحظه و دقيق خبر مي دهد.
وجوه اسطوره يي؛ ابتدا بايد از به کار گيري عدد مقدس هفت سخن گفت. پدر راوي هفت فرزند دارد که از ميان آنها هفتمين فرزند که همان راوي است، وظيفه يي خطير بر عهده دارد؛ کتابت و در جايگاه کاتب قرار گرفتن. پنج نام از نام هاي اين افراد هم نام هايي اسطوره يي است؛ ياقوب يا همان يعقوب. اîبلاسîن يا همان ابوالحسن. ايسمال يا همان اسماعيل. ايساق يا همان اسحاق. يايا يا همان يحيي. دو نام باقيمانده، بماني و باقي است که نام هايي است مرسوم در جوامع روستايي.
از طرفي پدر راوي هفت گاو هم با نام هايي مشخص دارد؛ لاچمه، رîشه، سورگوله، مينگه، زîرجه، اوشکه، رعنه. مساوي بودن تعداد گاوها با فرزندان فرد، بيانگر اهميت گاو در جوامع اسطوره يي است. و نام داشتن آنها هم که نشان دهنده هويت بخشي و تفرددهي به آنهاست، بيانگر جايگاه والايي است که اين حيوان در اين گونه جوامع دارد. مانند اهميت شتر در جوامع بدوي عرب.
دومين وجه اسطوره يي کشمکش اسطوره يي است. مïلک مياني ها و خانسري ها ابتدا گروهي واحد در مکاني واحدند. ميان آنها اختلافي مانند اختلاف ازلي هابيلي ها و قابيلي ها بروز مي يابد و باعث هجرت ملک مياني ها يا رانده شدن شان از سرزمين اجدادي مي شود. آنها به مکان تازه مي آيند و آنجا را ملک ميان نامگذاري مي کنند. اما سرزمين تازه، مردگان آنها را نمي پذيرد و پس مي زند. آنها ناچار مي شوند مردگان خود را به سرزمين مادري ببرند. و اين تنها موردي است که با مخالفت خانسري ها روبه رو نمي شود. در اينجا شاهد دو مساله هستيم؛ ابتدا باور کهني که معتقد است خاک زادگاه در نهايت فرد را مي طلبد. دوم و مهم تر، تقدس مردگان است. هر فرد با مردن تطهير مي يابد و سخن گفتن درباره او يا مخالفت با جسمش جايز نيست. اولين باري هم که اين مساله بروز مي يابد، خاستگاهي اسطوره يي دارد؛ در سيزدهمين سال سکونت ملک مياني ها در سرزمين تازه، اولين مرگ رخ مي دهد. نحوه رخ دادن مرگ هم جالب است؛ پلنگي گلوي جواني را مي درد. اين رخداد بر شوم بودن عدد سيزده، همپاي برخي ديگر از رخدادهاي شوم در اين رمان دلالت دارد. به عبارت ديگر بلاياي نازل شده بر اين قوم اغلب منشايي بيروني و مقدر و ناگزير دارند.
سومين وجه اسطوره يي بودن نام رمان است؛ در متن آمده است؛ «روز هزار ساعت دارد و هر ساعت، آبستن هزار حادثه است، هزار خبر.» (ص 53) اين عبارات بر حضور اجتناب ناپذير حادثه دلالت دارد و عظيم بودن عدد هزار در جوامعي که چندان با اعداد سر و کار ندارند و هزار برايشان بزرگ ترين عدد است. به علاوه روز براي آنها مفهومي گاهشمارانه ندارد و در حکايت هاي اسطوره يي مي تواند دلالتي چندقرنه داشته باشد.
چهارمين وجه شخصيت هاي اسطوره يي است؛ «اسدالي، دعاگر ياسوري کسي است که رخدادها را از پيش مي داند و به کمک کلمات به رخدادها زندگي مي بخشد. راوي درمي يابد آنچه را که خود از گذشته ها مي نويسد، قبل از وقوع شان اسدالي دعاگر، آنها را بر پوست درختي نوشته است. شخصيت بعدي آسد شقالي است که آينده راوي را پيشگويي مي کند. شخصيت بعدي سرکرده آژگلومي ها مير اîوîرسيا نوتاش است که چريکي صدساله است و اطرافيانش اعتقاد دارند هرگز پير نمي شود و زماني مي ميرد که خودش مقرر کرده است. (ص 104) شخصيت بعدي «آقا» است؛ کهنسال مردي دنياگرد که به هر دياري که پا مي نهاد، ورودش را خود پيوسته به بانگي چند اما رسا... اعلام مي داشت. (ص 75) و کتابچه خردلي رنگ او را پدر راوي در نوجواني پنهان کرده است.
پنجمين وجه متون اسطوره يي است؛ کتاب «از جنين تا جنازه که ديرزماني دور، دعاگري کاليوه از اسلاف اسدالي ياسوري ترتيب آن را رقم زده بود.» (ص 67) کتاب بعدي کتابچه خردلي رنگ آقاست که به ظن راوي شايد از همان رساله موروثي رقم زده شده بود.
(ص 91) کتاب بعد «رساله زنجه زوجين زنجيري» نوشته مîلîک دïوير آژگلومي است که در آن نوشته است؛ «آدميان چه بخواهند چه نخواهند، در اصل و اساس يک خانواده اند و نه بيش، و همه يا برادرند يا خواهر، يا پدرند يا مادر...» (ص 117)
ششمين وجه تقدير اسطوره يي است؛ «از دامن مادر که افتادي، برگشتني نيست، ديگر آمده يي... آمده يي تا بميري.» (ص 100) تقدير در اين رمان نقشي بسيار مهم ايفا مي کند که اغلب شوم است. در اين متن اعتقاد بر اين است که همه چيز از قبل معين شده است و انسان ها تنها ايفاگران منفعل اين نقش ها هستند، حتي راوي نيز که نويسنده است، نويسنده شدنش مقدر بوده است. هفتمين وجه باورهاي اسطوره يي است؛ «آنها» موجوداتي هستند ناديدني که در خانه عمه سمرقند مستقرند و عاشق او هستند و نمي خواهند او ازدواج کند. «آنها» در واقع يا اجنه هستند يا پريان که گاه به صورت مار سياه درمي آيند. يا باور به شوم بودن بعضي از روزها مانند پنجيک. همچنين باور به اينکه در بعضي از روزها نبايد از خانه خارج شد، وگرنه بلا به سر فرد مي آيد. به همين خاطر زماني که پدر و مادر راوي از ييلاق به قشلاق مي روند و دچار حادثه مي شوند، زني از اهالي گياماس با شگفتي به آنها مي گويد؛ «اما آخر شما، بيست و يکم روز ماه، کجا راه افتاديد؟،... نمي دانستيد اگر فلک هم پايين مي آمد، نبايد پا بيرون مي گذاشتيد؟،» (ص 24)
تقابل ها؛ سه تقابل مهم در اين رمان هست؛ اول تقابل جامعه آرماني - جامعه روزمره که پر از ناراستي و سختي است. اين تقابل تا پايان رمان باقي مي ماند و به دليل دخالت قدرت ها حل نمي شود. تقابل دوم تقابل ممکن بودن نوشتن و ناممکن بودن آن است. چه چيزي را مي توان نوشت و چه چيزي را نمي توان؟ آيا نوشتن کامل ممکن است؟ در اين باره نويسنده در صفحه 170 نوشته است نويسنده چيزهايي را مي نويسد و چيزهايي هم نويسنده را مي نويسند. اين تقابل هم تا پايان شايد به دليل ذات دوگانه زبان حل ناشده باقي مي ماند. تقابل سوم تقابل واقعيت و ناواقعيت، يا خيال است. مرز ميان اين تقابل برعکس آن دو به مرور محو مي شود و آنها در رفت و برگشت نسبت به هم قرار مي گيرند.
پايان رمان؛ رمان عملاً با پاياني خوش بسته مي شود. راوي و رعنا به «خلوت خيال انگيز روستايي» پناه مي برند و با خوشي و خرمي با هم زندگي مي کنند و راوي هم عاقبت رمانش را به پايان مي برد.
نتيجه گيري؛ اين رمان، رمان جامعه يي اسطوره يي است که غرق در باورهاي اسطوره يي است و همچنان نيز اسطوره يي باقي مي ماند. رماني است گفتارمحور که همچون متون روايي کهن، بر نقل و گفته شدن به جاي نوشته و مکتوب شدن استوار است. اين گونه متون از ديدگاه نقد مطالعات فرهنگي نکته هاي درخورتاملي دارد که از روي آنها مي توان به دلالت هاي تاريخي - فرهنگي بسياري پي برد مانند باورها، آداب، آيين ها و گويش ها. در نهايت مي توان گفت تولد راوي در روزي شوم را بايد طنز تلخي از شوم بودن نقش نويسنده در باور قدرت هاي اقتصادي - سياسي به حساب آورد.